383 بازدید

AGREEMENT 23-24

بعد از ۱۰ روز سلام

از صبر و شکیبایی همتون بسیار موتوشکرم و پوزش میطلبم بابت تاخیر

راستش مشغول پرستاری و مریضداری و مهمونداری بودم

خدا همه مریضارو شفا بده و هیچکسم مریض نکنه

خوب جبرانی دو قسمت براتون اپ میکنم

مرسی از نظراتون باور کنید همشونو میخونم.. خیلیییییییییییییییی خوبن خیلیییییییییی

خوشحالم که این فیک اینهمه جذابه براتون و دوسش دارین بسسسسسسسیار ویژه ممنونم ازتون بابت همراهیتون

و بازم ببخشید

???????????

بخونید حالشو ببرید

فعلا

 

قسمت بیست و سوم

دوش گرفته بود و سعی کرده بود کمی با خودش کنار بیاد . سخت بود باور کنه تصورش غلط بوده هنوز با خودش درگیر بود ولی نمی تونست تا اخرش همینطور گیج بمونه.

از اتاق خارج شد که با شنیدن صدای آشنای زنانه ای قدم های سریع به سالن برداشت جایی که مادرش رو به روی کیوهیون نشسته بود.

با دیدن مادرش یاد دیشب افتاد و نگاه ترسیدش رو به کیوهیون داد.

_ مامان تو اینجا چیکار میکنی؟

کیوهیون خودش هم از حضور سر زده خانم لی گیج بود اما لحنی که سونگمین صحبت کرد یه جورایی عجیب بود. از سونگمین بعید بود اینطوری با مادرش حرف بزنه.

خانم لی لبخندی زد: اوم پسرم دیشب صحبتمون تمام نشد گفتم بیام ادامه اش بدیم.

 

کیوهیون به وضوح پریدن رنگ سونگمین رو دید . سونگمین یکباره تغییر حالت داد . با رنگ پریده و ترس سمت مادرش رفت : باید بهم زنگ می زدید خودم می اومدم .

اینبار مادرش اخمی کرد و گفت : که مثل دیشب فرار کنی ؟

ضربان قلب سونگمین از ترس بالا و بالاتر می رفت و در عوض دمای بدنش افت میکرد . کیوهیون کاملا دو نفر رو زیر نظر داشت و با دیدن حالت سونگمین به خودش اجازه دخالت داد : اوم اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم ؟

  • بله
  • نه

کیوهیون نگاه گیجش رو بین اون دو چرخوند حالا دیگه مطمئن بود مست کردن دیشب سونگمین به حرفهای خانم لی ربط داره . ظاهرا سونگمین دیشب به دیدن مادرش رفته بود و اونجا اتفاقات عجیبی افتاده بود .

سونگمین چشم هاش رو بست و با یه نفس عمیق سعی کرد خودش رو کنترل کنه .

  • مادر همون دیشب بحث تمام شد .

خانم چشم غره ای به سونگمین رفت : از نظر خودت تمام شد . من به جوابی نرسیدم .

سونگمین خودش رو به مادرش رسوند و کنارش نشست : خیلی خوب ولی اینجا هم جاش نیست .

زن بی توجه به سونگمین به کیوهیون نگاه کرد : چرا نیست ؟ اتفاقا اینجا هم جاشه . به نظر من اونم حق داره در جریان قرار بگیره .

سونگمین ترسیده اب دهنش رو قورت داد. به هیچ وجه نمی تونست بزاره کیوهیون از این موضوع با خبر بشه . این موضوع دیشب به اندازه کافی به همش ریخته بود نمی تونست بزاره دوباره امروز به همون حال دچار بشه .

  • لطفا مامان الان نه

زن توی چشم های سونگمین زل زد . سونگمین تمام خواهش رو توی چشم هاش ریخت و تونست روی زن تاثیر بزاره .

  • خیلی خوب . ولی بدون منصرف نشدم بعدا باید حرف بزنیم.

سونگمین با سر تایید کرد . مادرش از جا بلند شد و خطاب به کیوهیون کرد : متاسفم که مزاحمتون شدم پسرم . حتما یه شب با سونگمین بیاید خونه ما .

کیوهیون از جا بلند شد . ذهنش مشغول حرفهای مادر و پسر بود . چیزی ازشون دستگیرش نشد . فقط می دونست سونگمین سعی کرده چیزی رو ازش پنهان کنه .

برای احترام هم شده لبخند زورکی زد و تعظیم کرد : باعثه افتخاره . حتما می یایم .

زن لبخندی کرد و بعد از یه نگاه سرزنش امیز به سونگمین از خونه بیرون رفت.

به محض بسته شدن در نفس سونگمین برگشت ولی وقتی روش رو برگردوند با دیدن چهره اخم آلود کیوهیون حس کرختی تمام بدنش رو گرفت .

  • خوب .

کیوهیون زمزمه کرد و منتظر به سونگمین خیره شد . سونگمین سعی کرد لبخند بزنه .

  • خوب .

اخم کیوهیون بیشتر شد : مادرت درباره چی حرف میزد .

سونگمین با سر رد کرد : هیچی .

  • باهام بازی نکن سونگمین بهم بگو مادرت درباره چی صحبت میکرد کاملا مشخص بود میخواست من رو متوجه چیزی کنه .

سونگمین آهی کشید : الان وقتش نیست کیوهیون واقعا بعد از دیشب نمی تونم درباره اش حرف بزنم .

کیوهیون کمی از موضع اش پایین اومد. به نظر میرسید حال دیشب سونگمین ربط مستقیم داره به حرفهاش با مادرش . اگه اینطور بود نمی تونست بزاره سونگمین دوباره به همون حال دچار شه .

  • خیلی خوب ولی این موضوع بسته نشده درباره اش حرف می زنیم باشه ؟

سونگمین با سر تایید کرد .حداقل از الان رد شده بود برای بعد بهونه بیشتری پیدا میکرد .

کیوهیون اهی کشید اخمش رو باز کرد و به ساعتش نیم نگاهی کرد : برو قرصت رو بخور باید بریم دیرمون شده .

گونه سونگمین کمی سرخ شد. به این چیزا عادت نداشت . به توجه های کیوهیون عادت نداشت . این محبت های کیوهیون اونم توی این زمان هیچ نتیجه ای نداشت جز پیچیده تر کردن اوضاع .

اون روز حواس کیوهیون و سونگمین کاملا پرت بود . تمام فکر و ذکر سونگمین درگیر حرفهای مادرش بود و ذهن کیوهیون پیش سونگمین .

سونگمین از پیشنهاد مادرش ناراحت بود و کیوهیون حاضر بود هرکاری کنه تا از اون پیشنهاد با خبر بشه . از طرفی مطمئن بود سونگمین هیچ وقت چیزی بهش نمیگه .

از فکر و خیال زیاد سر درد گرفته بود . لب تابش رو بست و سرش رو به میز تکیه داد تا کمی استراحت کنه . کمی استراحت ، ذهنش رو به سمت دیشب برد وقتی توی اغوش کیوهیون بود. حرفهای امروزصبح کیوهیون . با اعتراف کیوهیون به اینکه دلیل برگشتش خودش بوده نه بورا یه چیزی ته دل سونگمین لرزیده بود . دیروز خیلی چیزها بین اون و کیوهیون عوض شده بود . حالا سونگمین حتی اگه میخواست نمی تونست کیوهیون رو نادیده بگیره . قلب عاشقش از این حقیقت که تمام مدت کیوهیون هواش رو داشته در شرف منفجر شدن بود و از طرفی دیگه می ترسید . می ترسید بیش از پیش دلسپرده کیوهیون شود . هرچقدر تا دیشب و امروز صبح به احساسی که کیوهیون می تونست بهش داشته باشه شک کرده بود ، به همون اندازه هم فهمیده بود کیوهیون براش در دسترس نیست .

حرفهای دیروز مادرش می ترسوندش . نمی دونست مادرش از کجا به ناباروی سوهیونی پی برده ، ولی این آگاهی نتیجه خوبی برای اون و سوهیون نداشت .

سرش رو تکون داد حتی نمیخواست به اون حرفها فکر کنه . با لرزش گوشیش سرش رو بلند کرد با دیدن اسم چانگمین با تعجب تماس رو وصل کرد . درست بعد از ازدواجش و درگیر شدن توی کارهای شرکت دیدارهاش با دوستانش کمتر و کمتر شده بود .

  • چانگمین .
  • سونگمین … خدایا حس میکنم یه قرنه ندیدمت .

سونگمین خنده کوچکی کرد : متاسفم سرگرم کارهای شرکت بودم .

  • بیشتر به نظر می یاد سرگرم کیوهیون بودی .

خجالت زده سرفه ای کرد : اوضاع شما چطوره ؟

  • اگه واقعا کنجکاوی ساعت نه بیا به همون بار همیشگی .

به محض اسم برم کلمه بار ناخوادگاه لرزشی به بدنش افتاد . هرگز دیگه لب به مشروب نمیزد اون درد به هیچ چیزی نمی ارزید .

  • اما اخه کیوهیون ….
  • به اونم زنگ زدم نگران نباش فقط بیا یه شب پسرونه با تمین و کریسه .کریس میخواد یه خبر مهم رو بهمون بده .

سونگمین چندبار پلک زد خبر مهم ؟

  • احتمالا درمورد ازدواجش با بورا نیست ؟
  • منم همین رو فکر کردم … من باید قطع کنم شب می بینمت .

هم میخواست و هم نمی خواست به اون مهمونی بره . جمع دوستانه اشون رو دوست داشت ولی توی بار … درگیری ذهنیش با پیامی از کیوهیون تمام شد : شب می ریم بار . فقط فکر خوردن مشروب از ذهنت رو بیرون کن . من نمیخوام یه شب دیگه بی خوابی بکشم .”

از پیام کیوهیون به خنده افتاد. با همون لبخند شروع به تایپ کرد .

” من وقت هایی که بی خوابی میشی رو دوست دارم چون کنارمی .”

درست قبل از ارسال پیام به خودش اومد . لبخندش محو شد و به پیام خیره شد . متن پیام خیلی فراتر از رابطه اون و کیوهیون بود . چقدر دلش میخواست پیام رو ارسال کنه ولی میدونست خیلی احمقانه است . پس پاکش کرد : باشه قول میدم .

و ارسال کرد . زندگی ادم رو پیام هایی می تونن تغییر بدن که هیچ وقت ارسال نمیشن . نزدیک ساعت هشت بود که سونگمین به دفتر کیوهیون رفت تا باهم به بار برند . کیوهیون سونگمین رو به در بار رسوند . وقتی خودش پیاده نشد سونگمین با تعجب بهش نگاه کرد : پیاده نمیشی ؟

کیوهیون با سر رد کرد : متاسفم یه تماس فوری از وکیل پدرم دارم باید یه سر برم دفترش .

سونگمین با ناراحتی به در بار نگاه کرد : خیلی خوب پس منم نمی رم .

کیوهیون لبخندی زد و دست سونگمین رو بین دستش گرفت و اروم شروع به نوازش کرد :هی میدونم دوست داری اونجا باشی . منم قول میدم کارم رو زود تمام کنم و بهتون ملحق شم . پس ناراحت نباش و برو تو .

اخم مصنوعی کرد : و اگه بفهمم مشروب خوردی تو خونه راهت نمی دم. سونگمین تک خنده ای کرد . سرش تکون داد و علی رغم میل باطنیش دستش رو از دست کیوهیون بیرون اورد و از ماشین پیاده شد.

بار به شلوغی همیشه بود . یه نوشیدنی سبک بدون الکل برای خودش سفارش داد به سمت جایگاه وی ای پی حرکت کرد .

با دیدن تمین و چانگمین لبخندی زد و جلو رفت. خودش رو بین اونها انداخت : خیلی خوب پسرا فکر کنم قرار بود جمع پسرونه باشه .

و به دختر هایی که خودشون رو به تمین و چانگمین چسبونده بودند اشاره کرد .

تمین خندید : خوب ما مثل تو یه شوهر عالی نداریم .

و چشمکی حوالی سونگمین کرد. ضربه ای به اعتراض به سر تمین زد و نوشیدنیش رو مزه کرد .

  • کیوهیون نیومده ؟

چانگمین پرسید .

  • کاری براش پیش اومد خودش رو می رسونه .

بعد با نگاهش اطراف رو بررسی کرد : گفته بودی قراره کریس خبر مهمی رو بده ولی ظاهرا نیستش .

چانگمین در حالی که به دختری کنار دستش رو در میکرد گفت : به من گفت می یاد . گفت یه سوپرایز بزرگ داره .

تمین شونه ای بالا انداخت : امیدوارم مثل کیوهیون بد قول نشه .

 

بعد از رسوندن سونگمین به ادرس رستورانی که داشت رفت . وارد شد و به محض دیدن زن به سمتش رفت. خانم لی با دیدنش لبخند زد : خوشحالم اومدی کیوهیون . واقعا لازم داشتم باهات تنها حرف بزنم .

کیوهیون تعظیمی کرد و رو به روی مادر سونگمبن نشست : از صبح واقعا درگیر موضوعی بودم که می خواید بهم بگید . برای همین وقتی تماس گرفتید خودم رو سریعا رسوندم .

مادر سونگمین لبخندی زد و لیوان اب رو جلو کشید : قبل از هرچیزی میخوام اینو بدونی که تو برای من مثل سونگمین می مونی . اگه چیزی می گم برای مصلحت شما دو نفره . متوجهی ؟

کیوهیون می تونست قسم بخوره حرفهای خوبی قرار نیست بشونه ولی سری تکون داد : من گوش می کنم خانم لی .

  • همه ما میدونیم ازدواج تو و سونگمین یه ازدواج قراردادی بوده و هر قراردادی یه تاریخ اتمام داره …

 

سر قولش به کیوهیون مونده بود و لب به مشروب زده بود ولی ظاهرا نه کیوهیون و نه کریس قصد اومدن نداشتند .

البته به سونگمین خوش گذشته بود. بعد از این چند وقته تونسته بود کمی کنار تمین و چانگمین شیطنت کنه .

تقریبا شب شده بود و خبری از کیوهیون نبود . کریس هم پیداش نشده بود .

تقریبا از نیمه شب گذشته بود که تلفنش زنگ خورد . با دیدن شماره کیوهیون لبخند ناخوداگاهی روی لبش اورد . از جاش بلند شد و سعی کرد جای خلوتی رو برای حرف زدن پیدا کنه .

  • کیوهیون
  • سونگمین کجایی چرا پیداتون نمی کنم .
  • تو کجایی ؟
  • من الان تازه وارد بار شدم
  • تمین و چانگمین دارن می رقصن منم توی راهروی پشتی اومدم بتونم جواب بدم

با حس دستی روی شونه اش ترسید و عقب رو نگاه کرد و با دیدن کیوهیون نفس راحتی کشید. بخاطر اتفاقات صبح بود یا تاثیر موسیقی ، سونگمین عجیب احساس شادی میکرد . پس بی اختیار لبخندی زد . لبخندی که ناخوادگاه تمام حس های بد کیوهیون رو از بین برد .

  • اینجا چیکار میکنی سونگمین ؟
  • تو بگو چرا اینقدر دیر کردی ؟
  • متاسفم کارهام طول کشید .

سونگمین خنده بلندی کرد : مهم نیست بیا بریم .

دست کیوهیون رو گرفت و دنبال خودش کشید . کیوهیون با خنده دنبال سونگمین کشیده میشد . بدجوری یاد زمانی افتاده بود که توی فرانسه با سونگمین مست سرو کله میزد .در حالی که سونگمین به هیچ وجه مست نبود فقط به نظر زیادی سر حال به نظر می رسید .

  • هی یکم اروم تر

سونگمین یکدفعه ایستاد . کیوهیون با تک خنده ای کرد: هی دیگه نگفتم متوقف شو

تقریبا کنار سونگمین ایستاد ولی با دیدن چهره متعجب و حیرت زده سونگمین برگشت و رد نگاهش رو دنبال کرد.

با دیدن چیزی که سونگمین را مبهوت کرده، خودش هم مبهوت شد.

کریس کمی جلوتر مقابل دیواری ایستاده بود و سخت مشغول بوسیدن کسی بود. خیلی ساده میشد متوجه شد کسی که می بوسد بورا نیست.

با تمام شدن بوسه کریس دست شخص رو گرفت و به سمت یکی از اتاق ها رفت. نگاه سونگمین و کیوهیون کریس رو دنبال کرد و به محض بسته شدن در به خودشون اومد.

سونگمین اولین نفر به حرف اومد: اون کریس بود؟

کیوهیون نگاهش رو از در گرفت خشمی که با دیدن لبخند سونگمین پریده بود اکنون دوباره برگشته . دستش مشت کرد و قدمی جلو گذاشت که سونگمین متوجه اش شد و قبل از اینکه به چیزی فکر کنه مانع کیوهیون شد.

با خشم برگشت و به سونگمین نگاه کرد: چیکار میکنی؟

– تو چیکار میکنی ؟

_ ندیدی اون کریس بود.

سونگمین دست خودش نبود می ترسید کیوهیون بره جلو و اتفاقات بدی بیافته. حسی بدی ته دلش یهو روشن شده بود حس میکرد اگه کیوهیون جلو بره از دستش می ده. با این فکر محکم تر به بازوی کیوهیون چنگ انداخت.

_ ولش کن کیوهیون امشب عصبی هستی. اینجا جاش نیست.

کیوهیون سعی کرد بازوش رو آزاد کنه: ولم کن سونگمین باید بفهمم اینجا چه خبره.

_ لطفا کیوهیون اینجا نه اینجا جاش نیست. اینجا پر ادمه نمیشه شلوغ کرد لعنتی فکر فردا باش. اینجا پر ادمه یکی ازتون فیلم بگیره کلی شایعه درست میشه.

_ داری چی میگی سونگمین اون کریس بود که داشت به بورا خیانت میکرد.

_ می دونم می دونم دیدم ولی اینجا جاش نیست. لطفا بیا بریم خونه.

درکی از کارهای سونگمین نداشت ولی کاملا مشخص بود نمی خواد به اون اتاق بره. ولی کیوهیون نمی تونست چیزی رو که دیده فراموش کنه. کریس جلوی چشمش با یکی دیگه رابطه داشت. داشت یکی دیگه رو می بوست. پس بورا چی؟ تمام خشم توی وجودش داشت زبونش میکشید. نیاز داشت خشمش رو خالی کنه و دیدن کریس مثل جرقه بود.

_ سونگمین همین الان منو و…. خوبی؟

می دونست کیوهیون راضی نمیشه پس به آخرین راه حلش دست زد. بازوی کیوهیون رو ول کرد و با یه دست روی معده اش فشار آورد و جوری وانمود کرد که انگار درد داره: آهههه.

با جلب توجه کیوهیون خوشحال از موفقیتش به نقش بازی کردن اجازه داد.

_ خوبی سونگمین چی شد؟

_ کیوهیون معده ام درد میکنه.

همه چیز رو فراموش کرد سریع سمت سونگمین رفت. یه دستش رو دور کمر سونگمین حلقه کرد و اون رو به خودش رو تکیه داد.

_ چت شد مشروب خوردی بهت گفتم نخور.

زمزمه کرد: نخوردم…. منو ببر خونه باید قرصم رو بخورم.

کیوهیون با سر تایید کرد. سریع زیر بغل سونگمین رو گرفت و ار بار خارج شدند.

به محض سوار ماشین شدن نفس راحتی کشید سرش رو به شیشه تکیه داد و تازه ذهنش رو آزاد کرد . همین چند لحظه قبل شاهد خیانت کریس بود. می دونست اگه کیوهیون جلو بره ، با اون جمعیت فردا صبح تمام اخبار همه جا پخش می شد و این یعنی فاجعه. اما چیزی که سونگمین نگرانش بود شایعه ها نبود. ماهیت کار کریس بود. مطمئنا بورا هم از این اتفاق خبر دار می شد و خیلی راحت متوجه خیانت کریس میشد و با شناختی که از بورا داشت می شکست. خودخواهی بود ولی اون لحظه خیلی نگران شکسته شدن بورا نبود برای خودش می ترسید از عواقب این اتفاق روی زندگی خودش می ترسید. چی میشد اگه بورا رابطه اش رو بهم می زد؟

بدنش با فکر بهش و تصور این اتفاق لرزید. دست خودش نبود ذهنش بدترین احتمال رو در نظر می گرفت و این می ترسوندش.

اینقدر ذهنش درگیر شد که حتی وقتی به خونه رسیدند هم متوجه نشد. روی کاناپه نشست و همچنان فکر میکرد.

کیوهیون اما ترسیده بود. وقتی اون حالت سونگمین رو توی بار دید فکر کرد شاید بر خلاف چیزی که سونگمین میگفت مشروب خورده بود و از بد شدن حال سونگمین ترسیده بود. به محض رسیدن به خونه سونگمین رو تا روی کاناپه راهنمایی کرد و بعد سریع به سمت آشپزخونه رفت. قرص و لیوان آب رو برداشت و برگشت. رو به روی سونگمین روی زمین زانو زد و با نگرانی قرص رو سمتش گرفت.

_ بیا.

با صدای کیوهیون از فکر بیرون اومد. با دیدن لیوان آب توی دست کیوهیون با حواس پرتی گفت: تشنم نیست.

ذهنش شروع به کار کرد سونگمین به نظر غرق درد نمی اومد.

بعد انگار پرده ترس کنار رفته و خون به مغزش رسیده باشه همه چیز معنی دیگری پیدا کرد. کیوهیون رو دست خورده بود. از این فکر اخم کرد.

با دیدن اخم کیوهیون تازه متوجه سوتیش شد با ترس به کیوهیون خیره شد.

_ کیو…

_ دروغ گفتی؟

لبش رو گزید و سرش رو زیر انداخت. با ناباوری خندید و بلند شد: لعنتی سونگمین من نصف جون شدم این چه کاریه که میکنی.

_ می خواستم از اونجا دورت کنم.

با تعجب برگشت و به سونگمین نگاه کرد. تازه یاد اتفاقات اون شب افتاد و اون خشم حتی بیشتر از پیش برگشت. خشمش بخاطر صحبت هاش با خانم لی و کار کریس، فکر اینکه سونگمین در مورد چنین موضوعی بهش دروغ گفته، ترسی که یکباره حس کرده بود همه و همه باعث میشد نتونه تحمل کنه.

_ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی سونگمین میشه بگی چرا توی اون موقعیت حساس دروغ گفتی؟

ناخواسته صداش بالا رفته بود ترس و سر خوردگی لحظات قبلش حالا داشت جاش رو به عصبانیت و حرص می داد. اینکه درکی روی کار سونگمین نداشت اذیتش میکرد.

 

چیزی که از کریس دیده بود برای دیونه کردنش کافی بود. اون با چشم های خودش شاهد خیانت کریس به بورا بود. بورا براش مثل خواهر کوچیکترش بود. لعنتی چطور می تونست خیانت به خواهرش رو ببینه و کاری نکنه؟ عشق بورا به کریس رو می دید و جواب کریس به این عشق….

_ لعنتی سونگمین کریس داشت خیانت میکرد.

از لحن و عصبانیت توی صدای کیوهیون می ترسید.

_ما از چیزی مطمئن نیستیم

پوزخندی زد: نیستیم؟ نکنه اون من بودم که داشتم با بوسه آتشین به بورا و عشقش خیانت میکردم؟

 

جمله کیوهیون یه دلشوره بدی رو به سونگمین داد. تمام فکرها منفیش داشت تقویت میشد و این به اندازه کافی داشت می ترسوندش.

_ شاید… شاید اشتباه کرده و خودش پشیمون شه.

_ اشتباه کرده ؟ اشتباه اون لعنتی به بهای خراب شدن زندگی بورا تمام میشه. پیشمونیش چه سودی داره سونگمین.

علیرغم حس بدش سعی کرد کیوهیون رو اروم کنه: خیلی خوب کیوهیون اروم باش.

چطور می تونست اروم باشه. با حرص شروع به راه رفتن کرد: لعنتی حروم زاده اسم خودش رو گذاشته مرد. مثل یه حیوون با احساسات بورا بازی کرده و اسم خودش رو گذاشته مرد

 

از حرص گلدون کنار دستش رو با شدت زمین انداخت. با صدای بلند شکستن لرزید . نگاهش رو به کیوهیون بی قرار دوخت . چرا اینقدر برای بورا بی تابی میکرد. بی اونکه بخواد بغض کرد. ولی الان وقت ضعف نبود. از جاش بلند شد و رو به روی کیوهیون ایستاد و با لحن قطعی گفت

_ بس کن.

با عصبانیت برگشت و به سونگمین نگاه کرد: چرا نذاشتی اونجا حسابش رو برسم.

_ اونجا جاش نبود

_ چرا بود. باید به اون عوضی نشون میداد بورا اونقدر بی کس و کار نیست که اینطوری باهاش رفتار کنه.

قلب سونگمین از درد سوخت . دردش رو پشت پوزخندی پنهان کرد : آره بی کس و کار نیست تو رو داره.

لحن سونگمین عصبانیت کیوهیون رو کمی کم کرد. به سونگمین نگاه کرد. سونگمین امشب عجیب شده بود. اون از رفتار توی بارش که کیوهیون رو با دروغ بیرون کشیده بود و اینم از طرفداری هاش از کریس و این پوزخند…

” اون چشه؟”

_ تو امشب چت شده سونگمین چرا داری از کریس دفاع میکنی

 

تلخی توی قلبش خیلی زیاد شده بود . حس میکرد قلبش فشرده شده کیوهیون هیچ وقت اینطوری جلوش درمورد بورا حرف نمی زد. سونگمین هم از اتفاق افتاده ناراحت بود ولی چرا مثل کیوهیون رفتار نمی کرد. حس میکرد کیوهیون داره بخاطر احساسش به بورا اینطوری رفتار میکنه. حساسیت کیوهیون روی بورا برای سونگمین سنگین بود.

 

_ من ازش دفاع نمی کنم ولی رفتار تو هم درست نیست.

_ چیه نکنه انتظار داری برم جلوش و بگم کار خوبی کردی که به بورا خیانت کردی. چطوره ازش تشکر هم کنم؟ هوم سونگمین نظرت چیه.

 

لحن تمسخر آمیز کیوهیون سونگمین رو عصبی میکرد: تمسخر توی حرفهات برای چیه کیوهیون؟ می خوای با این حرفهات چی رو ثابت کنی ؟ اینکه من از این اتفاق خوشحالم؟

کیوهیون قدمی جلو اومد و رو به روش ایستاد: من چیزی رو ثابت نمیکنم فقط چیزی که هست رو دارم میگم.

با ناباوری به کیوهیون خیره شد: فکر میکنی من از این خیانت خوشحالم؟

اخم کیوهیون و سکوتش باعث شد آتیش بگیره. بر اساس چه منطقی کوفتی کیوهیون به این نتیجه رسیده بود.

_ احمق نشو کیوهیون من چرا باید از این اتفاق خوشحال باشم.

_ خودت بهم بگو سونگمین اگه خوشحال نیستی چرا جلوم رو گرفتی

بغض توی گلوی سونگمین مانع حرف زدن میشد. با ناراحتی به صورت کیوهیون نگاه کرد. چطور می گفت می ترسم؟ بخاطر از دست دادنت می ترسم؟ اگه تاثیرات این خیانت روی رابطه خودمون می ترسم؟ چطور میگفت می ترسم رهام کنی کیوهیون؟

نه نمی تونست. فقط سکوت کرد سکوتی که برای کیوهیون تعبیر دیگه ای داشت.

_ برات متاسفم سونگمین

پشتش رو به سونگمین کرد تا از اونجا دور شه. ولی حرفش قلب سونگمین از این حرف و حرکت فشرده شد. غمش به عصبانیت تبدیل شد. دستش رو مشت کرد و یه قدم جلو برداشت.

_ فکر نمی کنی زیاد رویی کردی کیوهیون اگه کسی این وسط از این اتفاق خوشحال باشه اون تویی.

ایستاد و با اخم برگشت: چی؟

دست هاش رو توی سینه اش قفل کرد نمی خواست کیوهیون لرزشش رو ببینه.

_ حرفم کاملا واضحه اگه کسی این وسط از این خیانت خوشحال باشه اون شخص قطعا تویی چو کیوهیون.

_ داری چه مزخرفی می گی؟

_ جالبه اسمش رو گذاشتی مزخرف.

عصبی سمت سونگمین برگشت و بازوش رو گفت: حرفهات رو واضح بزن. منظورت چیه؟

 

پوزخندی زد: فکر نمیکنی از خیانت کریس باید خوشحال باشی؟ با رفتن کریس یه مانع از سر راهت برداشته میشه مگه نه ؟ اون وقت کارت راحت تر میشه.

_ مانع؟ چرا باید کریس برای من مانع باشه؟

از اینکه سونگمین حرفش رو واضح نمی زد حرص می خورد عصبی بود و اینکه نمی فهمید سونگمین چی میگه کلافه اش می کرد.

_ انکار نکن کیوهیون.. جوری رفتار نکن انگار متوجه نشدی منم رو هم احمق فرض نکن …. من می دونم عاشقش هستی خیلی وقته می دونم. فکر کردی احمقم که وقتی دیدی نمی تونی با اون ازدواج کنی سراغ من اومدی. من احمق نیستم کیوهیون من همه چیز رو دیدم. توجه هات به اون رو … علاقه ات به بهش رو ، لبخند هایی که کنارش می زنی. لعنتی من کور نیستم عشقت بهش رو می بینم.

خنده ناباوری کرد و بایه ضربه کوتاه سونگمین رو از خودش دور کرد: داری درباره چه کوفتی حرف می زنی؟

_ درباره عشق تو به بورا. درباره کنار رفتن کریس از سر راه عشقت.

انگار خنده دار ترین چیز دنیا رو شنیده بود یه خنده افتاده ، خنده هایی از روی بهت. خنده هایی از روی بی چارگی . بورا کجایی داستان اون و سونگمین بود.

با یادآوری لحظه هایی از گذشته انکار پرده ای از جلوی چشمش کنار رفت. سونگمین فکر میکرد عاشق بوراست؟ اون حرفها اون نیش و کنایه ها…. با ناباوری سر بلند کرد فکرش هم مسخره بود ولی باید می پرسید

_ تو فکر میکنی من عاشق بورام؟

سونگمین سرش رو بالا گرفت و با اطمینان توی چشم های سونگمین خیره شد: فکر نمی کنم مطمئنم.

بهت شوک ناباوری هرچی بود زبون کیوهیون رو بند آورده بود. چه منطقی و کاری سونگمین رو به این نتیجه رسونده بود؟ این احمقانه بود. اون عاشق بورا باشه؟

سکوت کیوهیون رو که دید از حس بدی پر شد.

قدمی عقب گذاشت: برات متاسفم سونگمین که درباره من چنین فکری کردی. لعنتی فکر کردی من اگه عاشق یکی دیگه بودم با تو ازدواج میکردم؟

سونگمین کلافه به چشمهای کیوهیون زل زد. این بحث رو دوست نداشت ولی به طرز غیر قابل کنترل ادامه پیدا میکرد.

_ یه جوری در مورد این ازدواج حرف نزن انگار که عاشقانه بوده. ازدواج ما فقط یه قرار داد لعنتیه که یه روزی تمام میشه.

صداش سر جمله آخر شکست. به زبون آوردن ترس هات آسون نیست ولی سونگمین به زبونش آورد. دست پیش رو گرفت. می خواست خودش رو قوی نشون بده ولی اون غم توی صداش وقتی جمله آخر رو می گفت غیر قابل انکار بود.

 

اگه کیوهیون اونقدر عصبی نبود ، اگه اونقدر داغون نبود ، حتما غمی که توی صدای سونگمین بود رو می شنید اما اون لحظه کیوهیون هیچی نشنید.

 

یه قرارداد؟ تمام چیزی که سونگمین می تونست به رابطشون نسبت بده این بود؟ قرارداد؟ بدون در نظر گرفتن احساست کیوهیون اسم قرارداد روش گذاشته بود. حرفهای مادر سونگمین توی ذهنش تکرار شد و مثل یه جرقه بود.

_ می دونی چیه سونگمین هرچی بیشتر پیش میره و حرف میزنی بیشتر به این نتیجه می رسم که سعی داری به پیشنهاد مادرت برسی.

 

چشم های سونگمین گرد شد و دهنش خشک: مادرم؟

 

مادرش ؟ یعنی … یعنی کیوهیون از حرفهای مادرش باخبر شده بود ولی چطوری؟

نگاه ترسیده سونگمین رو که دید پوزخندی زد : تعجب نکن همین چند ساعت پیش مادرت رو دیدم همه چیز رو بهم گفت .تصمیم هاشون رو بهم گفت .

 

جمله قبلی کیوهیون و این حرفها سونگمین رو می ترسوند یعنی کیوهیون فکر میکرد سونگمین با پیشنهاد مادرش موافقه؟ حتی فکرش هم ترسناک بود پس با دلهره زمزمه کرد : کیوهیون من قبول نکردم قسم میخورم.

 

به چهره سونگمین نگاه کرد . عاشقش بود بیش از اندازه ، الان بیشتر از لحظه قبل ولی اونم تحملی داشت ظرفیتی داشت . رفتارهای متناقض سونگمین آزارش میداد . این حرفها این کارها آزارش می داد. عاشق شده بود که زندگی بهتری داشته باشه ولی سونگمین عشقش رو نمی دید. نمی تونست از سونگمین هیچ حسی دریافت کنه . هر کار و توجهی در حق سونگمین بی پاسخ می موند . اتفاقات امشب همگی دست به دست هم داده بودند و عقل کیوهیون رو از کار انداخته بود. حرفهای سونگمین آزارش میداد و فکرش رو از کار انداخته بود.

 

– کار خوبی کردی سونگمین . اینکه این ازدواج بخاطر قرارداد باقی بمونه و هرکدوم از ما زندگی جدیدی شروع کنیم مسخره است.

 

سونگمین اب دهنش رو قورت داد. بدنش یخ کرده بود. دلش گواهی بدی می داد.

 

پوزخندی روی لبهای کیوهیون اومد : این پیشنهاد احمقانه است . من پیشنهاد درست رو میدم سونگمین …

 

مکثی کرد . بدنش یخ بسته بود . میدونست حرفی که میخواد بزنه ظالمانه است. بعدها وقتی به این لحظه فکر میکرد از خودش متنفر میشد ولی اون لحظه عصبانیت و سرخوردگی که بخاطر حرفهای سونگمین حس میکرد بر عقل و عشقش چیره شده بود.

 

_ بیا جدا شیم سونگمین . بیا این قرارداد رو تمام کنیم.

 

گوشهاش به چیزی که شنیده بودن اطمینان نداشتند. چشم هاش به لبهایی خیره بود که همین چند لحظه قبل حکم مرگش رو بیان کرده بودند. جدا شدن؟ طلاق؟ کیوهیون دیونه بود. این چه پیشنهادی بود.

دست هاش رو که عرق کرده بود به شلوارش کشید.

هر لحظه بیشتر دمای بدنش افت میکرد میخواست فرار کنه میخواست بره. داشت کیوهیون رو از دست می داد. طلاق؟ جدایی؟ خدایا حرفهاشون چطور به اینجا رسید. چرا اون حرفهای احمقانه رو به کیوهیون زده بود که الان اینطوری درمونده شه.

 

درست بعد از به زبون آوردن اون جمله خودش هم شکست این چه پیشنهادی بود که داد. طلاق؟ از سونگمین از کسی که عاشقش شده.

“لعنتی برای یه لحظه دیونه شدم. “

” زود باش سونگمین ردش کن. برگرد بهم و بگو حرفم چه احمقانه بوده. زود باش ردش کن. بزار باور کنم حسی که دارم درسته بزار باور کنم عاشقمی یا حداقل یه شانسی برای به دست آوردن عشقت دارم. زود باش سونگمین ردش کن و بهم یه دلیل بده که تا اخر دنیا برات بجنگم… ردش کن تا مثل شیچول کاری کنم که افسانه شیم “

می خواست این کلمات رو به زبون بیاره ولی انگار به لبهاش قفل زده شده بود.

تمام چیزی که کیوهیون اون لحظه می خواست مخالفت سونگمین بود. یه چیزی از سونگمین شنیدن بود که امیدوارش کنه دلیل برای ادامه می خواست. دلیلی برای جنگیدن

 

گرمی پشت پلک هاش رو به سختی کنترل کرد. نمی تونست باور کنه الان کیوهیون چنین پیشنهادی بهش داده. اینکه اینقدر ساده درمورد جدایی می گفت، داشت روح سونگمین رو نابود میکرد داشت می شکستش. به یه چیزی نیاز داشت. چیزی که خودش رو باهاش بالا بکشه. یه چیزی که جلوی کیوهیون نشکنه. نیاز داشت ادامه بده . حمله بهترین دفاعه. بغضش رو پشت یه پوزخند مخفی کرد. سرش رو بالا گرفت و توی چشمهای کیوهیون زل زد.

بدنش از درد چشم های سونگمین خم شد. خواست چیزی بگه خواست بگه حرفهام رو باور نکن همش دروغ بود اما سونگمین نذاشت: دوباره برگشتم به خونه اول

ناخواسته اخم کرد.

نذاشت کیوهیون ادامه بده: عشق تو به بورا….. تا دیدی کریس رفته می خوای منم طلاق بدی . کریس که نباشه منم نیست کنی اون وقت هیچ مانعی بین تو و عشقت نباشه خیلی راحت شما دوتا به هم می رسید.

 

حس های مختلفی به قلب کیوهیون وارد شده بود.

درد داشت چون حرفهای سونگمین نه تنها امیدوارش نکرده بود بلکه یه جورایی داشت امیدش رو می گرفت. وقتی بعد این همه حرف دوباره پای بورا به داستان باز شده بود اذیتش میکرد. چطور به سونگمین می فهموند هیچی حسی به بورا نداره؟ چطور با سونگمینی حرف می زدن که به نظر صدای کیوهیون رو نمی شنید؟

درمونده با قلب شکسته و غمگین جلو رفت مقابل سونگمین ایستاد. داد نمی زد چون فایده ای نداشت.

خم شد و سرش رو نزدیک گوش سونگمین برد. حرف میزد لبهاش به گوش سونگمین کشیده میشد.

از این تماس سونگمین لرزید. کیوهیون می خواست چیکار کنه؟

_ تو کور نیستی ، احمقی لی سونگمین. اینو توی ذهنت فرو کن من هیچ حس لعنتی به بورا ندارم. من عاشق بورا نیستم. من هیچ وقت بخاطر بورا از ژاپن برنگشتم. هیچ وقت بخاطر نگرانی برای بورا تا مرز دیوونگی پیش نرفتم. هیچ وقت بخاطر بورا بی خوابی نکشیدم. از نفهمیدن های بورا هیچ وقت دیوونه نشدم. بورا هیچ اهمیتی برام نداره. اینکه تو چی دیدی و حس کردی برام مهم نیست فقط بدون اشتباه کردی. دیدت به من اشتباه بوده. من هیچ کار خاصی در حق بورا نکردم که تو فکر کنی عاشقشم. پس دست از توهم بردار. شاید بعدش بتونی درک کنی دور و برت واقعا چه خبره و کی عاشق کیه.

 

لبهاش رو از روی گوش سونگمین برداشت بدون هیچ حرف یا نگاهی قدم های آهسته اش رو به سمت در برداشت. دستش روی دستگیره متوقف شد بدون برگشتن زمزمه کرد: اگه مثل من از این تظاهر خسته شدی مین بیا تمامش کنیم .

 

و بعد از خونه بیرون زد. تحمل اونجا براش سخت بود.

 

هرحرفی کیوهیون میزد می لرزید. کیوهیون عاشق بورا نبود. حالا انگار باور کرده بود.

” عاشقش نیست عاشقش نیست عاشقش نیست “

هربار این جمله رو با خودش تکرار میکرد ضربان قلبش بیشتر میشد. لبخند روی لبش شکل نگرفته بود که با صدای بسته شدن در اون رو به خودش آورد با ناباوری به در زل زد. بعد از اون حرفها کیوهیون رفته بود؟ مثل کنار رفتن پرده های غفلت بود یا روشن شدن یه نور توی تاریکی. ذهن سونگمین به کار افتاد. کیوهیون رفته بود. حالا که به اینجا رسیده بود توی این نقطه از زندگی انگار دوباره داشت عاشق میشد لعنتی چطور بدون کیوهیون میشد چطور ادامه می داد بدون داشتن کیوهیون کنارش؟ بعد داشتن کیوهیون مگه می تونست ازش دل بکنه. به بودن کیوهیون نیاز داشت. نیاز داشت صبح ها بیدار شه کیوهیون رو ببینه نیاز داشت هر لحظه کیوهیون رو ببینه. مثل یه تلنگر بود.

 

جمله آخر کیوهیون می ترسوندش از معنی که پشتش داشت می ترسید. تمامش کنند؟ چی رو؟ ازدواج یا تظاهر رو؟ می ترسید. تنهایی خونه می ترسوندش. ترسیده بود از بدون کیوهیون شدن ترسیده بود. این زندگی هرچقدر سخت بود هرچقدر دردناک بود کیوهیون رو توی خودش داشت. بدون کیوهیون چطور ادامه میداد.

 

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

قسمت بیست و چهار

 

 

لامپ رو روشن کرد و وارد اتاق شد . بهترین سویت هتل بود ولی توش کیوهیون حس خفگی میکرد . به سمت پنجره رفت بازش کرد و خودش رو روی تخت انداخت . هنوز درکی از اتفاقات که افتاده بود نداشت . نمی تونست باور کنه سونگمین اون حرفها رو بهش زده . عشق به بورا ؟ چی باعث شده بود سونگمین چنین فکری کنه ؟ بورا براش مثل خواهرش بود . درست بود قبل از ازدواج بین بقیه کنار بورا راحت تر بود ولی همه این ها مال قبل از ورود سونگمین به زندگیش بود . سونگمین چرا چیزهایی رو میدید که وجود نداشت ولی نمی تونست احساس کیوهیون رو ببینه ؟

سرش از شدت فکر درد میکرد . امروز به حد کافی کشیده بود . حرفهای مادر سونگمین به اندازه کافی براش سخت بود و بعد ماجرای کریس و حرفهای سونگمین .

چیزی که کیوهیون رو اذیت میکرد نحوه تفکر سونگمین درباره خودش بود . از وقتی فهمیده بود عاشق سونگمین شده همیشه منتظر فرصتی بود که به سونگمین نزدیک بشه . امیدوار بود بتونه توی سونگمین احساس مشابهی ایجاد کنه . تا قبل امشب حتی توی اوج بی تفاوتی های سونگمین هم امیدوار بود ولی امشب این حرفها ، بدجوری اون رو به سمت ناامیدی می فرستاد . خسته از کشمش ذهنی چرخید و از پنجره باز به اسمون زل زد . نفس عمیقی کشید . کی فکرش رو میکرد چو کیوهیون یه روزی اینطوری بی خواب بشه . اونم بخاطر یه پسر.

دعوای سختی رو پیش رو گذاشته بودند نمی دونست حال سونگمین چطوره؟

” قرصش رو خورده؟”

نگاهش سمت تلفن رفت. می دونست این دعوا به اندازه کافی می تونست دلیل برای درد سونگمین باشه.

آهی کشید و روی تخت بلند شد. چطور بعد اون دعوا می تونست به سونگمین زنگ بزنه و بگه قرصت رو بخور. لبش رو گزید و بی خیال دوباره دراز کشید.

تا خود صبح خوابش نبرد. دعوایی که بین اون و کیوهیون شکل گرفته بود زیادی جدی بود. یه جورایی بعد اون دعوا یه سری چیزها براش مشخص شده بود ولی انگار یکم دیر بود. کیوهیون عاشق بورا نبود و این یعنی…. سونگمین نمی تونست فکر کنه. قلبش تند تند میزد. کیوهیون عاشقش نیست. نمی دونست نسبت به حرفهای دیشب چه حسی داشته باشه خوشحال باشه یا غمگین. یه جورایی شوق توی دلش رو بخاطر حقیقتی که فهمیده بود به بقیه حرفهاشون غالب شده بود و تمام مدت سونگمین به این بخش از بحثش فکر کرده بود.

به محض صبح شدن از جا بلند شد دوش مختصری گرفت و به شرکت رفت . نمی تونست فکرش رو متمرکز کنه نمی دونست به چی فکر کنه . دعوای دیروز یه دعوای معمولی نبود چون کیوهیون و سونگمین زوج عادی نبودند . ذهن سونگمین هنوز درک واقعی از اتفاق افتاده نداشت . می دونست خوشحاله چون کیوهیون عملا رد کرده بود که عاشق بوراست . این براش خوشایند بود . ته دلش این حقیقت امید دوباره ای رو روشن کرده بود. از وقتی یادش می اومد با این باور زندگی کرده بود که کیوهیون عاشق بورا بوده هست و خواهد موند. کیوهیون براش دست نیافتنی بود ولی دیشب وقتی کیوهیون میگفت عاشق بورا نیست یه چیزی مثل شکستن یه دیوار بود. دیواری که سونگمین دور خودش کشیده بود تا به کیوهیون نزدیک نشه . حالا که مطمئن بود کسی توی قلب کیوهیون نیست شاید با تلاش می تونست نزدیک بشه. تا حالا بیرون نشسته بود و فقط افسوس میخورد اما انگار وقت تلاش رسیده بود .

از طرفی دیگه می دونست دیشب زیاده رویی کرده . حرفهای خوبی به کیوهیون نزده بود . تهمت هایی به کیوهیون زده بود که همگی ناحق بودند . کیوهیون مستحق یه عذرخواهی بود . باید دل شکسته کیوهیون رو التیام می بخشید . باید به کیوهیون میگفت بخاطر برداشت اشتباهش متاسفه .

همچین باید با کیوهیون صحبت میکرد باید بهش میگفت هیچ ارتباطی به تفکرات مادرش نداره . باید حرفهایی که به مادرش زده بود رو به کیوهیون میزد . باید میگفت این جدایی حتی اون پیشنهاد احمقانه رو نمیخواد . نه نمی خواست . سونگمین جدایی از کیوهیون رو نمی خواست . باید میگفت .

اره باید میگفت . سکوتش کافی بود وقتش بود حرف میزد . باید با کیوهیون حرف میزد .

به محض رسیدن به شرکت میخواست به دیدن کیوهیون بره ولی خودش می دونست عجیبه . باید تا وقت ناهار صبر میکرد و صبر کردن توی اون زمان برای سونگمین خیلی خیلی سخت بود و طاقت نیاورد. تقریبا دو ساعتی از ورودش به شرکت نگذشته بود که دیگه نتونست تحمل کنه . با منشی کیوهیون تماس گرفت و ازش درباره کیوهیون پرسید. وقتی منشی گفت کیوهیون با وکیل شرکت جلسه داره آهی کشید و دوباره به انتظار ادامه داد .

وقت ناهار با امیدواری به سمت غذاخوری رفت و اونجا انتظار کشید . کیوهیون نیومد . تمام دو ساعت وقت ناهار رو سونگمین توی غذاخوری منتظر موند ولی خبری از کیوهیون نشد .

وقتی از غذا خوری برگشت به سمت دفتر کیوهیون رفت . متوجه شد کیوهیون توی دفترشه و تنهاست اما حس دلشوره ای بهش دست داده بود . انگار نمی تونست جلو بره . بی حسی توی پاهاش حس میکرد و همین بی حسی ناشی از دلشوره مانع شد وارد شه . پس به اتاق برگشت . چرا هیچ بهونه ای برای دیدن کیوهیون پیدا نمیکرد ؟

سرش رو بین دستهاش فشرد و سعی کرد فکر کنه : لعنتی . چرا مثل یه بچه شدم .

چشم هاش رو به هم فشرد و بعد باز کرد . نگاهش ناخواسته به سمت نامه روی میزش جلب شد . لبخند بزرگی که روی لبش نقش بست غیر قابل کنترل بود. نامه از یه شرکت فرانسوی بود و سونگمین داشت بال در می اورد .

نامه رو برداشت و از جاش بلند شد و به سمت دفتر کیوهیون تقریبا پرواز کرد . به محض رسیدن جلوی دفترش به سختی لبخند خودش رو جمع کرد و با اشاره به منشی وارد دفتر کیوهیون شد .

با محض دیدن کیوهیون پشت میزش و دقتی که توی خوندن داشت تقریبا دلش ضعف رفت . لبخند ضعیفی روی لبش نقش بست . که به محض بالا اومدن سر کیوهیون و برخورد نگاهاشون پر رنگ تر شد .

سرش رو بلند کرد و با دیدن سونگمین دلش لرزید . چقدر از دیشب تا حالا دلتنگش بود . چقدر نگرانش بود . چقدر از دیدن اینکه حالش خوبه خیالش راحت شد .

لبخند سونگمین گیجش میکرد. مطمئنا بعد از اتفاق دیشب این لبخند خیلی بی جا بود . هیچ چیز خوبی توی بحث دیشب نبود که الان سونگمین رو وادار به خندیدن کنه . خودش از دیشب نتونسته بود حتی اخمش رو باز کنه خندیدن که هیچ .

پس نگاهش رو از سونگمین گرفت .

  • چی شما رو به دفتر من کشونده رئیس لی ؟

با لحن خشک و رسمی کیوهیون لبخند روی لبش ماسید . با ناباوری به کیوهیون نگاه کرد . به نظرش کیوهیون فرق کرده بود . رنگ پریده به نظر می رسید و اخم پررنگی بین ابروهاش بود . لبهاش هم بی رنگ بود .

قدمی با تردید جلو گذاشت . نامه رو روی میزش گذاشت و در حالی که از سردی کیوهیون شوکه بود زمزمه کرد : نامه به فرانسویه .

کیوهیون نیم نگاهی به برگه کرد .

  • می تونستی از مترجم های شرکت کمک بگیری .

لبش رو گزید . حس درد میکرد . چرا کیوهیون بهش نگاه نمیکرد ؟

  • فکر کردم خودت بررسی کنی بهتره .

اینقدر مظلومانه گفت که حتی کیوهیون عصبانی هم نتونست بی تفاوت باشه. دست از کار خودش کشید و برگه سونگمین رو برداشت . شروع به نگاه کردن بهش کرد .

  • خیلی خوب بهش رسیدگی میکنم .

سونگمین سر جاش موند کمی دست دست کرد نمی خواست بره ولی نمیتونست هم حرف بزنه .

  • بازم کاری هست ؟

کیوهیون پرسید .

  • میشه حرف بزنیم .
  • الان سرم شلوغه . اخر وقت صحبت می کنیم .

 

سونگمین به سمت در رفت .

” نمی خوام برم میخوام باهات حرف بزنم کیوهیون “

برگشت و نگاه امیدوارانه ای به کیوهیون کرد . کیوهیونی که سرش رو با برگه رو به روش بند کرده بود . آهی کشید .

  • برمیگردم .

و از در بیرون رفت .

به محض بیرون رفتن سونگمین برگه رو کنار گذاشت و سرش رو بین دستهاش گرفت . حالش زیاد خوب نبود . دیشب یادش رفت پنجره اتاق رو ببنده و الان به نظر میرسید سرما خورده . بدنش درد میکرد و از درون در حال سوختن بود . هنوز حس عصبانیت دیشبش رفع نشده بود . نمیدونست سونگمین میخواد درباره چی صحبت کنه ولی می ترسید .

” اگه بحث جدایی رو وسط بکشه چی ؟”

اگه های منفی توی ذهن کیوهیون پرسه میزد . می ترسید از حرف زدن با سونگمین می ترسید . اون هیچ اطمینانی به سونگمین و احساسش نداشت . مثل کسی می موند که از حقیقت تلخی فرار میکرد . میدونست باید با سونگمین حرف بزنه ولی می ترسید . از از دست دادن سونگمین می ترسید . الان هم نداشتش ولی اگه این حرفهای لعنتی سونگمین رو ازش می گرفتند چی ؟

همین ترسش بهش اجازه نداد بمونه . زودتر از موعد از شرکت خارج شد و به هتلی که دیشب رزرو کرده بود رفت . نیاز داشت کمی اروم شه . کمی خیالش راحت شه . باید خود رو قافع میکرد باید کمی اروم میشد . عصبانیت به نفعش نبود . حتی بعد بحث دیشب هنوز عاشق سونگمین بود و تصورات سونگمین از خودش ناراحتش میکرد . نیاز داشت فکر کنه کجای کار رو اشتباه کرده . کجا اشتباه کرده که سونگمین چنین برداشتی کرده . دعوای دیشب یه چیزهایی رو روشن کرده بود و یه چیزهایی هنوز مبهم بود . کیوهیون نیاز داشت همه چیز رو بین خودشون روشن کنه . دیشب به سونگمین فهمونده بود که عاشق بورا نیست . حالا فقط باید از حس سونگمین مطمئن میشد و حس خودش رو میگفت . این چیز حساسی بود نمیتونست همینطور ساده سمت سونگمین بره و بگه : منو دوست داری ؟ می تونی عاشق شی ؟ یا مثلا بهش بگه من عاشقتم . من دوستت دارم . اگه سونگمین دوستش نداشت چی ؟

سرش رو تکون داد .باید فردا با سونگمین حرف میزد .

وقتی متوجه شد کیوهیون رفته حسابی عصبی شد . اون میخواست با کیوهیون حرف بزنه ولی رفته بود و حالا تلفنش خاموش بود . توی خونه با عصبانیت قدم میزد و خبری از کیوهیون نبود .

“بهش گفتم میخوام حرف بزنم چرا ول کرد رفت ؟

با زنگ گوشی دوید . با دیدن شماره خواهرش دست پاچه جواب داد .

  • سوهیون .

صدای اروم و گرفته خواهرش به گوشش رسید : سونگمین کجایی ؟

  • خونم .
  • بیا اینجا خونه مادر اینا اوضاع بهم ریخته .

سونگمین لحظه ای سکوت کرد و بعد با استرس پرسید : چه اتفاقی افتاده ؟

  • خانواده کیوهیون اینجان . اگه نمیخوای از دستش بدی همین الان بیا .

چشمهای سونگمین گرد شد . دلش گواه بعد میداد . حتی نفهمید چطور اماده شد و یا چطور خودش رو به خونه رسوند . فقط دلشوره داشت . خانواده کیوهیون هیچ وقت اون موقع شب به خونه اشون نمی اومدند و حرفهای سوهیون …

وقتی رسید بالافاصله داخل رفت با دیدن جو سنگین بین دو خانواده دلشوره اش بدتر شد .

” کیوهیون کجایی ؟”

قدمی داخل گذاشت . نگاه خواهرش نگران بود . نگران ترش کرد .

  • سلام .

احترام گذاشت ولی کسی چیزی نگفت . با استرس سر بلند کرد . جو سر ازارش میداد .

  • چیزی شده ؟

پدر کیوهیون اولین نفر به حرف اومد : کیوهیون کجاست سونگمین ؟

آب دهنش رو قورت داد : خو…. خونه نبود .

خانم چو بلند شد : میشه بگی پسرم کجاست سونگمین ؟ ساعت از دوازده شب گذشته و تو از همسرت خبر نداری؟

سونگمین سرش رو زیر انداخت باید چی جواب میداد : متاسفم . بعد از شرکتش ندیدمش . باید کاری براش پیش اومده باشه

  • کیوهیون تو هتله سونگمین . دو شبه توی هتل می مونه .

نگاهش رو بالا اورد و به خانم چو داد . این بحث ها میخواست به کجا برسه . حس ترس و اضطراب بهش فشار اورده بود . می تونست سوزش های خفیف معده اش رو حس کنه .

قبل از اینکه سونگمین جواب بده مادرش به حرف اومد : این چیزهای الان مهم نیست خانم چو . ما میخوایم درباره مسائل مهم تری صحبت کنیم .

دو زن برای لحظه ای به هم خیره شدند و خیلی خصمانه عقب کشیدند . بالاخره پدر سونگمین به حرف اومد : بشین پسرم .

به سمت خواهرش رفت و نشست . حس بدی داشت . حس خیلی بدی داشت .

  • ما باهم صحبتی داشتیم سونگمین .

نگاه نگرانش رو بین دو پدر رد و بدل کرد . بعد از پدرش پدر کیوهیون به حرف اومد .

  • باید کیوهیون هم توی این بحث شرکت میکرد . ولی ظاهرا دسترسی بهش امشب امکان پذیر نیست
  • پس بهتر نیست مکالمه رو شب دیگه ادامه بدیم .

پدرکیوهیون به طور قطع رد کرد : این بحث داره روابط بین دو خانواده رو خراب میکنه ترجیح دو خانواده بر اینه که امشب همه چیز حل شه .

پدرش ادامه داد : به توجه به شرایط سوهیون و ازدواج سونگمین و کیوهیون خانواده لی عملا نمی تونه نوه و وارثی داشته باشه . وضع خانواده چو هم همینه کیوهیون تنها فرزند این خانواده است پس عملا هر دو خانواده بدون وارث موندن .

همه با سر تایید کردند . سوهیون نگاه غمگینش رو به زمین دوخت .

مادر سونگمین به حرف اومد : چند وقته روی این موضوع فکر کردم و به تنها نتیجه ای که رسیدم ازدواج سونگمین با کسیه که توانایی بچه دار شدن رو داشته باشه . یعنی ازدواجش با دختر.

ضربان قلب سونگمین بالا رفت . هنوز همون اتفاقات قبلی تکرار شد . اینبار فقط مادرش نبود که با یه نه ردش کنه . دو خانواده رو به روش بودند .

خانم چو اخمی کرد . مشخصا از این بحث خوشش نمی اومد : این که معلومه . ما هم میتونیم برای کیوهیون همسر مناسبی اختیار کنیم .

ازدواج اون و کیوهیون با ادم های دیگه ؟ بدنش داشت می لرزید . قبلا مادرش این پیشنهاد روبه خودش داده بود . اون موقع فقط کمی عصبی شده بود ولی الان حتی فکر به اینکه قراره کیوهیون با کسی ازدواج کنه می تونست تا حد مرگ ببرش .

  • می خواین ما طلاق بگیریم ؟

تمام تلاشش رو کرد که صداش پر بغض و لرزون نباشه .

پدر کیوهیون مخالفت کرد : چیزی که مشخصه ما نمی خوام این ازدواج بهم بخوره . هیچ ازدواجی اینقدر سود اور نیست . شرکت هر دو خانواده داره بی نهایت سود میده و ما راضی به از بین بردن این شراکت نیستیم .

پدرش تایید کرد : نه تنها ما نمی خوایم بلکه مطمئنا سهام دارها هم به این امر راضی نمیشن و این شراکت بر پایه ازدواج شما دوتاست . پس مطلقا طلاق شما دوتا رو نمیخوایم .

سونگمین نفس ارومی کشید . قرار نبود از کیوهیون جدا بشه .

  • اما پس نوه چی ؟ من نمیتونم بدون داشتن یه نوه زندگی کنم.

مادر سونگمین گفت . خانم چو هم متقابلا جواب داد .

  • منم یه نوه میخوام . کیوهیون من کسیه که هرکس ارزوی داشتنش رو داره روی هرکس دست بزارم بهم نه نمیگه .

“میدونم “

سونگمین پیش خودش تکرار کرد . دلواپسی داشت حالش رو بد میکرد . حالا بجز سوزش حالت تهوع شدیدی هم داشت .

اقای چو سری تکون داد : درسته . ما دو نفر فکری کردیم که به نفع همه باشه .

با سر به خودش و آقای لی اشاره کرد .

نگاه سونگمین به لبهای پدرش بود : این ازدواج جایی ثبت نشده فقط یه قرارداده . تاکید بر این ازدواج تاکید بر یه لزوم پایند بودن به شراکت دو شرکته . من و چو تصمیم گرفتیم یه قرارداد بین دو نفرمون برای همکاری دو شرکت بسته بشه و به محض بسته شدن این قرارداد . ازدواج تو و کیوهیون فقط جنبه نمایشی مقابل همه پیدا میکنه و بعد شما دو نفر می تونید به زندگی واقعی خودتون برگرید . شما دو نفر زندگی خودتون رو تشکیل میدید در کنار دخترهایی که شرایطتون رو درک کنند .

نگاه سونگمین بی حال و پر از اشک بود . بغض داشت خفش میکرد . چه راحت درباره زندگی اون و کیوهیون تصمیم گرفته شده بود . چقدر بی رحمانه بود .

دهن باز کرد چیزی بگه ولی چی میگفت ؟

” نمی خوام نمی زارم نمیشه ؟ مگه می تونست مگه مخالفتش تاثیری داشت . با نفس بعدی که کشید درد کشنده ای توی معده اش پیچید . چشمهاش رو به هم فشرد .

  • نظرت چیه سونگمین .

به سختی دردش رو توی چهره اش پنهون میکرد . فقط میخواست بره . الان نه توان مخالفت داشت و نه توان نه گفتن .

  • من نمی تونم به تنهایی تصمیم بگیرم باید با کیوهیون صحبت کنم .

خانم چو لبخندی زد : بسیار خوب با کیوهیون صحبت کن . فکر نمیکنم مشکلی باشه .

سونگمین با سختی بلند شد . تحمل اون خونه اون ادم ها اون درد سخت و سخت تر میشد . نیاز داشت فرار کنه .

  • اگه اجازه بدید من برم .

تعظیمی کرد و بعد به سمت خانم چو رفت : میشه بگید کیوهیون کدوم هتله .

  • هتل گرینه اتاق ۱۳۷

با پوزخند و حرص اینو گفت .لحن خانم چو جوری آزارش داد ولی چیزی نگفت خودش رو به ماشین رسوند و از راننده پدرش خواست اون رو به هتل گرین ببره . براش هیچی مهم نبود . فقط میخواست بره پیش کیوهیون . میخواست به اغوشش پناه ببره . می خواست بره و بگه نمی خوام ازت دست بکشم . باید به کیوهیون میگفت دوستش داره . احساس خطر میکرد امشب واضح تر از هر زمانی که فکر کرده بود کیوهیون رو از دست داده حسش کرد . حس کرد کیوهیون داره میره . حس کرد اگه کاری نکنه کیوهیون رو ازش میگیرن .

فقط میخواست خودش رو به کیوهیون برسونه . بدنش از ترس می لرزید . حس نداشتن کیوهیون چنان ترس و دردی به قلبش میداد که هیچ درد دیگه ای رو حس نمیکرد .

” من نتونستم کیوهیون تو باید بهشون بگی نه . “

به هتل رسید و بدون فوت وقت خودش رو به اتاق ۱۳۷ رسوند . وقتی میخواست در بزنه متوجه در باز شده اتاق بود . کار اشتباهی بود ولی بدون در زدن وارد شد و به محض وارد شدن با شنیدن صدای بورا یخ کرد .

  • ممنونم کیوهیون .

” گریه کرده “

از صدای بورا مشخص بود . قدمی جلو اومد و راهروی کوچیک رو رد کرد کیوهیون رو به روی بورا ایستاده بود . لبخندی زد و دست بلند کرد و اشکهای بورا رو پاک کرد . خیلی اروم بورا رو توی بغل کشید .

  • غصه نخور بورا من همیشه کنارت می مونه .

قلب سونگمین داشت تند تند میزد . جوری بلند که می ترسوندش ولی بدنش یخ کرده بود .

” چرا بغلش کرده گفته بود دوستش نداره ؟”

” دروغ گفته دوستش داره هیچوقت تو رو اینطوری بغل نکرده “

” دوستش نداره داره دلداریش میده “

” موقع دلداری لبخند میزنه “

” خودش گفت دوستش نداره “

” عاشقشه مگه کوری ؟”

” عاشقش نیست عاشقش نیست .”

درگیری ذهنیش امانش رو برید میخواست بره ولی نتونست . نمی تونست الان بره . اون جنگیدن برای داشتن کیوهیون رو شروع کرده بود .

” اون همسر منه نمی زارم ازم بگیرنش “

با خودش تکرار کرد و قدمی جلو رفت .

  • بدموقع اومدم ؟

با صدای سونگمین سریع از بورا جدا شد. سونگمین اینجا رو چطور پیدا کرده بود . سریع به سونگمین نگاه کرد ولی ماتش برد . سونگمین خیلی داغون به نظر میرسد . خستگی و درد توی چهره داشت بی داد میکرد . با فکر اینکه سونگمین حالش باز بد شده باشه یه قدم جلو رفت : خوبی ؟

لبخند بی حالی زد : باید حرف بزنیم .

بورا لبخند زوری زد . در حالی که گونه های خیسش رو پاک میکرد بوسه ای روی گونه کیوهیون زد : ممنون اوپا بعدا حرف می زنیم .

لبخندی به سونگمین زد و از اتاق بیرون رفت .

  • چیزی شده سونگمین ؟

سونگمین سرش رو بالا اورد و به کیوهیون نگاه کرد . لب پاینش از شدت گزش کمی متورم به نظر می رسد و حواس کیوهیون رو پرت میکرد .

  • بیا حرف بزنیم خوب . قرار شد حرف بزنیم ولی تو فرار کردی .

کیوهیون اهی کشید : من فرار نکردم سونگمین .

  • پس اینجا چیکار میکنی ؟

اخمی کرد : فکر کنم دعوای دیشب رو فراموش کردی لی سونگمین ؟ دیشب چیزهای خوبی نشنیدم که بخوام اونجا بمونم .

با یاداوری دیشب سرش رو زیر انداخت .

  • من …. من متاسفم اما ….

کیوهیون پوزخندی زد . تمام دیشب در مقابل یه معذرت خواهی امروز ؟

  • اما چی سونگمین ؟ متاسفی ؟ درباره کدوم بخشش سونگمین ؟ فریب دادن من ؟ یا حرفهای سنگینت ؟

نگاهش رو پایین انداخت : دیشب زیاده روی کردم . نباید اونطوری واکنش نشون میدادم . من اشتباه برداشت کردم نباید بدون اینکه چیزی بدونم درباره تو قضاوت میکنم اما …

متوقفش کرد : تو فقط اشتباه برداشت نکردی سونگمین تو با اشتباهاتت زندگی کردی . میدونی تمام این مدت با توهم عاشق بودن من چقدر آزارم دادی؟ رفتارهای خودت رو به یاد بیار .

  • میدونم کیوهیون و حالا ازت معذرت میخوام اما من ….

دوباره محلت نداد بهش ….

  • چرا فکر میکنی با یه معذرت خواهی همه چیز درست میشه سونگمین ؟

با خودش فکر کرد “چون دلم میخواد درست شه . چون حالا که میدونم دیگه بورایی وجود نداره میخوام کنارت بمونم و شانس این رو داشته باشم که قلبت رو به دست بیارم . چون هیچ وقت اندازه الان از نبودنت از نداشتن نترسیدم . چون هیچوقت اندازه الان از دست دادنت رو حس نکردم . “

ولی نمی تونست این کلمات رو به زبون بیاره . بلد نبود از احساسات درونیش صحبت کنه اگه یاد گرفته بود، اگه دیده بود، اگه بلد بود اون جملات رو میگفت و زندگیش رو عوض میکرد اما نمی تونست .

  • من در حقت بی انصافی کردم کیوهیون و بایتش متاسفم اما …
  • فقط بی انصافی سونگمین ؟ فکر نمیکنی کارهات و طرز تفکرت کنی بیشتر از بی انصافی بود ؟

خسته از اینکه کیوهیون نمی ذاشت چیزی که براش مهم بود رو به زبون بیاره کمی صداش رو بالا اورد . نه اینکه داد بزنه فقط میخواست کاری کنه کیوهیون بشونه چی میگه .

  • میشه بزاری حرف بزنم ؟

پوزخندی زد و خواست چیزی بگه که سونگمین ادامه داد : فقط بزار حرف بزنم من بخاطر دیشب اینجا نیستم . لازم دارم باهات حرف بزنم . قبول دارم که دیشب اتفاقات خوبی نیافتاد …… ولی

  • معلومه هیچ اتفاق خوبی دیشب نیوفتاد .

تقریبا جوش اورد کیوهیون نمی ذاشت حرف بزنه این عصبیش میکرد : من اینجا نیستم که درباره مسائل احمقانه دیشب حرف بزنم .

دستش خودش نبود . عصبانی بود . سونگمین اشتباه کرده بود و این کیوهیون رو ازار میداد . وقتی میدید سونگمین برای دیشب ارزشی قائل نیست عصبی میشد وقتی میدید سونگمین به شبی که این همه اتفاق توش افتاده میگه احمقانه قلبش درد میگرفت . شبی که خودش از شدت درد قلبش خوابش نبرده بود و سونگمین الان جوری رفتار میکرد انگار اتفاقی نیافتاده عصبی بود .

” به دیشب میگه احمقانه … من دیشب تقریبا بهش اعتراف کردم که دوستش دارم اون بهش میگه احمقانه …. نه نمی تونم بزارم اینطوری تمام شه . نمی تونم بزارم از دستم فرار کنی لی سونگمین . من عاشقتم و تو مال من میمونی . نمی زارم با فرار از واقعیت های دیشب از زیرش در بری “

  • تو حرف نمی زنی سونگمین فقط داری از بحث های دیشب فرار میکنی چون نمی خوای باور کنی اشتباه کردی .
  • اگه من درباره دیشب حرف نمیزنم بخاطر فرار نیست چو کیوهیون . اگه میخواستم این کار رو کنم الان جام اینجا نبود .
  • پس بیا درباره دیشب حرف بزنیم .
  • خدای من کیوهیون تو چته ؟ من نمیخوام درباره دیشب حرف بزنم …چرا نمی زاری حرف بزنم .
  • من چمه سونگمین ؟؟ تو بگو چته دیشب هرچی تهمت دلت خواست بهم زدی سونگمین و حالا اومدی و میخوای درباره یه چیز دیگه حرف بزنی . هنوز تکلیف دیشب معلوم نشده پرونده جدیدی رو باز نکن .

کلافه بود عصبی بود کیوهیون رو درک نمیکرد . میخواست حرف بزنه فقط یه امشب شجاعت داشت .

  • خیلی خوب کیوهیون حق با توست بیا بحث دیشب رو ادامه بدیم . دیشب هیچ چیزی حل نشد . هیچ چیزی مشخص نشد …
  • چرا شد سونگمین . مشخص شد تو توهم زدی و من عاشق بورا نیستم .
  • متاسفم کیوهیون ولی چیزی که تو میگی با عقل جور در نمی یاد . تو میگی عاشق بورا نیستی ولی من دیده ام . ما باهم غریبه نیستیم کیوهیون از بچگی باهم بزرگ شدیم . من تو رو دیدن رفتارهات رو با بورا میدیدم . میدیدم فقط به اون لبخند میزدی می دیدم توی جشن فارغ التحصیلی برای اون هدیه خریدی . می دیدم به اون که نه نمی گی . میدیدم نگاهت فقط به اون بود . میدیدم دوستش داری . میدیدم دنبال ازدواج با بورایی . دیدم الان چطور بغلش کردی چطور اشکش رو پاک کردی. تو تنها توی هتل با اون بودی ولی داری حرفی رو میزنی که تمام دیده های منو بی اعتبار میکنه . من باید چی رو باور کنم ؟ باید چی رو باور کنم . اینکه عاشق نیستی رو یا اینکه اینقدر عاشقانه بغلش کردی رو ؟

” خواهش میکنم کیوهیون یه بار دیگه بگو عاشقش نیستی یه دلیل بهم بده که باور کنم عاشقش نیستی . یه دلیل برای جنگیدن بهم بده یه دلیل که بهم جرات بده بگم دوستت دارم “

عصبی بود حرفهاش با بورا و حالا این حرفهای سونگمین کلافگی و درموندگی خودش داشت کلافه اش میکرد . سونگمین میخواست به کجا برسه ؟ چرا اینقدر بر این موضوع بی اهمیت تاکید داشت ؟

  • با تاکیدت بر اینکه من عاشق بورام به چی میخوای بررسی سونگمین ؟
  • نمیخوام به جایی برسم فقط دارم میگم حرفها و کارهات با هم جور در نمی یاد .
  • من اینطور فکر نمیکنم سونگمین .تو فقط دنبال بهانه ای.

عصبی داد زد : من باید دنبال چه بهانه لعنتی باشم چو کیوهیون ؟

  • دلیلی که ازم جدا شدی .

سونگمین چندبار متعجب پلک زد .

کیوهیون به چشمهاش خیره شد و با عصبانیت گفت : مادرم بهم زنگ از تصمیماتشون بهم گفت .

عصببانیتش فروکش کرد و جاش رو به ترس داد . این همه عصبانیت کیوهیون بخاطر چی بود .

” پیشنهاد رو قبول کرده ؟”

” چرا سونگمین ساکتی . زود باش لعنتی حرف بزن و بگو مادرم اشتباه کرده بگو تو قبول نکردی “

حرفهای تلفنیش با مادرش توی ذهنش پیچید : سونگمین راضیه فقط گفت می یاد با تو حرف بزنه و راضیت کنه .

سری تکون داد . سعی کرد خودش رو نبازه . امشب عهد کرده بود حرف دلش رو بزنه . اگه احمق نبود ، اگه شجاع بود ، اگه زودتر حرف دلش رو میزد توی این بدبختی گیر نمی کرد .

  • منم اومدم اینجا درباره تصمیم اونها باهات حرف بزنه .

لبخند تلخش رو پشت پوزخندی پنهون کرد . حالا که قلبش شکسته بود نمیتونست بزاره سونگمین خورده هاش رو ببینه .

” اومدی بگی قبول کردی نه ؟”

  • اینجا بودنت لازم نیست . من همین الان هم می دونم میخوای درباره چی حرف بزنی .

یه لحظه هنگ کرد چرا صدای کیوهیون اینقدر یکباره اروم شد . کیوهیون به سمت میزش رفت کت و سویچش رو برداشت و به سمت سونگمین رفت .

رو به روش ایستاد به صورتش خیره شد. دستش رو بالا آورد و روی گونه سونگمین گذاشت چقدر دلش میخواست نوازشش کنه ولی فقط دستش رو همون جا نگه داشت . برای چند ثانیه به اون چشم های سرکش نگاه کرد . نفس عمیقی کشید و کمی روی صورتش خم شد .

قلبش تند میزد دست کیوهیون روی صورتش داشت با قلبش بازی میکرد. این فاصله دیوونه اش میکرد .

_ من خسته شدم سونگمین . از خودم ، از تو ، از این زندگی ، این همه کشمکش. از اینکه یه چیز پایدار توی زندگیمون نیست خسته شدم. از اینکه بقیه به خودشون اجازه میدن توی زندگی من و تو دخالت کنن خسته ام. از اینکه حرف هم رو نمی فهمیم خسته شدم. از سردرگمی سخته ام از این تظاهر خسته شدم. از این همه بحث خسته شدم.

آخرین تیرش بود بعد این حرفها بعد این چیزها و اتفاقات مطمئن بود سونگمین رو به دست نمی یاره. نمی دونست احساس سونگمین چیه می خواستش یا نه… نمی تونست کاری کنه این تنها راهش برای فهمیدن بود. تنها چاره ای که به نظرش می رسید بود پس خم شد و بوسه ای روی پیشونی سونگمین زد . پیشونیش رو به پیشونی سونگمین تکیه داد و با دستش گردن سونگمین رو نگه داشت و اون رو کمی نزدیک تر اورد : لازم نیست دنبال بهونه باشی سونگمین . هر وقت تو بخوای تمامش میکنم هرجوری تو بخوای تمامش میکنم .

اینو گفت و بی توجه به سونگمین مبهوت شده از اونجا رفت … نه فرار کرد . بغض شکسته بود و اونجا نمیتونست بزاره سونگمین شاهد اشکهاش باشه .

 

 

 

 



19 Responses

  1. وای خدا من دارم دیوونه میشم تک تک لحظه هاییکه سونگمین استرس داشت منم باهاش استرس داشتم اینا چرا اینجوری میکنن این کیوهیون چرا انقد نفهم شده اصن زده به سرش نمیزاره سونگمین حرف بزنه حکم طلاقشو داد دستش این اگه حالش بد بشه این دفعه ۱۰۰% مرده cry
    ممنون بابت اپ

  2. وای خدا من دارم دیوونه میشم تک تک لحظه هاییکه سونگمین استرس داشت منم باهاش استرس داشتم اینا چرا اینجوری میکنن این کیوهیون چرا انقد نفهم شده اصن زده به سرش نمیزاره سونگمین حرف بزنه حکم طلاقشو داد دستش این اگه خالش بد بشه این دفعه ۱۰۰% مرده cry
    ممنون بابت اپ

  3. این فیک از حیطه روانشناسی و روابط اجتماعی و مشکلات عمده روابط امروزی رو عااااااالی به تصویر کشیده و این فیک یک اثر فوق العاده در زمینه روانشناسی است من واقعا افتخار میکنم تو جمعی هستم که نویسنده های چنین قابلی داره که واقعا از نثر و موضوع و قلمشون در حیرت میمونم مشکل پنهان کردن افکار و عواطف فرصت ندادن برای بیان به همدیگه عدم شفاف سازی مسائل واقعا مشهود بود که مشکل عمده روابط امروزیه تبریک به نویسنده بخاطر خلق چنین اثری کوچکترین کاریه که میتونم انجام بدم good

  4. سلام shock
    من چرا این پارتو ندیدم؟ shock الان خوندمش و داغان شدم و اعصابم له گشت dance
    آقا اینا اینجورین اخه؟!! پس کی میخوان مث ادم باهم حرف بزنن فک کنم تا اونروز من دارفانی رو وداع بگم dash
    خانواده هاشون چقدر بیشعور تشریف دارن فقط فر منافع خودشونن
    سوهیون بیچاره فک کنم عذاب وجدان بگیره sorry

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *