120 بازدید

فن فیکشن MY BROKEN ROZE SE02- PART 2

 

 

 

 

پست قبلی که هشتا فیک ترجمه ای جدید توش بود رو یادتون نره بخونید منتظر نظرای قشنگتون هستم

برای اونایی که تازه بهمون ملحق شدن این فصل اوله ، میتونین همراهیمون کنین

DL Link: Pico

DL Link: Media

قسمت دوم

ریووک گیج تقه ای به در زد و وارد اتاق رییسش شد، سونگمین بخاطر حرف رییسش یا کیوهیونی که فرض میکرد هنوز در اشپزخانه نشسته بود،نگاهش را به مرد پشت میز داد و در را پشت سرش بست

-خیلی خب ریووک مدارکی که از سئول اوردی رو به چویی بده ، اون میدونه چطور با اون اطلاعات کار کنه

-ریسس؟ سونگمین..همون پسری که بخاطرعشقش به ک..کیوهیون..وارد این بازی شد چی میشه؟

رییس سرش را بالا گرفت و اخم غلیظی کرد : میدونی که من ازین اسم متنفرم؟ و نمیخوام بشنومش؟ جرات نکن یبار دیگه این اسم لعنتیو بکار ببری!

ریووک از ترس کمی بخودش لرزید : قربان اون پسر قرار نبود وارد این بازی بشه اگه اون کپی ژنتیکی احمق ازش میگذشت و با خودش نمیاوردش

رییس پوزخندی زد و سرش را کج کرد : درواقع میدونی نباید بهش توهین کنی، اون خاطرات و اخلاق منو تا نوزده سالگیمو داشت، ولی اون پسر از اول هم مال اون نبود، اون هدیه ی زندگی به منه! واسه سیاهی و تاریکیایی که تا الان توش غرق شدم ، اگه اون الان اینجاست بخاطر خواسته ی منه نه اون کپی ازمایشگاهی احمق که حقایق رو هم نمیدونست

-اما اون فکر میکنه که شما کسی هستین که عاشقشه! این بهش ضربه میزنه

رییس از پشت میزش بلند شد و چند قدمی سمت ریووک رفت، جلوی او ایستاد، ریووک نفسش را حبس کرد ، شاید چهره اش شبیه کیوهیون بود ولی اخلاق و ظاهرش نبود. رییس کمی در صورت ریووک خم شد:

-فکر کردی برام مهمه ضربه بخوره یا نه؟ البته که شاید بهش ضربه بزنم ولی نه جوری که تو فکر میکنی جوری که از لذت اسممو صدا بزنه، اون مال منه و بزار هرجور راحته فکر کنه! تا وقتی که میخواد فکر کنه من کسیم که عاشقشه ولی بعد متوجه میشه که اونی که عاشقشه واقعا کیه، اون عاشق من شده ولی من نوزده سال پیش! نه الان پس میتونه عاشق کیوهیونی بشه قرار بود ۱۹ ساله بعد باهاش کنار بیاد..اگه اون با کیوهیونی که عاشقشه میموند ۱۹ سال بعد درست کیوهیونی کنارش بود که اخلاق و رفتار منو داشت

ریووک دستان یخ زده اش را پشتش نگه داشت: رییس..اما اون

-بسه کیم ریووک! حوصله ی شنیدن این توضیحاتو ندارم، فقط اطلاعاتو ببر برای چویی! فکر میکنم تنها کسی که عوض شده تویی! یادت رفته کی هستی و چه جایگاهی داری؟

-نه رییس، عذر میخوام!

-میتونی بری و عذرخواهیتو جور دیگه ای نشون بدی! کارتو درست انجام بده

-بله رییس!

-بگو اتاق طبقه ی سوم رو هم اماده کنن!جایی که اون پسر باید بمونه

-بله ریییس!

-میتونی بری!

 

از تخت پایین رفت و با پاهایش روی زمین دنبال دمپایی هایش گشت، وقتی پایش به شی پلاستیکی خورد ، لبخندی زد و سعی کرد ، دمپایی هایش را بپوشد، بعد با کمک عصایی که کنار تختش بود، تا جلوی در رفت و در را باز کرد،اینوقت شب که سکوت کل ساختمان را گرفته بود بهترین موقع برای قدم زدنش بود ، نمیخواست باز کسی بخاطر وضعیتش مسخره اش کند. بقدر کافی توی این دوسال اذیت شده بود.ارام عصایش را به اطراف تکان میداد تا راهش را پیدا کند، راهرو را که تا اخر رفت، به بالکنی بزرگ ته سالن رسید اما قبل از باز کردن در صدایی متوقفش کرد

-اوه ببین، هرزه ی نابینامون بالاخره از اتاقش بیرون زد! اینجا چه غلطی میکنی؟ دنبال کسی میگردی که ترتیبتو بده؟

سونگمین ترسیده نگاهش را چرخاند، امکان نداشت بعد از این همه مدت به دیدنش امده باشد

-ه..هی

-چیه به لکنتم افتادی،؟ توقع نداشتی منو ببینی نه؟ بالاخره با خودم کنار اومدم ولی تو هنوز تاوان اتفاقی که باعثشیو ندادی

-من..متاسفم..من..

-تاسف؟ تاسفت چیو برمیگردونه؟ به من نگاه کن

دستی محکم به چانه ی سونگمین چنگ زد و سمت خودش چرخاند: عاه یادم رفته بود، نمیبنی، هاه..هنوزم از دست دادنت چشمات کافی نیست، تو نحسی، وارد هر زندگی که میشی اونو به تباهی میکشی!

بخوبی میشد توی چشمای سونگمین درد و ترس رو باهم دید

-داشتی میرفتی بالکن؟ خیلی خب من میبرمت نظرت چیه تا صبح اونجا باشی؟

سونگمین از ترس بخودش لرزید، لباس نازکی تنش بود و بیرون قطعا هوا گرم نبود،سرش را تکان داد:ن…نه..من میخوام برگردم اتاقم

-ولی من نمیخوام تو برگردی اتاقت! اومدم اینجا تا کمک کنم تاوان بدی! تو باعث مرگ کسی شدی که من ازش گذشتم و اونو به تو دادم ولی تو چیکار کردی؟ جونشو بخاطر نگه داشتن توی لعنتی داد!!

-من عاشقشمم…من هن..هنوزم..عاشقشمم..من براش چشمامو دادم! متوجه نیستی؟من بدون اون توی تاریکی تنهام میترسم و هرلحظه ارزوی مرگ میکنم!

در بالکن که باز شد، سرش را تکان داد: تو اینجوری نیستی! نمیخواد برای نشون دادن ناراحتیت به من ازار برسونی ، چرا بعد دوسال هنوز گریه نکردی؟

-به همون دلیلی که تو گریه نکردی، ولی من با ازار دادنت خوشحال میشم

سونگمین ساکت شد و اجازه داد، او را داخل بالکن هل بدهدو در شیشه ای رویش قفل شد.اگر هم میخواست نمیتوانست مقاومت کند، جایی را نمیدید! خودش را بغل کرد و سرش راپایین انداخت

-تو هرچقدر ناراحت باشی مثل من نمیتونی درد بکشی، تو مردنشو جلوی چشمات ندیدی!

ژاپن ۲۰۱۴

سونگمین بشقابش را نصفه رها کرد ،‌بعد از دوهفته غذا نخوردن حتی یک سوپ را هم کامل نمیتوانست بخورد، و از طرفی برای دیدن دوباره کیوهیونش ذوق داشت، از پشت میز بلند شد و از یکی از خدمتکار ها پرسید: ک..کیوهیون کجاست؟

خدمتکارگیج سرش را تکان داد: کیوهیون؟ ما اینجا همچین کسیو نداریم! میخواین ریووک شی رو صدا کنم؟

سونگمین لبش را گزید: مردی که همراه ریووک بود،‌اون کجاست؟

-رییس رو میگین؟ خب..اتاقشون طبقه ی دومه، اتاقی که در مشکی داره ولی فکر نمیکنم

سونگمین با شنیدن ادرسش سری تکان داد و بدون اینکه به ادامه ی حرف خدمتکار گوش کند ،‌سمت پله ها دوید و ارام از پله ها بالا بالا رفت. هنوز قلبش میزد ، هنوز میخواست دریا دریا گریه کند ، هنوز باورش نمیشد اما حس دیدن کیوهیون تمام چیزها را کنار میزد. لبش را گزید و در راهرو دنبال در مشکی رنگی گشت.خیلی واضح تراز چیزی بود که فکر میکرد،دست خودش نبود که لبخند گشادی زد و ارام در را باز کرد،سکوت بود و تاریکی، کمی صبر کردتا چشمانش به تاریکی عادت کند،بعد سرش را داخل اتاق فرو کرد و با چشمانش دنبال کیوهیون گشت، چیزی نمیدید

-ک..کیوهیونا؟

بیشتر وارد اتاق شد : کیوهیون نیستی؟!

دستی به شانه اش چنگ زد و اورا به در کوبید،‌ سونگمین محکم به در خورد و و در پشت سرش بسته شد

-اخخ..

-منو با اون اسم صدا نزن ، اسم من مارکوسه ولی میتونی مارک صدام بزنی

سونگمین چشمانش را باز کرد و به صورت بی نقص مقابلش خیره شد،چشمان کیوهیون در چند اینچی چشمان خودش بخوبی میدرخشید

-ک..کیوهیون..اسم واقعیت نیست؟!

سونگمین نمیتوانست معنی سکوت کیوهیون را بفهمد،دستش را بالا برد و روی گونه ی کیوهیون گذاشت،و بعد دست دیگرش را هم بالا برد و صورتش را قاب گرفت

-فکر میکنی اسم برام مهمه؟ کیوهیون مارک ؟ یا هرچیز دیگه ای؟ مهم اینه که تو زنده و داری نفس میکشی،‌میتونم ببینمت..میتونم لبخند زدنتو ببینم ،‌میتونم وقتی ناراحتی ارومت کنم..میتونم باهات زندگی کنم…لازم نیست انقدرعصبی باشی..

-پس واست مهم نیست کیوهیون باشم یا مارک؟

سونگمین در تاریکی نمیتوانست پوزخند وحشتناک رییس را ببیند ولی از سردی چشمانش بخودش لرزید

-کیوهیون واقعی از چیزی من شناختم فرق داره ،‌میدونم این شخصیت الانت واقعیته ولی بازم من عاشقتم ، میخوام کنارت باشم!

-هر طور تو ارزو کنی! ولی اینجا چیزی نیست که توقعشو داشته باشی یا من کسی نیستم که با دیدنش جا نخوری

-میدونم یروزی میاد که باهم به همون دهکده میریم و من برات گیتار میزنم و تو میخونی، ولی فکر میکنم تا اونروز خیلی راه مونده باشه..ک.کیوهیون!

-این اخرین باریه که این اسمو از دهنت میشنوم..من ازین اسم متنفرم،‌یادبگیر اسممو صدا کن یا بهم بگو رییس!

سونگمین نفسش را حبس کرد و بخودش لرزید،ترسی که در دلش خانه انداخته بود ، چیزی نبود که با ان براحتی کنار بیاید، پس فقط سرش را تکان داد. کیوهیون رفتارش عجیب شده بود،انگار سونگمین جلوی ادم جدیدی قرار گرفته بود که مایل ها با کیوهیونش فاصله داشت اما چطور میتوانست صورتش را ببیند ،‌صدایش را بشنود ، عطرش را حس کند و نخواهد که عاشقیش را بکند، هرچقدر هم که عوض میشد ، یا ترسناک یا عجیب سونگمین تصمیم گرفته بود ، عاشق بماند! سونگمین از بازی ترسناک سرنوشت خبر نداشت و نمیدانست این عاشقی چقدر سختی برایش به همراه خواهد داشت!

-اوه خدای من سونگمینی!

صدای دونگهه بود ، یعنی صبح شده بود که دونگهه سرکارش امده بود؟چند ساعتی میشد که مسیر کوتاهی را عقب جلو میرفت تا گرمش شود و حتی متوجه گذر زمان نشده بود. دست های گرمی روی بازویش نشست و بغلش کرد :

-خدای من! چجوری اومدی اینجا؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ داری یخ میزنی! گفتم بهاره ولی هنوز شبا سرده!

-فکر کنم حواسم نبوده قفل پشت در افتاده، میخواستم یکم هوابخورم!

دونگهه درحالی که سونگمین را داخل میبرد ، چشمش به عصای روی صندلی ها افتاد :صبر کن عصات اینجاست!

دونگهه خم شد و عصایش را برداشت و به دستش داد: دیشب کسی اذیتت کرد؟ عصات چرا اینجاست؟

-هی حساس شدی دونگهه ! میگم اومده بودم هوا بخورم

-نمیدونم چرا حس میکنم یچیزیو نمیگی.هیعع!

-چی شد؟

-دکترلی داره میاد سمتمون!

سونگمین بخوبی ترس دونگهه را حس میکرد، دست کوچکش روی بازویش یخ کرده بود.سونگمین میخواست به دونگهه دلداری بدهد اما صدای جدی باعث شد هردو کمی بترسند

-پرستار لی! فکر نمیکنم الان باید اینجا باشی، مگه داروهای خانم هوانگو عوض نکردم؟قرار شد قبل از صبحانه بهش بدی

-امم..من داروهاشو بهش دادم دکتر، داشتم برمیگشتم که دیدم سونگمینی نیاز به کمک داره!

-میتونی بری من تا اتاقش همراهیش میکنم! اقای تائو هم باید داروهاش چک بشه و بعدش بیا اتاقم باید باهات صحبتی بکنم! ترجیح میدم اینبار به اقای اسمیت نگم انگار تاثیری روت نداره

دونگهه مردد دستش را جدا کرد و تعظیمی کرد: چشم دکترلی!

سونگمین وقتی دست سردی دستش را گرفت ، نفسش را حبس کرد.دکترلی یکی از کسانی بود که از او میترسید، کمی جدی و بی احساس بود ،‌بارها شنیده بود سر پرستارها فریاد زده بود یا سر دکترهایی که شیفت بودند! بیش از حد سختگیر بود و خب صدایش هم تن خاصی داشت ،‌سونگمین هربار که میشنید عصبی میشد.

-میتونی روی تخت بشینی ، اتاقتو میشناسی نه؟

-ب..بله دکتر!

سونگمین خودش را به تخت رساند و رویش نشست ، پتویش را تا روی پاهایش کشید و لبخندی زد و سمتی که فکر میکرد دکتر لی باشد چرخاند : ممنونم دکتر لی!

-تو باید مرخص بشی اما بخاطر پول اون همراهت مدت زیادیه اینجایی! تختی رو اشغال کردی که کسی که مشکل بدتری داره میتونه اینجا باشه

اولین باری نبود که این حرف ها را میشنید،‌اما هنوز نتوانسته بود به ان عادت کند،‌سرش را پایین انداخت و با انگشت هایش بازی کرد : من نمیتونم جایی برم دکتر! خونه ی من یجایی تو موکپوئه، من الان توی لندنم! و همراهی که ازش حرف میزنین کسی نیست که بتونم به خونه اش برم! من متاسفم اما شما توی این اسایشگاه تازه واردین چرا فقط به کارتون مشغول نمیشین؟

-این کاره منه ،‌تشخیص وضعیت بیمارای این اسایشگاه و من فقط خواستم بدونی داری چه ظلمی در حق بیمارای دیگه میکنی ،‌من نمیتونم ازینجا بیرونت کنم که!

-اما من فکر میکنم شما نمیتونین تشخیص درستی بدین ! چرا فقط به کارتون فکر نمیکنین؟

وقتی صدایی نشنید فهمید دکتر لی اتاقش را ترک کرده بود،‌سرش را پایین انداخت ، وقتی روی تخت دراز کشید بوی مست کننده ای به بینیش خورد، این بو ، قطعا بوی لاله بود،سرجایش نیم خیز شد و دستش را دراز کرد، ارام انگشتش را روی میز میکشید تا به ظرف شیشه ای جدیدی رسید، که قطعا از دیشب به بعد به اتاقش امده بود، ارام ظرف را سمت خودش کشید و با هردو دست بغلش کرد و بینیش را بین گل ها فرو کرد، اشتباه نکرده بود، لاله بود!کاش فقط رنگش را میدانست و اینکه چه کسی به او این لاله ها را داده بود، اخرین باری که لاله هدیه گرفته بود ،‌دوسال پیش بود! لاله ای ترکیبی از نارنجی و قرمز که فهمیده بود نشانه ی – تو چشمان زیبایی داری- بود ، لاله های رنگی نشانه های مختلفی داشتند ولی این گل برای او خاص بود! از فرد خاصی هدیه گرفته بود و معنی خاصی برایش داشت! ان زمان چشمانش برای همان فرد خاص زیبا بودند اما الان نه همان شخص بود نه چشمی ! هردو از بین رفته بودند. اه عمیقی کشید و برای چندمین بار گل لاله را بو کشید! لبخند نرمی روی صورتش نشست

ارامشش با صدای فریادی از بیرون بهم خورد.این فریاد را شنیده بود! بارها و بارها در عمارت سرد اما دوست داشتنی رییس شنیده بود! هرچند فریادش ترسناک بود،‌بی مهابا خودش را از تخت پایین پرت کرد، بدون پوشیدن دمپایی های سفید جلوی تختش ، درحالی که گل لاله را بغل گرفته بود سمت در دوید و دستش را روی هوا دنبال دستگیره چرخاند تا پیدایش کرد و چنگی به ان زد، در را که باز کرد صدای داخل راهرو قطع شد. انقدر ساکت بود که میترسید توهم زده باشد. اب دهانش را قورت داد و محکمتر دستگیره را فشار داد.ارامشش با صدای فریادی از بیرون بهم خورد.این فریاد را شنیده بود! بارها و بارها در عمارت سرد اما دوست داشتنی رییس شنیده بود! هرچند فریادش ترسناک بود،‌بی مهابا خودش را از تخت پایین پرت کرد، بدون پوشیدن دمپایی های سفید جلوی تختش ، درحالی که گل لاله را بغل گرفته بود سمت در دوید و دستش را روی هوا دنبال دستگیره چرخاند تا پیدایش کرد و چنگی به ان زد، در را که باز کرد صدای داخل راهرو قطع شد. انقدر ساکت بود که میترسید توهم زده باشد. اب دهانش را قورت داد و محکمتر دستگیره را فشار داد. گلدانش را بخودش فشرد و قدمی سمت داخل اتاق برداشت. میتوانست قسم بخورد صدای فریادی شنیده بود، میتوانست قسم بخورد صدای فحش دادن رییس بود اما الان سکوتی عجیب شنیده هایش را به تمسخر میگرفت. لبش را گزید و سرش را تکان داد. هنوز باورش نمیشد همه چیز تمام شده بود. پوزخندی به افکارش زد و سمت اتاق برگشت ،‌قبل از اینکه کامل در را ببندد صدای فحش زیر لبی را که شنید ، سریع سرش را برگرداند. چند قدمی سمت راهرو برداشت و گلش را محکم به سینه اش فشرد ، دقیقا سمت جایی میرفت که صدا شنیده بود. یک ، دو ، سه ، چهار، پنچ ،‌شیش، هفت ، هشت ،‌نه ، ده ،‌یازده، دوازده، سیزده..سیزدهمین قدم ایستاد.

راهرو عرضی به اندازه ی سیزده قدمش داشت : کسی اینجاست؟! دونگهه شی؟ ایونهوک شی؟ شیوون شی؟ اجوما؟

سونگمین نمیتوانست دستی که دراز شده بود تا گونه اش درا لمس کند ، درحالی هوا خشک شده بود و نگاه دلتنگی که جز به جز صورتش را میدید.

-سونگمین شی؟‌فکر کنم همین الان صحبتمون تموم شد؟ کاری دارین؟

سونگمین سمت صدا چرخید ، صدای دکتر لی بود ، معذب سرش را تکان داد: اوه دکتر لی،‌شما تازه اومدین؟ شماهم صدای فریادی شنیدین؟

-فریاد؟ توهم زدی سونگمین شی؟ بهتره برگردی اتاقت! اینجا چیزی نیست

-اما..من..صدایی شنیدم..و

-اینجا کسی نیست میتونی برگردی

سونگمین قدم های خسته اش را داخل اتاق کشید و متوجه نگاه دلتنگ پشت سرش نشد

ژاپن ۲۰۱۴

سونگمین نزدیک های ظهر از اتاقی که به او داده شده بود بیرون امد ، از دیروز کیوهیون را ندیده بود پس تصمیم گرفت کمی داخل خانه دنبالش برگردد، از پله ها پایین رفت ،‌سکوت عجیبی عمارت را فرا گرفته بود، بخاطر همین سعی کرد روی پنجه پاهایش راه برود تا صدایی ایجاد نکند اما وقتی شکمش صدایی داد لبش را گزید، یک سوپ برای سیر کردنش کافی نبود ! نه وقتی اشتهایی برای خوردن نداشت اما حالا که کیوهیونش بود ، اشتها پیدا کرده بود پس یکراست سمت اشپزخانه رفت، کارکنان با دیدنش تعجیب کردند اما سونگمین تنها به لبخندی اکتفا کرد و شانه ای بالا انداخت. سرخدمتکار که پیشش امد ،‌سونگمین توضیح داد که خودش میخواست غذایش را درست کند و هرچیزی که نیاز داشت سراشپز برایش اماده کرد، جلوی میز ایستاد، لبخندی به مواد روبرویش زد و برای اولین کار اول گوشت ها را زیر اب گرفت تا یخشان باز شود,کمی داخل ماهیتابه روغن ریخت تا داغ شود و گوشت ها را سرخ کند. از طرفی کاهوها را هم شست تا ابشان برود.با حوصله غذا ها را درست میکرد.درست همان غذایی بود که برای بار اول برای کیوهیون درست کرده بود پس حتما این غذا را دوست داشت، لبخندی به خاطراتش زد و بعد گوشت های سرخ شده را کناری گذاشت و درشان را بست تا سرد نشود.کمی هم کاهو را با قیچی خورد کرد تا برای خوردن راحت باشد.ظرف های اضافه را شست .کارش در اشپزخانه تمام شده بود. بعد کمی کنارشان مرغ سوخاری درست کرد و ان را هم در ظرف کوچکی گذاشت و درش را بست ، بعد از گرفتن یک بطری شراب و یک جام شیشه ای ، سینی غذاهایش را برداشت و بعد از پرس و جو کردن برای فضای باز یکی از خدمتکارها در پشتی را نشانش داد ، وقتی سونگمین در را باز کرد نزدیک بود سینی را بیندازد، هیچوقت به عمرش همچین باغ زیبایی ندیده بود ، مخصوصا درخت ساکورایی که در چند قدمیش قرار داشت ، سرش را بالا گرفت ، شاخه های ساکورا تا پنجره ی اتاق کیوهیون کشیده شده بود ، سونگمین هیجان زده زیر درخت نشست و سینی را روی پاهایش گذاشت،لبانش را بین دندان های سفیدش کشید و سعی کرد جلوی احساساتش را بگیرد ، درب ظرف مرغ را باز کرد و اولین تکه را برداشت

که کسی تکه مرغ را از دستش گرفت، سونگمین نگاهش را به سمت چپش داد و دید کیوهیون کنارش نشسته بود و به تکه مرغ در دستش نگاه میکرد، سونگمین لبخندی زد و تکه مرغ را پس گرفت و ظرف گوشت و کاهو را روی پاهای کیوهیون گذاشت:

-اینا مال توان کیوناا.. یادت رفته تو مرغ دوست نداری؟

کیوهیون ابرویی بالا داد و نگاهی به ظرف روی پایش انداخت : یادم نمیاد اجازه داده باشم بخوای خدمتکارا برات چیزی درست کنن

سونگمین لباشو اویزون کرد و نگاه کجی به کیوهیون انداخت : هی چرا بدجنس میشی؟ در ضمن اونا درستشون نکردن من درستش کردم!!

کیوهیون زیر لب زمزمه کرد : میدونستم ایندفعه بیخود بوش فرق نداره!

-چی گفتی؟

-ازین به بعد هرکاری میکنی ازم اجازه میگیری اینجا عمارت منه! و اسم من مارکه..تو گوشت فرو کن..دفعه بعد راحت در نمیری!

 

سونگمین روی تختش نشسته بود و به رادیوی کوچک در دستش گوش میکرد و گاهی با پیچ صداش ور میرفت، موسیقی ارامی از رادیو پخش میشد و سونگمین سعی داشت صدایش را زیاد کند که در اتاق زده شد، سرش را

بلند کرد هرچند جایی را نمیدید،‌ صدای قدم های کوتاهی را شنید ، اخمی کرد : با من کار دارین؟

صدای پاها تا نزدیکی تختش امد و بعد با کمک پله ی زیر تخت ،‌از تخت بالا رفت و تشک کنارش پایین رفت

-سونگمین اوپا؟

این صدای بچه گانه بیش از حد اشنا بود ولی تنها کسی که اینطور صدایش میکرد و میشناختش الان باید در سئول میبود، سرش را کج کرد و ارام زمزمه کرد: سو..سویونی؟

جسم کوچک و گرمی در اغوشش خزید و جای رادیو فلزی را پرکرد و سرش را به سینه اش چسباند: سونگمین اوپا!! کجا بودی؟ چرا منو تنها گذاشتی؟ تو قرار بود بیای تولدم؟

سویون داشت به همان شبی اشاره میکرد که دزدیده شده بود ، لبخند شیرینی به این گله اش زد و دستش را در هوا تکان داد تا سرش را نوازش کند : سویونی..من معذرت میخوام..ولی بگو چجوری اومدی اینجا؟ هلمونی ام اومده؟

تکان خوردن سر سویون در بغلش را حس کرد : هلمونی رفته مسافرت اوپا..من پیش بچه های دیگه بودم …تو یه خونه ..اما بعدش یکی اومد منو پیدا کرد و خواست بیام پیشت تا غصه نخوری!

سونگمین دست از نوازش موهای مشکی دختربچه برداشت، کسی او را نمیشناخت! تنها یکنفر بود که سویون را دیده بود و همان یک نفر بعد از سه سال زیر خاک بود :‌کی سویونی؟ کی اوردت؟

-اقای دکتره جذاب! همونی که روپوش سفید تنشه! موهاشم بلوطیه..خیلی خوشگله! همشم برام ابنبات میخرید با یه خرس

سونگمین ترسیده سویون را بخودش چسباند: اسمشو میدونی؟ سویون چطور با غریبه ها اینور اونور میری؟ اصلا چطور اونایی که اونجا بودن اجازه دادن بیارتت؟

سویون که هیچی از حرفهای سونگمین نفهمیده بود، سرش را بالا گرفت: از اومدنم خوشحال نیستی اوپا؟

سونگمین ترسیده از ناراحت کردنش سر را شدیدا تکان داد« نه عزیزمم نه سویونی..اوپا فقط تو رو داره..اوپا تنهاست! اوپا چشماشو نمیتونه باز کنه

سویون گیج سرش را بلند کرد و به چشمان باز سونگمین خیره شد: اوپا! اون اقای دکتر گفت میتونه چشماتو خوب کنه..گفت یسری ابرا اومدن جلوی چشمات نمیزارن نور خورشید بهشون برسه تا ببینی ..ولی گفت میخواد خوبت کنه!

سونگمین درمانده سرش را تکان داد ، توضیحش سخت که بگوید ، هیچ علاقه ای به دیدن چیزی نداشت : سویونا..همیشه پیشم بمون باشه..میتونی چشمای اوپا باشی؟‌

سویون سرش را تکان داد ولی بعد بیاد اورد سونگمین چیزی نمیبیند ، دستهایش را دور گردن سونگمین حلقه بست و سرش را در گردن او فرو کرد : من مواظبتم اوپا..نگران نباش

Print Friendly, PDF & Email


16 Responses

  1. واوووو نمونه ی ژنتیکی؟؟؟به تنها چیزی که فکر نمیکردم همین بود ولی الان احساس بهتریه!!!!یعنی یه خرده بد میشد اگه اون کیوهیون کلا یکی دیگه بود اینجوری که هردوتاشون یکین خیلی خوبه😃
    عاغا فکر میکردم سویونو کیوهی…نه ببخشید مارکوس اورده یعنی مارک نیاوردتش؟؟؟؟
    خیلی خوبه که زود اپ کردی❤

  2. خب افرین دخمل خوب که زود اپ کردی good
    اول اینکه اصلا مارک رو ندوست ، خیلی بد با مین رفتار میکنه از دماغ فیل انگار افتاده aggressive
    حدس میزنم اونی که مینو تو بالن انداخت هیچول باشه چون پارت قبلب مین خودش گف هیچل ازش بدش میاد big_boss بعدشم حس میکنم باز یسونگ یه کاری کرده مارک و مین از دوباره از هم جدا بشن یسونگ تو این فیک عامل بدبختیه کیومینه big_boss بعدشم بنا به دلایلی ممکنه مارک قایم شده باشه و فقط دکتر بی اعصابمون میدونه popcorm
    خوشت اومد چه حدسایی زدم wink تا بیشتر از این حدس نزدم زودتر آپ کن crazy
    با تچکر kiss

    • خخ..چشم نزن…حالا زود اپ شد
      بعدا عاشقش بشی دو شقه ات میکنما..مارک مال من..شما برین با کیوهیونتون حال کنین
      هم اره هم نه..میفهمی کی بود..
      نه بخدا..یسونگ خودش بدبخته..عشقش بش خیانت کرده
      دکتر بی عصاب عشقه…
      بله که خوشم اومد..شما فقط حدس بزن..کک..
      تو حدس بزن..راحت باش

  3. این قسمت خیلی دوست داشتم، این کیو مینو دوست داره ها ولی نمیدونم چرا اذیت میکنه فکر کنم گل ها رو هم اون آورده، راستی چرا مین دو آسایشگاه ست مگه اول پیش کیو نبود ؟ الان اون دختر کوچولو ام کیو آورده لندن؟
    ممنون بابت داستان قشنگت

  4. اشتباه تایپی مارک شده معرکه
    و اینکه الان دوباره خوندم احتمالا اونی که مین رو پرت کرد تو بالکن یونان بوده باشه.
    و اینکه رفیق واقعا سپاسپاس. داستانت رو خیلی دوست دارم. خیلی مرموزه

  5. سلام رفیق
    قسمت عجیبی بود
    تا اینجا فهمیدم کیه یون شبیه سازی شده معرکه. و احتمال میدم اسمش هم کیوهیون بوده ولی به دلایلی عوضش کرده.
    سونگمین در خاطرات قبلی مارک قبل از نوزده سالگی بوده( از فصل یک)
    اونی که سونگمین رو انداخت تو بالکن دقیقا چی گفت . من چند بار خوندم ولی نفهمیدم.
    دکتر لی از وجود مارک یا کیوهیون مطلع ولی چرا مین رو اذیت میکنه؟!؟!؟! یعنی از مارک نمیترسه؟!؟؟!؟ فک کنم دستور معرکه ….آخه قسمتی از متن گفت که سونگمین نه دلش میخواد ببینه و نه دلش میخواد برگرده…..
    پس چرا دلتنگ کیوهیونه اگه نمیخواد برگرده.
    وای سرم سوت کشید. گیج گیج.
    این دختره کیه دیگه….آیا تو فصل یک بود یا قراره در آینده داستانش گفته بشه.
    پلیز زودتر آپ کن.
    سپاس رفیق.
    منتظرم

    • سلام عزیزم
      کلا این فصل عجیبه..
      اره دقیقا..کیو یه نمونه ژنتیکی بوده که اسمشو گذاشتن کیوهیون چون قبلا اسم رییس همین بوده
      دقیقا..یعنی مارک نوزده ساله رو دیده و عاشقش شده
      اومم..اونو قسمت بعدی میفهمی کی بود و چی میگفت
      دقیقا..مطلعه و از اذیت کردناش هدفی داره..نه نمیترسه..
      چون کیوهیونش مرده نمیخواد ببینه و برگرده
      نکته ی خوبیه.. ولی اگه بگم داستان نصف هیجانش میره
      چقدر دقیق خوند دختر..ممنون از توجهت
      اره فصل یک بود..اگه یادت باشه کیوهیون و سونگمین رفتن رستوران مادر بزرگشه..شب قبلی که یونا مینو بدزده..
      چشم سعیمو میکنم زودتر اپ کنم
      سلامت باشی

      • سلامی دوباره رفیق…
        ممنون بابت جوابت برام ارزش داشت.
        ی مساله ای هست که من رو اذیت میکنه. سونگمین عاشق کیوهیون نوزده ساله نشد بلکه عاشق ی هم خونه ای شد که ی مدت باهاش زندگی میکرد و خاطراتی رو باهاش شریک شد که مارک یا کیوهیون اصلی درش شریک نیست. پس به نظرم اشتباه و نامردیه اگه بی خیال اون کیوهیون شبیه سازی شده بشیم.
        بازم سپاس و فعلا خدانگهدارت.

        • سلام عزیزم
          شما خودت کلی با ارزشی گلی
          چرا ببین
          این کیوهیون ۱۹ ساله دقیقا مارک نوزده سالست..چون نمونه ژنتیکیشه تمام خاطرات مارک تا ۱۹ سالگیش، شخصیتاش و رفتارش رو داره بعدا بخاطر اتفاقاتی که برای مارک افتاد اینطوری شد
          اگر اونموقع سونگمینی بود ممکن بود مارک راهش عوض بشه
          خدانگهدارت

  6. سلام خسته نباشی.. الان برام خیلی جالب شده فقط لطفا نصفه ولش نکن و زودتر اپ کن….
    منظورم ب شما نیست ولی باور کن متاسفانه متاسفانه این وبلاگ بعضی از خواننده هاشو ب خاطر اپ کردنای نامنطم از دست داده
    تلاش منم برا برگردوندن اونا بی فایده بوده😔😔😔😔

    • سلامت باشی عزیزم
      من تاجایی که وقت میکنم سعی میکنم منظم اپ کنم ولی خب دست تنها سختمه و دانشگام و سرکار کاراش سنگین شده، دوستانی هم که موندن لطف داشتن و اونایی ام که رفتن بازم حق داشتن ولی خب زندگیه دیگه اتفاقات زیادی میفته
      ممنون ک تلاش کردی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *