189 بازدید

فن فیکشن Devil1 – پارت اول

سلام
بالاخره طلسم شکست و نمو با فیک جدیدش کامبک داد ??

این فیک یکم طولانیه و دوتا فصل داره
که فصل اول تموم شده و فصل دوم در حال تایپه
ایشالا زود به زود براتون آپ میکنم

DEVIL 1

نویسنده: نمو ناناز

قسمت اول

live in shadow ….

سئول ۲۰۱۰

آب دهنش رو قورت داد و قدم هاش رو به کوتاه تر کرد . چشمهاش رو تنگ کرد تا توی تاریکی سالن بهتر بتونه ببینه .

صدای قدم هاش توی فضا پیچیده می شد . با حس رطوبتی روی صورتش متوقف شد و بالای سرش رو نگاه کرد . فقط یه قطره آب بود ولی ترسوندش .

” نباید می اومدم “

تردید کرد ، ترسید . کاری که داشت میکرد درست بود ؟ اگه اشتباه کرده باشه چی ؟ برگشت و قدمی عقب گذاشت اما دوباره متوقف شد . به پشت سرش نگاه کرد . تا جایی که چشمش کار میکرد سیاهی بود . از یه تالار زیر زمینی قدیمی انتظاری جز این نمی رفت .

لبش رو گزید .باید چیکار میکرد . می رفت یا می موند ؟

  • اومدی ؟

صدای مردونه ای تویی سرسرا پیچید . یه باره حس کرد دمای هوا به طرز محسوسی پایین اومد . دستش رو بالا اورد و روی بازوش کشید .

تن صدای خیلی آروم خیلی متفاوت بود . مثل یه زمزمه زیر گوش که تمام موهای بدن رو سیخ میکنه .

پلکهاش رو به هم فشرد و به سمت مرد برگشت .

چهره مرد بین تاریکی مخفی شده بود . چیز زیادی ازش نمی دید فقط دوتا چشم قرمز رنگ رو . چشمهایی که اولین بار تا سر حد مرگ ترسونده بودش.

تعطیم کوتاهی کرد .

  • من اومدم که …
  • از تصمیمی که گرفتی مطمئنی ؟

صدای قدم های مرد رو توی سالن شنید که نزدیک و نزدیک تر میشد .

مکث کرد : مطمئن بود ؟

نفس عمیقی کشید . سردی هوا ریه اش رو می سوزوند . بغض کرد . سرش رو زیر انداخت و آروم و با بغض زمزمه کرد :

  • بله

صدای قدم ها متوقف شد و مرد توی چند قدمیش ایستاد . حالا کمی از صورت مرد پیدا بود . جوون بود. اگه بیرون از این سالن میدیدش هرگز فکر نمیکرد چنین ماهیتی داشته باشه . از توی لباس بلند مشکیش که بیشتر شبیه یه شنل بود چیزی رو بیرون آورد و به سمتش گرفت .

  • خیلی خوب پس این قرارداد رو امضا کن .

دستش رو دراز کرد و یه بار دیگه با خودش مرور کرد چرا اونجاست و بعد اون طومار رو گرفت .

یه طومار قدیمی بود . یه چیزی که توی فیلم ها دیده بود . یه تومور پارچه ای .

چطور باید امضاش میکرد ؟ قلمی همراهش نبود . طومار رو توی دستش گرفت و بهش نگاه کرد . حس خوبی بهش نداشت . یه چیزی توی وجودش می خواست اون طومار رو به سمت مرد پرت کنه و از همون راهی که اومده بود فرار کنه .

  • بازش کن .

صدای مرد جدی تر از قبل شد . تردید رو کنار گذاشت چاره ای نداشت . نوار مشکی رنگ دور طومار رو باز کرد و روی زمین انداخت.

شروع به باز کردنش کرد . با حس سوزش نوک انگشتش دستش رو عقب کشید . سوزنی که توی طومار بود انگشتش رو سوراخ کرده بود و خونش رو روی کاغذ ریخته بود .

انگشت زخمیش رو بالا اورد و توی دهنش کرد و مکید .

  • متاسفم خونی شد .

مرد دستش رو دراز کرد و طومار رو ازش گرفت : دیگه به امضا نیازی نیست . با خونت امضاش کردی .

طومار رو توی لباسش برگردوند و دوباره ازش دور شد .

به دور شدن مرد خیره شد . بغضش سنگین تر شده . می دونست اشتباه کرده ولی چیکار میتونست بکنه . چاره ای داشت ؟

  • حالا …. چی میشه ؟

آروم پرسید . قدم های مرد متوقف شد . بدون برگشتن جواب داد : همونجوری که توافق کرده بودیم .

پسری سری تکون داد . تمام شده بود همه چیز طبق توافق پیش می رفت .

برگشت و با قدم های بلند به سمت خروجی دوید . اشکی آروم روی گونه اش جاری شد . اشتباه کرده بود .

توی آستانه در ایستاد و بار دیگه به مرد که حالا بین سیاهی چیزی جز چشمهای قرمزش معلوم نبود نگاه کرد . سرش رو زیر انداخت . هرچقدر پشیمون می شد دیگه کاری نمیشد کرد.

به محض خروج پسر نفس عمیقی کشید . طومار رو جلو آورد و عمیق بوش کرد . با حس بوی خون پورخند زد ” پشیمون میشی پسر … خیلی زود . “

سئول ۲۰۱۷

شالگردنش رو محکم تر کرد . دوباره به ته کوچه خیره شد . هیچ کسی جز خودشون سه تا توی اون کوچه تاریک نبود . اونقدر هوا سرد بود که هرکسی ترجیح میداد توی خونه بمونه . دونگهه هم ترجیح میداد به جای اینجا بودن توی خونه اش یه لیوان نوشیدنی گرم میخورد . خمیازه ای کشید و سرش رو به بازوی هیچول تکیه داد : پس چرا نمی یاد هیووونگ من خوابم می یاد .

هیچول بازوش رو تکون داد و سر دونگهه رو از خودش دور کرد . از ماشین پیاده شد و به سمت دیوار مقابل رفته و بهش تکیه داد .

  • یکم صبر کن بچه الان پیداش میشه .

شیوون پشت فرمون نشسته بود و با نگاهش هیچول رو دنبال کرد . با غر غر دونگهه خم شد و از توی داشبورد آدامسی رو بیرون آورد و سمت دونگهه گرفت : بیا اینو بجو و بیدار بمون .

دونگهه با دیدن آدامس تکیه از رو از صندلی گرفت و با ذوق آدامس رو از شیوون گرفت و توی دهنش گذاشت و شروع به جویدن کرد .

به محض آروم شدن دونگهه ، هیچول به شیوون نگاه کرد : انگار جدی دیر کرده .

شیوون شونه ای بالا انداخت و سیگار رو از توی جیبش بیرون کشید و روشن کرد . پک عمیقی زد و دودش رو با فشار بیرون داد .

  • یه جایی سرش گرمه .

دونگهه سرش رو از فاصله دو صندلی جلو آورد به شیوون نگاه کرد و زمزمه کرد : حتما باید امشب سرش یه جایی بند می شد ؟

هیچول تکیه اش رو از دیوار گرفت و با قدم های بلند به سمت شیوون اومد . با حرص سیگار شیوون رو از لبهای شیوون بیرون کشید و زیر پاش انداخت و له اش کرد . از بین دندون هاش غرید : مگه نگفتم این زهر ماری رو نکش ؟

شیوون دستهاش رو به نشونه تسلیم بالا برد . یه لحظه حواسش پرت شده بود . با لحنی که سعی میکرد پشیمون باشه گفت : آدامسم رو دادم دونگهه .

چشمهای دونگهه گرد شد .سرش رو عقب کشید و سریع آدامس رو از توی دهنش در آورد با انزجار به آدامس توی دستش نگاه کرد : این آدامس نیکوتینه ؟

شیوون پوزخند زد . دونگهه صورتش رو جمع کرد و خواست آدامس رو پرت کنه که هیچول سریع از تو دستش قاپیدش و قبل از اینکه فرصتی بده آدامس رو توی دهنش شیوون گذاشت .

اینبار نوبت شیوون بود که صورتش جمع شد . با چشم های گرد شده و پر از خشم به هیچول نگاه کرد . دونگهه از قیافه شیوون خنده اش گرفت و زیر خنده زد .

هیچول به شیوون نگاهی کرد و یه ابروش رو بالا داد و با حالت طلبکاری به شیوون نگاه کرد . از حرصی که نمی تونست چیزی به هیچل بگه دندون هاش رو روی آدامس فشار داد و با حرص آدامس رو جوید : یااااا این دهنی بود .

هیچول پوزخندی زد و بی توجه به اعتراض شیوون گوشیش رو درآورد و به سمت دیوار رفت و بهش تکیه داد . شماره گرفت و شروع به حرف زدن کرد .

شیوون با حرص آدامس رو می جوید و با صورت تیره به هیچول خیره شده بود . تمام حرصش رو سر آدامس خالی میکرد .

صدای خنده دونگهه رو شنید . آینه جلو رو تنظیم کرد و با حرص بهش نگاه کرد . دونگهه چشمکی زد : فکر کن یه بوسه غیر مستقیمه .

شیوون ادای عق زدن در آورد و بعد بی صدا شروع به جویدن آدامس کرد .

چند لحظه بعد وقتی تماس رو قطع کرد . به سمتشون برگشت . در پشتی رو بست و بعد دور زدن ماشین صندلی جلو نشست : برنامه عوض شد می ریم پایگاه .

شیوون در رو بست و ماشین رو روشن کرد . دونگهه با غر غر سرش رو به پشتی صندلی فشرد : خو زودتر بگه یخ کردم بس که اینجا ایستادم .

کوچه تاریک رو دور زد و به سر خیابون رفت . شیوون زیر چشمی اطراف رو نگاه کرد و وقتی چیز خاصی ندید از کوچه تاریک خارج شد .

هیچول آینه کنار رو تنظیم کرد و نگاهش رو به خیابون داد . شیوون هم مدام پشت سرش رو چک میکرد با آدامس توی دهنش بازی میکرد . هیچول سر درد گرفته بود . تق تق کردن آدامس شیوون و نق نق های دونگهه که پشت سر هم از بدقولی و سرمای هوا شکایت میکرد اذیتش میکرد .

نزدیک پایگاه که بودند شیوون یه بار دیگه آینه رو چک کرد و وقتی هیچ ماشینی رو پشت سرش ندید توی کوچه فرعی پیچید و ماشین رو جلوی در نگه داشت .

هیچول با عصبانیت پیاده شد . چشم غره ترسناکی به دونگهه و شیوون رفت و در گاراژ رو باز کرد و زودتر از بقیه داخل شد .

شیوون ماشین رو داخل گاراژ پارک کرد و با دونگهه پیاده شدند . دونگهه به سمت در رفت و با دقت توی کوچه سرک کشید و اطراف رو نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی اون دور و اطراف نیست و تعقیبشون نکرده در گاراژ رو بست .

بوی رنگ باعث شد هیچول دماغش رو جمع کنه . جایی که ازش استفاده میکردند یه گاراژ برای رنگ کردم ماشین بود و وسایل رنگ آمیزی ماشین قوطی های رنگ همه جا پراکنده بود .

به سمت گوشه سالن رفتند جایی که بخاطر شکسته شدن لامپ اون قسمت تاریک تر از بقیه جاها بود . روی زمین پر کارتون ها و قوطی های رنگ خالی بود و به نظر میرسید بیشتر برای اشغال دونی استفاده میشه . شیوون زوی زانو هاش نشست و کارتون ها رو کنار زد . به محض کنار رفتن اون کارتون ها دستگیره دری روی زمین پیدا شد .

شیوون دستگیره رو گرفت و با بالا کشیدنش و دریچه باز شد و راه پله زیر زمینی مشخص .

دونگهه گوشیش رو بیرون اورد و بعد از روشن کردن چراغ قوه اش وارد شد و پشت سرش هیچول در حالی که دماغش رو جمع کرده بود وارد شد . شیوون بعد از اون ها وارد دریچه شد . قبل از بستن کامل دریچه کارتون رو کمی جلو کشید تا روی دریچه رو مجددا بپوشونه .

راه پله باریک بود و به سختی یه نفر می تونست توش بیاسته . هیچ نوری نمی اومد و پله ها به قدری باریک بود که اگه حواست نمی بود زمین میخوردی .

با کمک نور موبایل دونگهه پله ها رو طی کردند و به در مخفی زیر زمینی رسیدند . در ضد گلوله بود ولی روش جای چندتا گلوله به چشم میخورد که با یه رنگ امیزی ناشیانه سعی کرده بودند اون ها رو بپوشونن .

دونگهه دو ضربه کوتاه به در زد و منتظر شد . چند لحظه بعد دریچه کوچیکی که روی در بود باز شد .

دونگهه به ترتیب نور رو روی صورت خودش هیچول و شیوون گرفت تا فرد اونها رو ببینه و به محض تایید هویت در باز شد و سه نفری وارد شدند .

از هجوم یکباره نور یه لحظه چشمهاشون رو بستند و بعد باز کردند . اتاقک کوچیکی نبود . بیشتر یه سالن بود با دیوارهایی عایق صدا . طرح های درهم و بی نظمی روی سقف به چشم میخورد ولی دیوار ها با یه رنگ سفید ناشایانه رنگ شده بود و خیلی جاها طرح زیرش کمی مشخص بود . هر جای دیوار که میخ بود یه لباس اویزون بود . گوشه سالن یه سری وسیله ی قدیمی موسیقی به چشم میخورد که بیشترشون شکسته بود . دیوار پشتی پر از اسلحه بود که با نظم خاصی روی دیوار چیده شده بودند . کمی جلوتر یه پخچال کوتاه به چشم میخورد . روش پر از اسلحه و یه گلدون خالی بود .

وسط اتاق یه کاناپه خیلی بزرگ قدیمی به چشم میخورد و جلوش یه تلویزیون کوچیک قدیمی روشن بود .

به محض ورود ، دونگهه پشت چشمی برای پسری که در رو باز کرده بود نازک کرد و به سمت کاناپه رفت و خودش رو روش انداخت و چشمهاش رو بست .

پسر آهی کشید و به سمت هیچول برگشت : چشه ؟

هیچول شالگردنش رو باز کرد و روی شونه پس انداخت و داخل شد :

  • دو ساعته تو سرما منتظرش گذاشتین تازه میگی چشه ؟

پسر پوزخندی زد و شونه بالا انداخت . شالگرد هیچول رو از رو دوشش برداشت و روی میخ کنار دیوار آویزونش کرد : از سرما که نباید بدش بیاد … اومو نکنه ماهی آبهای گرمی ؟

دونگهه زیر لب غرید : خفه شو .

سونگمین زیر خنده زد و به سمت میز مخصوص خودش که گوشه اتاق رو پر کرده بود رفت و پشت لبتابش نشست و هدفون رو روی گوشش گذاشت .

  • ریووک رفته شام بخره . زنگ بزنید بهش .

شیوون به سمت کاناپه رفت . پاهای دونگهه رو پایین انداخت و نشست و شماره ریووک رو گرفت . دونگهه دوباره پاهاش رو بالا آورد و روی پاهای شیوون گذاشت .

بعد سومین بوق ریووک جواب داد : چی شده شیوون .

  • ما الان تو پایگاهیم برای ما هم شام بخر .

صدای نفسهای ریووک که بخاطر راه رفتن بود پشت تلفن اومد : ما یعنی کی ؟

  • من هیچول دونگهه .
  • خیلی خوب چیز دیگه ای نمی خواین ؟

هیچول که روی دسته کاناپه کنار شیوون نشسته بود صدای ریووک رو شنید کمی خم شد و سرش رو به گوشی نزدیک کرد : یه بسته آدامس نیکوتینه بخر .

شیوون آهی کشید و تماس رو قطع کرد . دوباره پای دونگهه رو پایین هل داد .

دونگهه بدون باز کردن چشمهاش زمزمه کرد : هیونگ خودت رو خسته نکن اون اهل ترک کردن نیست .

  • سرت به کار خودت باشه ماهی .

دونگهه شونه ای بالا انداخت . شالگردنش رو بالا تر کشید تا روی دهنش رو بگیره : سرده .

شیوون کنترل رو از روی میز برداشت و سرش رو به دسته مبل تکیه داد و به تلویزیون بی صدا نگاه کرد .

هیچول از روی دسته کاناپه بلند شد و به سمت سونگمین رفت .

پشت سرش ایستاد و به صفحه لب تاب زل زد : اوضاع از چه قراره ؟ چرا خواستی بیایم پایگاه مگه قرار نشد اونجا هم رو ببینیم و عملیات رو انجام بدیم ؟

سونگمین بدون اینکه دست از کارش برداره یکی از گوشی های هندزفریش رو عقب برد و زمزمه کرد : برنامه عوض شد . هنوز نتونستیم ردش رو بگیریم.

هیچول با تعجب به چهره جدی سونگمین نگاه کرد . صندلی که عقب تر بود رو جلو کشید و روش نشست : شوخی میکنی نه ؟

شونه بالا انداخت : سیستمش پیش رفته است طول می کشید . احتمالا باید نیمه شب دست به کار شیم .

دونگهه با شنیدن کلمه نیمه شب چشمهاش رو باز کرد و نیم خیز شد و به سمت هیچول و سونگمین برگشت : دور منو خط بکش امشب نیستم .

شیوون انگار چیز جالب تری از برنامه پیدا کرده باشد کنترل رو روی میز پرت کرد . به سمت دونگهه چرخید و خندید : چیه امشب قراره ترتیب کدوم بدبختی رو بدی ؟

دونگهه بلند شد و رو به شیوون نشست . نیشخندی زد : یه فرانسوی .

صدای خنده های شیوون بلند شد : لعنتی خر شانس . چطور مخ یه فرانسوی رو زدی ؟ مگه اصلا فرانسوی بلدی ؟

دونگهه پا روی پا انداخت : اغوا کردن زبون لازم نداره شیوون .

خنده شیوون متوقف شد و با حیرت به دونگهه نگاه کرد : لعنتی خوش شانس .

اینبار صدای خنده دونگهه بلند شد . هیچول سری از تاسف تکون داد و نگاهش رو از اون دوتا گرفت و به سمت سونگمین برگشت .

  • دونگهه که نیست پس بقیه چی ؟
  • ریووک و دویل هستند .

سری تکون داد :خوبه …. شیوون بهتره یه سری به ماشین بزنی .

  • موتور .

سونگمین جمله اش رو تصحیح کرد . هیچول نیم نگاهی به سونگمین کرد و بعد دوباره خطاب به شیوون کرد : موتورها رو چک کن.

  • یه کاری کن موتورشون صدا ندن .

شیوون از جاش بلند شد و به سمت جعبه آچار بزرگی که کنار یخچال بود رفت . با دیدنش نیشش باز شد و برش داشت .

  • بعد شام برو .

سونگمین زمزمه کرد . شیوون با جعبه توی دستش به سمت در خروجی رفت .در رو باز کرد قبل خارج شدن گفت : قبل اومدن ریووک کارشون تمامه .

سونگمین پوزخندی زد : عمرا شام امشبش سرد میشه .

هیچول یه اسکانس صد دلاری از جیبش در آورد و روی میز گذاشت و با پورخند گفت : به شام می رسه .

سونگمین خندید و یه اسکانس روی پول هیچول گذاشت : نمیرسه .

هیچول پول رو برداشت و به سمت کاناپه رفت . پول رو روی میز شیشه انداخت و جای قبلی شیوون نشست و کنترل رو برداشت .

یک ساعت بعد صدای پایین اومدن از پله ها به گوش شنیده میشد . دونگهه نیم نگاهی به هیچول و سونگمین کرد و بعد از اینکه هیچگونه حرکتی ازشون ندید آهی کشید : چرا همیشه من ؟

و به سمت در رفت دریچه روی در رو کنار زد و وقتی مطمئن شد ریووکه در رو باز کرد .

ریووک به محض ورود لبخند زد . پلاستیک ها رو دست دونگهه داد و کاپشن و شالگردنش رو باز کرد و روی دسته کاناپه انداخت : چطوری ماهی ؟ انگار امشب اینجا موندگاری ؟

دونگهه با پیش کشیدن بحث مورد علاقه اش خندید : اوه فقط اونقدری که چیزی که خریدی رو بخورم و برم .

ریووک پشت میز روی زمین نشست و جعبه های غذا رو از پلاستیک بیرون آورد و روی میز چید . با بلند شدن بوی غذا سونگمین از کار کردن با لب تاب دست کشید . از جاش بلند شد و در حالی که کشی به بدنش می داد به سمت بقیه رفت : باختی هیچیول .

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای در رو شنید . راهش رو عوض کرد و به سمت در رفت . دریچه رو باز کرد و به محض دیدن شیوون در رو باز کرد : لعنتی .

هیچول سر کشید و با دیدن شیوون لبخندی زد و پول رو توی جیبش گذاشت .

شیوون نیم نگاهی بهشون کرد و بعد خندید : هی هیچول نصف اون پول مال منه .

جعبه اش رو سر جاش برگردوند و به سمت میز رفت . کنار هیچول روی کاناپه نشست و ظرف غذا رو جلو کشید .

هیچول محکم روی دستش زد : صبر کن .

شیوون با درد پشت دستش رو می مالید : چته هیونگ ؟

  • ها کن .

سونگمین با انزجار نالید : یاااا .

هیچول بی توجه به اونها دوباره به شیوون گفت : زود باش .

شیوون سری تکون داد و ها کوتاهی کرد . سرش رو کمی جلو برد و بو کرد وقتی بوی سیگار رو حس نکرد لبخند زد : حالا بخور .

سه نفر دیگه سری از تاسف تکون دادند و غذا خوردن رو شروع کردند . سونگمین دلیل تاخیر برنامه سر شام براشون توضیح میداد . دونگهه بی توجه به حرفهای سونگمین تند تند شامش رو خورد و زودتر از همه غذاش رو تمام کرد . سویچ ماشین رو از روی میز برداشت : امشب بهش نیازی ندارید .

شیوون با دست رد کرد .

از ریووک تشکر کرد : ممنون هیونگ …

ریووک لبخند زد . دونگهه از جا بلند شد گوشی و سویچ رو توی جیبش گذاشت . شالگردنش رو محکم کرد و به سمت در رفت .

سونگمین خندید : حاملش نکنی ماهی .

دونگهه بی توجه بهشون از در بیرون رفت . هیچول با تعجب پرسید : مگه چقدر کمر داره این پسر ؟

شیوون خندید : مطمئنم از ما بیشتره .

سونگمین آخرین قاشقش رو هم خورد و بلند شد و به سمت لب تابش رفت .

با دقت به نوشته های تصویر خیره شد و بعد لبخند زد : آماده شید وقتشه .

هر سه سر بلند کردن و به سونگمین نگاه کردند . شیوون و ریووک غذاشون رو نصفه رها کردند و بالافاصله از جا بلند شد و به سمت دیوار پشتی دویدند . هیچول با ارامش از جاش بلند شد و به سمت یخچال رفت . اسلحه های روش رو دونه دونه توی کمربندش جا میداد : دویل رو خبر نمیکنی ؟

لب تابش رو بست و توی کوله پشتیش انداخت و به سمت دیوار پشتی رفت :

  • توی راه خبرش میکنم خودش میدونه چیکار کنه .

به محض آماده شدن سوار ون مشکی بزرگی شدند و به سمت مقصد حرکت کردند .

توی تاریکی شب ون از اون فاصله پیدا نبود . همه به در بزرگ خونه کیم یون شیک زل زده بودند . سونگمین پشت ون بود و با لب تابش مشغول بود .

ریووک و هیچول مشغول آماده شدن بودند و شیوون موتور ها رو بی صدا از ون خارج میکرد .

سونگمین رو به سمت بقیه کرد : همه چیز آماده است . با دویل تماس گرفتم . توی پایگاس و باهام در ارتباطه … به محض دستور من کارش رو شروع میکنه . از لحظه ورودش به سیستم و هک دوربین های امنیتی خونه ، فقط بیست دقیقه وقت دارید .

مکث کردی و لب تبش رو به سمت بقیه گرفت . نقشه خونه یون شیک رو بهشون نشون داد : از در ورودی تا به در اصلی خونه حدودا ۳ دقیقه وقت لازم داره . باید بدوید ولی بی صدا . سه تا سگ پوینتر داره که اکثرا یکیشون آزاده … هیچول .

هیچول نگاهش رو از لبتاب گرفت و اسلحه کوچیکی که توی کمربندش جا سازی شده بود رو لمس کرد : نگران نباش . امشب یه خواب راحت می کنن .

سری تکون داد : خیلی خوب …. وقتی به در خونه برسین در بدترین حالت فقط یه ربع وقت دارین …. پشت در اصلی بهم خبر بده هیچول . اون لحظه با دویل تماس میگیرم و دویل وارد اطلاعات ساختمون میشه … آژیر خطر رو روشن میکنه .

از وقتی صدای آژیر رو شنیدین یه دقیقه صبر کنید تا افراد خونه همه متوجه هشدار شن و سعی کنن از خونه خارج شن .

خودتون رو به راه پله های جنوبی برسوند و از اونجا به طبقه دوم برید . اتاق کار یون شیک رو پیدا کنید و گاوصندوق رو خالی کنید .

طبق اطلاعاتی که دویل به دست آورده . گاو صندوق یون شیک سه سال پیش خریداری شده و یه گاو صندوق دیواریه . احتمالا پشت یه تابلو مخفی شده . ریووک از پسش بر می یای ؟

ریووک خندید و با سر تایید کرد : یه گاو صندوق دیواری؟ شوخی می کنی فقط سه دقیقه وقت میگیره .

  • عالیه . پیدا کردن و باز کردن گاو صندوق نباید بیشتر از ده دقیقه طول بکشه … کارتون که تمام شه فقط پنج دقیقه وقت دارید که از اون خونه بزنید بیرون . باید خودتون رو به در جلویی برسوند . شیوون جلوی در با دوتا موتور منتظر شماست . کسی که مدرک رو داره با شیوون می یاد . و یادتون باشه …

هیچول قبل از اون گفت : اگه لو رفتیم به تو خبر بدیم و از هم جدا شیم .

سونگمین با سر تایید کرد : درسته . دویل فقط بیست دقیقه میتونه سیستم خونه رو نگه داره بعد از بیست دقیقه دوربین ها شروع به ضیط تصاویرتون میکنن پس هر طوری شد قبل بیست دقیقه از خونه بیرون بزنید .

هیچول و ریووک با سر تایید کرد و از ون پیاده شدن .

شیوون به سمت هیچول رفت : مدارک رو تو با خودت بیار .

هیچول چشمکی زد : یه موتور سواری با تو عالیه .

سونگمین نیم نگاهی به اونها کرد و بعد داخل ون برگشت .

ریووک و هیجول به سمت ساختمون رفتند . سونگمین هندزفری رو روی سرش گذاشت و با دویل تماس گرفت : آماده ای یوکی ؟

صدای آرومش به گوش رسید : خیلی وقته ….

  • کجا مستقر شدی ؟
  • روی پشت بوم خونه یون شیک .
  • خوبه خودت طبقه نقشه پیش برو .

یوکی لبخندی زد و لب تابش روی پاش گذاشت و جلو کشید و شروع به کار کرد انگشتهاش بی وقفه روی کیبورد می چرخید . خیلی راحت وارد سیستم امنیتی خونه شد و دوربین ها رو خاموش کرد . هندزفری رو توی گوشش فشار کرد : سیستم خاموش شد .

سونگمین بالافاصله به هیچول و ریووک خبر داد . از دیوار بالا رفتند و وارد خونه شدند و طبق پیش بینی سونگمین یه سگ توی حیاط بود . هیچول حتی فرصت پارس کردن به سگ رو نداد و با یه شلیک اون رو بیهوش کرد .

یوکی از روی پشت بوم حرکت هیچول و ریووک رو زیر نظر گرفت و به محض رسیدنشون جلوی در وارد دوباره دست به کار شد . روشن کردن آزیر خطر به راحتی خاموش کردن دوربین ها نبود .

به ساعتش نگاه انداخت و لعنتی فرستاد . نگاهش رو پایین داد و با دیدن شاخ و برگ درخت ها خنده ای کرد . نگاه متمرکزش رو روی اونها نگه داشت و چشمهاش شروع به درخشیدن کرد یک ثانیه بعد آتیشی توی حیاط به پا شد و آژیر خطر خود به خود روشن شد .

سونگمین به محض شنیدن صدای آژیر نفس راحتی کشید . یوکی کارش رو درست انجام داده بود . به ساعتش نگاه کرد هیجده دقیقه وقت داشتند .

هیچول و ریووک خیلی راحت تونستند به گاو صندوق دسترسی پیدا کننده . هیجده دقیقه بعد هیچول و ریووک از خونه بیرون زدند .

یوکی اونها رو زیر نظر گرفت . سوار موتور شدند و حرکت کردند . هندزفریش رو توی گوشش جا به جا کرد و به سونگمین خبر داد :

  • کارشون تمام شد .
  • درباره یون شیک مطمئنی ؟

یوکی کمی مکث کرد و بعد خیلی آروم زمزمه کرد : از اوناست حسش کردم .

  • خیلی خب . حواست به بچه ها باشه . من توی ون منتظر یون شیک می مونم .
  • نگران نباش هواشون رو دارم . وقتی یون شیک پیدا شد بهم خبر بده خودم رو می رسونم .

تماس رو قطع کرد . هندزفری رو از گوشش بیرون اورد و لب تابش رو بست و به سمت ون رفت و پشتش نشست و به در زل زد . خنجر توی کمرش لمش کرد .

  • یوکی درست حس کرده نه ؟ تو از اونهایی امشب خودت رو نشون میدی .

به حرف خودش پوزخندی زد و تکیه به صندلی زد و توی اون تاریکی نصف شب منتظر شد .

ده دقیقه بعد یون شیک به خونه اش برگشت . از ون پیاده شد و پشت درختی پنهان شد . خنجرش رو بین دستش گرفته بود و چیزی رو زمزمه میکرد . الماسهای روی خنجر شروع به درخشش کردند .

یک ساعت گذشت . خیلی وقت بود خنجرش رو جمع کرده بود و توی سرما تکیه زده به ون به در خونه خیره بود . به ساعتش نگاه کرد با حرص سوار ماشین شد .

“یوکی احمق “

ماشین رو روشن کرد . بخاریش رو زیاد کرد و به پایگاه پرگشت . زیر لب لعنتی به یوکی فرستاد .

با دیدن موتورها توی گاراژ مکثی کرد و بعد سریع از پله ها پایین رفت.

شیوون در رو روش باز کرد و هیچول خندون به استقبالش اومد . قبل از هرچی هیچول پاکتی رو روی میز گذاشت و گفت : ماموریت انجام شد .

نیم نگاهی به پاکت کرد :

  • ریووک ؟
  • خسته بود رفت خونه .

شیوون جواب داد . نفس راحتی کشید و سمت هیچول رفت و پاکت رو ازش گرفت .

  • دیر کردی سونگمین

هیچول پرسید . پولهاو مدارک رو بیرون آورد . پولها رو کنار گذاشت و شروع به بررسی مدارک کرد : بعد عملیات جایی کار داشتم .

هیچول پولها رو برداشت و شروع به شمردن کرد . با یه نگاه سرسری می تونست بفهمه مدرک کافی علیه یون شیک پیدا کردند . بالاخره لبخند زد : کارت تمومه یون شیک .

هیچول پولهای شمرده شده رو روی میز گذاشت : برای امشب کاری نیست ؟

مدارک رو توی پاکت برگردوند : یکی دو روز استراحت کنید . پول رو بین خودتون تقسیم کنید . من کار بعدی رو بهتون خبر میدم .

هیچول نگاهی به شیوون کرد و بعد تایید شیوون پول رو برداشت و همراه شیوون بلند شد : خیلی خوب … شب اینجا نمون برو خونه .

پول رو توی جیبش گذاشت و به سمت در رفتند .

سونگمین پاکت مدارک رو توی کوله اش گذاشت و بعد از مرتب کردن وسایلش از پایگاه بیرون زد . وقتی مطمئن شد کسی دنبالش نیست . تاکسی گرفت و به سمت خونه اش رفت .

ساعت از سه گذشته بود . وارد اپارتمان شد . نگهبان خواب بود . سری از تاسف تکون داد و از پله ها بالا رفت .

وارد خونه شد و لامپ رو روشن کرد . کوله اش رو بی هوا روی مبل پرت کرد و وقتی صدای فرود اومدنش رو نشنید سریع به عقب برگشت و ناخوداگاه خنجرش رو بیرون کشید .

  • منم .

صدای آرومی بود . برگشت و با دیدن چشم های زرد آهی کشید .

  • صدبار گفتم اینکار رو نکن .

پسر سرش رو زیر انداخت : متاسفم .

نیم نگاهی به پسر که کوله اش رو توی دستش محکم فشرده بود و سرش پایین بود انداخت :

  • اطلاعات توی پوشه است .

سرش رو بلند کرد و نگاهی به سونگمین که در حال آویزون کردن کاپشنش بود کرد . وقتی واکنشی ازش ندید ، زیپ کیف رو باز کرد . پوشه حاوی اطلاعات رو بیرون کشید و نیم نگاهی بهشون کرد . مدارک رو روی میز گذاشت و با صدای خیلی آروم و تا حدی شرمنده پرسید : اینم حذف شد؟

سونگمین با سر تایید کرد . برگشت و با نگاهی تاریکش بهش نگاه کرد. از خشم توی چشم های سونگمین ترسید . لبش رو گزید و قدمی عقب رفت : متاسفم . من فکر میکردم باشه . من حسش کردم …

جلو رفت و دستش رو توی موهای مشکی پسر کرد . یه نوازش کوتاه و بعد بهشون چنگ زد و سر پسر رو عقب برد . سرش به شدت عقب کشیده شد و بخاطر قد کوتاه تر سونگمین تقریبا روی کمرش خم شد . توی چشم های زرد پسر زل زد . چشمهایی که بخاطرش لقب یوکی رو گرفته بود .

  • پس روی مهارت هات کار کن …. یاد بگیر چیزی اشتباه رو حس نکنی فهمیدی ؟

نگاه غمگینش رو به چشم های سونگمین دوخت . بخاطر سرش که توی دستهای سونگمین بود نمی تونست تکونش بده .

درخشش ضعیف چشمهاش رو که دید با عصبانیت فشار دستش رو بیشتر کرد و موهاش رو با شدت بیشتری کشید : فهمیدی یوکی ؟

از شدت درد چشم هاش رو بهم زد : آره .

موهاش رو ول کرد و عقب هلش داد . با شدت روی مبل پرت شد . دستش رو به موهاش و آروم پوست سرش رو مالش داد .

  • مدارک رو برای سربازرس کیم ببر . یه این کار رو که می تونی درست انجام بدی ؟

سرش رو پایین انداخت . میدونست نگاه کردن به سونگمین فقط اون رو عصبی تر میکنه . چشمهاش می درخشید و این درخشش چشمهاش سونگمین رو دیوونه میکرد .

  • کریییی ؟

با داد سونگمین سریع پوشه رو برداشت و با سر رد کرد : الان می برم .

و قبل از اینکه دلیل دیگه ای برای عصبانیت به سونگمین بده به سرعت از جلوی چشم های سونگمین دور شد .

به محض بیرون اومدن از خونه آهی کشید . صدای سونگمین رو از پشت در شنید : یوکی احمق .

لبهاش رو به هم فشار داد و با حرص با خودش زمزمه کرد : اسم من کیوهیونه نه یوکی .

پوشه رو بیشتر به خودش فشرد . عینک آفتابی که بخاطر چشمهاش مجبور بود حتی شب هم بزنه رو روی چشمهاش گذاشت و شروع به حرکت کرد .



14 Responses

  1. سلاااممم
    متاسفم ک یکم خیلی دیر میام
    گوشیم دستم نیس…انقد فیک میخوندم مامانم ی هفته تنبیهم کرده???
    مهناااازییییییی …قلمتو باید طلا گرفت بااا این فیکی ک نوشتی??
    خیلی عالیییهه
    فقط روزای اپش کیه؟
    تنکس و نخسته?
    ??????

    • سلام به رو ماهت فدا سرت عزیزم مهم اینه که بیای… بددونیم هنوز هستین
      خخخخ. معتاد بودی به هفته اس پاکی laugh

      مهنازززز؟؟؟؟؟ وای نگار ببینه پیامتو خودشو دار میزنه؟؟؟؟؟ laugh1 laugh1 شوخی کردم

      راستش روز مشخصی نذاشتم هنوز براش ولی سعی میکنم هفته ای یه بارو حتما اپ کنم.
      قوربونت heart
      ا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *