112 بازدید

فن فیکشن دارم یادمیگیرم عاشقت باشم ۱۸

,,

گویا

عشق در همین حوالی ست…

و باز می گویم

شاید

تا غروب عشق

نیمروزی باقی ست…

 

نگاهش همچنان به صورت سفید و مژه های مشکیش که حالا بسته بود,خیره مانده بود.همین که او کنارش نشست و گرمش کرد,قلبش یکباره آرام گرفت.همه ی تلاطم هایش را فراموش کرد.لبانش را از گونه سرخ او جدا کرد و لب بر لبان نیمه بازش گذاشت.میخواست مهر هیوک را از لبانش پاک کند و نشان خودش را بنشاند.هردو دستش را دوطرف صورت او قاب کرد و بیشتر سمت خودش کشید.آرام آرام بر لبانش بوسه میزد و دستانش با موهای بلوندش بازی میکرد.تصویر هیوک و سونگجین برایش گنگ و کمرنگ میشد.دستان تپل سونگجین که دور گردنش حلقه شد و تنش به تن او چسبید آرامتر شد.بوسه هایش آرام آرام متوقف شد تا جایی که حرکتی در کار نبود و فقط تماس دو لب باهم بود.
چشمان مشکی مین دوباره باز شد و باهم چشم در چشم شدند.ضربان نیمه تند قلب او را از روی لباسش حس میکرد.دستش را میان موهای طلایی رنگش فرو برد و با دست حجم سرش را حس کرد.لبخندی زد و سرش را به شانه ی او تکیه داد
-سرما..میخوری..کیوناا.ب..بریم تو!
-مهم نیست,بذار فعلا اروم باشم,نمیدونم دیگه کی میتونم انقدر ارامش داشته باشم
-متاسفم که..اونموقع حرکتی نکردم
-قوانین بازی بود!خودمون قبول کردیم اما قلب که قانون نمیفهمه!
دست سونگجین را حس کرد که روی قفسه سینش قرار گرفت.گرمای دستش فوق العاده بود
-قلب کیو!اذیتش نکن!من دوست دارم,خیلی دوست دارم,کیو رو اذیت نکن بذار آروم باشه
چنگی به دست سونگجین روی لباسش زد و نفسی کشید:ممنونم سونگجین که هستی!که دوسم داری!که برات مهمم!نمیدونی چقدر ازت ممنونم
سر سونگجین بیشتر رو گودی گردنش فرو رفت:من بیشتر ممنونم کیوهیون! که پناهم شدی,که بهم لبخند میزنی
-خیلی وقت بود پناه کسی نبودم,داشتم از یاد میبردم که یاد اوردی,بعد از عشقم من عوض شدم یا به قول بقیه عوضی شدم,قلبم تحمل نداشت با افراد مقصر کنار بیاد,یجا باشه,ترکشون کردم و همه ازم دلیل میخوان!اما همه دلیلا گفتنی نیستن که..بعضی رو باید فهمید..باید حس کرد..همیشه نباید اعتراض کرد..همیشه سکوت کارشو میکنه
-خیلی دوسش داشتی؟
-خیلی دوسش داشتم,خیلی برام عزیز بود,دیدنش,شنیدن صداش,حرفاش همه برام لذت بخش بودن!ولی خب این لذت خیلی زود ازم گرفته شد
-اون خیلی احمق بوده که متوجهت نشده
-نه اون فقط کوچیک بود,در ضمن دنیای اون هیوک بود!هیچ وقت برق چشماشو موقع حرف زدن درباره هیوک یادم نمیره,همیشه با ذوق خاصی حرف میزد.اون خیلی منو نمیدید,این من بودم که میدیدمش!
سر مین روی شونه ی خیسش قرار گرفت و با دستش نوازشی به موهای او داد:
-موهات خیس میشه,سرما میخوری
سونگجین اشاره ای به پیرهن خیس کیوهیون کرد:بذار باهم سرما بخوریم!
و پیراهن سفیدش را که زیرش تیشرت صورتی رنگی تن داشت بیرون آورد و روی موهای کیو گذاشت و کمی دستش را تکان داد و سعی کرد نم موهایش را بگیرد:
-هی چیکار میکنی؟سرده هوا! یااا
-خب پس بریم تو,یا منم مثل تو سرما میخورم
نگاه کیوهیون روی تیشرت صورتی رنگش که حالا بخاطر خیسی نمناک شده بود,چرخید.سونگجین محکم بغلش کرده بود بخاطر همین لباسش خیس بود.بی تعلل از جایش بلند شد و دستش را سمت سونگجین دراز کرد.دست سفید و تپلش را بین دستانش نگه داشت و محکم سمت خودش کشید.با ضرب محکم سمتش پرت شد.دستانش را دور بدن سونگجین حفاظ کرد که نیفتد
-صورتی؟ازش متنفر بودی
جوابش لبخند زیبایی از سونگجین بود:صورتی!دارم دوباره یادمیگیرم عاشقش بشم

با نگاهش رفتن سونگمین را دنبال کرد.با کرختی از جایش بلند شد و پاهایش را روی زمین کشید و پشت پنجره ایستاد و نگاهش را بیرون داد.با دیدن کیوهیون ابروهایش بالا رفت.دلیل عجله سونگمین کیوهیون بود؟دستانش را پشت کمرش قفل کرد و مشغول تماشای دیوونه بازی کیوهیون شد.کاش اوهم میتوانست ناراحتی و عصبانیتش را مانند او بیرون بریزد اما این تاثیری برایش نداشت.آرامش نمیکرد.دستگیره را پایین کشید و وارد بالکن شد.هوا ابری بود و باد موهایش را بهم میریخت.آرنج هایش را به نرده تکیه داد و سمت جلو خم شد.بدنش را تاب میداد و به آسمان خیره شده بود.ستاره ها گهگاهی سوسویی میکردند.
با یاداوری سوالش و عکس العمل هیچول لبخندی روی لبش نشست.فکر نمیکرد جواب سوالش انقدر عصبی کننده باشدشایدهم زیاده روی کرده بود.بیشتر خنده اش گرفت
-بهم اجازه میدی دوباره عاشق شم؟
نگاه گیج هیچول را حس میکرد.منظور سوالش را نفهمیده بود.این سوال فرصت خوبی برایش بوجود آورد که غرق تماشای صورت هیچولش شود.چندوقت بود انقدر با دل سیر تماشایش نکرده بود؟حتی اخرین بار را بیاد نمی اورد.چشم هایش در تاریکی کشیده تر بنظر میرسید و برق میزد.فکر میکرد هیچول براحتی ردش کند و به او اجازه دهد اما سکوتش چیز دیگری را نشان میدادانگار چیز دیگری داشت اتفاق میفتاد.هیچول اگر سوالش را جواب نمیداد قطعا باید تنبیه بازی را قبول میکرد.نگاهش وحشی شد و با عصبانیت از جایش بلند شد:
-لعنتی!خیلی مزخرفه!خیلی مسخرس من ادامه نمیدم
نمیدانست باید خوشحال میبود یا ناراحت اما ته دلش حس خوبی داشت.نمیتوانست منکر این حس شود.اینکه هیچول نمیدانست چه جوابی دهد هم, باعث خوشحالی بود.شاید از هیچول متشکر بود.با صدای شکست چیزی ابروهایش ناخوداگاه بالا رفت.نگاهش را به بالا داد.صدا از بالای سرش,در زیر شیروانی میامد.شاید کس دیگری هم بیخواب شده بود.با سوز سردی که بین لباسش دوید به خودش لرزید و داخل برگشت

این چه سوالی بود؟با چه هدفی این سوال را پرسید؟پسرک لعنی!چه فکری میکرد؟باید اجازه میداد؟اصلا مگر شیوون میتوانست دوباره عاشق کسی شود؟میخواست از قلب او اجازه بگیرد؟
“-هی چولی انقدر به دیگران چشم غره نرو
-نمیبینی دارن با نگاشون قورتت میدن؟؟عوضیا
-پاشو بریم
-کجا؟
-مگه اینجا اذیت نمیشی؟پاشو
-اما تو خیلی دلت میخواست اینجا غذابخوری
-واسه تو مهمه که کیا نگاهم میکنن, برای منم راحتی تو
-وونی!
-پاشو هیچولا!نمیخوام سرغذا حرص بخوری!هرچند باید واست مهم باشه نگاهم مال تویه!عشقم مال توئه نه کس دیگه ای! من هیچوقت طوری که با تو رفتار میکنم با بقیه رفتار نمیکنم!”
عصبانیت در تک تک سلول هایش درحال جوشیدن بود.شیوون انتظار داشت تحمل کند که نگاهش مال کس دیگری شود؟عشقش مال کس دیگری شود؟میخواست به او بفهماند از دستش داده است؟دندان هایش را محکم روی هم فشرد و سعی کرد آرام باشد.نگاهی بصورت مشتاق شیوون انداخت و برای لحظه ای ذهنش دوباره کار کرد.اگر جواب این سوال را نمیداد باید تنبیه میشد و تنبیه این بازی فرای حال و تحملش بود.تنبیه این بازی جرقه وحشتناکی بود که احساساتش را شعله ور میکرد.
بین گذشتن و نگذشتن مانده بود.خودش هم میدانست نمیتواند از شییون بگذرد,نمیتوانست مالکیت دیگری را بر او تحمل کند.نمیتوانست ببیند!اینکه بازوهای گرم و محکم شیوون دور کس دیگری بپیچد,ارامش وجودش برای اظصراب و تنش های دیگری اشد,زنده زنده عذابش میداد.زنده زنده جانش را میگرفت..میکشتش..قطعا اجازه نمیداد,اجازه نمیداد کس دیگری قلبی که او صاحبش بود را تصاحب کند.اگر او نمیتوانست شیوون را داشته باشد بقیه هم حق نداشتند.حق نداشتند تمام چیزهایی که مال او بود را بگیرند و تصاحب کنند.
با عصبانیت بلند شد.درد بدی در پایش پیچید.متوجه میز نشده بود و آن را برگردانده بود.با حرص فریادی زد و از سالن خارج شد.
چقدر از خانه دور شده بود را نمیدانست اما مدت زیادی بود,راه میرفت ذهنش همچنان کار میکرد و اذیتش میکرد.تاحالا نشده بود به این موضوع فکر کند.همیشه ته قلبش مطمئن بود شیوون برای او بود,که شیوون کنارش بود,که همیشه عاشقش بود اما حرف الانش محاسباتش را بهم ریخته بود.تازه متوجه میشد ممکن بود شیوون را از دست بدهدکه ممکن بود شیوون خسته شود که بخواهد قید گذشته و خاطراتشان را بزند.
پاهایش خسته شده بود.روی فلز سرد نیمکت ایستگاه اتوبوسی دراز کشید و ارنجش را روی پیشانیش تکیه داد.نگاهش روی نور زیاد تیر چراغ کنار خیابان بود اما ذهنش مانند کلافی سردرگم و تاریک بود.گوشیش را بیرون کشید و نگاهی به ساعت انداخت.از ۳ گذشته بود.قفل صفحه را باز کرد و به گوشی یسونگ پیامی داد
-بیا دنبالم,توی ایستگاه شماره ۸ منتظرتم,فکر میکنم راهو گم کردم-

سر روی زانوهایش گذاشته بود و به اتاق خاک گرفته اطرافش خیره شده بود.نگاهش روی قاب عکس خورد شده افتاد.خودش سمت دیوار پرتش کرده بود و حالا خورده هایش روی زمین ریخته بود.
از سرشب داشت دیوانه میشد.قلبش بیتابی میکرد.چندباری سرش را روی زانوانش کوبید و آهی کشید.این وسایل قدیمی را چرا هنوز نگه داشته بود؟
چرا دور نریخته بود؟دستش را روی پارکت چوبی میکشید و شکل های فرضی رویش رسم میکرد.
“شما سونگمینو از کجا میشناختین؟” اخمی کرد و جمله ی دیگری در ذهنش نقش بست” چشماتون خیلی شبیه یونگهواس..منظورم پدر سونگمینه”چه ارتباطی بین سونگمین و سونگجین بود؟چرا انقدر حسش اشنا بود؟هرسری بخاطر هائه این حس را ندید گرفته بود اما حالا نمیتوانست فکر نکند.با احساسات باقی مانده قبلیش باید چه میکرد؟دونگهه با تمام وجود عاشقش بود,کنارش بود,مراقب احساساتش بود,مراقب ناراحت شدنش بود.این درست نبود اینطور عاشق هائه باشد.اینطور جواب احساساتش را بدهد.دونگهه قبول کرده بود با همه وجود ,با وجود دانستن احساسات هیوک قبول کرده بود مال او باشد و اوهم باید تمام و کمال مال دونگهه میشد.دلش اینطور رضا نمیداد.هائه ی قشنگش لایق بیشتر از این ها بود.هائه ی عزیزش باید بیشتر عشق دریافت میکرد.
از جایش بلند شد و سمت در حرکت کرد.قفل در را سرجایش محکم کرد و کلیدش را از پنجره بیرون پرتاب کرد.این کلید و این اتاق نباید بیش از این اذیتش میکرد.نفسی کشید و با قدم های خسته اش از پله ها پایین آمد و خودش به اتاقشان رساند و در را پشت سرش بست و بصورت غرق در خواب دونگهه خیره شد.بدن خسته اش را کنارش روی تخت انداخت و از فاصله نزدیک بصورت زیبا و معصومش خیره شد.تکه ای از موهایش را که جلوی چشمانش افتاده بود را با انگشت کنار زد.حالا بهتر میتوانست تماشایش کند.دونگهه فقط لحظه ای چشمانش را بازکرد و خوابالود فاصله بین خودش و هیوک را بست و سرش را بین پیراهن هیوک قایم کرد و روی سینه اش تکیه داد,دستش را هم دور کمر هیوک حلقه کرد و دوباره بخواب رفت.
هیوک لبخند شیرینی به این حرکت دونگهه زد.انگار دونگهه گرمای تنش را حس میکرد و مانند آهنربا به او متصل میشد.با اشتیاق موجود ظریف توی اغوشش را بین بازوانش فشرد و سرش را در گردنش فرو کرد.چندباری نفس عمیق کشید و بوی تنش را دم زد.بوسه ای لطیف و احساسی به گردنش زد وبینش را داخل موهای قهوه ایش رو کرد.پاهایش را بین پاهی دونگهه قفل کرد و او را بیشتر در آغوش کشد.چقد آغوش این موجود خواستنی بود.نفس های آرامش را که میشنید,قلبش منظم تر و بهتر میتپید.این که هائه کنارش بو,درست مثل این ۵,۶ سال برایش اثبات میشد که این پسردر تمام مدت رنج کشیدن هایششش,در اتاق سرد و سفید تیمارستان کنارش بود.در تمام مدتی که روحش درمان میشد,لبخند میزد و تشویقش میکرد.عشق هایی که از او دریغ شد بود را برایش خرج میکرد و بودن هایی که ازش طرد شده بود را جبران..
زمزمه ی دونگهه که در خواب عمیقش,برایش بیش از حد شادی آور بود.-هیوکی-لبخندش گشادتر شد و باحس شیرینی که حالا در قلبش بوجود آمده بود,دونگهه را بیشتر بخودش فشرد:جان هیوکی!
هائه ی قشنگش حتی موقع خواب هم اسم او را صدا میزد و او را در خواب هایش شریک میکرد.دستش را از روی کمرش بالاتر کشید و لای موهایش فرو کرد.نرمی موهایش لذت خاصی در پوستش دواند.از روی لذت چشم هایش روی هم افتاد و لبانش را به گوش دونگهه نزدیک کرد.نفس های گرمش به گوش دونگهه برخورد میکرد:
-هائه ی عزیزم!من متاسفم که قدری که عاشقمی ازم عشق نمیگیری,متاسفم که هنوزم توی گذشته ام موندم,متاسفم که هنوز با گذشته ام گره دارم!خیلی متاسفم,که بیشتر باید صبر کنی,اما فقط یکمه دیگه صبر کن!من بخاطر تو دارم میجنگم,بخاطر تو,دارم از گذشته ایی که همیشه به من چسبیده جدا میشم!فقط..یکم دیگه..تحملم کن!

برای اولین بار قلبش از هیجان میزد.بعد از اینهمه سال هیجان را هم فراموش کرده بود و حالا دوباره بیاد میاورد.هیجان داشتن چه حسی داشت.شاید موقعی که برای بازرسی اتاق هیچول و یسونگ میرفت در دلش شک و تردید بود,مطمئن نبود,اما حالا اصلا پشیمان نبود.
چندباری زیر لب نام ایستگاه اتوبوس را زمزمه کرد و دست در جیبش فرو کرد,هوا رو به گرگ و میشی میرفت و سیاهی آسمان شدت کمتری پیدا میکرد.بعدا هم میتوانست از یسونگ بخاطر بازکردن پیامش و خواندنش معذرت بخواهد,هیچولش این موقع شب اینجا چه میکرد؟
وارد خیابان پهنی شد.نگاهش روی ایستگاه اتوبوس چرخید و کمی سرعتش را بیشتر کرد.نور چراغ پوست شیری رنگش را سفیدتر و رنگ پریده تر نشان میداد.با چند قدم بلند خودش را کنار او رساند و مشغول تماشایش شد.
اولین باری بود که حس میکرد هیچولش لاغرتر و استخوانی تر شده بود.سویی شرتی که دور کمرش گره زده بود را باز کرد و کنارش زانو زد.دستش را زیر سر هیچول برد و آرام سرش را بالاتر آورد و بعد کل بدنش را بلند کرد.درحالی که دستش را تکیه گاه بدنش نگه داشته بود,سویی شرت را دورش انداخت و کلاهش را هم با لطافت روی موهای مشکیش کشید.چرخی زد و پشتش را به او کرد.کمی سمت جلو خم شد و سنگینی وزن هیچول را روی کمرش انداخت.هردو دست هیچول را از جلوی گردنش رد کرد و ۲ دست خود را هم زیر زانوان او گره زد.با نفسی عمیق بلند شد.سر هیچول روی شانه اش افتاد و کلاه جلوتر امد.بی هیچ حرکت بیشتری,شروع به راه رفتن کرد.خوشبختانه راه طولانی و دراز تر بنظر میرسد.عطر ملایم و شیرینش که در بینیش پیچید باعث شد ,چشمانش تر شود.بغضی عجیب گلویش را بست و حس خفگی کرد اما حریصانه بیشترنفس کشید.بیشتر عطرش را به جان خرید.مگرچندبارمیتونست انقدر نزدیکش باشد؟که گرمای بدنش را حس کند.که ضربان قلبش روی کتفش,ارام بزند و لبخند روی لبانش بنشاند.حالش تماشایی بود,هرکس میدیدتش فکر میکرد دیوانه شده است.چشمانش ملتمس باریدن بودند اما لب هایش شادمانه لبخند میزد.چندباری پلک زد تا دیدش بهتر شود اما ناخواسته قطره ی اشکی از دستش دررفت و از چشمانش فرار کرد.
کاش اجازه داشت بیشتر بودن هیچولش را حس کند و کنارش باشد.کاش میتوانست قلب ازرده و زخمیش را به او بسپرد تا سالمش کند,کاش میتوانست زمان را به ۱۴ سال قبل ببرد.باید بیشتر تلاش میکرد,باید بیشتر التماسش میکرد,باید بیشتر اصرار میکرد,بیشتر از ۱۲ سال وقفه اش,شاید آنموقع میتوانست دوباره صاحب داشته هاش شود
دوباره دستان ظریف و باریک هیچول را بین دستانش بگیرد و لمسش کند.دوباره سرش را بین موهای نرم و بلندش فرو کند,دوباره خودش موهای ابریشمینش را شانه کند.او که موقع بیداری اجازه حرف زدن نداشت میتوانست در خواب برای عزیز ترینش حرف بزند؟صدایش را با سرفه ای تازه کرد.شوری زیر پوستش دوید,انگار هیچول روبرویش بیدار بود و حرف هایش را گوش میکرد:
-چولی عزیزم..چقدر دلم برای صدا زدنت تنگ شده بود,چقدر ازش محروم بودم,چقدر بیرحمانه من رو از تمام داشته هام محروم کردی,منو از تموم دنیام محروم کردی,و من محکوم شدم به تبعید,محکوم شدم به یه زندگی پر از درد,پر از رنج..تو !..توباید میشنیدی,باید اجازه میدادی برات بگم,بگم چیزی که فکر میکنی نیستم,بگم من قاتل لی سونگمین نیستم!بگم من از هیچی خبر نداشتم,بگم که بهت نیاز دارم,لطفا کنارم باش!تو!
لبش را گزید و آب دهنش را قورت داد.با درد چشمانش را روی هم فشرد:
-تو باید میدونستی بهت نیاز دارم!به بودنت!چولی..مگه همیشه کنارم نبودی؟مگه نمیگفتی ترکم نمیکنی؟حتی اگه تموم افتابگردونای دنیا هم از بین برن عاشقی؟افتابگردونا هنوزم هستن اما تو ترکم کردی.ازت خیلی گله دارم!تو که همه دنیات من بودم,من که همه دنیام تو بودی, چرا دنیامون انقدر بهم ریخت؟؟مگه دنیامون بهم وابسته نبود؟؟مگه دنیامون یکی نبود؟چی شد خرابش کردی؟
گره دستانش را دور پاهایش محکمتر کرد و با حرکتی کمی او را بالا کشید.لبش را گاز گرفته بود.چقدر گله میکرد!
-متاسفم!خیلی گله میکنم!این حقو ندارم,حق ندارم گله کنم..من حق ندارم به تصمیم تو اعتراض کنم,من حق ندارم به تصمیم تو ایراد بگیرم.این چیزی بود که تو خواستی!تو این راهو جلومون گذاشتی..میدونی چولی,فکر نکن از عشقت پشیمونم..هرگز,من توقع نداشتم منو از عشقت محروم کنی!عشقت بود که منو تا اینجا نگه داشت,که بهم قوت داد.این که با وجود نبود خیلی ها دووم بیارم,با خیلی کنایه ها,طعنه ها کنار بیام,نگاها رو تحمل کنم..اما خب درد داشت که نگاهتو ازم میگیری..نگاه تو مال منه!واسم درد داشت که تو باور کردی!اخه تو باورای من بودی
دست خودش نبود,ناخواسته گلویش بسته میشد و حرف زدن,سختش میشد:
-بهم اجازه میدی عاشق بشم؟؟این سوالی بود که جوابشو ندادی..خیلی دوست داشتم بدونم اجازه میدی یا نه,که بازم میتونم از قلبم و احساسم استفاده کنم یا نه!که بازم میتونم شیرینیشو حس کنم یا نه..شایدم حس کردی میخوام بت بفهمونم عاشق کس دیگه ای شدم!قلب من تمام و کمال مال توئه!نمیتونم تغییرش بدم,نمیتونم عوضش کنم!نمیتونه عاشق کس دیگه ای بشه!وقتی با ضربان قلب تو میزنه نمیتونه تپششو از دست بده!تمام احساساتش مال توئه!حتی اگه همش رو با دستای خودت نابود کنی و از بین ببریش..میخواستم ببینم توهم همین نظرو داری؟؟هنوزم باور داری قلبت برای منه؟احساساتت برای منه؟؟باورات رو خیلی وقت پیش بهشون پشت پا زدی!نمیدونم این باورم همونکارو کردی؟
نفسی کشید و سرچرخاند.راه نصف شده بود:
-واقعا نمیدونم راه چرا انقده طولانی شده!اومدنی کمتر طول کشید..او..چولا..کاش میشد دوباره میذاشتی دنیات باشم!دنیای من بدون تو خیلی خالیه..این همه سال تحمل کردم اما نمیدونم الان دارم احساس ضعف میکنم..چرا الان دارم کم میارم؟دلم اذیتم میکنه..دلم بهونه میگره..دلم دیوونم میکنه

با حس گرمای آشنایی ,باگیجی چشم بازکرد.ان گرما هرچه بود قلبش را نامنظم به تپش انداخته بود.چشمانش که بازشد با صورت سبزه شیوون روبرو شد.قلبش از هیجان نزد.چند سال خودش را از دیدن این صورت محروم کرده بود؟؟تنها دلیلش هم بیتابی های دلش بود.قدری از دیدنش لذت میبرد که فراموش کرده بود بداند اینجا چیکار میکرد.حتی فراموش کرده بود الان روی کول شیوون بود.چند وقت بود خودش را از لذت بودن شیوون محروم کرده بود؟نگاهش چرخید و بالاتر,رفت.چشمان اشک بسته شیوون ,صحنه ی قشنگی نبود.هیجانش فرو کش کرد و سنگینی روی قلبش نشست.لبخند روی لبش اصلا با چشمان پرش یکی نبود.هرکسی شیوونش را میدید به عقلش شک میکرد اما این حالت برای او نااشنا نبود.چندبار این حالت را دیده بود!قطره ی اشکی که از چشم شیوون بیرون افتد,نفسش را برید.نگاهش ارام ارام با قطره ی اشک حرکت کرد و از گوشه ی چشمش تا زیر چانه اش,همراهیش کرد.حتی متوجه نشد چشمان خودش هم پرشد.دیدن اشک ریختن شیوون برایش درد داشت.سخت بود.عذاب اور بود.مرد محکمش اینطور عاجزانه اشک بریزد و او کاری نکند.با قطره ی اشکی که از چشمانش ریخت لبخندی زد!همین بود!مگر میشد اشکش را ببیند و دل مسخره اش تاب بیاورد؟صدای گرم و خش دارش را که شنید ,لبش را گزید.او هم دلش برای صدا زدن اسم شیوون تنگ شده بود.اویی که از تلفظ اسمش لذت میبرد,اگر محرومش کرد بود,خودش هم محروم شده بود.خودش هم میخواست کنارش باشد اما انموقع حرف هایش را باور نکرد.
انموقع گوش کرده بود و نشنیده بود.چشمش کور بود و ندیده بود.چشم های غصه دار و گله مند شیوونش را نمیدید.لحن صادقش را نمیفهمید.افتابگردان های دنیا بودند؟؟پس چرا اینطوری شده بود؟
سرش را محکمتر به شانه ی او فشرد وبیشتر اشک از چشمش بیرون ریخت.زمان باعث شده بود فکر هایش,حرف هایش را فراموش کند.زمان باعث شده بود عشق شیوون را ندید بگیرد.
هرچه شیوون بیشتر میگفت,چشمانش بیشتر میبارید.حماقت محض بود؟چقدر یکدفعه ای تصمیم گرفته بود.چقدر ناعادلانه تصمیم گرفته بود.اگر دنیا علیه شیوونش بودند باید می ایستاد..پشتش میماند..کنارش میجنگید.چقدر حسرت برای خوردن داشت.چقدر متاسف بود.چقدر پشیمانی داشت.با خستگی چشمانش را بست و اجازه داد ,اشک هایش بریزد.چقدر عذر خواهی به وونش بدهکار بودچقدر مهربانی به دلش بدهکار بود
قدر دلش برای گذشته ها پر میکشید.خیلی وقت بود شیوونش کراوات نمیزد؟؟همیشه او بود که برایش کراوات میزد و کافی بود روزی خواب بماند,آن روز حتما بدون کراوات بیرون میرفت.
اهی کشید و لبش را گزید.چه ۲ سالی خوبی بود در خوابگاه مدرسه..هم اتاقی بودن با او..
همین که از پشت شیوون روی تشک گذاشته شد,آهش در گلویش خفه شد.چقدر زود رسیده بودند.دستان مهربان شیوون کفش هایش را برایش بیرون کشید و پتو را رویش مرتب کرد.
سنگینی تشک کنارش نشان میداد,هنوز از اتاق خارج نشده بود.انگشتان شیوون را روی موهایش حس کرد که از بالا به پایین حرکت میکرد و مرت میکرد.انگشتانش از موهایش به گونه هایش سرخوردند و با چند حرکت کوتاه پوستش را نوازش کردند.
رد انگشتان شیوون میسوخت.نرمی لب هایش را که روی پیشانیش حس کرد,اشکی سرخود,از زیر پلکش فرار کرد.چقدر قلبش محتاج این بوسه او بود.اصلا چقدر دلش تنگ بود!!
انگشت شیوون رداشکش را که تا زیر گوشش ادامه داشت ,پاک کرد:
-متاسفم که امشب اذیتت کردم.باحرفام رنجوندمت..متاسفم که حالا صدام دراومد..متاسفم که باعث اشکت شدم

دست کیوهیون را از روی شانه اش برداشت و سمت اشپزخانه دوید.هول کرده بود .جعبه کمک های اولیه را که دید ,بی هیچ تعللی در کمد را بازکرد و جعبه قرمز رنگ را بیرون کشید.جلوی پای کیوهیون دوزانو نشست.پای زخمیش را روی رانش گذشت و پاچه های خیس و شنی شلوارش را تا زانو بالا زد
قفل جعبه را بازکرد و بتادین و باند سفید رنگی بیرون کشید.بتادین را روی زخمش خالی کرد,بیش از حد ریخته بود..لباس خودش را هم کثف کرده بود اما اهمیتی نداد.باند سفید رنگ را محکم دور پایش پیچید و با پاره کردن انتهای باند,دوسرش را بهم گره زد.
باورش نمیشد کیوهیون,متوجه زخم وحشتناک پایش نشده بود.موقع برگشت وقتی از درد روی پایش خم شد تازه متوجه زخمش شد.نگاهش را به چهره از درد جمع شده اش داد.
کیوهیون با لذت به نگرانی سونگجین خیره شده بود.هرچند خودخواهانه بودولی نگرانیش او را شاد میکرد.خلی وقت بود مزه مهم بودن برای کسی را نچشیده بود و چقدر مزه اش خوشایند بود.سونگجین که بتادین را بیش از حد ریخت,خنده اش گرفت اما خنده اش را خورد.هول کردنش بامزه بود.لبانش را گاز میگرفت وشدیدا اخم میکرد
کارش که تما شد,سرش را بالا گرفت و به چشمانش خیره شد.چقدر چشمانش در تاریکی میدرخشید,قشنگتر میشد.پایش هنوز روی ران سونگجین و در دستان تپلش بود.
-میخوای بخوابیم دیروقته
-چشمای تو خسته تر از منه!میخوام بخوابی
-پس کمکم کن بریم بالا
سونگجین بلند شد و دست کیو را دور گردنش انداخت.وزن کیو را تحمل میکرد.سمت پله ها رفت.ارام ارام پله ها بالا میرفت و کیو را هم با خودش بالا میکشید.بالای پله ها که رسیدند به نفس نفس افتاده بود.لبش را گزید و سمت اتاق خودش و شیوون حرکت کرد:
-کجا داری میری؟
-میشه پیش من دراز بکشی؟
-چرا؟
-میخوام مراقبت باشم
-زخمم زیاد جدی نیس
-لطفا
ادامه نداد.بخاطر حرف سونگجین قبول کرد در اتاقش بخوابد.سونگجین با ارامش تمام سمت تخت رفت و کیوهیون را مجبور کرد رویش دراز بکشد.کیوهیون هم روی تخت دراز کشید و سرش را روی بالش تنظیم کرد.
-اوه استاد چویی کجاست؟
دست سونگجین را کشید و کنارش روی تخت انداخت
-کیوهیون!
-ساکت باش,میخوام بخوابم
دستانش را جایی پشت کمر سونگجین گره زد.غلتی زد که باعث شد سرش روی شانه سونگجین قرار بگیرد.نبض تند قلبش را حس میکرد.زیر دستش تند میزد
-ترسیدی؟
-فکرکردم چیزیت شد..دیگه همچین کاری نکن
-اگه میدونستم اذیت میشی انجامش نمیدادم
دست سونگجین را لای موهایش حس کرد که ریتمیک وار با موهایش بازی بازی میکرد.قدری خسته بود که نتواند ادامه دهد.نوازش های مانند قرص خواب عمل میکرد.کم کم چشمانش روی هم افتاد و جایی میان اغوش گرم و نرم سونگجین غرق خواب شد

صدای ریووک توجه همه را سمتش جلب کرد:کیوهیون!چه اتفاقی افتاده؟پاتو چیکار کردی؟
نگاهش را بصورت نگران ریووک داد:چیزی نیست یه خراشه سطحیه
اینکه با این حرفش,ابروان زیبای سونگجین درهم گره خورد,برایش جالب بود.با کمک ریووک دیوار را رها کرد و به او تکیه داد و روی اولین صندلی نشست.بدون توجه به اینکه کنار هیوک و یسونگ نشسته بود دست دارز کرد و قهوه ی از وسط میز را سمت خودش کشید:
-تلخه!
نگاهش سمت هیوک چرخید.تازه متوجهش شده بود.با صدای سرد و جدی جوابش را داد:-ذائقه ها عوض میشن..ادما هم عوض میشن
هنوز هم از قهوه تلخ متنفر بود,هنوزهم باعث خارش دهانش میشد,اما حس خشم و لجبازی این ها برایش مهم نبود.انگشتانش را بیشتر دور فنجان حلقه کرد و یک ضرب تمام محتویاتش را سرکشید.برایش مثل زهر مار بود اما اجبارا قورتش داد.سکوت سنگینی در اشپزخانه بود . افرادی که سرمیز صبحانه بودند کسانی بودند که دیرتر بیدار شده بودند.با این حساب نبود سورا,شیندونگ و دونگهه توجیح میشد
صدای بلند و مکرر زنگ گوشی یسونگ,روی مخش راه میرفت.نگاه ازرده ش را به یسونگ داد.از چهره اش چیزی معلوم نبود.فقط به گوشیش زل زده بود و غرق در فکر بود.انگار دنیایش فرای تصور بود.صدای تند و تیز ریووک از بین جمع به او تشر زد:
-نمیخوای جوابش بدی خفش کن!
از رفتار ریووک تعجب کرده بود.ریووک همیشه ارام و ساکت بود حالا داشت پرخاش میکرد؟؟به یسونگ؟؟نگاه یسونگ از روی گوشیش به صورت ریووک نشست و برای چند دقیقه تماشایش کرد .بی هیچ حرفی!حتی نمیشد فهمید از نگاهش سرزنش میبارید یا نه!
زل زدنش که تمام شد,بلند شد,گوشی را در دستش گرفت و پشتش را باز کرد.سیمش را بیرون کشید و داخل لیوان اب روی میز انداخت:
-حق هممونه یه مدت کوتاهی تو ارامش و دور از تنش باشیم!
سونگجین سرش را بالا اورد.لیوان قهوه اش را که بین زمین و هوا نگه داشته بود,سرجایش برگرداند:
-درمورد چی حرف میزنی؟
-الان نه!میفهمید ولی الان نه!فعلا فرصت بهتون میدم که از این ارامشتون استفاده کنید,خیلی زود اینجا به یه میدون پر از اضطراب و تنش تبدیل میشه..
یسونگ طوری حرف میزد که ته دل همه را خالی میکرد.یسونگ گوشیش را در جیبش فرو کرد و سمت سونگجین چرخید:
-گوشیتو بده من!
-چرا؟
-نپرس,بده بهم
یسونگ سماجت سونگمین را میشناخت.خم شد و درحالی که به چشمانش زل زده بود,دستان باریکش را روی ران پای او گذاشت و با لمس کوتاهی متوجه موقعیت گوشی در جیب چپش شد
-چرا گوشی منو میخوای؟
-چون تویی که باعث این تنشی..ایی سونگجین!تصمیم گیری ها خودسرانت!به بقیه اهمیت ندادنت ..تلاش هاشونو ندید گرفتن..داری همه چیزو هدر میدی
صدای جدی و خشن یسونگ بطور واضح و کامل بیانگر عمق ماجرا بود.بالاخره گوشی با فشاری بین انگشتان باریک یسونگ جا گرفت و یسونگ کمرش را صاف کرد.برای لحظه ای متوجه نگاه خشمگین کیوهیون شد اما وقتی نگاهش کرد کیوهیون نگاهش را به میز داد.
-بخاطر خودت اینکارو کردم…گرچه این منم که این وسط باید جواب پس بدم اما مهم نیست!شما فعلا از ارامشتون لذت ببرین تا حسرتشو نخورین…تا یه حسرت دیگه به حسرتاتون اضافه نشه
هرچی اشتها برای خوردن بود کور شد.سونگمین با کمی مکث از جایش بلند شد و سمت در رفت
-ترجیح میدم فکر کنم اینم یکی از شوخیای مسخرش باشه !حتی اگه غلطم باشه بازم این ترجیحو میدم
همه اینطور ترجیح میدادند.حرفهای یسونگ اصلا حس خوبی نداشت.ترس و وحشت از کلماتش پیدا بود و عجیب دنبال ارامش میگشتند

در تاریکی به سختی جلوی پایش را میدید.گاهی نور پرده سینما راهش را روشن میکرد.سعی داشت برای پیدا کردن صندلیش دنبال دونگهه باشد.آخرهای ردیف رسیده بود که دستش کشیده شد و محکم روی صندلی افتاد.کمی ترسیده بود و کمی تعجب کرده بود.چشمانش را بیشتر باریک کرد.تیله های قهوه ای و براق روبرویش که با سردی خاصی به او خیره شده بود تنها میتوانست برای کیوهیون باشد.دستش هنوز در دستان گرمش قفل بود
-کیوهیونا
-کجا داشتی میرفتی؟جای تو اینجاست کنار من
-اما دونگهه میگفت صندلیم کنار اونه,من فکر کردم که
-اشتباه فکر کردی!
با شروع شدن فیلم,کیوهیون انگشتش را روی لبش به علامت سکوت فشرد و سرش را روی شانه او تکیه داد.سرش را پایین خم کرد و سعی کرد چشم های کیوهیون را بهتر ببیند:
-کیوهیونا؟فیلم داره شروع میشه
-میخوام بخوابم,تموم شد بیدارم کن
اینطور که سردش میشد.نگاهش به سوییشرت یسونگ افتاد که روی پاهایش انداخته بود.بدون حرفی سوییشرتش را برداشت و روی کیوهیون کشید.سرش را به موهای نرمش تکیه داد و چندباری نفس عمیق کشید و بوی رز سرخ وارد ریه هایش شد.چشمانش روی پرده بزرگ سینما بود
-اجازه لازم نبود بنظرت؟
-زیاد حرف میزنی کیم یسونگ..ارامشت بهم نمیریزه؟؟
-من بخاطر شما دارم از قوانین سرپیچی میکنم اینطوری باهام برخورد میکنین؟
-مهم نیست!حرف نزن,دارم فیلم میبینم
حوصله یسونگ و حرف هایش را نداشت.همین که فکر و ذهن را از صبح مشغول کرده بود,کافی بود.صدای خنده های بقیه بنظرش بلندتر از حد معمول بود.نگاه نگرانش چرخید و روی صورت غرق در خواب کیوهیون نشست.دست ازادش را بالا اورد و روی گوش کیوهیون فشرد.دلش نمیخواست خواب بپرد,متوجه نبود اخم بزرگی روی صورتش جا خوش کرده بود.چرا دیدن یک فیلم انقدر سر و صدا داشت؟چرا انقدر جیغ و داد میکردند؟لب هایش را جمع کرد و خودش را بیشتر سمت کیوهیون متمایل کرد.سر کیو از روی شانه اش سرخورد و روی سینه اش افتاد.
انگشتانش خودکار لای موهای نرم کیوهیون خزید و مشغول نوازشش شد.نمیدانست چرا ازاینکارخوشش میامد.انگار داشت عادت میکرد همیشه انگشتانش را لای موهای کیوهیون ببرد و با ان ها بازی کند.موهایش خوشحالت بود.
با اینکه دستش درد گرفته بود اما همچنان روی گوشش نگه داشته بود تا مبادا صدایی اذیتش کند.با روشن شدن چراغ ها افراد کم کم بلند میشدند و سمت درب خروجی حرکت میکردند.یسونگ هم بلند شد و نگاهی به او انداخت:
-بلند نمیشی؟نمیخوای بریم؟
-برو منم میام
-پاشو بریم
-نمیبینی خوابیده؟
-بیدارش کن!
-میخوام بخوابه,به تو ربطی نداره الان میام یا نه
-زیادی تند رفتار نمیکنی؟
-خودت چی فکر میکنی؟
یسونگ لبخند کجی زد و قبل از رفتنش شانه ای بالا انداخت:من خیلی فکرا میکنم!به فکرای من کاری نداشته باش!به فکرای خودت فکر کن,چیزیو که باید بفهمی رو بفهم
اصلا نمیشد منظورش را درک کرد.یسونگ در بیشتر موارد به موجودی عجیب و غیرقابل درک تبدیل میشد.با چرخش سرکیوهیون و بوسه ای که روی کف دستش گذاشت ,از جا پرید
-بیداری؟
-بیدار شدم
-چقدر..شنیدی؟
-چقدر باید میشنیدم؟
-کم.
-زیاد شنیدم که
لپ هایش قرمز شد:نمیخواستم انقدر تند باهاش برخورد کنم,فقط حرفاش خیلی حالت دستوری داشت
-این که من به یسونگ اولویت دارم به هیچ وجه بد نیست,به هیچ وجه
سرش را خم کرد و بدون توجه به اینکه حالا کیوهیون بلند شده بود و لباس هایش را با دست صاف میکرد,لبش را گاز گرفت
-نکن!
-چی؟
-لباتو زخمی نکن.!
کیوهیون خیلی جلوی خود را گرفت که لپهای سرخ مقابلش را گاز نگیرد.مژه های سیاه مین در تضاد با پوست شیری رنگش,قیافه اش را مظلوم تر نشان میداد.دستش را بین انگشتان مین گره زد و کمی دستش را فشرد.دستان گره شدشان را بالا اورد و به لبش نزدیک کرد و بوسه ی لطیفی به دستش زد.میتوانست حس کند هاله صورتی رنگ لپش شدیدتر شد.بلند شد کرد و حالا برای اولین بار میخواست سربسرش بگذارد:
-فیلم چطور بود؟داستانش جالب بود؟
سونگجین نگاهش را دزدید و لبخند زیبایی زد.یکی از زیباترین لبخنهایش را زد و کیوهیون مسخ لبخندش شد.مسخ دیدن دندان های سفید یکدستش,که موقع خندیدن بیشتر خودنمایی میکرد.جوابش را با لبخندی داد و جلوتر سمت در خروجی راه افتاد



14 Responses

  1. خیلی قشنگ بود صحنه ی کول کردن هیچول good
    قشنگ تصور میشد ok
    البته کلاااااا خیلی ملموسه داستان چون واقعا قلمت خیلی خیلی قشنگه و ظریف کاری هاشو خیلی دقت میکنی kiss good
    خیلی نازه
    خیلی خیلی خیلی خیلی خسته نباشی sad heart
    خیلی گفتم خیلی sad laugh

    • دل منم سرش ضعف رفت..دیدی هیچل چه قشنگ رو کولش جاشد
      نظر لطفته عزیزم..خشوحالم میتونی قشنگ درک کنی چی میگم..باعث خوشحالیمه
      خیلی خیلی خیلی سلامت باشییی
      اشکال نداره خیلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *