99 بازدید

I’ll Win Your Heart-Last Part

سلام بچز

با قسمت پایانی دلتو میبرم اومدم خدمتتون

جا داره از همینجا از تمام کسایی که پارت به پارت

کنارم بودن و با نظراتشون بهم انرژی دادن تشکر کنم،ممنون که کنارم بودید

هیچ برنامه ای فعلا برای فیک کیومین بعدی ندارم اما دوتا فیک جدید ایونهه ای و شیچولیم مشخص شده تکلیفشون، امیدوارم اونجا هم حمایتتون رو داشته باشم

فایل کامل بعد از ادیت های لازم گذاشته میشه

ممنونم از همتون^_______^

دلتو میبرم!!!-قسمت آخر

” بالاخره شادی”

پنج سال دیگه ام گذشت و کیوهیون الان کنار قبر یسونگ و ریووک نشسته بود. هنوزم از دست دادن هیونگ هاش براش دردآور بود اما توی این سالها یاد گرفته بود از اونها با لبخند یاد کنه. هنوزم دلش خیلی براشون تنگ میشد اما تصمیم گرفته بود خاطرات شادی که با اونا داشت رو توی ذهنش نگه داره؛ تمام اون لحظه هایی که باهم میخندیدن، شوخی میکردن یا زمانایی که فقط حرف میزدن…

یهویی دو تا دست کوچولوی تپلو دور گردنش پیچید و یه بدن کوچک خودش رو بهش چسبوند.

پسرکوچولو با اون صدای بامزه اش پرسید:” بابا کیو، اونا کی هستن؟”

کیوهیون برگشت و به پسر کوچولوش لبخندی زد، دستاشو دور بدن کوچولوش پیچوند و بوسه ای روی گونه هاش گذاشت که باعث شد اون ریزه میزه، ریز ریز بخنده.

پرسید:” اون داستان یووکی که برات تعریف کردم رو یادت میاد؟”

پسر کوچولو سری تکون داد و پرسید:” پس یعنی اینجا، جاییِ که اونا الان توش خوابیدن؟”

کیوهیون:” آره دولی، اینجا، همون جایی که میتونن تا اَبد باهمدیگه توش بخوابن.”

ساندول با صدای بامزه ای پرسید:” بازم اون داستان رو برام تعریف میکنی؟”

کیوهیون خندید و گفت:” تو همین الانشم کُلش رو حفظی اما اگه بخوای بازم قبل خواب برات تعریف میکنم.”

ساندول با سرخوشی گفت:” آره همینه….”

کیوهیون به بامزگیش لبخندی زد و خوشحال بود که پسرش راجع به هیونگهاش میدونه و دوستشون داره. داستان یووک تبدیل شده بود به داستان محبوب قبل خوابش دقیقا همونطور که آلبوم عکسِ اونا، کتاب عکس دار مورد علاقه اش بود.

ساندول با سوالی که پرسید باعث شد کیوهیون از افکارش خارج بشه:” بابا، من باید چی صداشون کنم؟”

کیوهیون:” منظورت چیه؟”

ساندول:” تو بابای منی اما اونا چی….”

کیوهیون یه دقیقه با خودش فکر کرد و با فکری که به ذهنش خطور کرد ریز ریز خندید و گفت:” اونا همیشه منو بچه ی خودشون صدا میزدن و از اونجایی که تو ام بچه ی منی پس فکر کنم تو باید اونارو پدر بزرگ صدا بزنی.”

سونگمین:” چو کیوهیون تو واقعا خجالت نمیکشی با هیونگای فوت کرده ات اینجوری رفتار میکنی….”

کیوهیون سرشو بلند کرد و صورت خندون سونگمین رو دید که متضاد با لحن ادب کننده ی چند ثانیه پیشش بود و لبخندی بهش زد. اونا هنوز هم با هم بودن با این تفاوت که الان یه زوج متاهل به حساب میومدن. البته که رسمی نبود اما این اهمیتی براشون نداشت چون این قلب هاشون بود که به همدیگه متصل بودن و همین دلیل براشون کفایت میکرد.

کیوهیون چند سال پیش که به سونگمین پیشنهاد ازدواج رو داده بود و باعث شده بود اون برای مدتی از استرس لکنت بگیره رو بیاد آورد. اون روز درحالیکه سونگمین از خجالت قرمز شده بود و سرشو انداخته بود پایین ، کیوهیون از شدت خوشحالی اشک میریخت…

با بیاد آوردن خاطره ی شیرینش لبخندی روی لباش اومد و وقتی نگاهش رو از صورت سونگمین گرفت به دوتا دلیل دیگه برای لبخند زدن بیشتر که توی آغوش اون بودن رسید. دوقلو های سه ماهشون، کوانگمین و یانگمین.

هر سه تا پسرشون رو به فرزند خوندگی قبول کرده بودن چون مطمئنا هیچکدومشون قابلیت باروری نداشت اما با اینحال هر سه تاشون رو دقیقا عین بچه های واقعی خودشون دوست داشتن. نه سونگمین و نه کیوهیون نمیتونستن بگن دوران کودکی شادی داشتن بخاطر همین بود که هردوشون نهایت تلاششون رو میکردن که بچه هاشون دوران کودکی پر از شادی و عشق والدینشون رو داشته باشن.

ساندول الان دیگه تقریبا ۶ ساله بود و ۴ سال از زمانی که به فرزندخوندگی گرفته شده بود، میگذشت. اولش قرار بود یه بچه تازه متولد شده رو بپذیرن اما همین که کیوهیون ، ساندول کوچولو رو دید یه دل نه صد دل عاشقش شد و دیدن اینکه چطور اون دوتا در عرض چند ثانیه باهم جور شدن کافی بود تا سونگمین با فرزندخوندگی ساندول موافقت کنه.

بعلاوه، ساندول خیلی شبیه هردوشون بود . صورتش در واقع ترکیبی از سونگمین و کیوهیون بود و یه رقیب سرسخت در بامزگی در مقابل سونگمین به حساب میومد. حتی وقتی هنری برای اولین بار ساندول رو دید ازشون پرسید، راهی برای بچه دار شدن دوتا مرد هم پیدا شده یا نه.

دفعه ی دومی که تصمیم گرفتن بچه بگیرن نظرشون روی یه دختر کوچولو بود اما ایندفعه نوبت سونگمین بود که با دوتا پسر دوقلو هیپنوتیزم بشه و نتیجه این شد که حالا اونا ۳ تا پسر داشتن.

سونگمین کنار کیوهیون نشست و یکی از دو قلو ها رو داد بهش. کیوهیون نگاهی به نینی کوشولویی که تو آغوشش بود انداخت و حس کرد قلبش گرم تر شده. الان هیچ دلیلی برای شکایت از زندگیش نداشت. اون سه تا پسر دوست داشتنی و مردی رو در کنارش داشت که عاشقش بود. بخاطر خانواده ی کوچیکش از ته دل احساس رضایت میکرد.

نگاهی به قبر هیونگاش انداخت و لبخند زد. در واقع اونا برای معرفی دوقلو ها به اونجا اومده بودن چون کیوهیون هنوزم اون دوتا(یووک) رو جز خانواده ی خودش به حساب میاورد. اون وقتی با سونگمین و بچه ها به اون شهر نقل مکان کرده بودن میتونست بیشتر از دفعاتی که قبلا بهش عادت داشت به دیدن اونا بره و باهاشون صحبت کنه بخاطر همین الان دلیل خوبی برای لبخد زدن داشت.

ساندول :” بزودی قراره یه نینی دیگه داشته باشیم؟”

با سوال یهویی ساندول ، کیوهیون از افکارش خارج شد و با سردرگمی به سونگمین که خودشم شوکه بنظر میرسید، نگاه کرد.

سونگمین:” چرا فکر میکنی قراره یه بچه دیگه بیاریم؟”

ساندول در نهایت پاکی و سادگی گفت:” من صداهاشو شنیدم. بنظر میرسید بابا کیو و تو دارید درد میکشید…من اینارو به هنری گفتم و اون گفت نگران نباشم چون اون صدای بچه درست کردن بوده.” کیومین با دهنهای باز در حالیکه هاله ی صورتی رنگی گونه هاشون رو پوشونده بود به اون زل زده بودند.

سونگمین نا//لید:” کیو، اون همستر داره بچمونو خراب میکنه”

کیوهیون:” باید جیره ی غذایی اش رو قطع کنم تا یه درس درست حسابی بهش بدم، از این به بعد حتی جرات نزدیک شدن به آشپزخونمونم نداره.”

از اونجایی که هنری و ژومی ام مدتی بعد از سئول اومدن و نزدیک کیومین اینا مستقر شدن ،بیشتراوقات همدیگه رو میدیدن. بعد از گذشت اینهمه سال رابطه دوستی اونا هم قوی تر شده بود و کیومین بخاطر کمکی که اونا بهشون کرده بودن هنوز هم ازشون ممنون بودند.

کیوهیون و سونگمین الان نه تنها همیدگه رو داشتن بلکه دوتا دوست خوب هم داشتن که همیشه ازشون حمایت میکنن.

کیوهیون رو به ساندول گفت:” به حرفای اون همسترِ آدم نما گوش نده، ما برنامه ای برای یه بچه ی دیگه نداریم.” و سونگمین هم در تایید حرفاش سر تکون داد.

ساندول دستشو روی شکم کیوهیون گذاشت و پرسید:” پس یعنی اینجا نینی نیست؟”

کیوهیون و سونگمین با ناراحتی به همدیگه نگاه کردن. میدونستن دیر یا زود باید به بچه ها توضیح بدن که اونا خانواده ی عادی ای که همه راجع بهش حرف میزنن، نیستن. بخاطر این مسئله بود که اولش برای فرزندخوندگی بچه ها، تردید داشتن چون نمیخواستن بچه ها بزرگ و ازشون متنفر بشن.

سونگمین:” بابا کیو نمیتونه اونجا نینی داشته باشه همونطور که من هم نمیتونم…..”

ساندول:” چرا؟”

سونگمین درحالیکه امیدوار بود بتونه با حرفاش جلوی کنجکاوی بیشتر ساندول رو بگیره ،گفت:” دولی، تو برای همچین گفتگویی هنوز خیلی بچه ای اما وقتی بزرگتر شدی همه چیز رو برات توضیح میدیم، باشه؟”

ساندول با چشمای کوچولوی بیگناهش به باباهاش زل زد و گفت:” اما من یه آبجی میخوام. واقعا نمیتونید یه دونه درست کنید؟”

کیوهیون:” چطوره یه معامله کنیم با هم؟ الان باید از کوانگمینی و یانگمینی مراقبت کنیم اما وقتی اونا به سنی که تو الان هستی رسیدن باهم راجع به یه آبجی کوچولو حرف میزنیم. تا اون موقع میتونی توی مراقبت از داداش هات کمکمون کنی و براشون یه هیونگ خوب بشی.”

ساندول یکم فکر کرد و گفت:” باشه، من بهترین هیونگ دنیا میشم.”

کیوهیون و سونگمین بالاخره نفس راحتی کشیدن.

سونگمین با عشق موهای ساندول رو بهم ریخت و گفت:” حتما میشی.”

کیوهیون نگاه دوباره ای به قبر یووک انداخت و لبخند زد. با اینکه زود ترکش کرده بودن اما اونا براش بهترین هیونگای دنیا بودن. دستای سونگمین رو که دورش حلقه شدن، حس کرد. به سمتش برگشت و یه بو//سه ی کوچیک رو لباش گذاشت.

هر دو میتونستن بگن الان واقعا خوشحال اند. تمام درد ها و جدایی های گذشته بهشون یاد داده بود چطور برای همدیگه ارزش قائل بشند. اونا زمانشون رو بخاطر دعوا های بی فایده و جر و بحث سر موضوعات بی اهمیت تلف نمیکنند و در عوض هیچوقت از ابراز عشقشون به همدیگه و اعلام خوشحالیشون از زندگی مشترک، خسته نمیشند.

البته که همه چی عالی و بی نقص نیست، دو انسان همیشه و توی تمام مسائل باهم دیگه اتفاق نظر ندارند. بعضی اوقات اونا توی مسائل مربوط به بچه ها یا نهار ، چه جوری گذروندن آخر هفته ها، تمیز کردن خونه و …نظرات مختلفی دارند اما بجای اینکه یه دعوای بزرگ راه بندازن، عین کاری که خیلی از آدما میکنن، با خونسردی سعی میکنن به توافق برسند و بیشتر اوقات هم موفق میشند. زمان هایی ام که موفق نمیشند سعی میکنن بهترین راه رو برای حل اختلافشون پیدا کنن، هر کدوم به یه اتاق جداگانه میره و دو دقیقه طول نمیکشه که هر دو به این نتیجه میرسند که داشتن و بودن در کنار طرف مقابل از اینکه برنامه تلویزیونی مورد علاقه اشون رو ببینن یا پرستار مناسبی که در نظر دارن رو انتخاب کنن، مهم تره.

شروع رابطشون خیلی سخت بود. حتی با اینکه تونسته بودن گذشته خودشون رو با همدیگه در میون بزارن اما از بین بردن ترس ها و درمان زخم هاشون احتیاج به کلی زمان و صبوری کردن داشت.

سونگمین با اینکه تونسته بود تمام گذشته اش رو برای کیوهیون تعریف کنه اما هنوزم کاملا صادق بودن با کیوهیون براش سخت بود….مواقعی بود که بخاطر یه سری دلایل احساس ناراحتی میکرد و سعی خودش رو میکرد تا این مسئله رو از کیوهیون مخفی کنه ولی اون میفهمید… و مجبورش میکرد تا راجع به نگرانی ها و استرس هاش باهاش حرف بزنه. حتی زمان هایی ام بود که هر دو مینشستند و از نا امیدی پا به پای هم اشک میریختند اما کم کم، دیگه لازم نبود کیوهیون مجبورش کنه که حرف بزنه. دیگه یاد گرفته بود چطور با کیوهیون صادق باشه و کاملا به عشقش اعتماد کنه.

دیگه وقتی غمگین بود الکی لبخند نمیزد و به جاش پیش کیوهیون میرفت و راجع به نگرانی هاش که بیشتر اوقات مسئله خیلی بزرگی نبود ،حرف میزد و فقط با یه” عاشقتم” و آغوش اون دوباره آروم میشد و لبخند به لباش برمیگشت. لبخندش دیگه از روی اجبار نبود بلکه بخاطر شادی واقعی ای بود که تجربه میکرد. کیوهیون هم یه مشکل جدی داشت.

اون بشدت از، از دست دادن سونگمین میترسید. اگر سونگمین رو کنار خودش حس نمیکرد به سرعت وحشت زده میشد، مواقعی که سونگمین تخت رو ترک میکرد، یهویی از خواب میپرید و دیوانه وار دنبالش میگشت. حتی وقتایی که سونگمین دیر از سرکارش برمیگشت کیوهیون رو درحالی پیدا میکرد که روی تختشون گلوله شده و وقتی در آغوششش میگرفت، میزد زیر گریه… اما گذر زمان و عشق سونگمین این ترس ها رو از بین برد.

وقتی ساندول رو به فرزندی قبول کردن بود که ترس کیوهیون یهویی کاملا ناپدید شد.سونگمین این موضوع رو وقتی فهمید که یه شب با صدای گریه ساندول بیدارش شده بود، بهش غذا داده بود و دوباره خوابونده بودش و برگشته بود به اتاق مشترکشون. انتظار داشت باز هم کیوهیون رو کاملا بیدار در حالیکه مثل همیشه از نبودن خودش توی تخت وحشت زده میشه، ببینه اما در عوض کیوهیونی رو دید که با آرامش خوابیده.

بزرگ کردن بچه با همدیگه باعث شده بود احساس امنیت بکنه چون بالاخره یه خانواده داشت. با تشکر از اون تونسته بود ترس هاش رو کنار بزاره و مطمئن بشه که سونگمین هرگز قصد ترک کردنش رو نداره.

برگشت و به سونگمین که عین خودش غرق افکارش بودن، نگاه کرد. با دیدن لبخند بزرگی که روی لبای عشقش بود قلبش از لذ/ت پر شد، لبخند فقط روی لباش نبود بلکه باعث درخشش چشماش هم شده بود. بهش نزدیک شد و با بو//سه ای که رو لباش گذاشت باعث شد از فکر خارج بشه.

کیوهیون:” عاشقتم مینی”

سونگمین:” منم عاشقتم کیو”

ساندول لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:” منم…عاشق دوتاتونم.” و سعی کرد با هر دو دستش پاهاشونو بگیره که متاسفانه دستاش بهم نرسید و باعث شد لب و لوچه اش آویزون تر بشه.

سونگمین و کیوهیون زدن زیر خنده و کاملا بهم چسبیدن تا ساندول بتونه هر دوشون رو بغل کنه. لبخند بزرگ روی لبای پسرشون باعث شد اونا هم لبخند درخشانی بزنند.

صدای خنده ی ریز و با نمکی رو شنیدن و به سمت کوانگمین که بیدار شده بود و با لبخند اونا میخندید، برگشتند.یانگمین هم کم کم بیدار شد و دست و پاهای بامزه اش رو تکون تکون میداد. خیلی زود کل اعضای خانواده با لبخند درخشانی به همدیگه نگاه میکردن و همچنین دو روحی که از گوشه ی ابر ها بهشون خیره بودن هم لبخند زدند.

 

یسونگ از پشت عشق کوچولوی خودش رو در آغوش گرفت و گفت:” اون واقعا تونست شادی خودش رو پیدا کنه….”

ریووک همونطور که به پایین نگاه میکرد، گفت:” آره، اینکه کنار هم باشن، خواست هر دوشونِ و من خوشحالم که اون دیگه بخاطر ما خودش رو زجر نمیده.” لبخند زد اما میشد رگه هایی از غم رو توی لبخندش دید. نمیتونست منکر این بشه که چقدر دلش میخواد الان اون پایین باشه و برادرش رو بغل کنه ، سونگمین رو در آغوش بگیره و بخاطر اینکه شادی رو به زندگی کیوهیون آورده ازش تشکر کنه…

یسونگ محکمتر بغلش کرد و گفت:” ناراحت نباش، در آینده دوباره میبینیش. الان اونا باید از شادی ای که روی زمین دارند، لذ//ت ببرند اما من مطمئنم اونا بالاخره یه روزی اینجا خواهند بود، با تمام مسائلی که اونا پشت سر گذاشتن حتی مرگ هم نمیتونه از هم جداشون کنه….دقیقا عین ما.”

ریووک با شنیدن حرفای عشقش لبخندی زد و برای قدردانی ازش بو//سه ی کوچیکی روی لباش گذاشت. نگاهش رو روی زمین برگردوند و دید که کیوهیون و خانوادش دارن برمیگردن خونه. یهو ساندول برگشت و دقیقا همونجایی که خودش و یسونگ قرار داشتن رو نگاه کرد. انگار که اونا رو میدید، بهشون لبخند زد و براشون دست تکون داد.

سونگمین کنارش زانو زد و سرش رو به همون سمتی که ساندول نگاه میکرد چرخوند و پرسید:” دولی چیکار میکنی؟”

ساندول:” دارم از بابا بزرگا خداحافظی میکنم. گفتید اونا الان بهشتن، اون بالاست درسته؟” و روش رو برگردوند و به دست تکون دادنش ادامه داد.

کیوهیون وسونگمین نگاه متعجبی به هم انداختن اما بعدش هر دو به سمت آسمون نگاه کردن. سونگمین لبخندی زد و دست تکون داد. کیوهیون اون دوتا رو دید( مینی و ساندول) و به اونا پیوست درحالیکه میتونست اشکاش رو حس کنه.

یسونگ و ریووک با تعجب به پایین نگاه میکردن. ریووک اشک های کیوهیون رو دید و نتونست جلوی اشک های خودش رو بگیره. خودش و یسونگ با اینکه میدونستن کسی نمیبیندشون، شروع به دست تکون دادن کردن…

بعد از گذشت یه دقیقه هر کدوم به سمتی رفتن. کیوهیون و خانوادش به سمت خونشون رفتن تا به زندگی روی زمین ادامه بدند اما یسونگ و ریووک برگشت به شهر آبی سفیر، جایی که عاشقا میتونستند شانس دوباره ای برای داشتن یه عشق ابدی داشته باشند.

ریووک برگشت تا نگاه آخر رو بندازه و دید که کیوهیون هم برگشته و لبخند میزنه. ریووک هم لبخندی زد و زیر لب گفت:” ما حتما دوباره همدیگه رو میبینیم…اما تا اون موقع همچنان لبخند بزن…”

“پــــــــــــــایـــــــــــــان”

ممنون از همراهیتون^_^



3 Responses

  1. سلام رفیق
    من ازت خواستم رمز قسمت قبل رو ولی نفرستادی
    اشکالی نداره.
    تا اوجایی که خوندم . داستان شیرینی بود و ی زندگی معمولی و ی عاشق شدن. من خودم از داستان های پر هیجان خوشم میاد ولی به سلیقه شما هم احترام میذارم
    امیدوارم داستان های بهتری بنویسید و موفق باشی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *