346 بازدید

فن فیکشن CLAIMED 13-14

با سلام دوستان عزیزم، اول از همه بگم هنوزم بخاطر جونگهیون احساس سنگینی میکنم، و قلبم درد میکنه، جونگهیون اولین خواننده ای بود که من عاشق صداش شدم،قبل از کیپاپ، با سریال پسران برتر از گل ، اولین اهنگی که برام خاطره ساخت، شاید کل این هفته از خبرا زیادی فرار کردم ولی هنوزم نمیتونم باور کنم ، اصلا نمیدونم چی باید بگم….عاه..بیاین فقط رد بشیم ، حرف زدن دربارشم سخته ، با تشکر از شادی عزیز برای تایپ و مری برای کمک به ترجمه این هفته ام دو قسمت در اختیارتون قرار گرفت،ا میدوارم ازش لذت ببرین

 

CHAPTER 13

-مهمونی شنبه شب چطور بود؟

ریووک پرسید،یک سیب زمینی سرخ کرده را از کیسه کاغذی که در وسط حلقه اشان بود، برداشت. سونگمین از شانه دونگهه به حلقه دیگری که شامل آلفایش، هیوکجه، جونگوون و شش محافظی که صبح به مدرسه منتقل شده بودند نگاه کرد . دونگ وون، یوسوب و کیکوانگ به کلاس انها ملحق شدند، در حالی که جون هیونگ و هیون سونگ در کلاس بعدی قرار گرفتند،دونگ وون که یک سال جوانتر بود، به کلاس اول پیوست.

چون نتوانستند صندلی های کافی در کافه تریا پیدا کنند، در پشت تپه مدرسه با همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده برای ناهار پیک نیک به پایان رساندند. در نهایت آلفا و بتا در یک بحث جدی وارد شدند که امگاها تصمیم گرفتن از بحثشون فرار کنند و حلقه خود را برای گپ زدن تشکیل دادند.

-کدوم جشن؟

ژومی با کنجکاوی پرسید و نگاه خیره اش را بین سونگمین و ریووک چرخاند.

-جشنی که هر کسی که جزء شورای جوانان بود ، دعوت شده بود.ما نرفتیم چون هیونگ نگران بود که نتونه هنوز خودشو وفق بده ریووک توضیح داد و گردنش را با دست تمیزش خاراند

-چجوری میتونی پوشیدن قلاده رو تحمل کنی؟

نگاه سونگمین برای صدمین بار در آن روز به قلاده ریووک افتاد. از چیز های که امروز در مدرسه به دست آورد این بود که او متوجه چهار چیز شد .یک، محافظان کیوهیون منتقل شده بودند. دو، جونگ وون نیز در شورای جوانان ، بخشی از تیم کیوهیون بود.

سه ، ریوک صبح روزی که او مطیع شده بود ،مطیع شد.و چهارم،ریووک قلاده سفارشی خودش را روز قبل دریافت کرده بود که یک قلاده پلاتین نازک با یک جواهر ارغوانی بنفش که در مرکز جلویش قرار داشت.ریووک حتی حکاکی اسم خودش و جونگ وون را کنار قلاده را به آنها نشان داد.

دیگر اینکه حسود شده بود که نگرانی و توجهی که جونگ وون به او نشان میداد، سونگمین بیشتر ناراحت بود که حقیت اینکه ریووک همانند او در همان روز با تفاوت فقط چند ساعت مطیع شد. این خنجری عمیقی از حدس و بد گمانی را به قلبش می زد.

-همه چیز تو جشن خوب پیش رفت؟

ژومی نگاه نگران کننده ای به سونگمین انداخت.: تو که ..

“نه،هیچ اتفاقی نیافتاد.” سونگمین صحبت دوستش را قطع کرد. او می دانست که همه از احوال چنین جشن های طبقه اجتماعی بالا بسیار شنیده اند ،امگاها به صورت تصادفی با الفا که به آنها علاقه نشان می دادند، به تخت می رفتند.

-به غیر از این حقیقت که به شدت مست کردم

سونگمین نیشخندی زد و موضوع بحث رو عوض کرد.

-تو نوشیدی؟ اوه، برای این یه جشن نیازه!

دونگهه هیجان زده فریاد زد و یک سیب زمینی سرخ کرده را نگه داشت.-به افتخار سیب زمینی سرخ کرده

ژومی سیب زمینی خود را با دونگهه پیوند داد و برای پیروی به ریووک اشاره کردند. آنها به سونگمین نگاه می کردند، انتظار داشتند تا افتخار را کامل کنند(یعنی اینکه بزند به افتخارش). سونگمین سیب زمینی را از کیسه را برداشت و از عمد گازی به آن زد.

-ااایی،تو اصلا جالب نیستی

دونگهه سیب زمینی خود را برداشت، آن را به دهان خود چسباند. ریووک با پوزخند احمقانه در چهره اش پرسید.

-چرا برای این یه جشن نیازه؟

-به خاطر اینکه سونگمینی ما

ژومی یک دست بر گردنش انداخت،: تا قبل از او شب هرگز ننوشیده بود

-جدی؟ چشمهای ریووک گشاد شد.:چرا؟

-دلیل خاصی نداره

سونگین بازو ی ژومی را از گردنش جدا کرد.بهترین تلاشش را کرد تا ژومی را متوجه لرزی که بهش دست داد، نکند.این به او حادثه با شیوون و جون هیونگ را یادآوری می کرد : یوسوب بهم نوشیدنی داد.

-حتما وقتی که بیدار شدی، یک سردرد وحشتناک داشتی! یوسوب همیشه نوشیدنی ها را با الکل زیادی می ده.

ریووک با تجربه صحبت کرد.: من بعد از دفعه اول دیگه هرگز باهاش ننوشیدم

-صحبت از اینه ،پس بیاید بعد از اینکه مدرسه تموم شد بریم باهم بنوشیم !فقط ما ۴ تا!

دونگهه پیشنهاد داد.

-تو نباید دوباره با هیوکجه سر قرار بری؟

ژومی با طعنه پرسید. دونگهه اعتراض کرد.

-آه بی خیال ! من برای دوستانم هم وقت دارم!

-شرط می بندم بخاطر اینه که هیوکجه امروز بعد از ظهر کار داره.

-حق با توئه

دونگهه لبخند خجالتی زد: هیوک امروز تمرین بسکتبال داره. من فکر می کنم کیوهیون و شش نفر دیگه رو برای دیدار با مربی می بره که به معنیه که ما می تونیم سونگمین رو به صورت مخفیانه برای نوشیدن بدزدیم!

-من آزادم، منم آزادم! بزن بریم!

ریووک با صدای هیجان زده اضافه کرد.

-من نمیتونم.

سونگمین مداخله کرد. او می خواست چهار قانون را در یک حرکت بشکنه- ترک خانه بدون اجازه، سفر بدون آلفا و یا سرپرست خود، بدون اجازه او نوشیدن، و در نهایت، فراموش کردن سفارشات آلفایش در شب گذشته بود.

-کیوهیون ازم می خواد من عضو باشگاه تکواندو بشم و نیازه که امروز تو باشگاه حضور داشته باشم

گفت ،صرف نظر از توضیح همه قوانینی که نوشیدن هم جز شکستن آنها می شد.

-مین از از کی تا حالا از همه دستوراش به خوبی پیروی کردی؟

دونگهه اخم کرد. ناامیدی خود را از سونگمین نشون داد.

سونگمین به طور جدی به دونگهه نگاه کرد. :از زمانی که مطیع شدم

-خیلی خوب، نیازی به دگیری نیست و ناهار ماهم سرد شد، ما می توانیم بعدا بریم بنوشیم

ژومی قبل حرف دونگهه را قبل از اینکه نظر دیگری بدهد قطع کرد.

-بله،یه موقع دیکه!

ریووک موافقت کرد و یک سیب زمینی سرخ کرده دیگری رو گرفت:برای الان، به افتخار سیب زمینی سوخاری

-خب،یه وقت دیگه، به افتخار سیب زمینی سوخاری

دونگهه سیب زمینی سوخاریشو با صدای بلند بالا گرفت.

-به افتخار سیب زمینی سوخاری

ژومی همراهشون شد و همه آنها دوباره به سونگمین نگاه کردند.

سونگمین به آرومی یه سوخاری رو از پاکت برداشت و از عمد جلوی چشمم گرفت.

-اگه الان بخوریش ،قسم میخورم که …

او سوخاری خود را برای ملاقات با سوخاری های دیگر بلند کرد.

-به افتخار سیب زمینی سوخاری

سونگمین گفت و لبخندی روی صورتش کشید.:به سلامتی

اون سه تا با صدا بلند تشویق کردند و سونگمین از فرصت استفاده کرد و چهارتا سوخاری معرکه وسط رو به نیش کشید.

-یا !! لی سونگمین

دونگهه فریاد زد :فکر نمی کنم می تونی سوخاری های منو بخوری فقط به این دلیل که تو مدل موهای جدیدت خیلی خوب به نظر می رسی

سونگمین خندید و سیب زمینی های باقیمانده را تو دهانش گذاشت.

.

.

سونگمین همانطور که آلفایش را در حیاط جست و جو می کرد به آرامی از راه پله ها پایین امد. قرار بود آلفا را در مقابل مدرسه پس از تکواندو ملاقات کند،اما مربیش به او زودتر اجازه مرخصی داد چون این اولین تمرین بعد از یک دوره زمانی بود.بنابراین تصمیم گرفت کیوهیون رو توی فضای باز زمین بسکتبال ببیند.

سونگمین ،آلفایش را که در حالیکه تو محوطه برای حمله تیمش می دوید را در نظر گرفت و روی پله های بتونی نشت .کیوهیون پیراهن قرمزی که روز اول ملاقاتشان داشت را پوشیده بود، و نامش بالای شماره “۱۳” چاپ شده بود.مو های بلوند آلفایش در برابر باد پرواز می کرد و کیوهیون به سمت محوطه تیم مخالف هدایت شد.

آلفایش ماهرانه جا خالی می داد و به چپ و راست می رفت و برای خارج شدن از دست مدافع تلاش می کرد.با یک حرکت سریع از دست مدافع خلاص شد .یک نگاه سریع رد و بدل شد و توپ را به هیوکجه پاس داد. با کمک، الفایش توپ را به هوا پرتاپ کرد، او توپ را در کنار سبد دست راستش قرار گرفت. توپ به ارامی از سبد رد شد و مستقیم از سبد به زمین افتاد.

موفقیت این ضربه منجر به سوت نهایی شد که نشان دهنده پایان بازی بود.و تیم آلفایش با صدای بلند تشویقشان می کردند.همانطور که به سمت کیوهیون و هیوکجه می آمدند،همدیگر را به آغوش کشیدند.هیجانی که در چشمان کیوهیون بود که همانطور پیروزی تیمش را جشن می گرفت ، یک لبخند وسیع برای صورت سونگمین به ارمغان آورد.

لبخند به طور ناگهانی با توپ بسکتبالی که به سمتش پرتاب شد محو شد و سونگمین توپ را قبل از این که به صورتش بخورد ،گرفت.

-هیونگ

دونگ دوون با متهمانه فریاد زد.و یک ضربه به بازوی کیکوانگ زد. وقتی که آنها به پله ها رسیدند، یک خنده آلفا از خنده منفجر شد و مقابل سونگمین ایستاد.

-خوب گرفتی

کیکوانگ گفت و یک پوزخند بازیگوشانه به او زد. پرید و توپ را به سمت آلفا فرستاد ،که او با قفسه سینه خود دریافت کرد و توپ را با بازویش در کسری از ثانیه گرفت.

-آخ درد داشت

کیکوانگ ناله دردناک دروغین کرد.

-خوب گرفتیش

سونگمین جواب داد.

دونگوون بالا پرید و دستاشو برای های-فایو برد بالا که سونگمین با یه پوزخند جوابشو داد: پرتاب خوبی بود

– شیطون ،امگای گستاخ ،خوب ما در نهایت به نظر کلیمون در مورد شخصیت واقیت بعد از همه ی ظاهرسازی ها تو پارتی رسیدیم

کیکوانگ کنار پله بتونی سونگمین پایین آمد و توپ را بین پاهاش قرار داد.پس از شنیدن این نظر سونگمین متوجه شد که او آزادانه با آلفا برخورد کرده و حتی با توپ به حمله کرده است.سرش را خم کرد ،قلبش شروع به تند زدن کرد

-معذرت میخوام ،من…

-نه این خوبه ،تو مجبور نیستی که با من مقید باشی.

کیکوانگ ضربه محکمی به پشتش زد و سونگمین ناله ای کرد- حالا بی حساب شدیم

سونگمین بینی خود را در پوزخند کیکوانگ بالا داد و نقاط درد پشتش را مالش داد.

-علاوه بر این من مایلم که تو رو این اطراف ببینم،سابقت قابل توجهه ،اینو می دونی

کیکوانگ گفت،چشمش را روی محوطه جایی که دو تیم که فقط بازی کردند نشست

-هیچ چیز قابل توجهی نیست

سونگ مین جویده حرف زد.

-تکواندو چطور بود ،هیونگ؟

دونگ وون پرسید.

-من کار زیادی به جز مرور انجام ندادم از اخرین تمرین من زمان زیادی گذشته

– تو دان ۱ داری درسته ؟اگه احتیاج به کمک داشتی می تونی از هر کدوم از ما بپرسی .من دان ۳ دارم و هیونگ ها ۴ و بالاتر هستند.

دونگ دوون با پرتویی از غرور گفت.

-ارباب هم از تکواندو میدونه؟

سونگمین از درک اینکه چگونه “ارباب”از زبانش به آسانی خارج شد،سست شد .او به راحتی کیوهیون را “ارباب”صدا می زد حتی مقابل دیگران.

-بله، او قبل از پیوستن به شورای جوانان به دان ۲ رسید.الان کیوهیون هیونگ فقط به اون مشغوله

-پس چرا به شما و همه بادیگاردا نیاز داره؟

سونگمین بلافاصله پرسید.به الفاش نگاه کرد که یه بطری آب را می گذاشت

-برای زمانی است که امگایش تصمیم میگیرد که سگ مست کنه.

کیکوانگ طعنه زد.: ما بیشتر شبیه دستیار شخصیش هستیم که همه چیز رو انجام می دیم

کلمات کیکوانگ با موفقیت توجهشو جلب کرد و سونگمین به پایین نگاه کرد و به انگشتان ور رفت.

-وقتی مست شدم چه اتفاقی افتاد،کار عجیبی انجام دادم؟

-وقتی جونهیونگ هیونگ تو رو از بار خارج کرد نیمه هشیار بودی . من مطمئن نیستم که آیا چیزی اتفاق افتاد یا نه ، چون دوجون هیونگ و یوسوب هیونگ کسانی بودند که تو و کیوهیون هیونگ رو اون شب به خانه بردند

دونگوون پاسخ داد،سپس سمت کیکوانگ چرخید.”تو میدونی هیونگ؟”

-خب اون چیزی که من شنیدم اتفاقی نیفتاد جز اینکه تو به اربابت چسبیده بودی و از و قبول نمی کردی که از ماشین خارج بشی و کیوهیون مجبور شد تو رو با خودش حمل کنه-تو بغلش- و از ماشین پیاده شه چون تو دوجون رو از خودت دور می کردی.

کیکوانگ مکث کرد و پوزخند بازیگوشانه ای زد.: ظاهر از او دسته ای که وقتی مست میشی نیازمند میشی

آخرین نظر خون زیادی رو به گونه های سونگمین فرستاد ،ذهنش در به شدت تصور می کرد که چه چیزی ممکن است انجام داده باشد.با افکارش منحرف شد ، او متوجه نشد که آلفا با سایر محافظانش به سمتش می آیند.

-سونگمین!تکوتندو به این زودی تموم شد؟

شنید که کسی می گوید،قبل از اینکه نگاهش را بالا بگیرد و با افراد زیادی مقابلش روبرو شود. کیوهیون با شک و ابرویی بالا رفته به او خیره شد و منتظر پاسخش که ظاهرا توسط یوسوب مطرح شده بود ماند.

-مربی منو زودتر مرخص کرد.، من برای تمرین رفتم.

سونگمین شتابزده در دفاع از خودش فریاد زد،صدای نرمی به آن اضافه کرد

– فکر کردم باید من دنبال شما بگردم، ارباب…

-بسیار خوب

کیوهیون جواب داد،سپس به سمت بقیه چرخید.:بریم وسیله هامونو بگیریم

آلفایش از پله ها بالا رفت دوجون و یوسوب دنبالش کردند

-اول شما

جون هیونگ گفت و دستانش را به حالت جلتلمنانه بالا آورد.

-ممنون

سونگ مین گفت و پشت آنها آروم بی صدا حرکت کرد.

.

.

-دونگ وون شی ،می تونم ازتون چیزی بپرسم؟

چشم سونگمین به پشت کیکوانگ ،وقتی آلفا برای پیدا کردن دستگاه لیوانی برای نوشیدنی رفته بود، خیره بود.آنها روبه رو ساختمان مدرسه منتظر ماندند در حالی که بقیه ماشین ها را آماده کنند.

-من فکر کنم بهت گفتم که می تونی با من تشریفات کنار بزاری .حتما،اون چیه؟

دونگ وون تلفنش را به جیبش برگرداند و به سونگمین توجه کرد.

-آیا تا حالا … با ارباب صحبتی داشتید ؟

سونگمین با ترس و لرز پرسید.نمی تونست تو چشم های دونگ وون نگاه کند: البته من اونو تقریبا هر روز می بینم.البته که ما باهم صحبت می کنیم

با گستاخی جواب داد.

-منظورم صحبت راجب چیز های مهم نیست،بلکه تفریحی یا صحبت هایی که که بیشتر از هم بدونید

-حتما چرا که نه

دونگ وون سرشو تکون داد : کیوهیون هیونگ خیلی تو حرف زدن خوبه.

-پس همه حرف هایی که می زنید راجع به چیه؟

-شورای جوانان، بسکتبال، مدرسه، کسب و کار خانواده اش، مادر و پدر … این جور چیزا- چرا این سوال رو ازم می پرسی؟

-من…

سونگین لب پایینش را گاز گرفت :من فقط می خواستم بدونم در مورد چه چیزایی می تونم باهاش صحبت کنم

-هیونگ

دونگ وون به طور جدی باهاش صحبت کرد،باعث شد سونگمین به او نگاه کند.: تو زیادی نگرانی .کیوهیون هیونگ شاید یه ذره سرد به نظر برسه اما او ربات نیست.فقط آزادانه باهاش حرف بزن

-فکر می کنی اون ناراحت میشه و منو مزاحم (شلوغ ) می بینه ؟

-چرا باید اینجوری بشه؟تو شخص خوبی هستی ،هیونگ.من مطمئنم اونم از گفت و گو با تو لذت میبره مثل من.

دونگ وون لبخند زد. اعتماد به نفسش بیشتر شد .سونگمین با یه یک لبخند به سمت بتا برگشت.:ممنونم دونگ وون شی

لبخند دونگ وون به بیان خشمگین تبدیل شد : حالا … از این لذت نمیبرم

-چی؟ سونگمین با گیجی پلک زد.

-تو اعتماد منو جلب کردی ولی هنوز با من رسمی هستی.من غیر قابل اعتمادم؟

-نه،نه،دونگ وون شی

سونگمین از چهره دلخور و خشمگین دونگ وون ترسید :در موردم اشتباه نکنید.منم مثل شما اینو دوست ندارم ،در حقیقت من با شما راحتر از اون پنج نفرم اما …

-اما او نگرانه که اربابش رو عصبی کنه

کیکوانگ جمله سونگمین را تموم کرد و با چهار قوطی نوشیدنی به سوی آنها رفت :یکی برای هر زوج،با کیوهیون شریک شو

کیکوانگ به سونگمین تحویل داد.

-چرا کیوهیون هیونگ به خاطر این عصبی میشه؟

دونگ وون نگاه از عدم درک این مطلب انداخت.

-راحتش بزار،مکنه

کیکوانگ یک قوطی را پشت گردنش فشار داد و نفسی از سر غافل گیری از بتا به دست آورد:احتمالا اینم جزئی از لیست قانونشه.

-شما از کجا می دونید؟

سونگمین در شک فرو رفت همانطور که احساس می کرد گونه هایش به طور آشکار می سوختند. ذهنش آن را چیزی به عنوان شرم آور ثبت نام نکرد ، اما بدن او هنوز هم به خجالت واکنش نشان می داد.

-اربابت به من گفت.که تو یه لیستی از چیز هایی که فکر می کنی لازم است که انجام بدی نوشتی ،بنابراین او برای تو یک مقام رسمی میشه.این نیاز به احترامه،اینطور نیست؟

سونگمین به آرامی سرش را تکان داد، دیگر نمیتوانست سرش را بلند کند. آلفا او حتی در مورد فهرست خود به آنها گفت.

-لازم نیست خجالت بکشی سونگمینی.این بامزه است که تو چنین چیزای ارزشمندی انجام می دی.

کیکوانگ زمزمه کرد و گونه هاشو لمس کرد.از این واکنش سونگمین خودشو عقب کشید و تمام بدنش را چرخاند و بازوی کی کوانگ را پشتش قفل کرد و چرخاند تا حرکتی نکند

-سونگمین هیونگ

دونگ وون با تعجب فریاد زد.

سونگمین بعد از اینکه فهمید چیکار کرده دستاشو پایین آورد و به دیوار تکیه داد.

-اوه

کیکوانگ دستاشو برای از بین بردن دردش تکون داد: غیر منتظره بود .تو جشن انقدر حساس نبودی

-معذرت میخوام ،متاسم منظوری از این نداشتم

سونگمین تعظیم کرد و در همان حالت ماند،دستاشو از اضطراب مشت کرد.

-تو قانون احترام رو شکستی ،اینطور نیست؟

کیکوانگ با شوخی در لحنش گفت.با این حال سونگمین مظرب تر از این بود که به شوخی آلفا توجه کند.

-هیونگ حالا تو سونگمین هیونگ رو راحتش بزار

دونگ وون گفت همانطور که قوطی ای که کیکوانگ انداخته رو برمیداشت: دان ۴ به دان ۱باخت.لازمه اشاره کنم اون کسیه که ۶ ماه آموزش ندیده؟تو به آموزش سخت تری نیاز داری هیونگ

-یک ،تو داری به من می گی که من باید چیکار کنم؟

کیکوانگ دستاشو دور گردن دونگ وون انداخت و اونو تو آغوشش نگه داشت

-دو،منو مسخره میکنی ،عزیزم؟

دونگ وون خنده کمرنگی کرد و با دقت به بازو کیکوانگ ضربه زد.:نه هیونک من فقط ….بهترین رو برای تو می خوام

-چه خبره؟

سونگمین وقتی صدای آلفایش را شنید صاف ایستاد و از حالت تعظیمش بیرون آمد.

-چه اتفاقی افتاده؟

کیوهیون سمت او چرخید: چرا خم شده بودی؟

کیکوانگ خنده ی بی دست و پایی کرد.: هیچ اتفاقی نیافتاده.همه ی ماشین ها را آماده کردی؟

-آره

کیوهیون جواب داد،سونگمین رو بررسی کرد که به دیوار پشتش فشرده شده بود : من به شما دوتا زنگ زدم ،اما هیچ کدومتون برنداشتید.

-خب ،متاسفم

کیکوانگ لبخندی زد ،بازوشو دور کیوهیون انداخت: این مکنه خیلی زیادی پرروئه،بنابراین داشتم بهش یه درسی می دادم

-درسته ،هر چی که دونگ وون گفت،من مطمئنم که حق با اونه

-دیدی

دونگ وون با اعتماد به نفس گفت : حتی کیوهیون هیونگ هم می دونه- اااااههه

دونگوون ناله ای کرد همانطور که کیکوانگ گردنشو به شدت گرفت:ولم کن ،هیونگ

-تو چی باید بگی؟

-متاسفم هیونگ،دوستت دارم

با بی گناهی یه لبخند زد: بزار برم،خواهش؟

-این بهتره

کیکوانگ جواب داد.در نهایت دونگ وون را رها کرد.با اون دستی که دور کیوهیون انداخته بود اونو به سمت خروجی چرخوند:

-بریم ،کیوهیون

-صبر کن

کیوهیون بازو ها را انداخت .سونگمین محکم به دکمه لباسش چنگ انداخت وقتی که نگاه خیره کیوهیون را روی خودش احساس کرد.

در مورد تو ،سونگمین؟

-مـ ..من؟

-تو هنوز باید به من جواب بدی ؟چرا خم شده بودی؟

سونگمین تردید کرد،لب پایینش را گاز گرفت .او نمی خواست الان آلفایش از دستش به خاطر اینکه به الفای دیگه حمله کرده بود عصبی شود .اما در هر صورت الان کیوهیون به خاطر جواب ندادن به سوالش از دستش عصبی بود.

-چیزی نیست کیوهیون ، فقط با دونگ وون غیر رسمی شلوغ کاری کردند

کیکوانگ پا درمیانی کرد،یک دلیل برای سونگمین تراشید.

-سونگمین من ازت یه سوال پرسیدم ،چرا خودت نمی تونی جواب بدی؟

-من ..من متاسفم

سونگمین بغضی که در گلوش بود را قورت داد.او این نیمه الفایش را دوست نداشت.اورا می ترساند.اما بیشتر قابل توجه بود که او این را دوست نداشت به خاطر اینکه خودش علت نارضایتی الفایش بود.

-هی

کیکوانگ بازوی کیوهیون را گرفت : چرا اینقدر بهش سخت می گیری؟

– کیکوانگ این بین من و امگامه

-اوه ،حالا داری منو از این وسط بیرون می اندازی؟

هیونگ،لطفا دعوا نکنید

دونگ وون سعی کرد دست کیکوانگ از کیوهیون جدا کند .

-نه،دونگ وون .من باید اینو بگم

کیکوانگ درست روبه روی سونگمین قدم برداشت،و سد دید کیوهیون به او شد.

-من به اندازه کافی رفتار لعنتیتو با سونگمین دیدم.اگه فکر می کنی برای تو سخته ،فکر نمی کنی برای اون هم سخته ؟می خوای بدونی چرا اون خم شده بود؟چو اون به دستهای من واکنش داد به خاطر اینکه من به طور ناگهانی سعی کردم اونو لمس لنم و اون جا خورد و کمی از ترس به عقب رفت و واکنش نشون داد و میترسید چون فکر می کرد باصطلاح قانونی که تو براش تنظیم کردی رو شکسته !حالا راضی شدی که فهمیدی چه اتفاقی افتاده؟

کیکوانگ مچ دست سونگمین رو گرفت : حالا می خوای اونو تنبیه کنی؟اگه میخوای ، همین الان بگو

سونگمین جرات نکرد به واکنش آلفایش نگاه کند.

-اگر قصد نداری چیزی بگی، ما می ریم.

کیکوانگ سونگمین را به جلو کشید: من تو رو بر میگردونم .هم خاطراین که اربابت نمیدونه که تو احساسات داری و هم به زمان نیاز داره تا آروم بشه.

-هیونگ

همچنان که کیکوانگ سونگمین رو کشان کشان به خارج از ساختمان می برد ،دونگ وون فریاد زد.

سونگمین هر قدم که بر می داشت بر میگشت و به آلفایش نگاه می کرد .نمیدانست که آیا باید تلاش می کرد که از دست کیکوانگ آزاد بشه و آلفایش را دنبال کند.

.

.

-کیکوانگ ،رستوان همیشگی.مهمون کیوهیون

جون هیونگ گفت و تلفنش را قطع کرد.

-عهه؟پس بلاخره وجدانشو پیدا کرد؟

کیکوانگ به طرز شگفت انگیزی جواب داد و سمت راستش چرخید و ماشین را از مسیر اصلیش منحرف کرد.

سونگمین از این بیان به خودش لرزید، احساس ناخوشاندی داشت وقتی کسی از آلفایش انتقاد می کرد اگرچه که کیکوانگ برای او در برابر (الفایش) ایستاد.سونگمین با بیاد آوردن حرف های کیکوانگ در مورد چطوری “از ترس به عقب رفت” ،فهمید که هر با او تسلیم ماهیت فرمان بردارش می شد به کیوهیون مربوط بوده است. زمانی که آلفایش عصبی بود از خودش به جای الفاش متنفر بود ،احساس گناهکار بودن در هر اشتباه بی اهمیتی که او به وجود آورده بود ،داشت. ترس از واکنش آلفایش به کارش ،اساسا قدم گذاشتن با دقت جای پای آلفاش در حالی که سعی می کرد به بهترین شکل انجام بدهد تا آلفایش را خشنود کند.

-شاید

جون هیونگ خندید : یا شاید کسی نداشته که باهاش شروع کنه

سونگمین خودش را مجبور کرد ساکت بماند، از پنجره بیرون را نگاه کرد همین طور که ساختمان ها یکی یکی در مقابلش گذشتند.

-تو خوبی؟

-سونگمین با این سوال به سمت هیونسنگ که کنارش نشسته بود، برگشت.هیونسنگ یک ابرویش را بالا انداخت و سونگمین را به پاسخ دادن مجبور کرد.

-من خوبم،ممنون

سونگمین موفق شد.

-نگرانی که کیوهیون تو رو تنبیه کنه؟

کیکوانگ از صندلی راننده پرسید: از وقتی که پرسیدم تا حالا چیزی نگفته .بنابرین اگه او بعدا تو رو تنبیه کرد،مطمئنم این نشون میده که اون بد ذاته

-هیونگ…

دونگ وون از جا پرید.

– این تقصیر او نیست.

سونگمین اظهار داشت

-چی؟

-من اشتباه کردم. این درسته اگه من تنبیه بشم.

-سونگمین، این تقصیر تو نبود. من کسی بودم ناگهانی تو رو لمس کرد و تو فقط واکنش دادی ! فکر نمی کنم که نشان بی حرمتی به من باشه.

کیکوانگ استدلال کرد.

-حق با اونه ،خودت میدونی

جونهیونگ گفت.

-اگه این لی سونگمین یه هفته پیش بود، می تونستم بگم میدونم،اما وضعیت فرق میکنه .من دیگه نمی تونم هر کاری که میخوام و انجام بدم . ازتون ممنونم که تلاش می کنید تا به من کمک کنید ،اما کیوهیون الفای منه.من نمیخوام اونو عصبی کنم .من میخواهم به خوبی عمل کنم ،میخواهم اون بهم افتخار کنه.

سونگمین فریاد زد و سریع اشک هایش را که جاری شده بودند را پاک کرد.

می خوام عاشقم باشه

-اون افتخار خواهد کرد

دست هیون سونگ روی شانه اش فرود امد و به آرامی ضربه ای زد:تو به خوبی عمل می کنی ،او هم به تو افتخار خواهد کرد

.

.

بعد از نصفه بجث داخل ماشین کیکوانگ عذرخواهی کرد و بفیه قول دادند که دخالت نکنند مگر زمانی که لازم باشد. سونگمین احساس می کرد که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده است،چرا که اطرافیانش می دانستند که چه احساس می کند و حمایتش میکنند.

-بیاید شراب سفارش بدیم

کیکوانگ گفت و لیست شراب ها را جست و جو کرد سفارش شامشان را به پیشخدمت داد.سونگمین نگاهی به آلفایش که روبه رویش نشسته بود ،انداخت.کیوهیون از زمانی که به رستوران رسیده بودند هیچزی به او نگفته بود .اینبار چشم های آلفایش او را ملاقات کرد.

-بدون نوشیدنی برای تو ،سونگمین

کیوهیون محکم گفت.

-بله ارباب

سونگمین جواب داد،، کمی خوشحال شد که آلفایش نهایتا با او صحبت کرد.

با سرو شدن شراب ، کیکوانگ از روی صندلیش که گوشه ی میز بزرگ بود بلند شد و به سمت کیوهیون رفت.

-متاسم در مورد اون اتفاقی ک افتاد ،کیوهیون

کیکوانگ گیلاسشو نگه داشت : من خیلی گستاخ بودم

کیوهیون گیلاسش را نگه داشت، به آرومی به گیلاس کیکوانگ زد و قبل از اینکه شرابش را بچشد گفت:مشکلی نیست.

-اما منظورم همونی بود که گفتم،کیوهیون

لبخندی روی صورت کیوهیون شکل گرفت: میدونم،احمق

-خوشحالم که اینو شنیدم،نادون

گیلاسش را تموم کرد و در حالی که می خندید به صندلیش برگشت.

-خویه که همه چیز حل شد،حالا بیاین بخوریم

دو جون گفت و همه موافقت کردند و غذایشان را جلویشان کشیدند.

سونگمین به بشقاب استیکش خیره شد و دوباره به آلفایش نگاه کرد.

-چرا

الفایش با خبر از دودلی ، اضطراب و نگاه خیره اش پرسید: سوالی داری؟

کیوهیون بدون اینکه بهش نگاه کند تیکه ای از استیک داخل ظرفش را برش داد.

-اره…

سونگمین شجاعتش را جمع کرد:ارباب ،از دست من عصبی هستین؟

-نه، نیستم

آلفایش بشقابش را برداشت و استیکشان را عوض کرد:بخور

سونگمین به بشقاب جلویش نگاه کرد.استیک داخل ظرف به خوبی تیکه تیکه شده بود.فهمید که این روش الفا برای بخشیده شدنش بود. یک لبخند روی صورتش قرار گرفت، یک قطعه را برداشت آن را در دهانش گذاشت و دوباره به الفایش نگاه کرد و متوجه شد که آلفایش تمام این مدت به او خیره شده بود.

-آب گوشت کنار لبته

کیوهیون نظر داد.

سونگمین به طور غریزی زبانشو در آورد و اطراف لبشو لیس زد.برای پیدا کردن آب گوشت روی برجستگی کشید و زبونش را برای رسیدن بهش کج کرد.جا خورد وقتی زبانش به یک پوست گرمی برخورد کرد که مال خودش نبود .

آلفایش دستش را روی میز کشید و یک دستمال را درست کنار لبش گرفت.سونگمین فهمید اون چیزی که به طور تصادفی لیسیده بود،انگشت آلفایش بوده است!!!

-متاسفم ،ارباب

او چاقو و چنگالش را انداخت و به دستمال سفره چنگ زد تا دست کیوهیون را پاک کند.هر چند کیوهیون با خونسردی تمام به پاک کردن آّب گوشت رو برایش ادامه داد و باعث شد سونگمین سرجایش یخ بزند. کیوهیون بعد از رفتار نجیب و آرامش ،دستش را پس کشید و با دستمال سفره اش دستش را تمیز کرد.

یک صدای سوت از طرف دیگر میز آمد و به دنبال آن صدای کیکوانگ : انگشت اربابتو خیس میکنی تا اون بتونه تو رو آماده کنه؟

-کیکوانگ!

-آماده برای چی ؟

سونگمین با بی گناهی همان زمان که آلفایش صحبت کرد ،پرسید.

-اماده برای یک شب پر تحرک

کیکوانگ با یه چشمک جوابش را دادو چشم غره کیوهیون را نادیده گرفت.

به دنبال این حرف کیوهیون خون به سرعت گونه های سونگمین را نقاشی کرد: ن..نه

-پس تو سخت و خشک و بدون آمادگی دوس داری ؟

جونهیونگ با طعنه گفت و سونگمین به خوبی سوزش گرمای گوشهایش را احساس کرد.

-بچه ها لطفا،ما داریم شام میخوریم

دوجون اظهار کرد و دو آلفای دیگر پیش خودشان خندیدند.

-درست بخور سونگمین،تو مثل یک بچه می خوری

صدای آلفایش توجش را جلب کرد: اصلا خوب نیست تو یک شام رسمی آب گوشت روی صورتت باشه

سونگمین از خجالت سرش را بیشتر خم کرد.

-خب این طبیعیه چون تو با او مثل یه بچه رفتار می کنی.

یوسوب گفت.

-من اینکار نمی کنم

آلفایش طرف یوسوب که کنارش نشسته بود ،چرخید.

-تو می کنی ،حتی تو لبشم خودت براش تمیز می کنی

دوجون از بتاش حمایت کرد.

-تو الان همدست اونا شدی ؟

کیوهیون ابروشو بالا داد : من فکر می کردم تو همیشه طرف منی

-من هستم

دوجون لبخند زد :فقط اظهار نظر کردم.

یوسوب با یک لبخند محکم گفت: می بینید، حتی جون هم چنین فکری می کنه.

-من بچه نیستمسونگمین جویده گفت.فکر می کرد که آلفایش را توی دردسر انداخنه است.

-بله،تو بچه نیستی

کیوهیون گفت.:پس درست بخور

-بله ،من متاسفم ارباب …

سونگمین از نگاه به آلفایش خودداری کرد و چاقو و چنگالش را با دقت برداشت.

-باشه،بخور

کیوهیون جواب داد و به شامش برگشت. سونگمین برای بررسی چهره آلفایش بهش نگاه کرد،به آرامی غذایش را می جوید.ارام بود و لبخند ملایمی روی صورتش بود.کمی شادی در قلب سونگمین به وجود آمد که کلمات آلفا در گوشش زنگ زد.او به یاد نمی آورد که آخرین باری که آلفایش عذرخواهیش را تایید کرده بود کی بود با وجود تعداد زیادی “متاسفم” هایی که در چند روز گذشته گفته بود.این اولین بار بود-و احتمالا دومین باری که آلفایش به خاطر او لبخند می زد.

 

CHAPTER 14

سونگمین آروم به دنبال آلفایش وارد مدرسه شد، گهگداری یه لبخند در جواب دوستانش که برایش دست تکان می دادند میزد،.هیچکس جرات نمی کرد وقتی که با کیوهیون بود نزدیکش بشود اما دست کم برخی از دوستانش با دست تکان دادن جبران می کردند.

سونگمین به سمت راهرویی که قفسه اش انجا بود رفت که متوجه جمعتی شد .دور یک نیم دایره جمع شده بودند. از آلفایش جدا شد تا یکسری چیزهایی را از قفسش بردارد ،از شانه ی دانش آموزان دیگر نگاه کرد تا ببیند چه اتفاقی افتاده بود، هر چند مطمئن بود که یک جمعیت نمی تونه معنی خوبی داشته باشد.

قلبش احساس سنگینی کرد وقتی دید رفیق امگایش مقابل یک آلفا زانو زده است.او را می شناخت-مینهو قبلا چند باری با او صحبت کرده بود.با این حال ،الفا به نظر نمی رسید که از مدرسه انها باشد با اینکه یونیفرم مشابه او پوشیده بود.احتمالا یکی دیگر از دانش آموزان انتقالی بود.

-من…من متاسفم ،چانگمین-شی

مینهوعذز خواهی کرد و سرش رو خم کرد.

هنگامی که آلفا صورت مینهو را فشار داد سونگمین سعی کرد به داخل جمعیت نفوذ کند که دستی اورا متوقف کرد.

-داری چیکار می کنی؟

الفایش پرسید. : باز قهرمان بازی؟

-ارباب! من اونو می شناسم .نمی تونم فقط نگاه کنم که اون توی دردسر افتاده و ترکش کنم.

سونگمین سعی کرد مج دستش را آزاد کند اما کیوهیون اون رو به سمتی پرتاب کرد و مچ دست دیگرش را گرفت و دست هایش را از پشت قفل کرد : چه طور می دونی اون تو دردسره افتاده؟

کیوهیون کنار گوشش زمزمه کرد.سونگمین برای یک لحظه یخ زد ،صحنه قبل را فراموش کرد در حالی که بدن کیوهیون را پشتش احساس می کرد: تو باید تحریک پذیریتو متوقف کنی،تماشا کن.

-ممم،یادت باشه که تو از شب قبل مال من شدی ،اگه دوباره کسی تو رو لمس کنه ،به این آسونی نمی تونی قصر در بری ،فهمیدی مینهو؟

مهنو سرش را تکان داد ،الفا کیفی را روی زمین انداخت و از داخش قلاده امگا رو بیرون آورد و دور گردن مینهو انداخت. آلفا خم شد و صورت مینهو را گرفت و به او یک بوسه پر شور داد .بعد این برای سونگمین روشن شد.

مینهو شب قبل توسط ان آلفا مطیع شده بود و بعدا به سادگی برای دور نگه داشتن مین هو از بقیه در مدرسه خودنمایی کرد.این برای آلفاها معمول بود که امگای خودشان را در روز اول مدرسه نمایش بدهند و به روش های مختلفی انجامش می دادند.سونگمین در ابتدا تصور می کرد که می تواند چنین چیزی را –نمایشی که آلفا ها مالکیت روی امگاهایشان را نشان میدادند-حذف کند چون آلفایش در مدرسه دیگری بود اما اولین صبح او به یکی از بدترین امگاها های مطیع شده تبدیل شد.

کسانی که خوش شانس بودند مانند مینهو ،به سادگی یک هشدار کلامی دریافت می کردند بدون هیچ دردسری و به دنبالش یک بوسه و یا برخی نمایشهای محبتانه دیگر ،در حالی که برای او دردی بود که هرگز فراموش نمیکرد.

-دیدی این دردسر نبود

کیوهیون مچ دستش را آزاد کرد ،جمعیت که متفرق شد به طرف مینهو و آلفا رفت.

-بوسیدن درست در راهرو اون هم روز اولی که منتقل شدی . باید تعجب کنم که تو باهاش اینجا سکس نداری؟

کیوهیون دست به سینه روبه روی الفا ایستاد.

-کیوهیون!-

الفا پرید و کیوهیون رو به آغوش کشید.: چرا ؟ حسودی؟تو هم می تونی امگات رو ببوسی

خوش آمد گویی صمیمی آلفایش با آلفا چیزی جز این نشون نمیداد که همدیگر را می شناختند.

-مینهو، با کیوهیون آشنا شو. او رهبر من در شورای جوانه

آلفا امگای خودش را از روی زمین بلند کرد.

-از آشناییتون خوشبختم ،کیوهیون-شی

مینهو لبخند مودبانه ای زد.

-منم همینطور

کیوهیون جواب داد ، چرخید و به سونگمین نگاه کرد.: سونگمین،بیا اینجا

وقتی شنید آلفایش او را صدا زد سرش را پایین انداخت و به سرعت حرکت کرد.

-مطمئنم امگاهامون همدیگر رو میشناسن.

کیوهیون گفت،قبل از اینکه به سونگمین معرفی کند: این چانگمینه

-از ملاقات با شما خوشبختم ،چانگمین-شی

سونگمین به آرامی گفت،ذهنش هنوز درگیر خاطرات صبح روز اول خودش بود.

-سونگمین ، اره؟

سونگمین بدون نگاه کردن به آلفا سرش رو تکون داد: او خیلی بامزس، کیوهیون

چانگمین با آرنجش به کیوهیون زد.

-مگه اینکه تصمیم به جنگ بگیره.باید از امگات در مورد اون چیزاهایی که عادت داشت انجام بده،بشنوی

کیوهیون جواب داد و سونگمین پیش خودش احساس سرافکندگی کرد وقتی که آلفایش چند لحظه پیش “اون چیزها”رو تقریبا تکرار کرد.

-این نمی تونه خیلی بد باشه درسته، مینهو؟

-سونگمین…او به خیلی از امگاهای پیروش کمک کرده.

مینهو گفت و نگاه کوتاهی به سونگمین کرد.

-به نظر می رسه از اون جالباش باشه.

چانگمین مکث کرد و سونگمین رو دوباره بررسی کرد: شرط میبندم داشتن اون کنارت باید خیلی سرگرم کننده باشه.

-تو نمیخواد بدونی

الفایش گفت.

.

.

سونگمین بعد از ظهرش را در یکی از اتاق های ملاقات مرکز شورای جوان گذراند ،چون الفایش به او اجازه نداده بود به کتاب خانه مدرسه برای درس خوندن برگردد ،چون هیچ کدام از انها اطرافش نبودند .به گفته آلفایش،این قرار موقتا فقط برای این هفته بود چرا که در حال تقاضا یک اتاق در مدرسه برای جلسات هفتگیشان بودند .همرا با شش محافظ،جونگ وون و چانگمین ،دو آلفای دیگر جونسو و یوچان که آلفایش تیمشان را هدایت می کرد. از انجایی که بیشتر انها به مدرسه سونگمین منتقل شده بودند، جلسات متوالی در اونجا برگزار خواهد شد.

سونگمین یک صفحه دیگه از کتاب تاریخش را ورق زد ،دزدکی آلفا و تیمش رو دید زد.آنها یک گزارشی رو تهیه می کردند که سونگمین نمی فهمید اما در مورد مناسب بودن حضورش در اتاقی که تیم در حال کار روی چیز جدی بودند ،تردید داشت.با این حال این آلفایش بود که بعد از ملاقات با یوچان و جونسو او را برده بود و در گوشه ای برای مطالعه نشانده بود .حداقل مجبور نبود با ریووک و مینهو سر و کله بزند چون که آلفایشان انها را نیاورده بودند.

سونگین دوباره به کتابش برگشت،برای تمرکز بر روی متن طولانی کتاب تلاش کرد.آلفایش قبل از جلسه تیم گفته بود که باید نمره A رو برای تمامی مبحث های امتحان پیش رو بگیرد در حالی که سونگمین اعتماد به نفس کمی برای رسیدن به این (نمره A) داشت.او در زبان و مباحثی که احتیاج به حافظه داشتند مثل تاریخ ،خوب بود اما در چیزهایی که احتیاج به محاسبه داشت مثل فیزیک و ریاضی می لنگید.به نظر می رسید که الفایش از نقطه ضعفش با خبر بود و صراحتا از او خواسته بود که روی فیزیک و ریاضی کار کند،با این حال او را به حال خودش رها نمی کرد و می خواست در همه ی درسها خوب باشد.قبل از اینکه خسته شود کتاب تاریخ خودش را بست و روی چندتا سوال فیزیک کار کرد.

-سونگمین چیزی می خوای بنوشی؟

یوسوب پرسید،بهش قول داد: احتمالا یه ساعت دیگه بریم.

سونگمین به ساعت دیواری نگاه کرد.پنج و نیم ،سه ساعت و نیم از زمانی که انجا بود ،گذشته بود.

-پس اجازه بدید من برم برای همتون نوشیدنی بیارم

سونگمین پیشنهاد داد،کتابش را بست و از روی صندلی بلند شد.

-نه، خوبه ،دونگ وون بهم کمک می کنه.کیوهیون به هر حال بهت اجازه نمی ده .تو ممکنه اتفاقی به آلفاهای دیگه ی بیرون بر بخوری.

-اوهوم

آلفاش به دلیلی او را اینجا نگه داشته بود

-خب پس چی می خوری؟

-هر چی شد،ممنونم

.

.

چهار روز درس خوندن کنار آلفایش سونگمین فهمید که چرا خانم جینهی گفت کیوهیون پسری بود همیشه پدرش به او افتخار می کرده است.کیوهیون علاوه بر ثروت و خوشتیپی ،در ورزش ،سیاست و در درس عالی بود.آلفایش هر سوالی که معلمان بهش می دادند مدیریت می کرد،حتی با وجود اینکه درس های همان روز را امتحان می گرفتند.به گفته کیکوانگ -انتخابه کیوهیونه که تاپ مدرسه باشه-

حتی اگر کیوهیون با او سرد بود سونگمین شروع به احساس کردن این کرده بود که کیوهیون برای او خیلی خوب بوده است.آلفایش همه چیز می دانست ،همه چیزی داشت که او نداشت و سونگمین هر بار نتیجه می گرفت که شک داشت امگایی باشد که کیوهیون به او افتخار کند. به نظر خیلی سخت می رسید که توجه آلفایش رو جلب کند.

اما سونگمین می دانست که ترحم چیزی نبود که می خواست به او برسد.همه کاری که می توانست بکند ،انجام کار هایی بود که می توانست انجام بدهد.از این رو ،چهارشنبه بعد از ظهر ،تنها روز هفته که هیچ کدام از انها کاری نداشتند ،سونگمین زمانش را صرف پختن شام مفصلی برای آلفایش کرد.

 

 

-این خمیر کیمچی خوبه ارباب ؟

سونگمین پرسید،بدقت به الفایش که از هر ظرفی چیزی بر می داشت و در دهانش می گذاشت .

کیوهیون در جوابش اوهومی گفت.

-در مورد غذاهای فرعی-دسر- چی؟من اونهارو اضافه درست کردم که بعدا بتونیم گرم کنیم ولی اگه هیچ کدوم از اونهارو دوست ندارید من بعدها دیگه درست نمی کنم.

-خوبه

کیوهیون گفت و به خوردن ادامه داد.سونگمین به صندلیش برگشت قاشقش را برداشت و به دور از تفکر غذایش را به آرامی داخل دهانش گذاشت.انتظار یک تعریف از طرف آلفایش داشت، اما تصمیم گرفت دیگر انتظاری نداشته باشد. به نظر میرسید آلفایش هیچ واژه ی تعریف و تمجیدی در فرهنگ لغتش ندارد.نا امیدی به ذهنش فشار آورد .تلاشش را به پیشنهاد دونگ وون سوق داد.او از دو روز پیش که از دونگ وون در مورد اینکه با آلفایش در مورد چه چیزی حرف بزند ،صحبتی رو آماده کرده بود.

-ارباب ،میتونم ازتون یه سوالی بپرسم؟

-حتما

کیوهیون جواب داد، سبزیجات بیشتری رو داخل کاسه سوپش گذاشت.

-دونگ وون-شی گفت شما دان ۲ تو تکواندو دارید.چرا تکواندو رو دیگه انجام نمی دید؟

کیوهیون با تعجب ملایمی به او نگاه کرد،ظاهرا انتظار چنین سوالی رو نداشت: من …فقط زمان کافی برای انجامش پیدا نمی کنم

-پس در مورد بسکتبال چی؟

-بسکتبال؟منظورت اینه که چرا برای این وقت دارم اما برای تکواندو نه؟

سونگمین سرش رو تکان داد.

-من فقط برای یکیش وقت دارم،بسکتبال برای من بالاتر از تکواندوئه-اولویت بالاتری داره-

-چرا؟

-ههمم

آلفا برای فکر کردن مکث کرد.: فک کنم که به یکم تفریح در زندگیم نیاز دارم. بسکتبال یک بازی تیمه در حالی که تکواندو خیلی انفرادیه و زمان زیادیو با خودت تمرین میکنی

-پس شما کارهای تیمی رو دوست دارید؟

-فرض کنیم همینیه که تو میگی.ولی چرا اینو ازم می پرسی؟

چون می خوام باهات حرف بزنم

-چون …خیلی خوب می شه اگه ارباب می تونستن با من تکواندو تمرین کنن

سونگمین جوابی که اماده کرده بود را داد، بلافاصله احساس سرخ شدن گونه هاش کرد.

کیوهیون یک خنده سبکی کرد : دونگ وون و بقیه بهتر از من می تونند بهت یاد بدن

-این فرق می کنه

سونگمین با صدای بلندی گفت.

-چه فرقی می کنه؟اونها درجه بالاتری دارند

-اما .. اما اونها ارباب نیستنن…

سونگمین زمزمه کرد،بلافاصله ازخجالت صورتش را با دست هایش مخفی کرد.او نمیخواست آلفایش صورتش را ببیند که احتمالا مثل یک گوجه قرمز شده بود. سونگمین انقدر مشغول پنهان کردن صورتش بود که متوجه جواب آلفایش نشد.

اما کیوهیون را متقاعد کرد تا آن شب اجازه بدهد ظرف ها رو بشورد.او از ظروف و وسایل آشپزخانه زیادی برای درست کردن شام استفاده کرده بود و اگر به انها احتیاج داشتند نمی توانستند یکی تمیزش را پیدا کنند.

.

.

.

سونگمین صبح روز سه شنبه با احساسات مختلفی بیدار شد.رسما یک هفته از زمانی که مطیع شده بود گذشته بود و نمی دانست او باید خوشحال می بود یا ناراحت…خوشحالی از موفقیت شام دیشب که آخر شب گذراند اما خاطراتی که در راهروی مدرسه اتفاق افتاد هنوز اورا می ترساند.

 

-لی سونگمین،اخرین جمله ای که گفتم چی بود؟

صدای معلم دیفرانسیل او را از غرق شدن بیرون کشید

-۴ چیز رو در انتگرال گیری به یاد داشته باشید .این یک اشتباه رایجه؟

سونگمین جواب داد. خوشحال بود که گوش ها و حافظش در این شرایط خوب بودند.

-زمان ناهار بیا پیش من.

معلمش گفت ،به ادامه درسش برگشت.سونگمین کمی لب پایینش را گزید ،به آلفایش نگاه کرد که با عجله در کتابش می نوشت، در حال حل کردن سوال بعدی بود که معلم بهش رسیده بود .سونگمین می دانست که معلم دیفرانسیلش هرگز دوستش نداشت و چند باری به معلم گستاخی کرده بود.دیدن معلمش در طول زمان ناهار چیزی جز دردسر نبود.اگرچه او به درستی به سوالش جواب داده بود ولی بدون شک معلمش می خواست گیر بدهد که سر کلاس خیالبافی می کرد.

بعد از سفارش آلفایش برای رفتن به کافه تریا بعد از دیدن معلمش ،سونگمین به آرامی در بین راهرو کلاسها برای کلاس معلم دیفرانسیلش رفت .دانش آموزان کلاس سوم پشت در کلاس جمع شده بودند ، بعد از تنفس ۱۵ دقیقه ای منتظر برگشت به کلاسشان بودند.با دقت به در ضربه زد تا جواب -بیا تو- از معلمش بشنود صبر کردو بعد وارد شد.بعد از یک تعظیم عمیق و با مودبانه ترین لحنی که می تونست به معلمش سلام کرد.

-چرا اینقدر طولش دادی؟

معلمش پرسید.: مهم نیست، وقت زیادی برای این ندارم.تو درس هفته پیش رو به خاطر آلفات از دست دادی.اینطور نیست؟خودت خوندیش؟

-بله،سوسنگنیم(معلم)

او شب جمعه گذشته بعد از دیدن یتیم خانه بهش رسید.

-پس بشین

سونگمین به ردیف میزها و صندلی ها نگاه کرد، اولین میز درست قبل از معلمش را بیرون اورد.

-پنج دقیقه

معلم او یک برگه را همراه با یک قلم روی میزی که روش نشسته بود گذاشت.

-تمومش کن.

سونگمین برگه را بررسی کرد، قبل از اینکه متوجه بشود که این یک کوییز بود.به معلم نگاه کرد اما این مرد روی صندلیش نشسته بود و مشغول بررسی تکالیف دانش آموزان دیگر بود.چاره ای جز ماندن نداشت ،سونگمین خودکار را برداشت و به سرعت سوال رو خوند.با اولین سوال یکم جا خورد ،سعی کرد فرمول ها و روش های حل این نوع سوال را که در درس قبلی پوشش داده شده بود ،رو به یاد بیاورد.تا زمانی که نیمه راه حل مساله دوم بود-سوال اول یک عالمه کسر های در هم داشت-معلم خودکار را از دستش ربود ،که نشانه ی پایان امتحان بود.

قلبش به سرعت تپید وقتی معلم به جواب هایش نگاه کرد و پوزخندی روی صورت معلم شکل گرفت.

-فقط سه سوال ساده بود و تو یکی و نصفیش رو خالی گذاشتی .و سوال اول هم اشتباهه.مطمئنی درس جلسه قبل رو مطالعه کردی،لی سونگمین؟

معلمش برگه را رو به رویش گذاشت.

-من وقت کافی برای تموم کردنش نداشتم

-جواب منو پس می دی ،لی سونگمین؟

-نه منظورم اینه که میتونم بهتر انجام بدم اگه زمان بیشتری داده شه

-تو فکر می کنی همه مهربونن که همبشه به اندازه کافی بهت وقت بدن؟اول به من دروغ گفتی که درس خوندی و سپس کوییز رو رد شدی ،الان هم جواب منو پس می دی.

معلم قفسه تمیز کردن رو کشید و جارو را از آن بیرون آورد.

-تو ادب نداری ،اینطور نیست؟

سونگمین از صندلی خود بلند شد، ناگهان متوجه شد که همه چیز برنامه ریزی شده بود.معلمش از او انتظار داشت که در کوییز رد شود و جوابش را پس بدهد تا هر جور که می توانست او را تنبیه کند.او نمی دانست که چه اشتباهی کرده بود اما او قرار بود به یک کیسه بوکس برای معلمش تبدیل شود

-نه ،من متاسفم،سوسنگنیم!من بهتر انجام میدم بذارید یه کوییز دیگه بدم!

سونگمین با صدای بلند گفت،اینکه توسط معلمش تنبیه می شود اگه آلفایش بفهمه احتمالا ناراحت می شود.

معلمش صندلیش را بیرون کشید ،میز پشت انها را به عقب هل داد تا فضایی ایجا کند

-دست ها روی میز،سونگمین

-سوسنگنیم !من معذرت میخوام!

دست ها روی میز،لی سونگمین .چند بار می خوای که خودم تکرار کنم.؟آلفات رفتار های پایه رو بهت یاد نداده؟

سونگمین به طور ناخوداآگاه به در کلاس نگاه کرد،چشمش به سال بالایی های کلاس سوم افتاد که از پنجره او را تماشا می کردند.اگر هنوز یک امگای آزاد بود ، می توانست از در بیرون برود .اما مردم داشتند نگاهش می کردند که به این معنی بود آلفایش از رفتار توهین آمیزش با خبر می شد اگر او الان از اونجا می رفت.با این فکر که نمیخواست آلفایش رو نا امید کند دستانش را نا خودآگاه روی میز گذاشت.

-اینجا

معلم با دسته جارو به انتهای میز ضربه زد ،سونگمین روی میز برای رسیدن به انتها خم شد.

-می خوام ۳۰ ضربه بهت بزنم ،۱۰ تا برای دروغ گفتن،۱۰ تا برای رد شدن تو کوییز و ۱۰ تا هم برای حاظر جوابیت

او می خواست بگوید که در مورد درسش دروغ نگفته بود اما این اصلا مهم نبود.دوباره معلمش فقط اصرار داشت که دروغ گفته بود. وقتی اولین ضربه روی پشتش فرود اومد ، سونگمین نفسش گرفت.به دنبال چند ضربه دیگر به طور آشکار غرق خاطرات تنبیه شدنش توسط آلفایش که دقیقا هفته قبل بود، شد.درد این متفاوت بود –ضربه های به شلاق تیز و برنده بود در حالی که این ضربات کند و دردناک بودند(گز گز میکردن)

با این حال ،بعد از چند ضربه بیشتر سونگمین درد سوزش را احساس کرد.نمی توانست به اشکهایی که صورتش را می سوزاندند کمکی کند،دردش باعث می شد که از تحمل مجازات برای آلفایش منصرف بشود اما نمیخواست کسی او را ببیند،از جمله معلمش که فکر می کرد او امگای بی مصرف و قابل احترام نیست که باعث شرمندگی آلفایش می شد ،آلفایی که مورد احترام همه بود و در همه چیز خوب بود.

به این ترتیب، کلمات بعدی که از دهان معلم او خارج شد، باعث شد که او به هق هق بیافتد.

-تو مثل یک رسوایی برای چو کیوهیون و کل خاندان چو هستی .من شرط میبندم آلفای خونیت از مطیع کردن چنین فرد گستاخ و احمقی مثل تو پشیمون میشه.چطورحتی جرات کردی تو اون خونه بمونی؟

-ن…نه..نه … سونگمین به شدت سرش را تکان داد.

-من. ..

-امگای بی شرم.چطور جرات می کنی انکارش کنی؟

-نه…آهههه!

سونگمین صدای هق هقش شکست وچنگش روی میز محکم شد،با ناخن هایش سطح میز را خراشید.سرش را به شدت تکان می داد،ضربه های بی ثباتی که به پشتش می خورد بعد از سه ضربه دیگه متوقف شد.درد در قفسه سینش آن چنان شدید بود که در تلاش بود که حقیقت داخل این کلمات رو انکار کند

-سونگمین،سونگمین

یک جفت دست های گرم دور شانه هاش حلقه شد.: مشکلی نیست،همه چیز خوبه. ششش

سونگمین ان دستها رو از خودش دور کرد،به شدت مایل بود که فرار کند.تلاش کرد که از روی میز بلند شود اما زانو هایش خم شدند و روی زمین افتاد که به دنبالش ضربه دیگر به میز بهش کناریش وارد شد

-جونگ وون،زود باش . بلندش کن ،باید ببریمش درمانگاه

سونگمین در نهایت صدای لیتوک را تشخیص داد و به بازو های معلمش چسبید ،سعی می کرد که نفسش رو از این حادثه ناگهانی کنترل کند.

-معلم هان وو،چنین تنبیه فیزیکی برای یک کوییز بی اطلاع و غیر ضروری،غیر قابل قبوله.حتما اینو به مدیر گزارش میدم

لیتوک گفت در حالی که سونگمین رو روی پشت جونگ وون تکیه می داد.

هنگامی که جونگ وون اورا به دوش گرفته بود و به سمت درمانگاه می رفتند سونگمین به سختی زمزمه و نگاه های دانش آموزان دیگر را متوجه می شد.با پشت دستش اشک هایی که مدام جاری می شدند را پاک میکرد ولی همچنان –اشک ها -ادامه پیدا می کردند و پایین میریختند.

این او را بیشتر نا امید می کرد که نمی توانست گریه اش را متوقف کند. او به اندازه کافی قوی نبود که حتی جلوی اشکهایش را بگیرد.چطوری می تونست امگایی باشد که به اندازه کافی برای آلفاش شایسته باشد؟

Print Friendly, PDF & Email


8 Responses

  1. دفاع از سونگمین عالی بود….اون قسمت استیک و آب گوشت عالی بود…فقط معلمه خیلی نفهم بودش روانی…
    ممنوووون نخسته♡♡♡♡

  2. واییی شما کجا رفته بودید دلم تنگ شدخ بود واسه این فیک…???????????????????
    مینی بیبی بیچاره??? هر چی داستان جلوتر میره بیشتر به این موضوع پی میبرم شبیه یه کیسه بوکس شده?? ولی تا اینجاش که رومنسش اهسته پیش میره خوشم اومد بازم خسته نباشید

  3. دلم برای مینی این قسمت کباب شد…
    چه غم انگیز که ریووک دقیقا چند ساعت قبل اون مطیع شده…
    چقدر معلمه عوضیی بود….
    اون لحظه اب گوشت هم خیلی خوب بود…
    یه سوال فقط ی بار دوره هیت دارن؟؟نمیشه دوباره ی دونه شدیدشو داشته باشه laugh rofl
    مینی هم خیلی بدشانسه..هی بد بیاری…ولی من هنوز مشتاق قضیه گرگ سیاهم
    ممنوننن.
    همیشه همینجوری دو قسمتی بزار…شادمون کن

  4. سلام
    اول چندتا فحش به اون مرتیکه ی آشغال معلمه یعنی همچین دلم میخواد کیو حقشو بذاره کف دستش تادیگه نه غلط اضافه بکنه نه حرف مفت بزنه diablo
    سونگمین چه مظلومیتی داره دل آدمو میسوزونه
    بالاخره یکی پیدا شد به کیو یه چیز بگه که زیاد سخت میگیره
    مرسی گلم خسته نباشی give_rose

  5. درودی دوباره!!!
    جمعای دوستانه شون خیلی خوبه!!!!
    اونجایی ک داشت کیو رو تماشا میکرد و حرفاش با کیکوانگ “خوب گرفتیش”???
    دفاع از سونگمین بسی دیدنی بود!!! واقعا خوشم اومد!!!
    تو همیشه بخند کیونا, انقده خوبه! ?
    یااا اون معلم شاغال رو بفرستین حراست حالش جا بیاد!!!; عقده ای بدبخ!!!!
    دستت مرسی!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *