294 بازدید

AGREEMENT 25

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت بیست و پنجم

 

با رفتن کیوهیون چیزی درون سونگمین شکست . روی زانوهاش نشست و به قلبش چنگ انداخت : لعنتی بزار حرف بزنم .

اشکی از گوشه چشمش جاری شد . چرا کیوهیون اینقدر روی طلاق پافشاری میکرد ؟ اینبار دوم بود که کیوهیون چنین پیشنهادی میداد .

با حس دردی که توی معده اش پیچیده شد روی زمین دراز کشید . دستش رو روی معده اش گذاشت و اروم اروم ماساژ داد .

” چرا اذیتم میکنی کیوهیون ؟ چرا نمی زاری شجاع بمونم ؟ چرا نمی زاری حرف بزنم .”

چشمهاش رو بهم فشرد و سعی کرد مانع اشک ریختن خودش بشه . امشب قطعا شب سختی براش می بود .

 

با بی حالی بیدار شد . بدنش از روی زمین خوابیدن درد میکرد . به خونه برگشت و بعد از عوض کردن لباس هاش به شرکت رفت . دیگه براش چیزی مهم نبود. به محض ورود به سمت دفتر کیوهیون رفت خودش دیر اومده بود و کیوهیون این ساعت قطعا توی دفترش بود .

به محض ورود منشی جلوش بلند شد : چه کمکی می تونم بکنم رئییس لی ؟

حتی به حرف منشی گوش نداد . مستقیم به سمت در رفت رو بازش کرد . انتظار یه کیوهیون متعجب رو داشت ولی اتاق خالی بود. اخمی کرد و به سمت منشی برگشت : کیوهیون کجاست ؟

  • ایشون رفتند فرانسه .

برای یه ثانیه سر جاش متوقف شد و با بهت به منشی زل زد : چی ؟

  • خودتون دعوت نامه رو بهشون دادید . گفتند یه سفر چند روزه به فرانسه دارند .

لبش رو گزید و ایستاد یه سفر چند روزه ؟ بدون خبر ؟

  • کی برمیگرده ؟
  • رئیس چیز خاصی نگفتند.

سری تکون داد و با قدم های سست از اتاق بیرون رفت . به اتاق خودش که رسید فقط خودش رو روی صندلی پرت کرد .

 

فلش بک

بعد از فرار از هتل تنها جایی که به ذهنش رسیده بود شرکت بود . تنها جایی که حس میکرد می تونه بره . وارد دفترش شد و طبق عادت خودش رو روی صندلیش پرت کرد .

می دونست رفتارش با سونگمین درست نبوده ولی نمی خواست چیزهایی که از مادرش شنیده بود رو از سونگمین بشونه . درست قبل از اومدن بورا و سونگمین به هتل ، مادرش باهاش تماس گرفته بود و از تصمیم خانواده ها گفته بود .بهش گفته بود سونگمین با این تصمیم موافقه و برای راضی کردن کیوهیون به هتل می یا . به قدری پشت تلفن شوکه بود که حتی نمی تونست چیزی بگه .

ولی حالا که ذهنش اروم شده بود باید فکر میکرد . باید فکری به حال این ازدواج میکرد . چیزی که واضح بود این بود که حاضر نبود به این ازدواج تن بده . اصلا چنین چیزی توی ذهنش مسخره بود . ولی خانواده اش رو می شناخت . مادرش رو می شناخت . مادرش بیشتر از هرکس دیگه ای پیگیر این ازدواج میشد . باید یه کاری میکرد ولی چه کاری ؟شاید باید با سونگمین حرف میزد ؟ نه صادقانه می ترسید . وقتی سونگمین بعد از جلسه خانواده ها خودش رو با اون سرعت به هتل رسونده بود کیوهیون رو می ترسوند . شاید با این ازدواج موافقه . نمی تونست . فعلا دلی که با سونگمین حرف بزنه رو نداشت .

” لازمه حالا به این سرعت مگه ؟”

واقعا درکی نداشت چرا اینقدر عجله . شاید اگه یه فاصله ای می افتاد اگه یه وقفه ای ایجاد میشد بهتر بود ، نبود ؟

با جرقه فکری تو سرش صاف نشست و دنبال برگه ای روی میزش گذشت و به محض پیدا کردنش پوزخندی روی لبش اومد . به متن نامه فرانسوی زل زد شاید این راه حل بود. یه وقفه که بهش زمان بده بتونه درست فکر کنه . درسته با غیبت کوتاه مدتش می تونستد تب و تاب خانواده ها رو کم کنه و این اتیشی که نمی دونست از کجاست رو فرو کش کنه .بعدش میتونست با خیال اسوده تری با خانواده ها صحبت کنه .

برگه رو روی میز گذاشت و شماره منشیش رو گرفت : من برای یه قرارداد میرم فرانسه .

پایان فلش بک

 

” الان چی میشه ؟”

گوشیش رو دراورد و با کیوهیون تماس گرفت . خاموش بود . با حرص گوشیش رو روی میز انداخت و لب تابش رو باز کرد و شروع به کار کردن کرد .

برای ناهار هم از اتاق بیرون نرفت . سرش رو با کار گرم کرده بود و نمیخواست لحظه ای وقت خالی داشته باشه که بتونه فکر کنه .

نمیخواست فکر کنه . هیچ چیزی خوبی توی اتفاقات افتاده وجود نداشت و سونگمین فقط با فکر کردن به چیزهای گذشته ، خودش رو آزار میداد .

بالاخره وقت کار تمام شد و مجبور بود به خونه برگرده . اگه اتفاقاتی که توی خونه پدریش افتاده بود ، نبود … قطعا امشب به اونجا میرفت چون تحمل فضایی خونه خودشون آزارش میداد . اونجا بدون کیوهیون می ترسوندش .

شانس باهاش یار بود هنوز از ساختمان شرکت بیرون نزده بود که چانگمین باهاش تماس گرفت و به یه دورهمی دعوتش کرد .

قبل از ورود به بار دوتا قرص باهم خورد اون شب قصد داشت مست کنه . میدونست مست کردن براش خوب نیست و درد میکشه ولی درهر صورت بهتر از هوشیار بودن بود .

به محض ورود و با دیدن کریس حس بدی بهش دست داد خودش رو روی صندلی انداخت و یه نوشیدنی سفارش داد .

  • کیوهیون کجاست سونگمین ؟

کریس پرسید . شونه ای بالا انداخت و شروع به نوشیدن کرد . هنوز نوشیدنی اولش رو ننوشیده بود که سر و کله بورا پیدا شد . همه دیگه از جریان جدایی اون دو باخبر شده بود و با کنجکاوی به واکنششون خیره شدند . کریس کمی صاف نشست . بورا بی توجه به کریس خودش رو به سونگمین رسوند و کنارش نشست : کیوهیون کجاست ؟

نیم نگاهی به بورا کرد و زمزمه کرد : فرانسه .

بورا با تعجب برگشت : اونجا چیکار داره ؟

  • کاری بود .

بورا با تعجب به صندلیش تکیه داد . نوشیدنی که تمین بهش پیشنهاد داد رو برداشت و شروع به نوشیدن کرد . ذهنش درگیر بود . جو سنگینی بود .کریس به صندلیش تکیه زده بود وبه بورا نگاه میکرد . خودش میدونست اشتباه بزرگی کرده ولی نمی تونست از بورا دست برداره . هنوز دوستش داشت ولی به نظر میرسید بورا دیگه اهمیتی بهش نمی داد . سونگمین هم توی سکوت فقط می نوشید . تمین و چانگمین بخاطر جو سنگین ازشون جدا شدند و اون سه نفر توی سکوت توی دنیا خودشون بودند .

لیوان پنجم یا شیشم بود که سوزش معده اش شروع شد . لیوان رو روی میز گذاشت : لعنتی .

با نالیدنش توجه بورا جلب شد : خوبی سونگمین .

چشم هاش رو روی هم فشرد . دست کرد توی جیبش تا یه قرص پیدا کنه ولی متوجه شد اون رو توی ماشینش جا گذاشته .

  • لعنت بهت .

بلند شد و در حالی که از مستی گیج می زد از جا بلند شد و سعی کرد از بار خارج شه .

بورا با نگرانی سونگمین رو در نظر گرفت و وقتی تقریبا بهم خوردن تعادلش رو دید ترجیح داد دنبالش بره . کریس دستش رو گرفت و مانعش شد : کجا میری ؟

اخم وحشتناکی به کریس کرد و دستش رو از توی دستش بیرون کشید : به تو هیچ ربطی نداره .

کریس سریع بلند شد :ببین بورا من متاسفم . من نمیخواستم اینطوری بشه .

  • برام مهم نیست می خواستی چطوری بشه کریس ولی وقتی با اون دختر بودن رو انتخاب کردی باید می فهمیدی منو از دست دادی .
  • بورا خواهش می کنم من دوستت دارم .
  • ولی من دیگه ندارم . دست از سرم بردار.

و با سرعت خودش رو از کریس دور کرد . نگرانیش بی مورد نبود چون وقتی از بار بیرون زد سونگمین رو دید که کنار ماشینش بی حال روی زمین نشسته .

  • خدای من سونگمین .

سریع سمتش رفت و به سختی سونگمین رو بلند کرد و تو ماشین گذاشت .

دنبال سویچش گشت و بعد از پیدا کردنش ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه سونگمین حرکت کرد .

 

با حس درد چشم هاش رو باز کرد وقتی خودش رو توی خونه دید با تعجب نشست . معده اش درد میکرد و همش عوارض زیاده رویی دیشب بود .

در باز شد و سوهیون وارد اتاق شد . با تعجب پلک زد : نونا تو اینجا چیکار میکنی ؟

سوهیون اخمی بهش کرد و به سمت میز رفت سینی توی دستش رو کنار سونگمین گذاشت و کنارش روی تخت نشست : دیشب بورا بهم زنگ زد گفت تو از حال رفتی و نمی دونست باید باهات چیکار کنه .

پس دیشب بورا پیداش کرده بود ؟ هیچ حسی نداشت باید ممنون بورا می بود ولی هیچ حسی نداشت . لیوان شیر و عسل کنار تخت رو برداشت و شروع به نوشیدن کرد . کمی درد معده و سرش رو تسکین داد .

سوهیون با نگرانی نگاهش کرد : حالت خوبه مین ؟ دیشب چرا مست کردی ؟

  • خوبم نونا فقط یه دور همی بود و من زیاده رویی کردم .

سوهیون دست سونگمین رو گرفت : من می شناسمت سونگمین تو کسی نیستی که اهل نوشیدن باشه . چطور انتظار داری باور کنم .

توی چشمهای نگران خواهرش نگاه کرد لبخند تلخی زد و بلند شد : من خوبم نونا .

به سمت حمام رفت که صدای غمگین خواهرش توی گوشش پیچید : همش تقصیر منه .

و بعد صدای هق هق خفیفی پیچید . سونگمین با بهت برگشت و خواهر غرق اشکش رو در اغوش کشید : درباره چی حرف می زنی نونا ؟

  • همش تقصیر منه سونگمین . اگه من میتونستم بچه دار شم تو توی این دردسر نمی افتادی .

سوهیون رو از خودش جدا کرد و اشکهاش رو پاک کرد : من نمیدونم درباره چه دردسری حرف میزنی سوهیون .

به صورت سونگمین زل زد . از خودش متنفر بود که اینقدر خوب سونگمین رو می شناسه که با یه نگاه بفهمه درون سونگمین چه خبره . دستش رو روی قلب سونگمین گذاشت : هرچقدر میخوای انکار کن داداش کوچولو ولی من می دونم توی قلبت کیه و چقدر به خاطرش درد میکشی.

برای یه ثانیه به هم خیره شدند و بعد سونگمین صورتش به حالت واقعی و بدون ماسک در اومد همونقدر غمگین که درونش بود : دیگه چیزی نگو نونا … من خودم میدونم این عشق چقدر ممنوعه است تو هیچی نگو .

  • باید بهت هشدار میدادم . باید بهت میگفتم عاشق نشی . عشق توی زندگی من و تو یه نقطعه ضعفه . به من و خودت نگاه کن . بخاطر عشقی که داریم، داریم درد میکشیم . من بخاطر نقصم باید از مینهو جدا شم و تو نمی تونی کنار کسی که دوستش داری بمونی .

اشکهای خواهرش رو پاک کرد و اون رو به اغوش کشید : همه چیز درست میشه نونا . حداقلش زندگی تو درست میشه مینهو عاشقته به هیچ وجه ازت دست نمیکشه . مطمئن باش تا اخرش داریش . پس گریه نکن همه چیز درست میشه .

خواهرش توی بغلش اروم گرفت ولی فقط خدا میدونست اون لحظه سونگمین اغوشی رو میخواست که به اون هم بگه همه چیز درست میشه همه چیز حل میشه .

 

دیرتر از همیشه به سر کارش رسید و به محض رسیدن با خانم چو توی دفترش رو به رو شد .

همونقدر که از بودن خانم چو متعجب بود همونقدر هم میتونست حدس بزنه چی اون رو به اینجا کشونده .

  • خوش اومدید خانم چو .

زن لبخند مصنوعی زد و جلو رفت : ظهر بخیر پسرم . حالت چطوره ؟ از منشیت شنیدم حالت خوب نبوده برای همین دیر اومدی .

  • متاسفم که منتظر گذاشتمتون .
  • مشکلی نیست پسرم . میتونم امیدوار باشم منو توی ناهار همراهی کنی ؟

برای یه ثانیه میخواست بگه نه بگه نمی یام . می دونست قبول دعوت اون ناهار چقدر قراره آزارش بده ولی چیزهایی توی زندگی هست که به میل خودت رقم نمی خوره . پس وقتی سونگمین به خودش اومد رو به روی خانم چو توی یه رستوران بود و به ظاهر داشت از غذاش لذت می برد .

  • اوضاع تو کیوهیون چطوره ؟
  • اممم …. خوبه .

زن دست از خوردن کشید و به سونگمین نگاه کرد : میتونم باهات راحت باشم سونگمین ؟

لحظه ای چشم هاش رو به هم فشرد ” شروع شد “

  • بله .
  • خوبه …. تو خودت بهتر از همه میدونی کیوهیون چقدر برام باارزشه مگه نه ؟ اون تنها فرزند منه و تنها کسیه که توی زندگیم عاشقشم . برای همین هر لحظه نگران زندگیشم .

سونگمین با سر تایید کرد .

  • روزی که قرار شد با تو ازدواج کنه مخالفتی نکردم چون خواست کیوهیون بود .

کمی مکث کرد و ادامه داد : شرایط اون موقع کیوهیون رو مطمئنا به یاد داری اون قرار بود با سوزی ازدواج کنه .

دستش رو اروم زیر میز برد و مشت کرد حتی یاداوری اون روزها هم ازارش میداد .

  • قبول کردم با تو ازدواج کنه چون این ازدواج هم سود بیشتری داشت و هم کیوهیون نمیخواست با سوزی باشه .

حس تلخی توی دلش پیچید از این حقیقت متنفر بود که کیوهیون بخاطر فرار از ازدواج قبلیش باهاش ازدواج کرده . ولی هنوز چیزی نمیگفت . فقط میخواست بزاره خانم چو حرفهاش رو بزنه و همه چیز تمام شه .

  • اون موقع مشکلی نبود ولی الان شرایط فرق کرده سونگمین . من دختر مناسبی برای کیوهیون پیدا کردم . من به حرفهای پدرت و پدر کیوهیون احترام می زارم از طرفی هم با اون دختر صحبت کردم مشکلی با این شرایط نداره .

چشمهای سونگمین گرد شد .ضربان قلبش اروم ، اروم تر شد . بدنش داشت یخ میکرد . الان خانم چو گفته بود که یکی حاضر شده با کیوهیون ازدواج کنه .

  • نظرت چیه سونگمین؟

بالاخره نگاهش رو بالا اورد و به چشم های خانم چو دوخت : کیوهیون نیستش .

تنها چیزی که می تونست بگه همین بود . واقعا چی می تونست بگه ؟ بگه من عاشق پسرتون و نمی تونم ازش دست بکشم ؟ بگه میشه بس کنید این حرفها آزارم میده ؟

زن لبخند زد : اوه مهم نیست من میخوام همه چیز مرتب باشه وقتی کیوهیون اومد همه چیز اماده باشه .

به چشم های زن زل زد ” لطفا از چشمهام جوابم رو بخون “

  • فکر کنم نظر خود کیوهیون هم مهمه .
  • معلومه که مهمه ولی فکر نمی کنم مخالفتی باشه . من فقط میخواست با تو صحبت کنم و یه سری چیزهای رو مشخص کنم .

سونگمین با ارزدگی به خانم چو زل زد : درباره چی ؟

  • اوم مثلا اینکه بعد از ازدواج کیوهیون تکلیف زندگی شما چی میشه ؟

سونگمین چند بار پلک زد . هر بار این زن میگفت ازدواج کیوهیون اتیش میگرفت و دلش سنگین تر میشد .

با صدای پر بغض زمزمه کرد : قراره به وانمود کردن ادامه بدیم .

  • اون که البته . منظورم چیز دیگه ایه . درباره خونه مشترکتون . الان باهم زندگی میکنید .

میدونست میخواد چی بگه ولی تحملش رو نداشت .

  • خانم چو اگه اجازه بدید کیوهیون که برگشت درباره این چیزها حرف بزنیم . من نمی تونم به تنهایی تصمیم بگیرم .

زن اهی کشید : میخوام باهات رک باشم سونگمین من نگرانم .

سکوت کرد.

  • نگران اینکه اتفاقی بیافته . من نمی خوام مشکلی پیش بیاد .

دستهاش رو به هم قفل کرد . سرمای دستش داشت آزارش میداد .

  • اگه کیوهیون بخواد مشکلی پیش نمی یاد .

زن توی چشم های سونگیمن خیره شد . مادر بود . حس خوبی نداشت . دلش گواه میداد یه اتفاقی می افته و تنها کاری که از دستش بر می اومد این بود که مطمئن شه از طرف سونگمین مشکلی پیش نمی یاد . چون حس خوبی نسبت به سونگمین نداشت .

– کیوهیون مشکلی پیش نمی یاره اون باید با یه دختر ازدواج کنه . کسی که بتونه بهش یه بچه بده .

” نمی خوام بشنوم نمیخوام بشنوم ولم کن بزار برم “

– چرا این حرفهای رو به من می زنید خانم چو فکر نمیکنید باید با کیوهیون حرف بزنید ؟

زن توی چشمهای سونگمین خیره شد حس زنانه اش بهش دروغ نمی گفت .

  • چون حس میکنم تو مانع این اتفاق می شی سونگمین .

برای یه لحظه سکوت روی میز برقرار شد . نگاه آزرده سونگمین به چشم های تیز خانم چو دوخته شده .

  • چرا ؟ چرا چنین حسی به من دارید ؟
  • من یه زنم توی چشمات می خونم چه حسی به کیوهیونم داری و این حس منو می ترسونه . نمیخوام به خاطر این احساس مسخره ای که اسمش رو احتمالا عشق گذاشتی ، زندگی بچم رو نابود کنی.

سونگمین لبخند تلخی زد و بلند شد . تعظیمی کرد : من نمی دونم چرا این حرفها رو میزنید . همونطور که گفتم تنها کسی که این وسط تصمیم میگیره کیوهیونه .

و بعد سریع از رستوران خارج شد . سوار ماشینش شد و وقتی کمی از رستوران فاصله گرفت . ماشین رو متوقف کرد و زیر گریه زد . اون حرفها قلبش رو هدف گرفته بود .

با دست لرزون گوشیش رو بیرون کشید و شماره کیوهیون رو گرفت . خاموش بود .

” لعنتی جواب بده جواب بده “

گوشیش رو روی صندلی عقب پرت کرد و بعد از روشن کردن ماشینش راه افتاد . چشمهاش همچنان می سوخت . داشت اشک می ریخت . حرفهای خانم چو رو شنیده بود . حالا که خانم چو از احساساتش خبر داشت مطمئن بود عقب نمی شینه . مطمئنا عقب نمی کشید . وقتی به این سرعت یه دختر پیدا کرده بود به همین سرعت هم میتونست سونگمین رو برای همیشه از زندگی کیوهیون حذف کنه بی توجه به قرارداد بی توجه به احساس سونگمین . و این سونگمین رو می ترسوند . حذف شدن کامل کیوهیون از زندگیش . مهم نبود چه زندگی سرد و احمقانه ای رو کنار هم داشتند . مهم نبود کیوهیون حسی بهش داره یا نه فقط مهم بود که کنار خودش کیوهیون رو داشت . اینکه میدنست بقیه کیوهیون رو برای اون میدونن حتی اگه واقعا نبود اما … اما سونگمین میدونست بعد شکل گرفتن ازدواج کیوهیون با یه دختر خواه یا ناخواه از زندگی کیوهیون کم کم محو میشه . اول از اون خونه میره و بعد از کل زندگیش .

با زنگ خوردن گوشیش سریع برگشت و با تصور اینکه کیوهیونه گوشی رو به سختی از صندلی های پشتی برداشت اما به محض دیدن اسم مادرش آهی کشید .

  • بله مادر …. کارم دارم ….. درسته شرکت نیستم ولی کار دارم …. خیلی خوب می یام .

تماس رو قطع کرد و به سمت خونه مادرش حرکت کرد .

به محض ورود متوجه شد خودش تنها نیست . مادرش با لبخند به استقبالش اومد .

  • خوش اومدی پسرم بیا تو .

سونگمین رو به سالن برد و اونجا سونگمین تونست چند تا خانم رو ببینه و خیلی راحت با دیدن دخترهای جوونی که حسابی به خودشون رسیده بودند همه چیز دستش اومد . مادرش اون رو کشونده بود اونجا تا یکی از اون دخترها رو بپسنده ؟

پوزخندی زد و بعد از یه سلام کوتاه خواست به دفتر پدرش بره که مادرش مانع شد : اوه پسرم پدرت نیستش چرا به ما ملحق نمیشی ؟

و با همین حرف سونگمین برای دو ساعت بعدی مجبور بود بین دخترهایی بشینه که هرکدوم به نحوی سعی داشتند مخش رو بزند و تمام ذهن خودش درگیر یه موضوع بود کیوهیون .

بالاخره طاقت نیاورد و بلند شد : از همه معذرت میخوام ولی برام کاری پیش اومده باید برم .

و بی توجه به چهره ناراحت دخترهای اویزون و عصبی مادرش از اون خونه بیرون زد . خودش رو به خونه رسوند . خونه ای که معلوم نبود تا کی خونشه .

با قدم های بلند خودش رو با اتاق کیوهیون رسوند و لامپش رو روشن کرد .

به در تکیه زد و به اتاق خالی کیوهیون زل زد : چرا همیشه توی بدترین شرایط میری کیوهیون ؟ قول دادی تنهام نزاری …..

قطره اشکی که از گوشه چشمش جاری شد و پاک کرد و اروم به سمت تخت کیوهیون رفت و روش دراز کشید . به محض حس کردن عطر کیوهیون به گریه افتاد .

دستش رو روی دهنش گذاشت و با فشار دادن سعی کرد صداش در نیاد . چشمهاش رو بست . دلش برای کیوهیون تنگ شده بود .

سه روز بعدی برای سونگمین جهنم بود . مادرش هر لحظه به بهونه ای یا به دیدنش می اومد و یا بهش زنگ میزد و یا سونگمین رو به خونه می کشوند و هربار کنارش یه دختر جدید بود و اون رو به سونگمین معرفی میکرد . تقریبا هر چند ساعت یکبار مادرش عکس دختری رو براش می فرستاد و ازش می پرسید نظرش درباره اون دختر چیه و وقتی سونگمین از انبوه پیام ها خسته میشد و تلفنش رو خاموش میکرد اون وقت بود که مادرش به شرکت و دیدنش می اومد .

مادرش به قدری اینکار رو کرده بود که تمام کارکنان شرکت به این اتفاق واکنش نشون داده بودند و خبرهایی در این باره پیچیده بود .

وقتی وارد شرکت شد متوجه صحبتهای دو نفر از پرسنل شد .

  • شنیدی رئیس لی و رئیس چو قراره جدا شن ؟
  • اوه البته که شنیدم کیه که نشنیده باشه . مگه ندیدی مادر رئیس لی هر روز یکی رو برای دیدن می یاره .
  • تازه رئیس چو هم چند وقته نیستش .
  • پس با این اوصاف به زودی این شراکت به هم میخوره .

 

سونگمین لبش رو گزید . این شایعات که چندان هم بی اساس نبودند باعث کاهش سود شرکت شده بودند . سونگمین کلافه به سمت دفترش رفت و به محض دیدن سهام دار ارشد جلوی دفترش اهی کشید . روزی خوبی نبود .

  • دارم میگم این شایعات بی اساسه اقای جانگ
  • پس میشه بگید دلیل رفتار مادرتون چیه ؟

چشمهاش رو بست و با کمی کنترل خودش چشمهاش رو باز کرد : من باهاش حرف میزنم این اوضاع بیشتر ادامه پیدا نمی کنه .

  • بهتر اینطور باشه رئیس لی . خیلی از سرمایه گذار ها فقط بخاطر این ادغامه که اومدن بدون این ازدواج خیلی از سرمایه ها بیرون کشیده میشه .

بعد از رفتن اون مرد سونگمین داشت از عصبانیت دیوونه میشد . هنوز چند دقیقه ای از رفتن سهامدار نگذشته بود که منشی اومدنه پدرکیوهیون رو اعلام کرد .

  • خوش اومدید .

سونگمین با خوش رویی به استقبال رفت و به محض دیدن اخم های اقای چو با تردید ساکت موند .

  • میشه بپرسم داری چیکار میکنی سونگمین ؟
  • چیزی شده اقای چو ؟
  • معلومه که شده هنوز چهار روز نیست که کیوهیون رفته فرانسه اونوقت تمام اوضاع شرکت بهم ریخته . میدونی چندتا سهام دار از صبح تا حالا باهام تماس داشتند .

” لعنتی “

  • متاسفم اقای چو فقط یه سری شایعه بی اساس بوده که به زودی حل میشه .
  • اینکه تو پیدا کردن یه دختر برات مهم تر از شرکته یه شایعه بی اساس نیست . تو با خودخواهی و فکر کردن به خودت داری تمام تلاش هایی که توی این شرکت میشه رو نابود میکنی .

شوکه دهن باز کرد تا چیزی بگه اما این حرف اینقدر سنگین بود که عملا لال شد .

  • خودخواهی ؟
  • می دونم این اجازه رو خودمون بهتون دادیم ولی انتظار ندارم وقتی کیوهیون توی کشور خارجی برای به دست اوردن قراردادها داره تلاش میکنه تو گند بزنی به همه چیز .

اخمی کرد : مواظب حرف زدنتون باشید اقای چو . احترام شما برام واجبه ولی شما دارید منو متهم میکنید .

  • من تو رو به هیچ چیز متهم نمی کنم لی سونگمین فقط دارم حقایق رو بهت میکنم. توی سه روز گذشته بیشتر از ۱۰ درصد افت سهام داشتیم و بیشتر از ۲۰ درصد کاهش فروش . همین امروز جلسه اضطراری سهام دارهای تشکیل شده همه اش بخاطر شماست .

با عصبانیت بلند شد : من میدونم شما نگرانید اقای چو ولی من از شما نگران ترم . کسی که به پای این شرکت جون کنده فقط کیوهیون شما نیست . منم هستم . منم پا به پای کیوهیون برای این شرکت مایه گذاشتم و با دل جون کار کردم . اگه شما از بیرون نگاه میکنید و ناراحت این کاهش هستید ببینید من چه حسی دارم . منی که با دستهای خودم به سختی این سهام ها رو جمع کردم . کیوهیون داره زحمت میکشه منم دارم زحمت میکشم . این شرکت شرکت هر دوی ماست .

مرد هم بلند شد و رو به روی سونگمین ایستاد : برای همین ازت میخوام با ندونم کاری تلاش هر دوتون رو نابود نکنید .

قدمهاش رو به سمت در برگردوند و قبل از خروج زمزمه کرد : قرارداد ازدواج تو و کیوهیون همچنان نمایشی ادامه پیدا می کنه . به مادرت بگو با اینکارهاش همه چیز رو خراب نکنه .

به محض رفتن اقای چو وسایلش رو جمع کرد میخواست به دیدن مادرش بره و ازش بخواد دست برداره . میخواست بگه کارهاش تا چه اندازه سونگمین رو توی دردسر انداخته . ولی به محض بیرون اومدن از اون شرکت با خانم چو رو به رو شد .

  • میشه بریم یه جایی که حرف بزنیم ؟
  • متاسفم خانم چو من باید برم دیدن مادرم .میشه بعدا صحبت کنیم .
  • بسیار خوب من با مادرت حرف زدم اونها توی خونه تو هستند . بهتره بری خونه خودت . من هم توی مسیر حرفم رو میزنم .

و قبل از اینکه فرصت مخالفتی به سونگمین بده سوار ماشینش شد .

میخواست داد بزنه . به اندازه کافی این چند وقت از دست خانواده هاشون عصبی شده بود .

گوشیش رو گرفت و شماره کیوهیون رو گرفت .شماره ای که طی روزهای گذشته همیشه خاموش بود الان هم خاموش بود .

” لعنت به تو کیوهیون “

 

 



15 Responses

  1. سلام عزیزم. مرسی.
    واقعااا این خانواده ها خجالت نمی کشن..بعد
    پدر مین عرضه نداره جلوی زنش رو بگیره تا گند نزنه به اعتبار مین.. حالا هم همه کاسه کوزه ها سر مین میشکنه..

  2. سلام ممنون بابت فیک…. کم کم فیک داره کند میشه و لازمه ک روند قصه سریعتر پیش بره….چ اتفاق خوب چ اتفاق بد باید سریعتر قصه رو جلو برد
    دوستدعزیز ما منتظریم.. کلا اگه زحمت بکشی همه داستانات زودتر آپ کنی ممنونت میشیم عزیزم

  3. لعنت به همهههه اخه چرا مین بدبختو اینقدر زجر میدن چرا انقدر نفهمن
    مرسی عالی بود خسته نباشی ولی خواهشا اگه سد انده بگو من نخنونم افسردگی میگیرم

  4. دخترم من در مورد اینکه یکم کمتر خواننده ها رو زجرکش کنی چی گفته بودم هانی rtfm air_kiss

    لطفا لطفا لطفااااا یکن فقط یکم نور امید بتابان cry
    مث همیشه عااالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *