95 بازدید

تمام سال های انتظار ۱

سلااااام بچه ها

خوبید؟

خوب اینم از اولین قسمت این فیک .این فیک داستانش واقعا مورد علاقم و واقعا دوست داشتم از هر جهت خوشتون بیاد و حسم و درک کنید

کلا فیک ارومی ولی پر از چیزای عجیب باید با صبر بخونیدش .امیدوارم خوشتون بیاد و مثل فیک قبل همراهیم کنید و همین اولین قسمت فحشم ندین

پ ن: می خوام زیاد گیر ندم ببینم با نظر چی کار می کنیدا victory

 

 

 

قسمت اول

 

-کیووو

-ای ای بپا دختر ااا

هی جو خودش را روی کیوهیون انداخت با شوغ زوق گفت:تولدت مبارک کیو

کیوهیون خندید و در حالیکه دست هایش را دور کمر هی جو حلقه می کرد گفت: این بار دهم که داری امروز ببهم تبریک میگی .اینجا چی کار می کنی ؟

هی جو از روی پای کیوهیون بلند شد و روی میز کارش نشست و با زوق گفت: اومدم کادوتو بهت بدم.

کیوهیون کمی فکر کرد و با شیطنت گفت: مگه دیشب بهم ندادی؟ صبر کن ببینم صبحم بهم یه کادو دادی.امشبم که جشن داریم این چه کادویی می تونه باشه؟

هی جو مشتی به بازوی کیو زد و گفت: نمی خوای نمی گم بهت .

-نچ بگو ببینم این کادوی من چیه .

-نمی گم

-لوس نکن خودتو ااا

-نمی گم

-اومممممم

کیو ل.ب هایش را غنچه کرد و به طرف هی جو خم شد.

هی جو کیو را به عقب حول داد و گفت :خوب حالا لوس نکن خودتو خرس گنده .بهت نمیاد همون ادم سرد و یوبس جذاب تره.

کیو لبخندی زد و سر جایش نشست و گفت: خیلی خوب بگو حالا چه خبره؟

-من حامله ام

قلب کیو به یکباره سر جایش ایستاد و دلش خالی شد .با چشم های درشت شده اش به هی جو خیره شد و پرسید: چی گفتی؟

-گفتم قرار من مادر بشم شما پدر

کیو روی صندلی اش وا رفت و گفت: بچه ؟ پدر ؟ اوه خدای من هی جو.

کیو سریع از جایش بلند شد و هی جو را به اغوش کشید و گفت: وای خدای من .

هی جو هم متقابلا کیو را به اغوش کشید و سرش را روی شانه گذاشت و گفت: خیلی خوشحال شدم کیو .می دونی ؟فکر اینکه این بچه ی توعه که تو شیکم منه …خیلی خوشحال کننده است .

کیوهیون بغض کرد و گفت: اصلا از خوشحالی نمی دونم چی بگم .

-هاهاها نگو که بغض کردی که ازت بعیده مستر چو .

-هیچم بعید نیست قرار پدر شم.

کیو صاف شد و بو.سه ای روی ل.ب های هی جو گذاشت و گفت: چه جشنی بشه امشب.

هی جو لبخندی زد و گفت: اره مامان بابا خیلی خوشحال می شن .تازه

-هوم؟

-امشب….

-امشب چی؟

-کیو!!!!

-خیلی خووب خیلی خوب سالگرد ازدواجمونه می دونم .

هی جو درحالیکه پاهایش را عقب و جلو می کرد گفت: چهار سال گذشته کیو .چه زود گذشت.

-اره چهار سال شده و امیدوارم همین طوری به تعداد رقماش افزوده شه .

کیوهیون از جایش بلند شد و دست هی جو را گرفت و از روی میز پایین کشید و گفت: خیلی خوب بسه دیگ باید بری خونه شبم مهمون داریم خسته می شیم برو من زودتر میام.

کیو هی جو را تا دم در شرکت همراهی کرد و بعد از بو.سیدن پیشانی اش دوباره به شرکت بازگشت .کار زیاد داشت که انجام دهد .

 

 

 

نزدیک خانه که شد لبخند روی صورتش نقش بست .از همین سر کوچه هم معلوم بود در خانه یشان مهمانی بر پاست .خانه ی دو طبقه ی بزرگ ویلایی که هردو باهم ،او و هی جو نقشه اش را کشیده بودند و ساخته بودند .

جلوی خانه حتی جای پارک نبود برای همین مجبور شد ماشین را کمی دور تر پارک کند .

بچه هایی که در حیاط بودند با دیدن او سریع به طرفش دویدند و برایش دست زدند و شعر تولد برایش خواندد.کیو خنده اش گرفت و خم شد و پسر بچه ای که از همه بهش نزدیک تر بود و محکم به پایش چنگ زده بود رو به اغوش گرفت و گفت: چه خبرت وروجک خونه رو رو سرت گذاشتی.

بچه اخمی کرد و با زبون شرین اما تندی گفت: اولا اینکه من وروجک نیستم عمو دوما اینکه اینجا خونه نیست حیاط .سوما اینکه بد دارم برات شعر می خونم عمو؟

-یا هیچول کی اون بابات اینقدر زبون دراز بار اوردتت ؟

کیو با کشید شدن شلوارش سرش را پایین برد و گفت: سلام وونی.

-عموو زنم و بزار پایین اون برای من .

چشم های کیو از تعجب گرد شد و گفت : جلل خالق اخر زمونه ؟

-تا نزده لت و پارت کنه بزارش پایین.

کیو با دیدن لیتوک که به سمتش می امد هیچول را پایین گذاشت و به طرف لیتوک رفت و با خوشحالی با او دست داد و گفت: اینا چرا اینطوری شدن ؟ نباید به یه دختر بگه زنم ؟

لیتوک بلند خنیدید و گفت: هیچول از صد تا دختر بدتره .

-واقعا این چه پسریه بار اوردی هیونگ .

-حرف نباشه بیا تو مهمونا منتظرن.

به محض اینکه کیو پایش را داخل خانه گذاشت همه با هم شروع کردند به دست زدن و بعد سرود تولد را خواندند.

لبخند گشادی روی صورت کیو نقش بست با زوق به سرود گوش می داد و به اطراف نگاه می کرد .همه جا را با سلیقه تزئین کرده بودند .بادکنک ها در تمام خانه پخش بود و نوار های رنگی کل صقف را پر کرده بود .

بعد از تمام شدن سرود همه جلو امدند و با کیو دست دادند و تولدش را به او تبریک گفتنند .

هیوک اخرین نفری بود که جلو امد .

-هی پسر تولدت مبارک .

-خوش اومدی.

هیوک سری تکون داد و به طرف لیتوک برگشت .

کیو لبخندی زد و به طرف پدر و مادرش رفت و گفت : خوب کردین که اومدین چه خبرا ؟

مادر کیوهیون با لبخند شیطنت امیزی گفت :خبرا دست شماس اقا

-منظور؟

مادر کیو به شکم هی جو اشاره کرد و گفت :یعنی نباید به من بگی؟

-خوب الان فهمیدی دیگ .

مادر کیو پشت چشمی نازک کرد و بعد با صدای بلند گفت: خانوم ها و اقایان.

تمام جمعیت ساکت شدند و به مادر کیوهیون خیره شدند .

-خوب من خبری دارم که خیلی خوشحال کننده اس و اون اینکه این دو زوج جوان قرار مادر و پدر بشن .

به یکباره جمعیت از تشویق ترکید .

-تبریککککککک

صدای هیوک کاملا واضح به گوش رسید: مرد شدی دیگگگگ

-عمووووو دختر عمووو دار شدمممم

کیو به هیچول که دوباره به پایش چسبیده بود خیره شد و زیر خنده زد و گفت: از کجا می دونی دختر وروجک ؟

هیچول قیافه ای جدی به خودش گرفت و عینک نداشته اش را صاف کرد و گفت: هیچولم.چون می دونم

-از دست تو نیم وجبی.

-عمو اسمم هیچول نه وروجکم نه نیم وجبی خنگیا.

-اااا

کیو با بهت به هیچول خیره شد که داشت یواشکی به طرف کیک می رفت و گفت: بچه نی که گودزیلاس.

پدر مادر هی جو کمی دیرتر رسیدند برای همین کمی دیرتر جشن تمام شد .تقریبا نزدیک های ساعت یک بود که تمام مهمان ها رفتند و کیو ماند هی جو .

کیو روی مبل ولو شد و گفت: هی هی جو بیا یه دقه اینجا ببینم خسته شدی.

هی جو روی مبل کنار کیو نشست و به او ل.م داد و گفت: نه لذت بردم بیشتر از اینکه خسته شم .

کیو سرش را روی سر هی جو گذاشت و گفت: چرا برادرت نیومده بود ؟

هی جو اخم کرد و گفت: نمی دونم خیلی از دستش عصبانیم بهم گفته بود میاد پسره ی احمق.

-خیلی خوب لابد کار داشته .

-اون چه کاری می تونسته داشته باشه؟ مهم تر از تولد تو و بچه دار شدنمون ؟

کیو لبخندی زد و گفت: اولا که هنوز بچه دار نشدیم .دوما که اون جوون طبیعی یه جاهایی دوست نداشته باشه بیاد.

-هههه حق باتوعه خیلی خوب بیا بریم بخوابیم فردا اینجا ها رو جمع می کنم.

 

 

 

 

شش ماه بعد.

 

-وای بابا به قربونش بره اخه .

کیو با خوشحالی دستش را روی شکم برامده ی هی جو می کشید و با وروجکش حرف می زد .

هی جو با تشر گفت: قشنگ معلومه به خودت رفته .نگا نگا به خاطر باباش داره چی کار می کنه .دلم درد گرفت خو ااا.

-حرف نزن بین بچم چه قدر شیطونو خانومه .

-اهان یعنی داری میگی دخترتو از من بیشتر دوست داری؟

کیو به یکباره صاف شد و با لحنی مضطرب گفت: البته که نه شما یگانه پرنسس قلب منی.

-پرنسس نه ملکه .

کیو بو.سه ای روی لب های هی جو گذاشت و گفت : بله ملکه ی من .خانوم زیبای من .

-بسه بابا فردا وقت دکتر دارم کیو یکم زودتر میشه بیای؟

-البته که میشه حتما میام .حالا هم بگیر بخواب دختر خوب.

 

 

 

-کیو حالم بده .

کیوهیون به یکباره از خواب پرید و با نگرانی گفت: چی شده ؟

-نمی دونم حالم بده خیلی بده .

کیو سریع از جاش بلند شد و گفت : پاشو ببرمت دکتر پاشو

-ساعت سه صبح

-بیمارستان که بسته نیست.

کیو سریع لباس هایش را عوض کرد و هی جو را روی دست هایش بلند کرد و از خانه خارج شد .هی جو را داخل ماشین گذاشت و خودش هم سریع سوار شد .مدام با نگرانی به چهره ی در هم و رنگ پریده ی او نگاه می کرد .دستش را از روی دنده برداشت و دست او را گرفت و گفت: نترس چیزی نیست الان می رسیم.

کیوهیون اول از ماشین پیاده شد و با پرستاران برگشت .ان ها هی جو را روی برانکارد گذاشتند و سریع به طرف بخش اورژانس حرکت کردند .

کیو با نگرانی به دنبالشان رفت .دلشوره ی بدی به دلش چنگ زده بود اما کاری از دستش بر نمی امد .

در بخش پشت در نشسته بود تا بلکه کسی خبری به بدهد اما انگار خبری نبود .عصبی شده بود و دست هایش یخ کرده بود .از هر کسی هم که می پرسید فقط جوابشان این بود که صبر کنید دکتر بیان.

نگران و عصبی بود این جواب ها هم بیشتر حالش را بد می کرد .نمی توانستند فقط بگویند خوب است یا نه؟!

بالاخره بعد از مدت مدیدی صدایش کردند .با دلهوره از جایش بلند شد و به طرف اتاق رفت .در را باز کرد و با دیدن لبخند روی لب های هی جو نفس عمیقی کشید و گفت: دختر تو که من و نصف عمر کردی.

هی جو لبخند عمیقی زد و سر جایش صاف شد .دستش را دراز کرد تا کیو دستش را بگیرد و گفت: ببخشید این چیزا پیش میاد .

-دکتر چی گفت؟

-ندیدیش؟بعد از اینجا برو ازش بپرس.

کیو دست هی جو را فشرد و از جایش بلند شد : بزار برم خیالم و راحت کنم .

کیو رویش را برگرداند و متوجه دست های مشت شده ی هی جو نشد .

 

 

تق تق تق

-بفرمایید

کیو وارد دفتر دکتر شد و گفت :ببخشید بد موقع مزاحم شم .باید از حال همسرم خبر می گرفتم.

-بله البته اقای چو بفرمایید.

دکتر از جایش بلند شد و با دستش به کیو تعارف کرد تا بنشیند و خودش هم رو به روی او روی مبل نشست .

-خوب اقای چو چه کمکی از دست من ساختس؟

کیو با نگرانی پرسید: این طوری ناگهانی بد شدن حالش دلیل خاصی داره ؟

-اوه نه البته که نه .حالش خوبه .

-پس چی؟

-خوب دوران بارداری نکات خاص و مراقبت های خاص خودشو داره .احتمالا در خوردن کمی خانومتون بی احتیاطی کردن .این به خاطر فشارشون بوده .باید مراقبش باشید احتمالش هست که بازم پیش بیاد.

-بچه چی؟

-اونم عالیه اصلا جای نگرانی نیست .

کیو لبخندی زد و بعد از تشکر کردن از دکتر پیش هی جو برگشت .از اونجایی که او کاملا خواب بود فقط روی مبل نشست و سرش را به پشتی تکیه داد .

کمی نگذشت که به خوابی اشفته فرو رفت .خوابی بود که جدیدا مرتب می دیدتش .خواب مردی ناشناس که کودکی دستش بود و در راهی دراز می رفتند و همیشه نوری می امد اما هیچوقت نمی فهمید انتهای این خواب چیست؟همیشه قبل از ان با عرق از خواب می پرید .خواب بدی نبود اما ذهنش را درگیر می کرد.

-کیو خوبی؟

-اوه هی جو بیدار شدی؟ بهتری؟

-دکتر بهت چی گفت؟

-دکتر؟ جواب سوالتو اول نمی گیری؟

-دکتر چی گفت؟

کیو از جایش بلند شد و پیش هی جو رفت و گفت: گفت حال شما و بچه خوبه فقط به مراقبت نیاز داریدو

-چیز دیگه ای نگفت؟

-مگ قرار بگه ؟

-نه نه .خیلی خوب بیا بریم خونه .

کیو دست هی جو را گرفت و بلندش کرد : بهتر نیست یه روز دیگ اینجا بمونی؟

-نه بیا بریم دلم تخت خودمو می خواد .

-خیلی خوب شیطون .

 

 

 

بعد از اینکه پتو را روی هی جو کشید و بو.سه ای روی پیشانی اش گذاشت به طرف اشپزخانه رفت و برای خودش قهوه ای درست کرد .به استراحت نیاز داشت از دیشب می توانست بگوید تقریبا نخوابیده است .دست هایش را روی میز گذاشت و سرش را به ان تکیه داد و با دست هایش صورتش را فشرد و موهایش را بهم ریخت . چه قدر خوابش می امد .اما مجبور بود سر کار برود ساعت هفت بود .

یعنی باید به هیوک می گفت ؟!

-پسره ی احمق پوفففف

با حرس از جایش بلند شد .نمی توانست به هیوک بگوید باید فاصله اش را با او حفظ می کرد .

سریعی دوشی گرفت و بعد از پوشیدن کت و شلوارش راهی دفتر شد .با وارد شدنش به دفتر هیوک جلویش سبز شد .کمی حول شد و سریع عقب رفت و گفت: چه طوری پسر؟هی جو خوبه؟

-اا ارهه خوبه .دیشب حالش بد شد .

-ای وای واقعا ؟ الان حالش خوبه ؟بهتر نبود می موندی پیشش؟

-نمی دونم به نظر که خوب میومد .

-پس زودتر برو

کیو سرش را تکان داد و وارد دفتر کارش شد .کاش می تونست مثل قبل باشه باهاش.

تقریبا نزدیکای غروب بود کیو کار ها را تمام کرده بود که منشی اش با پوشه ای پر سراغش امد و گفت که اگر این کار را تمام نکند به مشکل برمی خورد .

با کلافگی دوباره سر جایش نشست .باید چی کار می کرد ؟

تق تق تق

-بیا تو.

-هی پسر تو که هنوز اینجایی .مگ قرار نشد زودتر بری؟

کیو به صندلی اش تکیه داد و رو میز را نشان داد و گفت :مگ نمی بینی؟

-می خوای من برم بهش یه سر بزنم ؟

-این کارو می کنی؟

-البته ما رفیقیم مگ نه ؟

کیو لبخندی زد و از هیوک تشکر کرد .

 

 

 

 

-هیوک شی!!

هیوک لبخندی زد و وارد خانه شد و تعظیم کوتاهی کرد و گفت : ببخشید مزاحم شدم .کیو سرش شلوغ بود گفت بیام یه سر بزنم که حال شما خوب باشه .

هی جو لبخندی زد و گفت: خیلی خوشحالم کردی که اومدی .می دونی چند وقت نیومدی؟انگار اشتی کردین نه؟

هیوک بهت زده کمی خودش را عقب کشید و گفت :قهر ؟کی گفته ما قهر بودیم؟

هی جو در حالیکه هیوک را به نشستن دعوت می کرد گفت: ااا هیوک شی فکر کن من نفهمم .

-اخه اینطور نی.

-اوممم فکر کن یه نفر که هر شب بیاد خونتونو هر روز به شوهرت زنگ بزنه و هفته ای یه بار باهم برن بیرون ،یهو کلا ناپدید بشه و شوهرتم یک ماه تو خودش باشه .اونوقت به این چی میگن ؟

هیوک لبش را گزید و لبخند زورکی زد و گفت: اره خوب انگار اشتی کردیم .

هی جو لبخندی زد و گفت :بزار برات شیر توت فرنگی بیارم.

-نه نه نیازی نیست .شما بشینید .

-حالا شدم شما ؟نونا بودم یه زمانی!

هیوک لبخند خجالت زده ای زد و گفت : متاسفم همش تقصیر من بود .برای همین اینطوری شد.

-امیدوارم با برگشتت دوباره کیوی سابقمو بهم بدی .

هیوک لب هایش را جمع کرد و گفت : خوب دیگ من میرم به کیو هم زنگ می زنم مراقب خودت باش نونا .

-اااا چرا فکر می کنی میزارم بری؟ باید شام بمونی

-چی نه .من نمی

-اوه پس قهرتون غلیظ تر از این حرفاست .من به تو بگم بیا بمون تو بگی نه .نشد دیگ

هیوک معذب شد و گفت :خیلی خوب خیلی خوب معذرت می مونم ولیی به شرط اینکه شام از بیرون بگیرم .

-خیلی خوب راحت باش

هیوک از جایش بلند شد و گفت :چی می خوری؟جاجامیونگ؟

-البته

 

 

 

-هی جو ؟

-کیو بیا اینجا تو اشپزخونه ام .

-چه طو….

کیو با دیدن هیوک توی اشپزخانه خشکش زد و حرفش را خورد .نگاهش روی هیوک خشک شد .

 

Print Friendly, PDF & Email


24 Responses

  1. سلاممممم
    من خواننده ی جدیدم و همین الان این فیکو شروع کردم و ازاونجایی ک اصلا سایلنت نیستم حتما کامنت میزارم
    خب فیک جالبی ب نظر میاد باید برم قسمت بعد

  2. سلام خسته نباشید….خواننده جدید هستم…..داستان رو دوست داشتم….دستتون درد نکنه….مین برادر هی جو هس؟؟؟ایا؟؟؟؟!!!
    داستان جالبیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *