107 بازدید

فن فیکشن AGREEMENT 04

 

های heart دقت کردین من یادم یکشنبه ها اپش کنم ؟؟ همش یکی دو روز تاخیر داره؟

با تشکر از جوجه ای که یادم انداخت rofl

خلاصه ببخشید

این شما و اینم دو عدد جنتملن

 

 

 

قسمت چهارم

 

سر جاش نشسته بود و به بیرون زل زده بود. دیدن آسمون آب و دیدن ابرها از شیشه هواپیما خیلی لذت بخش بود . می تونست هرکسی رو ساعت ها سرگرم کنه اما نه سونگمین رو . فقط نگاهش روی اون منظر فوق العاده بود ولی نمی دید . رفتار کیوهیون توی ذهنش مرور میکرد. اتفاقاتی که افتاده بود رو مرور میکرد .

اون لبخندها ، اون لمس … همه و همه متفاوت بود . هیج شباهتی به کیوهیونی که می شناخت نداشت . می تونست حس کنه کیوهیون کمی عوض شده از رفتارهاش مشخص بود ولی درک نمی کرد چرا؟ هیچ ایده ای نداشت این تفاوت از کجا می یاد. یعنی چی باعث شده بود کیوهیون متفاوت رفتار کنه ؟ اتفاقی افتاده بود ؟

برگشت و به کیوهیون که کمی اونطرف تر نشسته بود نگاه کرد. کیوهیون چشم هاش رو بسته بود و دست به سینه توی صندلیش فرو رفته بود . قفسه سینه اش آروم آروم بالا و پایین میشد .

از دیدن کیوهیون توی اون حالت قلبش لرزید . سرش رو برگردوند و اونم توی صندلیش فرو رفت و چشم هاش رو بست. مرغ خیال رو نمی شه زندونی کرد. ذهن سونگمین هم عجیب به کار افتاده بود. شاید کیوهیون از اون کارها منظوری داشت. چیزی که مشخص بود این بود کیوهیون حالا بهش توجه کمی نشون میداد این یعنی میشه رابطه اش با کیوهیون بهتر بشه؟ تصور اینکه کیوهیون همیشه بهش لبخند بزنه براش لذت بخش بود لبخندی به لبش آورد. اولین باری که کیوهیون بهش لبخند زده بود پشت پلکش بود .

” اگه اونی که کیوهیون باهاش خاص برخورد می کنه من باشم چی ؟”

لبخندی از تصوراتش روی لبش اومد. فکر اینکه وقتی وارد جمع میشه کیوهیون سرد و خشک لبخندی بزنه بلند شه و جلو بیاد و بهش سلام کنه، بهش دست بده، وقتی دستش رو گرفت تو چشم هاش خیره شه و لبخند بزنه و دستش رو بیشتر فشار بده.

یا با هم بیرون برن و کیوهیون بخواد سونگمین با ماشین اون بره.

لبش رو گزید … اگه توی ماشین دست هاشون اتفاقی به هم برخورد می کرد؟

گونه اش با این تصور سرخ شد. خودش و کیوهیون توی ماشین دست‌هاشون برخورد کنه سرشون به سمت هم برگرده. سونگمین از خجالت بخواد دستش رو عقب بکشه ولی کیوهیون دستش رو محکم بگیره.

” شرط می بندم دستش خیلی گرمه”

قلبش با تصوراتش تند زد و اون لبخند بزرگ از صورتش پاک نمی شد. چقدر دلش می خواست زودتر آرزوش برآورده شه.

 

تعطیلاتی که یه جورایی برای سونگمین رویایی شده بود با رسیدن به فرودگاه سئول تمام شد. خداحافظی ساده ای توی فرودگاه کردند و هر کدوم به زندگی خودشون برگشتند .

 

توی ماشین نشسته بود و فکر میکرد . به زودی به شرکت می رسید و باید با پدرش درباره چیزی که ازش خواسته بودند صحبت می کرد. این صحبت و موضوعش رو دوست نداشت . یه جورایی کلافه و عصبیش میکرد . باید برای پدرش میگفت توی مسافرت چی پیش اومده و تصمیمش چیه و حتی فکر کردن بهش باعث میشد حس تهوع بهش دست بده .

وارد شرکت شد و مستقیم به سمت دفتر پدرش حرکت کرد. بخاطر تعطیلات و مرخصی ها افراد کمی توی شکرت بودند و همون تعداد با دیدن کیوهیون به سرعت احترام می گذاشتند . منشی با احترام ورود کیوهیون رو به پدرش اعلام کرد .

وارد شد و تعظیم کوتاهی کرد . دفتر پدرش بزرگ تر از دفتر خودش بود . عکس بزرگ خانواده سه نفریشون بالای سر پدرش جلوه خاصی به دفتر داده بود .

_ برگشتی؟

پدرش از پشت میز بلند شد و روی مبل مشکی رنگ کنار اتاق نشست . کیوهیون هم رو به روش نشست :بله پدر.

مرد لبخندی زد: امیدوارم خوش گذشته باشه

با سر تایید کرد : مسافرت خوبی بود. با نماینده شرکت …. دیدن کردم و رضایتشون رو برای سرمایه گذاری بعدی گرفتم .

پدرش با رضایت سری تکون داد. داشتن پسری مثل کیوهیون افتخار داشت. اون بدون اینکه چیزی ازش بخوان عمل میکرد . گاهی شک می کرد خودش بیشتر به فکر شرکت بود یا کیوهیون ؟

_ عالیه و درباره ازدواج چی ؟

چند لحظه سکوت کرد و نفس عمیقی کشید تا کلافگی و بهم ریختگی خودش رو کنترل کنه . سعی کرد منطقی باشه و احساساتش رو وارد این مبحث مهم نکنه : درموردش فکر کردم و با نظرتون موافقم. ازدواج من به نفع شرکته پس با ازدواج مخالفتی ندارم.

لبخندی روی لب پدرش شکل کرد. انتظاری جز این هم از پسرش نداشت .

کیوهیون بیشتر توضیح داد: من به شخصه ترجیح می دادم با بورا ازدواج کنم ولی خوب توی این مسافرت کریس ازش درخواست ازدواج کرد و بورا هم موافقت کرد.

آقای چو چند بار پلک زد . در واقع وقتی درباره ازدواج با کیوهیون حرف زده بود شخص بورا مد نظرش بود ولی ظاهرا اوضاع جور دیگه ای بود . با تعجب پرسید: اوه کریس و بورا نامزد کردن؟

اون شب رو توی سرش مرور کرد و بعد خیلی مختصر سرش رو تکون داد و تایید کرد .

  • درسته … پس تنها گزینه باقی مونده برای ازدواج سوزیه.

سعی کرد صورتش رو با بردن اسم اون دختر بی تفاوت نگه داره و یه جورایی خودش رو نجات بده : گرچه من فکر می کنم ازدواج با سوزی گزینه درستی نیست. شما همیشه از نقش مادر توی موفقیتتون می گین و صادقانه می گم سوزی دختری نیست که بتونه نقشی توی پیشرفت من داشته باشه. جوری که من سوزی رو شناختم دختریه که مناسب ازدواج نیست. بیشتر وقتش رو صرف کارهای بیهوده و ظاهری می کنه.

پدرش با دقت به حرفهای پسرش گوش می داد. می دونست بهونه نیست. کیوهیون عاقل تر از این حرفها بود و اگه چیزی به زبون می اورد ، حقیقت محض بود. این رو می دونست پس اگه کیوهیون می گفت سوزی مناسب نیست مطمئنا نبود ولی موضوع دیگه ای این وسط مطرح بود و اونم موقعیت خانواده سوزی بود. حالا که بورا نامزد داشت هیچ خانواده ی مناسبی برای متحدت شدن با خانواده چو باقی نمی موند .

کیوهیون سکوتی کرد تا پدرش حرف هاش رو تجزیه کنه. بعد دوباره ادامه داد: اما اینم می دونم موقعیت خانواده سوزی برای این ازدواج مناسبه. برای همین تصمیم گیری نهایی رو بر عهده شما و مادر می زارم. من با تصمیم شما موافقت می کنم.

لبخندی از رضایت بر لب پدرش نقش بست. بی دلیل نبود هرکسی بهش بخاطر داشتن کیوهیون حسودی می کرد. کیوهیون بهترین پسری بود که می شد داشت. برای همین نمی خواست فقط بخاطر یه قرارداد ساده زندگی کیوهیون رو تباه کنه. این اتحاد مهم بود ولی نه به بهای نابودی زندگی پسرش . باید خیلی دقیق و کامل فکر میکرد . یه تصمیم سریع درست نبود . این به آینده کیوهیون مربوط بود و باید همه جوانب بررسی می شد .

_ خیلی خوب پسرم. من با مادرت صحبت می کنم. به هر حال اون زن عاقلیه و بهتر از من تو می تونه درباره عروس آینده صحبت کنه. همسر آینده تو باید جای اون رو بگیره و اون بهتر از ما می تونه بفهمه که سوزی دختر مناسبی هست یا نه.

حس آرامش بیشتری کرد . حالا که پدرش خیلی خوب با این موضوع کنار اومده بود می تونست کمی خیالش راحت باشه پس بلند شد و تعظیمی کرد : پس این قضیه رو بر عهده شما و مادر می سپارم.

پدرش هم بلند شد و کیوهیون رو تا دم در راهنمایی کرد . ازش خواست به خونه برگرده و استراحت کنه . پرواز طولانی احتمالا خسته اش کرده بود و کیوهیون هم قبول کرد .

به محض رفتن کیوهیون تلفنش رو در اورد و به همسرش زنگ زد .

دو سه روزی گذشته بود . سونگمین توی رویای دور همی دیگه ای بود تا کیوهیون رو ببینه نمی تونست دست از رویا پردازی با کیوهیون دست برداره. فقط می خواست یکباره دیگه کیوهیون و اون لبخندش رو ببینه.

و رویاش با تماس کریس تحقق پیدا کرد ” امشب همه توی بار…. دور هم جمع شدیم”

خوشحال از فرصت دیدار دوباره آماده شد. متفاوت تر از همیشه. می خواست توی نگاه کیوهیون خیره کننده باشه و واقعا شده بود. برای اولین بار میخواست جوری باشه که کیوهیون بهش نگاه کنه . جوری که کیوهیون نتونه ازش چشم برداره . پس متفاوت تر از همیشه آماده شد . به جای پیراهن های مردونه ای همیشگی تیشرت مشکی رنگی رو پوشید و شلوار جینی مشکی که خیلی کم می پوشید رو هم باهاش ست کرد . کت چرم مشکی و نقره ای رنگ روی لباسش پوشید و با بوت های سورمه ای ست کرد . موهاش رو بالا زد و لبخندی از رضایت به خودش تو آینه زد و از پله ها پایین رفت. با دیدن خواهر بزرگ ترش لبخند زد.

_ نونا

خواهرش که مشغول خوندن کتاب بود با صدای سونگمین برگشت و با دیدن تیپ سونگمین خندید: اوه پرنس لی رو نگاه کن.

سونگمین لبخند دندونی زد . جلو رفت و خیلی کوتاه خواهرش رو در آغوش کشید . وقتی پدرش اون اطراف نبود می تونست خیلی صمیمی تر با خواهرش رفتار کنه : چطوری نونا؟

نگاهی به سر تاپای سونگمین کرد و با شیطنت پرسید : منو ول کن تو کجا می ری ؟

و با سر به تیپ سونگمین اشاره کرد . از خجالت لبش رو گزید . با یاداوری دلیل تیپش مثل دخترهایی که درباره عشق اولشون حرف می زنند سرخ شد.

با دیدن رنگ به رنگ شدن سونگمین با تعجب پرسید :دیدن یه آدم خاص می ری نه؟

لبخندش بزرگ تر شد ولی با سر رد کرد. خواهرش خندید و اروم یقه لباس سونگمین رو مرتب کرد: تا می تونی از زندگیت لذت ببر.

بعد خم شد و بوسه کوتاهی روی گونه برادرش زد : همیشه اینطوری تیپ بزن خوب .

سونگمین خندون بوسه ای به سر خواهرش زد: چشم نونا.

و با لبخند از خونه بیرون رفت. با بیرون رفتن سونگمین لبخند از لبهای سوهیون پر کشید : عاشق نشو سونگمین. نمی خوام درد بکشی

وقتی به در بار رسید ایستاد دوباره خودش رو توی آینه ماشین چک کرد و با لبخندی به پهنای صورتش از ماشین بیرون اومد.

موبایلش رو توی دستش فشرد تا کمی از هیجانش رو کنترل کنه و وارد بار شد. صدایی بلند آهنگ تند فضای بار ، دختر پسرهایی که وسط می رقصیدند ، همه و همه امشب برای سونگمین بی اهمیت بود. دلش فقط یه دیدار و یه نگاه گرم و یه لبخند می خواست.

با تصور دیدن دوباره کیوهیون سریع داخل شد و خیلی راحت توی قسمت وی ای پی تونست تمین و چانگمین رو ببینه.

سریع سمتشون رفت و باهاشون دست داد. تمین سوتی زد : خیلی به خودت رسیدی هیونگ.

سونگمین به لبخند کوچکی بسنده کرد و شونه ای بالا انداخت . صحبت کوتاهی با هر دوشون داشت و بعد رو صندلی نشست . نوشیدنی سبکی سفارش داد و همزمان با مزه مزه کردنش ، با چشم اطراف رو زیر نظر گرفت تا خبری از کیوهیون پیدا کنه.

بورا و کریس رو در حال رقصیدن وسط جمعیت دید ولی خبری از کیوهیون نبود .

” حتما دیرتر می یاد “

با این فکر کمی آروم گرفت . معمولا کیوهیون دیرتر از همه می اومد . پس با آرامش بیشتری از نوشیدنیش لذت برد و دخترهایی که با حسرت بهش زل زده بودند رو نادیده گرفت .

تمین اما خیلی زود با یه دختر ازشون جدا شد .

چانگمین خودش رو کنار سونگمین رسوند و نشست :

  • نظرت درباره ازدواج بورا و کریس چیه؟

به زوجی گه اون وسط بی شک می درخشیدند اشاره کرد . سونگمین چیز خاصی مد نظرش نبود. شاید باید خوشحال می شد چون بورا کسی که برای کیوهیون خاص بود ازدواج می کرد. شاید باید ناراحت می شد چون این اولین شکست احساسی کیوهیونی بود که هرچیزی اراده می کرد می داشت. ولی در واقع سونگمین هیچ حس خاصی به این ازدواج نداشت . فقط فکر می کرد این ازدواج براش خاصه . بیشتر مثل دادن یه فرصت بود. فرصتی که بتونه جایگاه خاصی کنار کیوهیون پیدا کنه. تقطها بورا با ازدواج کمی از کیوهیون فاصله میگرفت و شاید اون زمان فرصتی برای سونگمین پیش می اومد تا بتونه جای بورا رو بگیره و اگه خوش شانس باشه و با تلاش حتی جایگاه بیشتری رو هم پیدا کنه . تصمیم داشت بعد از این ازدواج تلاشش رو بکنه تا بتونه کنار کیوهیون بمونه . پس جواب داد :

_ به هم می یان ازدواج خوبی برای دو خانواده است.

چانگمین با سر تایید کرد: کریس همسر خوبی انتخاب کرد. پدرم کمی ناامید شد ترجیح می داد بورا همسر من باشه ولی خوب کریس زودتر اقدام کرد.

 

سونگمین می تونست درک کنه. مسلما پدر خودش هم ترجیح می داد دختر عاقلی مثل بورا، با خانواده عالی و متشخص همسرش باشه در این باره حق با پدر چانگمین بود کریس شانس اورده بود.

_ درسته بورا دختر مناسبی برای ازدواج بود.

سونگمین همیشه حقیقت رو به زبون می اورد. بورا همسر مناسبی برای هر پسری می بود .

چانگمین آهی کشید و زمزمه کرد : الان پدرم اصرار داره با سوزی ازدواج کنم.

قبل از سونگمین بتونه چیزی بگه ، بورا روی صندلی نشست در حالی که با دست سعی داشت کمی خودش رو خنک کنه گفت: فکر کنم کمی دیر اقدام کردی سوزی خواستگار مناسبی برای ازدواج داره.

توجه چانگمین و سونگمین به بورا جلب شد . سونگمین با تعجب پرسید: واقعا؟

بورا با تعجب نگاهی به سونگمین کرد . از اینکه این خبر به اونها نرسیده بود تعجب کرد : واقعا خبر ندارید؟

چانگمین و سونگمین هر دو رد کردند. از چی خبر نداشتند . بورا آهی کشید . خوب اخبار معمولا بین زنها سریع تر پخش میشد پس کمی به جلو خم شد تا همه چیز رو تعریف کنه که همون لحظه کریس و تمین با نوشیدنی جدید سر میز برگشتند. کریس نوشیدنی رو دست بورا داد و کنارش نشست . بوسه کوتاهی به گونه اش زد . بورا لبخند زد و تکیه اش رو به کریس داد . کمی از مشروبش رو نوشید و از حس خنکیش لذت برد. با دیدن نگاه منتظر اون دو نفر یاد مکالمه اشون افتاد و و گفت: عجیبه چیزی نشنیدید ولی بعد از مسافرتمون خانواده کیوهیون به دیدن خانواده سوزی رفتند. فکر میکنم سوزی برای کیوهیون در نظر گرفته شده .

چهره متعجب سونگمین لحظه ای خشک شد. سوزی و کیوهیون. چشم هاش بسته شد و سردی توی تنش پیچید باعث لرزش شد . می تونست سیخ شدن موهای تنش رو حس کنه . این یه کابوس بود ؟

کسی متوجه حال سونگمین نشد. برای همه این خبر یه جورایی جالب بود . بورا ادامه داد : امشب قرار شام دو خانواده اس . البته هنوز خواستگاری رسمی انجام نشده ولی کاملا معلومه که دلیل این ها چیه.

تمین با مکث سری تکون داد : جالبه پس کیوهیون هم داره ازدواج میکنه.

و بحث روی اینکه این ازدواج چه نتایجی رو به دنبال داره ادامه پیدا کرد ولی سونگمین دیگه چیزی نمی شنید. فکرش فقط درگیر یه چیزی بود. کیوهیون و ازدواج؟ آب دهنش رو قورت داد. یکباره تمام شوقش برای اونجا بودن رو از دست داد. آهی کشید و از میز بلند شد . کیوهیون قرار نبود بیاد پس اونجا بودنش فایده ای نداشت .

به بهونه مهمون و هیچ حرف اضافه تری از بار بیرون زد. سونگمینی که با لبخند و ذوق زده وارد بار شده بود خیلی آروم و درگیر از بار بیرون اومد.

سوار ماشین شد و راه افتاد هنوز یه خیابون نگذشته بود که ایستاد . انگار تازه از شوک خارج شده باشه زمزمه کرد :کیوهیون و سوزی؟

آخه کی ؟ چه طوری این اتفاق افتاد؟ حتی توی خواب نمی دید کیوهیون با سوزی بخواد ازدواج کنه. همیشه کیوهیون رو کنار بورا تصور می کرد . اونم فقط یه عشق یکطرفه . حتی توی بدترین تصوراتش ازدواج کیوهیون نمی گنجید . اون فقط به عشق کیوهیون به بورا توجه داشت ولی حالا با این ازدواج …

ذهنش درگیر تر از این بود که بتونه رانندگی کنه با راننده پدرش تماس گرفت و توی ماشین منتظر شد .

می دونست برای افرادی مثل اون یا کیوهیون یه ازدواج موفق یعنی یه ازدواج سیاسی. بدون در نظر گرفتن عشق.

اما سوزی؟

” بورا گفت خواستگاری رسمی نیست پس شاید دارن اشتباه می کنن این فقط یه رفت و آمد عادیه “

داشت خودش رو گول می زد. خودش هم می فهمید داره بهونه می یاره . مگه جز بورا و سوزی کسی که مناسب ازدواج باشه پیدا میکرد ؟ حالا که بورا با کریس بود تنها گزینه ازدواج باقی مونده سوزی بود . مطئمنا خانواده کیوهیون به این فکر کرده بودند که سوزی تنها گزینه باقی مونده اس و خیلی زود اقدام کرده بود . ولی ” نه خانواده چو سوزی رو عروس مناسبی نمی دونن … اینا فقط یه ملاقات عادیه “

” خانواده چو بی دلیل کاری نمی کنن “

توی ذهنش با خودش بحث میکرد و این ذهنش رو از اطرافش پرت کرده بود . وقتی تاکسی کنار ماشینش ایستاد و راننده پدرش خودش رو به ماشین رسوند و به شیشه ضربه زد تازه سونگمین از فکر بیرون اومد . ازش خواست اونو به خونه ببره و خودش دوباره غرق تفکر شد.

” یعنی الان توی اون قرار شام چه خبره؟ “

دلش شدیدا می خواست اونجا باشه. کیوهیون رو نه کامل ولی می شناخت. اگه الان به جای سوزی ، بورا بود سونگمین می تونست قسم بخوره کاملا بحث ازدواج بود ولی درباره سوزی…

کیوهیون از سوزی خوشش نمی اومد. کیوهیون آدم پیچیده ای نبود . حداقل توی دید سونگمین نبود . رفتار و کارهاش از توی رفتارش مشخص بود . اگه از یکی خوشش نمی اومد کاری بهش نداشت و کیوهیون بیشتر وقتها به سوزی نگاه نمیکرد. پس چطور الان یکباره بحث ازدواج مطرح شده؟

” چون به نفع دو خانواده است “

سرش رو به شیشه تکیه داد و خنکیش رو حس کرد . نمی تونست باور کنه. چشمش رو بست و نفس عمیقی کشید ” کیوهیون آدم عاقلیه …. زیر بار ازدواج با دختری سطحی نگری مثل سوزی نمی ره “

وقتی به خونه رسید با سر درد شدید ناشی از فکر زیاد مواجه بود . ولی با دیدن شوهر خواهرش مسیرش رو به سالن کج کرد و خیلی محترمانه و رسمی با دامادشون احوال پرسی کرد و برای رعایت ادب و احترام با وجود سردرد کنارشون نشست. یه جمع خانوادگی بود و باید توش حاضر میشد .

پدرش و خواهرش شطرنج بازی می کردند و مادرش بحثی رو درباره برند جدید عطر با دامادش داشت. سونگمین کنار مادرش نشست. خیلی کم در حد احترام و ادب در بحث خانوادگی شرکت کرد.

تا اینکه صدای خوشحال سوهیون بلند شد: بازم من بردم پدر.

پدرش غرولندی کرد: اوف این دختر باید قهرمان شطرنج شه.

سوهیون لبخندی زد و سرش رو بلند کرد و با دیدن سونگمین تعجب کرد: اوه اومدی مگه نرفته بودی بیرون؟

_ فقط با بچه ها توی بار بودیم.

خیلی کوتاه توضیح داد . مادرش توجه اش جلب شد: اوه حتما خبری از سوزی و کیوهیون هم نبود ؟

می خواست بدونه اخباری که بهش رسیده درستن یا نه ؟ سوهیون با کنجکاوی پرسید: شما از کجا می دونید مادر ؟

_ مادر سوزی تماس گرفته بود و ازم آدرس آرایشگر جدیدم رو می خواست جوری که من فهمیدم قرار شام با خانواده چو دارند.

همسر سوهیون ، مینهو کسی بود که به حرف اومد: به نظر قرار شام عادی نمی یاد.

پدر زنش موافقت کرد: خانواده چو هیچ کاری رو بی علت نمی کنند.

  • گفتم که من تا جایی که فهمیدم ظاهرا قراره ازدواجی بین اون خانواده ها شکل بگیره.

پدرش گفت: جالبه وصلت با خانواده چو واقعا فرصت مناسبیه.

سونگمین ساکت و معذب به حرفها گوش می داد. حس بچه ای رو داشت که اگه کلامی حرف می زد تنبیه میشد . اگرچه قبلا خودش به این نتایج رسیده بود ولی ، نمی خواست باور کنه شنیدن این حرفها آزارش میده .

برای همین با بهونه سردرد از جمع معذرت خواهی کرد و اون جمع رو که با نهایت دقت درباره پیش آمدها احتمالی ازدواج حرف میزند ترک کرد. چرا این ازدواج که حتی قطعی هم نبود اینقدر جالب بود که همه درباره اش حرف بزنند ؟

وارد اتاقش شد و در رو محکم بست . لامپ رو خاموش کرد . کتش رو روی میز پرت کرد و روی تختش دراز کشیده بود. خسته بود ولی یه حسی مانع می شد بتونه با آرامش بخوابه و اون کیوهیون بود.

با کلافگی نشست ” اصلا به من چه با کی ازدواج می کنه من فقط می خوام بهم لبخند بزنه یکم صمیمی تر باشم “

انکار … دومین انکار .

با سر حرف خودش رو تایید کرد و با آرامش بیشتری دراز کشید.

با یادآوری اتفاق فرودگاه و لبخند کیوهیون بالاخره دوباره لبخند به لبش برگشت ” به زودی می ببینمش. تا وقتی بهم لبخند بزنه هیچ مشکلی نیست”

لبخند روی لبش دوباره پررنگ شد. ذهنش دوباره آزاد شد و با خیال پردازی هاش پر .

بقیه چیزها چه اهمیتی داشت تا وقتی لبخند کیوهیون رو داشت ؟

 



16 Responses

  1. ای بابا این بابای کیوهیون که منطقی جلوه کرده بود نمیفهمن که یوزی دختر مناسبی نیست ؟ شاید همه چی تقصیر مامان کیوهیون باشه و اون سوزی رو تایید کرده باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *