103 بازدید

فن فیکشن AGREEMENT 07

سسسسسسسلااااااااام سیزده خوش گذششششششت؟؟؟؟ bye

خخخخ خوب سر منو با تبر نزنین حالا

برید بخونید این قسمت ماجرا رو میشه laugh
سونگمینم یکم دوست ندیده اس laugh1

 

 

 

 

قسمت هفتم

 

خیلی زود سونگمین فهمید حق با کیوهیونه . جهنم کلمه درستی از توصیف جایی بود که اومده بودند .

کیوهیون به اندازه تمام عمرش توی اون مجلس دیده بود که دیگه هرگز نخواد پاش رو اونجا نزاره . حتی دلیلش برای اومدن رو به کل فراموش کرده بود و فقط حواسش به سونگمین بود که با ترس بهش چسبیده بود .

وقتی رئیس کیم جلوی همه دستور داد دختری که همراهش بود رو لخت کنن جهنم شروع شد .

افرادی که دور هم داشتند مواد مصرف میکردند . میزهای قماری که روی جون و زندگی آدم ها بود . دختر و پسرهایی که اون وسط دستمالی میشدند .

دختری که روی زمین چهار دست و پا روی زمین بود و چند نفری که با شدت با شلاق میزدنش و لذت می بردند . مازوخیسم های دیوونه .

با صدای ناله بلند پسری توجهش به سمتی جلب شد . همون پسری که چند دقیقه قبل سونگمین رو گرفته بود با بی شرمی تمام داشت با یه پسر دیگه وسط جمعیت رابطه برقرار میکرد . سونگمین با دیدن چهره درد کشیده اون پسر ترسیده به کیوهیون نزدیک شد .

کیوهیون با دیدن چشمک مایک حس خطر کرد و دستش رو دور کمر سونگمین انداخت و اون رو به خودش نزدیک کرد و قدمهاش رو به سمت گوشه خالی کج کرد .

سونگمین به وضوح رنگش پریده بود . سعی کرد جوری حواس سونگمین رو پرت کنه .

  • نمی دونستی اینجا چطور جایه ؟

نگاهش رو به سختی از اون جهنم گرفت و به کیوهیون خیره شد . با سر رد کرد : فکر کردم یه مهمونی ساده است .

لبخندی به سادگی سونگمین زد . یکباره یاد سونگمین مست اون شب افتاد . سونگمین ترسیده هم به همون اندازه جالب بود .

  • آقای چو ؟

با صدای مردی ناخواسته ترسید و پشت کیوهیون مخفی شد. با ترسیدن سونگمین کمی لبخند زد . سونگمین یه ترسوی واقعی بود که به شدت اون رو یاد کوالا می انداخت .

به سمت مرد برگشت با دیدن چهره جدی و شرقیش اخم کرد : خودم هستم .

  • رئیس میخوان شما رو ببیند .
  • رئیس ؟
  • اقای اسمیت .

تعجب کرد. صدای آرومی از پشت سرش شنید : اون مرده هم به من همین رو گفت .

با این حرف اخم کرد و به مرد خیره شد : قبلا به این بهونه خفت شدم . متاسفم نمیتونم بهتون اعتماد کنم .

مرد لحظه ای بهش خیره شد و بعد بی هیچ حرفی راهش رو کشید و ازش دور شد .

با دور شدنش سونگمین از پشت کیوهیون در اومد : نمی شه از اینجا بریم ؟

کیوهیون به ساعت اشاره کرد : تا قبل از ساعت دوازده نمی زارن کسی بره . باید نیم ساعت صبر کنیم .

لبش رو گزید . حالا علاوه بر خودش نگران کیوهیون هم شده بود. شاید باید این نیم ساعت همین جا مخفی میشدن .

  • چیزی میخوری ؟

به کیوهیون که داشت به سمت میز خوراکی ها اشاره میکرد نگاه کرد . با دیدن اون غذاهای خوشمزه کمی مکث کرد . طبق عادت بچگیش لبش رو با زبونش خیس کرد. وقتی گرسنه اش بود این کار رو میکرد .

ولی به خودش اومد و با دیدن اطرافش پشیمون شد و سرش رو به نشونه رد تکون داد .

حرکات سونگمین رو زیر نظر گرفت . اگه هرجایی جز اینجا بود میخندید . سونگمین واقعا بامزه بود .

بازوش رو حلقه کرد و رو به سونگمین گرفت : هی من اینجام .

مثل برق وصل کردن به بدنش بود . کیوهیون با لبخند بازوش رو سمتش گرفته بود و بهش میگفت اونجاست .

از کی بهشت وسط جهنم جا گرفته بود ؟ حس شیرینی که امشب گه گاهی به قلبش تزریق میشد وادارش کرد برخلاف ترسش آرزو کنه این نیم ساعت بیشتر طول بکشه تا بتونه به اندازه کافی از وجود کیوهیون کنارش احساس ارامش کنه .

حلو رفت و بازوی کیوهیون رو با دستش لمس کرد . حتی یه تماس مستقیم نبود ولی برای اتیش کشیدن سونگمین کافی بود . بعد امشب سونگمین چطور میخواست عشقش رو به کیوهیون انکار کنه ؟

وقتی سونگمین بازوش رو گرفت یه حس مبهم تمام وجودش رو پر کرد . یه حس مثل محافظت . میخواست از سونگمین مراقبت کنه . یه حس شدید برای اینکه سونگمین رو از همه چیز نجات بده انگار … انگار که قهرمان شده بود و تنها ماموریتش نجات سونگمین از این جهنم بود . به سمت میز غذا رفت . بشقابی برداشت و دست سونگمین داد . خودش هم برداشت و سونگمین رو کمی جلو کشید و خودش پشت سرش قرار گرفت . مثل یه محافظ بین سونگمین و دنیای کثیف پشتش شد .

واو سونگمین نمیدونست میتونه از این بیشتر شیفته اخلاق کیوهیون بشه . جوری که کیوهیون ازش مراقبت میکرد فقط باعث میشد سونگمین عمیق و عمیق تر سقوط کنه .

 

  • آقایون .

 

با صدای مرد انگلیس زبونی سریع برگشت و سونگمین رو پشت سرش قرار داد . با دیدن مرد پشت سرش با تعجب گاردش رو پایین اورد . سونگمین هم که متوجه شد از پشت کیوهیون کمی عقب اومد تا ببینه کی پشت سرشون ایستاده . با دیدن هنری اسمیت هردو جا خوردند .

 

پشت سرش همون مردی بود که دفعه قبل کیوهیون ردش کرده بود .

 

  • فکر کنم به من بتونید اطمینان کنید اقایون لطفا دنبالم بیایید .

و راه افتاد . کیوهیون نیم نگاهی به سونگمین کرد و وقتی تاییدش رو دید پشت سرش راه افتادند . هنوز سونگمین بازوش رو نگه داشته بود و نزدیکش راه میرفت .. دستش رو دوباره دور کمر سونگمین حلقه کرد و به خودش نزدیک ترش کرد . بعد از چیزهایی که دیده بود نمی تونست حتی به خود اسمیت اطمینان کنه .

اسمیت وارد اتاقی شد و دو مردی که به نظر بادیگاردش بودند پشت در موندن . سونگمین و کیوهیون به اجبار وارد شدند . اتاق بزرگی بود که دور تا دورش ردیف های بلند کتاب به چشم می خورد . مبل های بزرگی مشکی رنگی در مرکز اتاق چیده شدند . مرد به سمت مبل رفت و نشست و اون دو رو به نشستن دعوت کرد .

  • از دیدنتون خوشحالم اقایون.

اگه قبل بود کیوهیون هم متقابلا از خوشحالیش می گفت ولی با چیزهایی که دیده بود هیچ جایی برای ابراز خوشحالی نمونده بود .

  • متاسفم آقای اسمیت ولی من از اومدن به این مهمونی پشیمون شدم .

هنری خندید : جالبه و شما چی آقای لی ؟

سونگمین سری تکون داد : با نظر کیوهیون موافقم .

هنری شونه ای بالا انداخت و شروع به ریختن سه لیوان مشروب کرد : حیف شد من مدتهاست شرکت شما دو نفر رو زیر نظر گرفتم .

کیوهیون نیم نگاهی به سونگمین کرد . سونگمین با سر تایید کرد و این اجازه رو به کیوهیون داد تا جای اون هم صحبت کنه .

  • برای همین ما رو دعوت کردید ؟
  • شما دو نفر وارث بزرگترین شرکت های کره ای هستید . فکر کنم این برای دعوت شما به این مهمونی کافیه .

کیوهیون با سر تایید کرد : درسته .

هنری لبخندی زد : ازت خوشم می یاد کیوهیون . دقیقا همونطوری هستی که شنیدم . به چیزی اطمینان نمیکنی .

-من قبل از شروع مهمونی علاقه مند بودم که از شما برای یه سرمایه گذاری درخواست کنم ولی با دیدن این چیزهایی که دیدم …

مرد لبخندی زد و به سونگمین اشاره کرد : منظورت اتفاقیه که برای دوستت افتاد . من شاهد همه چیز بودم . به مایک حق بده دوستت زیادی خوردنیه .

سونگمین اخمی کرد و جلو کشید. بودن کیوهیون کنارش کمی بهش قوت قلب میداد و دو به یک بودنشون باعث شد ترس کم شه : درست صحبت کنید .

مرد لبخندی زد : لی سونگمین . قدرت پیشش بینی تو توی دنیا سهام حتی منو هم شگفت زده میکنه .

اخم روی صورت هر دو پسر نشون از نارضایتی اونها داشت . این چیزی نبود که هنری اسمیت بخواد . بنابراین سرفه ای کرد .

  • خیلی خوب بزارید من دلیل واقعی که شما رو به این مهمونی دعوت کردم رو بگم .

اخم روی صورتشون باز شد و به اسمیت نگاه کردند .

از جاش بلند شد و برگه های روی میزش برداشت و دست کیوهیون و سونگمین داد .

شروع به خوندن برگه کردند . حتی کیوهیون هم شگفت زده شد. اون برگه سند همکاری شرکت اسمیت بود . مبلغ سرمایه گذاری و پروژه های مشترک رویایی به نظر می رسید .

هر دو با تعجب به هم و بعد به اسمیت خیره شدند .

سونگمین پرسید : این قرارداد همکاری دوطرفه با چه شرکتیه ؟

  • خیلی صادقانه حرف میزنم . دلیل دعوت شما دو نفر این قرارداد بود . من قصد داشتم امشب بین شما دو نفر یکی رو انتخاب کنم و روی اون سرمایه گذاری کنم. برای همین کتی رو سراغ کیوهیون فرستادم و مایک رو سراغ سونگمین .

لیوان مشروبش رو مزه مزه کرد : اگرچه مایک جوری جذب تو شد سونگمین که ماموریتش یادش رفت .

سرش رو تکون داد : بگذریم . حتی لازم به توضیح نیست این قرارداد چقدر میتونه شرکت های شما رو زیر و رو کنه .

نه کیوهیون و نه سونگمین منکر نمی شدند . این قرارداد حتی برای شرکتهایی بزرگی مثل چو و لی بزرگ و دست نیافتنی بود .

هنری توی سکوت به چهره اونها خیره شد . برای چیزی که می خواست باید اونها رو ترغیب و تشنه به این کار میکرد .

  • اگرچه این نسخه اولیه پیشنهاد بود . مطمئن بودم سر میز مذاکره میتونم موارد بیشتری رو برای سرمایه گذاری پیدا کنم و همکاری طولانی تری رو داشته باشیم .

کیوهیون بالاخره به حرف اومد . این قرار داد چیزی بود که اون رو از ازدواج با سوزی نجات میداد : و انتخاب شما چیه ؟

هنری اسمیت نیشخندی زد : تصمیم گرفتم روی دوتا شرکت سرمایه گذاری کنم . وقتی شما رو باهم دیدم این ایده به ذهنم رسید .

سونگمین با تردید پرسید : یعنی میخواین به یه اندازه روی دو شرکت سرمایه گذاری کنید و یا این مبلغ رو بین دو شرکت نصف کنید .

مرد لبخندی زد : هیچ کدوم تو فکر دادن یه پیشنهاد عالی برای شما بودم .

کیوهیون میخواست به هر طریقی این سرمایه گذاری رو داشته باشه .

  • و پیشنهادتون چیه ؟
  • من قصد ندارم روی دوتا شرکت سرمایه گذاری کنم . اینطوری کارها سخت میشه و از طرفی نمی تونم بی خیال پتانسیل های شرکت های شما بشم پس …

نفس عمیقی کشید : میخوام روی یه شرکت سرمایه گذاری کنم . شرکت ادغام شده چو و لی .

سونگمین پرسید : چطور ادغامی مد نظرتونه ؟

هنری لبخندی زد : کاملا مشخصه دوتا شرکت بزرگ فقط با یه پیوند عمیق با هم مشارکت می کنن .

سونگمین شوکه شد . منظور هنری اسمیت رو فهمیده بود .

کیوهیون اما بدون متوجه شدن منظور واقعی گفت : ولی نه من و نه سونگمین خواهر نداریم که بتونه تن به این ازدواج بده .

نیشخندی روی لبهای اسمیت نقش بست .

  • به نظر هم همین الان شما دو نفر بیشتر از هرکس دیگه ای به هم می یاین .

سونگمین خجالتش رو بین سرفه ای پنهون کرد و کیوهیون از تعجب تقریبا نفسش حبس شد .

  • ای…این …

با دست به خودش و سونگمین اشاره کرد : ما باید با هم ازدواج کنیم ؟

سونگمین لبش رو گزید و به حرف اومد : این غیر ممکنه اقای اسمیت من و کیوهیون هر دو مردیم .

  • هی دست بردار سونگمین ما توی قرن ۲۱ هستیم . میدونی چند نفر گی بودنشون رو اعلام کردند ؟ میخوای برات اسم ببرم ؟

با انگشت شروع به شماردن کرد : امینم ، ریکی مارتین . مت بومر ، نیل پاتریک هریس ، مت دالاس و تر…

سونگمین توی حرفش پرید و محکم گفت : ما گی نیستیم آقا .

و بعد آرومتر ادامه داد : و کیوهیون قراره به زودی ازدواج کنه .

کیوهیون با تعجب به سونگمین خیره شد اونم از جریان سوزی خبر داشت ؟

  • منظورت دختر خانواده بائه است ؟

شونه ای بالا انداخت : این پیشنهاد من برای شماست مجبور به قبولش نیستید . من فقط پیشنهاد دادم .

از جاش بلند شد : صحبت با شما برام جالب بود .من تا ده روز دیگه میرم امریکا تا اون موقع رو پیشنهادم فکر کنید .

سونگمین و کیوهیون هردو گیج از اتفاقات از جاشون بلند شدن و بعد از احترام به سمت در رفتند که هنری مانعشون شد : یادم رفت اینو بپرسم . چندتا از زیر مجموعه های من روی شرکت های شما سرمایه گذاری کردند ؟

سونگمین و کیوهیون خیلی راحت متوجه تهدید پشت این حرف شدند . پس بدون اینکه جوابی به اسمیت بدهند از اتاق خارج شدند . با دیدن مایک پشت در کیوهیون سریع سمت سونگمین رفت و دستش رو دور کمرش انداخت و به سرعت از اونجا بیرون اومدند .وقتی از اون خونه جهنمی بیرون اومدند سونگمین اولین نفر به حرف اومد : لعنتی دیگه هیچ وقت اینجا نمی یام .

کیوهیون هم با سر تایید کرد . خدمتکار چند دقیقه بعد ماشین کیوهیون رو اورد . کیوهیون خواست سوار شه که نگاهش به سونگمین افتاد که درگیر گوشیش بود .

  • چیزی شده سونگمین ؟

با سر رد کرد : فقط این راننده احمق جواب نمیده .

کیوهیون اطراف رو نگاه کرد . چند نفر از راننده ها مست دور هم می نوشیدند .

  • به نظرم باید مست کرده باشه .

سونگمین مسیر کیوهیون رو دنبال کرد . با دیدن اوضاع پوفی کرد . و سعی کرد شماره راننده دیگه اش رو بگیره .

  • هی بی خیال اونها بیا من می رسونمت .

انگار یکی رو سونگمین آب یخ ریخت . توی دلش خالی شد : چی ؟

  • بیا زودتر از این دیوونه خونه بریم .

سوار شد و در رو برای سونگمین باز کرد : سوار شو .

سونگمین اولین قدم رو با تردید اینکه خوابه برداشت و بعد وقتی دید واقعیه سریع سوار شد .

کمربندش رو بست و ماشین رو به حرکت در اورد. هر دو ساکت بودند . اگرچه پیشنهاد اسمیت به نظر محال بود ولی هر دو به پیشنهاد اسمیت فکر میکردند . قابل انکار نبود اون پیشنهاد هرکسی رو وسوسه میکرد .

بالاخره سونگمین به حرف اومد : اسمیت این اواخر سهام تعداد زیادی شرکت اسلحه و معدن رو خریده .

کیوهیون سری تکون داد :شنیدم . ولی به نظرم کار اشتباهی کرده . اون همه شرکت اسلحه به چه دردش میخوره ؟

سونگمین مخالفت کرد : به زودی توی آسیا غربی جنگ میشه . اون وقت کسی مثل اسمیت بیشترین سود رو می بره .

کیوهیون با تعجب به سونگمین نیم نگاهی کرد : چطور میگی جنگ میشه ؟ هیچ خبری مبنی بر جنگ نیست .

  • اوضاع کشورهایی عربی خوب نیست . مطمئن باش به زودی جنگ های سختی شروع میشه .

کیوهیون سری تکون داد . در واقع خیلی وقتها درباره پیش بینی های سونگمین شنیده بود ولی هرگز از نزدیک ندیده بود .

اینبار کیوهیون سر صحبت رو باز کرد : پس … به نظرت اسمیت قراره قوی تر از این بشه ؟

سونگمین سری تکون داد : اگه جنگ اتفاق بیافته با فروش اسلحه هاش سرمایه اش بیشتر از ۳۰ درصد اضافه میشه .

  • واو این عالیه … ام پس خوش به حال شرکتی که روش سرمایه گذاری کنه .

سونگمین لبش رو گزید . سکوتی تا رسیدن بینشون بود اما هردو فکرشون پیش دستاورد های احتمالی این سرمایه گذاری بود .

  • رسیدیم .

جلوی عمارت لی نگه داشته بود . هر دو پیاده شدند . سونگمین احترام گذاشت : بابت امروز ممنونم کیوهیون . خیلی بهم کمک کردی .

کیوهیون لبخندی رو زد که سونگمین دیوونه وار می پرسیدش .

  • هی کاری نکردم . در ضمن یه بار تو جونم رو نجات دادی . از اینا گذشته ما دوتا دوستیم .

دستی روی شونه سونگمین فشرد و به سمت ماشین رفت . دستی تکون داد و لحظه ای بعد صدای غرش ماشین بلند شد و کیوهیون دور شد . سونگمین با حیرت به جای خالی کیوهیون خیره شد . وزیر لب زمزمه کرد : دوست .

لبخند بزرگی روی لبش اومد که حتی با گزیدن لبش هم مهار نشد . انگار همه چیز رو فراموش کرده باشه به سمت خونه رفت این اولین بار بود کیوهیون اون رو دوست خطاب میکرد .

 

 

 

 



15 Responses

  1. اوه ه ه مااای گااااد بحث تخصصیشونو م کجای دلم بذارممممم laugh
    آفرین اسمیت آفرین فرشته نگهبان این دو نفریییییی ^___^ هرچند آدم بدی رو فرستادی سراغ مین 😐
    اوفففففف فیکت خعلی باحالههه یعنی قراره چه اتفاقاتی بیفته یعنی کیوهیون چه راهی برای فرار از اون ازدواج به ذهنش میرسه و چه طور ایده اش رو با خانواده اش در میون میذاره و چههه طووور با خانواده سونگمینننن مطرح می کننن اصلاا چه اتفاقاتی در آینده رقم خواهد خووورد ؟؟؟؟؟ wacko
    وااایییییی چه هیجان انگیییززز bravo
    مرسیییییییییی گلممم
    و
    فااایتیتییییییییییییییییییییینگ yess

  2. قسمت به قسمت به هیجان این فیک اضافه میشه و واقعا قدرت قلم این نویسنده هر بار منو شگفت زده می کنه قدرت داستان پردازی وبه تصویر کشیدن عواطف و احساسات کارکترها عالیه قشنگ حس حفاظت و ترس این دو کارکتر رو خیلی زیبا به نمایش گذاشته ودرتوصیف شکل گیری یه نوع دوستی لطیف توی یه مکان کثیف مثل گذاشتن یه نقطه سفید توی کاغذ سیاه است ماهرانه عمل کرده و اگه بخوام یه ایراد از این قسمت بگیرم اونم اینه که نویسنده اعلام کرده بود یه عده یه دختر رو شلاق می زدن و لذت می بردن و کیوهیون اعلام کرد مازوخیسم های دیوونه درصورتی که کسانی که از کتک زدن و زجر دادن دیگران لذت میبرن سادیسمی هستن نه مازوخیسمی مازوخیسم از اینکه مورد ازار قرار بگیره و درد بکشه لذت میبره و دوست داره کتک بخوره نه کتک بزنه

  3. من هلاااااااک شدممممممم رفففففففف
    عاقا این چ خوووووووبه
    بااین که هنوز از شوک اون مهمونی کوفتی نفس نفس میزنم
    ولی اسمیتتتتتت بپر بغللللللم
    از شعوووورش خوشم اومد
    قشننننگ فهمید کیومین بیشتر از هرکس دیگه ای بهم میان
    پیش بینی مینی رو بگوووووو….عرررررر
    من ظرفیت ندااااارماااااااا????
    وااااای خداااااا?
    خعععععععلی عالی بود…مححححححشر ????????
    معتــــــــــــــــــــــــاد شدم…معـــــــــــــتاد?
    درستتتتته کیو و مین شما بااااااید ب این پیشنهاد فک کنیــــــــن???
    فایتینــــــــــــگ?
    اونجایی ک هییییی میگفتن خورررردنی هییییی میگفتن خورررردنی
    بنده هم کیییییف میکردم…هم حرص میخوردم?????
    خدااااااییش عااااااالی بود???
    و در اخرررر تچکــــر ویژه از راننده ی مست مین
    ک باعث و بانی عمل خیر شد و راهو هموار تر نمود???
    انننقده خوشم میاد از این عادمای باااشعوری ک میدونن کی مست کنن ?????
    و بااااز هم دستای حلقه شده مین دور بازوی کیو
    و باااااز هم دست حلقه شده کیو دور کمر مین
    و بااااااااز هم من مرررررررررررررررررگ
    خسته نباشیییییی?????
    بییییی صبرانه منتظر پارت بععععدم??

  4. سلام چینگویا
    ای دوووونم
    میمیرم واسه اون تیکه هایی ک یکی.یاد اوری میکنه مینی خیلی خوردنیه
    میگم اون اسم هایی که گفتی واقعا اعلام کردن که گی ان؟؟؟؟
    به شدت منتظر.ادامش.هستم
    مرسی واسه آپ خسته نباشی دوستم
    لاو یا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *