83 بازدید

فن فیکشن تمام سا های انتظار ۱۱

شبتون همچنان قشنگ و پر ستاره??

خوب رسیدیم سر فیک زهرا. البته خودش تو سفره و من جاش اپ میکنم
اما خوب قبل از اپش ازم خواهش کرد که رمز فیکشو بردارم

امیدوارم این چند قسمت متنبه شده باشین no و دیگه کم لطفی نکنین در حقش

البته من قصدم این بود همه فیکارو رمزی کنم. هنوزم قصدم همینه..هاهاهاها مامی دویل beach میشود

رمز اینم به خاطر خواهش زهرا برداشتم و اینکه تو سال جدید خواستم یکم بهتون عیدی داده باشم.

باقی فیکا هم به جاهای حساسش برسه رمزاش شروع میشه laugh
نگین نگفتم ککککک blush

و یه چیزه دیگه فقط در صورتی که اون چند قسمت رمزی رو، بدون رمز محددا اپ میکنم که کسی بخواد بخونه و درخواست بده تو نظرات

خوب دیگه منم خوابم گرفته .. بریدن قصه قبل از خواب بخونین پرستار لی سونگمین منتظره براتون لالایی بخونه laugh

???

شب بخیر

ری جین را به زور خواباند .نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد .پشت پنجره رفت و به خیابان خیره شد.انتظار انتظار انتظار تمام زندگی اش شده بود انتظار.

باز هم زمستان و باز هم سرما فردا تولدش بود .فردا سال نو بود .از پنجره به خانه هایی که با چراغ های رنگا رنگ تزیین شده بودند خیره شد .به راحتی حس گرمی را که از خانه ها می امد حس می کرد .حس بودن با خانواده ،حس دوست داشتن اما اینجا چه خبر بود ؟تنها حسی که داشت حس سرمای گزنده ای بود که از قلبش نشات می گرفت .به اسمان خیره شد .به ابر های عظیم قرمزی که حاکی از امدن برفی احتمالی بودند .امیدوار بود برف بیاید .برف را دوست داشت .

با پیچیدن ماشین اشنایی در کوچه قلبش گرم شد .ماشینی که هر شب منتظرش می استاد و هر شی با دیدنش قلبش ارام می گرفت .می دانست نمی تواند کیوهیون را داشته باشد اما این حس منتظر بودن را دوست داشت.با دیدن ماشین و و پارک کردنش جلوی در خانه ناخواسته به شدت خوش حال می شد .در رویای اینکه روزی بیاید که وقتی کیوهیون از کار امد به سمتش بدود و در اغوش بگیردتش و بگوید :دلم برایت تنگ شده است .

اما این ها فقط برای رویایی تلخ بودند که دست یافتن بهش مثل این بود که راه صد ساله در یک روز طی کنی.الان تنها کاری که می توانست انجام دهد ، خیره شدن به قدم های سست و خسته ای بود که به سمت خانه می امدند .

صدای در…..صدای قدم هایش روی پله ها …و صدای قلب خودش که داشت کرش می کرد ،باید باهاش صحبت می کرد .به طرف در رفت و ان را باز کرد .

کیوهیون سریع سرجایش ایستاد و به پسرک نحیف روبه رویش خیره شد .

-خسته نباشید .

لبخند نصفه نیمه ای زد .هر شب این جمله را می شنید .

-سلام سونگمین .تو چرا بیداری؟

سونگمین شروع کرد به کندن کنار ناخونش و با لکنت شروع کرد به حرف زدن : خوب یکم کارتون داشتم..

کیوهیون به صورت سونگمین خیره شده بود .مضطرب بود و عصبی این را می فهمید .اما نمی فهمید یعنی هر شب سونگمین باهاش کار داشت که تا این موقع شب بیدار می نشست ؟اصلا واقعا چرا هر شب دقیقا جلوی در اتاقش به او خسته نباشید می گفت ؟به چهره ی برافروخته ی سونگمین که با تمام وجود سعی می کرد از ارتباط چشمی بکاهد خیره شد .به خطوط صورتش

-گوش می دید چی می گم؟

کیوهیون به یکباره از افکارش بیرون امد و گفت : اوه نه نه ببخشید متوجه نشدم چی گفتی.میشه یه بار دیگ تکرار کنی؟

سونگمین اهی کشید و گفت: ببخشید که اینو میگم اما شما زیادی دارید کار انجام می دید .اینطوری خسته می کنید خودتونو .نیازی به این همه ساعت کاری نیست .شما پول نصف طلب کارارو دادی. بقیشم راحت می تونید بدید دارید پول

-چی؟

-من فقط نگران سلامتیتونم

کیو اخم کرد و گفت:نگران من مباش سونگمین .این به خودم مربوطه

-بابا

کیو با شنیدن صدای ری جین که از پشت سونگمین می امد حواسش پرت شد و با دیدن دختر کوچولویش که با دیدن کیوهیون از جایش بلند شد و لق لق خوران به سمتش دوید لبخند گشادی زد و ری جین را از روی زمین بلند کرد و به اغوش کشید .

ری جین دو دست کوچکش را به کت کیوهیون محکم کرد و سرش را روی شانه ی کیو گذاشت و دوباره چشم هایش را بست .

سونگمین با دیدن این صحنه لبخند غمگینی زد و ارام زمزمه کرد: شب بخیر

-سونگمین !

سونگمین به سمت کیو برگشت .کیوهیون بسته ای را که دستش بود را به سمت سونگمین گرفت و گفت: تولدت مبارک

سونگمین بهت زده به کیو خیره شد .

-تعجب نکن بگیرش .سال نوام مبارک راستی

سونگمین بهت زده به لب های خندان کیو خیره شد و با دست لرزانش بسته را از کیوهیون گرفت .

کیو لبخندی به بهت سونگمین زد و گفت: شب بخیر

و با ری جین به اتاقش رفت و در را بست .

سونگمین نگاهش را پایین اورد و به پاکت بسته بندی شده ی در دستش خیره شد .مدام این جمله در ذهنش تکرار می شد که کیوهیون تولدش را یادش بود و حتی برایش کادو خریده بود .

قلبش به طور عجیبی می کوفت .حس می کرد امکان دارد هر لحظه از خوشی پر بکشد و برود .تمام تنش از شوق می لرزید .این خیلی بیشتر از چیزی بود که انتظارش را داشت.

با قدم های لرزون داخل اتاق رفت و در را بست و همان جا پشت در روی زمین نشست و شروع کرد به باز کردن کادویش .دست هایش از هیجان می لرزیدند و یخ کرده بودند طوری که به سختی سر انگشت هایش را حس می کرد .

با دیدن انچه که داخل جعبه بود نا خواسته خنده اش گرفت .خنده ای که با بغض همراه بود .کلاه پشمیه سفید را که راه های صورتی در پاینش بود از داخل جعبه برداشت و بویید .

خنده ی عصبی کرد و قطره ای اشک از چمش پایین چکید .کلاه را سرش گذاشت و شال گردن و دور گردنش بست و دست کش ها را دستش کرد و با بغض گفت: تو دیونه ای کیوهیون تو دیوونه ای.

نمی دانست گریه کند یا بخندد .بلند شد و جلوی اینه رفت .این ست به طور عجیبی بهش میومد .

بازهم خنده ای مخلوط با گریه کرد و با دستکش هایش اشکش را پاک کرد .به دستکش هایش خیره شد و گفت: فکر کنم از این به بعد یه خاطره ی خوبم دارم که بهش فکر کنم .

سونگمین تمام شب را از زوق نتوانست بخوابد .کلاه و شال گردنش را در اغوش گرفته بود و با نیش باز از پنجره به اسمان نگاه می کرد .شاید این بهترین خاطره ای بود که برای اولین اخرین بار خواهد داشت.

-سونگمین بلند شو سونگمین

چشم هایش را مالید و خمیازه ای کشید .کی بود صدایش می کرد ؟

با باز شدن یهویی در و پخش شدن صدای کیوهیون در اتاق سریع شال و کلاهش را زیر پتویش چپاند و به طرف کیو برگشت و با نگرانی پرسید :چیزی شده ؟

کیو لبخند گشادی زد و گفت : پاشو ببین چه برفی اومده .پاشو پاشو بیا ری جین و ببریم برف بازی.

سونگمین سریع از جایش بلند شد به طرف پنجره دوید و با دیدن بیرون دهنش از تعجب باز ماند .تمام محوطه ی بیرون یکدست سفید شده بود حتی ذره ای رنگ اظافه هم در این سفیدی به چشم نمی خورد .سفیدی که به شدت چشم رو می زد .

-دیدی؟بیا ری جین و ببریم برف بازی.

سونگمین به این وجه از شخصیت کیو که تا به حال ندیده بودو می دونست علت بروزش فقط ری جین است گفت : صبحانه خوردین؟

-نه

-اول باید صبحانه بخوریم بعد .

کیوهیون نگاه چپی به سونگمین کرد و گفت: عین مامانا حرف میزنی فسقلی

سونگمین اخمی کرد و از کنار کیو رد شد و به سمت دستشویی رفت .بعد از شستن دست و صورتش به طبقه ی پاین رفت .

-مینی

سونگمین بهت زده به طرف صدا برگشت و با دیدن ری جین گفت : الان چی گفتی؟

-مینی

سونگمین بهت زده ریجین خیره شد و گفت: تو الان به من گفتی مینی؟

-نع

سونگمین به یکباره از خنده ترکید .به سمت ری جین رفت و بوسه ی محکمی به لپ او زد .

ری جین خنده ی لوسی برای سونگمین کرد و دوباره خودش را مشغول بازی با اسباب بازی اش کرد .سونگمین داخل اشپزخانه رفت و صبحانه ی مختصری اماده کرد و در این فاصله کیوهیون در اشپزخانه به او پیوست و روی صندلی نشست .

سونگمین از حضور کیو به شدت معذب شد .با این حال سعی کرد به کارش ادامه دهد و به روی خودش نیاورد .خوب این کار سختی بود به خصوص با کادویی که دیشب گرفته بود.

اخرین ظرف صبحانه را هم روی میز گذاشت و گفت: من میرم ری جین و بیارم .

سه نفری پشت یک میز.بعد از ماها بالاخره این اتفاق افتاد .سونگمین این حالت را خیلی دوست داشت .حس خانواده ای واقعی را بهش می داد .خانواده ای با سه عضو .اما کیوهون اغلب صبح های زود حتی قبل از اینکه سونگمین بیدار شود از خانه بیرون می رود برای همین پیش امدن چنین واقعی اصلا ممکن نبود .

سونگمین لبخندی به چهره ی جذاب و مردانه ی کیو که هم صبحانه می خورد و هم روزنامه ی صبح را می خواند زد و قلبش گرم شد .ای کاش می توانست سمت کیو رود و او را از پشت به اغوش بکشد و او را ببوسد اما حیف که نمی توانست هیچ یک از این کار ها را انجام دهد.

نگاهش را از کیوهیون گرفت و به ری جین دوخت ،گاهی به این کوچولو حسودی اش می شد .کوچولویی که با راحتی می توانست به اغوش پدرش رود به راحتی او را ببوسد .

-سونگمین هنوز صبحانه ی ری جین تموم نشده ؟ خودتم که هنوز نخوردی.زود باش دیگ

سونگمین به سمت کیو برگشت و با لب های غنچه شده ای و اخم گفت :عین بچه ها شدی کیوهیون خب صبر کن .

بعد از نیم ساعت استرس اور سونگمین بالاخره صبحانه دادن به ری جین را تمام کرد و صبحانه ی خودش را هم نصفه ول کرد .ری جین را از روی صندلی کودک برداشت و در حالیکه به طبقه ی بالا می رفت گفت: بهتره لباس گرم بپوشی کیوهیون اگر سرما بخوری نمیزارم نزدیک ری جین بیای.

قلب سونگمین مدام در سینه اش می کوفت .حس عجیبی داشت .حس کسی را که بعد از دعوایی طولانی و قهر بلند مدت پیش کسی برگشته که دوستش دارد .هیجانی عجیب درش به وجود اومده بود که گرمای شادی اش داشت قلبش را ذوب می کرد .

ری جین را روی زمین گذاشت و و گفت :بزرا ببینم چی دارم تنم کنم .گرم ترین لباسش را از داخل کمد پیدا کرد و مشغول پپوشیدن شد .بعد هم سراغ ری جین رفت .اول یک شلوار مخملی پای او کرد روی ان را هم با شلوار ضد اب و پشمی .پایش را هم با جورابی کلفت و کیسه پوشاند که خیس نشود .دوتا لباس بافتنی تن او کرد و کاپشنش را هم روی ان ها .کلاهش را هم از داخل کشو بیرون اورد و سرش گذاشت .

-اوممم ری جین تو که دستکش نداری.

-چرا داره من براش خریدم

کیو بی اجازه وارد اتاق شده و ری جین را از روی زمین بلند کرد و گفت : افرین دایی سونگمین خوب پوشوندتت .

سونگمین کمی به کیوهیون خیره شد و به یکباره زیر خنده زد .کیوهیون که علت خنده ی سونگمین را می دانست سریع گفت: کوفته نخند تقصیر خودته .

با این حرف صدای خنده ی سونگمین بلند تر شد و بین خنده هایش گفت : چی پوشیدی اون زیر؟هر چی تو کمدت بوده تنت کردی؟

درواقع سونگمین به لباس های کیوهیون می خندید .کیوهیون شکل کوهی از لباس شده بود .

کیوهیون در حالیکه می خندید از اتاق بیرون رفت و صدایش از ته راهرو اومد :زودتر بیا

سونگمین کاپشنش را پوشید و سمت کادوی تولدش رفت .لبخند عمیقی زد و شال گردنش را جلوی دهان و بینی اش بست و کلاهش را سرش گذاشت .چشم هایش را بست و نفس عمیقی در شال گردنش کشید و با خودش گفت: خوب سونگمین این بهترین خاطراتت و همیشه باید به خاطر بسپری.

سونگمین دستکش هایش را هم دستش کرد و به طبقه ی پایین رفت .به محض اینکه در را باز کرد گلوله ای برفی محکم تو صورتش خورد و پشت ان صدای شلیک خنده ی کیوهیون

-اخخ…این نامردی بود .

سونگمین برف ها را از روی صورتش پاک کرد و با دیدن گلوله ی برفی دیگری که داشت به سمتش می امد سریع جا خالی داد و گفت :بزار برسم

-به جای غر زدن بهتره سریع تر دست به کار شی.

ری جین هم در این بین با تعجب به پدرش خیره شده بود که چه کار می کرد و پشت سر او سعی می کرد گلوله های برفی درست کند .اما مدام حواسش پرت سفیدی برف ها می شد و با تعجب به ان ها خیره می شد و سعی می کرد برف هارا داخل دهانش بگذارد .

سونگمین پشت کوپه ای برف پناه گرفت و گفت: فکر کنم قرار بود ری جین برف بازی کنه

کیوهیون با کنایه گفت : اشکالی داره منم بازی کنم مامان بزرگ ؟

سونگمین خنده اش گرفت و مشغول درست کردن گلوه های برفی شد .بعد از مدتی به یکباره حواسش جمع شد که حیات زیادی ساکته .تا برگشت یه سطل برف رو سرش خالی شد .

سونگمین با نا امیدی خندید و در حالیکه بلند می شد گفت :این نامردیه

-هیچم نیست می خواستی حواستو جمع کنی.

سونگمین اخمی کرد و به گلوله های که در دستش بود به سمت کیوهیون دوید .کیوهیون مدام می خندید و جا خالی می داد .ری جین هم با خنده ی ان ها می خندید و دست هایش را تکان می داد و سعی می کرد برف هایش را به این طرف و ان طرف پرتاب کند .

سونگمین که خسته شده بود و نفس نفس می زد گفت: خیلی خوب خیلی خوب بسه دیگ یه دقه بزار با ریجین بازی کنیم بعد .

کیوهیون نگاه پر از شیطنتی به مین کرد و گفت: خیلی خوب باشه

سونگمین سمت ری جین رفت و کنار او خودش را روی زمین انداخت و روی برف ها دراز کشید .

ری جین با دیدن سونگمین سمت او رفت و خودش را روی شکم سونگمین انداخت .

سونگمین خنده ای کرد و گفت :برف دوست داری خانو کوچولو ؟

کیوهیون هم کنار اون دو نشست و گفت : خوب ری جینا دیدی اینارو ؟به اینا میگن برف.

ری جین روی برف ها نشست و به دست هایش پدرش که در حال گوله کردن برف بود خیره شد .

سونگمین هم به پهلو شد و به ان دو خیره شد .در تمام مدت لبخند به لبش بود .حس می کرد واقعا عین یه خانواده اند .ای کاش می شد تا ابد به همین شکل بمانند.هر کاری می کرد نمی توانست نگاهش را از لبخند عمیق کیوهیون که به ری جین می زد بگیرد .لبخندی که می دانست دلیلش عشقی واقعی است .ای کاش می توانست ذره ای از توجهی که به ری جین می شد را داشته باشد .نفسش را با شدت بیرون داد و گفت : باید بریم تو دیگه ری جین سرما می خوره و از جایش بلند شد .

کیوهیونم متقابلا سریع بلند شد و به سونگمین خیره شد .سونگمین نگاه چپ چپی به کیو کرد و گفت: نکنه فکر کردی من مثل خودت نقشه های خبیثانه دارم ؟

-دقیقا همین فکر و کردم .

سونگمین خندید و گفت : نخیر ندارم ولی مگه تو بازم نقشه های خبیثانه داری؟

نیش کیوهیون باز شد و گفت :یه چند تایی دارم.

سونگمین شروع کرد به عقب عقب رفتن و کیوهیونم به دنبالش امدن .به یکباره کیوهیون شروع کرد دویدن به سمت سونگمین اما سر خرد .سونگمین هم نتوانست خودش را عقب بکشد .پاهای کیوهیون به پاهای مین خورد و باعث شد او هم تعادلش را از دست بدهد و روی کیوهیون بیافتد .

 

 

 

Print Friendly, PDF & Email


10 Responses

  1. سلام…خواننده جدید هست قسمتهای قبلی رو که خوندم نظر گذاشتم ولی رمز قسمت های ۶-١٠ رو ندارم…توی تل درخواست دادم ولی هنوز زهرا جون جواب نداده..میشه محبت کنین بهم بدین…مجبور شدم بیام این قسمت رو بخونم…مینی کادوی تولد گرفت…کیوهیون دخترش رو دوست داره…اونا خانواده خوشبخنی میشن

  2. سلام. نفس هستم.من معمولا فیک نمیخونم اما نمیدونم چرا جذب فیکای زهرا جون شدم. از بد روزگار بنده رمز قسمت ۶-۱۰ این فیک رو ندارم لطفا بدبد .البته لازم به ذکر بنده تازه دیروز اودم توی این سایت هنوز هیچکومازفیک هار نخودم بخونم فول میدم نظر بزارم لطفا رمز بدین. shout گنا دارم خو . وسط امتحانا ادم فقط با این جور چیزا زنده میمونه . خصوصا یه گیمر با این حال و هوا که کیو رفته سربازی . cry sorry من چه گناهی کردم مگه خدایا رمز بدین این ۴ قسمت رو بخونم برم سراغ بقیش ممنون میشم kiss

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *