105 بازدید

فن فیکشن تمام سال های انتظار۳

خوب سلامی دوباره

شاید باورتون نشه ولی من واقعا برای اپ کردن روز شماری می کنم

خوبید ؟ چه خبرا ؟

دیدین آتشنشانامونو sad sad واقعا قهرمان بودن لطفا براشون دعا کنید

بچه ها و براتون یه چیزی دارم فقط کلا یکم نتونستم خوب درارم تو قابش و چون سایز عکساش خوب نبود ولی امیدوارم دوسش داشته باشم

//s9.picofile.com/file/8283319018/kyumin_fanart_by_zshd_kyuminhome.jpg

 

 

 

 

قسمت سوم

 

چند روز که گذشت و دید ازهیوک خبری نیست اشفته تر شد .بار ها به او زنگ زده بود اما او جوابش را نداده بود .باید جوری پیدایش می کرد .از سر نا چاری به خانه ی مادر هیوک رفت و از او پرسو جو کرد .امروز پرواز داشت دو ساعت دیگر باید خودش را به او می رساند .

-اه چرا این ماشینا تکون نمی خورن ؟!

به قدری عصبی مضطرب بود که حد نداشت مدام دستش را روی بوق می گذاشت و فشار می داد به زمین و زمان فحش داده بود .باید یک بار دیگر هم که شده هیوک را می دید .

بالاخره به فرودگاه رسید .بدون اینکه ماشین را جای درستی پارک کند از ان پیاده شد و به سمت در ورودی فرودگاه دوید .همه جا را با نگرانی تشویش نگاه می کرد همه چیز را از نظر می گزراند تا پیدایش کند .

-هیوک کجایی؟

عصبی شده بود نیم ساعت بیشتر به پرواز نمونده بود .

به سمت گیت ها دوید .

-اقا شما نمی تونید از اینجا رد شید .

بی توجه به مامورین فقط نگاه می کرد .عصبی شده بود اه چرا مردم کنار نمی رفتند .به یکباره فریاد کشید: هیوک.

دیدتش .نفس راحتی کشید .فقط چند متر جلو ترش بود .اما این چهره ای که بهت زده بهش خیره شده بود چه قدر متفاوت بود با دوست همیشه خندان خودش .این چهره زیادی برای او غمگین بود .

از کنار مامور دور شد و سمت شیشه ها رفت و به ان چسبید .همچنان به هم خیره شده بودند .در نگاه کیوهیون درماندگی و در نگاه هیوک غم موج می زد .

کیو دوباره ارام زمزمه کرد:هیوک !

بغض هیوک شکست و با شکستن ان کیو خورد شدن هیوک را دید .دست هایش مشت شد .دهنش را باز کرد تا چیزی بگوید اما همان طور ماند .چه داشت که بگوید؟

هیوک لبخند دردناکی زد و ارام گفت: خداحافظ

-نه نه هیوک هیوک صبر کن

اما هیوک رفته بود .

 

 

 

 

 

وضع اشفته شده بود .کار های شرکت بهم ریخته بود ،هیوک رفته بود و بدتر از همه روز به روز به تعداد دفعات خون دماغ شدن هی جو افزوده می شد .هی جو خیلی ضعیف شده بود و گاهی از حال می رفت و این باعث شده بود که کیو دیگر به شرکت نرود و خوب این بد بود چون شرکت اصلا وضع خوبی نداشت .اما هی جو برایش مهم تر بود .

-کیو تو باید بری شرکت .

کیوهیون بالشت را پشت کمر هی جو گذاشت و گفت: تا شما خوب نشی نمی رم .

هی جو دست کیو را گرفت و مجبورش کرد تا بنشیند و گفت: کیو من حالم خوبه ببین .

کیوهیون با کلافگی و نگرانی گفت :من جایی نمی رم

-کیو!

کیوهیون به یکباره از کوره در رفت و فریاد کشید: ای بابا بسه هی جو هی می گی خوبم ،چیزیم نیست .فکر می کنی من خرم ؟فکر می کنی تا حالا زن حامله ندیدم ؟ چرا دیدم ،اما کدومشون مثل تو بود ؟ هیچکدوم .تو یه چیزیت هست من مطمئنم اما به من نمی گی.

کیو این ها را گفت و سریع از اتاق خارج شد.

هی جو بهت زده به جایی که کیو تا دقایقی پیش ایستاده بود خیره شد .هر جور فکر می کرد به هیچ نتیجه ی نمی رسید .کیو همینجوریش هم داغون بود ،چه طور می توانست حقیقت را به او بگوید ؟ کیو حتی لحظه ای را هم بی او دوام نمی اورد.ای کاش هیوک این جا بود .

 

 

چند روز دیگر هم گذشت کیو هر روز کلافه تر می شد .هیچ جور تحمل درد کشیدن هی جو را نداشت و در این چند روز هی جو فقط درد کشیده بود .هر بار هم که به دکتر رفته بودند کتر گفته بود که چیزی نیست .

کیو با کلافگی سر جایش غلط خورد و به صورت در هم و خواب هی جو خیره شد .کم کم داشت خوابش می برد که به یکباره هی جو چشم هایش را باز کرد و شروع کرد به جیغ کشیدن .

-کیووووو بچم کیو داره میاددد…ای کیوووو درد داره

کیو حتی نفهمید چه طور از جاش بلند شد و به امبولانس زنگ زد .با نگرانی دست های هی جو را گرفت و گفت: نترس عزیزم من اینجام نترس خوب؟ اروم باش چیزی نیست

هی جو دست کیو را محکم می فشرد و لبش را می گزید و نفس نفس می زد.

کیو با بغض به هی جو خیره شد و در دلش دعا می کرد که ای کاش زودتر همسرش خوب شود .

با امدن صدای امبولانس سریع به طرف در دوید و ام را باز کرد .

-برو کنار ….مریض کجاست ؟

کیو سریع از جلوی در کنار رفت و اتاق را نشان داد .

پرستاران سریع به طرف اتاق رفتند و بعد از گذاشتن بدن هی جو روی برانکارد برگشتند .کیو همراه ان ها سوار امبولانس شد و دو باره کنار هی جو رفت و دستش را گرفت .

پرستاران نبضش را می گرلفتند و تبش را چک کردند و وضعیت شکمش را برسی کردند .

-بچش داره میاد.

کیو وحشت زده به پرستار خیره شد و گفت :چی ؟هنوز دو ماه مونده که

اما بقیه حرفش در جیغ دردناک هی جو خفه شد .هی جو با تمام قدرتش داشت دست کیو را می فشرد و با این کارش انگار داشت قلب او را له می کرد .

پرستار دیگر کیو را عقب زد و جای او نشست و سعی کرد هی جو را ارام کند .

-نفس عمیق بکش .سعی کن نفس عمیق بکشی الان می رسیم افرین دختر خوب.

تا به بیمارستان رسیدند کیوهیون نصف عمر شده بود .بی حال شده بود و رنگش به طور کامل پریده بود .قبل از اینکه حتی بتواند به خودش بیاید و از ماشین پیاده شود هی جو را برده بودند .وقتی وارد بیمارستان شد با سردرگمی به اطراف نگاه کرد و ان ها را که به طرف اتاق عمل می دویدند دید .

نفسش را با درماندگی بیرون داد و به در خیره شد .

زمان داشت می گذشت اما به سان بدترین جهنم برای کیوهیون بود .هیچ خبری نبود .هیچ صدایی نبود نه حتی انسان زنده ای .هیچ کس .دلش گواه خوبی نمی داد .دلش شور می زد .نگران بود .پایش بی وقفه تکان می خورد و بغضی دردناک در گلویش لانه کرده بود .

-اقای چو؟!

به سرعت از خواب پرید و از جایش بلند شد و این باعث شد کمی سرش گیج رود اما پرستار گرفتش و گفت: مراقب باشید .

کیو سر جاش صاف شد و بعد از کنار دادن موهایش از روی صورتش با اضطراب پرسید: چی شد ؟هی جو خوبه ؟چرا بردینش اتاق عمل؟

پرستار لبخندی زد و گفت: تبریک می گم اقای چو دخترتون صحیح و سالم بدنیا اومد .معلومم هست دختر عجولیه .

کیوهیون بهت زده به پرستار خیره شد .چند بار پلک زد و سعی کرد با نفس های عمیق خودش را ارام کند .دخترش بدنیا امده بود ؟ ری جین عزیزش بدنیا امده بود ؟

-دنبالم بیاید اقای چو .

کیوهیون به دنبال پرستار وارد بخش زایمان شد .دل تو دلش نبود که هر چه زودتر دخترش را ببیند .پرستار در اتاقی را نشان داد و گفت: اینجا هستن .خوشبختانه فرزندتون کاملا سالمه و حتی نیازی به دستگاهم نداره .مادرش خوب ازش مراقبت کرده .

کیو دیگر منتظر نماند تا پرستار ادامه ی حرفش را بزند سریع به طرف اتاق رفت و در را باز کرد .

کیوهیون جلوی در خشک شد .این موجود کوچولو و سفید و خوشگل دخترش بود ؟ این دخترک دوستداشتنی دختر او بود ؟

قطره ای اشک روی گونه اش چکید .اشک شوقی که فقط همین فرشته ی کوچولو می تونست دلیلش باشد .

-کیو

با صدای ضعیف هی جو به خودش امد و سریع به سمت ان ها رفت .حتی نمی توانست نگاهش را از این فرشته کوچولو بگیرد .

-کیو میبینیش چه خوشگله ؟ کبو به تو رفته .

صدای بغض دار هی جو باعث شد سرش را بلند کند و نگاهش را به او بدوزد .لبخندی به چشم های غرق اشک هی جو زد و بو.سه ای روی پیشانی تب دارش گذاشت و گفت : تبریک بهت میگم مادر جدید .

وقتی ری جین خودش را کشید کیو دوباره حواسش به او جمع شد . با ذوق خندید و اروم با انگشت لپ او را نوازش کرد و وقتی ری جین چشم هایش را باز کرد کیو با ذوق گفت: چشم هاشو باز کرد باز کرد

هی جو به این ذوق کیو خندید دستش را بلند کرد و گونه ی کیو را نوازش کرد و گفت : دوست داریم کیو

لبخند کیوهیون گشاد تر شد و انگشتش را به طرف دست های کوچولوی دخترش برد .

-چه قدر دستاش کوچولوعه ای جانم چه طوری دختر بابا؟

-خیلی خوب وقت شیر خوردنشه .

کیو با شنیدن صدای پرستار سرش را بلند کرد و پرسید: منظورت اینه که از اتاق برم بیرون ؟

-نه نه هر جور راحتید .

هی جو کمی صاف تر نشست و گفت: کیو به مادرت و مادرم زنگ زدی؟

-چی این وقت شب؟

-اره کیو برو بهشون زنگ بزن .

کیو با قیافه ی گرفته از اتاق خارج شد و با مادرش تماس گرفت.

بوق بوق بوق بوق بوق بوق …

محض رضای خدا کیو می دونی ساعت چنده ؟

-ببخشید مامان کار واجبی داشتم .مامان من بابا شدم

-چی؟

-اره دخترم بدنیا اومد .دختر کوچولوی خوشگلم بدنیا اومد.

-اوه کیو تبریک میگم کدوم بیمارستانید بگو سریع خودمونو می رسونیم .

بعد از اینکه تماس هایش را گرفت سریع به اتاق برگشت و خوب بازم داشت از زوق بال درمی اورد .دیدن شیر خوردن این فرشته کوچولو خیلی با مزه بود .

-یا چو کیوهیون به چی زول زدی؟

کیو بی توجه به هی جو گفت :به لبای این کوچولو

هی جو خندید و رویش را به طرف دختر کوچولویش برگردوند و در دلش اروم زمزمه کرد : مامانو ببخش کوچولو

 

 

وقتی مادر کیو امد سریع او را از اتاق بیرون کرد تا استراحت کند و یه لیست بلند بالا به او داد تا از خانه بیاورد .کیو بالاجبار بیمترستان و ترک کرد و به خانه رفت وسایلی را که ازش خواسته بودنند داخل کیف گذاشت و بعد از دراوردن لباس هایش خودش را روی تخت انداخت و قبل از اینکه بخوابد عکس دخترش را برای هیوک فرستاد .

 

(( صدای جیغ صدای گریه مامانننن کمک ))

وحشت زده از خواب پرید .نفس نفس می زد و تمام تنش عرق کرده بود .چند نفس عمیق کشید تا ارام شود .به ساعت تگاه کرد حدودای ساعت ده بود از جایش بلند شد تا دوش بگیرد و به بیمارستان برود اما زنگ تلفنش مانع شد .خم شد و گوشی اش را از زیر بالشتش برداش :بله ؟

-کیو خودتو زودتر به بیمارستان برسون

صدای نگران و وحشتزده ی مادرش جای هیچ سوال یا حرفی را نگذاشت .لباس هایش را پوشید و به سمت ماشینش دوید .

 

 

وحشت زده و نگران وارد بیمارستان شد و به طرف بخش زایمان دوید مادرش دم در ایستاده بود و با دیدن او خواست حرفی بزند اما کیو به راهش ادامه داد و سریع به طرف اتاق رفت .

ماتش برد .اینجا چه خبر بود ؟چرا هی جو این شکلی بود ؟صورتش به طور عجیبی سفید شده بود و دور چشم ها و بینی اش سرخ شده بود و سرش بی حال روی بالشت افتاده بود .

کیو با قدم هایی سست به طرف هی جو رفت و با صدایی لرزان صدایش کرد: هی جویا ؟حالت خوبه ؟هی جو؟

هی جو با بیحالی چشم هایش را باز کرد به کیوهیون خیره شد .با دیدن کیوهیون بلافاصله اشک در چشم هایش اشک جمع شد و سریع به هق هق افتاد .

کیوهیون حول شد و دست های او را گرفت و با بی تابی گفت: چه اتفاقی افتاده ؟چی شده ؟

-کیو من و ببخش.کیوو…هه..

-چرا چرا باید ببخشمت ؟چی شده

هی جو دست هایش را بلند کرد و کیو را به طرف خودش کشید و و در اغو.شش پناه گرفت و گفت: ببخشید کیو ببخشید

کیو دست هایش را دور هی جو محکم کرد و درحالیکه خودش هم داشت گریه اش می گرفت گفت: محض رضای خدا هی جو چته ؟ جون به سرم کردی

هی جو سعی کرد خودش را ارام کند .بعد از مدتی بالاخره هی جو اراوم شد و بی حال تر از دفعه ی قبل روی تخت افتاد .دست کیو را محکم گرفت و با صدای ضعیفی گفت :کیو باید چیزی بهت بگم

کیو به وحشت افتاده بو د .رنگ چهره ی هی جو مدام سفید تر می شد و لب هایش بی رنگ تر کیو با نگرانی گفت :بزار اول دکتر و صدا کنم

هی جو دستش را دور دست کیو محکم تر کرد و گفت : نه باید گوش بدی

-هی جو…

-گوش بده کیو به جون ری جین قسمت می دم

کیو درمانده سر جایش نشست و به هی جو خیره شد.

هی جو در حالیکه اشک هایش همچنان جاری بود با چشم های بی قرارش به چشم های درمانده ی کیو خیره شد و گفت: من گناه بزرگی در حقت مرتکب شدم کیو

-چی دار

-فقط ساکت شو گوش کن ….من خیلی کار بدی در حقت کردم کیو من من ..

-هی جو ؟!

-می خواستم قبلا بهت بگم اما نمی تونستم نشد که بگم نتونستم

کیو با درماندگی به هی جو خیره شد .هی جو به سرفه افتاد و دستش را جلوی دهنش گذاشت .

کیو ماتش برد :این خونه ؟

هی جو دستمالی را از کنار تختش برداشت و دهانش را پاک کرد و گفت: کیو من ایدز داشتم ولی باور کن بعد از شروع رابطم با تو فهمیدم .وقتی فهمیدم داشتم داغون می شدم .نمی دونستم چی کار کنم همش می ترسیدم توهم گرفته باشی .پیش دکتر رفتم ازش پرسیدم گفت احتمالش هست نگرفته باش اما چه طوری می تونستم بهت بگم بیا برین ازمایش بدیم ؟ کیو ببخشید کیو منو ببخش خوب

کیو سرجایش شل شد او چه می گفت؟ تمام این سال ها مریض بود و به او نگفته بود ؟

هی جو هق هقی کرد و گفت :کیو ری جین سالمه ریجینم سالمه ازت خواهش می کنم ازمایش بده خوب؟باشه ؟

-چرا داری اینارو می گی؟

هی جو دوباره گریه اش بلند شد و گفت: کیو من نمی تونم بزرگ شدن دخترمونو ببینم کیو تعداد سال های ازدواجمون دیگ بیشتر از این نمیشه .

کیو بهت زده به هی جو خیره شد .اشک در چشم حلقه زد و گفت: چی داری میگی؟

-کیو از دخترمون مراقبت کن خوب؟

-خودت ازش مراقبت کن .

-کیو می بخشیم ؟

-نه نه اگر بری نمی بخشمت .اصلا مگ جایی رو داری که بری؟

هی جو هق هقی کرد و گقت : ازت خواهش می کنم کیو .مراقبش باش خوب؟

اشک روی صورت کیوهیون جاری شد روی صورت بی حال هی جو خم شد و با صدایی اروم گفت: دلت میاد این حرفارو بزنی؟

هی جو دستش را روی موهای کیو گذاشت و شروع کرد به نوازش کردنش و گفت :خودتم می دونی که دلم نمیاد ولی کیو مرگ و زندگی که دست ما نیست .بگو می بخشیم و از دخترم مراقبت می کنی .بگو تا بیخیال راحت برم کیو

کیوهیون هق هقی کرد و گفت: می دونی داری عذابم می دی؟

هی جو فقط با لبخند به کیو خیره شد و گفت :دوست دارم کیو

-اگر خواهش کنم ؟التماس کنم؟

-کیو دوست دارم

-می بخشمت می بخشمت لعنتی

-کیوهیون معذرت می خوام

با شل شدن دست هی جو از موهایش ماتش برد .دلش به یکباره خالی شد.رفته بود ؟ مگر می شد؟

گریه اش به یکباره شدت گرفت .از روی صندلی افتاد اما دستش را از دست هی جویش رها نکرد .سرش را نزدیک تر برد و بو.سه ای روی لب های سردش گذاشت و با هق هق گفت :منم دوست دارم

 

 

 

Print Friendly, PDF & Email


16 Responses

  1. O_o
    همچین چیزی رو نگفته بوده؟؟؟؟؟چینجا؟؟؟؟؟؟؟
    بعد گذاشته بچه دار بشن؟؟؟؟؟
    والا اگه کیو ببخشه اینو من شاکی میشم!!!
    هیوک چرا اینجوری میکنه؟؟؟؟ من الان دارم فک میکنم مثلا به کیو احساسی چیزی داره که اینجوری ازش فراریه
    من فقط راجب هیوک درست حسابی نفهمیدم چیه جریان
    مشتاقم ببینم در ادامه چی پیش میاد
    مرسی واسه آپ
    لاو یا>3<

  2. واااای چه صحنههه بدییییی
    هر چند اینطوری کیومین بهم میرسن اما درهر حال غمناکی بود
    حالا ینی مین میشه پرستار بچه خخخ
    مرسی بیبی نخسته

  3. هی وای من
    گریههههههههههههه
    کیوووووو وای اشکم دراومد
    چ یهو تنها شد
    هیوک رفت هی جو رفت کیو موند و دخترش
    وای مامان
    رسی زهرایی خسته نباشی بی صبره منتظرم قسمتای بعدشو بخونم

  4. اوا خاک بسرم… ایدز؟
    خو اکبیری الان باید بگی؟ یااااا وای بحالت اگه کیو گرفته باشه.. دهه
    پس مین مینی کی میاد؟ دلمون تنگیده واسش…
    مرسی عزیزدلم

  5. آقاااااااااااا
    این انصافه؟
    من بعد از امتحانام بیام سه قسمت فیک جدید بخونم بعد یوهو اینجوری برم تو شوک؟
    چ خبره آخه؟
    هیوک؟؟؟؟؟
    در آخر سلام(یادم رفت از بس تو شوک بودم خخخخخ)
    حالا هم نخسته خسته نباشید:*
    )خخخخ)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *