158 بازدید

فن فیکشن DEVIL1 – پارت دوم

Are you ready fo NEXT part?

Let’s GO…

DEVIL 1

قسمت دوم

Play Boy

سئول ۲۰۰۹

با حرص از در بار بیرون زد .

” دختره احمق هر بار یه بهونه ای برای دیر اومدن تحویلم میده “

توی ذهنش مدام همکارش رو سرزنش میکرد . به خاطر دیر سرکار اومدن اون بود که حالا دیرش شده بود . قرار بود نیم ساعت قبل خونه باشه .

مدتی میشد که توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود . نیم نگاهی به ساعتش کرد . می دونست اونجا ایستادن فایده نداره . از نیمه شب گذشته بود آخرین اتوبوس خیلی وقت بود رفته بود .

پوفی کرد و دوباره به خیابون که خلوت ترین ساعتش رو می گذروند نگاهی کرد . حتی پیدا کردن تاکسی هم بعید به نظر می رسید .

با فکری که از سرش گذشت لبش رو گزید . برگشت و به پشت سرش نگاه کرد . یه کوچه ای باریک و فرعی کنار بار بود که دو خیابون رو به هم وصل میکرد . اون راه باریک و تاریک تنها میان بر مسیر خونش بود . به همون اندازه که مسیر رو نزدیک میکرد به همون اندازه هم ترسناک بود . اون کوچه جای خوبی برای ساقی ها و افراد مست بی خانمان بود . باید عقلش رو از دست میداد که از اون گوشه رد بشه .

سرش رو تکون داد و پشیمون شد . لب جاده به امید یه تاکسی ایستاد . چند دقیقه ای به خیابون نگاه کرد هیچ ماشینی اون وقت شب پیدا نمیشد .با استرس پاش رو تکون میداد .

” لعنتی “

به ساعتش نگاه کرد .

با زنگ خوردن گوشیش ترسید و وقتی متوجه زنگ تلفنش شد آهی کشید .

  • بله مامان ….. کارم تمام شده فقط ماشین گیرم نمی یاد …. آره فکر کنم مجبورم پیاده بیام .

تماس کوتاهش رو قطع کرد و دوباره به مسیر خیابون نگاه کرد . مجبور بود پیاده بره . چند قدم برداشت و بعد متوقف شد . یه چیزی ته دلش متوقفش کرد . نگاهی به کفشهای پاشنه بلندش کرد و بعد برگشت و به کوچه تاریک پشت سرش نگاهی کرد .

عقب برگشت و به داخل کوچه سرک کشید . هیچ صدایی از اونجا نمی اومد . چشمهاش رو ریز کرد و به داخل تاریکی کوچه نگاه کرد .

” همین یه باره “

پیش خودش زمزمه کرد و با قدم های تند به سمت کوچه رفت . هیچ خبری از آدم مستی نبود . نفس راحتی پیش خودش کشید و با خیال راحت تری قدم برداشت . هنوز به نیمه خیابون نرسیده بود که یه چیزی حس کرد . مثل نفس کشیدن کسی .

ایستاد و پشت سرش رو نگاه کرد . کسی نبود . حس کرد خیالاتی شده . برگشت و مسیرش رو ادامه داد . ولی فقط یه خیال نبود . حالا به وضوح صدای قدم هایی رو پشت سرش می شنید . صدای مثل تق تق کفش پاشنه بلند نبود یه مرد احتمالا پشت سرش بود . یه لحظه متوقف شد و صدای کفش ها متوقف شد . دهنش خشک شده بود و یه ترس به دلش افتاده بود . دوباره به راه افتاد اینبار تند تر از قبل . حس میکرد کسی دنبالشه و این بی قرارش میکرد . لعنتی به کفش های پاشنه بلندش انداخت و سریع تر قدم برداشت . صدای نفس های بلند پشت سرش تندتر شد . قلبش تند تند می زد .

نگاهش به انتهای کوچه داد . چیزی نمونده بود پس حتی تند تند قدم برداشت . تقریبا می دوید .

چند قدم بیشتر به سر کوچه نداشت که دست کسی رو روی شونه اش حس کرد . بدنش یخ کرد . پس توهم نبود . از ترس بدنش کرخت شده بود . لبهاش خشک شده بود و گوشه لبش رو مدام می گزید . فشار دست که بیشتر شد برگشت و با نهایت قدرت سیلی به گوش شخص زد. خودش و عقب کشید . ترسیده بود . سر بلند کرد تا اون شخص رو ببینه که چشم هاش گرد شد و یه قدم عقب رفت و ترسیده به مرد مقابلش نگاه کرد. اولین چیزی که به ذهنش اومد زیبایی اون مرد بود … مست نبود .

چشم هاش شروع به پردازش کرد . مرد غریبه عقب ایستاده بود و کاری نمی کرد . فرصت کافی داشت تا سرتاپای مرد رو برانداز کنه . لباس هایی که پوشیده بود حتی توی این تاریکی هم می درخشید . کت چرم مشکیش تضاد جالبی با رنگ پوستش داشت .بوی عطرش رو از این فاصله هم می تونست حس کنه. عطر تلخ و خنک تام فورد… اون مرد اصلا شبیه یه جانی متجاوز یا دیوونه نبود .

” سرت رو بیار بالا بزار ببینمت “

دختر با خودش فکر کرد و بعد از روی کنجاوی یه قدم جلو گذاشت . تا یه لحظه قبل بدنش از ترس یخ کرده بود و حالا با از شدت کنجکاوی و یه هیجان ناشناس بدنش می لرزید . دستش رو روی دهنش گذاشت و دست دیگه اش رو به سمت مرد گرفت . شاید یه جورایی جذب اون مرد عجیب وسط این کوچه شده بود ولی هنوز یه ترسی ته دلش بود . با ترس و تعجب پرسید : شما حالتون خوبه ؟

بالاخره پسر صاف ایستاد و توی تاریک و روشنی کوچه تونست کامل چهره اش رو ببینه . موهاش روی صورتش رو پوشونده بود و معصومیت خاصی رو به چهره اش میداد و چشم هاش …. چشمهاش …. معصوم و خیره کننده بود . لبخند کوچیکی روی لبش بود . گونه ش کمی سرخ و متورم بود .

احساس شرمندگی کرد . چطور فکر کرده بود اون مرد یه مزاحمه ؟ معصومیت حتی از چهره مرد می بارید . حس بد و ترسی که داشت از بین رفت . نگاه و لبخند اون مرد یه جورایی زیبا و آرامش بخش بود . هیچ حس بدی رو القا نمیکرد . در عوض هر لحظه بیشتر از قبل جذب زیبایی و جذابیت ظاهری مرد میشد .

بالاخره تونست خودش رو کنترل کنه و صاف ایستاد . لباسش رو مرتب کرد و شروع به مرتب کردن موهاش کرد . هیجانی که توی بدنش بود بیشتر و بیشتر میشد . توی باری که کار میکرد فقط یه سری پیرمرد و از دنیا ناامید دیده میشدند . یه مرد جوون و جذاب جلوی راهش قرار گرفته بود . یه حس زنونه داخلش نمی تونست بزاره اون مرد بره . باید کمی از جذابیت هاش رو به مرد جذاب رو به روش نشون بده .

– متاسفم فکر کردم مزاحمه .

لبخند روی لب های مرد برای ثانیه ای به پوزخند تبدیل شد . اونقدر کوتاه که دختر متوجه اش نشد .

  • اوه نه تقصیر منه نباید بی هوا لمستون میکردم .

خیلی سریع خودش رو به نگرانی زد و اینو گفت . نگاه نگران مرد رو دید و چیزی توی وجودش شروع به رشد کرد .

بعد به نشونه معذرت خواهی سریع خم شه : متاسفم که ترسوندمتون .

چشمهاش برق زد . کسی که رو به روش با نهایت جذابیت ایستاده بود نه یه قاتل جانی بود نه یه مستی که قصد مزاحمت باشه . هنوز هیچ ایده ای نداشت اون مرد ، اون وقت شب توی اون کوچه باریک چرا متوقفش کرده بود ولی …

” لعنتی می خوامش ”

جذابیت مرد نفس گیر بود . سر تا پا مشکی پوشیده بود . چشمهاش نافذ و پر از برق بود . یه چیزی توی وجود مرد بود که جذبش میکرد . یه چیزی خیلی قوی یه چیزی کاملا شیمیایی.

خیلی راحت می تونست درگیر شدن دختر به خودش رو ببینه . تا اینجا موفق بود و باید ادامه میداد .

  • من دیدم شما دارید از این کوچه رد میشید . فقط میخواستم مطمئن شم سالم ازش رد میشید . این کوچه تاریک برای خانمی به زیبایی شما زیادی خطرناکه .

در حین حرف زدن نگاه نگرانش بین کوچه تاریک و چشمهای خیره دختر در گردش بود . خیلی راحت می تونست افکار دختر رو از نگاه خیره اش بخونه .

” خودشه دختر درسته …. جذابیت منو ببین ”

لبخندی زد و گونه اش رو لمس کرد : اما انگار می تونید از خودتون مراقبت کنید .

خنده مرد مثل وصل کردن یه شوک به بدنش بود . توی اون هوای گرم تابستونی لرزید .

حتی یه کلمه از حرفهاش رو نشنید . تمام ذهنش درگیر مرد جذاب رو به روش بود مردی که حتی نمی دونست از کجا پیداش شده . مثل یه گرسنه بود که به یه ضیافت دعوت شده باشه . نمی دونست دقیقا به چی نگاه کنه . لبهای باریکی بود که حرکت میکرد و حتی توی تاریکی برق میزد ؟ نگاه معصوم و پر از نگرانی که برق توش که می لرزوندش ؟ بدن ورزیده رو به روش که تشویقش میکرد جلو بره و تک تک اون عضلات لعنتی که حتی زیر لباس هم مشخص بود رو لمس کنه .

نمی تونست تمرکز کنه نگاهش مدام می چرخید . از لبها به چشمها … از چشمها به بدنش … از بدنش به دست هاش . تمرکز نداشت . اون لعنتی اینقدر خواستنی بود که دستپاچه اش می کرد .

” میخوامش میخوامش “

  • اینطور نیست ؟

با سوال مرد نگاهش پریشونش رو روی صورت مرد ثابت نگه داشت : اوه … نه اینطور نیست .

حتی نمی دونست اون مرد چی پرسیده فقط اولین چیزی که به ذهنش رسیده بود رو گفت .

نگاه خیره مرد روی خودش رو حس کرد . حتی خودش هم متوجه دستپاچگی خودش شد . سعی کرد آروم تر باشه . این دستپاچگی ممکن بود مرد رو فراری بده .

  • من فقط میخواستم زودتر به خونه برسم . بابت اون سیلی واقعا متاسفم .

لبخند روی لبهاش بیشتر شد : اوه شما نشنیدید که میگن هرچیزی از یه زیبا رو هدیه بهشتیه … حتی اگه یه سیلی باشه .

تا حالا نشنیده بود ولی مهم نبود ، به خنده افتاد .اون مرد الان بهش گفته بود که زیباست ؟ گونه هاش شروع به سرخ شدن کرد .

صورت پر از اشتیاق دختر رو دید . میدونست موفق شده . توی دلش به دختر خندید

” دیگه توی دامم افتادی فرشته کوچولو “

برای آخرین ضربه دو مرتبه تعظیم کوتاهی کرد : از دیدن خانمی به زیبایی شما واقعا خوشحال شدم … گفتید دیرتون شده … بهتره برید خونتون …. اوه و لطفا مراقب خودتون باشید .

لبخند بزرگی زد . لبخندی که خون رو توی رگهای دختر منجمد کرد .

” می دونه خنده هاش کشنده است ؟”

مکثی کرد و نگاه خیره اش رو توی چشم های دختر دوخت . مطمئن شد تاثیر کافی رو داشته و بعد دستش رو تکون داد و پشتش رو کرد و راه افتاد . لبخندش جاش رو به پوزخند داد .

” کارت عالی بود پسر …. آدمی به جذابی من ندیده بودی نه دختر ؟ اونقدر جذابم که نفس کشیدن یادت رفته …. زود باش صدام کن … صدام کن تا کاری کنم بیشتر از این دیونه شی … بجنب دختر نوبت توست … چهار … سه … دو … یک “

به دور شدن پسر خیره شد . می تونست بزاره بره ؟ نه نه چطور می ذاشت چنین مرد هاتی از دستش بره ؟ داشت میرفت . نمیتونست بی خیالش شه .

” نه نمیتونم بزارم بره … فقط حرف زدیم … خیلی کمه … میخوامش “

به بدنی که توی تاریکی ازش دور میشد نگاه کرد . حداقل یه بار باید لمسش میکرد .

با قدم های بلند و عجول به سمت مرد رفت و بازوش رو گرفت . حتی زیر لباس هم می تونست سفتی ماهیچه های مرد رو حس کنه .

_ صبر کنید.

متوقف شد ” DONE ”

برگشت و چهره اش رو متعجب کرد و اول از همه نگاه پر از نگرانیش رو به صورت دختر داد .

  • چیزی شده ؟

با این نگاه خیره ذهنش خالی شد .از نزدیک چرا اینقدر خاص بود ؟ چرا اینقدر عمیق بود ؟ مثل غرق شدن توش می موند . چرا اونجا مونده بود . چرا مرد رو متوقف کرده بود ؟ چیکار میخواست بکنه ؟ چی میخواست بگه ؟ هیچی یادش نمی اومد . اون چشمهای لعنتی همه چیز رو از یادش می برد …. چشم های گرد شده اش رو توی چشم های مرد دوخت .

  • من … من فقط …

نگاهش رو نگران تر کرد و کمی توی صورت دختر خم شد . دستش رو بالا اورد و روی بازوی دختر گذاشت : چیکار میتونم براتون بکنم ؟

  • من … من فقط نمی تونم اجازه بدم اینطوری برید .

خیلی دلش میخواست پوزخند بزنه ” معلومه که نمی تونی بزاری برم . داری با نگاهت منو میخوری “

ولی فقط کمی صورتش رو عقب کشید و یه قیافه متعجب به خودش گرفت . سعی داشت جوری رفتار کنه که انگار از حرف دختر شوکه شده . فقط میخواست اون رو بیشتر جذب خودش کنه .

متوجه شد زیاده روی کرده . دستپاچه لبخندی زد و فشار دستش روی بازوی مرد رو به حرکات نوازش مانند تبدیل کرد . موهاش رو پشت گوشش انداخت و با لحن پر از نازی زمزمه کرد : من فقط احساس عذاب وجدان دارم . اجازه بدید بخاطر اون سیلی براتون یه قهوه بخرم … میشه ؟

دستش رو روی دست دختر که بازوش رو لمس میکرد گذاشت . اون رو بالا آورد و بوسه کوتاهی به پشت دستش زد . دست دیگه اش رو حلقه کرد و دست دختر رو روی ساعد خودش گذاشت و کمی دختر رو به خودش نزدیک کرد : بهتون که گفتم هر چی از یه فرشته بیاد هدیه بهشتیه .

وقتی مرد پیشنهادش رو قبول کرد ، لبخند پر افتخاری به خودش زد . بار دیگه به زیبایش که می تونست هر مردی رو اسیر کنه افتخار کرد و با اعتماد به نفس بیشتری کنار مرد قدم زد . قدم به قدم کنار اون مرد راه رفت . اون نگاه گیرا وقتی توی چشمهای بود فراموشی بهش میداد . حتی یادش نمی اومد دیرش شده .

لبخند از روی لبش جمع نمیشد و دستش مدام روی دست مرد جابه جا میشد . هیجان زده از لمس مرد بود و نمی تونست خودش رو آروم کنه .

” داری از خوشحالی بال در میاری مگه نه ؟ ادامه بده قرار بیشتر از اینها به پروازت در بیارم فرشته کوچولو “

با افکارش پوزخندی به لبش اومد که اون رو بین لبخندش پنهون کرد .

به چهره جذاب مرد که با لبخند خواستنی تر از همیشه شده بود ، نگاه کرد و پیش خودش فکر کرد ” به دستش اوردم مال من شد . تو مال من … “

  • اوه راستی من اسمتون رو نمی دونم

ایستاد و به سمت دختر برگشت . با نگاه کنجکاوش به مرد خیره شد . خم شد و به بهانه تعظیم کردن سرش رو نزدیک صورت دختر آورد : لی دونگهه …. و فکر کنم اسم شما رو بدونم .

دختر متعجب پلکی زد .

  • آنجل .

دختره خنده بلندی کرد و بازوی دونگهه رو گرفت : اوه شما خیلی بامزه این .

” بعد از قهوه چیز بیشتر از با مزه رو توی هتل نشونت میدم “

سئول ۲۰۱۷

قهوه رو روی گاز گذاشت و به ساعت نگاه کرد. وقتی ساعت دقیقا هشت شد به سمت اتاق سونگمین رفت و وارد شد.

آروم صداش کرد: بیدار شو.

بازوی سونگمین رو لمس کرد و سریع چشم هاش رو بست و دست هاش رو سپر صورتش کرد. فقط یک ثانیه بعد سونگمین با حس دست کیوهیون از خواب بیدار شد. گردن کیوهیون رو گرفت و روی تخت انداختش و شروع به فشار دادن کرد.

زیر فشار دست سونگمین داشت خفه میشد ولی همچنان بی صدا چشم هاش رو بسته بود و دست هاش سپر صورتش بودند. با خودش شروع به شمردن کرد: پنج چهار سه دو یک

همزمان با شماره یک سونگمین رهاش کرد و خودش رو روی تخت رها کرد. تازه بدنش درک کرد همه چیز طبیعیه.

نفس عمیقی کشید و نیم نگاهی به کیوهیون کرد که با دست گردنش رو مالش می داد.

_ حمام گرمه؟

با سر تایید کرد و نفسی کشید: قهوه ات هم آماده است.

سری تکون داد و بلند شد. تیشرت و شلوارش رو روی زمین رها کرد و وارد حمام شد. کیوهیون به سمت کمد رفت. یه دست لباس برای سونگمین روی تخت گذاشت. لباس هایی که سونگمین روی زمین رها کرده بود رو برداشت و به سمت رختکن رفت. اونها رو توی ماشین لباس شویی انداخت و روشنش کرد . حوله تمیزی برداشت و اون رو بین دو دستش گرفت . کمی تمرکز کرد وقتی حوله به اندازه کافی گرم شد به اتاق سونگمین برگشت . اون رو پشت در حمام آویزون کرد و از اتاق بیرون رفت.

تلویزیون رو روشن کرد و روی کانال اخبار گذاشت. تقه ای به در خورد. صدای قطع شدن آب رو شنید.

” هشت دقیقه ”

یه تیکه نون تست برداشت و بعد مالیدن کمی مربا روش ، توی دهنش گذاشت. در حال خوردنش به سمت در رفت. در رو باز کرد و روزنامه گرد شده جلوی در رو برداشت . صافش کرد و روی میز گذاشتش.

” پنج دقیقه “

سمت قهوه جوش رفت و قهوه رو توی لیوان سونگمین ریخت.

” سه دقیقه ”

بقیه قهوه رو داغ و داغ سر کشید و لیوانش رو سریع آب زد.

” یه دقیقه “

نگاهی به خودش کرد و مرتب کنار میز ایستاد. در اتاق سونگمین باز شد و سونگمین با یه حوله کوچیک روی سرش در حال خشک کردن موهاش بیرون اومد. جلوی تلویزیون ایستاد و بعد از دیدن خبر دستگیری یون شیک پوزخندی زد و به سمت آشپزخونه رفت.

صندلی رو عقب کشید و نشست. قهوه رو برداشت و مزه کرد: ظاهرا دیشب یه کاری رو درست انجام دادی.

هیچی نگفت و با سکوت سر جاش موند . روزنامه رو باز کرد و همزمان با خوردن صبحونه اخبار حوادث رو بررسی میکرد. نیم ساعت بعد روزنامه رو بست و نگاهش رو به کیوهیون که هنوز همونجا سر پا ایستاده بود داد.

_ بعد از ظهر باید بریم برج نامسان.

_ باشه .

_ سوژه جدید؟

_ هیچ پرونده ای روی میز سربازرس کیم نبود.

سری تکون داد و از پشت میز بلند شد . خودش رو روی مبل پرت کرد و شروع به تماشا کرد.

با رفتن سونگمین میز رو جمع کرد و بعد از شستن ظرفها از آشپزخونه خارج شد.

_ موبایلم

سونگمین زمزمه کرد.

کوله ای که دیشب سونگمین به خونه آورده بود رو پیدا کرد و از توش گوشی سونگمین رو در آورد. دکمه اش رو فشار داد و از خاموش بودنش مطمئن شد. سمت کشاب اتاق رفت و یه باطری اضافه درآورد بعد از عوض کردن باطری گوشی رو روشن کرد و اون رو دست سونگمین داد.

بی صدا پشت سر سونگمین منتظر ایستاد. شروع به چک کردن پیام هاش کرد.

_ لی بیون سو…. تا فردا صبح وقت داری.

گوشی رو توی بغل کیوهیون پرت کرد و به سمت در رفت. کیف پول و کاپشنش رو برداشت و از خونه بیرون زد. نفس راحتی کشید و قدم هاش رو به سمت اتاق مطالعه برداشت. لب تابش رو باز کرد و پشتش نشست.

_ لی بیون سو.

سونگمین پشت صندوق ایستاده بود . سر ظهر بود و مشتری زیادی نداشت . چشم هاش رو بسته بود و فکرش درگیر دیشب بود .

  • سونگمین میشه به انبار وسایل برقی سر بزنی ؟ چند تا دستگاه غذا ساز بیار و توی قفسه اش بچین .

یکی از همکارهاش ازش خواست . سونگمین با سر تایید کرد و بعد به سمت انبار راه افتاد و شروع به جدا کردن دستگاه ها کرد .

از وقتی سونگمین رفته بود پشت سیستم نشسته بود و اطلاعات جمع میکرد .

  • لی بیون سو…. سیستم امنیتی مجهز به دوربین های حرارتی…

با لرزش توی بدنش چشم هاش گرد شد . سونگمین توی خطر بود . چشمهاش رو بست و سریع باز کرد . چشم های بی روح و زرد رنگش حالا به شدت می درخشید .

از جا بلند شد . چشمهاش رو به هم فشرد و یک ثانیه بعد خودش رو توی انبار محل کار سونگمین دید.

سونگمین اینجا بود و توی خطر سعی کرد سونگمین رو پیدا کنه . اطراف رو نگاه کرد . حس میکرد سونگمین نزدیکه و بود . دیدش …. کنار جعبه های لوازم برقی ایستاده بود و سعی میکرد یه جعبه رو بیرون بکشه .

اگه سونگمین اونجا بود خطر هم باید نزدیکش می بود. نگاهش رو دقیق تر کرد و اطراف سونگمین رو بررسی کرد و خیلی زود تونست فرد دیگه ای هم هم ببینه . کسی که سونگمین متوجه اش نبود .

مرد طبقه بالا ایستاده بود . نگاه پر از تنفر و خشمش رو به سونگمین دوخته بود و متوجه حظور کیوهیون نبود . مرد رو می شناخت . کسی بود که به تازگی اطلاعتش رو در اختیار سونگمین قرار داده بود . هنوز توی قالب انسانیش بود ولی چشمهاش ماهیتش رو فاش میکرد . چشم هاش به قرمزی خون بود و ذات کثیف درونیش رو مشخص میکرد .

برگشت عقب و یک ثانیه بعد یه کارتون بزرگ رو بالا آورد . کارتون بزرگ و سنگمین بود و بعد راهش کرد . کارتون بزرگ به سرعت به سمت سونگمین که هنوز متوجه اطرافش نبود سقوط میکرد .

چشمهاش شروع به درخشیدن کرد و به سمت سونگمین دوید.

سونگمین سعی داشت تا کارتون آخر رو بیرون بکشه که با حس دستهایی که دور کمرش حلقه شد چشم هاش گرد شد. حتی فکر کردن لازم نبود . کیوهیون رو شناخت .

کیوهیون کمر سونگمین رو گرفت و اون رو به شدت عقب پرت کرد . حالا خودش جای قبلی سونگمین ایستاده بود سرش رو بالا گرفت و همون لحظه کارتون با سرش برخورد کرد . درد تمام بدنش رو گرفت و بعد درخشش چشم هاش پشت پلک بسته اش خاموش شد.

سونگمین به محض عقب پرت شدن متوجه موقعیت شد . بدنش رو به سمت جلو خم کرد سعی کرد تعادلش رو به دست بیاره . یه دست و یا زانوش رو روی زمین گذاشت و با فشار به اونها سرعتش رو کم کرد و بالاخره ایستاد ..

نگاهش رو به جایی که قبلا ایستاده بود داد . برخورد اون جعبه بزرگ و بی هوش شدن کیوهیون رو دید و بالافاصله بعدش صدای خنده های رو شنید . خنده هایی بلند و بی شباهت به خنده های انسان . صدای خنده رو دنبال کرد . مردی که طبقه بالا ایستاده بود و به نرده ها تکیه زده بود رو دید . با دیدن اون چشم های قرمز دندون هاش رو به هم فشار داد : خیلی دیر خودت رو نشون دادی یون شیک.

صدای خنده ی یون شیک بلند شد از نزده بالا رفت و از طبقه دوم پایین پرید . روی پاهاش فرود اومد . زمین جایی که روش فرود اومد ترک برداشت .

_ یون شیک؟؟؟ هنوز می خوای منو به این اسم صدا کنی ؟

سونگمین پوزخندی زد . صاف ایستاد و با نگاه پر از تمسخر به سر تا پای مرد نگاه کرد : حق با توست اسم های انسان ها مناسب شیطانی مثل تو نیست انی ( oni )

چهره مرد در هم رفت و فریاد زد : منو به این اسم صدا نکنننننننننننن

موج صداش به قدری بالا بود که با شدت ملکول های هوا رو به ارتعاش در آورد و با هرچیزی برخورد میکرد . اون رو هم به لرزش در آورد. جعبه های زیادی رو به لرزش در اورد و صدای برخوردشون با زمین صدای شکستن بلندی رو ایجاد می کرد .

خونسردی سونگمین رو که دید دست از جیغ زدن برداشت و با نفرت به سونگمین نگاه کرد . میدونست این چیزها روی فردی به قدرت سونگمین اثر گذار نیست . دستش رو مشت کرد و با خشم به سمت سونگمین حمله ور شد .

حمله اش رو دید . انتظارش رو داشت . شیطان های پستی مثل یون شیک جنگهای بدنی رو بیشتر می پسندیدند . نیم نگاهی به کیوهیون که همچنان روی زمین افتاده بود کرد : بی عرضه.

به محض نزدیک شدن اون شیطان مشت بدنش رو به سمت چپ خم کرد و مشت مرد از کنار صورتش رد شد . از فرصت پیش اومده استفاده کرد . مشتس رو بالا اورد و توی فک شیطان کوبید.

شدت مشت به حدی بود که اون رو به عقب پرت کرد و روی زمین افتاد . نیم خیز شد و پشت دست رو محکم پشت لب و بینیش کشید . با پشت دستش که از خون قرمز رنگ شده بود نگاه کرد و بعد با خشم به سرش رو بالا اورد و به سونگمین نگاه کرد : روزه مرگته کینتارو

_ خیلی ها قبل تو اینو گفتن.

سونگمین با پوزخند گفت.

شیطان وقتی ناتوانیش رو در عصبی کردن سونگمین دید با فریاد بلند شد . به سمت قفسه ای پر دوید . اولین چیز بزرگی که دم دست اومد رو بلند کرد و به سمت سونگمین پرت کرد.

نگاهش رو به جعبه دوخت و خیلی زود متوجه شد کارتون یک تلویزیونه . روی زمین خوابید تا اون جعبه بهش برخورد نکنه. کارتون با صدای وحشتناکی روی زمین خورد و صدای خورد شدن شیشه اش توی اتاق کوچک پیچید.

خوابیدن سونگمین روی زمین رو دید و از فرصت استفاده کرد . به سمت سونگمین دوید و به شونه های سونگمین چنگ انداخت و اون رو بلند کرد و با شدت روی زمین کوبید .

کسی به شونه هاش چنگ زد و اون رو با شدت روی زمین کوبید . نگاهش به یون شیک افتاد که با چهره ای که بیشتر به چهره واقعی شیطانیش نزدیک بود . پاش رو روی قفسه سینه سونگمین گذاشت و با تمام وزنش به اون فشار اورد . با دستهاش به گردن سونگمین چنگ انداخت و شروع به فشردن کرد.

_ تو زندگیم رو نابود کردییی

صداش عوض شده بود و حالت دو صدایی ریز پیدا کرده بود. چنگش به گردنش بیشتر شد. هرچی بیشتر گردن سونگمین رو فشار میداد چهره اش بیشتر به چیزی که بود شبیه میشد.

فشار وزن مرد به قلبش فشار می اورد و با وجود دستهای گرد شده دور گردنش نمی تونست نفس بکشه . یه شیطان رو به روش زل زد . شیطانی که کم کم داشت تغییر میکرد و به خود واقعیش تبدیب میشد … پوستش به سرعت قرمز و قرمز تر میشد ، درست به قرمزی چشم هاش. چشم هاش بزرگ تر میشد . سفیدی چشمهاش بیشتر و برجسته میشد . عروقی که توی سفیدی چشم هاش بیرون میزد . دستهای که دور گردنش بود بزرگ و پنجه مانند می شد. صدای جر خوردن لباس توی تنش به گوش می رسید و وزن روی قفسه سینه سونگمین بیشتر میشد . بدن شیطان بزرگ و بزرگ تر میشد .

نفس کشیدن براش سخت تر شد. دستش رو دور مچ دست های یون شیک گرفت و با فشار شروع به حرکتش داد. فایده ای نداشت . با وزنی که روی بدنش بود و اکسیژن کمی که به ریه هاش می رسید از پسش برنمی اومد .

پاهاش آزاد بود باید از اونها استفاده میکرد . زانوش رو بالا آورد و با شدت بین تو پای مردی که روش بود ضربه زد.

بدنش هنوز کامل به فرم واقعی در نیومده بود و ضربه سونگمین به جایی برخورد کرده بود که هنوز توی فرم انسانی مونده بود و به شدت حساس بود . درد توی وجود شیطان پیچید و بالاخره وزنش رو از روی سونگمین برداشت . یه ثانیه وقت داشت. اینبار اون بود که به گردن یون شیک چنگ انداخت و روی بدنش سوار شد . به سرعت از توی جیبش خنجری رو بیرون کشید و روی گردن مرد گذاشت و به سرعت شروع به زمزمه دعا مخصوص کرد . الماس های روی خنجر شروع به درخشیدن کردند و نورش چشم های شیطان رو به درد می آورد : ای روح شیطانی زمین رو ترک کن. به اذن خدا دنیا رو ترک کن. با اختیارات دستور می دم زمین رو ترک کنی.

نور داشت کورش میکرد . حرفهای سونگمین بدنش رو می سوزوند . مثل فرو رفتن توی یه کوره آتیش بود . شروع به تقلا کرد و موفق شد یکی از دست هاش رو آزاد کنه و همون دست رو به گردن سونگمین رسوند و پنجه تیز و بلندش رو توی گردن سونگمین فرو کرد .

جهش خون از گردنش رو حس کرد و از درد چشم هاش بسته شد . سونگمین رو عقب پرت کرد . خنجر توی دستش روی زمین افتاد . با دو دست به گردنش فشار می اورد و سعی داشت از خون ریزی بیشتر جلو گیری کنه . لباس هاش همگی به رنگ قرمز در اومده بود و بی حس شدن تدریجی بدنش رو حس میکرد .

خنجر روی زمین رو برداشت .شی مقدسی بود و دستهاش به محض لمسش شروع به سوختن کرد . با سماجت خنجر رو بیشتر توی دستش فشرد و به سمت سونگمین رفت .

  • به زودی تو رو به دیدن خدات می فرستم .

این رو با پوزخند گفت و خنجر رو بالا برد . نگاه سونگمین از روی اون خنجر به پشت سر شیطان کشیده شد .

خنجر جایی بین زمین و آسمون متوقف شد . خنجری که قرار بود روی شاهرگ سونگمین فرود بیاد حالا بین مشت یه دست قرار داشت .

نگاه شیطان پایین اومد و با دیدن دو چشم زرد رنگ نفسش رو حبس کرد .

چشم های کیوهیون درخشان تر از هر زمانی می درخشید . بین سونگمین و شیطان ایستاده بود و خنجر رو تنها با یک دست محکم گرفته بود . دستش به خون ریزی افتاده بود . بی توجه به خون ریزی دستش ، دست دیگه اش رو بالا آورد و دور مچ دست شیطان حلقه کرد و ثانیه بعد صدای شکستن استخوان های مچ دستش توی فضا پیچید . با فریاد ناشی از درد خنجر توی دستش رو رو رها کرد و با ترس قدمی عقب رفت . به کیوهیون نگاه کرد که آروم آروم جلو می اومد نگاه کرد و نالید :

  • هی منو و تو توی یه تیمیم .

کیوهیون نگاه بی حسش رو به چشم های قرمز شیطان دوخته بود و ساکت پیش می رفت . انگار اصلا صداش رو نمی شنید .

  • خیلی خوب بیا انرژیش رو نصف کنیم .

اون دویل چشم زرد بدون واکنش قدم قدم نزدیکش می شد . هاله تیره و ترسناک پشت سر کیوهیون بزرگ و بزرگ تر میشد . شسطون میدیدش . قدرت مندی و خشم یوکی مقابلش رو حس میکرد و همین می ترسوندش . به التماس افتاد : همه انرژِیش مال تو … فقط کاری به من نداشته باش …من فقط میخوام بکشمش . من برای انقا ….

بالاخره بهش رسید و به گردنش چنگ انداخت . با فشار دست کیوهیون دور گردنش حرف زدنش متوقف شد .

فشاری حتی بیشتر از چیزی که به سونگمین تحمیل کرده بود رو حالا روی گردن خودش حس میکرد .

فقط به یه دست به گردنش چنگ انداخته بود . چشمهای کیوهیون یک دست زرد شده بود و و رگه هایی از قرمزی توش به چشم میخورد . صداش تیز و بلند تر از همیشه شده بود .

  • بکشیش ؟ حتی توی خوابت هم به چنین آرزویی نمی رسی .

و فشاری به گردنش وارد کرد . صدای شکستن مهره های گردنش خیلی راحت به گوش می رسید . به دست کیوهیون چنگ زد . سعی کرد با چنگ زدن و درد دادن به کیوهیون از شرش خلاص شه ولی نمی تونست .

  • تو کی هستی …. لعنتی …. چرا با من … این کار رو میکنی ؟

توجهی به شیطان نداشت . سرش به عقب برگشت و نیم نگاهی به سونگمین کرد . آروم پرسید : خوبی ؟

به چشم های کیوهیون زل زد . زرد و قرمز بود . هیچ شباهتی به چشمهایی که سونگمین از کیوهیون می شناخت نداشت . از جاش بلند شد و در حالی که از خشم می لرزید جلو اومد . با یک دست به شدت گردنش رو فشار میداد و با دست دیگه خنجرش رو از روی زمین برداشت و بی توجه به سوال کیوهیون به سمتشون رفت .

خنجرش رو بالا برد و شروع به زمزمه کرد . خنجر بار دیگه شروع به درخشیدن کرد . نورش چشمهای کیوهیون رو زد . چشم هاش رو بست و سرش رو پایین انداخت . نمی تونست نگاه کنه .

به وضع کیوهیون نگاهی کرد و سری تکون داد و زمزمه هاش رو شروع کرد : ای روح شیطانی زمین رو ترک کن . به اذن خدا دنیا رو ترک کن. با اختیاراتی که بهم داده شده دستور می دم زمین رو ترک کنی . به جایگاه اصلیت در اتش جهنم برگرد و تا دستور بعدی خداوند بسوز .

با حمله آخر خنجر رو بالا برد و توی قفسه سینه شیطان فرو برد . کیوهیون شیطان رو رها کرد .

بالافاصله بعدش بدنش بی حس شد و احساس سقوط بهش دست داد . بدنش خون زیادی از دست داده بود و داشت بی هوش می شد .

بی هوشی سونگمین رو حس کرد . سمتش چرخید و بدنش رو که بی حال میشد در اغوش کشید . چشمهاش رو بست و وقتی باز کرد دوباره می درخشیدند .

سونگمین برای یک لحظه به چشم های کیوهیون خیره شد . خبری از چشم های ترسناک قبلی نبود . چشم های زرد کیوهیون مثل همیشه می درخشید .

متوجه شد دیگه توی انبار نیستند و توی اتاق مطالعه خونه خودش بود . دستش رو بالا اورد و به سختی کیوهیون رو عقب هل داد .

  • خوبی ؟

کیوهیون بالافاصله با نگرانی پرسید . به سختی روی پاهاش ایستاد . زانوهاش می لرزید . بی توجه به کیوهیون از اتاق بیرون اومد و به سمت اتاق خواب خودش رفت . با هر قدمی که بر میداشت روی زمین رو پر از خون میکرد .

روی تختش نشست . روپوش مخصوص محل کارش رو که تماما قرمز شده بود رو همراه پیرهنش در اورد و پیرهنش رو با فشار روی خونریزی گردنش فشار داد .

کیوهیون به دستهاش که از خون سونگمین قرمز شده بود ، خیره شد . با نگرانی سونگمین رو دنبال کرد . وقتی سونگمین لباسش رو درآورد تازه متوچه اوضاع بد سونگمین شد . سریع جلو رفت . دست و لباس سونگمین رو کنار زد . دستش رو بالا آورد و روی گردن سونگمین گذاشت . چشم هاش رو بست و چشمهاش شروع به درخشیدن کرد .

با دیدن چشم های درخشان کیوهیون ، بدنش لرزید . یاد نگاه ترسناک کیوهیون توی انبار افتاد و اون رگه های قرمز که ذات واقعی کیوهیون رو نشون میداد . با عصبانیت و خشم کیوهیون رو هل داد : ولم کن بی عرضه .

یه قدم عقب پرت شد . به گردن خونی سونگمین و بدنی که هر لحظه بی حال تر میشد نگاه کرد .

ممانعت سونگمین رو دید و نگاه درخشانش رو به چشم های سونگمین دوخت و با صدای بلند غرید : بزار کارم رو انجام بددددم .

به چشمهای پر از خشم کیوهیون نگاه کرد و دوباره می تونست رگه های قرمز رو توش ببینه . با نفرت سکوت کرد .

سکوتش رو که دید جلو رفت . با دست خون روی گردنش سونگمین رو پاک کرد و وقتی تونست زخم رو ببینه کیوهیون خم شد . لبهاش رو روی زخم سونگمین گذاشت و شروع به بوسیدن کرد .

با جس لبهای کیوهیون روی گردنش چشم هاش بسته شد و بدن بی حالش بین دست های کیوهیون جا گرفت . خون و انرژی زیادی از دست داده بود و حالا بدنش آروم آروم وارد فاز استراحت میشد .

وقتی سونگمین تکیه بدنش رو به کیوهیون داد ، خیلی آروم سونگمین رو به سمت تخت دراز کرد و خودش کنارش نشست . بوسه هاش رو حتی یه ثانیه رو متوقف نکرد .

از حس لبهای کیوهیون روی گردنش متنفر بود . از اینکه مجبوره اینقدر آروم زیر دستهای این دویل بمونه متنفر بود . از حس آرامش و تسکینی که لبهای کیوهیون بهش میداد متنفر بود .

حاضر بود درد بکشه اما اجازه نده بدنش توسط این یوکی بوسیده شه . اما بدنش باهاش همکاری نمیکرد . با خونریزی که داشت چاره ای جز تن دادن به این بوسه نداشت .

چشمهاش رو محکم بست بود و سعی میکرد بهش فکر نکنه . نمیخواست به اون چشمهای زرد خیره شد . زرد … رنگی که ازش نفرت داشت .

وقتی مطمئن شد زخم گردنش بسته شده بوسه هاش رو به سمت شونه چپ سونگمین کشوند . جایی که هنوز زخم پنجه های اون شیطان بود .

پوست لطیف شونه اش رو بوسید . به تک تک اون زخم ها بوسه زد و وقتی دست کشید که دیگه شونه سمت چیش زخمی نداشت .

عقب کشید . روی بدن سونگمین خم بود و نخواسته چشمش به چشم های بسته سونگمین خیره موند . نگاهش بی اختیار روی لبهای سونگمین کشیده شد . بارها بدنش رو بوسه بارون کرده بود اما هرگز شانسی برای بوسیدن اون لبها نداشت .

” چرا هیچ وقت لبش زخمی نمیشه ؟”

اون لبها دیوونه اش میکرد . هربار زخم های سونگمین رو درمان میکرد اون لبهای محکم به هم فشرده میشد تا هیچ ناله و شکایتی ازش خارج نشه .

بدن سونگمین خیلی لطیف بود و این لطافت اولین بار کیوهیون رو شگفت زده کرده بود . بدن یه کینتارو همیشه اینطوری بود یا فقط سونگمین اینطوری بود ؟

و اون لبها کیوهیون رو یاد گل اطلسی می انداخت . حتی بدون لمسشون هم می تونست نرمیش رو حس کنه . نرمی که حتی بدون تجربه کردنش بدنش رو می لرزوند .

نگاه خیره کیوهیون روی خودش رو حس کرد . گرمی بین بدنش پخش میشد . با چشمهای بسته هم می تونست تیزی نگاه کیوهیون رو حس کنه . نگاه پر شور و حرارت کیوهیون روی خودش رو دوست نداشت . دویل وقتی اینطوری بهش خیره میشد یه حس عجیبی رو حس میکرد . حسی که جدید بود و از این حس متنفر بود .

کلافه از نگاه خیره ای که تمام نمیشد از بین لبهاش غرید : سرت به کار خودت باشه .

به خودش اومد . با خجالت سرش رو پایین انداخت . چرا هربار اینقدر به لبهاش خیره میشد . چرا اینقدر بوسیدن اون لبهای رو می خواست وقتی میدونست بهش نمی رسه ؟

روی شونه راست سونگمین خم شد و شروع به بوسیدن شونه سمت راستش کرد . هر بوسه روی یه زخم .

بوسه ها سبک تر شده بودند و یه چیزی توی وجود سونگمین رو قلقلک میداد …. بدنش کم کم اروم میشد . حالا حس بهتری داشت و از اینکه این حس خوب بخاطر کیوهیونه بدش می اومد . چرا یه دویل باید این حس رو بهش بده ؟ چشمهاش رو بیشتر به هم فشرد و غرید : همش به خاطر بی عرضگی توئه . چطور یه یوکی با یه ضربه بیهوش میشه ؟

هیچی نگفت و توی سکوت به کارش ادامه داد . اجازه داد سونگمین به سرزنشش ادامه بده اینبار حقش بود .

  • احمقی مثل تو که حتی از پس شناسایی یه شیطون بر نمی یاد .

” نباید بی هوش میشدم اگه کمی دیرتر بهوش می اومدم چی ؟ “

حتی با فکرش لرزید و نخواسته بوسه اش به مکش تبدیل شد .

با حس مکیده شدن شونه اش چشم هاش گرد شد و با شدت کیوهیون رو عقب پرت کرد .

داد زد : چرا از پس هیچ کاری بر نمی یایی ؟

دستپاچه از کاری که نمی دونست چرا انجامش داده سریع سرش رو زیر انداخت و تند تند گفت : متاسفم …. بیشتر تلاش میکنم

اخم کرد و بلند شد . چنگی به موهای کیوهیون زد و سرش رو با شدت عقب کشید : تلاش احمقی مثل تو به درد من نمیخوره …

و با شدت سر کیوهیون رو عقب پرت کرد . از روی تخت بلند شد و به سمت کمدش رفت . لباسی رو برداشت و به سمت حمام رفت . قبل از وارد شدن داد زد : برگرد و هر گندی که زدی رو درستش کن فهمیدییییی ؟


✦✦✦✦✦✦✦✦
نظرتون راجب پلی بوی جذابمون چیه؟!!

عایا توقع داشتین توی پارت دوم با چنین صحنه های هات جذاب خشن و مرگی روبه رو شین؟???

نظرتون درباره بوسه های شفا بخش کیو چیه؟؟هاهاها تا قسمت بعد بدرود

 



13 Responses

  1. اول ک خوندم گفتم مگه کیوهیون کلفتشه و بعد ک بقهش گفت بیعرضه گفتم چرا این فیک اینطوریه ولی باید بگم بعد از اتمام این پارت نظرم کاملا تغییر کرد قراره شاهد تولد ی عشق زیبا بین این دونفر باشیم عااااااااااشق این فیک شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *