115 بازدید

AGREEMENT 05 فن فیکشن

 

عایا در جریان اپهای اخیر سونگمین میباشید؟

من وقت نکردم بذارم لابد دیدین همتون چه فاز جویری برداشته

به خصوص عروسک کیو ..خخخ

این هفته حسابی به جویرا حال داد

حالا ببینم کدوم مغز فندوقی میاد بگه سونگمین ناراحت میشه فقط ما کیومین دوست داریم

نه اگه جراتشو داره بیاد جلو تا اپای سونگمین و بکنم تو حلقششش

والا اعصاب نمیذارن که

عاقا خودش فنه درجه یکه کیومینه.. والا

پسره ومپایرو دلم میخواد درسته قورتش بدم

یه در صد فکرکنین جناب چو اجازه بدن

:///

بخونین این قسمتو

ذره ذره زجر کشتون میکنم خخخخ

 

 

 

 

 

قسمت پنجم

 

کیوهیون پسری بود که کاملا پایبند اصولش بود و یکی از اصولش هم قبول خواست والدینش بود ، برای همین به پیشنهاد والدینش احترام گذاشت . مادرش تصمیم گرفت چندین بار با خانواده سوزی دیدن کنه تا بتونه تصمیم درستی بگیره و هرچی این قرارها بیشتر پیش می رفت کیوهیون بیشتر قانع میشد سوزی به دردش نمی خوره.

از طرفی می دونست جز سوزی دختر مناسب دیگه ای برای ازدواج نمی تونه پیدا کنه که وضعیت خانوادگی مشابه ای داشته باشند و هم ازدواج باهاش سود آور باشه. همین کلافه اش می کرد. بین خواسته خودش و چیزی که درست بود گیر کرده بود . بین منافع خودش و منافع خانوادگیش .

 

توی دفترش نشسته بود و پرونده ای رو بررسی میکرد . ذهنش مشغول پیدا کردن راه حلی بود ولی هیچی به ذهنش نمی رسید .

ضربه ای به در خورد . آهی کشید و سرش رو بلند کرد . منشی وارد شد و بعد احترام کوتاهی که گذاشت زمزمه کرد : متاسفم آقای چو … کسی برای دیدنتون اومده .

_ کی هست؟

_ منم.

در باز شد و سوزی وارد دفترش شد. کیوهیون به رسم احترام بلند شد ولی از اینکه سوزی اونجا بود کمی متعجب شد و صد البته اینو دوست نداشت : خوش اومدی.

سوزی لبخندی زد . موهای بلندش رو با ناز پشت گوشش انداخت و روی صندلی نشست و پا روی پا انداخت. پاهای برهنه و خوش فرمش رو به نمایش گذاشت . لباس قرمز رنگش زیادی کوتاه بود و توی ذهن کیوهیون تصویر خوبی نداشت . کیوهیون آه بی صدایی کشید . سوزی بی توجه بهش به اطراف نگاه میکرد :

_ دفتر قشنگی داری کیوهیون.

_ ممنون.

خیلی سرد جواب داد .رو به منشی کرد و ازش خواست قهوه بیاره و خودش کنار سوزی نشست.

_ نمی خوای بپرسی من اینجا چیکار میکنم؟

_ مطمئنا دلیل مناسبی داری

لبخند گشادی زد . معلوم که داشت .

_ مادرم باهام تماس گرفت. با خانم چو توی مجتمع … هستند مادرت ازم خواست بیام دنبالت تا به دیدنشون بریم.

مادرش قبلا گفته بود امروز احتمالا ازش می خواهد به دیدنش بره ولی فکر نمی کرد مجبور باشه با سوزی بره . مادرش در نظر داشته تا زمانی رو به اون دو نفر بده که تنها باشن . دلیل اونجا بودن سوزی خیلی مشخص بود .

با سر تایید کرد: بسیار خوب. بریم.

بلند شد ولی سوزی همچنان نشسته بود.

_ نمی یای بریم؟

سوزی همچنان بی توجه به اطراف نگاهی انداخت : عجله ای نیست بزار قهوه رو بخوریم می ریم.

کیوهیون خیلی خودش رو کنترل کرد تا به سوزی چشم غره نره. دوباره سر جاش نشست و دست به سینه به سوزی زل زد. سوزی هیچ مشکل با نگاه خیره کیوهیون نداشت توی افکار خودش نگاه کیوهیون رو خودش ستایش گر می دید.

منشی وارد شد و قهوه ها رو روی میز گذاشت.

سوزی قهوه رو برداشت و جلوی دماغش گرفت وقتی بوی قهوه رو استشمام کرد صورتش رو جمع کرد : نظرم عوض شد الان قهوه نمی خورم.

و خیلی آروم از جا بلند شد.

” نمی تونم تحملش کنم “

فکری که از ذهن کیوهیون گذشت. از جاش بلند شد و به سمت سوزی رفت. در رو برای سوزی که منتظر بود باز کرد و سوزی از دفتر خارج شد و با هم به سمت ماشین کیوهیون رفتند. توی شرکت همه با تعجب صحبت میکردند و پچ پچ هایی به گوش می رسید که خیلی زود تبدیل به شایعه می شد .

توی راه با سکوت رانندگی می کرد. فقط امیدوار بود به طریقی این ازدواج سر نگیره تحمل سوزی رو حتی برای چند ساعت نداشت نمی دونست در آینده چطور باید تمام مدت تحملش کنه. خیلی براش سخت بود. پوفی کرد.

_ چیزی شده کیوهیون؟

صاف نشست و فرمون رو محکم تر گرفت.

_ چیزی نیست یه مسئله کاری ذهنم رو درگیر کرده.

سوزی آینه کوچکی از تو کیفش در آورد و شروع به پر رنگ کردن رژش کرد.

_ تو خیلی کار می کنی کیوهیون

_ خوب این وظیفه منه.

سوزی سری تکون داد: درسته. ولی به نظرم وقتی ازدواج کنی باید وقت خالی بیشتری برای همسرت بزاری.

اخمی کرد . سوزی داشت غیر مستقیم انتظاراتش رو از همسر آینده اش بیان میکرد .

  • همسرم .

زیر لب زمزمه کرد . سوزی این رو به پای آمادگی برای ادامه بحث گذاشت : درسته بعد از ازدواج تو باید بیشتر به همسرت توجه کنی. پدرم همیشه میگه خواسته های مادرم رو به هر چیزی اولویت میده .

کیوهیون دیگه چیزی نگفت .براش سخت بود حرفهای سوزی رو تحمل کنه نه اینکه سوزی دختر بدی باشه مسلما سوزی بهترین گزینه ازدواج برای خیلی ها بود ولی برای کیوهیون نه.

سوزی دختر بازیگوشی بود و آرمان های زندگیش با کیوهیون متفاوت بود. پدرش همیشه می گفت نیمی از موفقیتش رو بخاطر همسرش داره. برای همین ازدواج برای کیوهیون مهم بود. می خواست همسری مثل مادرش داشته باشه کسی که بتونه در آینده پا به پای کیوهیون تلاش کنه.

نیم نگاهی به سوزی که داشت با موبایلش کار می کرد انداخت: قطعا اون نیست.

بالاخره به مرکز خرید رسیدند و مورد استقبال مادرش و مادر سوزی قرار گرفتند.

مادر سوزی زن زیبایی بود و مسلما تمام زیبایی سوزی بخاطر مادرش بود. اگه سوزی از نظر اخلاق کمی شبیه مادرش بود کیوهیون لحظه ای برای این ازدواج تردید نمی کرد. مهربونی و متانت خانم بائه دوست داشتنی بود . چی میشد سوزی مثل مادرش می بود ؟

_ اوه کیوهیون پسرم خوشم اومدی

تعظیم کوتاهی کرد: از دیدنتون خوشحالم.

زن لبخندی زد .آرزو داشت کیوهیون دامادش باشه. کیوهیون همون پسری بود که همیشخ ارزوی داشتنش رو داشت .

کیوهیون هم به مادرش احترام گذاشت: سلام مادر.

زن لبخندی به پسرش زد: روز بخیر پسرم متأسفم که مجبور شدی بیای اینجا.

لبخندی زد : باید برای مادرم وقت بزارم.

لبخند شیرینی روی لبهای مادرش نقش بست. خانم چو عاشق پسرش بود. حاضر بود از تمام زندگیش برای پسرش بگذره. کیوهیون به هیچ وجه شبیه بچه های لوس پولداری که می شناخت نبود خیلی بزرگ و مردانه رفتار می کرد و همین باعث میشه مادرش بخواد بهترین آینده رو نصیب پسرش کنه. نگاهی به سوزی کرد. می دونست این دختر مناسب ازدواج با پسرش نیست.

اون دنبال کسی بود که برای بقیه زندگی کیوهیون کنارش احساس آرامش کنه و مطمئن بود اون شخص سوزی نیست.

لبخندی به پسرش زد و بازوش رو لمس کرد.

_ خوب پسرم نمی خواد برام یه کفش انتخاب کنه.

کیوهیون دست مادرش رو گرفت و دور بازوش حلقه کرد: البته خانم زیبا.

کمی از خانواده سوزی فاصله گرفتند و بالاخره کیوهیون به حرف اومد: نظرتون چیه مادر؟

_ خیلی فکر کردم کیوهیون اون دختر واقعا به درد تو نمی خوره. اون بالغ نیست. آمادگی نداره تغییر نقش بده. اون تمام این سالها به عنوان شاهزاده بی قید و راحت زندگی کرده فکر نمی کنم الان بتونه نقش یه ملکه رو بر عهده بگیره. زیادی خامه.

خوشحال بود که مادرش باهاش هم عقیده بود.

_ ولی کیوهیون…

چشمش لحظه ای کوتاه بسته شد وقتی آخر حرف رو شنید . خودش هم می دونست ولی این وسط هست .

_ می دونم مادر پیوند دو خانواده برای ما خیلی خوبه.

_ من واقعا نمی دونم چی باید بگم. خوب شاید به مرور زمان سوزی بتونه بهتر بشه و همسری بشه که مناسب باشه.

سری تکون داد و یه جفت کفش مشکی مجلل رو برداشت و به فروشنده رو کرد: این رو می بریم.

مادرش به کفش سلیقه پسرش خیره شد. فروشنده کفش رو گرفت و دور شد. کیوهیون به سمت مادرش برگشت: من می دونم این شراکت چه اهمیتی برای شرکت داره.

مکث کرد و حرفی که بر خلاف خواسته اش بود رو به زبون آورد: فکر کنم شب توی خونه در مورد جزئیات حرف بزنیم.

فروشنده با وسیله خریداری شده برگشت. کیوهیون جعبه رو از زن گرفت و به سمت مادرش گرفت: برای شما.

زن لبخند تلخی زد و با حسرت به پسرش که به سمت سوزی و مادرش می رفت نگاه می کرد. کاش راه حلی بود.

خودش رو به سوزی و مادرش رسوند. خودش موافقت کرده بود. اگه می گفت نه مسلما نه مادرش نه پدر حرفی نداشتند این خودش بود که راضی به این ازدواج شده بود اما حتی اینم از حال بدی که داشت کم نمیکرد.

وقتی به اونها رسید سوزی سمتش رفت: کیوهیون الان بورا بهم زنگ زد همه توی کلاب جمع شدند ، بریم؟

ذهنش حسابی درگیر بود. نمی خواست جایی بره

_ ولی الان با بزرگ ترها هستیم.

مادر سوزی لبخند زد: اوه فکر ما نباشید برید خوش بگذرونید.

دیگه جای اعتراضی نبود. پس بی هیچ مخالفتی خداحافظی کرد و همراه سوزی به سمت کلاب رفتند.

توی ماشین ساکت بود. در واقع خیلی سریع از تصمیمش پشیمون بود. باید چکار می کرد .

  • بورا

با صدای سوزی از فکر بیرون اومد و خیلی نامحسوس تمام توجهش سمت مکالمه تلفنی سوزی با بورا رفت .

  • گفتی شما کدوم بار هستید ؟
  • .
  • آها همون بار همیشگی .
  • .
  • آره با کیوهیونم باهم می یایم .

پوزخندی زد . تمام هدف این مکالمه پشتش مشخص بود و گرنه حتی کیوهیون هم بدون پرسیدن می دونست بچه ها کجا جمع شدند . سوزی صرفا میخواست جوری به بقیه بگه با کیوهیون می یاد . یه اعلام مالکیت احمقانه .

 

تماس رو با سوزی قطع کرد و به سمت بقیه برگشت : سوزی با کیوهیون دارن می یان .

سونگمین که تا اون لحظه آروم نشسته بود تمرکزش رو روی بورا گذاشت و با شنیدن این حرف ته دلش یه جوری شد . کیوهیون چرا با سوزی می اومد ؟

” نکنه جدی شده باشه ؟”

سوالی که جرات نداشت بپرسه رو تمین پرسید : باهم می یان چرا ؟

بورا لبخند زد و کنار کریس نشست : خوب ظاهرا شایعاتی که این چند وقت شنیدیم درست بوده .

چانگمین با تعجب دست از دید زدن برداشت : چه شایعاتی ؟

به جای بورا کریس توضیح داد : خانواده کیوهیون از سوزی خواستگاری کردند .

همه با تعجب سری تکون دادند . سونگمین حس بدی داشت پس اروم گفت : خواستگاری نکردند فقط چند وقته رفت و آمد خانواده هاشون زیاد شده .

تمین جواب داد : خوب این همون معنی رو میده .

بورا مخالفت کرد : سونگمین درست میگه شاید این فقط دیدارهای خانوادگی باشه .

کریس دستی توی موهای بورا کشید : بی خیال بورا همه ما میدونیم خانواده کیوهیون این ازدواج رو میخواد کی بهتر از خانواده سوزی برای ادغام با خانواده چو و شرکتش ؟

چانگمین هم تایید کرد : درسته این ازدواج واقعا به نفع هردو خانواده است .

سونگمین اما دیگه به بقیه مکالمه اونها گوش نداد گرچه قبلا با خودش فکر میکرد این چیزها مهم نیست ولی الان منکر نمیشد داشت کمی اذیت میشد شد .

سرش رو تکون داد تا از شر افکار احمقانه اش خلاص شه و به چیز جدید و خوشایند تری فکر کنه .

“کیوهیون داره می یاد .”

با فکر اینکه بالاخره بعد از یه هفته کیوهیون رو میدید لبخندی روی لبش شکل گرفت . وقتی میدیدش چطور رفتار میکرد . میدونست مدتیه کیوهیون بیشتر بهش توجه میکنه . پس با فکر لبخندی که چند دقیقه دیگه کیوهیون بهش میزد کمی بی قرار شد . دیگه چیزی مهم نبود جز لبخندی که چند دقیقه دیگه نصیبش میشد .

به بار رسیدن و پیاده شدند . همراه هم وارد شدند . اومدن به بار کاملا پیشنهاد بدی بود . کیوهیون روی مود خوبی نبود و این موسیقی و سر و صدا داشت روی اعصابش تاثیر می ذاشت . اگرچه همه اش بهونه بود کیوهیون فقط از یه چیز ناراحت بود ، ازدواج با سوزی و نمیتونست کاریش کنه و این به شدت کلافه و عصبیش میکرد .

تمام مدت نگاهش روی ورودی بود تا ورود کیوهیون رو متوجه شه و وقتی داخل شدنش رو دید نمیتونست خوشحالیش رو کنترل کنه. بالاخره به سمت اونها اومدند . کیوهیون مثل همیشه به بقیه سلام کرد و به سمت صندلی رفت . سونگمین تمام توانش رو جمع کرد و آروم زمزمه کرد : سلام .

بی هیچ حرفی سمت قسمت وی ای پی بار رفتند . سوزی سریع سمت بورا رفت . کیوهیون همچنان اخم کرده وارد شد سلام سردی به بقیه کرد و بعد متوجه صدای ارومی شد : سلام .

برگشت و با چهره سونگمین رو به رو شد . شاید هروقت دیگه ای بود لبخند میزد ولی الان حتی حوصله خودش رو نداشت تمام ذهنش درگیر یه راه حل بود .

پس خیلی سرد جواب داد : سلام .

و نشست و لیوان مشروبی رو برای خودش ریخت و شروع به نوشیدن کرد .

سردی جواب کیوهیون بدنش رو لرزوند . چرا اینقدر سرد حواب داد ؟ برگشت و نیم نگاهی به کیوهیون کرد . هیچ چیزی از صورتش مشخص نیود . ناخواسته اخم کرد .

روی صندلی نشست و با اخم به کیوهیون خیره بود .

” چرا اینطوری رفتار کرد ؟”

از خودش پرسید . شاید اتفاقی افتاده باشه ؟ نگاهش دنبال سوزی گشت و اون رو بین جمعیت در حال رقص پیدا کرد .

“اونها باهم اومدند یعنی قراره باهم ازدواج کنند ؟”

دوباره به کیوهیون خیره شد . حس بدی داشت. اونقدر تغییر رفتار کیوهیون براش شیرین بود که الان واقعا از این رفتار کیوهیون ناراحت شده بود .

سومین لیوان مشروبش رو خورد که سوزی سمتش اومد : باهام برقص .

نگاهش رو بالا اورد . لحنش نه خواهش بود نه درخواست . یه دستور بیشتر بهش میخورد . سوزی جوری بزرگ نشده بود که برای چیزی که بخواد درخواست کنه .

اولش خواست مخالفت کنه ولی خودش بهتر از همه میدونست از الان باید با سوزی رفتارش رو عوض میکرد .پس لیوانش رو سر کشید و از جا بلند شد . کتش رو دراورد و روی صندلی انداخت و به سمت جایی که بقیه می رقصیدند رفت . سوزی با لبخند پرغروری دنبالش رفت . رقصیدن با چو کیوهیون حتی برای کسی مثل سوزی هم افتخار بود .

داشت به دلیل حال بهم ریخته کیوهیون فکر میکرد که سوزی برگشت و از کیوهیون خواست باهاش برقصه . دست از فکر کردن برداشت و به اونها خیره شد .امیدوار بود کیوهیون رد کنه ولی برعکس شد . به رفتن کیوهیون خیره شد وقتی حلقه شدن دست کیوهیون رو دور کمر سوزی دید تمام افکار قبلیش به هم ریخت . نه قطعا نمی تونست فقط به لبخند زدن کیوهیون دل خوش کنه .

قبلا فکر میکرد ازدواج کیوهیون مطلقا بهش مربوط نیست ولی این حس تلخ توی قلبش چیز بیشتری رو میگفت . سونگمین میتونست هرچقدر دلش میخواد انکار کنه به کیوهیون علاقه مند شده و پیش خودش به دوستی ساده با کیوهیون راضی باشه ولی قلب ها همیشه چیز بیشتری میخواند.

نگاهش رو از صحنه رو به روش گرفت تا شاید تلخی توی وجودش رو از بین ببره ولی داشت کی رو گول میزد . با تمام وجود از این شرایط متنفر بود . بین اون شلوغی و سر و صدا سونگمین فقط به یه چیز فکر میکرد . روزی که کیوهیون و سوزی اینجا به عنوان زن و شوهر حاضر شن .

با تصور سوزی و کیوهیون توی مراسم ازدواج ناخواسته از جا بلند شد .

تمین که کنارش نشسته بود با تعحب بهش خیره شد : چی شده سونگمین ؟

تازه به خودش اومد . اونقدر افکارش آزارش داده بودند که فقط میخواست از اینجا فرار کنه نیم نگاهی به کیوهیون و سوزی که همچنان می رقصیدند داد و بعد به در خروج . حس کرد به هوای تازه نیاز داره .

  • برمیگردم خونه .

و بی توجه به تمین به سمت خروجی رفت حتی تا آخرین لحظه نگاهی به اون دور نفر نکرد . وقتی هوای تازه بهش رسید بغض به گلوش چنگ زد .چرا اینقدر بهم ریخته بود . چرا اینقدر احمقانه بیرون زده بود ؟

به در بار نگاهی انداخت : دارم دیوونه میشم . داری باهام چیکار می کنی کیوهیون این احساسات اشتباهه .

لبش رو گزید و به سمت ماشینش رفت به اندازه کافی امشب بیرون مونده بود .

 



14 Responses

  1. وای خدا سوزی خیلی رو اعصابه
    مین هم که بدجور عاشقه از دست رفت
    ولی من بازم درک نمیکنم یهعی انقدر خونواده پولدار که دختر مجرد هم داشته باشن کمه که الان تنها و تنها و تنها گزینه سوزیه ?????? وای خدا چقدر نچسبه این دختر ! اصلا چرا بین خانواده های پولداری که پسرای مجرد دارن نمیگردن ؟ ?????????

  2. اقا این رفتار کیوهیون دارهرمنو میکشه حالا مینی جای خود دارد….اه اه سوزی حالم رو بهم زد…..یاااااا…کاش با مینی میرقصید…

  3. سلامی دوباره
    اقا حرفموپس میگیرم خونواده چو زورگونیستن خخخخ اشتب فهمیدم
    خیلی خوب برخورد میکنن باکیو این طرز رفتارو دوس دارم خب هرکس دیگه ایم جای پدرمادر کیوبودن هم ی همچین رفتاری داشتن مسلما ی همچین پسری ارزوی هرکسیه خخخ
    ولی من مرگ کیومینشم خو*_*خیلی خوبه^_^
    مراقبتای کیو ازمین اون قرصه واییییی ذوق کردم انقده ک نگو اون لبخنداش ب مین دیدن عروسک بازیش خخخ چمدون گرفتنش وای وای اصن دلم خواست خو-_-
    این سوزی چی میگه این وسط اخه بیا برواونور عههه اخه تو کجا کیو کجا ایشش بدم میاد ازاین دخترای خودبین اون تلفنش ب بورا خو تو زنگ نمیزدیم موقع رفتن همه میدیدن باهمین چ کاریه زنگ بزنی اخه-_-
    اصن مین ب این خوبی ب این خوشگلی ب این باوقاری و متانت کلیم با کیو مچه برو مینوبگیر عاشقتم ک هس دیه هیچی وای وای چ شود خخخخ چ میبرم میدوزم واس خودم خخخخ
    مرسیییی مانی جونم خسته نباشی عیدتم پیش پیش مبارک:¤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *