132 بازدید

فن فیکشن تمام سال های انتظار ۵

خیلیییی ازتون ناراضی ام خیلیییییییی

واقعا دلم نمی خواست اپ کنم

حالا گفتم اولشه هنوز را نیافتدن

امیدوارم دیگ اینطوری تو نظر گذاشتن نا امیدم نکنید .

و بالاخره سونگمین وارد داستان می شود laugh laugh

قسمت پنجم

 

تق تق تق

صدای ضربات متمادی که به در می خورد باعث شد از جا بپرد همچنان صدای گریه بچه میامد.

تق تق تق

-هر کی هستی گورتو گوم کن

-کیوهیون شی سونگمینم

پوزخندی زد ،امده بودند دنبال بچه

از جایش بلند شد و بعد از چند بار لق خوردن به طرف در رفت و ان را باز کرد .

با دیدن پسرک لاغر و ریز نقش اخم کرد وگفت:رو مبل ببرش.

سونگمین لبش را گزید و وارد خانه شد و به طرف بچه رفت و ان را از روی مبل بر داشت و بعد از کمی تکان دادنش ارامش کرد .

-نمی خوای بری؟

سونگمین به طرف کیوهیون برگشت و با نگاهی غمگین به او خیره شد و ارام با صدایی ضعیف گفت: کیوهیون شی باید یکم باهم حرف بزنیم.

کیو یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت: منظورت چیه ؟من حوصله ی کسی رو ندارم .

سونگمین بچه را بیشتر به خودش فشرد و گفت: فقط چند دقیقه تحمل کنید .

-زود

سونگمین سرش را پایین انداخت و با کمی ترس گفت: میشه بچه رو نگه دارید .شما پدرشین اون به شما نیاز داره .

-من نمی تونم از اون مراقبت کنم.

-چرا می تونید.

-نه من نمی تونم .من نمی تونم دختری و بزرگ کنم که باعث مرگ مادرش بوده.

سونگمین به یکباره دست هایش را روی گوش بچه گذاشت و با وحشت گفت: هیس می شنوه .چرا چنین فکری می کنید؟

-هه این بود حرفات ؟زودتر از اینجا برو.

-از تون خواهش می کنم این دخترتونه بعدا پشیمون می شید .

-گفتم نه .من از همه نظر باختم فقطم به خاطر اون .زنم از دست رفت ورشکست شدم ،حتی بهترین دوستمم ترکم کرد ..اونوقت تو

سونگمین تقریبا با بغض گفت:اون دخترتونه .

کیو به یکباره ساکت شد به سونگمین خیره شد .

سونگمین به یکباره گفت:اگر من بمونم ازش مراقبت کنم چی؟

کیو پوزخندی زد و گفت:خود تو رو یکی باید جمع کنه.

-نترس من دارم پرستاری می خونم بلدم از یه بچه مراقبت کنم .

– خیلی خوب هر جور راحتی به من ربط نداره .همه چیزش باخودت .غذا لباس به من هیچ ربطی نداره .اگر می خوای اینجا بمونی بمون ولی فکر کن خودت تنها اینجایی

کیو این را گفت و به طرف اتاقش رفت و در را پشت سرش محکم بهم کوبید

سونگمین بغضش را فرو خورد و به کودک در دستانش خیره شد و اروم زمزمه کرد:نترس دایی مراقبته

 

 

 

 

-من نمی دونم .هر غلطی دلت می خواد بکن .

کیو این را گفت و به سمت اتاقش رفت و در را محکم بهم کوبید .صدای در باعث شد ری جین دوباره در اغوش سونگمین به گریه بیافتاد.

سونگمین سریع او را روی شانه اش گذاشت و در اتاق شروع کر به راه رفتن و ارام زیر لبش زمزمه می کرد: هیششش نی نی کوچولو اروم باش..هیششش چیزی نیسیت .اتفاقی نیافتاده که .

این را می گفت در حالیکه قلبش سراسر درد و رنج بود .سراسر عذابی که از درون تمام وجودش را به اتش می کشید .از بودن کنار کسی که سال ها ازش فرار کرده بود .

 

 

به محض اینکه داخل اتاق رفت .حس خلا بدی تمام وجودش را فرا گرفت .لرزه ای خفیف بر اندامش افتاد .سرد بود .این اتاق زیادی سرد بود .نگاهی ماتم زده به اطراف انداخت ،جای کسی اینجا خالی بود .بدون او این اتاق برایش معنایی نداشت .این اتاق را با جون و دل با هم ساخته بودند .در ذره ذره ی اجزای تشکیل دهنده اش محبت دمیده بودند ولی حالا .حالا این اتاق زیادی سرد و بی روح بود .

حتی یک لحظه هم نمی توانست در این اتاق تحمل کند .این اتاق برابر بود با شکنجه گاه روحش.

بی تامل برگشت و از اتاق خارج شد و بی توجه به سونگمین که حیران به او خیره شده بود به طببقه ی بالا رفت و وارد اتاق مهمان شد و دوباره در را بهم کوبید .

سونگمین با درماندگی به ری جین که دوباره زیر گریه زده بود خیره شد و گفت: همه چیز درست میشه قول می دم کوچولو.

سونگمین در حالیکه ری جین در اغوشش بود به اشپزخانه رفت .با چشمانش دنبال چایی ساز گشت تا ان را پیدا کرد .ریجین در اغوشش مدام گریه می کرد .

-ری جین می دونم گشنته اما باید صبر کنی.

کتری را پر اب کرد و دکمه اش را زد .

-شیش ری جین اروم باش دختر خوب الان می ریم بالا باهم شیر می خوریم واروم باش.

وقتی اب جوش امد سریع ان را داخل لیوانی که همان جا توی سبد ظرف ها بود ریخت و به طبقه ی بالا رفت .

کمی جلوی اولین در که کیو داخلش رفته بود مکث کرد .نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد .

ریجین را روی تخت گذاشت و جقجقه ی بالای سرش را روشن کرد .با بلند شدن اهنگ جق جقه و تکان خوردن عروسک ها ری جین کنی اروم گرفت .سونگمین از این فرصت استفاده کرد تا شیر خشک را در کشوهای اتاق پیدا کند .

اب هنوز جوش بود و نمی توانست ان را به ریجین دهد .باید کمی صبر می کرد .به حالت عصبی طول اتاق را بالا و پایین می رفت و گوشه ی ناخونش را می کند .نمی فهمید برای چه اما خیلی مضطرب بود .

بعد از خنک شدن اب ،شیر خشک را درست کرد و ریجین را از جایش بلند کرد و به صورت او خیره شد و با لبخند ی که بغضی چند ساله را پشت خودش پنهان کرده بود گفت: ری جینا تو بی اندازه شبیه پدرتی.

و شیشه شیر را داخل دهان او گذاشت و به لب های او که چه گونه سر شیشه را می مکید خیره شد و با زوق گفت :پدرت واقعا احمقه که تو رو نمی بینه .

و با انگشت اشاره اش گونه ی ری جین را نوازش کرد و گفت :زیادی شبیه پدرتی.

بعد از اینکه ریجین شیرش را خورد سونگمین سعی کرد تا بدگلوی او را بگیرد و در این کار موفق بود و بعد از ان ریجین را خواباند و پتویش را رویش کشید و ارام زمزه کرد : خوب بخوابی.

سونگمین از اتاق بیرون رفت تقریبا شب شده بود .باید چیزی برای خوردن درست می کرد .از پله ها پایین رفت .با هر قدمی که بر می داشت احساسات مختلفی ذهنش را پر می کردند .احساساتی مختلط از غم و شادی بی اندازه .غمی که سر منشاش کاملا مشخص بود از دست دادن خواهری که برایش از همه عزیز تر بود ولی سرمنشا شادی اش تنها ماندن کسی که چهار سال عاشقی اش را می کرد .نمی توانست مرزی بین خوشی و غمش پیدا کند .انگار غم و خوشی اش در هم گره خورده بودند.

لبش را گزید نباید به این چیز ها فکر می کرد .کیوهیون برای هی جو بود .نباید به این افکارش تن می داد .چهار سال زمان کمی برای صبر کردن نبود اگر به احساساتش اجازه ی خروج می داد نمی توانست ان ها را کنترل کند .

باید به همین قانع می شد .واقعا هم همین که با او در یک خانه بود برایش بس بود .همین که در هوای بودنش نفس می کشید.

داخل اشپرخانه رفت و در یخچال را باز کرد .مقداری سبززیجات و گوشت برداشت تا غذای ساده ای درست کند .

فکرش داعم در حال نوسان بود .خوش حالی از بودن با کیوهیون ،حس کردنش در چند قدیمی اش از طرفی عذاب وجدان فکر کردن به خواهرش.به یکباره ذهنش به سمت گذشته کشیده شد .به جایی که اصلا دلش نمی خواست برود.

(( اوپااا ببین این کیوهیونه .تازه با هم اشنا شدیم ….))

اون موقع فقط ۱۶ سالش بود .یک پسر بچه ی ۱۶ ساله چه چیزی از عشق در نگاه اول می دونه ؟اما این چیزی بود که از همون نگاه اول جذبش کرد .اون پیشونی کشیده اون چشم های کشیده و خطوط جذاب صورتش ..

-اخ

با بریده شدن دستش تازه به خودش امد .اصلا نفهمیده بود چه کار دارد می کند .با کلافگی دستش را بست و غذا را روی گاز گذاشت و زیر ان را کم کرد و به طبقه ی بالا رفت .دوباره شیر برای ری جین درست کرد و در خواب داخل دهانش گذاشت .

نمی توانست جلوی زوق کردنش را بگیرد .ری جین خیلی با مزه شیر می خورد .

شیرش که تمام شد او را بلند کرد و تا باد گلویش را بزند .ریجین در خواب باد گلویش را زد .سونگمین در حالیکه او را روی تختش می گذاشت گفت: ای کاش تا اخرش همین طور می موندی.ساکت و اروم فقط می خوابیدی .ولی عمرا من از این شانسا ندارم .

از وقتی به طبقه بالا امده بود .چیزی کنج ذهنش ازارش می داد .یک خاطره در اخرین اتاق این خانه .با وجود اینکه خیلی سعی کرده بود به ان توجهی نکند ولی در این کار اصلا موفق نبود .بی اراده قدم هایش به سمت انتهای راهرو کشیده شد و روبه روی درب انتهای راهرو ایستاد .

چه شکنجه گاهی که برایش اینجا درست شده بود .صحنه ای که این جا دید تیر خلاصی بود بر تمام افکار عاشقانه اش.((ان بوسه !!))

به یکباره اشک در چشم هایش جمع شد و قلبش فشرده شد .نفس عمیقی کشید و در را باز کرد .درست بود که اینجا شکنجه گاهش بود اما درمانگری هم بود .به پیانوی وسط اتاق خیره شد .قدم های سستش را به سمت ان کشاند و روبه رویش نشست .دست هایش بی فرمان او روی دکمه ها قرارگرفتند .چشمانش روی هم افتادند و دست هایش با چشم قلبش شروع به نواختند کردند .اهنگی دردناک ،دردی به کهنگی چهار سال.

 

 

 

 

از وقتی وارد اتاق شده بود خودش را پشت در روی زمین انداخته بود تا به الان .چشم هایش را بسته بود و فکر می کرد .به سیاهی و پوچی درونش.به این که چه خبر بود ؟چه اتفاقی قرار است بیافتد ؟

واقعا هی جویش رفته بود ؟ به خاطر دخترش رفته بود ؟ دخترش را بی هی جویش نمی خواست .

هر بار که به این نتیجه می رسید انگار چیزی به سنگینی یک پتک بر قلبش فرود می امد .اما بی توجه به ان باز هم به گفته ی خودش اسرار داشت .تقصیر همین دختش بود که هی جویش را از دست داده بود پس برایش مهم نبود که چرا الان دارد گریه می کند و بهانه می گیرد .

-من چیزی برام مهم نیست پس گریه کردن یا نکردن تو ام برام مهم نیست .

این را ارام زمزمه کرد .وقتی که حس کرد صدای گریه ی بچه کمی پشت در اتاقش مکث کرد و بعد دور شد و بعد با صدای در کمی خفه شد .

-برام مهم نیست .

این را گفت و چشم هایش را بست .

-بی هی جو هی چیز برام مهم نیست …

((دوباره همون خواب……اون کیه بین اون نور؟…..بابایییی……کمککک))

به یکباره از خواب پرید .تمام تنش از عرق خیس شده یود و گردنش به خاطر بد افتادن درد گرفته بود .دیگر داشت حالش از دیدن این خواب به هم می خورد .

-ای کاش هی جویش اینجا بود انوقت به راحتی می توانست با او صحبت کند .می توانستد با کمک هم دخترشان را بزرگ کنند اما الان …

با بلند شدن صدای پیانو قلبش به یکباره فرو ریخت .این اهنگ…اما این امکان نداشت هی جو مرده بود …این اهنگ

وحشت زده از جایش بلند شد و تلو تلو خوران از اتاق خارج شد و به طرف انتهای راهرو رفت و با باز کردن در به یکباره خشمی سر کش که حتی منشا ان را هم نمی دانست تمام وجودش را در بر گرفت و بی اختیار شروع کرد به داد زدن.

 

 

سونگمین با صدای در به یکباره از جایش پرید و وحشت زده به کیوهیون خیره شد .

-تو این جا چه غلطی می کنییی؟هاننن ؟کی به تو اجازه داده وارد این جا شی؟

چشم های سونگمین از ترس گشاد شدند.چند قدم عقب رفت .

کیو در حالیکه با قدم های سنگین به او نزدیک می شد دوباره فریاد کشید: دارم بهت می گم به اجازه ی کی اومدی اینجا ؟ هان ؟

سونگمین به قدری عقب رفت که به دیوار پشتش خورد .اشک در چشم هایش جمع شده بود و وحشت زده به کیوهیون که انگار کس دیگری شده بود خیره شده بود .

کیو در چند قدمی اش رسیده بود که صدای گریه ی بچه بلند شد .به یکباره رنگ نگاه کیوهیون تغیر کرد و سونگمین از حواس پرت او استفاده کرد و از کنار دست او به بیرون از اتاق دوید و داخل اتاق ری جین رفت و در را بست .ریجین را بلند کرد و او را به اغوشش چسباند و با نفس بریده بریده ای گفت: ری جینا …هه بابات …بابات …اههه

نمی توانست حرف بزند .ترسیده بود ،بغض داشت ،اگر ری جین گریه نمی کرد چه اتفاقی می افتاد ؟ همان طور که ری جین را تکان می داد سعی کرد خوردش را هم ارام کند سعی کرد با خواندن لالایی هم خودش هم ری جینش را که مطمئن بود تنها منبع ارامشش در این خانه است ارام کند.

 

 

 

کیو بهت زده به جای چشم های وحشت زده ی سونگمین که تا دقایقی پیش انجا بودند خیره شده بود .چه اتفاقی افتاده بود ؟او چه کار کرده بود ؟چه فکری به سرش زده بود ؟

این فکر که اگر ری جین گریه نکرده بود چه اتفاقی می افتاد یک لحظه هم راحتش نمی گذاشت .اما…

با ساکت شدن صدای ریجین …چه اهمیتی داشت .شاید یکم تند برخورد کرده بود اما برایش مهم نبود. کسی که کار اشتباهی کرده بود او نبود .به سمت اتاقش رفت و خودش را روی تخت انداخت .چرا فکر هایش رهایش نمی کردند و نمی رفتند ؟

چرا نمی گزاشتند راحت در بی خیالی خودش سیر کند ؟اصلا چه اهمیتی داشت که دخترش گریه می کرد یا چه بلایی سر سونگمین می امد؟

 

 

 

 

ری جین را دوباره روی تخت خواباند و از اتاق خارج شد .پشت در اتاق کیوهیون ایستاد و و به در خیره شد .اب دهانش را غورت داد و نفس عمیقی کشید .چشم هایش را بست تا صحنه ی خیالی داخل ذهنش را نبیند و رویش را برگرداند و پایین رفت.

غذای روی گاز را کمی هم زد و به محتویات داخل ان خیره شد .دوست نداشت اما ذهنش مدام به گذشته سفر می کرد .انگار ذهنش معتاد یاداوری خاطراتی تلخ شده بود که فراموش کردنشان از هر شکنجه ای دردناک تر و یاداوریشان از فرو رفتن صد میخ اهنی در قلبش دردناک تر بود .

((-اوپاااااا دوست پسرم خوشگل نیست؟ باهم تو یه رشته درس می خونیم))

حرف های خواهرش عین میخ در قلبش فرو می رفتند .همان موقع هم برایش دردناک بود .لبخند های زورکی و وانمود هایش به وضوح جلوی چشمش حرکت می کردند.

قطره ی اشکی از چشمش روی دستش افتاد و این باعث شد به خودش بیاید .اشکش را سریع پاک کرد و گفت : نه نه تو نباید گریه کنی.خوش حال باش الان اینجایم .نه نباید خوش حال باشیم خوارهرم..اه

با کلافگی پوفی کرد و به طبقه ی بالا رفت .

به محض اینکه در را باز کرد ری جیم زیر گریه زد .

-واواو هیش خانوم کوچولو

سریع به سمت او رفت و او را بلند کرد .

-دوباره گشنت شد ؟….اروم اروم الان بهت شیر می دم …

شیر را که از قبل درست کرده بود داخل دهان ری جین گذاشت و شروع کرد به راه رفتن در طول اتاق .

-خانوم کوچولو گشنه شه..خخخ ری جینا من بلد نیستم شعر بخونم

ری جین صورتش را برگرداند و شروع کرد به گریه کردن .

-خیلی خوب خیلی خوب الان برات می خونم .

اما ریجین دوباره سرش را برگرداند و گریه می کرد و نق می زد .سونگمین مدام با نگرانی به در اتاق نگاه می کرد .اتاق نگاه می کرد .می ترسید کیوهیون به یکباره داخل بیاید و دوباره فریاد بکشد .اما انگار خبری نبود .

-ری جینا دلت درد گرفته ؟

ری جین را روی شانه اش گذاشت و تکانش داد تا کمی ارام شد .

-پس دلت درد گرفته .فکر کنم دل حساسی داری خانوم کوچولو .

با ارام گرفتن ری جین نفس راحتی کشید و چشم هایش را بست .کلی کار داشت که باید انجام می داد .

 

 

 

 

اما در فاصله ی چند متر ان طرف تر پدری بی قرار و مشوش پشت در نشسته بود و با تمام وجودش سعی کی کرد صدای گریه ی دخترش را نشنود .

دلش نمی خواست به این صدا توجه کند اما انگار روحش ازش دستور نمی گرفت .انگار روحش هر لحظه به سمت دخترش پر می کشید .اما …دخترش روحش را گرفته بود .هی جو روحش بود .پس نمی توانست ری جین را دوست داشته باشد .او هی جویش را گرفته بود .

با صدای لالایی خفیفی که امد تازه فهمید دیگر ری جین گریه نمی کند. تنش ارام گرفت و پشت در شل شد .ای کاش هیچ وقت گریه نمی کرد .ای کاش هیچ وقت این سکوتش بهم نمی خورد .

-هی جویا .کجایی؟صدامو می شنوی؟

با کلافگی و بغض سرش را به در کوبید و نالید.ای کاش همه چی زودتر تمام می شد.ای کاش هرگر به سونگمین این اجازه را نداده بود.

Print Friendly, PDF & Email


26 Responses

  1. سلاااام باعرض معذرت ک دیر اومدم و خوندمش sorry
    ووییییییی مین از قبل کیو رو دوس داشته cry عشق در نگاه اول واهااای چ سخته الان براش بچم تو دوراهی احساساتشه الهیییییییییی cry
    کیو جان aggressive عزیزم aggressive چته اخه چرا یهو رم میکنی aggressive laugh
    خخخخخخخخخخ
    خوددرگیری داره بچه rofl ب خودت بیا
    ولی ی چیزی این چشای مین ی بلایی سر کیو میاره (ی لحظه یادهاعه افتادم rofl )از ما گفتن بود اینکه کیو گوش میده یانه دیه تقصیرخودشه خخخخ
    مرسی نخسته kiss

  2. بنظر میاد کیوهیون خیلی سخت بتونه سونگمینو جای همسرش قبول کنه..باید خیلی انتظار بکشیم نه؟ امیدوارم اینطور نباشهههه Q.Q ننیتونم غصه خوردن خنگوش کوچولومو ببینم
    چه شخصیت دوس داشتنی ایی داره…اگه من جای اون بودم نمیتونستم از بچه ای مراقبت کنم که حاصل عشق رقیب و کسی که دوسش دارم باشه sad حتی اگه اون باهام رابطه خونی داشته باشه خیلی سخته !
    میشه فهمید سونگمین فیکت یه آدم پر از احساسات مثبت و دلی بزرگه
    خهیلی دوسش دارم ^.^ شادی تشکر میکنه +.+
    heart heart heart heart heart heart

    • منم باهات موافقم .به هر حال که بی خودی اسم فیک نشده تمام سال های انتظار
      ولی به هر حال اینقدر کیو رو دوست داره حاظر از دردی که خودش می کشه بگذره ولی به کیوهیون کمک کنه .این عشقه دیگ
      سونگمین فیکم خیلی خرهههه cry
      زهراساداتم تشکر می کنه

  3. سلام فیکتون عالیه من ازوقتی اومدین به سایت جدید بی کامپیوتر شده بودم وازفیکا عقب افتادم dash cry خیلی جالبه موضوع فیک وبااومدن مین هم عالی ترشد ممنون ایشالله ازاین ب بعد نظراتم درس میشه مرسی

  4. کیو فازا ماذا…بچه خودته دیگه حالا اونم هیچ با مینی بیچاره چیکار داری هی سرش داد میزنی اعصاب معصاب نداره کککک
    مرسی بیبی نخسته

    • دیگ همین یه سونگمین و گیر اورده مظلوم سر این خالی نکنه سر کی خالی کنه .
      ولی خوب واقعا شورشو دراورده بچم
      سلامت باشی خانومی air_kiss

  5. سلام چینگویا
    خسه نباشی
    الاااااااهیییییییی مینی چه عذابی داره میکشه
    هم کیو رو دوست داره هم نمیتونه از مرگ خواهرش خوشحال باشه
    بدیش اینه که اگرم احساساتش مشخص بشه کسی این دلسوزی هاشو باور نمیکنه و همه فک میکنن به خاطر احساس خودشه که وارد زندگی کیو شده…
    به شدت منتظر ادامش هستم
    لاو یا

    • سلام خانومم
      سلامت باشی
      به نظرم واقعا این سخت ترین قسمتشه .بین خوشی و غمش واقعا گیر کرده .واقعا حس بدیه
      منم منتظز نظراتتم
      لاو یو توووو air_kiss

  6. الهی بگردم سونگمین چهار سال عاشقی کرده؟ حالام که افتاده گیر یه غول بیابونی ایش
    بعدشم… کیو اصلا به این فکر نمیکنه که شاید ایدز گرفته؟ ایدزه ها سرماخوردگی که نیس…
    مگه هی جو ایدز نداشت؟ کیوی خنگ خنگ خنگ
    ممنون دوست جون

    • واقعا عشق چیز مزخرفیه
      خیلی دردناک .کلا عاشق شدن حماقتع
      به نظرت با این همه فکرش جایی برای فکر کردن به ایدز می مونه ؟اون احمق الان فقط دلش می خواد بمییره no
      خوتهش می شود

  7. وای سونگمین بالاخره اومد چه شخصیت عاشقی داره وچقدر به ادما اهمیت میده خیلی شخصیت سونگمین روعالی انتخاب ومعرفی کردی صحنه گرفتن گوشای بچه یه معرفی کامل ازشخصیت سونگمین بود فقط می تونم بگم سوپرایز شدم وعاشق صحنه گرفتن گوشای بچه بودم وهمینطورصحنه شیر دادن و اروغ زدن بچه توسط سونگمین رو خیلی ماهرانه انتخاب کرده بودی چون همه ما تصویر قبلی از این صحنه دربرنامه لاوز فمیلی داریم وباعث میشه خیلی راحت این صحنه رو تصور کنیم و به روند داستان کمک زیادی کرد این قسمت فوق العاده قوی بود قوی بودنش پشت سادگیش پنهان بود مدتها بود کسی منو اینجوری با فیکش به وجد نیورده بود مرسی گلم بی صبرانه منتظر ادامش هستم

    • کلا کفم از نظرت برید .کلا خر زوق رفتم . heart air_kiss crazy
      ولی خوب اره واقعا شخصیت سونگمین تو این داستان خیلی عجیب و واقعا بعضی جاها پدرمو دراورد .چون هم باید حامی باشه هم باید در عین حال نگران و دلشکسته باشه .کلا پارت سختش سونگمینه
      امیدوارم تا ته فیم نظرت راحع فیک همین طور بمونه .دوست ندارم خوانندمو نا امید کنم thank_you

  8. سلااام
    نخسته:*
    این کیو هم خود درگیری پیدا کرده ها!!!
    البته فک کنم کم کم رام بشه ، بالاخره مینی اومده دستش تو کاره الکی ک نیس ک smile
    ب علاوه الان پدره ؛حس پدری خیلی قویه حل میکنه همه چیو ؛فقط ی کوچولو کمک میخواد ک اونم با پای خودش اومده حاضر و آمادهsmile

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *