485 بازدید

فن فیکشن CLAIMED 11 12

بالاخره با درب خونه جدید برگشتیم کککک

لطفا تو گروهایی که هستین و به دوستایی که میدونین زیاد اینجا سر میزنن هم ادرس جدید رو اطلاع رسانی کنید

kyumin-home.in

و برای جبران یه هفته غیبت دوپارت براتون اپ میکنم

عاهان راستی مامی نذاشت امشب براتون رز اپ کنم. گفت فردا نوبت اپشه یه شبه دیگه تحمل کنین.. ککککک

من میخواستم اپ کنم ولی مامی نذاشت… من تقصیری ندارم…

فعلا تا فردا

 

CHAPTER 11

صد و یک درصد مطمئن بود که هرگز این الفا را قبلا ندیده بود ولی اسمش اینطور اشنا روی زبانش میچرخید-با توجه با قسمت قبل که جون هیونگ ،سونگمینی صداش زده بود- این میترساندش که فکر کند این الفا مستقیما سراغش امده بود. سونگمین سعی کرد از اغوش الفا بیرون بیاد اما بازوهای او دوباره بطور ناگهانی به بدن الفا چسبید.

-فکر نکن من نمیدونم داری چه بازی میکنی جون هیونگ شی

شیوون با دست اشاره ای کرد:اونو به من برگردون

الفا با زبانش دوبار صدای کلیکی دراورد: من فکر نمیکنم تو اینجا حق مالکیت روی سونگمین داشته باشی

-همینطور تو

شیوون جوابش را برگرداند و بازویش را سمت ام ها دراز کرد.کشیدن ناگهانی از جهت سومی باعث شد سونگمین تعادلش را از دست بدهد وسمت زمین جشن بیفتد که کسی بطور جدی او را گرفت.وقتی عطر اشنایش را حس کرد از کشمکش دست برداشت

کیوهیون

-من دارم (حق مالیکتو میگه^ـ^)

کیوهیون اعلام کرد و او را بالا کشید. آلفایش گره ی کراواتش را درست کرد قبل از اینکه یک بازو را مالکانه دور کمر او-مانند کاری که الفای قبلی کرده بود- حلقه کند.

سونگمین به گرمایش خیره شد،دست ارامش دهنده اش قبل از اینکه او سرش را بلند کند تا به آلفایش نگاه کند،وقتی چشمانشان بهم خورد سرش را پایین انداخت و مانند همیشه سرش را خم کرد. بخاطر این نبود که کیوهیون به او خیره شده بود،شاید همان نگاهی بود که همیشه خیره نگاهش میکرد اما سونگمین میدانست آن شعله های خشم برای او نبود،برای اولین بار سونگمین حس فرمان دهی آلفایش را ترسناک ندید.در آن حس قوی که او را پوشانده بود،احساس امنیت و حفاظت میکرد

انگشتی روی موهای جلوی چشمش خزید و موها را سمتی هدایت کرد.سونگمین یخ زد وقتی انگشتش پایین امد و فکش را لمس کرد قبل از اینکه به نرمی ، به انگشت های دیگرش را به ان سمت صورتش برسد، ارام انگشتانش را بست و سرش رابه ارامی خم کردکیوهیون پرسید: تو خوبی؟

در گوشت راستش حرف میزد،صدای هیس مانند آلفایش بطور ناگهانی در شلوغی مهمانی بیرون امد، با جوابش صدای خنثی کننده ی کلیکی از سمت شیوون شنیده شد

-اوه

کیوهیون خودش را صاف کرد، با نگاه سوراخ کننده اش به حضور شیوون نگاه میکرد که نشان میداد این عصبانیت برای سونگمین نبود،برای شیوون بود – خوشحالم دوباره میبینمت شیوون شی،لطفا مارو ببخش

بدون منتظر ماندن برای جواب شیوون،کیوهیون او را از معرکه دور کرد،بازو جدی دور کمرش حلقه شد بود تا وقتی که سمت گوشه ی خلوتی رفتند.سونگمین فهمید جینهی و مینهیوک با الفا ها و بتاهای دیگری منتظرشان بودند

-توخوبی سونگمین؟

جینهی با نگرانی پرسید وقتی نزدیک گروه رسیدند،سونگمین حس بدی پیدا کرد وقتی دست کیوهیون از او دور شد.

-من خوبم

سونگمین چرخید و با دیدن آلفایش که نامش جون هیونگ بود و بتایش، هیونسنگ که به ان ها ملحق شدند،یخ زد.یک جفت الفا و بتای دیگری کنار کیوهیون ایستاده بودند بنظر میرسید دنبالشان میکردند،سونگمین قدمی عقب رفت و قسمتی از خودش را پشت کیوهیون مخفی کرد،دستش بی اختیار برای رسیدن به آلفایش دراز شد اما قبل از اینکه به کت کیوهیون چنگ بزند خودش را بموقع کنترل کرد.بتایی که اسمش هیونسنگ بود،گفت : تو اونو ترسوندی جون هیونگ

جون هیونگ خندید برخلاف روی خشن و فرمان دهی که دیده بود.هیونسنگ را جلوکشید و بوسه ای روی گونه اش گذاشت: این خوب نیست؟ اون ازم دور میمونه و تو حسودی نمیکنی

هیونسنگ صورتش را عقب کشید وقتی جون هیونگ خواست برای بار دوم او را ببوسد

-بسه پسرا اینجا نه پسرا

جینهی تشر زد و با دستش سونگمین را جلو کشید: متاسفم که تنها گذاشتمت بعدش پسرامو دنبالت فرستادم

-پسرا…تون؟

-اخمقای دست و پا چلفتی خودتونو معرفی کنید

جینهی شیش مرد کت شلواری را صدا زد.یکی از الفا ها قدمی جلو رفت و دستش را برای دست دادن دراز کرد.در حالت عصبی ذهنش،سونگمین بوضوح توجه داشت دست الفا رابگیرد تا از ارتباط با بقیه دوری کند.گرچه رفتارش تناسبی با افکارش نداشت ،دستش را دراز تا با او دست بدهد.نمیخواست با رد کردن دست گستاخ شناخته شود.

-خوشحالم میبینمت سونگمین شی،من دوجونم

دوجون دست ازادش را دراز کرد:بتای من یوسوب

و به جفت الفای بتای پشت سرش اشاره کرد: این یکی کی گوانگه و دونگ وون و جون هیونگ و هیونسنگ رو هم دیدیشون

سونگمین به هرکدام از ان ها تعظیمکرد و چشمانش در سکوت بیشتر روی الفایی ماند که لمسش کرده بود.

-ما همه توسط اقا و خانم پارک به سرپرستی گرفته شدیم و عضوی از تیم کیوهیون در شورای جوان هستیم

دوجون صدایش را پایین اورد:دقیقا ما بادیگاردهای کیوهیون هستیم

بادیگارد؟

سونگمین نگاه عصبی به آلفایش انداخت.

-پدرم اونا رو برای مراقبت از من وقتی جوان بودم گذاشت

کیوهیون توضیح داد:میتونی بهشون اعتماد کنی

-بله ارباب

سونگمین جواب داد و متوجه شد کنار آلفایش ارام بود و از غریبه ها دور بود.هنوز اسم شش مرد جلویش را بیاد نمیاورد اما ان ها غریبه نبودند نه بعد از اینکه آلفایش گفت میتواند به ان ها اعتماد کند. آلفایی که اسمش کی گوانگ بود خنده ای کرد و بقیه دنبالش خندیدند بدون اینکه متوجه باشد کی گوانگ قدمی جلو گذاشت و موهای سونگمین را بهم ریخت

-تو خیلی خوب جواب اربابتو میدی،هاه؟ چطور میتونی همون امگای عصبانی باشی که کیوهیون قبل امروز دربارش حرف زده بود؟

سونگمین این بار عصبی از جایش پرید و نتوانست خودش را کنترل کند تا به لبه ی کت آلفایش چنگ نزند.ان ها غریبه نبودند اما این معنی را نمیداد که با لمس کردنش توسط ان ها راحت بود.

-هیونگ

دونگ وون دست کی گوانگ را کشید:تو باعث میشی سونگمین هیونگ راحت نباشه

کی گوانگ اذیت کرد-توام مثل هیونسنگ حسودی میکنی؟

دونگ وون جواب داد:نه درباره ی چی حرف میزنی؟

کی گوانگ خندید و همانطور که موهای سونگمین را بهم ریخته بود ، موهای دونگ وون رابهم ریخت.سونگمین دستش را بالا اورد تا موهایش را مرتب کند و موهای ریخته در صورتش را از چشم چپش دور کرد.حتی متوجه نشده بود بخاطر استرس به کت آلفایش چنگ زده بود.

-پس کیوهیون باهات چیکار کرده که اون رفتارتو شوت کردی- ترک کردی-؟

یوسوب پرسید:بچه بیچاره،کیوهیون الفای سخت گیریه نیست؟

نگاه کوتاهی به کیوهیون انداخت اما آلفایش روی بحثی با مینهیوک درباره ی اسنادی مشورت میکرد تمرکز کرده بود و توجهش از روی ان ها رفته بود. شش بادیگارد هنوز به او خیره بودند وقتی سر به سمت عقب چرخاند ،انتظار جواب داشتند-منتظر جوابش بودند- سونگمین سرش را تکان داد نه اینکه نداند چه جوابی باید بدهد،شکی نبود کیوهیون الفای سخت گیری بود اما با رفتار کمی قبل ترش سونگمین حس میکرد نمیتواند درباره ی الفایش منفی رحف بزند

-من متاسفم

خوشبختانه جینهی برای نجاتش امد: پرسیدن سوالات احمقانه رو بس کنین ، پسرا برای من و سونگمین دسر بیارین

-اگه میخوای خودت بیار اوما

کی گوانگ جواب داد اما دونگ وون بیصدا سمت میز غذا حرکت کرد

-دست و پا چلفتی احمق،اگه بخاطر پدرت نبود من شما شیش تا رو…نه شما پنج تارو تحمل نمیکردم..دونگ وون تنها شیرینه منه

جینهی دست سونگمین را گرفت: تو دومین شیرین منی سونگمین

کیگوانگ خرناس کشید و دوجون شانه ای بالا انداخت و یوسوب سرکشانه سرش را تکان داد،همزمان با اینکه جونگهیون و هیونسنگ خندیدند،سونگمین لبخندی به جینهی زد قبل از اینکه نگاهی به آلفایش بیندازد

یک خط دیگر اضافه شد کیوهیون شش بادیگارد داشت

.

.

.

اینجا اینو بگیر

یوسوب لیوان الکلی سمت سونگمین گرفت که سرجایش بخاطر بازوی جون هیونگ ایستاده بود-سونگمین باز در اغوش جون هیونگ بود- آلفایش هنوز با مینهیوک در سالن رقص بود جینهی،دوجون ،کیگوانگ و دونگ وون درحال بحث درباره ی موضوعات عادی یا گروهی بودند.کیوهیون خواسته بود جون هیونگ و یوسوب او را دور کنند و هیون سنگ دنبالشان امده بود.

سونگمین نمیتوانست درباره ی درباره ی حس کوچک ناامیدی از آلفایش که نمیخواست او را به دیگران معرفی کند،کاری کند اما مجبور بود از دستور کیوهیون فرمان برداری کند. با این وجود خودش را نشسته در یکی از اتاقک های خصوصی بار پایین راهروی ساختمان کنار بادیگارد های کیوهیون پیدا کرده بود.

جون هیونگ تمام راه از سالن رقص تا اتاقک دستش را دور کمر او انداخته بود و وسونگمین مجبور بود تمام راه را باچشم غره ی هیونسنگ روبرو شود.سونگمین لیوان را از یوسوب گرفت و سعی کرد فاصله ای بین خودش و جون هیونگ بندازد.این بخاطر هیونسنگ که حاضر بود همین حالا او را به قتل برساند نبود،دوست نداشت اینطور توسط دیگران لمس شود حتی اگر آلفایش به او گفته بود میتواند به جونگهیون اعتماد کند.لحظه ای سونگمین اینچی از جونگهیون دور شد،هیونسنگ بازویش را دور الفایش انداخت و با دخالت بتا،جونگهیون نهایتا گذاشت سونگمین برود و دیگری-هیونسنگ-نفس عمیقی کشید

سونگمین صورتش را جمع کرد وقتی نوشیدنی و بوی قوی الکل بینیش را سوزاند.تظاهرا از لیوان کمی فاصله گرفت ،نوشیدنی قولی الکلی بود

-یوسوب شی..متاسفم..نمیتونم خوب بنوشم

سونگمین بیان کرد و لیوان را سمت یوسوب برگرداند

-چرانه ؟ اربابت ممنوعت کرده بنوشی؟

یوسوب جواب داد و نوشیدنی خودش را نوشید.بتا یکی از دو نفری که دوست داشت او را درباره ی آلفایش اذیت کند ،دیگری کی گوانگ بود

-نه، اما، میتونم لطفا نوشیدنی بدون الکل داشته باشم؟

سونگمین لیوان را روی میز گذاشت ولی بنظر میرسید یوسوب افکاری برای پس گرفتنش نداشت

-نه مگه اینکه بهم بگی چرا اینو نمیخوری؟

یوسوب جدی جواب داد و برای لحظه ای سونگمین فکر کرد بتا میتوانست الفا باشد،سونگمین سمت کاپل چرخید تا کمک بخواهد

-یوسوب فقط بهش نوشیدنی بدون الکل بده

جونهیونگ:اون قطعا قبلا اصلا الکل نخورده

سونگمین با چشمان گرد شده به حدس دقیق جونهیونگ خیره شد

-واقعا سونگمین؟تو نوزده سالت نیست؟

یوسوب خندید.هجده سال سن قانونی برای نوشیدن بود گرچه سونگمین افراد زیادی رو دیده بود که قبل از سن قانونیشون مینوشیدند.قانون اجبار در جامعه ی ان ها پایین بود بهرحال، اما سونگمین هیچ کنجکاوی یا علاقه ای به الکل نداشت،وقتش را با مراقبت از بقیه ی امگاها در یتیتم خانه میگذراند،پس وقت نداشت که یک کلاب یا بار را از نزدیک بیند،بجایش تصمیم داشت از پولش برای چیز بهتری استفاده کند.

سونگمین به نرمی گفت: من الکل دوست ندارن

غیرمستقیم تحسین میکرد که نتوانسته بود این مایع را تحمل کند اما قبل ننوشیده بود. یوسوب خندید،و بخاطر اظهار او..

-از کجا میدونی دوست نداری اگه تا حالا امتحانش نکردی؟

-اینم جذابیتای خودشو داره سونگمین

جون هیونگ سمت گوش او خم شد:همونطوری که تو جذابیتای خودتو داری

سونگمین خودش را سمت یوسوب کشید و سعی کرد جون هیونگ را نزند،الفا مکررا از حدش میگذشت ،جوری که سونگمین فکر میکرد الفا میخواست حدش را امتحان کند

-این چطوره سونگمین؟

یوسوب ادامه داد، انگار از حرکت سونگمین سمت خودش تحت تاثیر قرار نگرفته بود

-یه جام کوچیک یه کم اطلاعات درباره ی کیوهیون،تو دربارش کنجکاوی،نیستی؟

سونگمین پیشنهادش را سنجید.اطلاعاتی درباره ی آلفایش میخواست،اما مطمئن نبود نوشیدن ایده ی خوبی باشد ، چه میشد اگر آلفایش بخاطر نوشیدن عصبی میشد؟

-بیا دیگه،این جالبه،ما به کیوهیون میگیم مجبورت کردیم بنوشی،اگه عصبی شد

جون هیونگ پیشنهاد داد و ناگهانی جبه ی او را عوض کرد. هیوسنگ اضافه شد و لبخند کمیابی به سونگمین زد:یکم الکل ضرری نداره

.

.

-خب همونطور که توافق کردیم،یه سوال،سه شات

یوسوب اعلام کرد بعد از اینکه خدمتکار اتاقکشان را بعد از رساندن دوازده شات الکل ترک کرد

-اینا چین؟

سونگمین به مایع قهوه ای رنگ درون لیوان جلویش اشاره کرد

-شاتای ویسکی،نگران نباش،اینا خوبن،مورد علاقه ی منن

یوسوب بهش چشمک زد،سونگمین نزدیک ترین لیوان را مضطربانه برداشت:من میتونم هرچیزی بخوام بپرسم؟

جون هیونگ جواب داد:بله، اما ما اونایی رو جواب میدیم که میتونیم جواب بدیم،نمیخوایم کیوهیون دنبال گرفتن زندگیمون باشه

یوسوب اضافه کرد:خب،برای منصف بودن،اگه ما نتونستیم جواب بدیم نیازی نیست بنوشی

-باشه

سونگمین موافقت کرد،و مکث کرد تا اولین سوالش را برپسد: او..اون….همیشه انقدر ساکت بوده؟

چندلحظه سکوت شد قبل از اینکه همه از خنده منفجر شوند، یوسوب هیجان زده فریاد زد: بنوش

سونگمین کاری را کرد که گفته شده بود،این رو اشاره ای برای این درنظر گرفت که سوالش جواب داده میشد،وقتی مایع را قورت داد، صورتش بخاطر سوزش در گلویش درهم رفت،و حتی خنده ی بلندتر ان سه نفر بلند شد

-چه مزه ای میده؟

هیونسنگ پرسید و سونگمین فقط توانست سرش را تکان بدهد

-خیلی خب برای سوالت

یوسوب با لبخندی گفت : کیوهیون قبل از مرگ پدرش خیلی سرکش بود اما حدس میزنم میتونی بگی اون همیشه یه ادم جدی بخاطر نحوه بار اومدنشه

جون هیونگ اضافه کرد: اون جنبه ی بانمک و شادی هم داره، یروزی میبینیش

سونگمین سری تکان داد،امیدوار بود ان ها درست بگویند،حالا راضی بود که فهمیده بود برای تاثیرگذاری آلفایش شانسی داشت،چون آلفایش فقط از زمانی که او دیده بود سر نبود-همیشه همین بوده- یوسوب لیوان دیگری جلویش گذاشت و لیوان خالی را برداشت

-بعدی

-پدرش چه تجارتی داشت؟

-مطمئنی میخوای اینو بپرسی؟ میتونی اینو از افراد دیگه بفهمی یا حتی توی اینترنت سرچ کنی

هیونسنگ گفت.سونگمین به اسانی سرش را تکان داد،و دومین لیوان پیشنهادی مایع را برداشت،این برایش اسان بود که از ان ها بسنود چون مطمئن نبود که آلفایش به او اجازه میداد از کامپیوتر در خانه استفاده کند،درهر حالتی سونگمین میخواست شک هایش را روشن کند وقتی شانسی به او داده شده بود.

-همم،بزار ببینم…تو درمورد بخش سیاسی میدونی، پس بقیش..فروشگاه و چند شعبه اش، کمپانی مالی و قانونی..

یوسوب لیست کرد:خب، انجمن چو یسری کارکنان مختلفی دارهاما همشون بوسیله ی دوستان و افراد قابل اعتماد اقای چو اداره میشن

-پس اون همه چیزو به ارث میبره؟

-این یه سوال دیگست سونگمین

یوسوب سرش را سمت شات دیگری تکان داد.

-اذیتش نکن یوسوب

هیونسنگ وارد بحث شد و سمت سونگمین چرخید: اره،کیوهیون صاحب همه چیزه اما کانگین هیونگ و پدرما اونا رو براش اداره میکنن

سونگمین کمی شکه شدکه هیونسنگ باهاش خوب شده بود اما لبخند زد و به بتا همزمان با برداشتن لیوان دیگری لب زد:ممنونم

چند دقیقه طول کشید تا فکر کند و قبل از انتخاب سوال سوم

-دوست داره چی بخوره؟

-واقعا؟فکر کنم بهتر باشه اینو از مادرمون بپرسی

جون هیونگ خندید و دستش را تکان داد:یه سوال دیگه بپرس

-خب،پس دوست داره توی اوقات ازادش چیکار کنه؟

-با درس ها و شواری جوان اون اوقات خالی زیادی نداره اما اون عضو تیم بسکتبال مدرسه است،در واقع هممون هستیم، و ممکنه به تیم مدرسه شما ملحق بشیم

جونگهیون گفت و لبخند باطراواتی زد

-شما دونفر فکر ورزشو از سرتون بیرون کنید،اگه بخاطر کیوهیون نبود شک دارم که شماها توپم لمس میکردید حتی بخاطر همدیگه

یوسوب شوخی کرد و سونگمین متوجه شد جون هیونگ به یسوسوب لبخند دعوت ککنده ای زد هرچند بقیه تایید کردند که یوسوب فکر ورزش را هم نمیکرد.سونگمین سریعا مایع لیوان را نوشید و بی توجه به شوخی که کنارش میشد،تصویر کیوهیون در کشباف قرمز بسکتبال داخل ذهنش پخش شد.چشمانش را بست و تصور کرد آلفایش در زمین مقابل هیوکجه که در تیم مدرسه بود،بازی میکند

-سوال بعدی سونگمین

یوسوب تصورش را پاره کرد

اون درباره ی من چی گفته؟

صدای سونگمین شکسته شد و کلمات اخر جمله اش محو شدند.درباره ی نظر آلفایش درباره خودش کنجکاو بوداما میترسید بفهمد او را دوست ندارد،جونهیونگ خرناسی کشید و چهارمین لیوان را جلوی او گذاشت: حالا این یه سوال جالبه

سونگمین در عرض چند ثانیه شات را سرکشید، و فهمید مزه اش از شات های قبلی خیلی بهتر شده بود.احساس راحتی میکرد و بدنش درحال گرم شدن بود،سمت یوسوب مچاله شد با حس گرمایی که در بدنش زیاد میشد

-اون گفت تو تکی، اولین شب ما کمکش کردیم تو رو خونه بیاره بعد از اینکه رامت کرد

یوسوب گفت و دستش را دور شانه ی او حلقه کرد،احساس خواب الودگی میکرد،سونگمین به او تکیه داد و سرش را روی شانه ی بتا گذاشت

-و بعد از اولین صبح اون گفت میتونست اطلاعات توی گزارشی که ما براش جمع کرده بودیم درباره ی تو رو بفهمه،بعد اون ما هروقت درباره ی تو میپرسیدم اون می رنجید

جونهیونگ خندید: گفت تو سخت ترین امگایی بودی که میتونه مدیریتش کنه از بین تمام امگاهایی که دیده

-اون امگاها ی زیادی دیده؟

سونگمین گفت و صدایش بلند تر شد: با همشون قرار گذاشته؟؟

-این دوتا سواله عزیزم

یوسوب شاتی را رو جلوی صورتش گرفت و سونگمین به ان چنگ زد و عصبی سر کشید. جون هیونگ شات دیگری به او داد که سونگمین اطاعت کرد و نوشید و متوجه نشد هیونسنگ سعی داشت جونهیونگ را از دادن نوشیدنی به او متوقف کند

-جواب منو بده

سونگمین گفت،و سعی کرد نگاهش را روی یوسوب متمرکز کند: من نیاز دارم که بدونم

-البته که اون انجام داده، اون ادمای زیادی رو توی جشنا و مراسمی مثل امروز دیده

یوسوب جواب داد و گونه ی او را نیشگون گرفت:نگران نباش کیوتی،اون هرگز قرار نذاشته،حداقل نه بصورت رسمی

سونگمین یوسوب را هل داد: نه بطور رسمیی؟؟؟ پس اون غیر رسمیاش چییی؟؟

سونگمین فریاد زد و به شات دیگری روی میز چنگ زد

-بهم بگو با ریووک قرار گذاشته؟

لیوان دیگری نوشید.

-اون ریووکو دوست داره نه؟

سونگمین به نهمین شات روی میز چنگ زد و ان را سرکشید،سعی کرد بایستد اما نتوانست تعادلش را حفظ کند و روی کاناپه افتاد و دستایی او را گرفت،سونگمین لیوان را انداخت،گوش هایش روی صدای افتادن لیوان روی فرش زیر پایش متمرکز شده بود و متوجه صدای ان سه نمیشد

-اون ریووکو دوست داره

سونگمین زمزمه کرد،و دست هایی که رویش بود را کنار زد: اون منو نمیخواد..اونو میخواد

حس کرد از روی مبل برداشته شد و بطور اتوماتیک سمت کسی فاتاد،نمیتوانست قدرتی در پاهایش پیدا کند

-اونو میخواد…اونو میخواد

سونگمین مرتبا تکرار میکرد و درد در سینه و سرش بیشتر میشد.

.

.

سونگمین صدا یا شلوغی نمیشنید،فقط میدانست کسی به جای دیگری حملش مکیند.خیلی احساس خوابالودگی میکرد و سرش گیج میرفت وهروقت در سرش حس میکرد بیدار میشد،وقتی دست های دیگری او را گرفت پلک زد،با ان دست ها مقابله کرد و سعی کرد کنارشان بزند گرچه بازوها دورش محکم شدو ان شخص اورا محکمتر به سینه اش چسباند.

عطر بشدت اشنا بود و لبخندی رو لب سونگمین امد وقتی سونگمین توانست ان شخص را تشخیص دهد،بازوهایش را دور گردن او حلقه کرد،عطر را بوکشید،صورتش را به سینه ی شخص مالید و نااگاهانه کلمه ای که به ذهنش امد را زمزمه کرد

؛…اراب…؛

CHAPTER 12

سونگمین ضربه ی بیهوده ای به سرش زد و سعی کرد سردردش را متوقف کند .با چشمان تارش به اطراف نگاه کرد و چند لحظه طول کشید تا بفهمد در اتاق جدیدش با دیوار های بنفش بود ! او ملحفه های تخت و پرده ها را با حریری که آلفایش به او داده بود عوض کرده بود اما رنگ بنفش روی دیوارها همچنان به او یاد آور میشد که در اتاقی می ماند که متعلق به ریووک بود.خودش را بالا کشید و متوجه شد پیژامه و شلوار راحتی پایش است . شب قبل خودش لباس هایش را عوض کرده بود؟ سونگمین سعی کرد تا بیاد بیاورد که شب قبل چه اتفاقی افتاده بود. او حضور در مهمانی با آلفایش را به یاد داشت اذیت شدن توسط شیوون , بدون بادیگار های آلفایش او با آن ها به بار رفته بود و بازی را با آن ها تمام کرده بود. یه شات برای یه سوال او بیاد آورد چگونه یوسوب آن جمله را گفته بود .حتی طعم سوزاننده ی الکل را بیاد آورده بود ، اطلاعاتی که درباره ی شغل آلفایش که به ارث برده بود و بسکتبال بازی کردنش و چیزی درباره ی رفتار با او سخت بود بود و دیگر همه چیز سیاه بود _ چیزی به یاد نیاورد _

نمیتوانست به یاد بیاورد چگونه از بار بیرون رفته بود چگونه به خانه برگشته بود و چگونه لباس هایش را عوض کرده بود و داخل تخت خزیده بود. با راز حل نشده ای که به وجود آمده بود، سونگمین پتویش را کنار زد و پاهایش را ازتخت آویزان کرد. در راهش به حمام توقف کرد و متوجه ظرف کاور شده ای روی میزش شد. روی صندلی نشست و یادداشت چسبیده به کاور ظرف را برداشت.

( گرمش کن اگر دیگه گرم نیست همچنین من لیستی رو که چه چیزهایی نیاز داری تا امگای خوبی باشی رو دیدم و اصلاحش کردم و قوانینی برات تنظیم کردم حفظشون کن …من قبل شام برمیگردم ، درست رفتار کن )

سونگمین سرش را بلند کرد و به تکه کاغذ چسبیده شده به کمد خیره شد . عنوان بالایش نوشته شده بود و درست در مرکز و زیرش خطی کشیده شده بود

*قوانین*

سونگمین دستپاچه شد . بین کتاب هایی که روی میزش پایه کتاب خانه اش شده بود و صفحه را با لیستی که آلفایش درباره اش حرف زده بود بیرون کشید و صفحه را برای علامتی جستجو کرد. صفحات بعدی را هم به دقت موشکافی کرد.سه بار صفحات را که حقایقی درباره ی آلفایش نوشته شده بود را نگاه کرد. علامت یا تصحیحی که آلفایش انجام داده باشد اما سونگمین مطمئن بود آلفایش همه چیز را خوانده بود.سونگمین سرش را روی کتاب هایش کوبید صورتش از خجالت میسوخت ! پرسید اگر آلفایش لیست حقایق را احمقانه یا غلط تلقی میکرد؟

نوشتن تمام جزئیات آلفایش او را مثل یک احمق میکرد و احمق بود که همه چیز را نوشته بود که ممکن بود آلفایش ببیند….لب و لوچه اش را آویزان کرد و سرش را بلند کرد .لیست قوانین آلفایش را که با دستخط عالی نوشته شده بود خواند.

*قوانین*

۱٫امگا تمام دستورات آلفا را پیروی میکند.

۲٫امگا باید تمام لحظات آلفا را ارباب صدا بزند.

سونگمین به دفترش خیره شد و تعجب کرد آلفایش به تمام کیوهیون هایی که نوشته بود رجوع کرده بود…سونگمین حقایق درباره ی آلفایش را به صورت خودمانی و با لفظ کیوهیون نوشته بود…

۳٫امگا نباید دروغ بگوید یا چیزی را از آلفایش مخفی کند.

سونگمین مضطرب شد وقتی این خط را خواند نیاز داشت به آلفایش درباره ی رازش بگوید .

۴٫امگا اجازه ندارد خانه را بدون کسب اجازه ی آلفا یا بادیگارد هایی که آلفا تعیین کرده است ترک کند.

۵٫امگا اجازه ندارد تنها سفر کند بدون آلفا و بادیگارد هایی که آلفا تعیین کرده است.

۶٫امگا اجازه ندارد سیگار بکشید و یا نوشیدنی الکی بنوشد بدون اجازه.

حتی با اجازه سونگمین فکر میکرد که هیچوقت دوباره الکل را لمس نکند ، اثر باقی مانده ی الکل احساس افتضاحی داشتحتی بدتر از چیزی که دوستانش بنظر میرسیدند وتوضیح داده بودند وقتی از آن ها مراقبت میکرد.

۷٫امگا اجازه ندارد هیچ تغییر کاری در خانه انجام بدهد

۸٫امگا باید خودش را به خوبی با اتفاقات اجتماعی وقف دهد

۹٫امگا باید خوب درس بخواند و نمرات درس هایش توسط آلفا دیده شود

۱۰٫امگا باید برای هر کسی در کلمات و رفتارش احترام نشان بدهد.

شکست خوردن در هر کدام از قوانین تنبیه مناسبی از آلفا را به دنبال خواهد داشت.قوانین حتی لازم باشد اصلاح میشود.

سونگمین دوباره قوانین را خواند و انگشتش را روی صفحه تکان داد.قوانین با اصطلاحات رسمی نوشته شده بودند هر اشتباه کوچکی میتوانست خشمی درپی داشته باشدمخصوصا قانون شماره ی ۱۰ بنظر میامد آلفایش طوری لیست را تغییر داده بود که او را در برابر هر اشتباهی که انجام میداد مسئول کرده بود.

.

.

سونگمین سوپ بعد از مستی را گرم کرده بود و میخورد و از خودش میپرسید که ایا آلفایش بخاطر مست شدنش عصبانی بود یا نه،گرچه جون هیونگ قول داده بود که برای کیوهیون توضیح دهد ان ها مجبورش کرده بودند و کیوهیون در یادداشت کوتاهش به چیزی اشاره نکرده بود،سونگمین نمیتوانست با چاله های خاطرات دیشبش-که بیاد نمیاورد- جلوی پارانوئید بودنش را بگیرد .نمیدانست بعد از نوشیدن چه کاری کرده بود یا ایا آلفایش را ناراحت کرده بود؟

سوپش را تمام کرد و کاسه و قاشق را در سینک ظرفشویی گذاشت و شیر اب را باز کرد ،با بیاداوردن قانون هفت سرجایش ایستاد که نشان میداد اجازه ندارد هیچ تمیز کاری انجام بدهد. شستن ظرف ها جزو تمیز کاری محسوب میشد؟ نمیخواست ریسکی کند بدلیل اینکه ممکن بود آلفایش بخاطر دیشب از او عصبی باشد،شیر اب را بست و ظرفهای استفاده شده را در سینک گذاشت.

به اتاقش برگشت،خودش را روی تخت پرت کرد و اجازه داد خاطراتش ازادانه در ذهنش بچرخند،دست چپش را بلند کرد و به علامت پیوندشان خیره شد،دوخط از هم رد شده روی مچش..این علامت مثل یک نشان داد که زندگیش همانطوری که قبلا بود،نبود اما او داشت درباره ی زندگی جدیدیش فکر میکرد،این سونگمین جدید،به همان بدی که فکر میکرد باشد،نبود. سونگمین قبلی هیچوقت به الفاها تعظیم نمیکرد چون به نتایج احمقانه ای منجر میشد،بین حفاظت از دوستانش تمام توجه ها سمت او بود، مشکل هرچه بود،هیچ وقت نمیگذاشت دوستانش اذیت شوند و تا جایی که میتوانست امن نگهشان میداشت اما حتی در سخت ترین نگرانی ها نیاز به استراحت داشت و او ارزو میکرد الفایی را پیدا کند که از او و دوستانش مراقبت کند

و با توجه به شواهد،ارزویش به حقیقت پیوسته بود.کیوهیون از او بیش از یکبار – باتوجه به ژومی و شب قبل در سالن رقص حتی روز اول گرچه تنبیه شد- محافظت کرده بود. آلفایش او را از الفاهای دیگر که میخواستند از او و دوستانش سود ببرند در امنیت نگه میداشت و بخاطر همین،سونگمین مشتاق بود فرمان برداری کند، گرچه بخشیش بخاطر این بود که انتخاب دیگری نداشت.او یک امگای رام شده بود،یک امگا که متعلق به الفایی از طبقه ی بالای جامعه بود و بدون اشاره به این-دلیل ها-،لو کسی بود که داشت چیزی را مخفی میکرد. اما او مشتاق بود و هرگز تسلیم نمیشد تا زندگی ازادی که چند روز پیش داشت را بدست بیاورد.

-مین

دونگهه وسط کلاس پرید: اونیو توی دردسر افتاده

سونگمین از صندلیش بلند شد و بدون توجه به صداهایی که از همکلاسی هایش بلند میشد،پرسید: چی؟کجا؟ منو ببر پیشش

-لی سونگمین مطمئنی میخوای باسنتو حرکت بدی و خودتو درگیریش کنی؟

الفایی از کلاسش که کنار در ایستاده بود مسخره کرد: تو فکر میکنی که میتونی هرلحظه که بخوای دور شی؟

-فاک..خفه شو..ربطی بهت نداره

سونگمین جواب داد همزمان که از در خارج شد و دنبال دونگه رفت.

-مین صبر کن منم بیام

ژومی فریاد زد، و دنبال دو دوستش دوید ، همزما زیرلب ناله کرد: دوباره نه!

وقتی سونگمین بیرون سالن رقص رسید،هیوکجه سعی داشت با یونهو و ججونگ مذاکره کند،دو الفای دیگر از گله ی شیوون بودند،اونیو روی زمین کنار ان ها زانو زده بود و دست ججونگ روی سرش بود.

-ممکنه اشتباهی شده باشه هیوکجه شی، من و ججونگ سالن رو هفته پیش برای این زمان رزو کردم،تو هم عضوی از انجمن رقص هستی ،باید بدونی مسابقه بزودی شروع میشه و گروه ما زمان کمی داره برای اجرامون اماده بشه

یونهو گفت: بهرحال داری با یه امگا میچرخی؟

-نه

هیکجه جدی گفت: من دارم حقایقو بر اساس شواهد بیان میکنم

-میدونی،شیوون هنوز دنبالته از وقتی که دریای غربیتو رام کردی،اوه صبر کن..دریای شرقی بود

یونهو خنده ای ساختگی کرد و توجهی به چشم غره ی هیوک نکرد.

-هیوک

دونگهه صدایش زد و کنار الفایش ایستاد

-اوه ما داریم غرق میشیم، دریاا اینجاست

-هه..خیلی بامزه بود یونهو شی

دونگهه گفت و دستش را دور کمر هیوک چنگ کرد تا ازینکه کاری کند،جلویش را بگیرد.

-یون،لیدر امگاها اینجاست

ججونگ با چهره ای شکه گفت و توجه ها را سمت سونگمین داد،سونگمین سمتشان قدم برداشت با رعایت تمام رسومات

-شما به سالن رقص نیاز دارین؟ باشه..برش دارین و منو دوستامو باهم تنها بزارین

-نه انقدر تند لیدر

ججونگ دستش را روی سر اونیو چرخاندو او را بلند کرد،اونیو اه ارومی کشید وقتی ناخن ها داخل پوستش فرو رفتند

-این فقط یه مشکل ساده درباره ی سالن رقص نیست،دوستای کیوتت اینجا یه بطری اب به سر من زدن

سونگمین کمی خم شد و دست اونیو را محکم گرفت: انجامش دادی؟بهم بگو چه اتفاقی افتاد،من کمکت میکنم

اونیو با چشمان پرشده از ترس به بالا،به سونگمین نگاه کرد: اونا منو زدن..من نتونستنم بطریمو نگه دارم..من..من معذرت خواستم

-زدنت؟

ججونگ خنده ی تمسخر امیزی کرد: زخمی شدی یونهو؟ اون داره ما رو مقصر نشون میده

سونگمین گفت: دوباره معذرت خواهی کن،اونیو

-من…متاسفم یونهو شی…ججونگ شی…

-حالا اون بیش از یبار عذرخواهی کرد،نمیخواست بندازتش، ممکنه بخاطر اینه بود که زمین خورده،میذارین حالا بره؟

سونگمین تا جایی که میتوانست مودبابه درخواست کرد

-تو فکر میکنی عذرخواهی میتونه همه ی مشکلاتو حل کنه سونگمینی؟

یونهو به او رسید و موهایش را بهم ریخت:تو خیلی کیوتی،میدونستی

سونگمین اه کشید و دست یونهو را کنارزد: من فکر میکنم راه دیگه ای نیست تا بشه با شما احمقا کنار اومد

-تو،چی.

ججونگ سر اونیو را رها کرد و وقتی اونیو خواست فرار کند دستانش را دور گردن او حلقه کرد،با توجه به موقعیت، سونگمین به دست ججونگ چنگ زد و دستش را جوری که در کلاس درس دفاع شخصی یاد گرفته بود پایین کشید.وقتی دست ها از اونیو جدا شد،امگا را سمت ژومی هل داد

-بدو،حالا

سونگمین فریاد زد و دستانش که ججونگ را گرفته بود او را سمت رفیقش-یونهو- هل داد

-سونگمین

هیوکجه فریاد زد: بیا بریم

-من خوبم هیوکجه

سونگمین به دوستانش چشمک زد: شماها نیازی ندارین تا ازمن جلوی اون مهاجما محافظت کنین

سونگمین وقتی کسی بازویش را گرفت شوکه شد اما برای دوثانیه، درعوض او هم به دست مهاجم چنگ زد و چرخی زد و دستش را دور بدنش چرخاند و پشت کمرش نگه داشت.

-یونهوشی،دستمو خیلی محکم چنگ زدی

سونگمین در گوش یونهو ناله کرد، با نگاه کوتاهی به پشتش که تصویر دوستانش محو میشد،سونگمین قسم خورد چیزی بالای سرش پرواز کرد و کناره های تیز شیشه پوستش را برید. ناخواسته تمرکزش را روی یونهو از دست داد اما لگدی به الفایی که اون شی را پرتاب کرده بود زد -یک نقاشی شکل گرفته که روی دیوار برای چند لحظه پییش انجا بود-درست سمت ججونگ،گرچه ججونگ سمت یونهو دویده بود.

-فاک

سونگمین دستش را روی زخم سرش گذاشت و روی زمین افتاد،لایه ای از خون روی چشم راستش را پوشاند و دیدش را تار کرد،خون زیادی از بین انگشتانش که پشت سرش قرار گرفته بود بیرون زد.

-نقاشی بیچاره بخاطر همچین امگایی حروم شد

یونهو نقاشی شکسته را برداشت و سمت سونگمین رفت،سونگمین سعی کرد بایستد اما سرگیجه ناگهانی او را دوباره روی زمین انداخت لعنت بش

یونهو مسخره کرد-مشکلی هست هرزه؟ فراموش کردی صبحونتو بخوری؟

سونگمین کلمات را با تاکید از بین دندان های کلید شده اش میگفت:منو… هرزه…. صدا… نکن

ججونگ هم اضافه شد و رنگ را از یونهو گرفت و روی سونگمین ریخت-چرا نه؟ نکنه ترجیح میدی شهوت پرست-slut-صدات بزنم؟

-دهنای فاکیده شدتون رو ببیندین

سونگمین از جایش پرید و مشتی سمت نقاشی زد که چوب پشت بوم شکسته شد،سریعا مشتش را برگرداند و خودش را سمت عقب خم کرد تا از مشت یونهو دوری کند.وقتی پایش را بلند کرد تا لگدی سمت یونهو بزند صدای اشنای ناظم را شنید

-لی سونگمین

سونگمین پوزخندی زد و پایش را درهوا نگه داشت،پایش دو اینچ از صورت یونهو فاصله داشت،ارام پایش را پایین اورد،نتوانست ضربه ای که ججونگ با تابلوی نقاشی زد را تحمل کند و روی زمین افتاد

-کیم ججونگ تمومش کن

لیتوک فریاد زد، با ناظم سمتشان دوید،ناظم بینشان ایستاد: اینجا چه خبره؟

یونهو جواب داد:امگا بهمون حمله کرد اقا

سونگمین از روی زمین بلند شد و دستش را دوباره روی زخمش فشرد:متاسفم اقا، من فقط از دوستام و خودم دفاع کردم،من زخمیشون نکردم

-لی سونگمین چندبار میخوای ازین بهانه استفاده کنی؟

لیتوک اخم کرد وقتی زخم سونگمین را بررسی کرد: تو خونریزی زیادی کردی سونگمین

-اقا ،این یه بهانه نیس..

-من دیدمش اقا،ججونگ شی اول به اونیو حمله کرد،بخاطر همین سونگمین عکس العمل نشون داد

دونگه گفت و با ژومی و اونیو سمتشان امد: شما میتونیین دوربینای امنیتی رو چک کنین

-لی دونگهه

-الان وقتش نیست مینوو سونسنگنیم،ما اول باید خونریزی رو بند بیاریم،دونگهه،کمکم کن

لیتوک بازوی سونگمین را دور شانه اش انداخت و با دونگه کمکش کردند. ناظم گفت : بقیه،بیاین اتاق من

نیم ساعت بعد،سونگمین در درمانگاه مدرسه خوابیده بود و بخاطر خشونت دکتر موقع دراوردن شیشه ها ناله میکرد و دکتر سرش غر میزد که دوباره برگشته بود به کلینیکش و از داروها و روش های درمانی استفاده میکرد.لیتوک وارد اتاق شد و صندلی را کنار تخت گذاشت

-سونگمین،چطوری؟

-درد میکشم،دکتر کیم خیلی خشنه، موندم چطوری مدرک پزشکیشو گرفته

دکتر از پشت داد زد:احمق من شنیدمش

خنده ی ریز سونگمین محو شد وقتی لیتوک به او خیره شد،لبخند همیشگیش روی صورتش نبود

-من متاسفم سونسنگنیم،همه خوبن؟

-چندبار میخوای نقش قهرمانو بازی کنی؟

لیتوک ضربه ای به بانداژ روی سرش زد:نمیتونی از دردسر دور بمونی؟

-اون الفا ها کسایین که هی دردسر درست میکنن

-سونگمین

لیتوک چشمانش را چرخاند

-خیلی خب،خیلی خب، من متاسفم،دیگه انجامش نمیدم

-چیزیو قول نده که نمیتونی انجامش بدی

-خیلی خب، دفعه ی بعدی مراقب ترم

-تو…

-تو کسی بودی که بهم گفتی چیزی که نمیتونم قول ندم

سونگمین تکرار کرد و گناهکارانه از چشمان لیتوک فرار کرد:متاسفم نباید میگفتمش

لیتوک هوفی کشید:بهرحال،یونهو ،ججونگ و تو برای جنگیدن تنبیه میشین و یک هفته کافه تریا و کلاسای مدرسه رو تمییز میکنید

-بقیه چی؟

-فقط یه هشدار گرفتن،چون توی دعوا شرکتی نداشتن

-یس

سونگمین در هوا مشتی زد:میدونستم کار میکنه

لیتوک سیلی به دستش زد

-اوچچچ..سونگسنگنیم

لیتوک به چالش کشید: میدونی چی کار میکنه؟

سونگمین غرشی کرد: هیچی

ای یکی از دفعاتی بود که سونگمین قوانینو میشکست تا کسی باشد که اول حمله میکند ومیتوانست نقش کارت فداکار را داشته باشد و بقیه زخمی برندارند،قبل از اینکه امگاها رام شوند،مدرسه از ان ها در برابر هر تنبیه شدنی توسط الفاها حفاظت میکرد بر طبق قانونی که شورا گزاشته بود. تا جایی که سونگمین میتوانست قوانین مدرسه را، شروع نکردن دعوایی با الفا نگه دارد میتوانست هرپنالتی با اسم دفاع شخصی داشته باشد

اما حالا او رام شده بود و زخمی کردن هر الفایی تنبیه سختی از آلفایش یا هرکس دیگری هر الفایی در نبود الفایش در پی داشت،بیاد اورد جونهیونگ به گزارشی درباره ی او اشاره کرده بود.فهمیده بود که آلفایش احتمالا درباره تمام شلوغ کاری هایش در مدرسه میدانست.این توضیح میداد چرا آلفایش روز اول انقدر به او سخت گرفته بود. سونگمین خندید و سکوت اتاق شکسته شد

-حالا دارم حرکاتشو تبرئه میکنم

نشست و به انعکاسش در اینه خیره شد: مهم نیست لی سونگمین..کاریو بکن که باید بکنی

.

.

سونگمین چرخید و سیصد و شصتمین لگدش را به کیسه چمنی زد. امیدوار بود ذهنش خالی شود و اثراتش از بین برود،تمرینات تکواندو انجام میداد، چیزی که شش ماه پیش در کلاس مهارت های چینی برداشته بود، تصمیم گرفته بود وشو یاد بگیرد وقتی کمربند مشکی دان اول را گرفته بود. درحالی که مکانش را درست میکرد، تلاش کرد بار دیگر لگد بزند،خودش را عقب کشید روی پای راستش تکیه کرد و چرخی زد،شش ماه تمرین نکردن قطعا حفره ای در مهارتش ایجاد کرده بود

-چرخش زیبایی بود اما تکیه ات بی ثبات بود

سونگمین وقتی صدای ناگهانی را شنید صاف ایستاد و لب پایینش را گزید وقتی عطر آلفایش بینیش را پر کرد، انقدر روی ضرباتش تمرکز کرده بود که متوجه حضور آلفایش نشده بود.سریع آلفایش اسکن کرد و فهمید آلفایش لباس های خانگی پوشیده بود،و نشان میداد آلفایش چندین دقیقه قبل وارد خانه شده بود و حتی لباس هایش را هم عوض کرده بود.

-متاسفم،

سونگمین تعظیم کرد ونگرانی ناگهانی پیدا کرد که آلفایش بخاطر بی اجازه امدن به حیاط پشتی سرزنشش کند گرچه تکنیکا هنوز در خانه بود

-من اشپزی میکنم..برای شام..ارباب

-صبر کن

سونگمین قدم هایش را متوقف کرد

-چاریوت

با شنیدن فرمان ،سونگمین قدم هایش را تنظیم کرد و مچ هایش را جلوی کمربند اورد تا حالت متوجه شدن بخودش بگیرد.

اونم…اونم..تکواندو انجام میده؟

کیوهیون پشتش ایستاد ، انتهای کمربندش را بالا اورد تا نوشته های کوک زده شده را بخواند- لی سونگمین،دان اول-نفسش را حبس کرد وقتی کیوهیون سمت جلو خم شد و در گوشش زمزمه کرد: چجوری ازمون رو با این سطح از مهارتت رد کردی؟

سونگمینتوضیح داد: من..من برای..شیش..ماه تمرین..نکردم

-درسته

کیوهیون گفت و دور شد:بهرحال قوانینو با صدای بلند از حفظ بگو سونگمین

سونگمین به آلفایش خیره شد: قوانین تکواندو؟

-داری سعی میکنی باهام شوخی کنی؟

سونگمین لب پایننش را گزید و نگاهش را گناهکارانه به زمین داد، بیاد نمیاورد که قوانین تکواندو را حفظ کرده باشد مگر اینکه آلفایش قوانین مشت زدن را میگفت. الفایش روشن کرد: ده قانونی که صبح برات نوشتم

-اوه

سونگمین واکنش نشان داد و بعد سریع دهانش را بست.

-شروع کن از حفظ بگو

سونگمین احساس نارامی و بیقراری کرد وقتی چرخ دنده های ذهنش شروع بکار کرد تا بسختی قوانین را بیاد بیاورد

-شماره یک..امگا..

کیوهیون وسط حرفش پرید: از اولش

-از لوش؟

کیوهیون چرخید تانگاهش کند،با نگاهی برنده : حفظش نکردی؟

-من..من..متاسفم..ارباب

سونگمین ناخن هایش را دس کف دستش فرو کرد و خودش را بخاطر فراموش کردن دستورات سرزنش کرد

-گفتم حفظش کنی،نگفتم؟

-بله..ارباب

بیاد میاورد کلمات آلفایش را روی یادداشت خوانده بود حفظش کن اما فراموش کرده بود بعد از شستن صورتش و خوردن سوپ انجامش دهد.

-برو کاغذو بیار و برگرد اینجا

.

.

-دو دقیقه ، بالا

سونگمین مطیعانه کاغذ را سمت آلفایش دراز کرد و کشمش میکرد که پای راستش را بالا نگه دارد

-هر اشتباه،ده ثانیه

جیغ کوچکی کشید وقتی آلفایش پایش را بالاتر گرفت ، سعی کرد تعادلش را نگه دارد،کیوهیون او را از یونیفرم تکنواندویش نگه داشت و او را سمت جلو کشید

-تغییر کردی،پاتو بالا بگیر

کیوهیون دستور داد همزمان با صاف کردن یونیفرم سونگمین، سونگمین زانویش را بالا برد و ان را صاف کشید و ان را سمت شکمش فشا داد.

-بیشتر..بهم نگو انعطاف پذیریت همینقدره

کیوهیون گفت و زانویش را کشید این دفعه با دستی روی شانه اش تا اون را محکم نگه دارد:بازوهاتو بنداز

سونگمین دستانش را طرفین بدنش انداخت و بهترین سعیش را کرد تا در همان حالت بماند

-شروع کن به گفتن از حفظ

-با توجه به قوانین اصلی که..

-قوانین اصلی که یک امگا…یه اشتباه

کیوهیون حرفش را قطع کرد و از بالای کاغذ نگاهش کرد،سونگمین نااگاهانه به سخت گیری ،لب و لوچه اش را اویزان کرد.حافظه اش بد نبود اما حافظه ی تصویریش اجازه نمیداد کلمات دقیق را بیاد بیاورد

-باتوجه به قوانین اصلی که یک امگا باید پیروی کند.امگا باید قوانین نوشته شده را اجرا کند، یک امگا باید تمام دستورات الفا را اطلاعات کند،دو امگا باید الفا را به عنوان ارباب صدا بزند سه

-به عنوان ارباب تمامی موقع ها..دو اشتباه

کیوهیون دو انگشتش را نشان داد و بعد ان ها را به زانویش فشار داد: بالا

-دو،امگا باید

-نه..از اول

-ارباب

کیوهیون از پشت برگه نگاهش کرد-چیه؟مشکلی داری؟

سونگمین به آلفایش نگاه کرد و سعی کرد درخواستش را با چشمانش انتقال دهد اما کیوهیون به خیره شدن به او ادامه داد و منتظر بود چیزی بگوید. اهی کشید و سرش را پایین انداخت: نه ارباب

سه دقیقه دیگر طول کشید تا سونگمین توانست به خوبی تمام قوانین را از حفظ بگوید و سرعتش بین خط ها بیشتر میشد وقتی درد در زانویش پخش میشد

-پونزده اشتباه،دو دقیقه و نیم دیگه

کیوهیون دستور داد و کاغذ را تا کرد و در جیبش گذاشت

سونگمین میتوانست حس کند عضلاتش میگرفت-ارباب

-این تنبیهته که وقتی گفتم حفظشون کن نکردی، و اینکه دارم بخاطر اینکه دیشب تا حد مرگ مست کردی ندید میگیرم

-اما

-اما جونهیونگ مجبورت کرد بنوشی؟فکر کردی من اون احمقا رو باور میکنم؟

کیوهیون قدمی جلوتر امد:قانون شماره ی سوم چی بود سونگمین؟

-من…

-قانون شماره ی سه چی بود سونگمین؟

-امگا نباید دروغ بگوید یا چیزی را از آلفایش پنهان کند

-درسته

کیوهیون قدم دیگری برداشت: پس بهم بگو،چه بازی باهات میکردن که مجبورت کردن اونهمه شات بنوشی؟

سونگمین بخاطر حس عطر آلفایش عصبی شد.ناخواسته خودش را کمی عقب خم کرد و متوجه نشد بخاطر زانویش از پشت میفتاد،در یک لحظه ناگهانی، دست کیوهیون پشتش بود و دست دیگرش زانویش را به سینه اش میفشرد.سونگمین بخاطر دردی که از فشرده شدن زانویش بوجود میامد چشمانش را بست

-بهم بگو

صورتش سه اینچ از صورت سونگمین فاصله داشت،سونگمین با چشمان بسته جواب داد

-اونا..بهم قول دادن..که یه سوال جواب بدن..برای..هر لیوانی..که بنوشم…

-سوال ؟؟ درباره ی چی؟

سونگمین چشمانش را باز کرد و به نگاه کیوهیون خیره شد: درباره ی تو

سونگمین به نرمی زمزمه کرد، واحساس کرد گرما در گونه هایش دوید.این احساس خجالت داشت که به آلفایش میگفت سعی داشت درباره ی او بفهمد

-و چی فهمیدی؟

-کار انجمن چو،بستکبال..زیاد یادم نمیاد

سونگمین گفت: معذرت میخوام ارباب

کیوهیون برای چندلحظه دیگر خیره ماند ،بنظر میرسید قبل از عقب هل دادنش داشت مطالعه اش میکرد

-این خوبه که میخوای زیاد درباره ی من بدونی اما اگه میخوای واقعا از تنبیه دور باشی اول از حفظ کردن و انجام دادن قوانین شروع کن

اما من اینو انجام ندادم تا فقط از قوانین دور باشم،..سونگمین پایین رو نگاه کرد ،اخمی بین ابروهایش بود

-و دو نیم دقیقه از الان شروع میشه

کیوهیون گفت و سمت درب شیشه ای رفت که حیاط را از نشینمن جدا میکرد.دیگر نمیتوانست زانویش را صاف نگه دارد،سونگمین هوفی کشید و ارام پایش را جا به جا کرد.دست هایش را روی دهانش فشرد وقتی آلفایش یکدفعه سمتش چرخید و مچش را گرفت. آلفایش چند ثانیه به او خیره شد قبل از اینکه چیزی بگوید: زنگ میزنم شام بیارن

لبخندی روی لب های سونگمین نشست وقتی آلفایش قدمی داخل خانه گذاشت و از دیدش محو شد. قسم میخورد لبخند را روی لب های آلفایش بعد از اخرین حرفش دیده بود. لبخند ارام وارد قلبش شد وقتی شادی بدنش را گرفت،اولین باری بود که آلفایش بخاطر او میخندید.



7 Responses

  1. اول از همه سلام و تشکر فراوان ❤
    این که این چند مدت به خاطر اتفاقای افتاده دست و دلم به کاری نمیرفت …بدتر از همه چیز اینکه هارد لپ تابم سوخت و هرچی که داشتم نابود شد حتی پروژه هام که باید تحویل میدادم …حالا باید فشرده کار کنم تا انجام بدم …در مورد کمک ترجمه هنوز سر حرفم هستما نگی مری قیبش زد اینارو انجام بدم بازم اگه دوست داشتی باهم همکاری میکنیم ?❤❤
    خب مالکیت کیو رو عشقه ?با نگاش بچم شیوونو سوراغ کرد ?
    این خانم جینهی که زد کل اعضای بیست رو ترکوند (من از همین جا از طرفداراشون عذرخواهی میکنم . پیشنهاد میکنم اونایی که اهنگ شاهکار ficition شونو گوش ندادن بگوشن؛ انگار که برای ما جویرا و کیومین خوندن ?❤)
    مین چه سرکش بوده اون زمونا ?الان چه مطیع ?
    یعنی این ارباب فقط بلده به این بچه سخت بگیره ?اخه کلمه به کلمه باید حفظ باشه ?اونم جلو کسی مثل کیو خب هرکی باشه یادش میره ?
    تشکر عشقولی ❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *