75 بازدید

فن فیکشن تمام سال های انتظار ۱۲

سلام عزیزای دلم .چه طورین ؟ victory

چه خبرا ؟

عیدتون مبارک .سال نوی خوبی داشته باشین و امیدوارم موفق باشین

من که بهتون عیدی دادم رمزو برداشتم ولی شما ها که هیچچچچ عیدی ای به من ندادین .

یعنی یه نظر گزاشن اینقدر سخنه punish rtfm

خوب دیگ چی بگم ؟

فقط بدونید یه زمانی اگر رمزی شد یه قسمتی یه جای حساسی اصلا رمز نمی دم ها smile hi

 

 

قسمت ۱۲

 

کیوهیون به یکباره سونگمین را کنار زد و رویش نشست و گفت: ها ها الان خوب برف می خوری.

-چی؟

سونگمین با حرف کیوهیون به خودش امد و با دیدن دست پر از برف کیوهیون روی صورتش دادی کشید که صدایش با برف خفه شد .سونگمین سعی کرد کیو را کنار بزند .اما زورش به او نمی رسید .کیوهیون یک مرد سی ساله بود اما سونگمین فقط بیست و یک .

بی خود دست و پا میزد تا از زیر کیوهیون نجات پیدا کند اما کیوهیون فقط می خندید.

-نع

کیوهیون با دیدن ری جین که سعی داشت از روی سونگمین بلندش کند گفت: یا وروجک داری از داییت دفاع می کنی؟

سونگمین که حس می کرد نیروی کمکی برای نجاتش امده است گفت: ری جینا من و از دست بابات نجات بده داره تو برف غرقم می کنه

و قیافبه ی مظلوم به خودش گرفت .واقعا هم تحمل این شرایط برایش سخت شده بود .با کیوهیون در پوزیشن عادی ای نبود که بخواهد راحت از کنارش عبور کند .حس می کرد بدنش واقعا دارد به این پوزیشن و تفکراتش ری اکشن نشان می دهد و طبیعتا اگر کیوهیون ذره ای از این ری اکشن ها را حس می کرد اصلا اتفاق خوبی نمی افتاد .

کیوهیون بالاخره تسلیم شد و از روی سونگمین بلند شد و ری جین را به اغوش کشید .سونگمین هم خودش را بی حال روی زمین اندخت .قلبش دیگر بیشتر از این نمی کشید ودر حالیکه نفس نفس می زد گفت: برین تو ری جین سرما می خوره ها

کیوهیون سمت سونگمین امد و دستش را به طرف او دراز کرد و گفت: من که نمی تونم لباساشو عوض کنم بلند شو

سونگمین نفس عمیقی کشید و دست کیوهیون را گرفت و ایستاد .پاهایش به زور در ایستادن یاری اش می کردند .پاهایش به طور کامل از انرژی خالی شده بودند .

لنگ لنگان پشت کیوهیون وارد خونه شد .

-وای همه ی خونه خیس شد .

سونگمین این را گفت و به دنبال کیوهیون از پله ها بالا رفت .کیو نگاهی به سونگمین کرد و گفت: می خوای ببرمش حموم من ؟

-بخوای می تونی ببریش اما به هر حال من باید پشت در بیاستم تا اونو تحویل بدی و بعدم سریع بیای بیرون بگیریش تا من برم حموم .

-خیلی خوب قبوله .پس بیا همین جا تو اتاق من .لباسای خودتو ری جینم بیار که همه جا کثیف نشه .

سونگمین مطمئن بود قلبی دیگر برایش باقی نمانده است .بهت زده ایستاده بود و به جای خالی کیوهیون خیره شده بود .این دیگر واقعا برایش زیادی بود .نکند….نه نه نباید حتی ذره ای امید به دلش راه می داد .امید برایش مثل سم بود .تحت هیچ شرایط نباید با احساسات کیوهیون امیدوار می شد .احساسات او مثل دریا بود .اصلا مشخص نمی کرد که در چه شرایط و چه حالتی است .

-سونگمین اومدیی؟

با صدای کیوهیون به خودش امد و سریع سمت اتاقش رفت .لباس های خودش و ری جین را برداشت و وارد اتاق کیوهیون شد .نگاه اولش به اتاق باعث شد که سرش را پایین بیاندازد و دیگر به جای نگاه نکند .

جلوی پای ری جین نشست تا لباس های او را دراورد و تمام تلاشش را می کرد نگاهش به بالا تنه ی لخت کیوهیون نیافتاد .این دیگر چه وضعیتی بود .به اندازه ی کافی حالش خوب بود این لخ.ت گشتنا های کیوهیون هم به شدت داشت حالش را بهتر می کرد .

اخمی کرد و اخرین لباس ری جین را هم دراورد .ری جین با اخم صدایی کرد و سعی کرد خودش را به سونگمین بچسباند .

-سردت شده خانوم کوچولو؟ الان بابایی می برتت زیر اب گرم خوب میشه .

کیوهیون لبخندی به سونگمین زد و در حالیکه ری جین را بلند می کرد گفت: تو چرا همش اخم داری مین باز کن اخمو

لبخند زورکی زد و سرش را برای کیوهیون تکان داد .وقتی کیوهیون وارد حمام شد و در را بست .سونگمین روی زمین وا رفت .کلاهش را از سرش بیرون کشید و با کلافگی موهایش را بهم ریخت و گفت : حالا من با این چی کار کنم؟

 

 

 

–سونگمین؟هی سونگمین خوابیدی ؟بچه یخ زد بیا بگیرش.

سونگمین بهت زده از خواب پرید و چشم هایش را مالید .کی فرصت کرده بود که بخوابد ؟به شلوارش نگاه کرد .هنوز برامده بود اما بهتر شده بود .پوفی کرد و بلند شد .حوله را برداشت و گفت: بدش بیاد من اینجام .

وقتی در باز شد سونگمین نگاهش و توجهش را فقط و فقط به ری جین دوخت ،دوست نداشت توجهش را چیز دیگری مثل رنگ زیبای پوست و بدن خوش تراش پرت کند .ری جین را گرفت و حوله را دورش پیچید و سریع رویش را از در برگرداند .قلبش به شدت تند می زد اما بی توجه به ان شروع کرد لباس های ری جین را تنش کردن.

کیوهیون لبخندی به رفتار سونگمین زد و در را بست و دوباره زیر دوش اب گرم رفت .سونگمین گاهی خیلی عجیب می شد .اما مواقعی که مثل یک پسر عادی بود واقعا دوست داشتنی می شد .مثل امروز موقع برف بازی.بینی و گونه های قرمز شده اش را که از زیر شالگردنش بیرون بود به ییادش امد و خنده اش گرفت .سونگمین واقعا بانمک بود .برخلاف هی جو .هی جو فقط زیبا بود اما چهره اش نمک نداشت.سونگمین هم زیبا بود هم نمک داشت .نمی دانست چرا قبلا به این چیز ها فکر نکرده بود .شاید چون زیاد سونگمین را نمی دید .اما تو این یک سال چند باری پیش امده بود که چهره ی سونگمین برایش زیاذی جذاب و با نمک بود .

خودش را شست و بیرون امد .سونگمین با دیدن او هول شد و گفت: این طوری سرما می خوری بهتره سریع تر لباست و تنت کنی.ری جینم خوابش میاد اگر بخوابونیش خوابش می ره .

و قبل از اینکه منتظر شود کیوهیون چیزی بگوید سریع داخل حموم رفت ودر را بست .

کیوهیون خنده ای کرد و گفت: خیلی عجیبه واقعا عجیبه.

سونگمین ماتم زده شیر اب داغ را روی خودش باز کرد و سرش را بالا گرفت و گذاشت اب داغ پوست یخ زذه اش را گرم کند .حس خوبی داشت .بدنش مور مور دوست داشتنی شد .با دستش اب را از روی صورتش کنار زد و کمی صورتش را ماساژ داد .به این اب گرم واقعا نیاز داشت .حس می کرد این اب داغ سنگینی ذهنش را می شورد و می برد .سنگینی اتفاقاتی که تو اون روز افتاده بود .اروز می کرد ای کاش هر روز عید بود تا می توانست کیوهیون را اینطور ببیند .با این لبخند گشاد و با این حس خوب.اما نمی شد هر روز سال نو باشد که .به راحتی می توانست بگوید بهترین تولدی بود که تا به حال داشته .

به پایین تنه اش نگاهی انداخت ،بدنش کمی ارام گرفته بود .خدا رو شکر کرد و مشغول شستن خودش شد .

-سونگمین کی میای؟

با صدای کیوهیون از جایش پرید و گفت : نمی دونم پنج دقیقه دیگ شاید .

-خیلی خوب بیا پایین منتظرتم می خوام زنگ بزنم نهار بیارن .

-چی مگ تو روز تعطیلم بازن ؟

-جایی ای حرف و نزنی ها .بیا منتظرم

سونگمین شانه هایش را بالا انداخت و شیر اب را بست و به فکر فرو رفت .درواقع کیوهیون از وقتی یک سال پیش تصمیم گرفت که رفتارش را عوض کند این طور شده بود .درست بود که اکثر اوقات خانه نبود اما وقت هایی که خانه بود با مهربانی و روی خوش رفتار می کرد و خوب این برای سونگمین بد بود چون باعث وابستگی بیش از اندازه اش به او می شد .کیوهیون با تمام وجودش سعی داشت پدر نمونه باشد اما در این چند هفته ی اخیر سونگمین می دید که کیو زیادی در کارش غرق شده و کم کم دارد از جو خانواده دور می شود .شاید اینطور به نظر نمی رسید اما سونگمین از رفتار کیوهیون این را می فهمید .چون کیوهیون ادمی نبود که کار را به خانه بیاورد یا به تماس های کاری در خانه جواب دهد ما این چند هفته .این تماس ها و پاسخگویی ها مدام بیشتر می شدند و سونگمین مطمئن بود بالاخره روزی می رسد که کیوهیون را به طور کل از دست می دهد .ای کاش می توانست برای او همدمی باشد تا در کنار ری جین می توانست به راحتی او را کنار خودشان در اغوش خانواده نگه دارد .

-سونگمین اومدی؟

با فریاد کیوهیون به خودش امد و سرعت عملش را بیشتر کرد .لباس هایش را پوشید اما دیگر فرصت نکرد تا موهایش را خشک کند .به سرعت به سمت پله ها رفت و از ان ها پایین رفت و گفت :معلومه خیلی گرسنه ای!

کیوهیون اخم کرد و گفت :پس چی که گرسنه ام بیا بیا من جاجامیونگ دوست دارم برای تو چی بگیرم ؟

سونگمین کمی فکر کرد و گفت : خوب من مرغ سوخاری می خوام

-خوبه

کیوهیون سریع تماس گرفت و سفارششان را داد و گفت: این ری جین نمی خوابه …اا کوشش؟

وقتی هر دو به سمت حال برگشتند ری جین را دیدن که همان جا روی زمین در حالیکه سرش را روی کوسن گذاشته بود به خواب رفته .

-چیش اینو باش گرفت خوابید منم بدم نمیاد این کارو کنم .

سونگمین به حرف کیو خندید و گفت :منم بودم اینقدر شیطونی می کردم دلم می خواست بخوابم

-هی پسر موهات خیس هنوز سرما می خوریا .

سونگمین با گله گفت: تقصبر خودته اینقدر صدام کردی وقت نکردم موهانو خشک کنم .

کیو ابرویش را بالا انداخت و گفت :تا غذا بیاد برو مونو خشک کن .سرما می خوری.

لبخند عمیقی روی لب سونگمین نقش بست .کیوهیون نگرانش بود .چه قدر این جمله برایش شیرین بود .کیوهیون نگرانش بود .

 

 

 

در سکوت نهار خوردند .درواقع کیوهیون به قدری گرسنه بود که دیگر حرف زدن را جایز نمی دید و به دقت مشغول خوردن بود .یعد از چند وقت بللاخره غذا به سونگمین چسبید و به راحتی توانست تمام مرغش را بخورد .این فوق العاده بود اما نباید به این وابسته می شد .وابستگی و توجه به این رفتار کیوهیون برایش حکم مرگ را داشت نباید به خودش چنین اجازه ای رو می داد .

-اخیششش سیر شدیم .

سونگمین خندید و از جایش بلند شد تا ظرف های خالی شده ی غذا را از روی میز بردارد .کیوهیون هم که گویا متوجه نکته ای شده بود گفت: عجیبه سونگمین تو تا ته غذات خوردی!

یعنی اینقدر عجیب بود که کیوهیون هم فهمید ؟!

کیوهیون ادامه داد :در واقع من بعضی وقتا تعجب می کنم که تو چه طور زنده می مونی و از گشنگی نمی میری!

سونگمین ابرویش را بالا انداخت و گفت: ممنون از رک گوییت .

-خواهش می کنم

 

 

 

 

((امروز روز عروسی بود))

-نه نه ..

((-سونگمین باید دست خواهرتو بگیری و کنارش باشی..))

-نه ولم کنید دست از سرم بردارین..

((-سونگمین کیوهیونو دیدی؟))

-نه نه …

-هی هی سونگمین اروم باش

به یکباره چشم هایش را باز کرد و به چشم هایش خیره شد .نفس نفس می زد عرق کرده بود باز هم کابوس دیده بود اما او از خواب بیدارش کرده بود.

کیوهیون با نگرانی پرسید: حالت خوبه ؟

سونگمین به سختی اب دهانش را قورت داد و چشم هایش را بست .سرش بی حال روی بالشت افتاد .می خواست جواب دهد اما از فشار عصبی فکش قفل شده بود .

کیوهیون دست سونگمین را گرفت و فشرد :مین حالت خوبه ؟

ای کاش می فهمید این نگرانی اش حالش را بدتر می کرد .ای کاش می فهمید این توجه اونه که اینطور دارد اذیتش می کند .اما مگر تمام عمرش همین نمی خواست پس چرا حالا که این توجه و داشت چرا داشت ردش می کرد ؟ چرا نمی گذاشت همین طور توجه کیوهیون بهش بیشتر شه ؟از ترس؟می ترسید که از دستش دهد .

ناخواسته اشک از گوشه ی چشم های بسته اش قل خورد و پایین افتاد و تا کنار گوشش رفت .دلش می خواست فریاد بزند ((دستمو ول کن ))اما بدنش روحش قلبش به طور عجیبی به دست های کیوهیون چنگ زده بودند .انگار این اخرین طناب نجاتش بود و اگر ان را ول می کرد اخرین شانسش را از دست می داد .

کیوهیون با نگرانی به سونگمین خیره شده بود .چه کار می توانست برای او انجام دهد ؟چه کار می توانست برای خودش انجام دهد ؟در حاله ای ابهامات گم شده بود ؟احساس می کرد هر ان امکان دارد در دریایی از سوال که در ذهنش تشکیل شده بود غرق شود .که چرا سونگمین در این کابوسش مدام اسم کیوهیون را می اورد ؟!

-سونگمین ؟

شروع کرد به نوازش کردن دست سونگمین و با دست دیگرش دستش را روی گونه ی تب دار سونگمین گذاشت و شروع کرد به نوازش کردن او.حس می کرد او ترسیده و اینطور می تواند او را ارام کند .اما بیشتر دلش می خواست ببیند ری اکشن سونگمین به لمس هایش چیست و به طور عجیبی وقتی دید سونگمین ارام گرفت اصلا تعجب نکرد .کیوهیون به معنی واقعی کلمه وا رفت .اگر این چیزی که در ذهنش شکل گرفت بود حقیقت داشته باشد به شدت با مشکل بزرگی مواجه بود .اگر واقعا سونگیمن حتی ذره ای به او فکر می کرد واقعا با او به مشکل بر می خورد .نه به خاطر اینکه سونگمین نباید او را دوست داشته باشد، بلکه به خاطر اینکه کیوهیون نمی تواند توجه لازم را به او کند ،نمی تواند او را دوست داشته باشد.ای کاش این فقط به دلیل ترس سونگمین باشد که اینطور ارام گرفته بود نه چیز دیگرد .به سونگمین که حالا نفس های ارام و بلند شده بودند خیره شد و اروم زمزه کرد : تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه .

 

 

 

 

سونگمین به یکباره از خواب پرید و به صقف خیره شد .چه اتفای افتاده بود؟چرا چیزی به خاطر نمی اورد ؟زور زد تا ذهنش چیزی به خاطر بیاورد اما هی چیز به ذهنش نمی رسید .فقط صحنه هایی مبهم از از خواب پریدنش را به یاد می اورد نه چیز دیگر.اخم کرد و سر جایش نشست خودش را کمی کش و قوس داد و دوباره خودش را روی زمین انداخت .نگاهش را دور خانه چرخاند و با دیدن درخت کریسمس تازه یاد چیزی افتاد .(( او هنوز کادی ی کیو را نداده بود ))

از جایش بلند شد و سریع از پله ها بالا رفت و سر راهش به کیو برخورد که ریجین در اغوشش بود .

کیو با تعجب گفت: کجا با این عجله ؟

سونگمین در حالیکه وارد اتاقش می شد گفت: یه چیر مهم یادم رفت .یه دقه وایسا

کیو و ری جین هر دو با تعجب به سونگمین خیره شده بودند .سونگمین در حالیکه دوتا جعبه ی بزرگ دستش بود برگشت و با نیش باز گفت: کریسمس مبارک

کیوهیون خنده ی بلندی کرد و گفت: عجب خیلی خوب بیا بریم پایین .ولی نیازی نبود زحمت بکشی سونگمین خودتم می دونی که با بودنت اینجا بیشترین لطف و می کنی دیگ نیازی نیست از این زحمتام بکشی.

سونگمین به دنبال کیو از پله ها پایین رفت و کادو ها را که با کاغذ کادوی قرمز بسته بندی شده بودند روی میز گداشت و گفت: قابلی نداره .درواقع چیز اصلا خاصی نیست .فقط فقط چون شبیه شما دوتا بودن خریدمشون.

کیوهیون ری جین را روی زمین گذاشت و با تعجب به سمت جعبه ای رفت که اسمش را روی ان نوشته بودند .ری جین هم با کنجکاوی دنبال پدرش رفت .

کیو روی زمین نشست و مشغول باز کردن جعبه شد .به مخض اینکه در جعبه باز شد کیوهیون از خنده ترکید و در عین حال بین خنده هایش شروع کرد حرف زدن :تو واقعا من و این شکلی می بینی؟

ری جین هم متقابلا شروع کرد ادای پدرش را دراوردن و خندیدن.

سونگمین با اخم گفت: مگ بده ؟

کیو سریع گفت: نه نه در واقع این عالیه و عروسک پشمی دویل را جلوی صورتش گرفت و گفت: به خصوص با بلایی که امروز سرت اوردم دقیقا مستحق چنین چیزی بودم.

سونگمین خنده اش گرفت و گفت: تازه دمم داری.

-یعنی من قیافم به دویلا می خوره؟

-من نمی گم قیافت به دویلا می خوره.این عروسک به طور عجیبی شبیه تو بود فقط همین.

-اوممم قبول دارم حس منو میده .ریجینا بیا ببینیم دایی برای تو چی گرفته.

کیو جعبه ی دیگر را باز کرد و عروسک دختر بچه ی بانمکی را از داخل ان دراورد.

-واو ری جینا این خیلی خوشگله .

ری جین با کنجکاوی به عروسک خیره شده بود .کمی به عروسک دویلی که دستش بود نگاه کرد و کمی به عروسکی که دست پدرش بود .بعد از ان عروسک دویل را پایین انداخت و عروسک دختر بچه را گرفت و با خوشحالی به خودش چسباند و خنیدید.

سونگمین لبخندی به این توجه ری جین زد و گفت: می بینم که خوشش اومده .

کیو لبخندی زد و گفت :خیلی خوب حالا که تو اینا رو رو کردی منم باید یه چیزی رو کنم نه؟

-اوه نه نه نیازی نیست .مگ بهم کادو نداده بودی؟

-اون کادوی تولدت بود اقا.این کریسمس فرق داره .حالا الان خریدمش می خوای ندم بهت ؟

سونگمین سکوت کرد و به کیو خیره شد .کیوهم لبخندی زد و از جایش بلند شد و به طبقه ی بالا رفت .بعد از مدتی کیو با جعبه ی بزرگی برگشت و گفت: خوب شاید تعجب کنی .

سونگمین با کنجکاوی تمام بسته را گرفت و با اشتیاق مشغول باز کردن ان شد .قلبش به طور عجیبی می زد .حس می کرد این همه خوشی را یک جا قلبش نمی گنجد .

با زاز کردن جعبه و دیدن عروسک داخل از تعجب دهانش باز شد و به کیوهیون خیره شد .

کیو شانه هایش را بالا انداخت و گفت :درواقع خوب نمی دونم چه طور این اتفاق افتاد اما جالبه نه؟

سونگمین پوزخند عصبی زد و عروسک را از جعبه بیرون کشید.چه قدر نرم بود .چه بوی خوبی می داد .چه سفید و پشمی بود .با دستش گوش های عروسک را لمس کرد و خندید .بلند هم خندید دست خودش نبود .این زیادی خوب و با مزه بود .یعنی کیوهیون این شکلی می دیدتش؟

کیو که از رفتار سونگمین جا خورده بود گفت: البته اگر داشت لاغرشو می گرفتم .این خرگوش برای تو زیادی چاقه

خنده ی سونگمین بلند تر شد .درواقع حس می کرد خنده اش فقط سر پوشی است برای قطرات اشکی که با لجاجت پشت چشمش ایستاده اند.

سریع با دستش قطره ی اشک را از گوشه ی چشمش پاک کرد و نفس عمیقی کشید تا خودش را کنترل کند .بعد از مدتی گفت: خیلی قشنگ درواقع خیلی قشنگ .ولی توقع اینو نداشتم .خرگوش؟من کجام شبیه خرگوشه؟اونم اینقدر کیوت؟

کیو ری جین را بلند کرد و روی پایش گذاشت و به مبل تکیه داد و گفت: خوب درواقع تو اصلا شبیه خرگوش نیستی بیشتر شبیه یه جوون عجیب غریب و لاغری که می تونه از دور خیلی ترسناک باشه

-اوه ممندن از تعریفت

-خواهش می کنم….اما

صدای خنده ی هر دویشان به یکباره بلند شد .سونگمین خرگوش را در دلش گرفته بود و با صدای بلند می خندید .کیوهیون دستش را روی دهانش گذاشته بود تا خودش را کنترل کند .ری جین هم الکی به دنبال ان ها می خندید.بعد از مدتی بالاخره همه شون اروم شدند .کیو نفس عمیقی کشید و گفت: اما من وقتی اینو دیدم دقیقا تو توی ذهنم اومدی.فکر کنم شخصیت پنهان درونت این شکلیه

سونگمین با لبخند به کیوهیون خیره شده بود و با جمله ی اخر کیو تک خنده ی شیرینی کرد و گفت: ممتونم از تعریفات کیو .ممنونم از هدیه ات .

-بابا…بابا

-جونننن چه بابایی میگه

کیو با خوشحالی بوسه ی محکمی به لپ ری جین زد و مشغول بازی با او شد .دستش را جلوی چشمش گذاشت و گفت: ری جین کوش؟…ایناهاش

و هر بار ری جین از خنده ریسه می رفت .

سونگمین با دیدن ان ها بعد از چند وقت حس کرد خانواده ی خوشبخت یعنی این .اما ای کاش همین طور می ماندند.

 

 

 

شب هر کسی در اتاق خودش رفت .سونگمین ری جین را خواباند .عروسک خرگوشش را دقیقا جلوی دیدش کنار پنجره گذاشت و تا قبل از اینکه خوابش ببرد به ان خیره شده بود .به عروسکی که به زودی تنها کسش می شد .

 



15 Responses

  1. سلام خسته نباشید سایتتون محشر و جو دوستانه و گرمی داره من تازه شروع به خوندن این فیک کردم تا الان که بنظرم خیلی قشنگ اومده واقعا خسته نباشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *