73 بازدید

فن فیکشن تمام سال های انتظار ۴

سلام گلام چه طورید ؟

هرچند نظراتتون داره ناامیدم می کنه ولی دوستون ذارم به هر حال

وای دوتا درس سه واحدی و افتادم cry cry

کلی بدبخت شدم .

بفرمایید ادامه

 

 

قسمت چهارم

 

مادر کیوهیون با شنیدن گریه های بلند اش از داخل اتاق روی صندلی ها وا رفت .مادر هی جو به یکباره از هوش رفت .تمام پرستار های بخش با ناراحتی سرشون رو پایین انداخته بودند و سکوت کرده بودند .صدا ی گریه ی این مرد جوون برای همسرش بسیار ناراحت کننده بود .

 

هنوز در اتاق هی جو نشسته بود .به دیوار تکیه داده بود و دستش را روی زانویش گذاشته بود و به کفش پای دراز شده اش خیره شده بود .ماتش برده بود .بعد از اینکه دید پارچه ی سفید را روی صورت همسرش کشیدند تازه باورش شد چه اتفاقی افتاده .تازه عمق فاجعه عین پتک بر سرش فرود امده بود .

هی جویش رفته بود .زندگی اش رفته بود ،تنها عشق زندگی اش رفته بود ،نفس هاش .

نفس لرزونی کشید و سرش را به دیوار تکیه داد و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش پایین افتاد .

بدون هی جویش هی چی نمی خواست ،زندگی نمی خواست .

صدای گریه ی کودکی حواسش را جمع کرد .به در نگاه کرد مادرش درحالیکه دخترش را گرفته بود جلوی در ایستاده بود .

-کیوهیون دخترت بهت نیاز داره .

بدون اینکه جواب دهد رویش را برگرداند و به تخت خالی خیره شد.کسی که به او نیاز داشت همسرش بود که الان نبود .

-کیوهیون !

-نمی خوام الان کسی و ببینم

-کیو این دخترته .

-گفتم نمی خوام کسی رو ببینم

مادر کیو اخم وحشتناکی کرد و سریع از اتاق خارج شد .

 

 

 

 

بلاتکلیف و درمانده بود .سر درگم و گیج .افکارش در هم ریخته و مخدوش شده بود .به زور از جایش بلند شد سرش گیج رفت اما خودش را به تخت بند کرد تا نیافتد .

چه بی رحمانه این تخت بوی عزیز از دست رفته اش را می داد .دوباره بغض کرد و اشک در چشم هایش جمع شد .

-هی جو …..هی جویا

دوباره صدای گریه اش بلند شد .داغ دلش بدجور دردناک بود .

-چرا این کارو کردی ؟چرا رفتی؟

به ملافه ی روی تخت چنگ زد و سرش را در ان فرو برد .قطرات اشکش تمام ملافه را خیس کرده بود و تمام قد می لرزید .

-هی جو..هه..

با قرار گرفتن دستی روی شانه اش هق هقش بیشتر شد .

دکتر کمی شانه ی کیو را نوازش کرد و با صدای قصه داری گفت: تسلییت میگم

-نه ..نه..اون هنوز خیلی جوون بود ..اون..هه….اون نباید می مرد …نبایدددد

دکتر بیشتر شانه ی کیوهیون را فشرد و گفت: حق با شماست اما ..

کیو به یکباره برگشت و دست دکتر را گرفت و گفت: اما چی؟شما می دونستین نه ؟ شما خبر داشتین.

دکتر به چهره ی برافروخته و غم دار کیو که از اشک خیس شده بود نگاه کرد و سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت: اون می خواست بهتون بگه .اما ما هیچ کدوم خبر نداشتیم که اون اینطور ناگهانی زایمان کنه.

کیو با هق هق پرسید:منظورت اینه که چه الان چه سر وقت اون فرشته کوچولو میاومد هی جوی من می مرد ؟ ارههه؟

-اقای چو اینطور نیست .هی جو بیمار بود .مریضیش بی اندازه ضعیفش کرده بود .

کیو بی توجه به حرف های دکتر روی زمین ولو شد و گفت: فرشته کوچولوی من اومد اما باعث مرگ مادرش شد .

-نه نه اقای چو

-برو بیرونننن راحتم بزار

کیو دوباره زیر گریه زد و با بیچارگی خودش را روی زمین مچاله کرد .

-هی جو کجایی؟

 

 

 

 

-یونگ هوان کیو اصلا حالش خوب نیست. چی کارش باید کنیم؟از صبح تا حالا از اون اتاق بیرون نیومده .حتی دخترشم رد کرده .یه کاری بکن .

-هانا من باید چی کار کنم ؟اقای هان و خانوم هان به کمک نیاز دارن .اول باید به اونا کمک کنیم .کیو بزرگ شده خودش باید بتونه خودشو مدیریت کنه .

خانوم چو اخمی کرد و گفت: تو می دونی که اون نمی تونه .کیو بیش از اندازه احساساتیه .هی جو تنها عشقش بوده .کیو نمی تونه تحمل کنه.

-خیلی خوب خیلی خوب .فقط یه بار باهاش حرف می زنم .

اقای چو رویش را برگرداند و به طرف اتاق رفت و در را باز کرد .با دیدن تنها پسرش در ان وضعیت قلبش فشرده شد به سمتش رفت و صدایش کرد: هی پسر

-تنهام بزار پدر

اقای چو به طرف کیو رفت و روی زمین کنار او نشست و گفت: پسرم باید قوی باشی

کیو سرش را از لای پاهایش بالا اورد وبا لحن سردی گفت :پدر هی جو مرده هی جوی من مرده و تنها مقصر دخترم بوده اونوقت …

-هیشششش کیو چی داری می گی؟

-من نمی خوامش من اون دختر و نمی خوام من…

با صدای برخورد سیلی خانوم چو سریع در اتاق را باز کرد اما قبل از اینکه ببیند داخل اتاق چه خبر است اقای چو دست او را گرفت و با خودش کشید .

-هی هی چی کار داری می کنی؟ پسرم

-پسرت حتی ذره ای شعور نداره من پدر همچین مرد بی منطقی نیستم .

خانوم چو سعی کرد خودش را رها کند و گفت:اون تنها پسرت و الان به ما نیاز داره .

اقای چو دست همسرش را رها کرد و با خشم گفت: این تنها پسرت هیچ ارزش برای تنها دخترش قائل نیست ،هیچ ارزشی به زنش که اون بچه رو بدنیا اورده قائل نیست .این پسر هیچ شباهتی به من نداره .می خوای بری پیشش برو من نمیام .

خانوم چو با درماندگی سر جایش استاد و به رفتن اقای چو خیره شد .قطره ای اشک از چشمش افتاد .ان را پاک کرد و نفس عمیقی کشید .دلش به حال پسرش و نوه اش می سوخت مگر ان ها چه گناهی کرده بودند ؟

 

 

اواخر شب بود .مادر کیوهیون همچنان در راهروی بیمارستان قدم می زد و فکر می کرد .دو بار دیگر از طرف پسرش رانده شده بود و این به شدت ازرده بودتش.از یه ساعت پیش هم که کیو بی خبراز بیمارستان خارج شده بود هم از او خبر نداشت و این نگرانش کرده بود .

افکار زیادی در سرش بود .باید به دخترش هم زنگ می زد و خبر را به او می داد .

به محض اینکه این فکر در سرش شکل گرفت تلفن همراهش زنگ خورد .با دیدن اسم دخترش لبخند غمگینی زد و جواب داد:سلام عزیزم

-سلام مادر منم .

-اوه مین هو تویی؟خوبی چرا تو تلفن و جواب دادی؟

-خوبید مادر ؟

دل مادر کیو شور افتاد و با نگرانی پرسید:اتفاقی افتاده ؟

-اههه نه مادر چیزی نیست که خودتونو ناراحت کنید .فقط می خواستم بگم اگر می تونید بیاید اینجا .

-چی شده مین هو حال دخترم خوبه؟

-بله بله فقط کمی ضعیف شده و به شما نیاز داره .

مادر کیو با سردرگمی نگرانی گفت :من حتما میام اما

-لطفا سریعتر بیاد من دیگ باید برم .صدام میکنه.

بعد از تماس تلفنی دل اشوبه ی خانوم چو بیشتر شد .این زنگ زدن این طوری یعنی حال دخترش اصلا خوب نبود .اما نمی توانست دخترش را دراین حال رها کند .

بار ها به کیوهیون زنگ زد تا خبری از او بگیرد اما انگار نه انگار .بالاخره حدودای ساعت دو بود که به بیمارستان برگشت .

خانوم چو با دیدن تلو تلو خوردن های او فهمید که مست است .سریع نزدیکش رفت و بازوی او را گرفت و با نگرانی گفت: کیو خوبی؟چرا اینقدر بی خبر رفتی؟ همین طوری رانندگی کردی؟ این خطرناک .

کیو تلو تلو خورد و دستش را از دست مادرش بیرون کشید و گفت: دست از سرم بردار.

خانوم چو دوباره نزدیکش رفت و گفت: کیوهیون یکم سر عقل بیا تو الان پدر شدی .باید حواستو جمع کنی .

-میشه دست از سرم برداری؟

خانوم چو به یکباره خشمگین شد و با لحن کوبنده ای گفت: تو وقت روز پیش سی سالت شده کیو باید از خودت خجالت بکشی یکم خوددار باش.

-هه برو مادر من ولم کن

-کیوهیون دخترت به تو نیاز داره هی جو اونو…

کیو به یکباره از خشم ترکید و همان طور که وسط بیمارستان بودند شروع کرد به فریاد کشیدن : دخترم ؟دخترم کیه ؟ می خواست مادرشو نکشه که به من نیاز پیدا نکنه ،به من چه .اینقدرم اسم هی جو رو نیار هی جو دیگ کیه ؟هی جو مرد مادر من، مرد و من و تنها گذاشت و رفت .شمام بهتر بری من به کسی نیاز ندارم نه به دخترم نه به هی جو نه به پدرم و نه حتی شماااا پس دست از سر من بردار و از جلوی چشمم گوم شو

خانوم چو به یکباره سر جاش خشک شد .بهت زده و با چشم هایی که از اشک خیس شده بودند به چهره فوق العاده سرد پسرش خیره شد.باورش نمی شد این حرف را از پسرش شنیده باشد .باورش نمی شد تک پسر با ادبش چنین چیزی بهش گفته .از طرفی سعی داشت به خودش به قبولاند که به خاطر مستی بیش از اندازه اس اما بخش اعظمی از وجودش به خاطر این بی معرفتی به شدت ازرده شده بود .

قطره های اشک روی صورت خانوم چو جاری شد و بدون اینکه حتی کوچکترین چیزی بگه سریع از بیمارستان خارج شد .بعدا را نمی دانست اما فعلا نمی خواست حتی یک ثانیه هم پسرش را ببیند .

 

 

کیو تلو خوران خودش را روی صندلی بیمارستان انداخت و به مسیر رفتن مادرش خیره شد .چه کار کرده بود ؟ مگر اهمیتی داشت؟ اما او مادرش بود ؟اما فعلا تنهایی را ترجیح می داد .

بغض کرد چه اتفاقی داشت می افتاد .چرا زندگی خوب و شادش به یکباره به جهنمی سوزان تبدیل شده بود ؟ چرا تمام لحظه های خوبش از بین رفته بود و به جای ان لحظه به لحظه درد و رنج را گرفته بود ؟

سرش را به دیوار تکیه داد و قبل از اینکه حتی بتواند بیشتر فکر کند از هوش رفت.

 

-اقای چو ؟اقای چو؟

با گیجی چشم هایش را باز کرد .سر درد بدی داشت .

-اخخخ

-اقای چو خوبید؟

کیووهیون سر جایش صاف شد و به دکتر خیره شد و پرسید:چه خبره ؟

-امروز روز خاکسپاری نمی خواید به اونجا برین؟

کیوهیون بدون هیچ تعللی پاسخ داد:نه

-اما اقای چو

-دخترم و بدین می خوام برم

-اقای چو ش

-نمی خوای بدیش اشکال نداره می رم تحویلش بده به کس دیگ.

-خیلی خوب خیلی خوب صبر کنید .

بعد از مدتی دکتر با پرستارری که بچه در اغوشش بود برگشت .دکتر با ناراحتی گفت: اقای چو اون خیلی ضعیف به مراقبت نیاز داره حتما از یه نفر برای کمک درخواست کنید .

-من هستم

کیو بهت زده برگشت و به مادرش که حتی به او نگاهم نکرد خیره شد .کمی در دلش به خاطر حرفی که به مادرش زده بود عذاب وجدان داشت اما برایش چندان ا همیت نداشت .

کیو وسایلش را گرفت و بی هیچ حرفی پشتش را به دکتر کرد و از بیمارستان خارج شد .

جلوی در بیمارستان تاکسی گرفتند .حال خوبی برای رانندگی نداشت .هر ذره ای که نزدیک خانه می شدند دل کیو بیشتر خالی می شد و قلبش بیشتر درد می گرفت .

در تمام مسیر مادرش ساکت بود و به بچه خیره شده بود .خانوم چو خیلی با خودش کلنجار رفته بود .کیومقصر بود ان بچه که تقصیری نداشت .ولی اصلا دلش نمی خواست پسرش را ببیند.

بغض سنگینی به گلوی کیوهیون چنگ انداخت اما سعی کرد به ان بی توجه باشد و با نفس های عمیق ان را فرو دهد .

 

 

 

جلوی در خانه ایستاده بود و به در زول زده بود .جرات نداشت در خانه را باز کند و وارد شود .شجاعت چنین کاری را در خودش نمی دید.لبش را گزید و سعی کرد تپش بی امان قلبش را نادیده بگیرد .

کلید را داخل در انداخت و وارد شد .به محض باز کردن در ،عطر هی جو به صورتش خورد و این باعث شد به یکباره از شدت گریه بترکد .

قلب مادر فشرده شد و اشک در چشم هایش حلقه زد .دلش به حال پسرک بی معرفتش می سوخت .بی هیچ حرفی بچه را بالا برد و در را پشت سرش بست.

خودش روی زمین انداخت و شروع کرد به گریه کردن .چرا او اینجا نبود تا ارامش کند ؟ جرا نبود تا دم در به استقبالش بیاید ؟چرا اینقدر خانه اش سوتو کور بود ؟ چرا اینقدر سرد بود ؟

سرش را بین دست هایش برد.به هق هق افتاده بود و ناله می کرد .چه قدر جایش خالی بود .

-ببخشید هی جویا ،ببخشید ببخشید که نمی تونم به خاکسپاریت بیام .نمی تونم خاک کردنت و تحمل کنم

این ها را با خودش می گفت و ناله می کرد .

چه تنهایی سختی بود .

فکر کردن به این که الان در جایی دیگر هی جویش را در زیر خروار ها خاک دفن می کنند چه قدر سخت بود.

پدر و مادر هی جو شب گذشته با دیدن رفتار کیو به شدت عصبی و ناراحت شده بودند و گفته بودند که بچه را می برند اما مادر کیوهیون به شدت با ان ها برخورد کرده بودو گفته بود که بچه خودش پدر دارد.ان ها هم بعد از یک دعوای حساب بیمارستان رو ترک کرده بودند .اما به هر حال برای کیو اهمیت نداشت نمی خواست این بچه را ببیند .نمی خواست هیچکس را ببیند.

صدای کر کننده ی رعد و برق فضای خانه را پر کرد و به همراه ان صدای گریه ی بچه .کیوهیون به خاطر بی چارگی خودش فریادی کشید و بلافاصله فریاد کشید :مادر بهتر این بچه رو برداری از اینجا بری.من نمی خوام صداشو بشنوم نمی خوام تو خونم باشه چرا اینو نمی فهمی؟

دوباره صدای کر کننده ی رعد و برق .مادرش در اتاق سعی می کرد به صدای کیوهیون توجه نکند و ارامش خودش را حفظ کند هر چی بود این بچه تقصیری نداشت .

-اینقدر گریه نکن .

داشت کم کم کنترلش را از دست می داد .

-مادر صداشو ساکت کن

به یکباره بغض خانوم چو ترکید و بچه را بلند کرد و با خودش پایین برد با این حال فریاد کشید: اصلا چه طور جرات می کنی به من بگی مادر ؟من و بگو که به خاطر تو با خانوم لی دعوا کردم .خودت زنگ بزن بگو بیان ببرنش.دیگم سراغ نه من نه پدرت میای فهمیدی.بی لیاقت .

بهت زده به مادرش که بچه را روی کاناپه گذاشت و رفت خیره شد .مادرش هم رفت به همین سادگی .برایش مهم نبود .شاید الان نبود .به هر حال نبود .شماره ی مادر هی جو را گرفت ،کسی جواب نداد ،شماره ی پدرش را گرفت ،کسی جواب نداد .

-اه چرا به تلفناتون جواب نمی دید ؟

شماره ی سونگمین را گرفت :بله؟

-بیا این بچه رو ببر

قبل از اینکه منتظر جوابی باشد تلفن را قطع کرد و ان را به طرفی پرت کرد و تلفنش بلافاصله صدای زنگش بلند شد و در خانه پیچید بعد از مدتی صدای منشی اش پخش شد :اقای چو .متاسفم که اینو میگم .شرکت ورشکست شده باید هر چه سریع تر خودتونو به اینجا برسونید .

سرش را به مبل تکیه داد و چشم هایش را بست دیگر چیزی مهم نبود .

Print Friendly, PDF & Email


14 Responses

  1. وای بالاخره سونگمین وارد صحنه شد تا مواظب بچه کیوهیون باشه خیلی کنجکاوم ببینم چه نوع شخصیتی واسه سونگمین در نظر گرفتی امیدوارم شخصیت گرم وپرانرژی داشته باشه تا خونه سرد کیوهیون رو گرم کنه

  2. سلاممممممم
    چ وضعیت شلم شوربایی شد!!!
    از ی طرف میشه ب کیو حق داد از ی طرف میشه زد با خاک یکسانش کرد؛ خا اون بچه ک گناه نکرده که!!!
    و این ک ب جای خر بازی پاشو برو آزمایش بده ببین توام ایدز گرفتی یا ن آخه؟؟؟
    حالا مین وارد میشودsmile
    ولی من هنو تو کف قضیه ی کیوهیوکم؟بین اینا چ گذشته ندانم و فضولم درد میکنه ک بدانمsmile
    نخسته:*

    • علیک سلااااممم
      جنگ می فهمی جنگ
      به نظرم هیچ جوره حق نداره بیش از انداره تند بود .به خصوص با مادرش یعنی چی اخه
      خخخخخ همینوبگو .حاالا فکر کن بشه این ادم قد و یه دنده رو فرستاد ازمایش بده
      فضول درد rofl عالی بود .
      سلامت باشی

  3. سلااام واییییییی چخبره اینجا چ اوضاعی شده
    دلم هم واسه کیو میسوزه هم ازدستش عصبیم
    چ وضع رفتاره اخه ولی خو زنشو ازدست داده دیگه هییییییییییی
    به به بلاخره مین وارد شدش ایول
    مرسی زهرایی نخسته

    • الان برای همین یه دونه نظر دارم اشک می ریزم مردم چرا نظر نمی دن
      اره دیگ تو فکر کن تو همچین وضعتی بودی چی کار می کردی واقعا
      هرچند واقعا با مادرش بد رفتار کرد
      اره لی سونگمین وارد می شود تا تا تا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *