165 بازدید

فن فیکشن MY BROKEN ROZE SE02- PART 3

 

 

 

 

اینم قسمت سوم، دوستان عزیزم که سراغ مطیع شده رو میگیرید، بشدت درگیر ازمایشگاهمم ولی سعی میکنم براتون برسونمش، لطفا یکم صبر کنید و اگر اذیت میشید صبر کنید بعد کامل شدنش بخونید ، من ازتون متشکرم و خوشحالم که اینطور دنبالش میکنید

برای اونایی که تازه بهمون ملحق شدن این فصل اوله ، میتونین همراهیمون کنین

DL Link: Pico

DL Link: Media

 

قسمت سوم

سونگمین گیج هرچه از سویون سوال کرده بود اطلاعات خاصی گیرش نیامده بود ، حالا سویون گوشه ای تخت نشسته بود و مشغول نقاشی روی برگه هایی بود که دونگهه اورده بود، دونگهه ارام در گوشش زمزمه کرد:

-گفتی بهت گفت موهاش بلوطی رنگه؟

-اره دونگهه برای بار چهارمه میپرسی

دونگهه شانه ای بالا انداخت و دوباره زمزمه کرد: اخه یه دکتر مو بلوطی رنگ بیشتر نداریم و اگه بگم کیه باورت نمیشه! دکتر لی موهاش بلوطیه! البته اصلا قشنگ نیست..بهش نمیاد..چرا خب..یذره میاد..ولی اصلا کی گفته دکترا اجازه دارن موهاشونو رنگ کنن؟

سونگمین به این غرغر دونگهه خندید و سرش را تکان داد : بس کن دونگهه! امکان نداره اون دکتر باشه! اون سویونو از کجا میشناسه؟‌تو زیادی بهش فکر میکنی..شاید یه خبرایی تو دلته

دونگهه با قیافه نامفهومی به سونگمین خیره شد: دیوونه شدی؟ من ؟ دلم؟ اونم یه پسر؟ اونم دکتر لی؟ مسخره نشو

سونگمین اخم کوچکی کرد: داری میگی من دیوونه ام که عاشق یه پسر بودم؟ هی! مگه مهمه که دختر باشه یا پسر؟ مهم اینه که کنارش واقعا بخندی طوری که هرکی چشماتو ببینه برق شادی رو تشخیص بده.دونگهه هروقت دیدی نگاهت دنبال ینفر میچرخه و روشه و نگاه اونم رو خودته شک نکن عاشقی و اونم بهت احساس داره هوم؟ باشه؟ قول بده؟ چه دختر چه پسر

-خیلی خب نمیخواد انقد جدی بشی ..فعلا که من نگاهم دنبال یه تخته که روش بخوابم..اومو..نکنه عاشق تخت شدم؟

سونگمین به لحن مسخره ی دونگهه خندید و سرش را تکان داد: دوست دارم ببینم وقتی عاشق میشی چجوری میشی

-هوم..ممکنه شاخ دربیارم یا دم؟ یا دوتا دست دیگه؟ وای خیلی راحت تر میشم نه؟ میتونم به همه داروهاشونو بدم؟

-دونگهه! شوخی رو بس کن..من جدی بودم

-خیلی خب..باشه، شوخی نمیکنم..حالا با این بچه چیکار میکنی؟ نمیتونه که اینجا بمونه..اونم با وجود اون هیولای چوب خشک

-خب..چیکار میتونم کنم؟ باید به اجوما بگم ازش مراقبت کنه ؟ یا شیوون شی؟ فکر کنم ایندفعه هیچول سرم رو میزنه..

-میخوای من نگهش دارم؟

-دونگه جدی که نیستی؟ تو صبحا اینجایی یبار در هفته ام شیفتی ..یکی باید از تو مراقبت کنه نه اون!

-خیلی خب..فهمیدم! ولی اون نمیتونه اینجا بمونه..من میرم به اجوما زنگ بزنم برات!

-خیلی ممنونم دونگهه

-قرار نشد هردفعه ازم تشکر کنی ! میام میبرمت غذا خوری خب؟ صبر کنی!

-باشه دونگهه! سویونم ببر یکم بچرخه

-باشه میبرمش..

سونگمین لبخندی زد و در سکوت به صدای قدم هایی که اتاق رو ترک کردند گوش کرد.نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. خودش هم عاشق یک پسر شده بود ، درحالی که تمام ۱۹ سال زندگیش علاقه ای به پسرها نداشت ولی کیوهیون معجزه بود! یکدفعه وارد زندگیش شد و همه چیز را بهم ریخت و بعد رفت. به همین سادگی تنهایش گذاشت، شاید دونگهه اول راهی بود که او رفته بود اما قطعا مثل خودش نمیشد، دکترلی ، دکتر ساده ای بود که زندگی معمولی داشت نه مثل کیوهیون زندگی پر از راز و هیجان داشته باشد.با بیاد اوردن چشمان گرد براقش لبخندی زد ، مخصوصا با خطی که زیر چشمش افتاده بود. در که باز شد سرش را بلند کرد: دونگه؟ چه زود برگشتی!

-س.سلام..سونگمینی..من هیچولم نه دونگه!

سونگمین با شنیدن این لحن صحبت کردن لبخندی زد و با دستش به کنارش اشاره کرد : اوه..سلام هیچول هیونگ، میتونی بیای پیشم بشینی؟

هیچول با قدم های کوتاه جلو امد و کنار سونگمین روی تخت نشست : من..بابت کار دیروز صبحم متاسفم..خب …میدونی که ..من نبودم..

سونگمین خنده ی شیرینی کرد و دستش را درهوا چرخاند تا صورتش را پیدا کند : من بهش عادت کردم هیونگ ، میدونم کی تویی کی تو نیستی! میدونم تو واقعا عاشق شیوون شی هستی!

صدای خنده ی هیچول در گوشش پیچید: هی قرار نیست با همچین چیزی منو بشناسی!متاسفم ، من خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم ولی میدونی وقتایی که شیوون پیشم نیست اینطوری میشه

-میدونم هیونگ ، قبلا شیوون شی برام گفته بود ،‌یادت رفته؟! خودت بهتری؟ خیلی وقت بودی نیومده بودی

-یکم درگیر بودم ..البته میدونی که با خودم..شیوون داره تمام تلاششو میکنه تا بهتر بشم، من جدی ازون عوضی بدم میاد

سونگمین سرش را تکان داد: هیونگ، تو تنها کسی هستی که نیمه پنهانتو بقیه میبینن ولی مطمئنم همه یه نیمه ی پنهانی دارن که برای بقیه دیدنی نیست..میدونی اذیت میشی ولی بنظر من خیلی بدم نیست که اون ظاهر میشه حداقل شیوون با دونستن این دوتا وجه عاشقت شده نه؟ اون تو رو همینجوری دوست داره ، چه تلاش کنی اون شخصیت دوم رو بیرون کنی چه نه!

دست هیچول را روی موهایش حس کرد : هی اونی که عاشقش شد من بودم…بهرحال ازینکه شیوون عاشقش بشه میترسم..خب اون منم..ولی منه شروره .. توی این چندسال همیشه ازین میترسیدم و میترسم!

-هی هیونگ ،‌اگه قرار بود عاشق اون هیچول بشه از اول تو رو انتخاب نمیکرد،منظورم اینه وقتی توی اون شخصیتت هستی باهات قرار میذاشت ولی اون تو رو ترجیح داده..شاید میدونه توی واقعی اینی؟ بهرحال هیونگ من هیچوقت ازت ناراحت نشدم چه قبلا چه الان..میدونم که تو دوستم داری و ازم مراقبت میکنی ، همیشه بعد اذیتای اون هیچول میای و ازم میخوای ببخشمت ولی من همیشه ام بهت گفتم من ازت دلگیر نمیشم

-خیلی خب سونگمینی..متوجه شدم ولی بازم باید اینکارو بکنم تا نگرانیم برطرف بشه

-اما هیونگ..تو هیچوقت نگفتی چی شد که اینجوری شدی!

-شاید بعدا برات بگم، اما الان وقتش نیست، این پرستار بانمکه هی از پشت در سرک میکشه ببین کارمون تموم شده یا نه که بتونه بیاد تو

-اوه دونگهه؟ کارش تموم شده؟

-احتمالا، من بازم بهت سرمیزنم ولی اگه خودم نبودم و باز خواستم بهت اسیب برسونم از خودت مراقبت کن باشه؟

-هیونگ! دوست ندارم این حرفارو بشنوم باشه؟

-میخواستم ازت بخوام بخوای پیش من و شیوون زندگی کنی ولی وقتی این شرایطم رو میبینم میترسم بهت اسیب بزنم، دوست ندارم اینجا باشی سونگمین ، تو مثل بقیه افراد اینجا بی کس و کار نیستی، تو من و شیوون و اجومارو داری

-هیونگ، من اینجا راحتم خب؟ میدونم شاید هزینه هاش براتون سخت باشه ولی

-سونگمین!! اخرین بارت باشه همچین حرفی میزنی، هنوز انقدر ازون عمارت لعنتی مونده که برای سه نسل همه ی ما رو تامین کنه..من بخاطر این نگفتم

-عصبی نشو هیونگ ،‌من اینجا راحتم ، خب؟ فقط یه موضوعی هست

-چی؟

-سویون، میخوام ببینی اجوما اگه نتونست ازش مراقبت کنه شاید شما بتونین ..

-سویون کیه؟

سونگمین لبخندی زد: دخترم!

-چی؟ سونگمین تو مگه ازدواج کرده بودی؟ تو اونموقع نوزده سالت نبود؟

-هیونگ!! مگه برای دخترم بودن حتما باید بچه خونیم باشه ، من براش مثل پدرخوندشم ، اه داستانش طولانیه ، چطوره از خودش بپرسی که برات تعریف کنه؟ عاشقش میشی

-خیلی خب ، پس من میرم بیرون تا پرستارت بیاد

-ممنونم هیونگ که اومدی

ژاپن ۲۰۱۴

یسونگ بعد از تحویل دادن نامه اش ، حالا در اتاقی بود که پلیس بین الملل به او اختصاص داده بود ، هیچ سرنخی نداشت و در یک کشور غریب که جایی را نمیشناخت باید دنبال ریووک میگشت، با بیاد اوردن ریووک اخمی بین ابروهایش افتاد ، وقتی به این فکر میکرد که تمام کارهایش تا اینجا دروغ بوده ، تمام قلبش یکباره اتش میگرفت، دستانش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت

-کیم ریووک؟ این اسم واقعی بود یا اینم دروغ گفتی؟ چرا همچین بازی رو شروع کردی؟ لازم بود انقدر پیش بری؟

با شنیدن صدای رعد و برق سرش را بلند که و به پنجره ی بزرگی که دست چپش قرار داشت خیره شد، هوا ابری بود و هر لحظه امکان بارش باران داشت، کلافه سرش را بین دستانش مخفی کرد و نفس عمیقی کشید ،حتی نمیشد دراین کشور نفس کشید. لبانش را گاز گرفت وقتی دردی در قلبش پیچید.

سمت دیگری از شهر ریووک پشت پنجره ایستاده بود، به پنجره زل زده بود،به اسمان شهر خیره بود.دستان داغش را روی پنجره گذاشت تا کمی از سرمای شیشه ارامش بگیرد، ترس ،ناراحتی و از همه بدتر دلتنگی دیوانه اش کرده بود.خودش حدس میزد کارش به اینجا بکشد ولی نه انقدر زود! همان روزی که با آن چتر زرد رنگ جلو رفت تا به سربازرسش کمک کند این روزها را پیش بینی کرده بود.با دیدن سونگمین و رییسش زیردرخت ، انسوی پنجره نفس بریده ای کشید.سونگمین حدسش را هم نمیزد وارد چه بازی شده بود. شاید اصلا عاشق شدن بی معنا بود که هردو اینطور زج میکشیدند؟ ریووک مطمئن بود زنده مردن سونگمین بدون کیوهیون هزاران بار بهتر از بودن سونگمین کنار رییسش بود. رییسی که تنها نگاه شی گونه و مالکیتی عجیب روی سونگمین پیدا کرده بود و ریووک حتی حدسش را هم نمیزد چه چیزی در انتظارشان بود.

دونگهه درحالی که امپول ارام بخشی به سرم یکی از بیماران میزد ، نگاهی به صورت خواب بیمار انداخت و بعد با خودش چیزی شبیه – متاسفم که اینجا بستری شدی- زمزمه کرد. هرکسی که دونگهه را میشناخت معتقد بود او نباید پرستار میشد ، پرستاری دل قوی میخواست و شاید هم بی احساس که هربار با دیدن درد کشیدن مریض گریه نکند ولی خب دونگهه از همه ی پرستاران بخش متفاوت تر بود. با همه ابراز همدردی میکرد و برای هرکسی تا جایی که میتوانست کاری انجام دهد دریغ نمیکرد. تمام افراد اسایشگاه دوستش داشتند غیر از یک نفر!

دکترلی تنها کسی بود که با دونگهه به شدت برخورد میکرد و از هر فرصتی استفاده میکرد تا اشتباهات دونگهه را دلیلی برای سرزنشش قرار دهد. و خب درست وقتی دونگهه پایش را از اتاق بیرون گذاشت ، محکم به دکتر لی برخورد کرد و سرم اضافی از دستش روی زمین افتاد. شاید همه از دکتر لی میترسیدند که خشکشان میزد ولی دونگهه تنها محو نگاه سرد دکترلی میشد که خشکش میزد . خودش هم خوب میدانست حتی دعوای دکترلی هم برایش جالب بود چون درحالت عادی دکترلی به کسی اهمیتی نمیداد ، دعوا کردن جای خود داشت. دونگه بسرعت خم شد و ظرف پلاستیکی سرم را بین دستانش گرفت و چندباری هم تعظیم کرد

-با این حواس پرتیت مطمئنی به مریضا صدمه ای نمیزنی؟ میدونی بعضی داروها چقدرگرونن و اگه بشکنیشون چقدر خریدنشون برای همیچین اسایشگاهی سخته؟ چرا فقط استعفا نمیدی؟

-من..کارم رو دوست دارم دکترلی! چرا باید استعفا بدم؟

دکترلی با گیجی نگاهش کرد و بعد پوزخندی زد: دقیقا به همین دلیلی که دوسش داری باید استعفا بدی! نمیتونی بدرستی انجامش بدی!

-اما تا الان کسی ازم شکایتی نکرده! من متوجه نمیشم!

با صدای بمی که مدام اسم-هیوک- را تکرار میکرد دکترلی جوابش را قورت داد و سرش را سمت صدا چرخاند، بازهم اینجا بود! لعنت به زبان نفهمیش که هیچ کدام از حرف های هیوک را نمیفهمید.

-اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه دیروز بهت نگفتم نیای؟

دونگهه که برای بار اول بود اسم دکترلی را میشنید لبخندی محو زد و چندباری اسمش را زیر لب تکرار کرد.بعد نگاهش را به شخصی داد که عصبانیت هیوک را برانگیخته بود. مردی با کت مشکی نسبتا بلند، کلاه پهنی روی سرش داشت و عصای براق ابنوسی در دستش خودنمایی میکرد، دستهایش هم کاملا با دستکش چرم پوشیده بود و برای دونگهه جوری بنظر میرسید انگار مرد از داخل انیمه ای ترسناک بیرون کشیده شده بود.

-مگه تو کسی هستی که به من دستور میدی؟ یادت نره قدرت کی بیشتره؟

-قدرتی که ازش حرف میزنی دوساله مرده!تو هیچی نیستی! پس انقدر منو کفری نکن که با یه امپول هوا میتونم کلکتو بکنم

مرد جلوتر امد و نیشخندی زد: دکتر جذابی شدی لی هیوکجه! مخصوصا اینکه یادگرفتی تهدید کنی فقط ادمت رو اشتباه گرفتی!

دونگهه نفسش را حبس کرد و سرم را بیشتر بخودش فشرد ، درست وقتی که مرد سمتش چرخید ناخودگاه غقب تر رفت

-اون کیه؟

هیوکجه اینبار اخم غلیظ تری کرد: یکی از پرستارای احمق این اسایشگاه

-اون ازش مراقبت میکنه؟

هیوکجه با دستش به دونگهه علامت مرخصی داد ولی دونگهه بخوبی آخرین حرف هیوکجه را شنید

-اون هم یکی از پرستاراشه ولی اونی که تو بخونش تشنه ای اسمش اسمیته نه اون!

ژاپن ۲۰۱۴

صدای گیتار توی عمارت پیچیده بود و همین لرزی به تن خدمتکاران عمارت انداخته بود، میخواستند متوقفش کنند ولی کسی جرات نداشت پا به اتاق ممنوعه رییس بگذارد. رییس و معاون کیم برای معامله ای از عمارت خارج شده بودند و هر لحظه احتمال این بود که برگردند. خدمتکاران این پا و ان پا میکردند ولی باز کسی جرات نداشت وارد اتاق شود.

داخل اتاق، فارغ از هیاهوی بیرون ، سونگمین روی صندلی مخملی مشکی رنگی نشسته بود و گیتار مشکی را روی ران های خوشفرم و تپلش گذاشته بود و مشغول زدن همان اهنگی بود که در سالن با کیوهیون نواخته بود. با بیاد اوردن خاطره ی ان روز چشمانش درخشید و خوشحالی خاصی در قلبش پیچید.نفسی کشید و محکمتر انگشتانش را روی سیم های گیتار حرکت داد. نت موسیقی دلرباتر نواخته میشد و در گوش دیوار های سرد عمارت فرو میرفت، سالها بود رنگ موسیقی در این عمارت دیده نشده بود. یکی از ممنوعه های رییس نواختن بود و چه حیف که پسرک نوازنده این را نمیدانست ! چه ترسناک که حتی عواقبش را هم نفهمیده بود!

نه تا وقتی که صدای جیغی از راهرو شنید و سرش را بلند کرد و با چشمان بخون نشسته ی نا آشنای رییس روبرو شد.ناخواسته با دیدنش لرزی به تنش افتاد، دستان دستکش پوشیده ی چرمش دور گردن یکی از خدمتکاران حلقه شده بود اما نگاه ترسناکش او را نشانه رفته بود. سونگمین ناخواسته یخ زده بود، میخواست بلند شود و دستان کیوهیون را از دور گردن او باز کند ولی نمیتوانست،‌ترس عاملی بود که جانش را پرکرده بود. چند دقیقه ای به چشمان کیوهیون خیره شد و بعد دستش از روی سیم ها سر خورد و پایین افتاد، درست کنار بدنش !

قلبش همچنان تندتر و بی وقفه تر میزد، وقتی کیوهیون خدمتکار را جلوی در رها کرد و سمتش امد تنها توانست حرکت دستش را ببیند که گیتار را از دسته اش گرفت و محکم به دیوار کوبید و درجا گیتار به چندین چوبه شکسته تبدیل شد، نگاه وحشت زده اش به دسته چوب شکسته بود که یکدفعه کیوهیون چوب شکسته را سمتش گرفت، درست زیر گلویش

-بلند شو!

توانی در پاهای سونگمین نمانده بود،اولین بار بود با همچین کیوهیونی روبرو میشد و حتی نمیتوانست حرفش را بفهمد،‌فریاد کیوهیون در گوشش پیچید

-بهت گفتم بلند شو!

کیوهیون چنگی به بازوی سونگمین انداخت و اورا بلند کرد و محکم تر چوب را زیر گلویش فشرد:

-داشتی چه غلطی میکردی؟!

سونگمین دهانش را باز کرد تا جوابش را بدهد ولی صداییی خارج نشد،تنها اشک در چشمانش حلقه زد، سعی داشت باتندتند پلک زدنش دیدش را واضح کند.

-میگم داشتی توی عمارتت من چه غلطی میکردییییی؟!

سونگمین تنها توانش را در دستانش ریخت و دستان یخ زده اش را بالا اورد و روی دسته ی شکسته ی گیتار گذاشت:

-ک..کیوهی..ون؟!

همین کلمه کافی بود تا اوج عصبانیتش را ببیند، کیوهیون دست چپش را بلند کرد و پشت دسته ی گیتار محکم به گونه ی سونگمین کوبید ،‌از شدت ضربه سونگمین روی زمین افتاد، پوست گونه اش پاره شده بود و خون میامد، اما بدتر ازین نمیتوانست از شوک نفس بکشد،ریه هایش برای هوا تقلا میکرد، دستانش را مشت کرد و کمی در خودش جمع شد، این کابوس بود!! از دم اسکله تا الان قطعا کابوس بود!

با لگدی که به شانه اش خورد ، ناله ی بلندی کرد و روی زمین غلت خورد، نگاهش به بالا ، سمت کسی بود که در عرض چند دقیقه برایش ناشناس شده بود

-من مارکم..میفهمی؟ انقدر عاشقی که کوری؟ یا انقدر عاشق نیستی که نفهمی عشقت کیه؟ اون کسی که تو دیدی مرده! مرده ای که الان باید یجایی توی یکی از سردخونه های سئول باشه! میشنوی؟ مرده!

سونگمین تنهاچندبار پلک زد تا اشک هایش رها شوند ،‌با ان گونه ی زخمی و چشم های اشک الود خیلی بی پناه بنظر میرسید

-ازم..خسته شدی کیوهیون؟!

قبل از اینکه دوباره مشتی به صورتش بخورد، بلند شد و روبروی کیوهیون ایستاد: دیگه عاشقم نیستی؟

صدای سونگمین بی صدا بود و تنها لرزش داشت اما رییس حرفش را شنیده بود، میدید چشم های سونگمین یکدفعه در حال خاموش شدن بودند: نمیخوای بفهمی؟ خیلی خب! من نشونت میدم کی هستمم

چنگی به موهای سونگمین زد و دنبال خودش از اتاق بیرون کشید اما قبل از اینکه او را به اتاق خودش ببرد کسی دستش را گرفت و موهای سونگمین را ازاد کرد:

-کی وحشیت کرده ؟! میخوای بکشیش؟

خب ذاتا تنها یک نفر بود که قدرت مقابله با دیو این عمارت را داشت

-خفه شو و دخالت نکن

کیوهیون سعی کرد او را کنار بزند و سونگمین را همراه خودش بکشد ولی مشتی محکم به سینه اش خورد و عقبتر هلش داد: ولش کن!میخوای تنها کسی که دوست داره هیولای درونتو ببینه؟

رییس پوزخندی زد: ممکنه اون تنها کسی نباشه که دوستم داره؟! هیچول از اون برای من مهیج تره! خودت میدونی کدوم هیچولو میگم

روی خط قرمزش پا گذاشت بود، مشتی محکم به گونه ی کیوهیون کوبید و او را روی زمین انداخت : خفه شو آشغال! درموردش اینطور حرف نزن

-حقیقت اذیتت میکنه چویی؟

سونگمین قبل از اینکه شیوون مشت دیگری به کیوهیونش بزند، خودش را در اغوش او که هنوز روی زمین نشسته بود و با نگاه پر از غرورش به شیوون خیره شده بود انداخت: نزنشش! حق نداری بزنیشش! کیوهیوناا من اشتباه کردم..اگه تو نخوای من دیگه گیتار نمیزنممم…کیوهیوننن من دوست دارم خواهش میکنم اینطوری نباش

رییس سرش را تکان داد تا اسم کیوهیون که در گوشش زنگ میزد بیرون برود، نگاهی به جسم لرزان خزیده دی اغوشش انداخت و بعد او را سمت شیوون هل داد: بهش بفهمون من کیوهیونی که میخواد نیستم!

Print Friendly, PDF & Email


10 Responses

  1. سلام به همه ی جویرا و الفای عزیز…
    با اجازتون میخوام یکمی انتقاد کنم…یه سوالی دارم ازتون؛شمایی که تا یه مشکلی پیش میاد برای نویسنده رگباری بهش پیام میدین که چرا اپ نمی کنی شد یه بار برای اپ کردنش برای نوشتنش برای اینکه شرایطش سخته ولی بازم اپ میکنه ازش تشکر کنی؟ وقتی یه نویسنده انگیزه داشته باشه میتونه سریعتر کارشو پیش ببره…نوشتن یه نظر خیلی کار نداره…
    بعضی فیکا هستن با امار بالای دانلود ولی نظرای انگشت شمار.فکر نمیکنم این انصاف باشه همین قسمت فیک رو نگاه کنین بالای صدتا بازدید کمتر از ده تا نظرsmile
    شاید خیلیا ندونن ولی نویسندگی و مترجمی اصلا اسون نیست…ترجمه از نویسندگی سخت ترهم هست چون باید چیزی که توی ذهن نویسنده ی اصلی بوده رو بفهمی و با همه ویژگی هاش به خواننده هاش ارائه بدی…شمایی که گله میکنی متن انگلیسی فلان فیک سخته نمیفهمیش درک میکنی که کار یه فردی که نویسنده و مترجمه در چه حد سخته پس بیاین با نظر دادنمون به نویسنده هامون نشون بدیم کارشو تا چه حد دنبال میکنیم…فکر نکنم کسی به فیکای نصفه علاقه داشته باشهsmile
    ببخشید طولانی شد پیش پیش از اونایی که میخوان بیشتر حواسشون به نویسنده ها باشه و حمایتشون کنن تشکر میکنم.

  2. خب خب تقریبا حدسام درست از اب دراومد angel
    کیوئه گند اخلاق اه وحشی البته یکی دیگه هم هست که از اون بی اعصاب تره بله دکتر لی declare خب البته مین دیگه خیلی خنگه یه ذره دو زاریش گج شدهpunish فقط شیوونو عشقه حقشه بزندش این پسره بی تربیتوblush
    تو حرفای شیوون و کیو راجب هیچول یعنی اون شخصیت گند هیچول کیو رو دوس داره شخصیت خوبش شیوونو؟؟ mda
    منم خیلی درگیر کار و ارشد شدم احتمالا تا چندماهی تا اوضام ثابت بشه نشه درست و درمون بیام و کمک کنم …میانه گلم sorry cry
    تشکر فراوان …مرسی که هستی و عشقی give_rose

  3. های های
    خیلی هیجان انگیز بود بنظرم اون کیوهیون مهربونه زندس برگشته که مینو پیدا کنه ازین کیو ترسناکه واقعا وحشت میکنم خیلی خسته اخلاقش
    یه چیزی این هیچول بداخلاقه بود که سونگمینو انداخت اونجا؟
    الان شیون عاشق هیچول مهربونه یا اون بده؟
    ممنون منتظر قسمت آینده هستم خیلی هیجان انگیزه ممنونم😘😘😘

  4. سلام رفیق
    فیک از اون داستان هایی که باید بعدش ده دقیقه ای عکس کنم و برای خودم تو ذهنم خط کشی کم بین شخصیت ها که کی به کیه…. ولی برام لذت بخشه
    الان فهمیدم هیچول دو شخصیت داره که یکیش معمولی و دمی خشن و عاشق کیو اصل. از صحبت مارک با شیوون خوشم نیومد . خیلی دلم میخواد بدونم بین این سه چی میگذره و چه اتفاق هایی برای کیوی اصلی رخ داده. این دو سال چه اتفاق هایی افتاده.
    من هنوزم دلم میخواد کیوی نوزده ساله زنده باشه.
    منتظر ادامه داستان هستم.
    فعلا رفیق

  5. سلام .
    یعنی دمت گرماااااا خوب گیج میکنی! اعتراف میکنم هنوز هیچی ازش نفهمیدم😐 ولی همچنان قلمت رو دوس💙💙💙💙 منتظر ادامه هستیم
    مخلصیم.
    البته بازم میگم شایدم من زیادی خنگ شدم😐😑

    • سلامم
      عه گیج شدی؟ چرا؟
      خب بزار یه خلاصه بگم، تا اینجا متوجه شدی که رییس فصل اول مارکه، یا کیوهیون اصلی داستانه، کیوهیونی که فصل یک دیدیمش یه نمونه ژنتیکی ساخته شده بود با خاطرات مارک تا نوزده سالگیش، خب؟
      الان مارک ۳۱ سالشه، رییس عمارته، مینم اورده پیش خودش
      شیوون و هیچلم با مارک یه رابطه هایی دارن که بعدن متوجه میشی

      این فصل دو زمانه میره جلو
      یکی ۲۰۱۴ که دقیقا دنباله ی فصل یک و مرگ کیو ۱۹ ساله تو اسکله اتفاق میفته
      یکی ۲۰۱۶ که دوسال از اومدن مین به عمارت و ژاپن گذشته و این بین یسری اتفاقات افتاده که سونگمین الان توی اسایشگاه بستریه و نابینا شده
      بازم سوالی هست بگو در خدمتم

  6. اوووووففففففففف چقد کیو شخصیتع دارکی دارهههههههه
    خیلی خوببهههههههههه
    عاشقشم واقعیتشو بخوای 😂😂😂
    ینی با همه این کاراش هنوزم داره ازش مواظبت میکنه … لنتی … چقد هات … خیلی خوف و مافیاییه
    بگردم واسه دونگهه چقد ملوسه ..
    بخورمش 😈
    مرسی واسه آپ
    لاو یا 💋❤

    • منکه گفتم عاشقش میشی، فصل یک هی میگفتم صبر کن ، واسه همین میگفتم
      من خودم خیلی زیاد دوسش دارم
      big_boss حواست هست داری به کیوی فصل قبل خیانت میکنی؟
      خو..باید ببینی چی توی این دوسال گذشته که هنوز ازش مراقبت میکنه
      هاته..قبولش دارم
      laugh دونگهش از همشون بهتره..بزار بره جلوتر متوجه میشی منظورمو
      نه دیگه صاحاب داره، همینجوری صاحابش بی عصابه، بهش چش داشته باشی قاطی میکنه
      سلامت باشی عزیزم
      kiss

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *