98 بازدید

فن فیکشن دلتو میبرم ۱۷

سلام سلام

اینم از قسمت جدید داستان

بفرمایید ادامه


دلتو میبرم!!!!-قسمت هفدهم
“دومین نامه”
کیوهیون روی یکی از صندلی های نزدیک آسانسور نشسته بود و داشت خوش و بش کردن سونگمین با یه مرد قد بلند و خوش پوش رو نگاهم میکرد.حسابی خونش به جوش اومده و با خشم بهشون زل زده بود. فاصله ی اون مرد با مینی اش زیادی کم بود و بخاطر همین هر لحظه امکان حمله و کشته شدنش توسط کیوهیون بیشتر میشد.
قبل از این اتفاق حسابی شاد و خندون بود و هدیه ی بعدی سونگمین رو آماده و پُست کرده بود.بعد از تموم شدن کارش با لبخند از اتاقش خارج شده بود که سونگمین رو کنارآسانسور در حال صحبت با مرد دیگه ای دید که باعث محو شدن لبخندش شد. هرکس دیگه ای بود حتما متوجه اومدن کیو میشد اما انگار اون دوتا زیادی درگیر خوش و بش کردن باهم بودن که حتی وجود اون رو هم حس نکردن.
دوباره به سمت مرد برگشت و بهش خیره شد.اگه قدرت ماورائی داشت حتما میتونست اونو با اون نگاه آتیش بزنه یا حتی بهتر از اون ، کلا منفجرش کنه. با صحنه هایی که ذهنش درحال تصورشون بود لبخند دویلانه ای روی صورتش جا خوش کرد.
یهو صدای هنری رو که کنارش ایستاده بود شنید که گفت:” میشه لطفا دست از کشیدن نقشه ی قتل دوست///پسرم برداری؟”
کیوهیون با حالت شوکه ای پرسید:” دوست///پسرت؟”
کنار کیوهیون روی صندلی نشست و گفت:” بله، اونی که داری نقشه ی ریز ریز کردن یا هرکار دیگه ای رو براش میکشی دوست///پسرِ منه”
کیوهیون یه نگاه خریدارانه ی دیگه به سونگمین و مرد انداخت و گفت:” درواقع میخواستم بسوزونمش یا منفجرش کنم…..اما ایده ی توام بَدَک نیست”
هنری با حالت بامزه ای گفت:” خب من حالت تکه تکه رو ترجیح میدم، بخصوص بدجوری اون دوتا پاهاشو میخوام، جرئت نکن خرابشون کنی”
کیوهیون لبخندی به این بامزگیش زد و گفت:” نگران نباش از اونجایی که اون دوست//پسر توعه پس من دیگه احساس…احساس..” خودش هم مردد شد…دقیقا چه حسی داشت؟
هنری نیشخندی زد و پرسید:” احساس چی؟” دقیقا میدونست کیوهیون چرا دوست داشته از شَر میمی اش راحت بشه.
با تردید گفت:” احساس …نگرانی”
هنری پرسید:” نگرانی؟ مطمئنی احساس حسادت نبوده احیانا؟”
با تعجب پرسید:” چیییییی؟”
هنری:” حسادت، عین یه هیولای کوچیک میمونه که درونت زندگی میکنه و بهتره قبل از اینکه کار احمقانه ای دست خودت بدی از شَرش خلاص بشی”
پرسید:” مثلا چه نوع کار احمقانه ای؟”
هنری که بنظر یکمی خجالت کشیده بود سرش رو انداخت پایین و آروم گفت:” مثلا یه موقع شروع نکنی به زدن دوست///پسرت با رُز های خار دار اونم بخاطر اینکه فکر میکنی اونارو داده به یه دختری که در واقع گلفروش بوده و میخواسته خار های رُز رو بِکنه تا بعدش اونا رو بده به تو”
کیوهیون که حسابی داشت سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره گفت:” حدس میزنم این دقیقا کاریه که تو با…” حرفش نصفه موند چون فهمید که هنوز اسم دوست//پسر هنری رو نمیدونه و اینکه اون رو با اسمی که از هنری شنیده(میمی) صدا کنه یکم اوضاع رو عجیب و خطرناک میکنه چون دقیقا نمیدونه هنری ممکنه چه واکنشی به این کارش نشون بده اونم با توجه به قضیه گلهای رُز.
هنری :” اسم اصلیش ژومی ـه و اشکال نداره اگه “می” خالی هم صداش کنی اما جرئت نکن میمی صداش کنی” و این دقیقا چیزی بود که به حدس و شَکِ کیوهیون مبنی بر خطرناکی مسئله، مُهر تایید زد.
کیوهیون با لحن بازیگوشانه ای گفت:” چرا اون هنوزم با تو مونده؟ تو گند زدی به لباساش با رُزهای خار دار زدیش و مطمئنا کلی کارای دیگه هم کردی”
هنری با غرور گفت:” اون عاشقمه بخاطر همینه که هرکاری هم بکنم منو میبخشه.”
کیوهیونی نگاهی به ژومی و سونگمین انداخت و بعد پرسید:” مطمئنی عشق میتونه باعث بخشش هر چیزی بشه؟”
هنری:” اگه واقعا اون شخص رو دوست داشته باشی، آره میتونه. حتی اگه ژومی با تمام راه های ممکن بهم صدمه بزنه من بازم میبخشمش چون میدونم زندگی بدون اون دردآور تره. مگه خودِ تو سونگمین رو بخاطر هرکاری که بکنه نمیبخشی؟”
کیوهیون در سکوت کامل نشست، وقتی این سوال رو از هنری پرسیده بود انتظار یه جواب یا شباهت احمقانه رو داشت نه یه جواب جدی.
بعد از مدتی گفت:” چرا، احتمالا همین کارو خواهم کرد”
هنری:” باید خوب راجع بهش فکر کنی و صد در صد ازش مطمئن بشی” بعد سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:” و اینجور که من میبینم تو واقعا عاشق اونی”
کیوهیون با صدای بلند انکار کرد:” چی؟؟؟ نه؟؟؟ من عاشقشم” وقتی هر چی میخواست بگه رو گفت تازه فهمید صداش یکم زیادی بلند بوده. برگشت و دید که سونگمین و ژومی دارن با تعجب بهشون نگاه میکنن.
سعی کرد یه جوری ماست مالی اش کنه و گفت:” من …اهم…واقعا عاشق یکی…اهم…یکی از شخصیت های بازی ام…” صدای خنده ای رو از پشت سرش شنید و وقتی برگشت با هنری ای مواجه شد که تقریبا از خنده داشت رو زمین غلت میزد.
یکی از بهترین چشم غره هاش رو بهش رفت و باعث شد هنری دست از خندیدن برداره.
هنری لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:” تو واقعا یه شیطانی، اولش که میخواستی میمی رو بکشی حالا منو. تازه ادعا میکنی عاش….”
کیوهیون که فهمید هنری چی میخواد بگه سریع پرید و با دست جلوی دهنش رو گرفت چون سونگمین و ژومی هنوز داشتن به اونا نگاه میکردن، اما چون حرکتش زیادی سریع بود باعث شد هر دوشون روی زمین پَهن بشن و خودشم روی هنری قرار گرفت.
سونگمین :” اونجا چه اتفاق لعنتی ای داره میوفته؟” با ژومی به اون دوتا نزدیک شدن و نگاهشون کردن. کیوهیون از رو هنری بلند شد اما هر دو همونجور روی زمین نشسته بودن و تکون نمیخوردن.
هنری نوک زبونی گفت:” فت تُنم زبونمو گاز گرفتم”
ژومی خندید و همونجور که برای بلند شدن، دستش رو به طرفش دراز میکرد،
گفت:” اگه گاز میگرفتی نمیتونستی الان حرف بزنی، پابو”
هنری دستش رو گرفت که بلند بشه اما پاهاش توی هم پیچید و ژومی ای که انتظار همچین چیزی رو نداشت رو هم با خودش پایین کشید و هردو روی کیوهیونی که قصد داشت بلند بشه افتادن و اونم پخش زمین کردن. سونگمین با تعجب ایستاده بود و به اون سه تا نگاه میکرد. ژومی و هنری با دقت از روی کیوهیون کنار رفتن اما هنری برای دوباره نیوفتادن روی زمین کنار کیوهیونی که حتی یه اینچ هم تکون نمیخورد، به حالت نشسته در اومد.
هنری :” خوبی؟” با نوک انگشت پهلوی کیوهیون رو لمس کرد و یه نا//له ی دردناک دریافت کرد.
کیوهیون با صدای ضعیفی گفت:” نه خوب نیستم، حس میکنم تمام استخون هام …شکسته”
کیوهیون صدای خنده هایی رو شنید و وقتی بسمت بالا نگاه کرد تونست سونگمین و ژومی رو ببینه که داشتن به احمق بازی اونا میخندیدین. با دیدن خندیدین سونگمین لبخند زد، حتی اگه این خنده بخاطر درد کشیدن اونم باشه باز ارزشش رو داره.
همچنان داشت بهش نگاه میکرد که سونگمین یهو چشمش به اون افتاد و خنده اش رو متوقف کرد.
سونگمین:” من دیگه باید برم” و خیلی سریع و با عجله ازشون دور شد.
کیوهیون آهی کشید.
هنری :” اگه خواستی دوباره خنده اش رو ببینی من میتونم بازم بیوفتم روت ها”
به هنری خیره شد و گفت:” میخوای فَلَجم کنی؟”
هنری:” اینم ایده ی خوبیه”
کیوهیون و ژومی همزمان پرسیدن:” چجوری؟؟”
هنری:” اون موقع سونگمین دلش برات میسوزه و ازت نگهداری میکنه.”
کیوهیون:” نه ممنون. نقشه ی داغونیه”
ژومی:” بیبی هنری فکر کنم بیشتر از زبونت ، مغزت صدمه دیده باشه”
هنری با قیافه کیوتی به دوست//پسرش خیره شد و گفت:” یهنی الان داری میگی من اخمخم؟”
ژومی:” نه، میگم که الان دیروقته و باید بریم شام بخوریم و شاید کیوهیونم بتونه بهمون ملحق بشه.”
هنری:” من مغزم هیچ آسیبی ندیده ها اما خیلی خوب میشه کیوهیونم بتونه باهامون بیاد.”
کیوهیون:” فکر کنم بهتر باشه فقط برگردم خونه”
هنری:” که چیکار کنی اونجا مثلا؟ تو با ما میای و دیگه حرفی ام نباشه ها”
بعد از گفتن این حرفا سریع بلند شد و با حرکتی خَشِنانه کیوهیونم از جاش بلند کرد که باعث شد اون از درد نا///له ی بلندی بکنه چون پشتش هنوزم مثل جهنم درد داشت.
ژومی:” مراقب باش، میخوای این بیچاره رو بکشی؟” و به کیوهیون کمک کرد آروم از جاش بلند بشه.
کیوهیون ازش تشکر کرد و بعد سه تایی به سمت آسانسور حرکت کردن.
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
سونگمین غذاش رو تموم کرده و درحال شستن ظرفها بود که صدای زنگ در خونه اومد. در رو باز کرد و دیگه با دیدن پستچی غافلگیر نشد چون میدونست دیر یا زود کیوهیون بازم براش چیزی میفرسته.
ایندفعه یه جعبه ی کوچیک بود با یه نامه روش. جعبه رو روی تختش توی اتاق خواب گذاشت و به آشپزخونه برگشت تا شستن ظرفها رو تموم کنه. بعد از مرتب کردن آشپزخونه یه گیلاس از ش///راب موردعلاقه اش هم برای خودش ریخت و برگشت به اتاق خوابش.
بعد از کمی مکث جعبه رو کنار گذاشت و نامه رو برداشت چون بیشتر کنجکاو بود محتوای اون رو بخونه. میدونست که داخل جعبه احتمالا شکلاتِ چون این دومین چیزی بود که به کیوهیون داده بود.
قبل از باز کردن نامه زمزمه کرد:” من شکلات دوست ندارم” یه جرعه از ش///رابش خورد و شروع کرد به خوندن نامه.
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

****نامه دوم****

برای مینی کیوتم:
سلام مینی، تو هنوزم داری ازم دوری میکنی و باید اعتراف کنم این واقعا ناراحتم میکنه. اما چیزی که بیشتر از اینها داغونم میکنه اینه که تو در واقع اونقدری که من فکر میکردم تغییر نکردی. هنوزم وقتی بقیه رو میبینی بهشون لبخند میزنی و احوال پرسی میکنی. من حتی میتونم به وضوح صدای خنده هات رو وقتی با اونایی بشنوم… اما وقتی یهویی با من مواجه میشی یا می بینیم تمام حسایی که داری از بین میرن و تمام حسی که میتونم اون موقع ازت دریافت کنم، سرمای محضِ….
یه لحظه با خودم گفتم کدوم یکی از شخصیت های مختلفی که نشون میدی خودِ واقعیت میتونه باشه و احساسات واقعیت رو بازتاب میکنه؟ و به این نتیجه رسیدم که هیچ کدوم از اون شخصیت ها واقعی نیستند. وقتی با بقیه حرف میزنی وانمود میکنی خوشحالی در حالیکه نیستی، وقتی با من رو به رو میشی تظاهر میکنی هیچ حسی بهم نداری اما قلب من نمیتونه این رو باور کنه.
مینی احساسات واقعیت نسبت به من چیه؟ خودت از این احساسات باخبری یا مثل من این حس ها رو حتی از خودت هم قایم میکنی؟
دومین چیزی که بهم دادی شکلات های قلبی شکل بود….حدس میزنم اینی که من فرستام رمانتیک تر باشه. راستی من واقعا شکلات دوست دارم اما بازم بخاطر اینکه اون موقع حس میکردم داری عین یه دختر باهام برخورد میکنی، حسابی از دستت عصبانی شده بودم.
همچنین اون موقع که شکلات رو بهم دادی اولین باری بود که تونستم لبات رو، روی لبهای خودم احساس کنم. نمیتونم بگم اون لحظه چه حسی داشتم چون حسابی شوکه شده بودم و خجالت میکشیدم. قبول کن که همیشه منو توی شوک، گیجی و عصبانیت ول میکردی و میرفتی….
برات شکلات نفرستادم چون یبار قبلا گفته بودی دوست نداری…حتی نمیدونم چرا همچین چیزی تو خاطر و ذهنم مونده. چیزی که بجای شکلات فرستادم رو دوست داری؟ یا برای نامه بیشتر از دیدن جعبه مشتاق بودی؟
بهرحال امیدوارم دوستش داشته باشی چون اون دوباری که باهم رفته بودیم کافی شاپ این رو سفارش میدادی و با خوردنش عین بچه هایی میشدی که به بزرگترین هدیه ی زندگیشون رسیدن. امیدوارم بتونم یبار دیگه بجای نگاه سردی که الان بهم تحویل میدی، اون قیافه بامزه ای که موقع خوردنش میگرفتی رو ببینم.
دلم برات تنگ شده مینی، با اینکه توی یه مکان باهم کار میکنیم اما تو فرسنگ ها ازم فاصله داری ولی من میخوام تو رو دوباره نزدیک خودم داشته باشم و اینبار دیگه بهت صدمه خواهم زد، نه بخاطر اینکه خیلی خودخواهم و میخوام از قلب مهربونت سوء استفاده کنم، بلکه میخوام نزدیکت باشم تا خوشحالت کنم، تا بتونم یه روزی لبخند بدون اجبارت رو ببینم…. میخوام بهت دلیلی بدم که لبخندای واقعی بزنی اونم نه فقط برای یه مدت کوتاه و کمیاب بلکه برای همیشه.
میخوام نخودی خندیدن و جیغ کشیدن هات رو که به طرز باورنکردنی ای با مزه ات میکنه ، ببینم. قبلا بهت گفته بودم از نظر من خیلی بامزه ای؟ فکر نکنم گفته باشم، اما هرکاری که تو بکنی بامزه است. حالا که دارم دقیق فکر میکنم ، میبینم حتی روشی که باهاش بهم ابزار علاقه میکردی هم فوق العاده بامزده بوده.
و تو تمام مدت بهم میگفتی بامزه در حالیکه کیوت ترین آدمی که تا حالا دیده بودم خودت بودی و البته که این کلمه هم مثل بقیه کلمات اذیتم میکرد اما الان آرزوی میکنم بهم بگی کیوت، لپمو بکشی، بهم بچسبی و هر کار دوست داری بکنی.
حتی بهت اجازه میدم موهام رو هم ببافی تا بتونم تورو نزدیک خودم نگه دارم. امیدوارم منتظر نامه ی بعدی ام باشی و به این فکر کنی که بهم یه شانس برای عذرخواهی رو در رو بدی و اون چیزی که میخوام بهت بگم رو بشنوی.
کیوِ کیوت تو( اما همچنان مردونه)
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
درست مثل نامه ی اول، سونگمین اینبار هم بعد از خوندن چیزایی که کیوهیون نوشته بود، لبخند شیرینی زد.کیوهیون واقعا بعضی وقتا میتونست بامزه باشه اما باوجود این و صداقت الان کیوهیون، نمیتونست خودش رو مجبور کنه که دوباره به اون اعتماد کنه.
آهی کشید و جعبه رو برداشت:” واقعا اونو برام فرستاده؟”
آروم جعبه رو باز کرد و بادیدن چیزی که توش بود دوباره لبخند زد. داخل جعبه یه کیک قلبی شکل بود اما مهمترین نکاتش این بود که اولا، چیز کیک(کیک پنیری) مورد علاقه مینی بود و دوما روش توت فرنگی تازه داشت. هر وقت چیز کیک سفارش میداد ازشون میخواست روش توت فرنگی تازه بزارن چون اینجوری بیشتر از کیکش ل//ذت میبرد و کیوهیون این نکته رو بعلاوه ی عدم علاقه اش به شکلات رو به یاد داشت.
آخرین جرعه گیلاسش رو خورد و لیوان رو با جعبه کیک روی پاتختی گذاشت و گفت:” چرا این چیزا رو یادته؟ فکر میکردم به من، علایقم، احساستم اهمیتی نمیدی….”
روی تخت دراز کشید و نامه رو، روی سی//نه اش گذاشت. حتی نگاه کردن به نامه هم باعث لبخند زدنش میشد . کاغذ صورتی نامه نشون میداد کیو واقعا به علایقش احترام میذاره.
یبار دیگه اروم نامه رو خوند. دستش رو، روی قلبش گذاشت و ضربان شدت یافته اش رو حس کرد. خوندن نامه رو متوقف کرد و برای یه دقیقه فقط به ضربان قلب خودش گوش داد.
با صدای آروم به قلبش گفت:” لطفا تمومش کن، اینجوری نباش…. نمیتونی اینجوری جلوی اون رفتار کنی… اون دوباره تورو دور میندازه…دوباره بهت صدمه میزنه…پس لطفا تند زدن رو تمومش کن.”

bye bye bye

Print Friendly, PDF & Email


8 Responses

  1. اخجوووووووووووووووووننننننننننننننننننننننننننننننننننن مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی kiss

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *