206 بازدید

فن فیکشن -۱۱ LIAR LIAR “CONSCIENCE ON FIRE 10

سلام

چقدر اپ این فیک هی به تاخیر میفته

به خدا این بار تقصیر من نبود ????

بازم بیانه.. ولی جبرانی دو پارت اپ کردم براتون

سرتون درد نیارم برید بخونید

فیلا

??

 

 

 

 

 

 

 

 

پارت دهم – Breaking In

یه روز پنج شنبه بعد از مدرسه بود که تونستم نقشه م رو عملی کنم . وارد خونه شدم و وقتی مطمئن شدم که هیچ کس دیگه ای خونه نیست ، پاورچین پاورچین به سمت اون اتاقی رفتم که کیوهیون گفته بود واردش نشم .

نیمی از راه رو رفته بودم که فهمیدم باید به خاطر اینطور یواشکی رفتن خودم رو سرزنش کنم . من تو خونه تنها بودم پس این کارا لازم نبود . وقتی به در چوبی رسیدم دستم رو روی دستگیره ی گرد و نقره ای رنگش گذاشتم و به آرومی چرخوندم .

قفل بودن در جلوی چرخیدم بیشترش رو گرفت و باعث شد اخم کنم . یه نگاه اجمالی به در انداختم ، انگار که قفل چوبیش رو به مبارزه دعوت می کردم تا بچرخه و بذاره وارد بشم .

پس قرار بود اینطوری بشه ، ها ؟

حس کردم نبوغم به کار افتاده ، به سرعت به سمت اتاقم رفتم تا یه سنجاق فلزی پیدا کنم . تو فیلما دیده بودم که در ها رو اینطوری باز می کنن و فکر کردم که نمی تونه خیلی سخت باشه … می تونه ؟

تا خوردگی سنجاق رو صاف کردم و اون قطعه فلز تیز رو داخل قفل فرو کردم ، یه کم به طرفین تکونش دادم و گوش دادم تا صدای کلیکشو بشنوم . حس کردم داره حوصله م رو سر می بره ولی به خودم گفتم که فقط به کمی زمان نیاز دارم. فیلم ها فیلم هستن ، زندگی واقعی هم زندگی واقعیه . باید یه کم بیشتر صبر می کردم ، من که تو این کار متخصص نبودم .

همین طور با قفل ور می رفتم که ناگهان حس کردم یه چیز مهم رو لمس کردم. یخ زدم ، امیدوار بودم اون نقطه رو گم نکنم . به آرومی سنجاق رو تکون دادم و با دقت گوش کردم و منتظر صدای کلیک شدم . وقتی صدای ملایم کلیک توی گوشم طنین انداخت با خوشحالی توی هوا پریدم و یه رقص کوچیک پیروزی انجام دادم .

من این کارو انجام دادم ! سونگمین ، خدای باز کردن در های قفل شده ! (O_o)

به سادگی دستگیره رو چرخوندم ، تقریبا انتظار داشتم که همچنان قفل باشه و نتونم وارد بشم ولی در به راحتی باز شد و من از سر آسودگی آه کشیدم .

به آرومی در رو هل دادم و صدای جیر جیر لولای فلزیش رو شنیدم . قدم داخل اتاق گذاشتم و به دور و برم نگاه کردم . یه میز گوشه ی اتاق بود ، ساده و تمیز به علاوه تعداد کمی خودکار و یه دسته ورق که روی سطح میز پراکنده شده بود.

طرف دیگه ی اتاق یه قفسه ی کوچیک کتاب وجود داشت که روی یه میز قهوه خوری تکیه داده شده بود و به سختی به اندازه ی قد من میشد . اجازه دادم قدم هام من رو از روی فرش گرم و نرم قرمز رنگ به سمت میز بکشن تا بتونم بررسیش کنم .

میز به دیوار چسبیده بود و یه پنجره ی کوچیک روی دیوار بالای سرش قرار داشت . شاید فقط باید از طریق اون پنجره میومدم داخل با وجودی که باز کردنش بدون وسیله غیرممکن به نظر می رسید ولی من راه احمقانه تر رو انتخاب کردم و با قفل در درگیر شدم .

نگاهی به چیزای مختلف روی میز انداختم ، یه دسته برگه رو برداشتم تا بررسی کنم ، هیچ چیز جالبی توشون نبود ، فقط قبضای بانکی و یه سری یادداشت پس فقط شونه هامو بالا انداختم و گذاشتمشون سر جاشون .

دو تا کشو به میز وصل بودن و من امیدوار بودم که بتونم چیزای جالبی توشون پیدا کنم . جفتشونو باز کردم ولی یکیش خالی بود و اون یکی هم پر از لوازم التحریر . با ناامیدی آه کشیدم .

امیدوار بودم که چیز جالبی پیدا کنم نه فقط لوازم التحریر و چند تا تیکه کاغذ .

صندلی کنار میز رو عقب کشیدم و روش نشستم و به سمت میز سر خوردم . وقتی به میز خوردم و نفسم به خاطر سرعت بالام بند اومده بود حس کردم که پاهام یه چیز فلزی رو لمس کردن .

نفس عمیقی کشیدم ، سعی کردم نفسمو سر جاش بیارم و زیر میز سرک کشیدم تا اون چیزی که بهش خورده بودم رو ببینم . اونجا یه جعبه ی کوچیک فلزی بود که قبلا متوجهش نشده بودم و یه گوشه توی دیوار پنهان شده بود . ابروهامو بالا انداختم ، متعجب بودم که ما کی یه همچین حفره ای توی دیوارمون داشتم ؟ ولی بیخیالش شدم .

از آخرین باری که من وارد این اتاق شده بودم چند سالی می گذشت .

از اونجایی که قبلا دفتر کار پدرم بود من خیلی دوست نداشتم که واردش بشم. خاطرات بدی رو برام یادآور میشد واسه همین ازش دوری می کردم .

با وجود اثاثیه و دکور جدید متوجه شدم که اینجا بودن دیگه اذیتم نمی کنه . اتمسفر غمناکی که قبلا داشت از بین رفته بود و حالا حس جنب و جوش و زندگی داشت ، نه مرگ و خلا .

صندلی رو عقب هل دادم و زیر میز خزیدم و با دست به جعبه ضربه زدم .

به خاطر همرنگ بودن با دیوار به خوبی پنهان شده بود و قطعا اگه بهش نخورده بودم هرگز متوجهش نمی شدم . یه دستگیره ی کوچیک و تقریبا صاف داشت که به نظر میومد به یه کلید نیاز داره .

به خودم لعنت فرستادم ، چرا همه چیز اینجا به کلید نیاز داشت ؟

فکر کردم برم گیره ی آویز لباسمو بیارم ولی متوجه شدم که احتمالا خیلی ضخیم تر از اونیه که با حفره ی دستگیره فیت بشه . آه کشیدم ، احتمالا چیزای خیلی مهمی داخل این جعبه بود و من حتی نمیتونستم بازش کنم .

خیلی ناگهانی ، احساس گناه کردم .

من داشتم تو زندگیش سرک می کشیدم ، کاری که اون مخصوصا بهم گفته بود نکنم . من حتی قول دادم که وارد اینجا نشم ولی الان اینجام . سعی کردم به خودم بقبولونم که فقط دلم میخواست بیشتر راجع بهش بدونم و اینطوری خودمو توجیه کنم ، ولی این حس گناه داشت مغزمو میخورد . من قولمو شکسته بودم . به طور ناگهانی دستمو از روی دستگیره برداشتم و بلند شدم ، احساس افتضاحی در مورد خودم داشتم .

چطور تونستم این کارو بکنم ؟ اون احتمالا یه دلیل خوب کوفتی داره تا همه ی این چیرا رو زیر قفل و کلیداش مخفی کنه و من داشتم عین یه مجرم سعی می کردم تا جعبه ی خصوصیش رو باز کنم . سرمو پایین انداختم و به سمت در رفتم، احساس افسردگی می کردم .

” حس کنجکاویت ارضا شد ؟” صدای کیوهیون آروم و در عین حال خطرناک بود .

حس کردم هزار تا چاقو همزمان خودشونو توی شکمم فرو کردن و پشت سر هم می چرخن . انقد درگیر باز کردن در جعبه بودم که حتی متوجه نشدم اومده داخل .

با شرمندگی سرمو پایین انداختم ، نمی خواستم نا امیدی و خشمی رو که به طور عجیبی صورتشو تحسین برانگیز تر کرده بود ببینم .

“بهت گفتم نیای اینجا .” بهم اتهام زد . ” تو قولمونو شکستی .”

پاهامو اینطرف و اونطرف تکون دادم . ” می دونم .”

می تونستم بشنوم که داره بهم نزدیک میشه و توی خودم جمع شدم . چونمو گرفت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم .

” آدمایی که قانون شکنی می کنن باید تنبیه بشن .” با صدای آرومی زمزمه کرد ، نفس گرمش گوشمو نوازش میداد .

کیوهیون یه دفعه یقه ی تی شرتمو پایین کشید و با خشونت شروع به مکیدن پوستم کرد . احساسم مخلوطی از لذت و درد بود و نمی دونستم که به چه طریق کوفتی باید عکس العمل نشون بدم . کیوهیون برای آخرین بار با خشونت پوستمو مکید و گاز گرفت و باعث شد خونریزی کنم .

ناله کردم و اون با زبونش اطراف زخممو لیسید . شروع کرد گردنمو به طرف بالا بوسیدن . ” هرگز … دیگه … اینجا … نیا .” بین بوسه هاش زمزمه کرد . سر تکون دادم ، مطمئن نبودم که صدام در میاد یا نه ؟ کیوهیون به عقب برگشت و در اتاقو محکم به هم کوبید .

” می دونی که مادرتم با من اومده خونه ، پس تو باید خیلی خیلی خیلی ساکت باشی .” با لحن ترسناکی گفت و چشماش برق زد . با استرس آب دهنمو قورت دادم . می خواست چکار کنه ؟

کیوهیون منو به سمت میز هل داد و منو بلند کرد و روی سطح چوبی نشوند ، موهامو برای یه بوسه ی خشن چنگ زد .

پاهامو باز کرد و بینشون ایستاد ، با دهنش دهنمو قاپیده بود و کاملا روم تسلط داشت . کیوهیون با زیپ شلورام ور میرفت و اذیتم می کرد . ناله های ناامیدانم توی دهنش فقط باعث میشدن که بین بوسمون نیشخند بزنه .

به طرز عذاب آوری به آهستگی زیپ شلوارمو پایین داد و شلوارمو پایین کشید و باعث شد ممبر تازه سخت شدم از زیر شورتم معلوم بشه . سرخ شدم . ” کیوهیون ، مامانم .”

نیشخند زد . ” به خاطر همینه که باید ساکت باشی .”

حس هیجان به خاطر اشتباه محض بودن این موقعیت توی بدنم پخش شد . رابطمون در مورد همه چیزش اشتباه بود .

ولی من اهمیت نمی دادم ، حتی یه ذره .

کیوهیون دستشو توی شورتم برد و آروم نوازشم کرد و هر بار سرعتشو بیشتر می کرد . احساس شرم می کردم ، حس گرما و نیاز . هر بار که ناله می کردم کیوهیون به آرومی شونم رو گاز می گرفت و بهم اخطار میداد . نگه داشتن ناله هام هر لحظه داشت سخت تر میشد به خاطر همین لبمو گاز می گرفتم .

می دونستم خیلی طول نمی کشه که بیام به خاطر همین نزدیک تر کشیدمش و شونشو برای انتقام گاز گرفتم . توی دستش اومدم و محکم تر گازش گرفتم ، ناله هام روی شونش خفه میشدن .

” هیچ وقت دیگه اینجا نیا .” کیوهیون با جدیت توی گوشم زمزمه کرد ، تون صداش باعث میشد بلرزم و بعد منو توی دفترش تنها گذاشت .

احساس گیجی می کردم ، حداقل می تونستم اینو بگم . می دونستم که اون جدا دلش نمی خواد من دوباره بیام اینجا ولی اینم می دونستم که امکان نداره بیشتر از این عصبانی بشه . سرمو به یه طرف تکیه دادم ، نگاهی به در ورودی انداختم و سعی کردم اتفاقی که افتاده بود رو درک کنم .

سرمو تکون دادم تا از شر افکارم خلاص شم . موقعیت های سخت ، فکر کردن می طلبن و فکر کردن کاری نیست که من خوشم بیاد . فقط شونه هامو بالا انداختم و به سمت حمومم رفتم تا خودمو تمیز کنم .

این تنبیه ، چیزی بود که من بیشتر ازش میخواستم .

 

 

 

 

 

پارت یازدهم – Teukie’s Office

خودمو روی صندلی دفتر تیکی پرت کردم ، هوایی که از کوسن های پشت سرم بیرون اومد رو حس کردم .

” من نمی فهمم .” غرغر کردم ، مثل یه بچه ی کوچیک به نظر می رسیدم . ” من قولمونو شکستم و حتی رفتم توی دفترش ولی اون اصلا عصبانی نشد . چرا ؟”

تیکی از پشت عینکش بهم نگاره کرد ، با خودکارش مرتب به دسته برگه ی زیر دستش ضربه میزد ، عادتی که همیشه وقتی گیج شده بود یا به سختی غرق افکارش بود بروز میداد . ” صادقانه بگم ، مطمئن نیستم . احتمال داره که اون انتظار داشته باشه تو وارد دفترش بشی ؟”

هوم ضعیفی کردم و به سقف خیره شدم ، امیدوار بودم جواب سوالامو پیدا کنم. ” اونجا زیر میزش یه جعبه ای بود که من نتونستم بازش کنم ، شاید چون می دونسته من میرم تو دفترش اونو اونجا قایم کرده .” فکر کردم .

” از اونجایی که اون تو رو خوب میشناسه ، احتمالا می دونسته که تو با وجود اخطارش بازم میری تا ببینه اونجا چی هست .” تیکی پیشنهاد داد ، هنوزم یکم گیج به نظر می رسید .

” من هنوز کنجکاوم …” غرغر کردم ، نگاهمو از سقف گرفتم و به تیکی دادم . ” در مورد اون جعبه منظورمه .”

” سونگمین .” تیکی هشدار داد . ” فکر نکنم اون از این کارت خوشحال بشه . خودت چه حسی پیدا می کنی اگه یه نفر توی تمام مسائل خصوصیت سرک بکشه ؟”

باز حس گناه بهم دست داد . ” بد …” من هنوزم در مورد کل این موقعیت حس بدی داشتم . ولی حس کنجکاویم اجازه نمی داد بهش فکر کنم .

می دونم که برگشتن به اونجا ایده ی افتضاحی بود ولی یه حس عجیبی بهم می گفت یه چیز خیلی مهم اونجا هست که من باید ببینم .

” من هنوز کنجکاوم .” با خجالت اقرار کردم .

تیکی فقط آه کشید . ” مین من دارم به عنوان یه دوست و همینطور پزشکت بهت اخطار میدم ، بعضی چیزا بهتره مخفی بمونن . ممکنه اصلا از اون چیزی که پیدا میکنی خوشت نیاد .”

” اوکی …” با اکراه جواب دادم ، می دونستم که هنوز یه بخش هایی از مغزم خیال داشتن که به اون دفتر برگردن .

نفس عمیقی کشیدم ، در مورد چیزی که میخواستم راجع بهش صحبت کنم عصبی و نامطمئن بودم . این چیزی بود که فقط دلم میخواست با یه نفر راجع بهش صحبت کنم ، و تیکی بهترین گزینه به نظر می رسید .

نمی تونستم با اینهیوک در مورد اتفاقاتی که بین من و پدر خوندم توی دفترش افتاده بود حرف بزنم … نه . اینهیوک حتی نمی دونه که من تو چه موقعیتی گیر افتاده بودم .

” تیکی … کیوهیون … اون …” شروع کردم ولی نتونستم ادامه بدم ، حس می کردم گونه هام دارن آتیش می گیرن .

تیکی تشویقم کرد تا ادامه بدم .

” اون … خب … اون منو لمس کرد . یعنی … لمسم کرد .” ناشیانه گفتم ، می خواستم این حرفا رو از سینم بندازم بیرون ولی حسش مثل این بود که جلوی هزار تا آدم ، لخت روی استیج قرار دارم .

سکوت سنگینی توی اتاق برقرار شد . شرم زدگیم بیشتر شد و با ناراحتی توی صندلیم جا به جا شدم . نگاهی به تیکی انداختم تا عکس العملشو ببینم ولی چهرش مثل همیشه خنثی بود . به سرعت سرمو پایین انداختم تا از هرگونه تماس چشمی ناشیانه ای جلوگیری کنم .

” خب .” تیکی به آرومی گفت ، هر سیلاب رو به آهستگی تلفظ کرد . ” اگه می تونی دقیقا برام بگو چه اتفاقی افتاد .”

شدید تر سرخ شدم . ” خب … وقتی منو توی دفترش پیدا کرد ، بهم گفت ، اه … چون قولمونو شکستم باید تنبیهم کنه بعدش … منو بوسید و بعدش اونجا رو لمس کرد و … آره.” به سرعت همه رو گفتم ، می خواستم تا حد ممکن به سرعت تمومش کنم . کلماتم مثل یه بچه کودکانه بود .

” چه حسی در موردش داشتی ؟” با جدیت پرسید ، هیچ شوخ طبعی در لحنش دیده نمی شد .

” نـ … نمی دونم . فکر کنم خوشم اومد ؟” زیر لب گفتم ، یه دفعه از مطرح کردن این موضوع پشیمون شده بودم .

” تو هم اینو میخواستی ؟”

لبمو گاز گرفتم . ” خب … اون شروعش کرد . منظورم اینه که ، من عقبش نزدم.”

تیکی تند تند شروع به نوشتن چیزی توی دفترچش کرد ، از هر وقت دیگه ای که دیده بودمش جدی تر به نظر می رسید . تیکی خودکارشو زمین گذاشت و دستاشو به صورتش کشید .

” مین ، تو می دونی که این غیر قانونیه و کیوهیون ممکنه به خاطرش بره زندان، درسته ؟ این می تونه به عنوان تجاوز جنسی به نوجوانان مطرح بشه ، حالا چه با رضایت تو بوده باشه چه نباشه .”

آب دهنمو قورت دادم ، می دونم کاری که کردیم قانونی نبوده ولی فکر نمی کردم به خاطرش بره زندان .

” فقط همین نیست ، به بحث اخلاقیش فکر کن . اون داره با مادرت قرار میذاره و طبق چیزایی که بهم گفتی اونا خیلی جدی هستن . واقعا میخوای توی همچین رابطه ای باشی و هر لحظه به مادرت خیانت کنی ؟”

حس کردم بدنم از عصبانیت لرزید ، اگه یه نفر توی دنیا وجود داشت که به آسیب دیدنش اهمیت نمیدادم مادرم بود .

” صادقانه بگم ، واسم مهم نیست که صدمه ببینه ، اون بیشتر از هر کسی خودش دلش میخواد که صدمه ببینه . بذارش به پای یه انتقام برای بی نهایت باری که اون هرزه به من صدمه زده .” با ناراحتی غرولند کردم .

تیکی فقط سرشو تکون داد . “مین تو نمی تونی همچین کاری رو فقط برای انتقام بکنی.حتی از لحاظ سلامتی هم درست نیست که وارد همچین رابطه ای بشی.”

نیشخند زدم ، عصبانیتم داشت بیشتر میشد . ” این فقط به خاطر انتقام نیست. اون منو دوست داره . منم دوسـ … نه ، من عاشقشم . قصه گفتن دیگه بسه . اون حتی گفت که انتخابش منم نه مادرم .”

به نظر میومد تیکی به خاطر این حرفم به شدت به هم ریخته ، انگار که نمی دونست چی باید بگه . ” مین ، شاید دلت نخواد اینو بشنوی ولی تو از کجا می دونی ؟ ممکنه فقط بخواد باهات بازی کنه به خاطر … میدونی ….”

” تو درست میگی .” پریدم وسط حرفش . ” من دلم نمیخواد این حرفا رو بشنوم.”

” مین ، من این همه سال کمکت کردم ، من بهتر از هر کسی تو رو میشناسم. این مرد ، کیوهیون داره تو رو تغییر میده . پس اون مین معصوم و شیرینی که هیچ وقت دلش نمی خواست مادرش صدمه ببینه کجا رفته ؟ اون مینی که هیچ وقت به هیچ کس حرف بدی نمیزد ؟ من دارم بهت میگم ، تو واقعا نمی دونی که داری خودتو تو چه دردسری میندازی .” تیکی سعی داشت بهم بفهمونه ، چشم هاش ناامید و غمگین بود .

” خب ، تیکی ، من سال هاست که تو رو میشناسم و همیشه بهت احترام گذاشتم و به نصیحت هات گوش کردم . ولی با تمام احترامی که برات قائلم ، من فکر کنم اون کسی که نمی فهمه چی داره میگه تویی .” با ناراحتی گفتم ، واقعا به خاطر چیزایی که تیکی داشت می گفت عصبانی بودم .

چطور جرئت کرد بگه کیوهیون داره منو تغییر میده ؟ چطور می تونه بگه کیوهیون آدم بدیه اونم وقتی که تا حالا ندیدتش ؟

تیکی فقط به صندلیش تکیه داد ، شکست خورده به نظر می رسید .

خودکارشو برداشت و شروع کرد به ضربه زدن روی کاغذ هاش ، درست مثل همون موقعی که من تازه وارد اتاقش شده بودم .

” خیلی خب ، متوجه شدم . تو نمی خوای که من در مورد او بد صحبت کنم . فهمیدم . ولی من فقط دارم برداشت خودمو از حقایق توضیح میدم ، کیوهیون اتفاق خوبی برای زندگیت نبوده . مجبور نیستی به حرف من گوش کنی ولی ازت میخوام حداقل راجع به حرفایی که بهت زدم فکر کنی .”

وقتی گفت کیوهیون اتفاق خوبی برای زندگیم نبوده نفسمو با شدت بیرون دادم. تیکی اونو نمیشناخت ، همش به خاطر همین بود .

” خیلی خب . در موردش فکر می کنم .” قبول کردم .

با عجله بلند شدم ، دلم میخواست به سرعت دفترشو ترک کنم . بدون اینکه به خودم زحمت خداحافظی کردن بدم از دفترش بیرون اومدم . دستام از شدت خشم می لرزید ، نمی دونم چی باعث شد که تیکی فکر کنه حق داره اینطوری راجع به کیوهیون حرف بزنه .

اون مرد خوبی بود ! امکان نداشت بخواد از من سو استفاده کنه .

سعی کردم اون احساس وحشتناکی که بهم می گفت شاید ، فقط شاید حق با تیکی باشه رو خفه کنم .

سرمو تکون دادم ، سعی کردم این افکار مضخرف رو از ذهنم پاک کنم . تیکی یه روانشناس بود ، اگه دلش می خواست که چیزی رو باور کنی به راحتی می تونست این کارو بکنه .

همش همین بود . هیچ چیز اشتباهی در مورد من و کیوهیون وجود نداشت .

ولی نتونستم از شر حسی که بهم می گفت حرفاش حقیقت داره خلاص بشم.

 

 

 



12 Responses

  1. سلام.
    هعی وای من من ندیده بودم این پست رو؟؟؟؟؟????????
    حالا که دیدم و خوندم تنها چیزی که الان نظر منو جلب کرد فقط حرفای تیکی راجع به کیو بود، عاقا اگه قراره حرفای تیکی درس از اب دربیاد بگید من نخونم. خدایی دیگه اعصاب خیانت و سواستفاده کیو از مین رو ندارم واقعا نام ببرم جدیدا چندتا اینجوری خوندم.
    حالا گذشته از این حرفا واقعا باهاش حال میکنم تا الان که واقعا قشنگ بوده. منتظر ادامه هستم، تچکر.
    مخلصیم?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *