69 بازدید

I’ll Win Your Heart-22

سلامممم

امشب به پارت خوشمزه در انتظارتونه

دیگه چیزی به پایان این فیک نمونده

بفرمایید ادامه

 

 

دلتو میبرم!!!-قسمت بیست و دوم
” کوپید ها دست به کار شدن”
*کوپید: در افسانه های یونان به خدای عشق گفته میشه که به شکل کودکی بر//هنه درمیاد.

سونگمین کل شب رو با خوندن دوباره و دوباره ی نامه های کیوهیون و گریه کردن ، گذروند. بدون کیو به سئول برگشته و مطمئن نبود اون هنوز برگشته باشه. اون واقعا میخواست کنار کیوهیون بمونه اما میترسید همه چیز بینشون دوباره آخر و عاقبت بدی داشته باشه، بخاطرهمین ترس بود که کیوهیون رو ترک کرد. تازه میفهمید تنها مقصر جدایی چند ساله و درد شون ،کیوهیون نبوده… و الان کیوهیون تغییر کرده بود اما خودش (سونگمین) نه…
رو شنید نمیتونست منکرI LOVE YOUوقتی خوندن کیوهیون و اون سه کلمه
این بشه که اونم عاشق کیوهیونه، اما هیچی این حقیقت رو که هنوز برای صادق بودن و شریک کردن کیوهیون توی غم هاش اماده نبود رو تغییر بده…اون به زمان بیشتری نیاز داره…. کیوهیون توی تمام سال های جدایی شون از اشتباهاتاش درس گرفته و تونسته بود درِ قلبش رو به روی عشق باز کنه و تبدیل به یه مرد واقعی بشه اما سونگمین این مدت رو به انکار کردن و دروغ گفتن و گول زدن خودش و دیگران، گذرونده بود….تازه میفهمیدن تنها رفتار و حرفای خشن کیوهیون نبوده که مانع رابطه اشون میشده بلکه یکی از این موانع، خودش بوده… پس یکم زمان نیاز داشت تا بتونه خودش و رفتارهاش رو درست کنه، حتی با اینکه مطمئن نبود توانایی انجام این کار رو داره یا نه…
کل شب رو بیدار بود و داشت تمام تلاشش رو میکرد که ظاهرش رو برای سرکار رفتن مرتب کنه. یه نفس عمیق کشید و از آسانسور خارج شد. از قصد از جلوی دفتر کیوهیون رد شد تا مطمئن بشه اومده سرکار اما دفتر کیو خالی بود.شاید تصمیم گرفته قبل از دوباره رو به رو شدن باهاش استراحت کنه؟
صدای ژومی رو شنید که صداش میکرد:” هی سونگمین صبر کن.”
به سمت ژومی برگشت و گفت:” چی شده؟”
ژومی:” یه چیزی برات آوردم” و یه نامه بهش داد که باعث شد سونگمین با سردرگمی بهش خیره بشه.
ژومی:” امروز صبح کیوهیون اومد پیشم، نامه ی استعفاش رو بهم داد و ازم خواست بدمش به تو.”
سونگمین با تعجب پرسید:” چی؟؟؟”
ژومی آهی کشید وگفت:” گفتش میخواد از کشور بره.”
سونگمین:” چی؟ چرا؟”
ژومی:” این چیزی نیست که میخواستی؟ خودت خواستی ترکت کنه، درسته؟”
سونگمین با صدای آرومی گفت:” من که نخواستم کلا بره، من فقط… من فقط به وقت بیشتری نیاز داشتم و… و یکم فرصت برای پیدا و درست کردن خودم…. من ازش نخواستم کلا بره.”
ژومی:” فکر نمیکنی یکم خودخواهی؟ تو ازش خواستی از نظر فیزیکی کنارت باشه اما از نظر احساسی ازت دور بمونه. تو بهتر از هرکس دیگه ای باید بدونی این مدل موندن چقدر دردآوره. باید میدونستی این چقدر ممکنه برای کیوهیون رنج آور باشه و باز هم همچین انتظاری ازش داشتی”
سونگیمن سرش رو انداخت پایین، حق کاملا با ژومی بود. اون چیزی رو از کیوهیون میخواست که خودش نتونسته بود تحملش کنه فقط بخاطر اینکه توانایی این رو نداشت که ترسش رو پشت سرش بزاره و بتونه اونقدری که کیوهیون لایق صادق بودنه، باهاش صادق باشه.
ژومی:” و سونگمین، کی میخوای یاد بگیری توی احساساتت با خودت روراست باشی؟ فکر کنم این جز اولیه ترین چیزایی که توی رابطه بین دو نفر لازمه”
دوباره حق با ژومی بود و سونگمین حرفی برای گفتن نداشت…چطور میتونست توی احساسات خودش رو راست باشه؟ به کمک یکی نیاز داشت و اونم نه هرکسی….اون به کیوهیون نیاز داشت.
ژومی قبل از ترک کردن سونگمین گفت:” شاید یه شانس دیگه برای رسیدن و گرفتنش داشته باشی، پروازش ساعت دوـه.”
سونگمین نگاهی به ساعت انداخت، بیست دقیقه به دو بود و تا فرودگاه نیم ساعتی باید رانندگی میکرد….نامه ای که تو دستش بود رو به یاد آورد و با دستای لرزون بازش کرد:
” برای سونگمین
احتمالا این آخرین نامه ای باشه که از طرف من دریافت میکنی. قول داده بودم بعد از یه قرار ترکت کنم و باید قولمو نگه دارم. دیگه سر راهت قرار نمیگیرم پس میتونی شاد باشی.
من واقعا عاشقتم سونگمین و ترک کردنت واقعا برام سخته اما وقتی تو، منو نمیخوای تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که از پیشت برم. آرزو میکردم همه چی بینمون جور دیگه ای پیش بره ولی دیگه کاری از دستم ساخته نیست.
فکر کنم اینبار دیگه واقعا آخرین خداحافظی مون ـه….
کیوهیون.”

دیگه کم کم داشت به سمت گیت پروازش حرکت میکرد که شنید پرواز تاخیر خواهد داشت.
آهی کشید و همونجور که داشت به سمت جایی که نشسته بود برمیگشت ،گفت:” عالیه، حالا باید یه ساعت بیشتر اینجا بشینم.” وسط راه بود که یهو یکی از پشت بهش برخورد کرد و نزدیک بود بندازتش زمین و بخاطر دستایی کسی که محکم از پشت درآغوشش گرفته بود شانس آورد و نیافتاد.
قبل از اینکه کیوهیون از شوک خارج بشه، صدای خفه ی رو از پشت سرش شنید:” نرو…لطفا نرو”
با تعجب گفت:” سونگمین؟”
سونگمین با صدای واضح تری بخاطر اینکه دیگه صورتش رو به پشت کیوهیون فشار نمیداد، گفت:” اون دفعه تو نگفتی واقعا چی میخوای و باعث شدی هر دومون صدمه ببینیم، نمیخوام منم اشتباهی که تو کردی رو مرتکب بشم. پس نرو چون من نمیخوام بری…من واقعا بهت نیاز دارم…من عاشقتم”
کیوهیون باورش نمیشد همچین اتفاقی افتاده باشه، آخرین چیزی که انتظارش رو داشت این بود که سونگمین بیاد دنبالش.
کیوهیون:” اما دیروز تو…”
سونگمین حرفشو قطع کرد و گفت:” دیروز ترسیده بودم و هنوزم میترسم اما بهتره ریسک کنم و دوباره صدمه ببینم تا اینکه دوباره تو رو کلا از دست بدم. و شاید بتونیم دوتایی از خاطرات بد گذشته رد بشیم، شاید بتونی بهم کمک کنی و یادم بدید چطور با احساسات خودم رو راست باشم.”
کیوهیون:” تو واقعا اینو میخوای؟ دوباره نمیخوای ترکم کنی که ،نه؟”
سونگمین با صدای غمگینی گفت:”من…. من فعلا نمیتونم هیچ قولی بدم. بخاطر همین بود که دیروز تنهات گذاشتم. من هنوز آمادگی اینکه یه معشو//قه ی خوب و کسی که در برابرت صادق باشه رو ندارم.”
هر دو برای یه دقیقه ساکت بودن تا اینکه کیوهیون گفت:” میشه بزاری من برم؟”
سونگمین با شوک گفت:”چی؟ نه!!!” و حلقه ی دستاش رو دور بدن کیوهیون محکم تر کرد.
کیوهیون:” لطفا ، ولم کن”
سونگمین با سماجت تکرار کرد:” نه” حلقه دستاش رو از قبل هم محکم تر کرد ادامه داد:” من کل قوانین راهنمایی رانندگی رو زیر پا نذاشتم که بزارم پرواز کنی و ازم دور بشی.”
کیوهیون که بخاطر دستای سونگمین دور بدنش نمیتونست درست و حسابی نفس بکشه با صدای ضعیفی گفت:” من نمیخوای پرواز کنم…لطفا، ولم کن…نمیتونم نفس بکشم”
سونگمین که همچنان تا جایی که میتونست کیوهیون رو سفت چسبیده بود، گفت:” قول ؟”
کیوهیون:” قول”
سونگمین با تردید گره ی دستاش رو باز کرد. کیوهیون بلافاصله با باز شدن دستای سونگمین بسمتش برگشت و یه نفس عمیق کشید.
کیوهیون:” فکر کنم کبودم کردی” و یکم لباسش رو کنار زد و پوست قرمز شده اش رو بررسی کرد.
سونگمین:” متاسفم” سرشو انداخت پایین و ادامه داد:” گفتی ولت کنم منم فکر کردم میخوای ترکم کنی.”
کیوهیون با تعجب پرسید:” چی؟” و بعدش زد زیر خنده.
سونگمین لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:” اصلانم بامزه نیستا”
کیوهیون:” پابو، ازت خواستم ولم کنی تا بتونم درست حسابی بغلت کنم.” سونگمین رو توی آغوشش کشید و ادامه داد:” و لازم نبود هیچ قانون راهنمایی و رانندگی ای رو بشکنی، پروازم تاخیر داره اما واقعا خوشحالم که تو انقدر برای دیدنم اشتیاق داری، میدونی که میتونستی یک یا نهایت دوهفته صبر کنی تا برگردم اون موقع اینا رو بهم بگی اما ممنونم که منو از تحمل یه هفته ی غم انگیز نجات دادی.”
سونگمین از بغل کیوهیون بیرون اومد و پرسید:” وایستا ببینم، چی؟ میخواستی برگردی؟”
کیوهیون:” البته، چرا نباید برمیگشتم؟”
سونگمین:” اما ژومی گفت استعفا دادی و نامه ی خداحافظی ات رو بهم داد…”
هر دو با سردرگمی بهم خیره شدن و کیوهیون گفت:” وایستا ببینم…چه نامه ای؟ و من قطعا استعفا ندادم.” هر دو شک کرده بودن یه جای ماجرا میلنگه.
سونگمین:” باشه، بیا تکلیف این یکی رو مشخص کنیم. چرا ما الان تو فرودگاهیم؟”
کیوهیون:”من تصمیم گرفته بودم برای یه مدتی از اینجا برم تا روی بعضی از مسائل فکر کنم و بعدش با یه نقشه جدید برای اینکه تو رو مال خودم بکنم، برگردم. من استعفا ندادم، فقط مرخصی گرفتم و هیچ نامه ای هم برات نذاشتم چون فکر کردم بهتره تنهات بزارم تا تو هم روی این مسئله فکر کنی اما تو فکر کردی من کلا میخوام برم و پریدی بغلم تا نذازی سوار هواپیما بشم…”
سونگمین با تعحب پرسید:” قصد نداشتی بیخیالم بشی؟”
کیوهیون با لبخند گفت:” نه، هرچند که قصد داشتم بعد از تموم شدن قرارمون اگه بازم منو پس زدی اینکارو بکنم اما وقتی تو گفتی که هنوزم عاشقمی، نظرمو عوض کردم. اصلا راه نداشت وقتی میدونم توام عاشقمی بیخیالت بشم.”
سونگمین زیرلب گفت:” پس ژومی دروغ گفت….و بخاطر همین بود که اون نامه ام خیلی عجیب غریب میزد….”
به همدیگه نگاه کردن و از خنده منفجر شدن.
کیوهیون همونجور که داشت میخندید گفت:”پس اونا تصمیم گرفتن کوپید بازی دربیارن.”
سونگمینم گفت:” آره همینطوره”
کیوهیون جدی شد و گفت:” اما خوشحالم همچین کاری کردن. میترسیدم آخرشم نتونم اعتمادت رو دوباره به دست بیارم.”
سونگمین:” منم همینطور. مطمئن نیستم اگه نزدیکم بودی شجاعت با تو بودن رو بدست میاوردم یا نه اما وقتی ژومی گفت استعفا دادی و اون نامه تقلبی رو بهم داد، واقعا ترسیدم که هرگز دوباره نتونم ببینمت، اون موقع بود که تمام ترس و نا امنی که حس میکردم دیگه برام اهمیتی نداشتن.”
کیوهیون با لبخند گفت:” باهمدیگه میتونم تمام ترس هامون رو پشت سر بزاریم…عاشقتم مینی”
سونگمینم لبخندی زد و گفت:” منم عاشقتم کیو” اما یکم بعد یهویی پوزخند گیج کننده ای زد و بسمت کیوهیون قدم برداشت.
دستاش رو روی قفسه سی//نه کیوهیون گذاشت و گفت:” میدونی، همیشه کنجکاوم بودم، بدونم چه حسی داره….”
کیوهیون آب دهنش رو قورت داد و پرسید:” چه حسی؟” لمس و نگاه سونگمین لرزش های کوچیکی به بدنش انداخته بود.
سونگمین، کیوهیون رو به خودش نزدیک تر کرد، فقط چند سانتی متر بین صورتاشون فاصله بود:” میخواستم بدونم اینکه تو فیلما نقش های اصلی توی فرودگاه بهم میرسن و… همدیگه رو میبوسن، چه حسی داره”
کیوهیون حتی فرصت اینکه چیزی بگه رو هم پیدا نکرد چون بلافاصله لبای سونگمین روی لباش قرار گرفت. دستاش رو دور گردن مین انداخت و با خوشحالی شروع به جواب دادن بو//سه هاش کرد. وقتی زبون سونگمین روی لباش کشیده شد یه لحظه ام تردید نکرد و دهنش رو باز کرد، زبوناشون کمی بهم برخورد کرد و برای تسلط بیشتر شروع به جنگیدن کردن. کیوهیون برنده شد و تونست مزه شیرین سونگمین رو حس کنه.
حلقه ی دست سونگمین دور بدنش همین الانش هم رد قرمزی روی بدنش انداخته بود اما این درد کوچیک در مقابل چیزی که داشت تجربه میکرد بی اهمیت بود. سونگمین بین بازو هاش بود و با هیجان میبو//سیدش اینا تنها چیزایی بودن که الان براش اهمیت داشت.
وقتی زبون کیوهیون شروع کرد به گشت زدن تو دهنش، تونست اون یکی دست کیوهیون رو که توی موهاش فرو رفت و کمی کشیدشون رو، حس کنه حس این کشش نه چندان قوی و لمس بدن کیوهیون که به بدنش فشرده میشد باعث شد پاهاش شل بشه و حلقه ی دستاش رو دور بدن کیوهیون محکم تر کنه تا نیافته و بتونه با تمام توانش جوب بو///سه هاش رو بده.
برای هیچکدومشون اینکه وسط یه فرودگاه پر از آدم هستن و کلی نگاه رو به سمت خودشون جلب کردن، مهم نبود. نگاه هایی که بیشترشون بخاطر اینکه هر دو مرد بودن، پر از بیزاری و تنفر بود. تنها چیزی که مهم بود ، خودشون بودن.
وقتی بالاخره از هم دل کندن، پیشونی هاشون رو بهم تکیه دادن و نفسهای عمیق کشیدن. دست کیوهیون هنوزم بین موهای سونگمین بود و یکی از دستای سونگمین هم که یواشکی زیر لباس کیوهیون خزیده بود هنوزم همونجا مونده بود.
سونگمین وقتی نفسش سرجاش اومد ، گفت:” فکر کنم تقدیر واقعا میخواد ما باهم باشیم. هیچکس شانس دوباره و کوپید های کمکی نداره.”
کیوهیون با لبخند باهاش موافقت کرد:” صد در صد. پس شاید بتونیم حماقتمون رو تمومش کنیم و در برابر تقدیر تسلیم بشیم.”
سونگمین با لبخند گفت:” من که عاشقشم.”

چیزی که نمیدونستن این بود که یکی از کوپید های کمکی ـشون تمام اون مدت اونجا بوده و در حالیکه با ملچ و ملوچ مافینش( کاپ کیک) رو میخورده، داشته با یه نیشخند گنده نگاهشون میکرده. وقتی که سونگمین خودشو به سمت کیوهیون پرتاب کرده بود، گوشی رو در آورده بود و شماره گرفته بود.
هنری:” از مامور لپُ پف پفی به مامور لنگ دراز”
ژومی با خنده گفت:” اسم مستعار از این احمقانه تر نبود آخه و لطفا خبرای خوب بهم بده”
هنری:” اول میخوام بدونم ماموریت تو در برابر خرگوشهای کله شق چطور انجام شده.”
ژومی با بی صبری گفت:” بعدا بهت میگم، لطفا بگو اونجا چه خبره”
هنری با پافشاری گفت:” نه، الان بهم بگو”
ژومی با لحن تهدید آمیزانه ای گفت:” هنری بهتره همین الان همه چی رو بگی”
هنری با لبخند درحالیکه از اذیت کردن دوست///پسرش لذ//ت میبرد گفت:” نه تو بگو و هر چه سریعتر اینکارو بکنی سریعتر هم میفهمی اینجا چه اتفاقی افتاده.”
ژومی:” لعنت بهت هنری” بدجوری داشت از فضولی اینکه بفهمه سونگمین و کیوهیون بالاخره موفق شدن همه ببینن یا نه، میمیرد.
هنری زد زیر خنده و گفت:” اینکه دوست//پسرت رو لعنت کنی اصلا کار هوشمندانه ای نیستا، بعد از این قضیه هم میخوای با من زندگی کنی.”
ژومی آه کشید. میدونست که هیچ راهی برای بُردن از هنری اونم از پشت تلفن نداره، چون نمیتونست از اسلحه هاش استفاده کنه.(اسلحه واقعی نه از اون یکی اسلحه ها)
ژومی برای اینکه بفهمه چه اتفاقی افتاده، به سرعت گفت:” بعد از اینکه بهت زنگ زدم و گفتم سونگمین نمیتونه به موقع برسه و اگه میتونی یه جوری پرواز کیوهیون رو به تاخیر بنداز، یه سری مدارک الکی درست کردم که حتما به امضا سونگمین نیاز داشته باشن تا وقتی سونگمین میرسه دفتر بتونم جلوش دربیام. بعدش هم مطابق نقشه پیش رفتم و بهش گفتم کیوهیون داره برای همیشه میره، یه نامه خداحافظی الکی بهش دادم و چیزایی بهش گفتم که مغزش به کار بیافته. نامه رو خوند و عین موشک از شرکت زد بیرون… پس لطفا بگو که اون اومده فرودگاه و تو در کمال شگفتی موفق شدی پرواز رو به تاخیر بندازی.”
هنری:” درواقع، هر دو خرگوش باهم هستن و همین الان دارن راجع به یه چیزایی باهم حرف میزنن.” و با لبخند به اون زوج که محکم همدیگه رو در آغوش گرفته بودن، خیره شد.
ژومی آهی کشید و گفت:” اوه خدا بالاخره. امیدوارم دوباره به همه چی گند نزنن. این یعنی تو واقعا تونستی پرواز رو عقب بندازی؟”
هنری:”آره، اما انگار لازم نبود همچین کاری بکنم، سونگمین بدون این کار هم سروقت رسید اینجا.”
ژومی در حالیکه ریز ریز میخندید، گفت:” واو، چه تاثیرگذار. بعد از خوندن نامه فقط یه ربع وقت داشت، فکر کنم یه ذره تند رانندگی کرده. اما تو چطور تونستی پرواز رو عقب بندازی؟”
هنری:” اوه خیلی آسون بود. یواشکی وارد کابین خلبان شدم و بگو چی دیدم؟ خلبان، همکلاسی ام شیوون بود. توی دبیرستان یه حسایی بهم داشت و من بهش وعده ی یه قرار دادم و اون بدون پرسیدن هیچی پرواز رو عقب انداخت.”
ژومی:”امیدوارم برنامه ای برای رفتن سر اون قرار نداشته باشی.”
هنری کاملا از روی صداش میتونست بگه که اون بطور دیوانه واری داری از فضولی پَس میافته.
خندید و جواب داد:” البته که نمیخوام، من حتی شماره موبایلمم بهش ندادم، اون بیچاره بزودی میفهمه که سرش کلاه رفته.”
ژومی:” خوبه، اما هنوزم خیلی سخته باور کنم که اون به این راحتی قبول کرده باشه.:
هنری:” خب مجبور شدم یکم بهش پیش پرداخت بدم اما نگران نباش خیلی زیاد نبود، فقط یکم ماچ یکمم اینجا و اونجا رو لمس کرد.”
ژومی داد زد:” چیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟” هنری برای کَر نشدن گوشی رو از گوشش فاصله داد.
ژومی:” هنری لو، چطور تونستی ؟؟؟؟؟؟”
هنری دیگه نتونست تحمل کنه و زد زیر خنده و گفت:” متاسفم میمی، این فقط یه شوخی بود”
ژومی که هنوز مشکوک بود پرسید:” مطمئنی؟”
هنری برای آروم کردن مع//شوقه اش گفت:” آره، نگران نباش. من هرگز همچین کاری نمیکنم. من عاشقتم میمی.”
ژومی:” منم عاشقتم” حتی فکر اینکه یکی بتونه زیادی به دوست//پسرش نزدیک بشه هم باعث میشد خونش به جوش بیاد. هنری واقعا بهش وفادار بود و همین که اجازه میده اون حتی به کیوهیون و گاهی اوقات سونگمین انقدر نزدیک وصمیمی باشه هم داشته دیوونه اش میکرد چه برسه اینکه تصور کنه اون با یه بچه خوشتیپِ ناشناس که یه حسایی هم بهش داره، تنها باشه.
ژومی برای اطمینان دوباره پرسید:” اون واقعا جای ناجوری رو لمس نکرد که، نه؟”
هنری با خنده گفت:” اگه فکر میکنی کشیدن لپ هم ناجوره پس باید بگم که آره اینکارو کرد.” میدونست که ژومی خیلی روش حساسه و زودم غیرتی میشه بخاطر همین گاهی اینجوری اذیتش میکرد تا مطمئن بشه هنوزم برای اون اهمیت داره.
ژومی:” همین که پات برسه اینجا لپاتُ ضد عفونی میکنم” هنری دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و بخاطر این بامزه بازیای عشقش حتی بیشتر از قبل هم شروع به خندیدن کرد.
هنری:” الان راه میافتم، زودی میرسم شرکت. خرگوشا الان حسابی چسبیدن به هم اونم نه فقط یه بغل خشک و خالی بلکه الان دارن همو میبو//سن بنظر میرسه فضای اینجا حسابی داغ شده باشه پس حدس میزنم همه چی اوکی شده بینشون مگراینکه بخوان همون وسط باهم اهم اهم کنن ، بعضیا شاید از این موضوع زیاد خوششون نیاد.” اینارو درحالیکه نگاهش روی زوجی که الام بشدت درگیر حمله کردن به لبای همدیگه بودن گفت.
ژومی خندید و گفت:” خدایا هنری، فقط اون کیون ات رو بردار بیا اینجا”
هنری لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:” پس یعنی تو فقط کیونم رو میخوای؟”
ژومی:”خب بهرحال اونم هست و هنوزم باید اون لپای آویزونت رو ضدعفونی کنم.”
هنری آهی کشید و گفت:” بعدا میبینمت میمی” و گوشی رو قطع کرد.
سرشو تکون داد و میدونست که باید خودش رو برای حمله ژومی با صابونی که قرار بود لپاشو باهاش بشوره، آماده کنه. آخرین نگاهش رو هم به سمت کیوهیون و سونگمین که الان داشتن نفسی تازه میکردن انداخت و لبخند زد. خوشحال بود که خودشو و ژومی الکی تلاش نکردن و تنها چیزی که الان این زوج نیاز داشتن این بود که بشینن کنار هم و هرچی میخوام رو بریزن بیرون و راجع به همه چی حرف بزنن.



2 Responses

  1. سلام عزیزم. مرسی.
    واقعا باید برن یه دعا به جون ژومی و هنری بکنن که اینقد هوای این دو تا رو دارن وگرنه هنوز هم باید تنها می بودن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *