135 بازدید

فن فیکشن MY BROKEN ROZE SE02- PART 5

 

 

 

اینم قسمت پنجم، دوستان عزیزم که سراغ مطیع شده رو میگیرید، بشدت درگیر ازمایشگاهمم ولی سعی میکنم براتون برسونمش، لطفا یکم صبر کنید و اگر اذیت میشید صبر کنید بعد کامل شدنش بخونید ، من ازتون متشکرم و خوشحالم که اینطور دنبالش میکنید

برای اونایی که تازه بهمون ملحق شدن این فصل اوله ، میتونین همراهیمون کنین

DL Link: Pico

DL Link: Media

 

 

قسمت پنجم

روز ارامی در محوطه محسوب میشد، روز ارام و خلوت البته اگه سونگمین انطور شوکه نمیشد. از یکساعت پیش روی یکی از صندلی های حیاط نشسته بود و به صدای پرنده ها و نسیم گرم روی گونه اش دقت میکرد و سعی میکرد از همچین روزی لذت ببرد که یکدفعه کسی به یقه ی پیراهنش چنگ زد و او را محکم بلند کرد، سونگمین بخاطر بسته شدن ناگهانی گلویش به سرفه ی بدی افتاد ناخواسته دستانش را بالا اورد تا چنگ روی یقه اش را باز کند ، میخواست نفس بکشد.

-خیلی خب، موش کور ، میبینم داری از افتاب روز لذت میبری؟ حتی با اینکه نمیبینی؟چطوره یکم هم من بهت یاد بدم چطور از روزت لذت ببری؟

بدن سونگمین لرزی گرفت و بیشتر خودش را عقب کشید،با صدای بریده اش نالید: ولم…ولم کن!

-خیلی خب ولت میکنم ، ولی جایی که من میخوام نه جایی تو میخوای!

-نهه…ولمم کنن…هینیمم…خواهش میکنم!!

سونگمین نمیدانست کجا کشیده میشد ولی ترس بدی به جانش افتاده بود، گاهی پاهایش را روی زمین محکم میکرد تا جلوتر کشیده نشود اما فایده ای نداشت، چندباری دونگهه و شیوون را صدا زد هرچند میدانست خودش و هیبوم تنها بودند اما باز کمک خواستن تنها امیدی بود که پیدا کرده بود تا به ان چنگ بزند.

وقتی روی زمین سرامیکی پرت شد و بوی کلر به دماغش خورد، خیلی زود متوجه شد کجا بودند.خودش را عقب کشید و بدنش را جمع کرد

-هاه..پس فهمیدی اینجا کجاست؟

صدای قدم های هینیم نزدیک تر شد، روی دو زانو نشست و بعد چنگی به موهای مشکی سونگمین زد و در دستش فشرد: همینه که داری اینطور میلرزی؟ میدونی امروز میخوام جلوی اون نفساتو بگیرم و انگلی مثل تو رو از بین ببرم

-خواهش میکنم هینییمم…هرکاری بگی میکنمم..لطفاا تمومشش کن!!

-هرکاری بگم میکنی؟

سونگمین عاجز تندتند سرش را تکان داد: اره..اره..میکنم…خواهش میکنم اینکارو نکن

-خیلی خب پس بمیر!!

بعد سر سونگمین را گرفت و جلو کشید تا گردن زیر اب فرو کرد،سونگمین بشدت دست و پا میزد و سرش را تکان میداد تا بالای اب بیاید ولی نمیتوانست، بالاخره یقه اش را بالا کشید :

-میدونی چقدر وجودت نحسه؟ تو باعث شدی از دستش بدمم، چه جسمی چه روحی، میفهمی؟

سونگمین تنها سعی میکرد نفس بکشد ،‌ریه هایش میسوخت، دومین بازدمش را بیرون نداده بود که دوباره سرش در اب فرو رفت.

-هربار که فکر میکنم میبینم باید بار اول میکشتمت! اشتباه بود که گذاشتم زنده بمونی تا اون زجرت بده

بعد نیشخندی زد: یادمه شنا بلد نبودی؟ بهتره الان یادبگیری

سونگمین برای چند ثانیه چیزی حس نکرد و بعد داخل اب هل داده شد، اب احاطه اش کرد ، شروع کرد به دست و پا زدن اما هربار که دهانش را باز میکرد تا کسی را صدا بزند اب در گلویش فرو میرفت و بدتر به سرفه می افتاد.

قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش افتاد و بعد سنگینی اب را حس کرد،قطعا اینبار میمرد و میتوانست پیش کیوهیونش برود! پس چرا باید تلاش بیخود میکرد تا زنده بماند؟ دیگر دست و پا نزد و منتظر شد اکسیژن ریه هایش تمام شود، هینیم در یک مورد حق داشت، مرگ او بهترین چیزی بود که برای خودش و اطرافیانش اتفاق می افتاد. دیگر هیچول بخاطرش اذیت نمیشد و هینیم کمتر خودش را نشان میداد،‌شیوون مجبور نبود هزینه ی اسایشگاه را بدهد، اجوما هم میتوانست به زندگی خودش برسد،‌یکی از بیمارهای دونگهه کم میشد تا کمی بیشتر بخوابد و تخت بقول دکتر لی خالی میشد تا بیمار دیگری پرش کند و سویون هم پیش پدر و مادری که دوستش داشتند و او را به فرزندی قبول میکردند زندگی میکرد، حالا که فکرش را میکرد زندگی همه بدون او راحت تر میشد،‌دلیلی برای زندگی نبود که بخاطرش تلاش کند.

ژاپن ۲۰۱۴

چشمان سونگمین ارام باز شد،اتاق تاریک بود و تنها نور ماه اطرافش را روشن میکرد،پس هنوز شب بود، سونگمین چندباری پلک هایش را باز و بسته کرد و نفس عمیقی کشید، کابوس مرگ کیوهیون جلوی چشمانش رهایش نمیکرد، لبش را گزید و خواست عرقش را پاک کند که متوجه شد دستانش را نمیتوانست تکان دهد، نگاه خوابالود و ترسیده اش را به دستانش داد و با دیدن پارچه ی سیاهی که رویش گل رز گلدوزی شده بود،ابروهایش از تعجب بالا رفت. روی تخت نشست و بعد چندباری سرش را به طرفین تکان داد و دوباره به دستان بهم بسته شده اش خیره شد، نتوانست دستانش را باز کند ولی با این وجود ارام از تختش پایین امد و بعد با قدم های کوتاه خودش را به در اتاق رساند و بازش کرد.

نگاهش روی در روبرویش بود. جایی که کیوهیونش خوابیده بود، قلبش هنوز بخاطر کابوس نامنظم میزد، با بیاداوردن صبح و حرف اقای چویی که گفته بود ( کیوهیونت بنظر تو و عشق رو فراموش کرده ولی مگه نه اینکه تو یبار عاشقش کردی؟ میتونی اینبارم تلاش کنی عاشقش کنی؟ هرچیزی بهت بگه ازش زده نشی؟ من الان نمیتونم برات بگم ولی این مدتی که تو نبودی اون تغییر کرده، و خب بذار باز یادش بیاری هوم؟ حتی با وجود زخمی شدنت قبول میکنی همچین ریسکیو؟ فکر کن اتفاقات مثل امروز ممکنه زیاد اتفاق بیفته پس اول فکر کن بعد تصمیم بگیر که سمتش بری یا نه و اگه سمتش رفتی نباید عقب بکشی خب؟)

خب سونگمین متوجه نشده بود یعنی چی کیوهیون فراموشش کرده بود یا چه اتفاقی برایش افتاده بود اما خوب میدانست خودش برای داشتن کیوهیون هرکاری که ازم باشد میکند،نگاه دیگری به در انداخت، حداقل با یک نگاه از بودنش مطمئن میشد و بعد به اتاقش برمیگشت، میتوانست که مطمئن شود کیوهیون در اسکله نمانده بود؟

با قدم های ارام ترش سمت اتاق رفت و هردو دستش را روی دستگیره گذاشت و بعد از نفس ارامی که بیرون داد، دستگیره را پایین کشید و سرش را کمی از بین در و چارچوب داخل برد، اتاق بقدری تاریک بود که چیزی نمیدید بخاطر همین جرات کرد قدم دیگری در اتاق گذاشت و بعد نگاهش را چرخاند تا نور باریک اسمان را تشخیص داد پس حتما پنجره بود، اگر پنجره روبرویش بود ، پس ساختار اتاق مثل اتاقی بود که در ان خوابیده بود، سمت چپ چرخید و با قدم های ارامتر جلوتر رفت، با حس شنیدن صدای نفس های منظمی لبخند زد ولی بخاطر کوبیدن پایش به پایه ی تخت، چشمانش گرد شد، دستان بهم بسته شده اش را سریع بالا اورد و گوشت پایین انگشت شستش را گزید تا صدایی نکند. بعد ارام روی زمین نشست و انگشتش را مالش داد، بعد با حس نفس روی گونه ی اش ، باز نفسش را حبس کرد،‌کنار سر کیوهیون نشسته بود؟

کمی سرش را جلوتر برد تا در تاریکی بیشتر دقت کند،با عطر سردی که در بینیش پیچید مطمئن شد کیوهیون ارام روی تختش خوابیده بود، چهار دست و پا تخت را دور زد و از سمت دیگر تخت بالا رفت و بعد کمی خودش را سمت کیوهیون کشید.

خب یکم کابوس دیده بود، همین که ارام میشد به اتاقش برمیگشت، قول میداد، فقط یکم کنارش میماند، کیوهیون امروز ترسناک شده بود اما باز سونگمین کنارش احساس امنیت داشت،کمی بیشتر خودش را جلو کشید، تخت سرد بود،‌باخودش گفت فقط برای گرمتر شدن نزدیکش دراز میکشید، قدری جلو رفت که نوک بینیش پارچه ی نرم پیراهنش را حس کرد،‌لبخندی زد و بعد چشمانش را بست.

قطعا نمیخواست بخوابد ولی وقتی با حس امنیت و گرمای کیوهیون احاطه شده بودمگر میتوانست دربرابر خواب مقاومت کند؟ زودتر از چیزی که فکر کند بخواب رفت

.

.

صبح زود طبق برنامه ی همشگیش چشمانش باز شد، میخواست از روی تخت بلند شود که حس کرد پیراهنش به چیزی گیر کرده بود، سرش را که چرخاند با دیدن موهای مشکی پخش شده ی روی بالش، صورت سفید و کمی رنگ پریده با ان لب های قرمز کمرنگ و دو دستی که بهم بسته شده اما باز به پیراهنش چنگ زده بود،تقریبا از جایش پرید. باورش نمیشد بعد از رفتار دیروز با همچین چیزی روبرو شود. دستش را مشت کرد و سعی کرد خشمش را کنترل کند، از قانون شکنی بیش از حد متنفر بود، چطور به خودش جرات داده بود روی تختش بخوابد؟؟ ان هم کنارش؟ دستی کلافه لای موهایش کشید و قبل از خالی کردن خشمش چشمش به کبودی روی گونه اش خورد،تنها فحشی داد و از اتاق بیرون زد ، تنها جایی که میتوانست ارامش کند اصطبل محوطه ی پشتی عمارت بود. نمیدانست چرا این پسر انقدر علاقه داشت میزان صبرش را بسنجد؟با قدم های بلندش از اتاق خراج شد تا قبل از اینکه پسرک را از بودن در این اتاق پشیمان کند، حوصله ی دعوای دیگری با چویی را نداشت،‌ان هم امروز که تا چند ساعت دیگر دراین عمارت پیدایش میشد تا درباره ی معامله ی جدید صحبت کنند

خب متوجه نشده بود همینکه از کنار سونگمین بلند شده بود،بخاطر نبودنش، سونگمین هم بیدار شده بود،سونگمین با دیدن رفتن کیوهیون از اتاق خمیازه ای کشید و دنبالش راه افتاد،میخواست با کیوهیون صحبت کند و درباره ی عاشقیشان توضیح دهد تا یادش بیاید، وقتی باد سردی به صورتش خورد، با پشت دست چشمانش را مالید و نگاهش را چرخاند،چه محوطه ی بزرگی بود؟ این همان حیاطی نبود که زیر درخت غذا خورده بود، درخت های بلندتری اطراف محوطه دیده میشد، با قدم های ارامش راه افتاد تا بیشتر اطرافش را نگاه کند،کیوهیون کجا غیبش زده بود؟

جدای از ان بوی گلها و شکوفه ها بینیش را پر کرده بود، چه مست کننده بود، همچین جایی هم وجود داشت،سونگمین نگاهی به جاده ی خاکی انداخت و بعد با ذوق خاصی دنبال جاده جلوتر رفت، محو دنیای خودش بود که صدای پارس بلندی او را بخودش اورد، نگاهش را به پشتش داد، با دیدن سگ بزرگ سیاهی که دنبالش افتاده بود، چشمانش گشاد شد،قطعا نمیتوانست حرکتی کند،بدنش از ترس قفل شده بود . از بچگی از سگ ها میترسید چون یکیشان دستش را گاز گرفته بود و مجبور شده بود یک هفته در بیمارستان بماند و دستش را هم بخیه زده بودند ،‌بعد از آن هم فوبیای خاصی نسبت به سگ ها پیدا کرده بود.تنها توانست چند قدم عقب برود

سونگمین متوجه نشد پشت سرش ، اسب مشکی رنگی سمتش میتاخت،و کمتر از چند متر فاصله ی سگ با او، کسی به کمرش چنگ زد و او را روی هوا بلند کرد و بعد سونگمین تنها به چیزی که در دسترسش بود چنگ زد و سرش را محکم به ان فشرد.

مارک نگاهی به دستان لرزان و صورت قایم شده سونگمین بین کتف هایش انداخت و نیشخندی زد، خیلی زودتر میتوانست دورش کند ولی دیدن قیافه ترسیده اش لذت بخش بود،نگاهش را به جلو داد و محکم تر افسار اسب را تکان داد، اگر کسی قرار بود به او اسیب بزند خودش بود نه کس دیگری، این پسر مال او بود پس خودش برایش تصمیم میگرفت

سونگمین نفس دیگری کشید و بعد ارام سرش را کمی از کتف کیوهیون فاصله داد، نفسی کشید و بعد متوجه شد پشت کیوهیون روی اسب نشست بود و اسب با بیشترین سرعتش جاده ی خاکی سرسبز را طی میکرد، سونگمین ناخواسته واوو- گفت و بعد با هیجان گره دستانش را دور کمر کیوهیون محکمتر کرد: پس اسب سواری همچین حسی داره؟ من نمیدونستم تو بلدی کیوهیونا، میشه یادم بدی؟ چطور انقدر ماهرانه میرونی؟

صدای سونگمین در باد گم شد و بگوش مارک نرسید، خود سونگمین هم نمیدانست صدا زدن کیوهیون- میتوانست چه عواقبی داشته باشد پس وقتی متوجه شد صدایش شنیده نمیشود تنها تصمیم گرفت از سواری لذت ببرد.

 

سونگمین حس کرد سمت بالا کشیده میشد و چندلحظه بعد روی کاشی های کنار استخر دراز کشیده بود، دست های محکمی به سینه اش فشار میاورد تا هرچه اب داخل ریه اش رفته بود را بالا بیاورد،پس کسی نجاتش داده بود؟ چرا حق مردن را از او گرفته بود؟ ابروهایش درهم رفت و چند سرفه ی وحشتناک کرد، صدای نفس عمیق کسی که نجاتش داده بود را شنید و همین عصبیش کرد

-..ک..ههه..کی هستی؟

هنوز نمیتوانست خب نفس بکشد و بین کلماتش مکث میکرد، سوزش چشمانش ثابت کرد گریه اش گرفته بود،‌سرش را چرخاند ، جهتی که حدس میزد ناجیش باشد و با چشمهای اشکیش به او خیره شد:

-به چه حقی نجاتم دادیی؟؟ کی بهت اجازه داده بوددد؟

سونگمین مشتی به قلبش زد و بعد اشک های گرمش روی صورت خیس و سردش افتاد: من نمیخوام زندگی کنم، شانس اینو داشتم که بمیرممم، توی لعنتی کی هستی که نذاشتی من بمیررمم؟ به چه حقی تو انتخابمم دخالت کردی؟

سونگمین نمیتوانست دست های مشت شده ی ناجیش را ببیند، ناجی که با دیدن نگاه سونگمین که سمت دیگری بود ، ارام ارام نفس میکشید تا بخودش مسلط باشد، تا نخواهد بغلش کند ، نخواهد ارامش کند و نخواهد نشانش دهد هنوز اغوشی بود که محتاجانه نیازمند بغل کردنش بود.میخواست موهای خیسش را کنار بزند و نوازشش کند،اشک هایش را پاک کند و بیناییش را برگرداند ولی قبل از تمام این ها اجازه ی همچین کاری را نداشت، او اینجا نبود که عاشقی کند، اینجا بود که فقط عاشقش باشد. لعنت به کسی که بودن کنار سونگمین را برایش ممنوع کرده بود! سونگمین عزیزش الان به او نیاز داشت و کاری از دستش برنمیامدد

-کریییییی؟ میگم چرااا نجاتممم دادییییی؟ من میخواستم بمیرممم، من میخواستم برم پیش کیوهیونممممم! تو کی هستییی ، از من چی میدونییی، چرا میخوای زجرم بدییییی؟ همه اشتباه میکنن زندگی کردن برای من زجرهه نه مرگگ..میفهمیی؟

کاش میدانست منظورش از کیوهیون خودش بود یا کسی که این دوسال را پیش او گذرانده بود؟کاش فقط میدانست انتخاب اخر مین خودش بود یا او..بعد برای سونگمین همه چیز را بهم میریخت تا ارام باشد تا خوشحال زندگی کند.از این همه ناتوانی خودش، بالاخره سد بغضش شکست و همپای سونگمینش گریه کرد، این حق او بود که سونگمین را داشته باشد، او پیدایش کرده بود، او عاشقش کرده بود اما نتوانسته بود بی هیچ رقابتی او را ببرد. از دوسال پیش تا الان اجازه ی دیدنش را نداشت و حالا که اجازه داشت ببیندش اخرین اجازه ای بود که پیدا کرده بود، اخرین وقتی بود که میتوانست کنارش باشد.

ارام دستان سرد و زیبایش را بین دستانش گرفت و بلندش کرد، و بعد کاپشن بلند پفیش را از روی زمین برداشت ،‌درست جایی که قبل از پریدن در اب دراورده بود،‌ تنش کرد و بعد او را از شانه هایش گرفت و هلش داد تا به اتاقش برش گرداند، سونگمین هنوز زیر دستانش میلرزید و همین باعث میشد شدیدتر اشک بریزد، پس سونگمین نمیتوانست او را تشخیص دهد؟ انگار برایش فراموش شده بود، لبخند تلخی زد و بعد کمکش کرد از پله ها بالا برود.

خیلی زود یکی از پرستارهایی که جلوی اتاق سونگمین عقب جلو میرفت متوجه هردویشان در راهرو شد و سمتشان دوید، حتی نگاهی به کیوهیون نکرد تنها مین خیس شده را از دستش بیرون کشید و نگران او را داخل اتاق برد، کیوهیون به چارچوب تکیه زده نگاهشان میکرد. خیلی زود لباس های خیس سونگمین را با لباس خشک عوض کردو دو پتوی اضافی رویش کشید و بعد دمای هیتر اتاق را بالا برد.

بعد از بیست دقیقه که برای کیوهیون به کندی گذاشت تا مینش را تماشا کند، پرستار بیرون امد و در اتاق را بست، کیوهیون تنها چندثانیه به در چوبی بسته شده خیره شد و لبخند تلخی زد

-اوه من خیلی ازتون ممنونم که مینو اوردین، شما خودتون هم خیس شدید ، میتونم براتون لباس خشک و قهوه ی گرم بیارم!

کیوهیون سرش را تکان داد و بعد از نگاه کردن به صورت پرستار روبرویش پرسید: میتونه ببینه؟ چشماش..میتونن..بازم ببینن؟

-شما سونگمین رو میشناسید؟ اومو! من نمیدونستم که میشناسید و نجاتش دادید،خب..تا حالا اینجا ندیده بودمتون..ولی باید بگم اون حاضر نیست ببینه ، مشکل اینجاست

-پس میتونه ببینه؟ اگه بخواد؟

-خب به این راحتی نیست، حتی اگه خودشم راضی بشه باید اهداکننده پیدا بشه!

-میتونین ازمایشا رو شروع کنید؟

-منظورتون چیه؟ حتی اگه راضی بشه باز ازمایش بده هنوز که اهداکننده ای پیدا نشده

-نیازی به پیدا شدنش نیست، همچین کسی هست

-چی؟

-کسی که اومده تا بینایی سونگمین رو بهش برگردونه هست، نیازی به اهدا کننده نیست

-منظورتون اینکه میخواین اهدا کننده باشین؟

کیوهیون لبخندی زد و سرش را سمت اتاق چرخاند : برای سونگمین من هرچیزی که لازم باشه میدم!

-شما…دارین میگین..

-بله! من کسی هستم که میخواد بینایشو بهش برگردونه! اگه اون اینجاست و انقدر سختی کشیده بخاطر منه!و من بخاطرش هرکاری میکنم

دونگهه تنها نفس بریده ای کشید: شما کی هستین؟

-من کیوهیونم، چو کیوهیون!



10 Responses

  1. شاید باورت نشه ولی گیج شدم ?
    منم مثل بقیه اینطور فهمیدم که کیو میخواد چشاشو به مین بده ولی میگی که اینطور نی ?قشنگ شفاف سازی کن من سر این قضیه عر بزنم یا نه big_boss فک کنم نیتشو داره ولی دست آخر یه اهداکننده دیگه پیدا میشه یا مارک دوباره یه کیوعه دیگه شبیه سازی میکنه cool
    اینم بگم که منتظر گوشتای قرمه سبزیه این دو هستم هنوز ??
    تشکر عشقم ??

  2. سلام رفیق.
    اوممم مم. چی بگم ی کم گیج شدم.
    کیوهیون این قسمت گفت دو سال حق دیدن مین رو نداشته پس احتمالا این همون کیوهیون نوزده ساله هستش.
    عینی هم مدام از از دشت دادن عشقش میگه چه روحی چه جسمی.
    فک کنم اصلا فک نکنم بهتره. فقط دعا میکنم حال دشته باشی زود به زود و بیشتر و بیشتر آپ کنی. منتظر ادامه داستان هستم و اینکه سپاس فراوان.

  3. وااااااییییییییییی
    نگو که کیو داره میمیره چشاماش آخرین هدیش به مینهههههه ????
    واااایییییی حیفهههههههه اینجوری تموم بشه
    اونم وقتی اینقدر به هم میان …
    قلبممممممم ?

  4. وااای خدا قلم دلم کباب شد
    الان اون مارک که میخواد چشماشو بده؟، مارک دوسش داره بالاخره اسم کیوهیون قبول کرد؟؟؟؟
    به شدت منتظر قسمت بعد هستم
    اون مردی که با هیوک حرف زد هیوک گفت شیر بی دندونی کی بود؟؟
    گومااووووو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *