65 بازدید

فن فیکشن MY BROKEN ROZE SE02- PART6

 

 

 

اینم قسمت پنجم، دوستان عزیزم که سراغ مطیع شده رو میگیرید، بشدت درگیر ازمایشگاهمم ولی سعی میکنم براتون برسونمش، لطفا یکم صبر کنید و اگر اذیت میشید صبر کنید بعد کامل شدنش بخونید ، من ازتون متشکرم و خوشحالم که اینطور دنبالش میکنید

برای اونایی که تازه بهمون ملحق شدن این فصل اوله ، میتونین همراهیمون کنین

DL Link: Pico

DL Link: Media

 

 

ژاپن ۲۰۱۴

وقتی شیوون در اتاق را بازکرد ،‌بوی رنگ مستقیما بینیش را هدف گرفت.با دیدن بدن ظریف هیچول پشت بوم رنگ ، لبخند عمیقی زد که باعث شد چال های لپش روی صورت جذابش ظاهر شوند.بعد از دعوای دیروز و تحمل طوفان خشمگینی به اسم هینیم- امروز هیچل خودش برگشته بود.با قدم های نرم سمت هیچول حرکت کرد و بعد طی حرکتی سریع انگشتش را در رنگ قرمز فرو کرد و روی گونه ی هیچل کشید ولی توقع نداشت بجایش هیچول با قلمش بچرخد و خطی روی پیشانیش بیندازد

-یااا

-هییی

شیوون و هیچل بعد از عکس العمل یکدفعه ایشان ، تنها برای چندثانیه در سکوت بهم خیره شدند و بعد صدای خنده هایشان اتاق را پرکرد.شیوون با اغوش باز جلو رفت و هیچل را محکم در اغوشش کشید، سرش را جایی بین گردنش مخفی کرد و نفس عمیقی کشید

-کجا بودی وونی؟

انگشتان باریک و زیبای هیچل بین موهای کوتاه مشکی رنگ شیوون تاب میخورد و نوازشش میداد،شیوون با شنیدن این لفظ صدا زدنش، چشمانش را بست و لبخند عمیقی زد.فقط هیچول بود که وونی-صدایش میزد،سرش را کمی تکان داد و بعد هیچول را بین بازوهایش گرفت و بلندش کرد

-صبحونه نخورده اومدی سر تابلوت؟بیا اول بریم صبحونه بخور

-هی شیوونی!!بزار تمومش کنم بعد!

شیوون با تحکم خاصی قلم را از بین دستان هیچول بیرون کشید و در کشوی بوم گذاشت: اول صبحونه!

و بعد درحالی که لبخند زیبایی به هیچول میزد، سمت اشپزخانه راه افتاد،هرچند راه بین اتاق و اشپزخانه زیاد نبود و هردو در طبقه ی همکف قرار داشتند ولی بازهم با قدم های ارام و کوتاه شیوون مسیر طولانی بنظر میرسید

-رفته بودم پیش چو !

هیچول خوب میدانست وقتی شیوون اینطور مارک را خطاب میکرد حتما مشکلی وجود داشت: اتفاقی افتاده؟ دعواتون شده؟ باز داری چو صداش میزنی

شیوون هیچول را روی صندلی پشت میز گذاشت و بعد خودش هم پشت یکی دیگر از صندلی ها نشست، میز قبلا به دستورش توسط سراشپز اماده شده بود،شیوون کمی از ترشی ترب برداشت و در دهانش فرو کرد:

-از دیروز چیزی یادت نیست؟ هینیم توی عمارت چیکار کرد؟

هیچول سرش را کمی تکان داد: چرا ولی ..صبر کن..اون پسر کی بود؟ چرا داشت کیوهیون صداش میزد؟ اونم بعد از اینهمه سال کسی اسمشو یادش مونده؟اون پسر خیلی جوون بود ، از نظر سنی بنظر نمیومد که قبلا دیده باشیمش!

شیوون کمی برنج داخل کاسه کشید و بعد رویش هم کمی ماهی پخته شده گذاشت و کاسه را جلوی هیچول گذاشت، بخاطر غذا بخوبی بالا میزد و بوی گرم ماهی و برنج هردو را گشنه میکرد

-من نمیدونم پسره کیه، اصلا نمیدونم چرا اونجاست و به چه دلیل کوفتی داره کیوهیون صداش میزنه ، امروز داشت بخاطر این صدا زدنش تاحد مرگ کتک میخورد! میخواستم بهش هشدار بدم و متوجهش کنم ولی نتونستم مستقیم چیزی بهش بگم

-داری میگی باز وحشی شد؟پسره رو زد؟ شیوون باید بهش میگفتی مارک صداش کنه ، فکر میکنی پسره چقدر زنده بمونه؟خودش ندونسته داره خودشو به کشتن میده!

-ولی چولی، یچیزی درمورد اون پسر عجیبه! هنوز نمیدونم چیه ولی میتونم حسش کنم

هیچول سرش را تکان داد و بعدقاشق را برداشت تا کمی از ماهی که بویش دیوانه کننده بود بخورد، شیوون به انگشتان رنگی هیچول خیره شد و بعد لبخندی زد، قبل از اینکه هیچول قاشق را وارد دهانش کند، شیوون سمتش خم شد و لبان قرمز رنگش را بین لبهایش گرفت. اغراق نبود اگر میگفت از هینیم میترسید، اینکه روی احساسات هیچولش تاثیر بگذارد،هینیمی که سرکشانه عاشق مارک بود، حتی فکر کردن به گذشته باعث میشد عصبی شود!اتفاقی که هیچولش را اینطور کرده بود!

وقتی دستان هیچول دور گردنش گره زده شد، لبخند پهنی زد و بوسه اشان را بیشتر عمیق کرد، کسی که مالک این لب ها بود شیوون بود نه کس دیگری!قلب، روح، جسم هیچول تنها متعلق به او بود، همین بودن هیچول باعث میشد ،‌هینیم را تحمل کند ، اگر هم میخواست نمیتوانست اسیبی به هینیم بزند چون هیچولش آسیب میدید!سرش را عقب کشید و از فاصله ی کم به چشمان براق و مشکی هیچول خیره شد:

-دلم برات تنگ شده بود چولا!

سونگمین هنوز بخاطر سردی اب میلرزید هرچند لباس خشک تنش کرده بود و پتوهم دورش پیچیده بود،نفس هایش بسختی بالا میامد،روی تخت دراز کشید و سرش را روی بالشت گذاشت، کمی در خودش مچاله شد که گرم شود ولی انگار تاثیری نداشت.در اتاق باز شد وسونگمین توانست حجوم نور را داخل اتاق حس کند

-سونگمینی خوابیدی؟

سونگمین چرخی زد و سمت در چرخید : نه بیدارم هائه، مشکلی برات پیش اومده؟فکر کنم هم داروهام رو دادی هم بهم سرزدی، الان دیروقته

-میخواستم یکی از پرستارا رو بذارم کنارت باشه ولی چون نمیتونه حرف بزنه مطمئن نیستم اینکارو کنم یا نه ، میترسم بازم برات مشکلی پیش بیاد، مثل دفعات قبل

-چیزی نیست هائه، نمیخواد بقیه رو بخاطر من درگیر کنی،میتونم بخوابم و مطمئن باش این تنها کاریه که بدون داشتن چشم میتونم انجامش بدم

-خیلی خب داری مسخره میشی!حالا که بیداری میگم بیاد تو! و یکبار دیگه اینطوری صحبت کنی مطمئن باش منم باهات حرف نمیزنم

دونگه از اتاق بیرون رفت و نفس عمیقی کشید و بعدبه کیوهیون خیره شد،خودش هم نمیدانست به چه دلیلی به این مرد اعتماد کرده بود،بخاطر خواهشش که یک شب کنار سونگمین باشد ، دونگهه نمیدانست ولی حس میکرد این مرد اسیبی به سونگمین نمیرساند، مطمئن بود سونگمین این مرد را میشناخت چون نمیخواست با او صحبت کند ، حتی وقته دونگهه پرسیده بود ( چقدر بهم نزدیکین که میترسی صداتو بشناسه؟) جواب درستی نگرفته بود.

کیوهیون لبخندی به دونگهه زد و سرش را تکان داد.بعد ارام در اتاق را سمت داخل هل داد و سرکی کشید،سونگمین پتوپیچ شده نشسته بود، ونگاهش سمت در بود. ناخواسته لبخند قشنگی زد ، موهایش را با دستش مرتب کرد و دستی به لباسش کشید بعد وارد اتاق شد. هرچند نگاه سونگمین سمت در بود اما با شنیدن صدای قدم هایی که تختش را دور میزد سرش را سمت صدا چرخاند، بعد صدای کشیده شدن صندلی شنیده شد و انگار پرستاری که دونگهه میگفت روی صندلی نشست.

سونگمین با عطر گرمی که به مشامش خورد، اخمی کرد : تو همون کسی هستی که منو از توی آب کشیدی بیرون؟

همین جمله اش باعث شد کیوهیون نفس کشیدن یادش برود.

-اون عطر مزخرفت اولین چیزی بود که بعد از برگشتن به زندگی حس کردم،بوش یادم مونده، ولی فکر نمیکنی نباید توی زندگی دیگران دخالت کنی؟

کیوهیون دستانش را مشت کرد، دیگران؟ سونگمین برای او یک دنیا بود، دیگرانی در زندگیش وجود نداشت.

-میدونی چقدر همه چیز سخته؟ زندگی کردن میدونی چقدر سخته؟ نه فقط برای اینکه نمیبینم، ندیدن مشکل من نیست،‌حتی اگه کسیو که میخواستم هم زنده بود من به این ندیدن راضی بودم، ولی الان تنهام…هرکسی زندگی خودشو داره و این منم که سربار دیگرانم!

سونگمین میخواست با حرف هایش شکنجه اش کند؟هر کلمه ی حرفش قلب کیوهیون را خراش میداد،خراش عمیقی که ممکن بود خوب نشود!

-اصلا میدونی من توی این چهارسال چی کشیدم؟اصلا از زندگی من چی میدونی که نذاشتی تمومش کنم؟ بنظرت من یه بچه بیست و دو سالم که هیچی از سختی زندگی نمیدونه؟یا کــ

-میدونم!

سونگمین ساکت شد، کیوهیون هم همینطور،تنها بصورت رنگ پریده سونگمینش خیره شد،به لب های سفیدی که روزی بصورتی میزد، به صورت لاغر شده اش، به گودی زیر چشمانش، و بعد دلش ریخت! برای چندهزارمین بار با دیدن سونگمین دلش ریخت، حتی اگر دوسال از دیدنش میگذشت خودش میدانست تنها رنگ دنیایش چقدر راحت قلبش را به حرکت درمیاورد.

سونگمین جرات نداشت بار دیگری حرف بزند تا جواب بشنود.در ذهنش مدام، گیتار و دخترش و گل های لاله رژه میرفت و نقطه ی اتصال مشترک همه این ها –کیوهیون- سونگمین تنها بیشتر در پتو جمع شد و منتظر حرکت بعدی شد،خودش جرات نداشت کاری کند.

دوباره صدای عقب کشیده شدن صندلی شنیده شد و قدم هایی که از او دور میشد،وحشت زده سمت در چرخید: ک..کجا میری؟

صدای قدم ها متوقف شد و بعد سکوت عجیبی اتاق را پرکرد.سونگمین لبش را گزید: من..منتظر میمونم بیای و بهم بگی ، که..هنوز میتونم..کوالای صورتیت باشم!!

حرف پر از معنی بود، کیوهیون میدانست منظورش چه بود‌، پس سونگمین شناخته بودش؟شاید او را با مارک اشتباه گرفته بود؟نفس عمیقی کشید و دوباره سمت در رفت نمیخواست حرکت بی حسابی بکند هرچند قلبش از هیجان میخواست از سینه اش بیرون بپرد

-میدونم که تویی کیوهیون!چشمامو ندارم ولی برای دونستن بودنت نیازی به داشتنشون ندارم!

سونگمین ساکت شد وقتی حس کرد اتاق خالی شده بود ولی هنوز کیوهیون در اتاق بود، چشمان اشکیش روی سونگمین نشسته بود و ناچارا دستانش را روی دهانش میفشرد که هق هقش فرار نکند.بدنش تمام قد میلرزید،باید جلو میرفت و بغلش میکرد،باید میگفت تنها کوالای صورتی زندگیش بود، این که اجازه نمیخواست،باید حرف میزد.قدر چهارسال ولی تنها از اتاق بیرون زد تا هق هقش بیشتر عاجزانه نشود.

سونگمین به پهنای تمام دردی که کشیده بود لبخند زد،امکان نداشت اشتباه کند،کیوهیونش بود،کیوهیونی که عشق را نشانش داده بود، نمیدانست دقیقا چه خبر بود ولی جدای از اتفاقاتی که افتاده بود، صدای گرمش را هرچند کوتاه دوباره شنیده بود، ارام دستش را بالا اورد و روی قلبش گذاشت.تندتر از همیشه میزد، نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش را کنترل کند

-کیوهیونا،میبنی؟ قلبم بدون دیدنت اینطور دیوونه شده؟ منتظرت میمونم تا بیای و جواب سوالمو بدی

ژاپن ۲۰۱۴

سونگمین به بارانی که از چند دقیقه قبل شروع شده بود، خیره شد و بعد از خدمتکاری که کنارش ایستاده بود پرسید: گفتی هنوز توی اسطبله؟ مگه بعد از ناهارش بیرون نرفت؟

-ارباب عادت دارن روزای یکشنبه رو تماما به سوارکاری بپردازن!هیچ برنامه ی کاری برای امروز نمیچینینن

سونگمین لبش را گزید و نگاهی به سطل کنار در انداخت که چند چتر مشکی رنگ ثابت کنارهم قرار گرفته بود، بدون مکثی سمت چترها دوید و دوتا از چترها را برداشت و از خانه بیرون زد.درحالی که باران کم کم سرشانه ها و موهایش را خیس میکرد سعی کرد یکی از چترها را باز کند ولی انگار چتر شکسته بود و باز نمیشد،چتر را سمتی انداخت و با چتر دوم سمت محوطه ای که صبح انجا بود دوید، هرازگاهی بخاطر رعد و برق کمی جلویش روشن میشد و باعث میشد بخاطر مسیرگل الود کمتر لیز بخورد، هرچند تا الان بخاطر دویدن تمام شلوارش پر از لکه های گل شده بود. هنوز یادش بود دفعه ی اخری که کیوهیون مریض شده بود چقدر برایش سخت بود، نمیخواست الان هم مریض شود، نه الان که تازه کیوهیونش را پیدا کرده بود و میتوانست با دیدنش قلبش را ارام کند، میتوانست با دیدن صورتش و صدایش لبخند بزند. نگاهش بیقرارانه اطراف را میگشت تا کیوهیونش را پیدا کند، تقریبا نزدیک اسطبل رسیده بود، به احتمال زیاد باید اینجا میبود.قبل از اینکه بتواند وارد اسطبل شود کیوهیون و یکی از خدمتکارانش که کتی روی سر کیوهیون گرفته بود از اسطبل بیرون زد، سونگمین با دیدن کیوهیون از دویدن ایستاد، ارام چتر را پایین اورد و به کیوهیونی خیره شد که از خیس شدن در امان بود، لبخندی روی لبهایش شکل گرفت و بعد با قدم های ارامش سمت کیوهیون رفت

-توی این بارون اینجا چه غلطی میکنی؟

سونگمین تنها چتر را بالا اورد، درست بین خودش و کیوهیون و بالای سرهردویشان بازکرد، هردو زیر چتر مشکی رنگ از بارش بی امان باران در امان بودند، در ان فاصله ی نزدیک، موهای خیس مشکی سونگمین که به صورتش چسبیده بود با قطرات ابی که از روی پیشانیش سر میخورد و روی لباسش میفتاد و حتی با ان لبخند احمقانه اش بیش از حد برای مارک عجیب بود

-برات چتر اوردم که خیس نشی!

مارک پوزخندی زد ونگاهی به بدن سرتاپا خیس سونگمین انداخت: میتونستی بمونی عمارت که خودت خیس نشی!

سونگمین قدمی جلوتر برداشت و فاصله ی بین خودش و کیوهیون را کمتر کرد، لبخندش پهن تر شده بود:تا وقتی بدونم تو مریض نمیشی مهم نیست من خیس بشم

-نکنه ادم فضایی چیزی هستی که مریض نمیشی؟

سونگمین ارام سرش را روی شانه ی مارک گذاشت و بغلش کرد، یکدفعه هوس کرده بود برای فرار از سرمای بیرون که بخاطر خیسی لباسش بیشتر حس میشد بغلش کند: نه ولی وقتی من مریض بشم تو هستی که ازم مراقبت کنی! اغوش تو خونه ی منه

مارک گیج شده بود،میخواست پسرک را عقب هل بدهد ولی گرمای بدنش بیش از حد دلچسب بود،پس اجازه داد پسرک خودش رهایش کند

-غذا خوردی؟ سراشپز میگفت شام نمیخوری ناهارتم غذای سادست،معدت مشکل پیدا کرده؟

-فکر میکنی داری چیکار میکنی؟

-میخوام خودم برات غذا درست کنم ولی چون تو اونروز بخاطر مرغ و ساندویچی که درست کرده بودم ناراحت شدی میخوام ازت اجازه بگیرم

-و فک کردی من غذاتو میخورم؟

-میدونم اون کیوهیونی که تو کره دیدم واقعی نبود، میدونم داشتی نقش بازی میکردی، من یادمه بهم گفتی تو تاریک تر از چیزی هستی که من انتظار دارم و بخاطر همین من میتونم با این شخصیتت کنار بیام کیونا، من میخوام بدونی که عاشقت میمونم، حتی اگه به همچین کیوهیونی تبدیل شده باشی ، حتی اگه همه ی اون گرما و لطافتت نقش بوده باشه

-حتی اگه اون احساساتی که فکر میکنی من بهت دارم نقش بوده باشه؟

سونگمین برای چندثانیه از کیوهیون فاصله گرفت و در چشمان بی احساس و سردش که تنها عکس خودش را منعکس میکرد زل زد: حتی اگه احساسات تو نقش بوده باشه من تمام مدت باهات روراست بودم کیوهیونا

-اونوقت فکر نمیکنی همه چیز بی معنی میشه؟ که یکطرفه عاشق من باشی؟البته اگه بتونی عاشق من باشی چون تو هنوز من رو نمیشناسی

-نه داری اشتباه میکنی کیوهیون، هیچ چیز برای من بی معنی نیست، من میدونم قلبم کجاست و قلبم چی میخواد ، من تو رو میشناسم ، بیشتر از هرکسی،من تو رو دیدم و تاهرجا که بتونم نفس بکشم عاشقت میمونم

-میخوای امتحانش کنی؟ میخوای باهم بازی کنیم؟ یه بازی دونفره که من و تو توش باشیم؟ نه کیوهیونی که تو میشناسی نه اون دختره ی هرزه ای که اذیتت کرد نه هیچ کس دیگه ای؟

-بازی کنیم؟ درمورد چی حرف میزنی؟

-من برات یه صفحه بازی میچینم و تو میشی بازیکن اول و من بازیکن دوم، میخوام ببینم میتونی این بازیو ببری؟ بازی عشق و جنون؟

-عشق و جنون؟

-تو عاشقی ، من مجنون..این ادعای تو نیست؟ من هرچقدرم دیوونه و مجنون باشم عاشقمی؟ بیا ببینیم تا کجا میتونی عاشق یه دیوونه باشی

-چرا باید همچین بازی کنیم؟

-چون تو برام جالبی ، میخوام بیشتر باهات بازی کنم برای همین اینجایی، توی ژاپن..چون برای من جالبی و تا زمانی که جالبی میتونی اینجا بمونی

-داری میگی اگه خستی بشی همه چیز تمومه؟

-درسته اونموقع میشه گیم اور ولی ازاونجایی که من یه بازیکن قهارم برات جایزه هم میذارم و یکسری شرایطی که بتونی وقتی خسته به بازیت ادامه بدی!

سونگمین دسته ی چتر را بیشتر بین دستش فشرد: میخوای با قلب من بازی کنی؟

-ولی فکر کنم تو بخوای با قلبت بازی رو بازی کنی، بهت که گفتم این بازی عشق و جنونه، بهت اجازه میدم منو به اون اسم منفوری که دوست داری صدا بزنی، بهت اجازه میدم هروقت هرکاری خواستی بکنی تا منو عاقل کنی ولی بدون قانون گذار منم، هروقت که من بگم هرجا که من بگم قانون همونه، همه چیز عوض میشه

-که چی بشه؟

-که بتونی منو بعنوان عشق داشته باشی! تو که میدونی همه چیز تا الان بازی بوده چرا بازی خودتو شروع نمیکنی؟ ازینکه اسباب بازی من برای رسیدن به اطلاعات بودی ناراحت نیستی؟ نمیخوای توی بازی انتقام بگیری؟

-انتقام؟

-که عاشقت کردم؟ تو میتونی منو عاشقت کنی این انتقامت میشه!

-من نمیخوام عاشق من شدنت انتقام باشه، من میخوام تو خودت عاشقم بشی

-و میخوای من برای عاشقت شدن تلاشی نکنی؟فکر نمیکنم اینطور بتونی منو داشته باشی

-داری چیکار میکنی کیوهیون؟

مارک پوزخندی زد و دستش را بالا اورد و روی صورت گیج و ترسیده ی سونگمین گذاشت و گونه اش را نوازش داد. چشمان سونگمین از لذت این نوازش نرم بسته شد، چقدر دلش برای نوازش هایش تنگ شده بود

-میخوایش نه؟

سونگمین چشمانش را باز کرد و به چشمان مارک خیره شد: اگه بازی کنم میتونم ببرمت؟

-اینو منم نمیدونم شاید بتونی ببری

-و اگه نبردم چی؟ اخرش چی میشه؟

-چرا فقط شروعش نمیکنی تا اخرشو ببینی؟ چون این بازی انقدر ناشناختست که منم نمیدونم قراره چی پیش بیاد

سونگمین نگاهی به دست کیوهیون انداخت و بعد نفس بریده اش را بیرون داد: حتی اسم بازی ترسناکه، چی میشه اگه جا به جا بشیم اخرش؟ تو عاشق بشی من دیوونه؟

-من اهل احتمالات نیستم ، من از کاری که میکنم مطمئنم و میدونم کسی که عاشقه تویی کسی که مجنونه منم قرار نیست تغییری بکنه! اگه بازی میکنی باید بدونی اجازه ی بیرون کشیدن از بازیو نداری حتی اگه چیزای خیلی تاریک تری درباره ی من فهمیدی!

سونگمین نگاهی به لب های کیوهیون انداخت و بعد صورتش را نزدیک او کشید و درست روی لب هایش زمزمه کرد : باهات بازی میکنم ، میخوام داشته باشمت، واقعی ! قلبت رو میخوام داشته باشم برای خودم! که نتونی بهم بگی همش الکی بوده! و بعد میریم به همون روستایی که قولشو دادی ، من اهنگ میزنم تو میخونی!

بعدلبهایش را روی لب های کیوهیون فشرد و چشمانش را بست، هنوز چتر را در دستش نگه داشته بود و داشت پای بازی که قبولش کرده بود با لبهایش، با بوسه اش مهر میزد!

دونگهه گیج نوشیدنی سرد لاته اش را روی کانتر گذاشت و از بین پرونده ها تبلتش را بیرون کشید و نیشخندی زد، حالا میتوانست کمی به وبتونش سربزند، قلمش را برداشت و برنامه ی اتودسک را بازکرد، هنوز بخاطر قسمت قبلی کمیکی که کشیده بود نظرات زیادی دریافت کرده بود، حالا میخواست درباره ی اتفاقی که امروز برای سونگمین افتاده بود نقاشی بکشد، خودش هم متوجه نبود موقع نقاشی زبانش را بیرون اورده بود و سخت مشغول کشیدن بود

-لی دونگهه!

با صدای سرد و محکم دکتر لی از جایش پرید و دستش به لاته اش خورد و لحظه ای بعد تبلتش را در هوا تکان میداد تا اسیب نبیند یا نسوزد، دکتر لی تنها مبهوت به بال بال زدن دونگهه برای خشک کردن تبلتش با هوا ، دستمال و روپوش سفیدش خیره شده بود. اخر سر با یک حرکت تبلت را از بین دستان دونگهه بیرون کشید و دکمه ی خاموشش را زد و بعد سمت انباری راه افتاد، دونگهه گیج از پشت کانتر بیرون پرید و دنبال دکترلی دوید

-کجا میبریدش دکتر؟

-میخوای بدتر بسوزونیش؟ باید خاموش باشه و اگه بذاریش توی یه گونی برنج ابشو میکشه و بعد میتونی روشنش کنی

-اوه، دکتر لی شما خیلی اطلاعات دارین، واو! نمیدونستم تا این حد میتونید ازین مسائل سردربیارین

دکترلی بخاطر این تعریف دونگهه ایستاد و با نگاه خشمگینش به دونگهه خیره شد، تبلت را به دونگهه برگرداند: فکرکنم خودت بدونی انجامش بدی!

دونگهه چندباری پلک زد و بعد سرش را تکان داد: کاری داشتین دکتر لی؟ صدام زدین؟

دکترلی انگار از گفتن حرفش منصرف شده باشد سرش را تکان داد، بعد سمت پاویون رفت: به کارت برس!

دونگهه در انباری را باز کرد و بعد تبلتش را در یکی از گونی های برنج گذاشت و منتظر ماند تا ابش خشک شود، انباری پنجره های بزرگی داشت ، بخوبی میتوانست برخورد قطرات باران با شیشه را ببیند، ارام جلو رفت تا جلوی پنجره ایستاد . حیاط اسایشگاه خیس خیس بود و هیچ موجود زنده ای بیرون دیده نمیشد انگار همه از ترس خیس شدن جایی پناه گرفته بودند. دونگهه نگاهش را پایین ساختمان داد و با دیدن دکتر لی که حالا بارانی کرم رنگ بلندی تنش کرده بود و سامسونت مشکیش را بالای سرش گرفته بود سرش را تکان داد. دکتر لی که نمیخواست به دل باران بزند؟ ان هم این وقت شب؟ چرا فقط شب را اینجا نمیخوابید؟ دونگهه لبش را گزید و بعد از چند دقیقه فکر کردن سمت کانتر برگشت. حداقل بخاطر رفتار امشبش مستحق کمک بود هرچند همیشه بدترین رفتار را با دونگهه داشت، از جیب کاپشن پفیش سوییچ ماشینش را برداشت و سمت پله های اضطراری دوید و یکراست سمت طبقه ی همکف دوید. دکتر لی هنوز جلوی ورودی ایستاده بود، قبل از اینکه بخواهد زیر باران برود از پشت به بارانی اش چنگ زد و نگهش داشت

چون دویده بود نفسش بالا نمیامد، روی پاهایش خم شده بود و سعی داشت نفس بکشد.

-مشکلی هست لی دونگهه؟

دونگهه نگاهش را بالا اورد و لبخندی زد: دارین میرین دکتر لی؟‌توی این بارون؟ میخواین من برسونمتون؟

-برگرد به کارت برس

-فعلا زمان استراحتمه میتونم برسونمتون و برگردم!

-فقط برگرد سرکارت

-دکترلی! این بارون بند نمیاد یا باید تا خود صبح اینجا بمونید یا بزارین برسونمتون! درهرصورت من توی هردو مورد هستم ولی اگه برسونمتون کمتر منو تحمل میکنین، هوم؟ اوه نکنه چون ماشینم قدیمیه دوست ندارین سوارش بشین؟

-فقط برو ماشینتو بیار چرا انقدر چرت و پرت میگی پرستار لی دونگهه؟

-چشم قربان! ماشینم روبروی حیاطه اونسمت خیابون میتونیم باهم تا اونجا بدوییم؟چون اوردنش اینجا سخته

هیوک تنها سرش را تکان داد و همزمان با دونگهه کنارش شروع به دویدن کرد، سرعت دونگهه کمی بیشتر بود و جلوتر از او میدوید، هیوک نگاهی به تیشرت نازک و روپوشش انداخت و بعد سامسونتش را روی سر دونگهه گرفت،تا هردو همزمان به ماشین رسیدند، دونگهه انقدر عجله داشت که در ماشین را باز کند که متوجه کیف بالای سرش نشد، خودش هم از سمت مسافر سوار شد و بعد با کمی جا به جا شدن روی صندلی راننده نشست، دکتر لی هم بعد او روی صندلی نشست و خیلی سریع در را بست.هردو بخاطر دویدن نفس نفس میزدند، دونگهه ماشین را روشن کرد و بخاریش را روی درجه اخر گذاشت، شیشه پاک کن ماشین را هم راه انداخت و بعد پایش را روی گاز گذاشت: ادرس دادن با شما دکتر لی!

Print Friendly, PDF & Email


3 Responses

  1. ای جانم کیوهیون رو حس کرد خیلی اون تیکه اش احساسی بود .عررررررررر
    شیچول رو هم میدونستم
    ولی همچنان به مارک مشکوکم
    این قسمت خیلی از ابهامات کم شد، ممنون بابت آپ
    بوووووووس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *