54 بازدید

فن فیکشن دلتو میبرم ۱۸

سلاممممم

بفرمایید قسمت بعد

بسییییی طولانی بودا همچین رُسَم کشیده شد خخخ

احتمال: من اگه نرسیدم شنبه آینده آپ کنم بدونید امتحانا فشار آورده

چون از شنبه شروع میشه و منم یکم وقتم کمه ولی سعی میکنم بدقولی نکنم و برسونم گفتم در جریان باشید^_^

بفرمایید پارت جدید

دلتو میبرم!!!!- قسمت هیجدهم
” ژوری برای کمک اینجان”
کیوهیون با دوتا خرگوش پولیشی ای که دستش بود، روی تخت نشست. یکی از خرگوشا اونی بود که پنج سال پیش سونگمین بهش داده و اونیکی خرگوشی بود که خودش برای مینی خریده بود. با یه دستش خرگوشارو جلوی سی//نه اش گرفت و با اونیکی نامه رو از روی پا تختی برداشت. آهی کشید و یکبار دیگه آروم شروع به خوندن چیزایی که نوشته بود، کرد.
وقتی سونگمین ترکش کرد بخاطر حرفایی که بهش زده بود خیلی حس بدی داشت اما الان که میتونست دوباره ببیندش، تازه پی میبرد اون زمان چقد آدم احمق و نادونی بوده چون الان میتونست دردی که اون کشیده رو، درک کنه.سونگمین غم خودش رو به اون داده بود و این درد داشت.
از خرگوش پولیشی پرسید:” بانی، اگه مینی نتونه منو ببخشه چی؟ اگه دیگه کلا نتونه دوباره بهم اعتماد کنه چی؟ من بی دلیل بهش بی اعتماد بودم و حتی نتونستم توی قلبم هم این حس رو پیدا کنم و حتی دلیلی هم برای پس زدنش نداشتم اما اون دلیل داره، دلیل داره که بهم اعتماد نکنه، ازم عصبانی و حتی….متنفر باشه”
اما خرگوش پولیشی که نمیتونست جوابی بهش بده، پس تنها کاری که کیوهیون میتونست بکنه آه کشیدن بود.نگاهش رو به سمت اون یکی خرگوشی که میخواست برای مینی بفرسته برگردوند. حلقه زدن اشک توی چشماش رو حس میکرد اما قبل از اینکه فرصت گریه کردن داشته باشه، صدای زنگ در رو شنید.
به سمت خرگوشا برگشت و گفت:” لعنتی ، پاک یادم رفته بود ژومی و هنری میخوان بیان. شما دوتا همین جا بشینید.” و رفت تا در خونه رو برای دوستاش باز کنه. درسته دوست شدن با ژومی و هنری براش شوکه کننده بود اما الان به راحتی داشت باهاشون رفت و آمد میکرد.
کیوهیون:” سلام بچه…” اما حرفش وقتی یهویی توی یه آغوش فرو رفت نصفه موند یا بهتره بگیم پریدن یه همستر روش کاملا شوکه اش کرد.
کیوهیون نگاه کوتاهی به ژومی که لبخند به لب داشت انداخت و بعد رو به هنری گفت:” اهم…همستر داری چیکار میکنی؟” ژومی به کیوهیون کمک کرد تا بتونه هنری رو ازش جدا کنه.
هنری لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:” قیافه ات عین کسایی بود که به یه بغل نیاز دارن.”
کیوهیون با دیدن قیافه بامزه هنری خنده ی نخودی ای کرد وگفت:” فکر کنم واقعا همینطور باشه.”
به سمت سالن پذیرایی رفتن و نشستن. کیوهیون با توجه به چیزایی که از کار های مهمون نوازانه ی سونگمین به یاد داد، براشون نوشیدنی و اسنک آورد. آه غمگینی کشید، ممکنِ فرصت این رو داشته باشه که همچین زمانی رو هم با سونگمین بگذرونه؟
هنری:” خب بگو ببینم چی انقدر ناراحتت کرده؟”
کیوهیون:” چیز خاصی نبود”
ژومی:” کیوهیون میدونی که میتونی به ما اعتماد کنی. بعضی وقتا لازمه چیزایی رو که توی خودت ریختی رو، بازگو کنی.”
کیوهیون دوباره آه کشید. هنری و ژومی همه چیز رو میدونست چون خودش تمام مسائل مربوط به سونگمین، یسونگ و ریووک رو بهشون گفته بود.
کیوهیون:” قبلا فکر میکردم اگه همینجوری پیش برم خوبه اما بعدش متوجه شدم باید خودمو تغییربدم و آدم بهتری بشم اما نکته اصلی اینحاست که اگه با تمام اینکارا سونگمین نبخشتم چی؟ فایده یه آدم بهتر شدن چیه وقتی امکان داره آخرش نتونم با کسی که عاشقشم،باشم؟”
ژومی:” با این قضیه موافقم، گاهی اوقات واقعا نیاز داریم برای آدم بهتری شدن، صدمه ببینیم و نگو که اینکار بیفایده بوده، با شخصیتی که الان داری خوشحال تر نیستی؟”
کیوهیون با غم گفت:” اوهوم خوشحالم، اما نمیتونم بدون مینی از ته دل شاد باشم.اگه یکم زودتر متوجه احساساتم میشدم….”
هنری:” فکر کنم خودتم بدونی که تو تنها کسی نیستی که برای تغییر کردن ، صدمه دیدی.”
کیوهیون:” منظورت چیه؟”
هنری:” منظورم اینه که شاید سونگمین هم به این تغییرات نیاز داشته، پس الان میتونید بهتر همدیگه رو درک کنید. جای شما دوتا الان عوض شده پس تو باید بتونی احساساتی که سونگمین قبلا داشته رو درک کنی و ترس هاش رو بهتر از هر شخص دیگه ای بشناسی.”
ژومی:” حق با هنریِ. فقط به این فکر کن که چی باعث میشد ترس هات رو پشت سر بزاری و اون زمان سونگمین چه کاری باید انجام میداد تا تو بتونی کاملا بهش اطمینان کنی؟”
کیوهیون یه دقیقه فکر کرد و گفت:” من همیشه فکر میکردم اگه مینی اون موقع احساسات واقعیش رو بهم نشون میداد شاید میتونستم راحت تر بهش اعتماد کنم اما الان زیاد مطمئن نیستم این روش روی مینی جواب بده.”
ژومی:” اون میدونه که تو عاشقشی؟”
کیوهیون:” نه، نمیتونم همچین چیزی رو توی نامه بگم، ممکنِ بد برداشت کنه”
هنری:” حق با توعه، ممکنِ فکر کنه تو صادق نیستی.”
کیوهیون:” دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. همش حس میکنم فاصلمون هر روز داره بیشتر میشه و مهم نیست چقدر تلاش میکنم، اون بیشتر و بیشتر ازم فاصله میگیره.”
ژومی:” این دقیقا کاری نیست که توام با اون کردی؟ باید بدونی قدم بعدی اش چیه دیگه.”
کیوهیون یکم فکر کرد و با چیزی که به یاد آورد، چشماش گشاد شد و گفت:” ازم میخواد ترکش کنم…..(این جمله زمانش اینده است ولی خب یکم ضایع میشد آینده ترجمه کنم)” نفس تندی کشید، فقط با تصور شنیدن این جمله از سونگمین هم میتونست دردی که میخواد بکشه رو حس کنه و با حس اون درد اشکاش شروع به چکیدن کرد.
هنری کنارش نشست و بغلش کرد:” هی گریه نکن. گریه کردن نه تنها کمکت نمیکنه بلکه باعث میشه همه چی بدتر بشه. مثلا اگه من گریه کنم میمی عصبانی میشه و میزارتم پشت در و میگه هر وقت گریه کردنم تموم شد برگردم اما من که نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم پس از پنجره میرم توی خونه و اونوقته که میمی از خونه میره. اون کل شب رو بیرون میمونه و منم نمیتونم گریه کردنم رو متوقف کنم. روز بعد همدیگه رو سرکار میبینیم و خیلی عادی راجع به همه چی حرف میزنیم. نکته اصلی اینه که اگه من عین بچه گریه او ها رفتار نمیکردم میتونستیم خیلی زود باهم آشتی کنیم.”
کیوهیون بین گریه کردنش، نخودی خندید و پرسید:” اما چی باعث شد دفعه ی بعدش بتونی جلوی گریه کردنت رو بگیری؟”
هنری:” من واقعا تلاش خودم رو میکنم اما اون اشک های احمق بازم میان بیرون” کیوهیون بدون نگاه کردن به اون هم میتونست بگه که الان لب و لوچه اش رو آویزون کرده.
ژومی:” اون سعی کرد متقاعدم کنه که اونا اشک نیستن و گفت چون کلی آب خورده زیادی هاش دارن میریزن بیرون” و شروع کرد به خندیدن. کیوهیون هم که با طرز صحبت هنری آشنا شده بود نتونست جلوی خنده اش رو بگیره .
هنری دست به سینه شد و تظاهر کرد عصبانی شده که البته با یه لبخند از طرف ژومی از بین رفت و گفت:” بهرحال آوردن احمقانه ترین دلیل ها هم وقتی داری با عشقت بحث میکنی ،خیلی خوبن.”
کیوهیون با کنجکاوی پرسید:” می، چرا از دیدن اشکهای هنری عصبانی میشی؟”
ژومی آهی کشید و گفت:” از اینکه ببینم داره گریه میکنه متنفرم، مخصوصا اگه بخاطر دعوا کردنمون باشه و خب از دست اون عصبانی نمیشم بیشتر مثل این میمونه که از دست خودم حرصم میگیره که به گریه انداختمش. اینکه ببینم داره بخاطر من زجر میکشه، بهم صدمه میزنه.”
کیوهیون آهی کشید و گفت:” میفهمم چی میگی”
هنری:” خب حالا که گریه کردن رو تموم کردی، اگه سونگمین ازت بخواد ترکش کنی، چه واکنشی نشون میدی؟ همونطور که میتونی حدس بزنی، گریه کردن جواب درستی نخواهد بود.”
کیوهیون شروع کرد به فکر کردن، میدونست که اولین کاری که بعد از شنیدن حرف سونگمین انجام خواهد داد، گریه کردنِ اما با توجه به اینکه حق با ژوریِ و گریه کردن راه حل مناسبی نیست، پس باید به یه راه حل دیگه فکر میکرد.
کیوهیون:” میزارم بره…. یا بهتره بگیم طوری وانمود میکنم که فکر کنه ترکش کردم تا بتونم فرصتی برای اعتراف و عذرخواهی ازش بدست بیاریم و بعدش….بعدش فکر کنم دیگه به انتخاب اون بستگی داره.”
هنری و ژومی که با شنیدن قسمت اول جمله کیوهیون نفسشون رو حبس کرده بودن، تونستن یه نفس راحت بکشن.
ژومی:” اوففف مارو ترسوندی”
هنری:”یااا، داشتم تمام حرکات در کیونی ای که تو فیلما دیده بودم رو برای خودم یادآوری میکردم.”
کیوهیون خندیدن و گفت:” دوست دارم ببینم دقیقا چطور میخوای منو بزنی”
هنری:” منو دست کم نگیرا، من گاهی وقتا ژومی رو با لگد از رو تخت پرت میکنم پایین.”
ژومم خندید و گفت:” بله، البته وقتی خوابی”
هنری با لحن معترضی گفت:” پس ببین بیدار باشم چیکارا میتونم بکنم.”
ژومی پوزخندی زد و گفت:” پس توام ببین من ممکنِ چیکارت کنم حتی اگه فکر همچین کاری به ذهنت بزنه.”
کیوهیون:” رفقا، کلی اطلاعات وجود داره”
هنری:” چی؟ هرگز اطلاعات زیادی راجع به گ///ی ها وجود نداشته مخصوصا اطلاعاتی که به درد زمانی بخوره که یه پسر بخواد دل یه پسر دیگه رو بدست بیاره. نمیخوای که بدون هیچ اطلاعاتی اولین شبتون رو بگذرونی، میخوای؟”
کیوهیون در حالیکه قرمز شده بود گفت:” هنری من میدونم چطور از اینترنت استفاده کنم و تازه من ۲۳سالمه واقعا فکر کردی هیچی از این مسائل نمیدونم؟” هیچوقت تاحالا راجع به این مسائل با کسی حرف نزده بود. قبلا یبار ریووک سعی کرده بود بهش آموزش بده اما اون گوشاش رو گرفته و از اتاق فرار کرده بود.
هنری با لحن غم انگیز گونه ای گفت:” امیدوارم از فن فیکشن ها یا چیزایی مثل اون یاد نگرفته باشی. میتونی تصور کنی توی اونا نوشته بدون آماده کردن طرف میشه شروع کرد؟ اوه سلام، همچین چیزی امکان نداره، چون میخوام دفعه ی بعد هم قابل استفاده باشم( این قسمت مربوط به عزیزان خشن نویس هست خخخ)”
کیوهیون:” آماده کردن؟”
ژومی لبخند جنتلمنانه ای زد و پرسید:” تو واقعا چیز زیادی نمیدونی درسته؟”
کیوهیون با خجالت اعتراف کرد:” نه واقعا، اما بچز واقعا نمیخوام راجع به این مسائل صحبت کنم.”
ژومی:” اگه واقعا نمیخوای ما مجبورت نمیکینم”
کیوهیون لبخندی به درک بالای ژومی زد.
هنری:” اما دفعه بعد برات کلی فیلم…. میارم .داداشم کلی از اونا داشت” و باعث شد کیوهیون دوباره قرمز بشه.
کیوهیون قسمت اول حرف هنری رو نادیده گرفت و گفت:” نمیدونسم داداش هم داری”
هنری:” داشتم….فوت کرد. اون و عشقش توی یه تصادف غم انگیز مُردن”
کیوهیون عذرخواهی کرد:” متاسفم، نمیدونستم” و ریووک و یسونگ رو بیاد آورد، هنوزم دلش براشون تنگ میشد و بعضی اوقات وقتی نیمه شب کابوس میدید بسمت گوشی میرفت تا به یکیشون زنگ بزنه.
هنری و ژومی غمگین شدنش رو دیدن و حدس زدن که احتمالا اونم داداش و عشقش رو بیاد آورده.
هنری:” لازم نیست بخاطر اونا ناراحت بشی. من بخاطر هیوکجه و دونگهه خوشحالم و میدونم اونا باهم و شاد اند.( عجب نویسنده روانپریشی اول یووک حالا هم ایونهه-_-)”
کیوهیون:” از کجا میدونی اونا با هم اند؟” خودش همیشه به این فکر میکرد آیا ممکن ریووک و یسونگ همدیگه رو ببینن؟ ممکنِ بتونن یه شانس دیگه برای شاد بودن بدست بیارن؟
هنری با لبخند گفت:” خیلی ساده است. اگه کسی سعی کنه اون دوتا رو از هم جدا کنه، چه توی بهشت باشن چه توی جهنم از اونجا فرار میکنن و برمیگردن پیش هم، اونا جدایی ناپذیر اند. پس تو هم میتونی بخاطر داداشت و عشقش خوشحال باشی، شرط میبندم اونا هم دوست ندارن تو همش ناراحت باشی و به اندازه ی کافی بخاطر ترک کردنت حس بدی دارن”
کیوهیون نخودی خندید و گفت:” هنری چرا تو بعضی وقتا اینهمه با درک و فهم مسائل رو تحلیل میکنی؟”
هنری:” منظورت چیه؟ میخوای غیر مستقیم بگی بعضی وقتا بادرک و فهم با مسائل برخورد نمیکنم؟؟؟”
کیوهیون و ژومی زدن زیر خنده و کیوهیون گفت:” البته که نه، درکمال تعجب هر چیزی که تو میگی یه نکته ی پنهانی توش هست.”
هنری مغرورانه گفت:” بخاطر اینه که من باهوشم”

هر سه نفرشون بقیه مدت رو به صحبت کردن و خندیدن گذروندن. کیوهیون واقعا از همنشینی با ژومی و هنری لذ//ت میبرد و اگه سونگمین هم پیششون بود دیگه همه چی تکمیل میشد. بعد از یه مدت ژومی گفت که باید بره چون با سونگمین قرار داره. احتمالا نزدیکترین فرد به سونگمین، ژومی بود هرچند که سونگمین هنوز خود واقعیش رو بهش نشون نداده بود و از صحبت کردن راجع به کیوهیون سرباز میزد و بهش میگفت اگه بیشتر به اسم کیوهیون اشاره کنه، از خونه میندازتش بیرون.
کیوهیون نامه و خرگوش رو به ژومی داد تا به دست سونگمین برسونتشون و ژومی قبول کرد بخاطر اینکه میخواست واکنش سونگمین رو ببینه و مطمئن بشه کیوهیون بخاطر هیچی و الکی نمیجنگه و آیا هنوز فرصتی برای بُردن دل سونگمین داره یا نه؟
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
وقتی سونگمین در خونه رو باز کرد ژومی تونست قیافه ی خسته اش رو که نشون از کمبود خواب چند وقت اخیرش بود رو ببینه.احتمالا اونم عین کیوهیون کلی مسائل حل نشده توی ذهنش داشت . ژومی تو ذهنش گفت:””چطور مردم انقدر میتونن احمق باشن؟ به خودشون صدمه میزنن درحالیکه فکر میکنن دارن از خودشون محافظت میکنن واقعا که عجب حماقتی””
سونگمین لبخندی زد و به داخل دعوتش کرد:” سلام می، بیا تو”
ژومی:” سلام، یه چیزایی برات آوردم” و نامه و خرگوشی که کیوهیون خریده بود رو بهش داد.
سونگمین بلافاصله با دیدن خرگوش جیغی کشید و خیلی محکممممممممم بغلش کرد.
ژومی نخودی خندید:” فکر کنم کیوهیون سلیقه ی خوبی توی انتخاب و خرگوشا داشته باشه” و از دیدن واکنش سونگمین بسی خوشحال بود.
سونگمین لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:” این قضیه هیچ ربطی به اون نداره، من فقط خرگوشا رو دوست دارم”
ژومی درحالیکه هنوزم لبخند میزد ، گفت:” اگه تو میگی باشه قبوله”
رو مبل نشستن و سونگمین هنوزم به خرگوش صورتی ای که یه قلب تو دستاش بود نگاه میکرد. کنجکاو بود بدونه این عروسک سعی داره مفهموم خاصی رو برسونه یا فقط یه انتخاب شانسکی بوده. بااینحال هنوزم با نگاه کردن به اون لبخند به لبش میومد و حس میکرد ضربان قلبش شدید تر شده، چرا هر وقت به کیوهیون یا کارای شیرینی که انجام میدادفکر میکرد، همچین حالی بهش دست میداد؟ چرا قلبش اینقدر تند میزد؟ اون دیگه حسی به کیوهیون نداشت، مطمئن بود کیو رو کاملا از قلبش پاک کرده…
ژومی:” سونگمین، کی میخوای متوجه بشی؟”
سونگمین با گیجی پرسید:” چی رو متوجه بشم؟”
ژومی:” اینکه اون هنوزم توی قلبت حضور داره.”
سونگمین:” نداره، اون هیچ معنی برام نداره و ازت خواسته بودم توی خونه ی من راجع به اون حرف نزنی”
ژومی اعتراض سونگمین رو نادیده گرفت، باید متوجه اش میکرد:” سونگمین چرا از گذشته هیچی یاد نمیگیری؟ کیوهیون کلی درس از گذشته و اشتباهاتش بدست آورده چرا تو این کارو نمیکنی؟”
سونگمین با عصبانیت پرسید:” اشتباهاتم؟ دقیقا کجای کارم اشتباه بوده؟ دوست داشتنش؟ احمق بودن و دادن قلبم به اون؟”
ژومی با آرامش گفت:” عاشق کسی بودن هیچوقت اشتباه نیست حتی اگه در آخر اونی که صدمه میبینه خودت باشی. این فقط یه معنی میتونه داشته باشه اونم اینه که ممکنه تو، اون یا هر دوتاتون اون موقع برای پذیرفتن عشق آماده نبودید. از خودت بپرس اون موقع اونقدری آماده بودی که بهش اعتماد کنی ، عشق بورزی و اون روی خودت رو که تا حالا به کسی نشون ندادی، نشونش بدی یا نه؟”
سونگمین ساکت بود، نمیخواست قبول کنه اما حق با ژومی بود. اینکه همه چی بینشون اینجوری شده بود تنها بخاطر اشتباهات کیوهیون نبوده. میدونست که نباید فقط حسای مثبتی که داشته رو به کیوهیون نشون میداد بلکه باید باهاش صادق تر میبود و حس های بد و منفی اش، دردها و اشک هاش رو هم نشونش میداد. شاید باید اجازه میداد کیوهیون اون یکی جنبه ی وجودیش رو هم ببینه. آره درسته که راجع به والدینش بهش گفته بود اما اون فقط قسمت کوچیکی از مسائلی بود که سونگمین رو آزار میداد. اما گذشته بهش نشون داده بود اگه احساسات واقعیش رو به بقیه نشون بده اونا بخاطر ضعیف بودنش ازش متنفر میشن پس تصمیم گرفته بود هر اتفاقی ام که براش افتاد قوی بمونه.
ژومی درحالیکه امیدوار بود سونگمین به حرفاش گوش کنه و چیزی که باید رو متوجه بشه، گفت:” سونگمین شما هر دوتون صدمه دیدید چون هیچ کدومتون صد در صد برای اعتماد کردن به همدیگه آماده نبودید اما سرنوشت الان بهتون یه شانس مجدد داده تا از اشتباهات همدیگه استفاده کنید و درس بگیرید. الان باید بدونی کیوهیون اون موقع چه حسی داشته چون تو الان توی موقعیت اون قرار داری البته من مطمئنم وقتی باهم صحبت کنید و تمام حسایی که توی قلباتون وجود داره رو بهم نشون بدید، صد در صد همدیگه رو درک خواهید کرد. من باور دارم تو یه سری دلایل برای مخفی کردن احساسات واقعیت داشتی و کیوهیونم دلایل خودش برای پس زدن بقیه ، داشته. الکی شانس دوم خودتون رو از دست ندید چون ممکن هیچ شانس سومی جود نداشته باشه.”
سونگمین هنوزم کاملا توی سکوت نشسته بود، میدونست تمام حرفای ژومی حقیقت محض اند، اون واقعا دلایلی برای اینکه همیشه تظاهر به شاد بودن بکنه ، داره که هیچوقت به کسی نگفته و احتمالا کیوهیونم دلایل خودش رو داشته و داره اما اون هنوزم نمیتونست خودش رو مجبور کنه قوی باشه و تمام دردایی که داشته رو کنار بزنه و دوباره به کیوهیون اجازه بده وارد زندگیش بشه.
ژومی:” من دیگه میرم. بهترِ تنهایی روش فکر کنی”
سونگمین فقط سری تکون داد و تا بیرون خونه همراهیش کرد.
زیر لب زمزمه کرد:” ممنونم.”
ژومی لبخندی زد و بعد از یه بغل سریع گفت:” با جنگیدن با قلبت به خودت صدمه نزن چون حتی اگه توی این جنگ ببری،خوشحال نمیشی.” لبخند دیگه ای بهش زد و رفت.
سونگمین آهی کشید و برگشت توی سالن و با برداشتن خرگوش و نامه به اتاق خوابش رفت. برای یه دقیقه فقط با بغل کردن خرگوش به نامه ی توی دستش زل زد. ایندفعه میترسید بازش کنه. از واکنش خودش در مقابل حرفایی که کیوهیون نوشته بود میترسید.
از خرگوشش پرسید:” اگه نیاز به حمایت داشتم تو پیشم هستی درسته؟” و البته که خرگوش پولیشی نمیتونست جوابی بهش بده اما اون بازم خرگوش رو به خودش نزدیک و بالاخره نامه رو باز کرد.

bye bye bye

Print Friendly, PDF & Email


4 Responses

  1. سلام دوست sad
    ریووک و کشتی هیچ چی نگفتم. یسونگ رو کشتی بازم هیچچی نگفتم. هیوک رو کشتی بازم کاریت ندارم. اخه چرا هائه. من برم بگریم. rtfm cry
    هههه
    تا قسمت بعد منتظرم دوست cool

    • سلام عزیزم
      به جان خودم اگه دست من باشه……..نویسنده مقصره من فقط مترجمم yes
      اوخییی زیاد گریه نکن اشال نداره حالا
      kiss

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *