129 بازدید

فن فیکشن MY BROKEN ROZE SE02- PART 4

 

 

 

 

اینم قسمت چهارم، دوستان عزیزم که سراغ مطیع شده رو میگیرید، بشدت درگیر ازمایشگاهمم ولی سعی میکنم براتون برسونمش، لطفا یکم صبر کنید و اگر اذیت میشید صبر کنید بعد کامل شدنش بخونید ، من ازتون متشکرم و خوشحالم که اینطور دنبالش میکنید

برای اونایی که تازه بهمون ملحق شدن این فصل اوله ، میتونین همراهیمون کنین

DL Link: Pico

DL Link: Media

 

 

قسمت چهارم

سونگمین با حس وسیله ی چوبی روی پاهایش از جا پرید

-هی ترسیدی مین؟ منکه در زدم!

سونگمین نفسش را بیرون داد و با دست راستش کمی قلبش را مالش داد: یکم ترسیدم چرا یدفعه میای دونگهه؟ منکه نشنیدم در بزنی

-اوو پسر به چی فکر میکنی؟ نکنه خبری هست و نمیگی؟

سونگمین کمی صورتش را درهم کشید و گیج پرسید: خبر؟ منظورتو نمیفهمم

دونگهه دوباره همان وسیله را در بغلش هل داد: این کنار در اتاقت بود، پسر خیلی معرکس فقط یکم رنگش مشکل داره! میدونی چقدر قیمتشه؟ حتما یکی عاشقت شده برات ازینا خریده دیگه

امکان نداشت با یکبار دست کشیدن گیتار و سیم هایش را نشناسد،بغضی کرد و گیتار را محکم تر بغل گرفت: چ ..چه رنگیه؟ صورتی؟

-میدونستی؟ کسی بهت گفته بود؟

سونگمین تنها سرش را به طرفین تکان داد و اشک های گرمش روی صورتش ریخت.مگر میشد فراموش کند؟ گیتاری که امروز در بغلش بود اولین هدیه ای بود که گرفته بود،‌اولین هدیه ای که در تمام عمرش انقدر از داشتنش خوشحال نبود و حالا بعد از چهارسال گیتارش دوباره برگشته بود؟از سئول؟ تا اینجا؟

-کی؟ کی بود که اوردش دونگهه؟‌بگو کسی رو دیدی..خواهش میکنم بگو

دونگهه از دیدن بیتابی سونگمین هول کرد، سر سونگمین را بین دستانش گرفت و سعی کرد ارامش کند:هیشش، اروم باش سونگمین ، من ندیدم ولی از بقیه برات میپرسم باشه؟ چیزی هست که من باید بدونم؟

سونگمین باز سرش را به طرفین تکان داد. اگر میگفت در این چند روز دیوانه شده بود دونگهه باور نمیکرد، اگر میگفت کیوهیونش را بوسیده بود اگر میگفت باز گل لاله گرفته بود اگر میگفت گیتاری که کیوهیون برایش خریده بود اینجا بود با همان رنگ صورتی عجیبش، دونگهه تنها به تشابهی تشبیهش میکرد اما برای سونگمین اینطور نبود، او دیده بود که کیوهیونش یکبار از مرگ برگشته بود ولی اینبار؟ چطور با صحنه ی ان روزی که کورش کرده بود باور میکرد؟ اگر باور نداشت با این همه نشانه ی آشنا چه میکرد؟

-سونگمین اگه این بهت اسیب میرسونه یا شخص بدیه که قصد داره با اینکاراش ازارت بده بهم بگو

-نه دونگه، هیچ شخص بدی وجود نداره، نه توی دنیای من، اونی که همه میگن بده بد نیست، فقط اشتباه میکنه ، من بهش ایمان داشتم و دارم، من میدونم اون بد نبودو نیست، من باورش دارم

-سونگمینی تو چرا انقدر قلبت سادس؟ چرا به همه اعتماد داری؟

-دونگهه میدونی حتی اونایی که ادم میکشن ، پول میدزدن هم هنوز یه کسی توی وجودشون هست که به خوبی نیاز داره، به کسی که کمک کنه اون بخش خوب وجودشون بیشتر پیدا بشه اونام میتونن بقیه رو بخندوننو همینه که دنیا رو قشنگ میکنه نه؟

-بعضی وقتا فکر میکنم من و تو نباید اینجا باشیم ، اشتباهی اینجا اومدیم!

سونگمین برای عوض کردن بحثشان گیتار را دست دونگهه داد: بلدی بزنی؟

-نه، تا حالا امتحانش نکردم

-پس بزار من برات بزنم

-میتونی؟ این شکلی؟ بدون دیدن؟

-من انقدر گیتار زدم که چشم بسته حفظش باشم

دونگه با شنیدن صدای اولین نتی که به گوشش خورد ،‌کنار سونگمین روی تخت نشست و هیجان زده به حرکت دستانش روی سیم های تار خیره شد. برایش جالب بود سونگمین اینطور ماهرانه بی انکه نیازی به دیدن داشته باشد ، مینواخت، نفسی کشید و بعد با صدایی که هیجانش را مخفی میکرد پرسید:

-تو باید یه نوازنده ی معروف میشدی!

خب نه دونگهه نه سونگمین متوجه شخص سومی پشت در نیمه باز اتاق نشده بودند، اینکه این حرف دونگهه چه اتشی در جانش درانداخت. نفس سنگینی کشید و عصای چوبیش را محکم در دستش فشرد ، کسی دیگری از صدای سونگمین لذت ببرد؟ کس دیگری زیباییش را تحسین کند؟ روی سن لباسی بپوشد که هرکسی بتواند ارزویش را بکند؟ مگر مرده بود همچین چیزی اتفاق میفتاد، میدانست حقش را نداشت ولی خودخواه بود ، همیشه خودخواه بود و وقتی پای سونگمین وسط کشیده میشد خودخواه ترین فرد میشد

-نگفتم برو؟

بی انکه سر برگرداند هم میتوانست بفهمد چه کسی کنارش ایستاده بود

-یکیو پیدا کن تا عمل کنه

-نمیشه..میدونی که اعصابش بدجور اسیب دیده

چرخید و بدون درنگ دست زیر گلوی مرد جوانتر گذاشت و با انگشتانش راه گلوی دکتر را بست:

-بزرگترین جراح سئول به من میگه نمیشه؟

فشار انگشتانش را روی گردن هیوکجه بیشتر کرد و ادامه داد:-من ازت خواهش نکردم.بهت دستور دادم!چشماش رو عمل کن

هیوکجه پوزخندی زد:-فکر نمیکنی نابینا باشه خواستنی تره!همین ندیدنش داره ذره ذره جونت رو از بدنت بیرون میکشه مرد

دندان هایش را روی هم فشار داد و هیوکجه را به سمتی هل داد:-با دم شیر بازی نکن

-چرا بازی نکنم وقتی حتی شیرمون دندون هم نداره!!میدونی چه لذتی داره وقتی میبینم به خاطر اون پسر بیجاره از خودت احساس نشون میدی و ضعیف میشی تو قدرتی نداری!

ژاپن ۲۰۱۴

شیوون نگاهی به صورت خشمگین مارک انداخت و بعد کتش را روی دستش انداخت: من نتونستم بهتش بگم ، بدجوری میلرزید ، لعنتی اون نگاهش دل ادمو اتیش میزنه چطور میتونی اینطوری باهاش رفتار کنی؟

مارک نمیتوانست از ترسش چیزی بگوید، نمیخواست نقطه ضعفی دست کسی بدهد،نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد، خودش هم میدانست نگاهش سوزاننده است چه برسد به اشک هایش، واقعیتی که از ان میترسید، از چشمهایی که پرازاحساس نگاهش میکرد ، از صدایی که کیوهیون صدایش میزد، اسمی که ۱۹ سال تمام از ان دوری کرده بود و تلخ بود حالا برایش عجیب استرس اور شده بود، از سونگمین میترسید، تنها کسی بود که انقدر رویش احساس مالیکت داشت ، میترسید احساسش به چیز دیگری تبدیل شود، خودش هم نمیدانست این ترسش داشت به شکل خشم و عصبانیت خودش را بروز میداد

-خفه شو چویی، فقط خفه شو و گورت رو گم کن!

-کسی که باید خفه شه تویی، برو نگاه کن و ببین چیکارش کردی، هنوزم مثل بید داره میلرزه، بدجوری ترسوندیش، فکر میکردم اون هیولای عوضی رو بهش نشون نمیدی اما تو حتی جلوی یه پسر بیگناه و بیخبر هم هیولایی! ازادش کن بره، بفرستش بره، تو میکشیش!

-اون خودش با پای خودش اومده، رفتنش ازین عمارت محاله، اون مال منه!

-باهاش مثل پول و زمین و هرچیز دیگه ای رفتار نکن ، اون یه عاشقه وای به روزی که بفهمه تو معشوقش نیستی، مطمئن باش هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره!

نگاه تیزش هنوز روی ساکورا خیره مانده بود، شیوون لعنتی درست میگفت!اگر میفهمید کیوهیونش نیست شاید دیوانه میشد! ولی در عمل کیوهیون بود، کیوهیونی که بجای نوزده سالگی ، در سی و یک سالگی با سونگمین روبرو شده بود. این بازی سرنوشت بود که اینطور تبعیض قائل شده بود، هم خودش هم ریووک فهمیده بودند اگر نوزده سال پیش سونگمین را میدید زندگیش چطور میشد! چه شخصیتی پیدا میکرد ولی چیزی که مارک نمیدانست چیزی بود که سونگمین کشفش میکرد! مارک نمیدانست چندوقت بعد سونگمین درونش تکه هایی از کیوهیون نوزده ساله پیدا میکند و همه چیز بهم میریزد.

درست وقتی چویی رفت خیلی با خودش کلنجار رفت، بالای ده بار اتاقش را با قدم هایش متر کرد، عقب و جلو رفت ، روی صندلی نشست، چند تلفن زد ولی باز حواسش پرت چیز دیگری بود ، زیر لب فحش بدی بخودش داد: لعنتی چته! فکر احمقانشو از سرت بیرون کن

-لعنتی!چته تو؟ به چه چیز کوفتی داری فکر میکنی؟ رو کارت تمرکز کن

اخمی کرد و انگشتانش را درهم گره و زد و سمت میزش خم شد.لبانش را محکم روی هم میفشرد و چشمانش را تنگ کرده بود .سعی داشت تمرکز کند و نقشه اش را بچیند اما نمیشد. با فحش رکیک دیگری زیر لب از پشت میزش بلند شد و با قدم های بلند از اتاقش بیرون زد،راهرو طبق قانون عمارت تاریک شده بود، و تنها نوری که از پنجره روی فرش راهرو میفتاد راهش را معلوم میکرد

اخمی کرد و انگشتانش را درهم گره و زد و سمت مانیتور خم شد.لبانش را محکم روی هم میفشرد و چشمانش را تنگ کرده بود .سعی داشت تمرکز کند و نقشه اش را بچیند اما نمیشد. با حرص لب تابش را بست و پاهایش را از تخت اویزان کرد:فقط یسر بهش میزنم برمیگردم!همین

وارد اتاقش شد و بی درنگ با قدم های ارام یکراست خودش را بالای تختی که سونگمین رویش دراز کشیده بود رساند. در تاریکی چیزی نمیدید، دستانش را به تاج تخت تکیه داد و سمت او خم شد.نفس هایش بریده بریده به گونه اش میخورد، انگار خواب بدی میدید

با قدم های ارام یکراست خودش را بالای کاناپه ای که سونگمین رویش دراز کشیده بود رساند. در تاریکی چیزی نمیدید، دستانش را به تاج کاناپه تکیه داد و سمت او خم شد.نفس هایش بریده بریده به گونه اش میخورد( صفحه ی ۵۹ رو دوباره بخونید، دقیقا رفتاری رو از خودش نشون داد که کیوهیون بعد از پیدا کردن مین توی مغازه همراه یونا، نشون داد.اولین شبی که مین مست کرد)

نور ماه روی گونه ی زخمیش افتاده بود و کبودی بنفش رنگش را بخوبی به رخ میکشید، مارک در سکوت تنها به صورتش خیره شد، چطور میتوانست اختیارش را انقدر راحت از دست دهد؟چرا فقط بیرونش نمیکرد؟ چرا خواسته بود اینجا باشد؟ حالا که کیوهیون دیگری نبود که با او رقابت کند پس چرا هنوز او را میخواست؟ که در عمارتش باشد؟

اگر از کس دیگری میخواست حالش را بررسی کند از حس مالکیت خودش میسوخت و حالا که بالای سرش ایستاده بود از سرکشیش باز خشمگین شده بود. حق نداشت توی این عمارت موسیقی بزند، حق نداشت مرده های یک ارزوی به گور رفته را زنده کند. حق نداشت کیوهیون صدایش بزند! از اسمی که متنفر بود، کیوهیون مرده بود، خودش کیوهیون را کشته بود پس دیگر کیوهیونی نبود که صدا زدن او را جواب بدهد، هرچند خودش هم مطمئن نبود کیوهیونی که اینطور مطمئن از مردنش حرف میزد کیوهیون درونش بود یا کیوهیونی که لب اسکله مرده بود!

پوزخندی زد و بعد نگاهی به دستان سفید و تپلش انداخت، انگشتان زیبایی داشت،اما باید تنبیه میشد ، مهم نبود زیبا بود یا نه، این دستها حق نواختن هیچ الت موسیقی را نداشت. از دور گردنش ، دستمال سیاهی که میبست تا زخم روی گردنش دیده نشود را باز کرد ، با خشونت خاصی هردو دست سونگمین را روی هم گذاشت و بعد پارچه را محکم دور دستانش بست، نیشخندش عمیق تر شد : یادت میدم اینجا باید از کی پیروی کنی! اینجا من خود قانونم ، تو نمیتونی قانونو بشکنی

صورت سونگمین کمی درهم رفته بود ولی اگر دقت میکردی میشد خیسی مژه هایش را تشخیص داد،بخاطر سرمای اتاق در خودش جمع شده بود ولی این باعث نمیشد بدنش گرم شود، رییس نگاهی به بدن مچاله شده اش داد و بعد بی هیچ حرف یا حرکت اضافه ای از اتاق خارج شد



14 Responses

  1. سلام من اومدم با نظراتم ?
    کنجکاوم ببینم چی به سر مادک با اون ابهتش اومده که دکتر لی اینجوری میگه ?و اینکه دونگهه پارت قبلی مارک رو دید و احتمالا فهمیده که اون شخصیه که مینو زیر نظر داره پس چرا به مین چیزی نمیگه ?
    وااااای پس احتمالا هنوز امیدی هست که مین ببینه ??من بهت اعتماد دارم دکتر لی تو میتونی ?
    و کنجکاو هیولای درون مارک رو ببینم ?یعنی میخواست چیکار کنه ?با این حرکت سسکیش میخواد با مین چیکار کنه ??عایا شاهد یه صحنه هات خواهیم بود ?
    منتظر بقیشم زووووووووووووود yu
    تنکیو عشقولی kiss

  2. واااااااااااااااییییییی خدایا مارک چقد سکسیه ????
    این حرکات و خشونتش فقط به جشمنظرم من جذابه ?????
    وای قسمت هایی که فلش بک داره عالیه … تورو خدا بیشترش کن …
    به شدت منتظر پارت بعد هستم لاو یا ?❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *