84 بازدید

fanfiction I’ll Win Your Heart-20

سلام به همگیییییی

یکم دیر شد ولی خب زیاده خخخ

بفرمایید ادامه

دلتو میبرم!!!- قسمت بیستم
” قرار- پارت اول”
صبحِ شنبه و سونگمین بیدار و منتظر کیوهیون بود. خیلی هیجان داشت و نمیتونست منکرِ این حسش بشه.بالاخره میتونست با کیوهیون سر قرار بره، چیزی که یه زمانی بشدت خواستارش بود. هی به خودش یادآوری میکرد این قرار فقط بخاطر اینِ که کیوهیون رو منصرف کنه و نباید الکی خوش بگذرونه. نباید چهره اش هیچ حسی رو بروز بده و باید سرد تر از قبل با اون برخورد کنه.نگاهی به آینه انداخت و لب و لوچه اش رو آویزون کرد. از صبح پنج بار لباساش رو عوض کرده بود اما مطمئن نبود به اندازه ی کافی تیپش مناسب و خوب هست یا نه. کیوهیون بهش گفته بود لباسای راحت و ساده بپوشه و اون هنوزم نمیتونست حدسی راجع به اینکه قرارِ کجا برن، داشته باشه.
یهو زنگ در به صدا در اومد و باعث شد بخاطر شوکه شدن یکم از جاش بپره. نگاه آخر رو به آینه انداخت، یه نفس عمیق برای آروم کردن تپِش دیوانه وار قلبش کشید و رفت که در رو باز کنه اما همین که در رو باز کرد قلبش دوباره شروع کرد به تند تپیدن. کیوهیون با یه دسته گل ایستاده بود و شگفت انگیر بنظر میرسید. اون یه تیشرت ساده و شلوار تنگ مشکی پوشیده بود ، موهاشو دُم اسبی بسته و یه لبخند بزرگ روی صورتش بود. اومد جلوتر و سونگمین حس کرد الانِ که قلبش از حرکت بایسته.
کیوهیون با لبخند گفت:” تو عالی بنظر میرسی مینی. اینا برای توءِ” و دسته گل رو به سمت سونگمین گرفت. اون لحظه ای که دستشون تصادفا بهم برخورد کرد سونگمین تونست جریان برقی که کلِ بدنش رو به لرزه انداخت رو حس کنه.
سونگمین با لکنت گفت:” مم…ممنونم…من….من میرم بزارمشون توی آ…آب” و توی دلش خودش رو لعنت کرد بخاطر اینکه حتی نتونسته عادی حرف بزنه تا نشون بده هیچ حسی نداره.
همونجور که داشت گل ها رو توی گلدون قرار میداد، یه نفس عمیق کشید و خودش رو جمع و جور کرد. با خودش تکرار کرد که این قرار فقط بخاطر اینِ که کیوهیون رو از خودش دور کنه.
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
در سکوت کامل توی ماشین نشسته بودن درحالیکه کیوهیون حواسش به جاده و سونگمینم مشغول بازی با انگشتاش بود. بعد از نیم ساعت رانندگی ماشین ایستاد و سونگمین با دیدن اینکه جلوی فرودگاه اند، شوکه شد.
سونگمین مشکوکانه پرسید:” ما اینجا چیکار میکنیم؟ نگو که قرارِ با هواپیما بریم جایی؟!”
کیوهیون:” اگه بخوایم یه کله تا اونجا رانندگی کنیم ، خیلی طول میکشه. بدو بیا، وقت زیادی نداریم.”
سونگمین آه کشید.از اونجایی که قول داده بود به این قرار بره پس هیچ انتخابی جز دنبال کیو رفتن نداشت.

توی هواپیما و روی ابر ها بودن اما سونگمین هنوزم نمیدونست دقیقا دارن کجا میرن. کیوهیون نذاشته بود بلیط رو ببینه و وقتی خلبان داشت حرف میزد، گوشاش رو گرفته بود(گوش مینی رو).با استرس از پنجره هواپیما بیرون رو نگاه میکرد، دوست نداشت خبر نداشته باشه داره کجا میره( از بیخبری راجع به مقصدشون خوشش نمیومد).
کیوهیون با لبخند گفت:” نگران نباش نمیخوام بدزدمت گرچه راجع بهش فکر کردم و قصدشم داشتم.”
سونگمین یکی از ابرو هاشو بالا برد و پرسید:” بله، اونوقت بعد از دزدیدنم میخواستی چیکار کنی؟”
کیوهیون با لحن رویاگونه ای گفت:” میبردمت یه جزیره کوچیک و دور افتاده، جایی که نتونی ازم دور بشی و تا آخر با شادی پیش هم زندگی میکردیم.”
سونگمین که سعی میکرد خنده اش رو نگه داره گفت:” و قرار بود دقیقا با چی اونجا زنده بمونیم؟”
کیوهیون با جدیّت تمام گفت:” وقتی همدیگه رو داشته باشیم دیگه به غذا احتیاجی نیست” و بعد از تموم شدن جمله اش از خنده منفجر شد.
سونگمین:” شرط میبندم این ایده ی هنریِ، این یکم زیادی قشنگِ و فکر نکنم به ذهن تو خطور کنه.” یکم خندید اما با برگشتن سر کیوهیون به سمتش دوباره به حالت جدید خودش برگشت.
کیوهیون:” حق با توعه اما من قسمت تا آخر با شادی باهم زندگی کنیم اش رو دوست دارم.”
سونگمین جوابی نداد و سرشو به سمت پنجره برگردوند.کیوهیون آهی کشید و نگاهش رو همچنان روی سونگمین نگه داشت، یواش یواش داشت نگران میشد که سونگمین از دیدن جایی که میخوان برن خوشحال نشه.

وقتی هواپیما فرود اومد، سونگمین نگاهی به اطرافش انداخت. مکان براش آشنا بود اما هنوزم نمیتونست بگه کجا هستن اما همین که از فرودگاه بیرون اومدن و دنبال تاکسی گشتن، فهمید کجاست.اونجا محل زندگی قبلی اش بود، جایی که فکر میکرد هرگز دیگه قرار نیست ببیندش.
با صدای آرومی گفت:” چرا منو آوردی اینجا؟”
کیوهیون صداش رو شنیده بود پس جواب داد:” میخواستم بهت نشون بدم میتونیم خاطرات شادی هم اینجا داشته باشیم. میدونم که نمیتونم تمام خاطرات و لحظات دردآوری که اینجا داشتی رو از ذهنت پاک کنم اما میخوام نهایت تلاشم رو بکنم تا خاطرات شاد جدیدی برات بسازم، حتی شده فقط برای یک روز.”
سونگمین یه لحظه دودل شد اما بعدش آهی کشید و دوباره دنبال کیوهیون راه افتاد.
همونطور که توی ماشین بودن، سونگمین به اطرافش نگاه میکرد. همه چی خیلی براش آشنا بود و باهاشون احساس نزدیکی میکرد و این خیلی عجیب بود اما از اینکه بعد از پنج سال دوباره توی شهر خودش بود،حس خوبی داشت.
فکر میکرد هرگز دوباره به اونجا برنمیگرده دقیقا مثل همون که فکر میکرد هرگز کیوهیون رو نمیبینه اما اون الان با کیوهیون توی این شهر بود. نوستالژی خوبی بود که میتونست دوباره جاهایی که عادت داشت هر روز ببینتشون و بخشی از زندگی روزمره قبلش بودن رو ببینه….اما سونگمین با فهمیدن اینکه داشتن کجا میرفتن از تفکراتش بیرون اومد.
با نگاه سوالی به سمت کیوهیون برگشت و میخواست بپرسه واقعا قصد داره همچین جایی ببردش یا نه.
کیوهیون لبخندی زد و گفت:” تو همیشه دوست داشتی با من بیای اینجا، ببخشید که پنج سال طول کشید که این آرزو ات رو برآورده کنم. اما حالا که اینجاییم و این اولین قدم قرارمونه….شهرِبازیییییی”
سونگمین بشدت تلاش میکرد همونطور بی احساس بمونه و نشون نده در واقع چقدر هیجان زده است اما نتونست جلوی لبخند کوچیکی که روی لباش قرار گرفت رو بگیره.
همون اولش هردوشون فهمیدن که عین یه زوج عادی که باهم میرن سر قرار یا حتی دوستایی که یکم میخوان خوش بگذرونن، نیستن. همینطور توی سکوت به راهشون ادامه میدادن بدون اینکه بدونن دقیقا کجا دارن میرن. وقتی کیوهیون یهو از حرکت ایستاد سونگمین به سمتش برگشت و با حالت سوالی بهش خیره شد.
کیوهیون:” میشه یکم سعی کنیم از امروز لذ//ت ببریم؟ میشه برای دو ساعت هم که شده تظاهر کنی از من متنفر نیستی؟” و دستش رو به سمت سونگمین دراز کرد.
سونگمین با تعجب به کیوهیون نگاه کرد و زیر لب گفت:” من ازت متنفر نیستم” و یکم با تردید به دست کیوهیون نگاه کرد و بعدش دستش رو توی دست اون قرار داد.
کیوهیون هم بخاطر اینکه شنیده بود سونگمین ازش متنفر نیست و هم بخاطر اینکه دستش رو گرفته بود، لبخند شادی زد.
جوّ بینشون اولش همچنان یکم خشک بود اما یکم که گذشت فهمیدن که دارن از وقت گذروندن توی شهربازی لذ//ت میبرن. کلی بازی مختلف رو امتحان کردن، ماشین های زیادی رو سوار شد ، کلی شکلات و هله هوله خوردن و حتی سونگمین وقتی رفتن توی اتاق آینه ها و کیوهیون شروع کرد به در آوردن ادا های بامزه، داشت از خنده غش میکرد.
اونا حتی وارد تونل وحشت هم شدن و از اونجایی که خیلی نترس بودن به تمام اون دکور ها و عروسک هایی که بقیه از دیدنشون از ترس جیغ میزدن، میخندیدن و بامزه ترین لحظاتشون توی این قسمت بود. وقتی از تونل خارج شدن سونگمین بخاطر پرنده ای که یهویی از جلوی صورتش رد شد ، جیغ زد و باعث شد کیوهیون از خنده منفجر بشه.
سونگمین با عصبانیت بهش خیره شد.
کیوهیون همونجور که داشت میخندید گفت:” متاسفم اما این خیلی بامزه بود. حتی یه دونه از اون هیولاهای داخل تونل هم نتونستن بترسوننت اما یه دونه کبوتر کوچولو جیغ ات رو درآورد.”
سونگمین لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:” من نترسیدم…فقط…فقط شوکه شدم”
کیوهیون که دوباره نزدیک بود خنده اش بگیره گفت:” اگه تو میگی، پس همینطوره دیگه.”
سونگمین:” راست گفتم.”

داشت حسابی به هر دوشون خوش میگذشت. سونگمین به کلی فراموش کرده بود که کیوهیون بهش صدمه زده و میخواست اون رو از زندگیش بیرون کنه و قصد نداشت از قرارشون ل//ذت ببره….
تقریبا عصر بود که کیوهیون گفت وقتشه که برن سراغ قدم بعدی قرارشون.
وقتی توی ماشین قرار گرفتن، سونگمین گفت:” ممنونم.”
کیوهیون:” بخاطر چی؟”
سونگمین:” بخاطر اینکه منو آوردی اینجا، هیچوقت شانس اینو نداشتم که بیام پس ازت ممنونم.”
کیوهیون با تعجب پرسید:” حتی یه بار هم نیومدی؟”
سونگمین:” نه. وقتی کوچیک بودم کسی وقت نداشت بیارتم و وقتی ام که بزرگ شدم دوست نداشتم تنهایی برم اونجا”
کیوهیون زیر لب زمزمه کرد:” پس بخاطر همین بود که همش میگفتی میخوای بری اونجا.”
سونگمین چیزی نگفت و همچنان به مناظر بیرون نگاه میکرد. سعی میکرد با نگاه کردن مقصد بعدیشون رو حدس بزنه، با اینکه خیلی وقت بود اونجا زندگی نمیکرد اما شهر رو مثل کفِ دستش میشناخت. کلی مکان توی ذهنش بود که احتمال میداد مقصد بعدی باشه اما جایی که ماشین ایستاد حتی از ذهنش هم عبور نکرده بود.
با صدایی که ناباوری توش موج میزد ،پرسید:” برداشتی منو توی قرارمون آوردی مدرسه؟ واو ، تو واقعا میدونی چطور رمانتیک بازی در بیاری(تیکه خرگوشی خخخ)”
کیوهیون با لبخند گفت:” اینجا، جاییِ که همدیگه رو دیدیم و خاطرات خیلی بدی نداشتیم. بیا اینجا، احتمالا گرسنه ات شده.”
سونگمین تابی به ابروش داد و گفت:” اونوقت قراره کجا غذا بخوریم؟ حتما تو سلف مدرسه؟”
کیوهیون:” نگران نباش فکر این جاش رو هم کردم”
به راهشون ادامه دادن و به جای رفتن داخل مدرسه، به سمت باغ حرکت کردن. درختی که سونگمین، کیوهیون رو گریون زیرش پیدا کرده بود، رو به روشون بود و سونگمین متوجه میزی که خیلی مرتب با شمع و غذا هایی که آماده شده بودن، شد. سونگمین از شدت تعجب وایستاد و به کیوهیون نگاه کرد و کیو هم در جواب فقط لبخند شیرینی تحویلش داد.
سونگمین:” چطور تونستی….”
کیوهیون:” از اونجایی که رابطه خوبی با مدیر داشتم اونم قبول کرد یکم کمکم کنه.”
پشت میز نشستن و در سکوت کامل مشغول خوردن غذاشون شدن درحالیکه سونگمین میتونست نگاه خیره ی کیوهیون که روش زوم بود رو حس کنه.
سونگمین که دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه، پرسید:” چرا زل زدی به من؟” این داشت یکم مضطربش میکرد.
کیوهیون:” عوض شدی….صورتت…پیرتر بنظر میاد.”
سونگمین لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:” واو ممنونم، اولش که وسط قرار برداشتی منو آوردی مدرسه و الانم داری بهم میگی پیر، واقعا که روش های رمانتیکی داری .”
کیوهیون خندید و گفت:” منظورم این نبود که پیر شدی، فقط میخواستم بگم خیلی بالغ تر بنظر میرسی….مثل یه آدم پخته و باتجربه.”
سونگمین:” شاید بخاطر این باشه که واقعا بالغ تر شدم و خب تو هم خیلی عوض شدی”
برای یه دقیقه کیوهیون فقط در سکوت به سونگمین خیره شد، دوست نداشت چیزی بگه که باعث خراب شدن قرارشون بشه. میدونست که باید راجع به خیلی چیزا باهم حرف بزنن اما توی این قرار ترجیح میداد خوش بگذرونن تا اینکه راجع به مسائلی حرف بزنن که به سونگمین صدمه میزنه.
سونگمین که دوباره نگاه خیره کیوهیون رو ، روی خودش حس کرده بود، سرش رو بالا آورد. برای مدتی فقط توی سکوت توی چشم های هم خیره شدن، سونگمین هم خیلی حرف ها داشت که میخواست به کیوهیون بگه اما حس میکرد هنوز آماده نیست و نمیتونه کاملا با کیوهیون صادق باشه.
کیوهیون با صدای نگرانی سکوت رو بهم زد و پرسید:” خسته بنظر میرسی. این اواخر به اندازه ی کافی نخوابیدی؟”
سونگمین بهش نگاه کرد و گفت:” آره، بخاطر اینکه یه نفرررر تصمیم گرفت یهویی زندگی ام رو زیر و رو بکنه…” و روی یه نفر تاکید کرد.
کیوهیون پوزخندی زد و گفت:” پس یعنی داری میگی نمیتونستی بخوابی چون داشتی به من فکر میکردی؟”
سونگمین یه کم قرمز شد و برای دفاع از خودش گفت:”منظورم…منظورم این نبود.”
کیوهیون با صدای شیطونی پرسید:” مطمئنی؟”
سونگمین:” اوه، خفه شو” و یه تیکه گوشت توی دهن کیو چپوند تا نتونه دیگه حرف بزنه.
کیوهیون با یه لبخند خوشحال گوشت رو خورد و با پوزخند به قیافه عصبی سونگمین زل زد و گفت:” اگه میخواستی غذا بزاری دهنم فقط باید میگفتی”
سونگمین:” من اون روی خجالتی و بامزه ات رو بیشتر میپسندم ها.”
کیوهیون:” من هیچوقت خجالتی نبودم.”
سونگمین:” اوه آره، قرمز شدنات توی اون موقع که بهت گفتم خوشتیپ و اون موقع که گونه ات رو بو//سیدم و تو حتی شکلاتت رو انداختی زمین و وقتی بعد از پیاده روی بو//سیدمتم…”
کیوهیون حرفش رو قطع کرد و قرمز شد:” باشه. متوجه شدم”
سونگمین پوزخندی زد و گفت:” و همین الان هم باز قرمز شدی”
کیوهیون در ظرف چیز کیکی که مطابق علاقه ی سونگمین روش پر از توت فرنگی تازه بود رو برداشت و گفت:” اوه ساکت شو و یکم چیز کیک بخور”
چشمای سونگمین با دیدن کیک برق زد و کیوهیون با دیدن این صحنه لبخندی روی لباش نشست.
کیوهیون:” هنوزم با دیدن کیک همون واکنش رو نشون میدی.”
سونگمین:” چرا چیزایی که دوست دارم و حتی نوع واکنش هام رو هم به یاد داری؟”
کیوهیون لبخندی زد و گفت:” با اینکه اون موقع یه دیوونه ی بی توجه به اطرافم بودم، نادیده گرفتن واکنشت سخت بود.”
سونگمین چیزی نگفت و هر کدومشون یه تیکه از کیک برداشتن و مشغول خوردنش شدن. کیوهیون حتی از موقع غذا خوردن هم بیشتر میخکوب سونگمین شده بود.
وقتی خوردنشون تموم شد یکم اطراف مدرسه گشت زدن و سونگمین فهمید رفتن به اونجا همچین ایده ی بدی هم نبوده در کل و یادآوری بعضی خاطرات گذشته، خوب بوده. با قدم زدن توی جاهایی که خاطرات مخصوصشون رقم خورده بود، لبخند میزد. راهرویی که به کیوهیون گل رز و شکلات داده بود، کلاسی که راجع به والدینش بهش گفته بود….قبلا تصمیم داشت تمام خاطرات و مکان های مربوط بهش رو از ذهنش پاک کنه اما حالا که خودش توی همون مکان ها قرار گرفته بود در واقع حس خوبی داشت.
تمام اون خاطرات ،بد نبودن. اعتراف کردن به کیوهیون درواقع خیلی باحال بود مخصوصا واکنش هایی که بعدش کیوهیون از خودش نشون میداد. از مدرسه خارج شدن و سونگمین جایی که خرگوش رو به کیوهیون داده بود رو دید. با بیاد آوردن میزان شوکی که اون موقع به کیوهیون وارد شده بود، شروع کرد به خندیدن.
کیوهیون:” چیز بامزه ای دیدی؟”
سونگمین:” آره، صورت تو.” و احتمال داد کیوهیون حرفش رو توهین درنظر بگیره و با دیدن صورتِ اون فهمید که حق با خودش بوده و خنده اش از قبل هم بیشتر شد.
کیوهیون باوجود اینکه حس میکرد بهش توهین شده اما از دیدن اینکه سونگمین رفتار فوق سردش رو کنار گذاشته و داره نهایت لذ//ت رو از قرارشون میبره، لبخندی زد و گفت:” هی زندگی، ممنون واقعا. میدونم که من خوشتیپ ترین مرد دنیا نیستم اما اینقدری مطمئنم که تا این حد هم خنده دار نیستم.”
سونگمین بعد از اینکه تونست خنده اش رو کنترل کنه گفت:” متاسفم، منظورم این نبود.”
کیوهیون:” امیدوارم”
باز هم هر دو توی سکوت به هم خیره شدن و سعی کردن بفهمن اون لحظه طرف مقابلشون داره به چی فکر میکنه.
کیوهیون مطمئن بود که سونگمین از روزی که باهم گذروندن لذ//ت برده اما نمیدونست اونقدری خوب بوده که بتونه اعتمادش رو به دست بیاره یا نه. از این میترسید که با برگشتن به سئول ، سونگمین باز دوباره عین قبل باهاش سرد برخورد کنه.
سونگمین نمیتونست منکر این بشه که قرارشون خیلی لذ//تبخش و سرگرم کننده بوده .اون واقعا غرق لحظاتشون شده بود. گذروندن یه روز با کیوهیون باعث شده بود حسی تازه در وجودش جریان پیدا کنه، حس میکرد درونش کاملا گرم شده و با اینکه میدونست چرا همچین حسی داره اما از قبول کردنش، سر باز میزد.
سونگیمن:” فکر کنم دیگه وقت برگشتن باشه”
کیوهیون:” آره، اما میشه قبل از اون باهام به آخرین مکان بیای؟”
سونگمین:” کجا؟”
کیوهیون با ترس از اینکه ممکن پیشنهادش از طرف سونگمین رد بشه، گفت:” به آپارتمان من. میخوام یه چیزایی از اونجا بردارم. باهام میای؟” میدونست که آپارتمانش جایی بوده که سونگمین بیشتر درد رو توش کشیده.
سونگمین با تردید و درحالیکه مطمئن نبود دلش بخواد به اونجا برگرده ،تصمیم گرفته بره، شاید اونقدر ها هم بد نبود، شاید حتی میتونست با برگشتن به اونجا عین مدرسه حس خوبی دریافت کنه پس گفت:” با…باشه”

bye bye bye



2 Responses

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *