234 بازدید

فن فیکشن AGREEMENT 08

نیمه شبتون بخیر

با پارت هشتم این فیک چذاب درخدمتت

ممکنه ممکنه فقط ممکنه قسمت بعد رمزی باشه laugh

شب بخیر

 

 

 

قسمت هشتم

 

چند روزی گذشته بود . نه سونگمین و نه کیوهیون دیگه هیچ اشاره ای به اون اتفاقات نکردند . حتی به اون پیشنهاد وسوسه کننده فکر هم نکردند . چون اون شب براشون بیشتر مثل یه خواب بود .

 

توی خونه بودند و سه نفری تلوزیون تماشا می کردند . مادرش کمی دور تر با تلفن حرف می زد. کمی بعد تلفن رو قطع کرد و به سمتشون برگشت.

 

-خانم بائه بود .

 

کیوهیون چشم هاش رو به هم فشرده بود . این چند وقت درگیر کارهاش بود اونقدر که این موضوع رو یادش رفته بود .

آقای چو زیر چشمی کیوهیون و حالش که یکباره دگرگون شده بود زیر نظر گرفت : چی میگفت؟

 

-برای شام فردا دعوتمون کردند .

 

کیوهیون پوزخندی زد . خانواده بائه داشتند به شدت برای این ازدواج تلاش میکردند .

کیوهیون تا حدی بهشون حق می داد. همان‌قدر که خانواده کیوهیون به این پیوند نیاز داشت خانواده سوزی هم بهش نیاز داشتند .

_ بعد از شرکت می رم خونه اونها

 

اینطوری موافقتش رو برای برنامه های قبلیشون دوباره اعلام کرد. هیچ چیز عوض نشده بود برنامه ها باید از سر گرفته می شد.

 

توی دفترش نشسته بود . باید تا الان کارهاش رو برای امشب تمام می کرد ولی از دستی طولش می داد. دلش نمی خواست بره. می دونست با موافقت دیشبش مراسم امشب رسما یه خواستگاری محسوب می شد. برای همین تا حد امکان طولش می داد.

با زنگ تلفنش به خودش اومد. با دیدن شماره پدرش آهی کشید: بله پدر جان؟

_ کارت تمام نشد پسر ؟ من و مادرت اینجا هستیم.

به ساعتش نگاهی کرد دیگه فرار فایده ای نداشت.

_ الان می یام.

تماس رو قطع کرد و راه افتاد نیم ساعت بعد روبه روی عمارت بزرگ بود.

در زد و با احترام توسط خدمتکار به خونه راهنمایی شد.

خانواده سوزی باهاش به احترام برخورد کردند و کیوهیون درست جوری که شایسته بود رفتار کرد. کیوهیون هنوز نتونسته بود سوزی رو بین جمع ببینه.

کنار مادرش نشست.

خانم بائه لبخندی زد: از دیدن دوباره ات خوشحالم کیوهیون.

لبخند واقعی رو زد بین این خانواده این زن از همه بهتر بود: ممنونم خانم. من هم واقعا خوشحالم.

_ خیلی جالبه پسرت تا این موقع کار میکنه جونگ کوک.

اقای چو لبخندی زد و با لحنی پر افتخار گفت: کیوهیون به زودی حتی بیشتر از من توی این کار موفق میشه.

 

آقای بائه با سر تایید کرد: درسته. داشتن جوون هایی مثل کیوهیون برای هر خانواده ای غنیمته.

 

بحث کار وسط کشیده شد حتی هر دو زن مجلس رو ترک کردن تا اوضاع بهتر باشه.

 

کیوهیون به خاطر استرس ناشی از خواستگاری نمی تونست زیاد توی بحث شرکت کنه برای همین سعی کرد خودش رو متوجه چیزی کنه.

براش عجیب بود سوزی کجاست؟

اخمی بین پیشونیش افتاد. به ساعت نگاه کرد تقریبا ساعت ده بود. با وجود اصرار های خانواده سوزی این نبود سوزی عجیب بود.

همزمان با فکر کیوهیون در باز شد و سوزی داخل شد.

درست مثل همیشه زیبا، با دیدن خانواده چو لبخندی زد و جلو اومد احترام کوتاهی گذاشت: خوش اومدین اقای چو

 

و بعد به سمت کیوهیون برگشت: اوه سلام کیوهیون

کیوهیون سلام کوتاهی داد. سوزی با لبخند ازشون دور شد تا لباسش رو عوض کنه. کیوهیون ذهنش درگیر رد ارغوانی گردن و بازوی سوزی بود. ناخواسته اخمی بین پیشونیش نشست. هیچ انتظاری از سوزی نداشت ولی حداقل می خواست به عنوان همسر اولین کسی باشه که با همسرش رابطه داشت ولی یعنی می تونست باور کنه سوزی تا حالا رابطه ای نداشته؟ مسلما نه.

خودش بارها دیده بود سوزی توی بار با پسرها چه رفتاری داره و قاعدتا اون زمان براش مهم نبود.

الان هم اهمیت چندانی نداشت ولی سوزی قرار بود همسر کیوهیون باشه و دلش نمی خواست در آینده کسی همسرش رو با انگشت نشون بده که من قبلا باهاش بودم. توی افکار کیوهیون همسرش باید مثل خودش آدم غیر قابل دسترسی به نظر می رسید.

سوزی برگشت و کنار کیوهیون نشست. جای ارغوانی به خوبی با مواد آرایشی مخفی شده بود. همین باعث شد کیوهیون پوزخندی بزنه.

” دستی دستی دارم خودم رو بدبخت می کنم .”

با خودش فکر کرد. این شراکت ارزشش رو داشت؟

این شراکت شاید می تونست شرکت چو رو نهایتا ده سال جلو بندازه ولی بدبخت شدن خودش ارزشش رو داشت.

مطمئن بود کنار این دختر چیزی جز حرص خوردن نصیبش نمیشه.

شراکت چو و بائه؟ ذهنش ناخودآگاه رفت سمت پیشنهاد هنری اسمیت. حرفهای اون شب اسمیت توی ذهنش تکرار می شد و هر لحظه بیشتر وسوسه انگیز می شد.

” شراکت همزمان با خانواده لی و اسمیت؟ “

اگه خانواده لی دختر دیگه ای داشت که با کیوهیون ازدواج می کرد این شراکت رویایی به نظر می رسید ولی خیلی محال بود ادغام دو شرکت؟ اون موقع ریاست شرکت بر عهده کی بود؟ خودش یا سونگمین؟

“سونگمین “

سرش رو به شدت تکون داد. دست از فکر کردن از سونگمین برداشت و نگاهش رو به سوزی داد. ولی جذب چیز جالب تری شد ، اخبار تلویزیون . نگاهی به عنوان خبر کرد . چشم هاش گرد شد و سریع اخبار رو زیاد کرد :

_ جنگ در آسیا … با حمله عربستان صعودی به یمن آتش جنگ در این کشور ها برافروخته شد. شرح اتفاقات..

کیوهیون با حیرت به خبر زل زده بود و تمام مدت صدای سونگمین توی گوشش می پیچید.

“به زودی توی آسیا غربی جنگ میشه . اون وقت کسی مثل اسمیت بیشترین سود رو می بره . “

خنده تعجب زده ای کرد. قبلا درباره قدرت پیش بینی سونگمین شنیده بود ولی دیدنش به عینه براش جالب بود. انگار حق با سونگمین بود.

براش عجیب بود سونگمین خیلی شخصیت جالبی داشت اون شخصیت کیوت و بامزه، اون آدم ترسیده چند شب پیش، این شخص با قدرت امروز.

انگار مانعی پیش چشم هاش کنار رفته بود . چرا هیچ وقت سونگمین رو ندیده بود ؟

چرا حس میکرد هیچ وقت سونگمین رو ندیده ؟

 

حواست هست کیوهیون؟

با صدای سوزی به خودش اومد: داشتم عنوان خبر رو می خوندم

سوزی اخم کرد: وقتی داری با من حرف می زنی نباید به چیز دیگه ای توجه کنی این دور از ادبه.

اخم وحشتناکی روی صورت کیوهیون نقش بست. نه قطعا نمی تونست تحمل کنه.

سریع از جا بلند شد: متأسفم آقای بائه یادم اومد قرار ملاقات مهمی دارم. مجبورم برم. واقعا معذرت می خوام.

همه توی سالن متعجب شدند. کیوهیون دوباره معذرت خواست و از خونه خارج شد. سریع پیامی برای پدرش فرستاد نمی تونم این ازدواج رو قبول کنم. قول می دم راه چاره بهتری پیدا کنم.

ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. پدرش پیامش رو جواب داد: من بهت اطمینان دارم پسرم.

لبخندی روی لبش اومد . سرعتش رو زیاد کرد و به سمت مقصدش حرکت کرد.

وقتی عمارت لی رو دید ماشینش رو متوقف کرد و گوشیش رو در آورد.

روی تختش دراز کشید بود و با یه دست معده اش رو ماساژ می داد. توی بار بودند که از بورا شنید امشب خانواده کیوهیون برای خواستگاری سوزی می رفتند.

با شنیدن این خبر به قدری شوکه و ناراحت شد که بی هیچ حرفی خودش رو به خونه رسونده بود و سعی می کرد با ماساژ درد و سوزشی که توی بدنش حس میکرد رو کم کنه. دردی که الکی به خودش می گفت مال معده اشه.

_ لعنتی

صداش لرزید. دست از تظاهر برداشت یعنی واقعا کیوهیون می خواست ازدواج کنه؟

با کلافگی رو تختش نشست. استرس بدی توی وجودش بود. اروم و قرارش یکباره از بین رفت. یعنی امشب کیوهیون به اسم کس دیگه ای رقم می خورد؟

گوشیش رو برداشت و شماره تماس کیوهیون رو باز کرد.

” بهش چی بگم؟”

“باهاش ازدواج نکن “

” خیلی احمقانه است “

” اصلا به تو چه مین؟ “

لباش رو جمع کرد ” نمی خوام با سوزی ازدواج کنه سوزی به دردش نمی خوره “

اخم کرد ” به من مربوط نیست “

اخمش رو باز کرد ” این شراکت به نفعش نیست جاهایی که شرکت بائه سرمایه گذاری کرده برای شرکت کیوهیون خوب نیست”

“باید بهش بگم تو این ازدواج سود زیادی نیست”

با شدت سرش رو تکون داد. چشمش به صفحه افتاد و با دیدن اینکه کیوهیون بهش زنگ می زد تقریبا شوکه شد.

این اولین باری بود که اسم کیوهیون روی گوشیش نقش می بست. تقریبا نفس کشیدن یادش رفته بود.

با قطع شدن تماس به خودش اومد از شوک خارج شد. تازه فهمید جواب کیوهیون رو نداده.

چند لحظه بعد پیامی از کیوهیون دریافت کرد.

_ بیا پایین جلوی خونتون منتظرتم. کیوهیون

چنان شوکه شد که چند بار روی پیام خوند و وقتی مطمئن شد درست دیده عین برق از جا پرید. فقط شلوار راحتیش رو با شلوار لی عوض کرد و بی توجه به تنها پیراهن تنش سریع از خونه بیرون رفت.

با دیدن کیوهیون جلوی خونش ایستاده بود قدم هاش شل شد اینقدر متعجب بود که حتی یادش رفت این تقریبا شبیه یکی از رویاهاشه.

در رو باز کرد و جلوی کیوهیون ایستاد.

کیوهیون لبخندی زد. نیم نگاهی به لباس نازک مین و سردی هوا کرد. در ماشینش رو باز کرد و به این طریق سونگ مین رو به نشستن دعوت کرد: بیا حرف بزنیم.

.

.

.

 

 

به هم خیره شدند. سونگمین با سر تاییدی داد و هر دوشون با نفس عمیق همراه هم بلند شدند و پشت سر منشی وارد دفتر شدند.

دفتر درست مثل صاحبش عجیب باشکوه و برازنده بود.

هنری اسمیت با لبخند از جا بلند شد: باز هم شما. باید بگم من از دیدنتون بی نهایت خوشحالم اقایون.

سونگمین خیلی جدی گفت: ممنون آقای اسمیت. ما بخاطر پیشنهادتون اینجا هستیم.

لبخند پر رنگ تری روی لب هنری نقش بست: و امیدوارم چیزهای خوبی بشنوم

کیوهیون کمی جلو کشید: قبل از گفتن جواب ما فکر کنم لازمه صحبت کنیم. ما سوالاتی داریم.

_ و من آماده جواب دادن هستم.

سونگمین پرسید: چرا باید بهتون اعتماد کنیم؟ چه سودی توی این معامله برای شما هست؟ تا جایی که من می دونم تمام سرمایه گذاری های جدید شما یا به سود نشسته یا خواهند نشست چرا باید خودتون رو درگیر کار سختی مثل ادغام دو شرکت کنید؟

اسمیت پوفی کرد: درسته. سرمایه گذاری روی ادغام دو شرکت شما ریسکه ولی در صورت انجامش تمام بازاره کره تحت کنترل شما خواهد بود و بعد من به عنوان شریک شما تنها سرمایه گذار خواهم بود اینطوری به تدریج کل بازار کره در اختیار ما قرار خواهد گرفت . اون موقع من به عنوان شریک شما وارد کار می شم و محصولات شما رو بین کشور های خارجی می فروشم. من مسئول قرارداد های خارجی میشم. هرچی سود شما بیشتر بشه اعتبار من هم بالا تر میره و خیلی راحت می تونم توی کشور های دیگه قدرتمند بشم.

_ پس از اعتبار شرکت ما برای شناخته شدن توی آسیا استقاده میکنید و بعد بعد توی کشور های دیگه پیشرفت می کنید.

اسمیت با سر تایید کرد. کیوهیون به سونگمین نگاهی کرد بعد گفت

_ ما قبول می کنیم

چهره اسمیت کاملا باز شد ولی سونگمین حرفهاش رو کامل کرد.

_ ولی شروط خودمون رو داریم.

_ می شنوم

کیوهیون برگه ای روی میز گذاشت. اسمیت اون رو برداشت و شروع به مطالعه کرد. بعضی بندها قابل بحث بودن ولی به هر حال قابل پذیرش. هنری قبلا این شرایط رو حدس زده بود.

 

_ بسیار خوب پس به وکیلم می گم متن قرار داد رو آماده کنه من قرار داد رو بهتون می دم پس بهتر کارهای ازدواج رو جلو بندازید.

هر دو شوکه به هنری خیره شدند: چه ازدواجی؟ توی شرایط نوشته بودیم فقط ادغام شرکت ها صورت می گیره.

هنری برای اولین بار اخم کرد: باید باهوش تر از این حرفها باشید مستر چو. من چطور فقط روی یه پیمان همکاری شما حساب کنم و این همه پول رو وارد شرکت شما کنم؟ از کجا معلوم چند روز بعد دوباره جدا نشید؟

سونگمین جلو کشید: ما قرار داد رسمی می بندیم.

هنری مخالفت کرد: من به تضمین قوی تری نیاز دارم. و هیچ چیزی مثل ازدواج قوی نیست. فقط در صورتی شرکت های شما کاملا ادغام میشه که ازدواجی بین شما باشه.

کیوهیون کلافه گفت: ما هر دو پسریم اقای اسمیت چطور درباره ازدواج حرف می زنید.

اسمیت شونه ای بالا انداخت: توی آمریکا یا ژاپن رسمیت داره. البته برای من فقط یه جشن بزرگ نمادی مهمه که شما رو همسر هم اعلام کنه. و بقیه بدونن که ادغام دو شرکت خیلی راحت قابل شکستن نیست و اینطوری از دخالت بقیه شرکت ها و شرکت های حریف جلو گیری میشه. من یه تضمین ازتون می خوام و اون تضمین برای من ازدواجه.

سونگمین و کیوهیون شوکه به هم خیره شدند. هنری اسمیت آهی کشید و از جاش بلند شد: ده دقیقه بهتون فرصت فکر کردن می دم من بازم قرار ملاقات دارم.

و از اتاق خارج شد.

چند لحظه به سکوت گذشت که کیوهیون به حرف اومد: باید چکار کنیم سونگمین؟

سونگمین آهی کشید: فکر می کردم با یه قرار داد رسمی کنار بیاد.

کیوهیون سری تکون داد: حالا که قبول نکرده.

هر دو همزمان سکوت کردند. هر دو می خواستند چیزی بگن ولی انگار چیزی مانع بود.

سونگمین ذهنش درگیر بود : این سرمایه گذاری به نفع ماست. ادغام دو شرکت واقعا مشکل ایجاد می کنه. مطمئنا سهام دارهای هر دو شرکت اعتراض می کنند.

کیوهیون چشم های رو به هم فشار داد: می دونم به اسمیت حق می دم.

لحظه ای سکوت کردند و بعد کیوهیون پرسید: به نظرت چند سال شراکت با اسمیت می تونه سود کافی رو برای هر دو شرکت داشته باشه؟

_ طبق اخباری که من از کارهای شرکت اونها دارم حداقل طی دو سال سود پنج ساله داره.

کیوهیون اخم کرد. این همکاری رویایی بود ولی راه رسیدن بهش سخت. اون به این قرارداد بخاطر فرار از ازدواج نیاز داشت. به سونگمین نیم نگاهی کرد و توی ذهنش او رو با سوزی مقایسه کرد. خیلی سریع متوجه شد این مقایسه احمقانه است. اگه سوزی اخلاقی مثل سونگمین داشت کیوهیون بی شک باهاش ازدواج می کرد. سونگمین به تمام معنا کامل بود. شخصیت اروم و استواری داشت. مثل سوزی بی خیال نبود. می دونست کی و کجا دقیقا وقت انجام چه کاریه. شخصیت یه بعدی نداشت کیوهیون بارها انواع رفتار ها رو ازش دیده بود. سوزی اصلا با سونگمین قابل مقایسه نبود کیوهیون می تونست سونگمین رو تحمل کنه شاید حتی بیشتر کنارش بودن رو دوست داشت.

_ فقط پنج دقیقه وقت داریم.

با اعلام سونگمین به خودش اومد. سری تکون داد: درباره تهدیدش چی؟

سونگمین تایید کرد: چند تا اقدام اولیه کرده. هفته پیش شرکت نایسون ازمون خواست به دنبال خریدار جدید باشیم

کیوهیون با تعجب به سونگمین خیره شد: یعنی اگه پیشنهادش رو قبول نکنم تمام شرکتش هاش رو از همکاری با ما منع می کنه؟

سونگمین با سر تایید کرد. کیوهیون پوزخندی زد: راهی برای رد کردن نذاشته؟

_ بیرون کشیدن سهامش یکم سخت گیرانه است ولی خوب میشه باهاش کنار اومد. ضررش بیشتر توی وقته. توی زمانی که دنبال شرکت جدید بگردی سود از دست می دی.

سکوت سنگین بینشون بود. به هم خیره شدند.

سونگمین چیزی نمی گفت. این شراکت اگه انجام می شد براشون سود زیادی داشت ولی اکه انجام نمیشد ضرر اصلی به شرکت کیوهیون وارد می شد. از طرفی بدجوری دلش می خواست این پیشنهاد رو قبول کنه. از دیشب وقتی خبر خواستگاری کیوهیون رو شنیده بود مثل اسفند روی آتیش بود اروم قرار نداشت. فکر کیوهیون و سوزی کنار هم آزارش می داد. و وقتی کیوهیون سراغش اومد و بهش گفت می خواد راهی برای شراکت با اسمیت پیدا کنه ازش کمک خواست حسی روی دل سونگمین شروع به جوانه زدن کرد. دست از انکار برداشت و واقعیت رو پذیرفت. وقتی کیوهیون ازش خواست کمکش کنه تا این قرارداد رو به دست بیاره، گرچه زمان خاصی نبود، ولی برای سونگمین یه نتیجه به همراه داشت. وقتی از اون فاصله به کیوهیون خیره شد وقتی کیوهیونی جز کیوهیون همیشگی دید، دست از تفکر و جدل با خودش برداشت. هر حسی به کیوهیون فکر می کرد داره از یادش رفت فقط می خواست خوشحالی کیوهیون رو ببینه و براش هر کاری می کرد اون عاشق کیوهیون شده بود و این واقعیت رو اونجا پذیرفته بود.

کیوهیون داشت جوانب رو می سنجید این شراکت از همه جهت نفع داشت تنها سختی ادغام شرکت ها بود و البته ازدواج با سونگمین. می تونست سهام دار ها رو راضی کنه ولی تمام نگرانیش بخاطر راه ادغام بود. ازدواج با سونگمین؟ با یه پسر؟ مگه میشد؟ دو راه داشت یا سونگمین یا سوزی؟ شاید مسخره بود ولی انگار کیوهیون کاملا می دونست یکی از این دو نفر به هیچ وجه شانسی ندارند.

_ بیا انجامش بدیم

افکار سونگمین با این حرف برید. حتی درک نکرد این حرف یعنی چی فقط پلک زد: چی؟

فقط یک دقیقه.

_ بیا انجامش بدیم. من و تو ازدواج می کنیم. حالا که اسمیت به قرار داد ساده راضی نمی شه ما این قرارداد رو بین خودمون می بندیم و در ظاهرا طوری رفتار می کنیم که اسمیت می خواد.

سونگمین چندبار پلک زد و بعد به متن نوشته خیره شد .

 

 

Print Friendly, PDF & Email


15 Responses

  1. سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟
    من نمیدونم چرا نفهمیده بودم اپ کردی،شروع کردم به خوندنه این پارت دیدم عجیب غریبه برام رفتم پارتها قبلیم خوندم فهمیدم من یه پارت عقب افتاده بودم
    وای خدا بالاخره دارن ازدواج میکنن drinks
    خوشم اومد کیو سوزی رو ضایع کرد cool دختره داره خودشو می‌کشه با کیو ازدواج کنه از اونور واسه خودش هرکاری دلش میخواد میکنه dash
    چقدر خوب که سونگمین از همه نظر واسه کیو پسندیدست heart
    من حالا منتظر ه روزیم که عاشقه هم شن heart
    مرسی عزیزم heart heart

  2. سیلام مامی خوبی؟خوشی؟
    واییییییییییی چ خوبه پیش میره این فیک *-*عاشقشم
    قسمت قبلد خوندم ولی اشلااااا نشد کامنت بزارم درگیزشدم ناجور
    حالا واس دوقسمت ی جا حرفامو میگم
    من عاشق خرگوشای ترسوام خخخخخخ و یکی مث کیو ک مواظب این خرگوشه خو خیلی خوبن ادم ضعف مینه واسشون ک
    چقد همه ب مین نظر دارن:| نمیخام خو درویش کنید پلیز چ خوردنی خوردنی راه انداختنا میبینی تروخدا؟
    پیشنهاد بسی خوبیه من ک موافقم:| ب شدت ب
    این دختره سوزی چقده …..دیر ک اومده بااون سرووضع اومده پررو پررو میگه توجهت ب من باشه——
    تا وقتی مین هس چراشما؟خخخخخخ یسسسسسسس میدونستم یهو بلندمیشا ها وسط مجلس عاسق ددیشم ک خیلی منطقی طرف پسرشو میگیره خخخخخ
    عاغااا خو منم عروسی میخام TT منم بیام؟ مرسیییییییییی خسته نباشین
    رمزم میدی sadبهم؟

  3. بیا انجامش بدیم…هوووووف اصلا با دیدن این جمله خیالم راحت شد…دم هنری گرررررم…
    دم شما بیشتر گررررررررررررررم…
    ممنون دوسم…
    نخسته
    عالی بود

  4. سلام عزیزم.
    تکلیف احساسات مین چی میشه پس… شاید برای کیو فقط یه قرارداد باشه ولی برای مین مسلما فقط یه قرارداد نیست . پای احساسش هم در میونه

  5. مبارکهههههه
    کیلی لی لی
    بالاخره داره به جاهای مورد علاقم.میرسه
    مرسی واسه آپ خسته نباشی دوستم
    اگه بعد از رمزی شدن دیگه نتونستم همراهیت کنم شرمنده
    امیدوارم داستانت با موفقیت پیش بره و خوب تموم.شه
    تا اینجا کلی از داستان لذت بردم
    فدااایت
    لاو یا

  6. سلام خانوم
    نخسته?
    دستو جیغ و هوراااااااا
    بالاخره مغز کیو روشن شد?
    الان میگه در ظاهر جوری رفتار میکنیم ک اسمیت میخواد حالا اگه در باطن ب شکر خوردن نائل نشد??
    راستی قسمت قبلو کی آپ کردی از دستم در رفته؟؟؟؟؟؟
    واس همین اونو خوندم بعد اومدم اینو خوندم بات برا اون نظر نذاشتم چون دیگه فایده ای نداشت داشت؟??

  7. اوه مای فیوریت ?
    اخ اخ دارن ازدواج میکنننننن?
    منم میشه عروسیشون دعبت کنن؟? تیریخیدا ?
    یه گوشه وایمیسم نگاه میکنم فقط?
    قیل میدم?
    ننهههه به منم رمزو بدیا?
    نپیچونی منو?? دمت گرم?
    میرسی میرسی??

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *