48 بازدید

I’ll Win Your Heart-23

سلام به همگیییییی

این پارت بالاخره کیوهیون زبون باز میکنه و نصف مشکلات حل میشه

بفرمایید ادامه

 

دلتو میبرم!!!-قسمت بیست و سوم

“درنهایت، میتونیم باهم باشیم؟-حرفای کیوهیون”

هر دو ، روی تخت کیوهیون ، لم داده ، پاهاشون توی هم گره خورده بود، دستاشون روی بدن همدیگه لیز میخورد و لباش روی هم چفت شده و درحال زدن بو//سه های عاشقونه بودن.

کیوهیون کمی عقب کشید و رو به روش زیبا ترین منظره ای رو که توی دنیا وجود داشت رو دید؛ سونگمین دراز کشیده با لبای پف کرده ی قرمز ، گونه های صورتی و موهای بهم ریخته. چشماش میدرخشید و هنوزم بخاطر بو//سه ی عاشقانه ای که داشتن، نفس نفس میزد.

سونگمین بازیگوشانه پرسید:” چیزی که میبینی رو دوست داری؟”

کیوهیون بو//سه ی سبکی روی لباش گذاشت و گفت:” اونقدر که حتی نمیتونی تصورشُ بکنی.”

سونگمین:”هنوزم باورم نمیشه با تو اینحام. چند سال پیش که ترکت کردن هرگز تصور نمیکردم دوباره بتونم تو رو توی آغوشم بگیرم.”

کیوهیون:” خب هنوزم نتونستی اینکارو بکنی، من کسی ام که الان تو رو بغل کرده.” و باعث شد سونگمین لب و لوچه اش رو آویزون کنه.

برای تلافی کارِ کیوهیون، از حالت خوابیده در اومد و همونجور که پشتش رو به دیوار تکیه میداد، دست به سینه نشست.

کیوهیون نا//لید:” مینی برگرد اینجا”

سونگمین عین بچه ها بهش زبون درازی کرد و گفت:” نوموخوام”

کیوهیون چشم غره ای بهش رفت و به جای اینکه اونم به پشتی تخت تکیه بده، روی سونگمین قرار گرفت و پاهاشو دو طرف بدن مین قرار داد. دستاشو دور گردن مین حلقه و بدناشون رو بهم نزدیکتر کرد.

سونگمین آهی کشید و دستاشو دور بدن کیوهیون پیچوند و گفت:” چطور مانع ات بشم وقتی اینجوری رفتار میکنی؟”

کیوهیون پوزخندی زد و گفت:”حتی نباید به مانع شدن فکر کنی.” لباشو روی لبای مین گذاشت. انقدر از هم دور بودن که بنظر نمیرسید بتونن به اندازه ی کافی دلتنگیشون رو رفع کنن.

وقتی بالاخره لباشون از هم جدا شد، به چشمای هم خیره شدن تا بتونن جواب سوالای بی جوابی که هنوزم داشتن رو پیدا کنن.

کیوهیون:” مینی، حالا میشه باهم صادق باشیم؟”

سونگمین با سردرگمی بهش نگاه کرد و کیوهیون ادامه داد:” توی این لحظه همه چی عالیه اما این لحظه چقدر دوام میتونه داشته باشه؟ من واقعا میخوام رابطمون پایدار باشه اما چطور میتونیم اینکارو بکنیم وقتی که حتی با هم صادق هم نیستیم؟”

سونگمین نگاه غمگینی بهش انداخت، میدونست حق با اونه. نمیتونستن تا آخر وانمود کنن گذشته هیچ اهمیتی براشون نداره چون اون بخشی از وجودشون بود، بخشی از چیزی که الان بودن.

سونگمین آهی کشید و گفت:” منم اینو میخوام اما مطمئن نیستم بتونم همه چیز رو برات تعریف کنم. یکبار سعی کردم و گذشته ام رو برای کسی که واقعا بهش اعتماد داشتم بازگو کردم اما هیچ اهمیتی برای اون آدم نداشت….اون(مَرد) ترجیح میداد من لبخند بزنم حتی وقتی که واقعا دوست داشتم گریه کنم… بخاطر همین بود که تصمیم گرفتم دیگه هرگز چیزی به کسی نگم چون هیچ کس اهمیتی بهش نمیده….”

کیوهیون:” من اهمیت میدم…” و باعث شد سونگمین سرشو بالا بیاره و به چشماش خیره بشه؛ ” و میخوام کمکت کنم اما اگه ندونم چه اتفاقاتی افتاده و اینکه تصمیم گرفتی تظاهر کنی شاد هستی،چطور میتونم تشخیص بدم تصمیم درستی گرفتی یا نه.”

سونگمین:” میدونم که اهمیت میدی و بهم کمک میکنی.”

کیوهیون پیشنهاد داد:” چطوره اول من شروع کنم شاید بعدش اعتماد کردن به من برات آسون تر بشه”

سونگمین:” واقعا اینکارو میکنی؟”

کیوهیون لبخندی زد و بو//سه کوچیکی رو لباش گذاشت:” البته که اینکارو میکنم، قبلا هم بهت گفته بودم میخوام بدونی چرا همش پَسِت میزدم.”

وقتی کیوهیون شروع به حرف زدن کرد، سونگمین با دقت به تک تک حرفاش گوش میداد.

کیوهیون:”همونطور که قبلا گفتم دلیل اینکارم فقط یسونگ هیونگ و مرگِ ریووک نبوده،اونا درواقع دلیل دیگه ای برای وابسته نشدن به بقیه برام بودن چون میدونستم این وابستگی در آخر تنها چیزی که برای میزاره، درده. نمیتونستم قبولت کنم چون میترسیدم توام تَرکم کنی. قانون دنیای من این بود؛ مردم باعث میشن عاشق و وابسته اشون بشم و بعدش تَرکم میکنن. اولین بار وقتی ۱۰ سالم بود این حس رو تجربه کردم، زمانی که مامان و بابام از هم طلاق گرفتن. من و ریووک باید بین اون دوتا یکی رو برای زندگی باهاش انتخاب میکردیم و ما، مامان رو انتخاب کردیم. اون روز بابا اعلام کرد که دیگه هیچ پسری نداره و به کلی هر دومون رو از زندگی اش پاک میکنه. اولش مامان گفت بابا یکم زمان نیاز داره تا آروم بشه و خیلی زود همه چی خوب میشه و میتونیم بابا رو ببینیم اما اینطور نشد…. دو ماه از اون روز گذشته بود و اون حتی یک بار هم سراغمون رو نگرفت. یبار وقتی توی شهر بازی بودیم دیدیمش، من از دیدنش خیلی خوشحال بودم بخاطر همین به سمتش دویدم و صداش زدم”” بابا””اما اون فقط یه نگاه عجیب بهم انداخت و به سمت مامان برگشت و گفت”” خانم یکم ادب به بچتون یاد بدید تا هر غریبه ای رو که دید ندوه سمتش و بابا صداش نکنه….””

حالا یه خانواده جدید داشت و دیگه به ما احتیاجی نداشت. این برخوردش زیاد به ریووک صدمه نزد چون اون از اول هم به مامان نزدیکتر بود اما برای منی که بابام همیشه شماره یکم بود و همیشه پیشش بودم ضربه ی بدی بود….درسته که مامان رو انتخاب کرده بودم اما تنها دلیلش این بود که اون بیشتر از بابا به ما نیاز داشت و وقتی اونو انتخاب کردم، فکر میکردم میتونم بازم بابا رو ببینم….اما اشتباه کردم، اون دیگه منو نمیخواست. این اولین باری بود که حس کردم از دست دادن یه شخص مهم تو زندگی، کسی که واقعا دوستش داشتم چقدر میتونه درد آور باشه.”

سونگمین:” بعد از اون ماجرا بازم دیدیش؟”

کیوهیون:”آره، وقتی هنوز درس میخوندم یه کار نیمه وقت تو کافی شاپ داشتم و اون هر از گاهی میومد اونجا. من خیلی آسون شناختمش اما اون حتی کوچک ترین نشونه ای از شناختن من از خودش بروز نداد. یه روز رفتم سر میزش و گفت”” بابا میشه حرف بزنیم؟ میشه دست از وانمود کردن از اینکه من هیچ اهمیتی برات ندارم برداری”” و اون فقط گفت که تنها پسری که داره الان مدرسه است، دوباره سعی کردم و بهش گفتم دلم براش تنگ شده، یکم بهم نگاه کرد و گفت”” خودت انتخاب کردی تو زندگی ای من نباشی، درست مثل برادر ناسپاس ات، حالا هم برو پیش همون مادر و برادرت”” با این حرفش فهمیدم حتی از مرگ ریووک هم خبر نداره. من بهش گفتم و فکر میکنی چی گفت؟”

سونگیمن سرشو تکون داد، میتونست اشک آلود شدن چشمای کیوهیون رو ببین بخاطر همین سعی کرد با نوازش کردن پشتش بهش دلداری بده.

کیوهیون:”اون گفت”””چقدر بد”””…من بهش گفتم پسرش مرده و این تنها واکنشش بود. برای یه دقیقه با شوک بهش خیره شدم و بعد یهو ازش در حد مرگ متنفر شدم. بهش گفتم این تنها چیزیه که برای گفتن داره و ازش پرسیدم نمیخواد بدونه قبر ریووک کجاست و اونم در مقابل گفت”” چرا باید بخوام بدونم قبرش کجاست؟ هر روز کلی آدم میمیره، باید سر قبر همشون برم؟”” اون موقع بود که بهش گفت از این لحظه به بعد دیگه هیچ پدری ندارم و برگشتم سرکارم.از اون به بعد وقتی میومد اونجا باهاش عین یه مشتری معمولی برخورد میکرد.”

سونگمین با عصبانیت گفت:” اگه من بودم تو قهوه اش تف میکردم یا توی نوشیدنی اش مسهل( قرص بیرون روی) میریختم” و باعث شد کیوهیون بزنه زیر خنده.

کیوهیون که هنوزم داشت میخندید، گفت:” قشنگ معلومه کلی وقت با هنری گذروندی ها.”

سونگمین:” اون دستیارمه، انتخاب دیگه ای ندارم اما راجع به پدرت، واقعا نمیتونم باور کنم اون میتونسته تا این حد سنگدل باشه.چطور تونسته هیچ اهمیتی به پسر فوت شده اش نده؟”

کیوهیون:” نمیدونم….شاید اینکه اهمیت نده و هیچ حسی در مقابلمون نداشته باشه، براش آسون تر بوده. بعضی وقتا بود که آرزو میکردم ، میتونستم عین اون باشم اما نتونستم….هنوزم با فکر کردن به هیونگام قلبم به درد میاد و هر روز بیشتر دلتنگشون میشم.”

سونگمین دو طرف صورتش رو با دستاش گرفت و بو//سه ی آرومی رو لباش گذاشت. وقتی سرشو عقب کشید با صورت خندون کیوهیون مواجه شد.

کیوهیون:” چطور میتونی همچین کاری باهام بکنی؟”

سونگمین:” چیکار؟”

کیوهیون:” باعث بشی حس خوبی داشته باشم. فقط بو//سه یا لمس ات میتونه باعث بشه هر چیز دیگه ای رو فراموش کنم.”

سونگمین با لبخند گفت:” پس هرگز دست از بو//سیدن و لمس کردنت برنمیدارم.”

کیوهیون پوزخندی زد و گفت:” من که عاشقش شدم از الان”

سونگمین:” از کِی تا حالا انقدر من//حرف شدی تو؟”

کیوهیون با خنده گفت:” از وقتی با هنری گشتم. داداشش کلی مجله جالب و جذاب داشته و اونم تصمیم گرفت اونا رو با من شریک بشه.” هنری واقعا به قولش عمل کرده بود و سری بعدی که اومده بود خونه کیوهیون یه کارتن بزرگ پر از مجله و حتی دی وی دی براش آورده بود و البته که، ژومی اون کارتن بزرگ رو تا اونجا حمل کرده بود.

سونگمین گفت:” فکر کنم حتی دلم نمیخواد بدونم اونا چه جور مجله هایی بودن” و باعث شد کیوهیون دوباره به خنده بیافته.

یه دقیقه درحالیکه کیوهیون داشت فکر میکرد چطور داستانش رو ادامه بده و سونگمینم درحال بازی با موهای کیو بود، سپری شد. وقتی سونگمین موهاشو رها کرد و لبخند زد، کیوهیون میدونست چیکار کرده اما بازم موهاشو لمس کرد و همونطور که انتظار داشت، دید که اونا بافته شدن.

دستشو دوباره دور گرن سونگمین برگردوند و لبخند زد.

سونگمین:” نمیخوای بازشون کنی؟”

کیوهیون:” نه، دیگه از اینکه اینکارو بکنی عصبانی نمیشم”

سونگمین:” این یعنی اگه اینکارم بکنم، عصبانی نمیشی؟” و لپ کیوهیون رو کشید.

و کیوهیون در جواب فقط با لبخند سرشو تکون داد.انقدر دلش برای سونگمین تنگ شده بود که حتی این کارای کوچیکی که قبلا براش آزاد دهنده بودن، الان خوشحالش میکرد.

سونگمین:” پس یعنی میتونم کیوت هم صدات کنم؟”

کیوهیون دوباره با لخند سر تکون داد و گفت:” اما حتی اگه یه وقتی گفتم نکن، تو بازم تمام اینکارارو انجام بده، باشه؟”

حالا نوبت سونگمین بود که لبخند بزنه و سرشو تکون بده.

یه دقیقه دیگه رو هم به رد و بدل کردن نگاه های عشقولانه سپری کردن تا اینکه کیوهیون یادش اومد هنوز داستانش رو تموم نکرده.

آهی کشید و گفت:” آماده ای بقیه اش رو بشنوی؟”

سونگمین :” اگه تو آماده باشی، آره”

کیوهیون لبخندی زد و داستانش رو ادامه داد:” وقتی ۱۵ سالم شد، اولین دوست //دخترم رو پیدا کردم. اون عشق اولم و تو اون زمان همه چیزم بود. من فقط یه بچه ی بی تجربه بودم که فکر میکرد پرنسس زندگی اش رو پیدا کرده و قراره تا آخر عمر به خوبی و خوشی با اون زندگی کنه. اون موقع من هنوزم باور داشتم که میتونم تو زندگیم شاد باشم. چیز زیادی ندارم که بخوام راجع به اون دختر بگم به جز اینکه اون واقعا بهم صدمه بدی زد. بعد از تقریبا یکسال قرار گذاشتن، یهو به رابطمون پایان داد و گفت که هرگز عاشقم نبود و حتی ازم خوشش هم نمیومده. اون فقط میخواست از من استفاده کنه تا قبل از اینکه کسی رو که لایق اشِ پیدا کنه، تجربه کسب کنه. اون اولین کسی بود که همه چیزم شده بود و من التماسش کردم بمونه، تمام غرورم رو کنار گذاشتم و جلوش زانو زدم و ازش خواستم ترکم نکنه اما اون به اشک هایی که میریختم خندید و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه ازم دور شد. اون موقع فقط ۱۶ سالم بود اما قلبم برای دومین بار بشدت شکسته شد. هنوزم تو مدرسه میدیدمش و سعی میکردم باهاش حرف بزنم، فکر میکردم میتونم در آخر بازم بدستش بیارم اما اون همه چی رو برام روشن کرد و گفت که نمیخواد دیگه هیچ وجه اشتراکی باهام داشته باشه. پس اولین تجربه ام توی رابطه، افتضاح تموم شد و با خودم فکر کردم شاید همیشه روابط باید اینجوری باشه. رفتار های مادرم هم کمکی به فهمیدن مفهوم اصلی یه رابطه، نکرد. بعد از طلاقش کلی دوست///پسر داشت اما هیچ کدوم از این روابط بیشتر از ۳-۴ ماه طول نمیکشید و همشونم یه روند و سناریو یکسان داشتن. اولش اون بشدت خوشحال بود، میخندید، لبخند میزد اما بعد همه چی شروع به خراب شدن میکرد، کلی دعوا پیش میومد و حتی بعضی مواقع به کتک کاری میکشید و آخرش به گریه ختم میشد، روی مبل دراز میکشید و برای ساعت ها گریه میکرد….

یکی از دلایلی ام که باعث فاصله گرفتنمون شد ، همین بود و وقتی بهش گفتم میخوام جدا زندگی کنم، جلومو نگرفت. ما هنوزم باهم ارتباط داریم و میبینمش، جدا زندگی کردن حتی بیشتر از باهم بودن به بهتر شدن رابطمون کمک کرد اما اون هنوزم کسی نیست که وقتی به حمایت نیاز دارم سراغش رو بگیرم. نمیخواستم مردم روم تسلط داشته باشن که باعث بشن رقت انگیز تر بنظر بیام پس خودم رو از دیگران دور کردم. با همکلاسی هام رابطه ای نداشتم و اگه ازم میخواستن باهاشون برم بیرون، پیشنهادشون رو رد میکردم. ریووک و یسونگ همش بهم میگفتن دست از تنها بودن بردارم، دوست جدید پیدا کنم و برم سر قرار..اما من همش میگفتم به کَسِ دیگه ای نیاز ندارم. من اونا رو داشتم. تنها کسایی که میتونستم بهشون اعتماد کنم ، کسایی که میدونستم بهم صدمه نمیزنن و عاشق و وابسته اشون شدن برام امنه…..”

کیوهیون حرفاشو متوقف کرد تا بتونه خودشو جمع و جور کنه. سونگمین میدید که صحبت درباره ی یووک چقدر براش سخته پس کاری رو کرد که بنظر میرسید میتونه به کیوهیون کمک کنه؛ محکم کیوهیون رو بغل کرد گرچه بخاطر موقعیتشون بیشتر بنظر میرسید کیوهیونه که اونو بغل کرده. وقتی عقب کشید لبخند کیوهیون رو دید و فهمید که هنوزم این روش کمک کننده است.

کیوهیون قبل از ادامه دادن بو//سه ی کوچیکی رو لباش گذاشت و یه نفس عمیق کشید:”اون دوتا مهمترین اشخاص زندگی ام بودن اما اون اوایل جور نمیشد همدیگه رو ببینن. ریووک خیلی کم پیشم میومد و بیشتر از طریق گوشی و اینترنت باهم در ارتباط بودیم و من میرفتم دیدن اون و مامان ، وقتایی ام که ریووک میومد یسونگ هیونگ سرش شلوغ یا خارج از شهر بود. یه مدتی گذشت تا بالاخره اون دوتا تونستن همدیگه رو ببینن و اون موقع بود که من چیزی رو دیدم که واقعا متعحبم کرد. وقتی یسونگ ، ریووک رو دید یهو هیپنوتیزم شد و ریووک هم نمیتونست نگاهش رو از اون بگیره و بهش لبخند نزنه. گرچه یکم زمان برد تا بهم اعتراف کنن ، من باور کردم که اون عشق تو نگاه اول بود. چند ماهی بود که سعی میکردم ریووک رو قانع کنم بیاد پیش من یا حداقل جایی نزدیک من زندگی کنه اما اون همش میگفت که نمیخواد مامان رو تنها بزاره اما وقتی با یسونگ هیونگ وارد رابطه شدن فقط یک ماه طول کشید که اون بیاد خونه یسونگ و از مدرسه انتقالی بگیره.

دیروز خودت آلبوم رو دیدی، اونا بشدت باهم شاد بودن، اونقدر باهوش بودن که کسی توی مدرسه متوجه رابطه اشون نشه اما وقتی کسی اطرافشون نبود نمیتونستن عشقی که نسبت بهم داشتن رو پنهان کنن. نگاه کردن به اونا باعث میشد فکر کنم واقعا میشه که دوتا آدم در کنار هم شاد باشن و شاید پایان همه ی رابطه ها بد نباشه…اما بعدش ما راجع به مریضی یسونگ هیونگ فهمیدیم. یه روز نشسته بودیم و داشتیم با خوشحالی باهم حرف میزدیم که یهو همه چی عوض شد….

نمیدونم اگه اون موقع ریووک پیشمون نبود چی میشد. در کمال تعجب بین ما سه نفر اون قوی ترین بود ، اون کسی بود که گفت باید همین زمانی که برامون مونده رو زندگی کنیم نه اینکه به دل سوزی و گریه زاری بگذرونیمش. با تشکر از اون درحالیکه میدونستم به زودی یسونگ رو از دست میدم، تونستم خودم رو جمع و جور کنم و لبخند بزنم و به خودم دلداری بدم و بگم هرچی که بشه من بازم ریووک هیونگم رو دارم، اون برادریه که که هرگز ترکم نمیکنه…اما خیلی زود فهمیدم که مثل دفعه های قبل، محاسباتم اشتباه از آب در اومدن….

مرگ ریووک خیلی ناگهانی بود و کاملا یسونگ رو در هم شکست. وقتی وارد اتاق بیمارستان شدم نمیدونستم باید برای برادر بی جونم که رو تخت بود غصه بخورم یا برای بهترین دوستم که محکم دست اونو گرفته و داره گریه میکنه…. بعد از اون یسونگ هیونگ تنها کسی بود که برام موند اما میدونستم که مدت زیادی نمیتونه پیشم باشه و وقتی درمانش رو متوقف کرد فهمیدم که این زمان حتی کمتر هم شده. اون موقع بود که تصمیم گرفتم هرگز دوباره به کسی وابسته نشم و اجازه ندم کسی باز هم اینجوری بهم صدمه بزنه. مدرسه ام رو عوض کردم تا بتونم زمان کمی که مونده بود رو با اون بگذرونم….”

کیوهیون دیگه نتونست در مقابل اشک هاش مقاومت کنه و سونگمین محکم بغلش کرد و اجازه داد رو شونه هاش اشک بریزه. میتونست دستای سونگمین رو که پشتش رو نوازش میکردن، بوی خوب و مخصوص و بدنش رو که بهش فشرده میشد، حس کنه. تمام اینها باعث میشد حسی که سالها تجربه اشون نکرده بود بهش دست بده، حس حمایت و دوست داشته شدن.

سونگمین وقتی حس کرد کیوهیون یکم آروم تر شده، گفت:” پس بخاطر همین بود که از همون اول انقدر خشن باهام رفتار میکردی.”

کیوهیون:” آره، تو دقیقا بعد از اینکه تصمیم گرفتم به کسی اجازه ندم بهم نزدیک بشه، وارد زندگیم شدی. بخاطر همین بود که وقتی بهم گفتی دلمو میبری مطمئن بودم که همچین چیزی غیر ممکن و وقت هدر دادنه. حتی وقتی فهمیدم ناخودآگاه بهت نزدیک شدم با خودم گفت این فقط برای اینکه یکی باشه بهم دلداری بده و وقتی نیاز به کمک و حمایت دارم کنارم باشه نه هیچ چیز دیگه….اما وقتی بهت اجازه دادم بهم نزدیک تر بشی فهمیدم که داری روز به روز برام مهم تر میشی و خیلی ترسیدم. وقتی هیونگ مُرد یه قسمت از وجودم داد میزد تو ، تنها کسی که برام مونده رو قبول کنم اما من یه “”نه”” قوی گفتم. نمیخواستم بهت فرصتی برای صدمه زدن بهم دقیقا مثل کاری که بقیه کرده بودن، بدم… فکر میکردم با دور کردن تو از خودم میتونم شاد تر باشم، اما اشتباه میکردم… اون صبحی که فهمیدم رفتی حسابی صدمه دیدم وعصبانی شدم… بشدت از دست خودم عصبانی بودم که احساست واقعی ام رو بهت نگفتم و در عوض باعث شدم فکر کنی از حضورت کنارم متنفرم. هیچ کدوم از حرفای اون روزم واقعیت نداشتن، اون موقع انقدر ترسو و بزدل بودم که نتونستم احساساتم رو بهت بگم و بهت صدمه زدم اما با گذشت هر روزی که بدون تو سپری میشد بیشتر و بیشتر میفهمیدم که چقدر حماقت کردم که گذاشتم گذشته، آینده ام رو خراب کنه. اون موقع بود که یه نگاه به دور و برم کردم و دیدم تنهای تنهام، من هیچ دوستی نداشتم تا باهاش وقت بگذرونم. فهمیدم که توی ۱۸ سال زندگیم به یک نفر هم اعتماد نکردم. اون موقع بود که به یسونگ هیونگ و ریووک حق دادم که همش بهم گیر میدادن تا با همکلاسی هام مهربون تر باشم، وقتای بیشتری رو بیرون از اتاقم بگذرونم، با آدمای جدید آشنا و باهاشون دوست بشم اما من همیشه میگفتم به کَس دیگه ای نیاز ندارم چون اونا رو دارم…” صدای کیوهیون شکست و دیگه نتونست بیشتر از این ادامه بده.

سونگمین:” متاسفم….”

کیوهیون با تعجب پرسید:” برای چی؟”

سونگمین:” نمیدونستم همچین چیزایی رو پشت سر گذاشتی، فقط ظاهر رفتارات رو میدیم ، هیچوقت فکر نکردم ممکن دلیلی برای پَس زدن بقیه داشته باشی “

کیوهیون خندید و گفت:” و چطور باید اینارو میفهمیدی وقتی من هیچی بهت نمیگفتم؟ هیچ دلیلی نداره که بخوای براش متاسف باشی، من خیلی احمق بودم که بهت اعتماد نکردم اما خوشحالم که الان اون دلایل رو میدونی، الان که همه چی رو بهت گفتم حس بهتری دارم.”

سونگمین:” منم میخوام باهات روراست باشم اما حتی نمیدونم باچی باید شروع کنم.”

کیوهیون لبخند آرومی زد وگفت:” یکم به خودت زمان بده، عجله که نداریم. میتونی روی همه چی فکر کنی و وقتی آماده بودی حرف بزنی.”

سونگمین هم لبخندی زد، کیوهیون همه چی رو بهش گفته بود و دردهاشو باهاش درمیون گذاشته بود، بالاخره اونم باید همه چی رو به کیوهیون میگفت. فقط یه دقیقه طول کشید تا دلایلی که باعث شده بودن یه ماسک لبخند رو لباش بزاره و وانمود کنه خوشحاله رو به یاد بیاره.

 

Print Friendly, PDF & Email


5 Responses

  1. سلامممممممممممممممممم ببخشید ک نظر دیر شد بابت یک سرس مشکلات نشد زودتربزارم نظر والان خوندم داستان رو این قسمتا عالی بود مخصوصا فرودگاهشون وجاسوس بازی هنری مرسی

  2. دم کیو گرررررم چه شجاع شده بچم…
    راهکارای مینی فقط رو کیو اثر میذاره…
    خاک بر سر من که کسیو ندارم با این روشا دلداریش بدم…
    ممنون دوسم نخسته
    عالی بود
    بااااای

  3. هوراااااااااااااااااااااااااااا
    اولین نفرم
    کیووووووووووووووووووووووو
    اشکم در اومد
    گوناه داشت
    دردت تو سر سومان خخخخخ
    مرسی
    بوس بوس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *