72 بازدید

I’ll Win Your Heart-21

سلام به همگیییییی

بابت آپ نشدن شنبه پیش شرمنده

روز آخر امتحانا بود و رسیدم چپه شدم قشنگ خخخ

بفرمایید یه عدد پارت بشدتتتتت احساسی رو بخونید

 

دلتو میبرم!!!-قسمت بیست و یکم
“قرار-پارت آخر”
سونگمین مقابل در آپارتمانی که یه زمانی به امید عاشق کردن کیوهیون واردش شده و با قلبی شکسته ترکش کرده بود، ایستاد.با تردید وارد آپارتمان شد. دکور خونه دقیقا عین قبل بود، تنها تفاوتش چند تا جعبه ای بود که روی زمین قرار داشتند.
کیوهیون:” چیزایی که میخوام بردارم تو اتاقمه، اگه بخوای میتونی همینجا منتظر بمونی.”
سونگمین سری تکون داد و بعد از رفتن کیوهیون به آرومی شروع به گشت زدن اطراف خونه کرد. نگاهش به یکی از جعبه ها افتاد که داخلش بنظر آلبوم عکس قرار داشت. یکی از آلبوم ها رو برداشت و شروع کرد به دیدن عکس های داخلش.
بعد از دودقیقه کیوهیون درحالیکه یه آلبوم دیگه توی دستاش بود از اتاق بیرون اومد، سونگمین احتمال داد چیزی که میخواسته برداره همون آلبوم بوده.
نگاهش رو به سمت آلبومی که دستش بود برگردوند ، یه چیزی توی آلبوم بود که براش سوال برانگیز شده بود پس با تردید پرسید:” چرا بجز یسونگ هیونگ و ریووک با هیچکس دیگه عکس نداری؟”
با شنیدن سوال سونگمین لبخند غمگینی زد و گفت:” بخاطر اینکه اونا تنها کسایی بودن که داشتم. زیاد به دیدن مامانم نمیرم، نمیگم رابطه امون بده اما خیلی خوبم نیست بخاطر همین ریووک تنها عضو خانواده ام به حساب میومد و یسونگ هیونگ هم تنها کسی بود که میتونست در برابر زبون تلخم دوام بیاره، اون تنها دوستم بود.”
سونگمین با لحن عذرخواهانه ای گفت:” متاسفم که همچین سوالی پرسیدم، نمیخواستم باعث بشم همچین چیزایی رو به یاد بیاری”
کیوهیون با لحن غمگینی گفت:” اشکالی نداره، بهرحال صحبت نکردن راجع بهشون باعث نمیشه فراموششون کنم که….هنوزم که هنوزه دل تنگشون میشم. اون موقعی که اینجا زندگی میکردم بیشتر اوقات میرفتم سر قبرشون و باهاشون حرف میزدم، واقعا حالمو بهتر میکرد.”
سونگمین:” خیلی وقته نرفتم اونجا، آخرین بار روزی بود که اینجا رو ترک کردم”
کیوهیون با تعجب پرسید:” یعنی رفتی سر قبرشون؟”
سونگمین آلبوم رو سر جاش گذاشت و در حالیکه آه غمگینی میکشید گفت:” آره، رفتم که ازشون خداحافظی و از یسونگ هیونگ عذرخواهی کنم….در واقع از هر دوشون عذر خواهی کردم.”
کیوهیون:” عذر خواهی؟ برای چی؟”
سونگمین:” من به هیونگ قول داده بودم ازت مراقبت کنم پس باید بخاطر شکستن قولم و تنها گذاشتنت ازش عذرخواهی میکردم.” میتونست غمگین تر شدن صورت کیوهیون رو ببینه.
کیوهیون:” تقصیر تو نبود، اگه من فقط یکم بهتر باهات رفتار میکردم….”
سونگمین حرفش رو قطع کرد :” لطفا اینکارو نکن. به اندازه ی کافی امروز خاطرات برام زنده شده.”
کیوهیون آهی کشید و دیگه چیزی نگفت. برای یه دقیقه تنها چیزی که بینشون رد و بدل شد، سکوت بود.
سونگمین سکوت رو شکست و پرسید:” چرا میخواستی اون آلبوم رو برداری؟”
کیوهیون:” میخواستم تمومش کنم” سونگمین با سردرگمی بهش خیره شد و کیوهیون ادامه داد:” ریووک عاشق عکس گرفتن بود، این آلبومِ عکسایی که با یسونگ هیونگ انداخته و خاطرات مربوط به هرکدوم رو زیرشون نوشته بود. نگاه کردن به این آلبوم عین خوندن داستان زندگی اونا میمونه. بعد از مرگ ریووک ، یسونگ هیونگ ادامه اش داد و ازم خواست بعد از مرگش من تمومش کنم اما اولش توانایی تموم کردنش رو نداشتم و بعدشم یادم رفت.”
سونگمین:” واو، این عالیه. میتونم یه نگاهی بهش بندازم؟”
کیوهیون:” البته”
هر دوشون روی مبل کنار هم نشستن و آلبوم رو باز کردن. هرچند که مدت زمانی که یووک توی این دنیا بودن، زیاد نبود اما اونا کلی خاطرات شاد و غمگین اما با عشقی زیبا داشتن. آخرین عکس، عکسی از یسونگ، سونگمین و کیوهیون بود که مدتی قبل از مرگ یسونگ توی پارکی که برای پیکنیک رفته بودن، گرفتن. متن زیر عکس این بود: میدونم خوشبختانه مدت زمان زیادی تا دیدار دوباره ام با ریووک و دوباره شاد شدن نمونده و آرزو میکنم اون دوتا آدم فوق العاده ای که کنارم ایستاده اند هم بتونن شاد باشن و یه داستان عاشقانه ی خاص ، با یه پایان شاد برای خودشون بسازن”
برای یه دقیقه هر دو با نگاه غمگینی به آخرین نوشته عکس خیره شدن.
کیوهیون:” مینی، فکر میکنی بتونیم این آرزو رو به واقعیت تبدیل کنیم؟ ماهم میتونیم یه پایان خوش داشته باشیم؟”
سونگمین که هنوز نگاهش روی عکس بود ، گفت:” نمیدونم”
کیوهیون آهی کشید و نگاهش رو دور اتاق چرخوند و چشماش روی جایی نزدیک پنجره،متوقف شد. با کمی تردید گفت:” برنامه نداشتم همین الان این کارو انجام بدم اما بنظر میرسه بهترین زمان و مکان، الان باشه.”
کیوهیون از جاش بلند شد و پارچه ای که سونگمین فکر میکرد زیرش مبل و وسایل خونه باشه رو برداشت و پیانو ای که زیرش مخفی شده بود، پدیدار شد.
سونگمین چشمهای متعجبش رو به سمت کیوهیون چرخوند.
کیوهیون:” ریووک خیلی موسیقی رو دوست داشت بخاطر همین این اینجاست و برنامه داشتم وقتی یه سروسامون حسابی به رابطه امون دادیم برات یه قطعه بزنم اما حس میکنم الان اینکارو انجام بدم بهتره چون بنظر میرسه فقط همین یه شانس رو داشته باشم.” قسمت آخر جمله اش رو به آرومی گفته بود هرچند که سونگمین شنید و تصمیم گرفت نادیده اش بگیره.
سونگمین با یادآوری روزی که برای اولین بار وارد آپارتمان کیو شده بود، گفت:” تو که گفته بودی بلد نیستی پیانو بزنی”
کیوهیون:” اون موقع بلد نبود اما الان یاد گرفتم”
سونگمین:” گفته بودی خیلی سخته”
کیوهیون:” آره، اما برای یاد گرفتنش دلیل داشتم. وقتی ترکم کردی تازه فهمیدم کلی مسئله وجود داره که بخاطرشون حسرت میخوردم و کلی حرف دارم که میخواستم بهت بگم اما نتونستم، بخاطر همین همشو جمع کردم و یه آهنگ نوشتم”
سونگمین روی یکی از مبل های کنار پیانو نشست، نمیدونست دقیقا باید انتظار چی رو داشته باشه اما حسابی کنجکاو بود ببینه کیوهیون چه آهنگی نوشته.
کیوهیون شروع به نواختن کرد. آهنگ، ملودی آروم و نرم و رگه هایی از غم داشت. بعد از کمی نواختن، شروع به خوندن کرد.

لینک آهنگ dash
” همیشه از دستت عصبانی میشدم
اون آدم من بودم
هیچکاری برات انجام ندادم
متاسفم
هیچوقت به حرفایی که میزدی گوش نمیکردم
و همیشه باعث گریه کردنت میشدم
اون آدم من بودم”
همین که کیوهیون شروع به خوندن و نواختن کرد، چشمای سونگمین از تعجب گشاد شد. نه فقط بخاطر اینکه چقدر حرفه ای پیانو میزنه یا بخاطر صدای فوق العاده لطیفش، بلکه بخاطر اینکه متوجه شد کیوهیون در واقع داره در طول آهنگ از اون عذرخواهی میکنه. متن آهنگ باعث میشد خاطرات گذشته عین موجی از ذهنش بگذره. تمام اتفاقاتی که توی اتاقی که الان توش حضور داشتن، تمام کلماتی که بینشون رد و بدل شده بود ، تمام اون اتفاقات جلوی چشمم ظاهر میشدن.
” متاسفم که با آدمی مثل من رو به رو شدی
هیچ عشقی دریافت نکردی و فقط صدمه دیدی
متاسفم، متاسفم
بالاخره متوجه شدم که نمیتونم بدون تو زندگی کنم”
چشمای سونگمین با خاطراتی که به یاد آورده بود، اشک آلود شد. درسته که بخاطر حرفا و کارای کیوهیون تنها چیزی که توی رابطه اشون دریافت کرده بود، درد بود اما هیچوقت از رو به روشدن و دیدن کیوهیون پشیمون نبود. هرچند که آخرش یه قلب شکسته رو دستش موند اما از اینکه کیوهیون رو دیده بود و کلی احساس قشنگ عاشقانه رو تجربه کرد ، خوشحال بود گرچه آرزو میکرد کاش این ابراز عشق فقط از سمت خودش نمیبود و کیوهیونم کمی بهش عشق میورزید….
” همیشه بهم میگفتی هیچ وعده ای غذایی رو فراموش نکنم
بعدِ تو دیگه همچین کلماتی رو نشنیدم
نامه و عکس ات هنوم توی کِشوی اتاقمه
گرچه دیگه اهمیتی نداره
با اینکه که تو دیگه کنارم نیستی
اما نمیتونم فراموشت کنم”
سونگمین لحظاتی رو که بعد از مرگ یسونگ، کیوهیون رو مجبور میکرد غذا بخوره رو که بیشتر اوقات در آخر برای هر دوشون کبودی و کلی غذای پخش شده روی زمین باقی میذاشت ، بیاد آورد….
وقتی ترکش کرده بود حسابی نگران بود کیوهیون با گرسنگی دادن به خودش یه بلایی سر خودش بیاره… کیوهیون بدجوری با حرفاش دلشو شکسته بود اما سونگمین هنوزم به اون اهمیت میداد، میخواست کیوهیون همیشه شاد و سلامت باشه، بخاطر همین قبل رفتن براش یه نامه گذاشت وامیدوار بود کیو بهش گوش بده و هر چه زود تر خودشو جمع وجور کنه و به زندگی اش ادامه بده.
” اما با خودم حدس میزنم تو کَسِ دیگه ای رو پیدا کردی و داری به اون عشق میورزی
چیکار میتونم بکنم، چیکار میتونم بکنم
بالاخره متوجه شدم که نمیتونم بدون تو زندگی کنم
فکر میکنم منو از ذهنت پاک کردی
فکر کنم با دوست داشتن شخص دیگه ای میتونی شاد باشی
چیکار میتونم بکنم، چیکار میتونم بکنم
بالاخره متوجه شدم که نمیتونم بدون تو زندگی کنم”
سونگمین واقعا سعی خودش رو کرده بود تا کیوهیون رو از قلبش بیرون کنه تا بتونه یه رابطه ی جدید رو شروع کنه اما تمام تلاشش هاش به باد میرفت. اولش براش بامزه بود اما حتی وقتی سعی کرده بود یکی رو ببو//سه حس یه آدم فریبکار بهش دست داده بود و همش احساس میکرد داره به کیوهیون خیانت میکنه.
اون واقعا میخواست شاد باشه و یه عشق جدید پیدا کنه اما نتونست، کیوهیون جایگاه عمیقی توی قلبش داشت. پس شروع کرد به تظاهر به شاد بودن، کردن، یه لبخند روی لباش کاشت و تظاهر کرد همه چی خوبه، که هیچ صدمه ای ندیده، دقیقا همون کاری که برای مدت ها انجامش داده بود…. حتی خودش رو هم قانع کرد که دیگه عاشق کیوهیون نیست و اون رو به طور کامل از زندگی اش پاک کرده.
اما الان که داشت آهنگ خوندن کیوهیون رو میشنید، دیگه نمیتونست بیشتر از این تظاهر کنه. سونگمین متوجه شد که اون داره گریه میکنه و تمام مدت تنها مخاطب آهنگ کیوهیون خودش(سونگمین) بوده و با شنیدن آهنگ کاملا براش ثابت شد که قلبش حتی یه لحظه هم دست از دوست داشتن کیوهیون برنداشته و تمام این مدت تنها صاحب قلبش، کیوهیون بوده…..
وقتی آهنگ تموم شد، کیوهیون کنارسونگمین زانو زد.
کیوهیون:”مینی من متاسفم، متاسفم که بهت صدمه زدم. تمام اون حرفایی که روز قبل از رفتنت زدم، اصلا چیزایی نبودن که تو دلم میگذشت. نمیخواستم ترکم کنی، من واقعا بهت نیاز داشتم اما انقدر احمق بودم که نمیخواستم قبول کنم، لطفا منو ببخش مینی”
سونگمین میتونست صداقت کیوهیون رو درک کنه، اما نمیتونست جوابی بهش بده، انقدر حس های مختلف توی وجودش بیدار شده بود که فقط همونجور نشسته بود و هق هق میکرد. از چیزایی که به یاد آورده بود احساس درد میکرد اما همزمان خوشحال بود که کیوهیون ازش خواسته بود بمونه و از حرفایی که اون روز زده منظوری نداشته.
صورت سونگمین رو بین دستاش گرفت و همونجور که داشت اشکاش رو پاک میکرد، گفت:” یه چیز دیگه ام هست که میخوام بهت بگم اما وقتی متوجه اش شدم که تو از پیشم رفته بودی. تو موفق شده بودی مینی، دلمو بُرده بودی و باعث شدی عاشقت بشم.”
جلو اومد و لبای سونگمین رو بین لباش گرفت. لباش به همون نرمی ای بودن که به یاد می آورد اما به جای طعم شیرین تنها چیزی که حس کرد شوریِ اشکای مین بود. سونگمین نمیتونست جلوی خودش رو برای جواب ندادن به بو//سه ی کیوهیون بگیره، تازه متوجه شده بود ناخودآگاه تمام این مدت رو در آرزوی حس کردن همچین چیزی بوده، واقعا دل تنگ کیوهیون بود. بعلاوه این اولین باری بود که خود کیوهیون برای بو//سه پیش قدم شده بود، در گذشته همش سونگمین بود که قدم اول رو برمیداشت.
هر دو همچنان با آرامشِ تمام میلیمتر به میلیمتر لبایی که حسابی دلشون براش تنگ شده بود رو لمس میکردن. تنها چیزی که الان هردو بهش نیاز داشتن، حس کردن همدیگه بود، حس نزدیکی ای که مدت طولانی ای تجربه اش نکرده بودن.
وقتی بالاخره تونستن از لبای همدیگه دل بِکَنن، کیوهیون دوباره اشکایی که داشتن از چشمای سونگمین پایین میریختن رو پاک کرد.
کیوهیون پرسید:” عاشقتم مینی. میتونی منو ببخشی؟ میتونی یه شانس دوباره بهم بدی؟” امیدوار بود سونگمین موافقت کنه چون بو//سه اش رو جواب داده بود، پَسِش نزده بود و تمام اینا نشون دهنده ی این بود که سونگمین هنوزم یه حسایی بهش داره.
سونگمین بین هق هق هاش گفت:” منم عاشقتم کیوهیون و خیلی وقت پیش بخشیده بودمت.” کیوهیون با شنیدن این حرف لبخند شادی زد اما با شنیدن ادامه جمله سونگمین، قلبش فشرده شد.
از جاش بلند شد و تمام امیدهای کیوهیون رو تکه تکه کرد:” اما من…من نمیتونم…..نمیتونم باهات باشم…متاسفم، من فقط هنوز آماده نیستم…”
و قبل از اینکه کیوهیون بتونه کاری بکنه از اتاق خارج شد و اون رو همونجور زانو زده و با اشکایی که شروع به باریدن کرده بودن، تنها گذاشت.
^^^^^^^^^
به آرومی دور میشد. با هر قدم زخم قلبش بیشتر و بیشتر سر باز میکرد… این دفعه رفتن سخت تر بود چون اینبار میدونست کیوهیون هم عاشقشه…وایستاد و پشت سرش رو نگاه کرد، میتونست از پنجره نیمرخ کیوهیون رو ببینه و تشخیص بده داره گریه میکنه. این صحنه باعث شد شدت اشکاش حتی از قبل هم بیشتر بشه…. شاید باید برمیگشت پیش کیوهیون؟ باید برمیگشت اونجا و خودشو پرت میکرد تو آغوشش و هرگز بهش اجازه نمیداد بره؟

همچنان همون جوری که سونگمین رهاش کرده بود،روی زانوهاش نشسته بود و از ته دل گریه میکرد. با هر نفسی که داخل میداد قلبش بیشتر درد میگرفت…این بار رفتن سونگمین درد بیشتری بهش داده بود چون این بار هر دوشون میدونستن عاشق همدیگه اند….از پنجره بیرون رو نگاه کرد و تونست سونگمینی که پشتش بهش بود و داخل ازش دور میشد رو ببینه…باید دنبال میدوید؟ باید میدوید ، محکم بغلش میکرد و نمیذاشت بره و حتی اگه لازم میشد با التماس نگه اش میداشت؟
اگه فقط یکیتون کارایی که از ذهنش گذشت رو انجام میداد……. dash sorry cry cry

 



2 Responses

  1. نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
    تمووووووووووم شد
    آیییییییییییییییییییییییی
    برسونش به هم دیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *