90 بازدید

فن فیکشن دارم یادمیگیرم عاشقت باشم ۱۵

 

 

 

خب اینم از دارم یاد میگیرم عاشقت باشم که تا ایجا داستان نصف شده,با تشکر از زحمات

مامی عزیز که تا اینجاشو اپ کرد ۱۵ قسمت بعدی رو من در خدمتتون خواهم بود..امیدوارم که

از لذت ببرین و از خوندنش خوشتون بیاد,بیاین یه یاداوری کنیم که تا الان و توی این چهارده قسمت چی شد تا

بریم سر قسمت پونزده

قسمت ۱-۱۴

حالا بریم سر قسمت پونزده که فک کنم اختصاصا شیچولی حساب بشه و یه مروری کنیم

روی گذشته شیچول

 

تلخ و شیرین

قسمت پانزدهم

اشتهایش کور شده بود.غذا از گلویش پایین نمیرفت.پس عمولی هم این شباهت را فهمیده بود؟این که چشمان این دونفر شبیه هم بود؟اینکه چشمان سونگجین یاداور چشمان مینش بود.این که نگاه او هم درست مثل نگاه مین قدرت غرق کردنش را داشت.
اما چطور سونگجین عشقش را میشناخت.مطمئن بود یسونگ همچین دوستی نداشت.وقتی بچه بودند یسونگ دوستی به اسم سونگجین نداشت.
نگاهش را به یسونگ داد که سربه زیر و غرق سکوت با قاشق برنجش را عقب و جلو میکرد یعنی ذهنش درگیر بود.دوست داشت خودش باشد که سونگجین را ببرد,سونگجین مال او بود,خودش کنارش مانده بود.قبول کرده بود مسئولیت گرم کردن قلبش را ,حالا برای او بود.لیوان اب را برداشت و چند قلوپی از ته مانده اش نوشید.چهره ی مین جلوی چشمانش بود و ناخواسته کنارش چهره ی سونگجین را قرار میداد.لیوان را سر جایش گذاشت
-چرا چویی تنها بود؟؟پس جونگسو کجا بود؟
صدای گرفته هیچول توجش را جلب کرد.حق با او بود.جونگسو همراه پدرش نبود.این عجیب بود.برای جونگسویی که میشناخت همراه پدرش بودن,از جانش هم بالاتر بود.عمو لی لقمه داخل دهانش را قورت داد
-کسی نمیدونه,اون یه ۵ یا ۶ سالی هست غیبش زده,ازش خبری نیس!میگن گم شده
-چـــــــی؟چه مزخرفیه؟امکان نداره,چطور یه پسر ۳۵ سال میتونه گم شه؟۶ سال پیش مگه ۲۹ سالش نمیشد؟
-خیلی دنبالش گشتن هم پلیسا هم چویی!اما پیداش نکردن و پروندش مختومه اعلام شد
شوک بزرگتری بود.بخوبی جونگسو را بیاد داشت.برادر بزرگتر شیوون بود,پسر ارشد چویی,برعکس شیوون ظاهرش آرام و مهربان بود و لبخندی خاص همراه تک چال کنار لبش,او را زیاد دیده بود.زمانی که شیوون بهترین دوستش بود,زمانی که هنوز دنیایش رنگ داشت
-این امکان نداره !!نه نمیتونه امکان داشته باشه,یعنی چی؟

کسی حالش را نمیفهمید.هیچکس نمیفهمید.از دیدن چویی لعنتی به حد کافی عصبی شده بود.چطور کسی از جونگسو خبر نداشت؟چطور گم شده بود؟هنوز هم آخرین نامه اش را بخوبی بیاد داشت.نامه ای عجییب و تنها به چند کلمه کوتاه پرشده بود.
“شیوون رو ببخش,باورش کن,کنارش باش,نذار بشکنه,نذار قلبش صدمه بینه,شیوون رو اذیت نکن,پشیمون میشی,عشقشو باور داشته باش”
نفسی کشید و چشمانش را محکم به هم فشار داد.با خودش لج کرده بود،با قلبش لج کرده بود,با همه لج کرده بود.نمیخواست عاشقی های شیوون را قبول داشته باشد.ببیند اما قلبش مصرانه چشمش را به روی عشقش باز میکرد.نمیگذاشت کارش را بکند.هنوزهم دیوانه وار میزد.حسادت میکرد,هیجان زده میشد.ناراحت میشد و چشمانش بدتر از قلبش همه چیز را به رخش میکشید.خیس شدن گاه و بیگاه,نگران شدن,ناراحتی,احساساتش را روی دایره میریخت
هنوزهم روی نگاه های بقیه حساس بود که چطور شیوونش را نگاه میکنند.چه حرف هایی درموردش میزنند.چطور لباس میپوشد.هنوزم شین مالکیت را ته اسمش میاورد.حرف های امروزش بدتر بود.تاحالا با دودست محکم گوش هایش را گرفته بود که نشنود که نفهمد ,کنجکاو نشود اما حالا چه راحت تلاش هایش برباد رفته بود.
ناراحتی هایش را شنیده بود.گله هایش را شنیده بود,صدای محکم و غمگینش را شنیده بود,شنیده بود.حرف های جونگسو به نامه ختم نشده بودپشت تلفن از چیزی به اسم تاوان اشتباهی حرف زده بود.اینکه شیوونش تاوان کارهای اشتباه بقیه را میداد.شیوونش سکوت کرده بود و حرفی نزده بود.اما چرا الان؟؟
امروز که دقیق به چشمانش نگاه کرد متوجه غم بزرگی شد.غمی که تا قبل از امروز نمیدید.دیوار دفاعیش را چویی شکسته بود.کاملا آشفته و بهم ریخته بود و این آشفتگیش را به او سرایت داده بود.آه کوتاهی کشید و به غذای نیم خورده میز نگاه کرد.هرکس بنحوی به فکرش درگیر بود و با چیزی دست و پنجه نرم میکرد.انگار هرکس در دنیایش غرق شده بود


لبش را محکم گزید و به لبه ی روشویی چنگ زد.درد پایش امانش نمیداد,نفس کشیدن را سخت و سخت تر میکرد.شیر آب همچنان باز بود و آب با سر و صدای زیادی داخل سینک میریخت.چند مشتی آب بصورتش پاشید و بعد محکم شیر را بست.چند قدمی عقب رفت.روی سنگ سرد پشتش نشست.چهره اش را هنوز در ایینه میدید.به تصویرش زل زده بود و فکر میکرد.ذهنش خالی بود ولی درگیر..درگیر همه چیز و هیچ چیز,انگار جایی میان زمان گمشده بود.تصویر مبهم صورت هیوک جلوی چشمانش بود و محو نمیشد.دوست داشت نظرش را بداند.حرف هایش را بشنود برای اولین بار همچین چیزی میخواست.دلش کلی سوال داشت.سوال هیی که در این سال ها بارها از خودش پرسیده بود و به جوابی نرسیده بود.پررنگ تر از صورت هیوک,چشمان عجیب کیوهیون بود.شنیدن همچین حرفی چرا انقدر شکه اش کرده بود؟ربطی بین سونگمین و کیوهیون وجود داشت؟چرا از کیوهیون چیزی بیاد نمیاورد؟چرا کیوهیون از گذشته اش محو شده بود.اگر جزیی از گذشته بود چرا فراموش شده بود؟قبلا هم چشمان کیوهیون را دیده بود و ازش گذشته بود؟
صدای گوشی خلسه اش را شکست.درد دوباره برگشت.انگار تازه به زمان حال پرتاب شده بود.نگاهی به شماره گوشی انداخت و با دیدن اسم پدرش بی هیچ تعللی دکمه سبز رنگ را فشار داد
-آپا..چی شد؟
-نگرانم نباش بابا,گفتم که فقط یه آزمایش بود همین!عزیزم,بابا,من خودم میتونم حس کنم وقت زیادی ندارم نیازه به آزمایش نیست,دکتر خیلی مراعاتمو کرد و سعی کرد بهم امید بده اما من از وضعیت قلبم بیشتر خبر دارم
قطره ی اشکی از گوشه چشمانش سر خورد و پایین افتاد.به زحمت گوشی را بین انگشتان یخ زده اش نگه داشت.پشتش را به سرامیک سرد تکیه داد شاید از آتش تنش میکاست
-آپاا
-جانم سونگجین,اینطور بغض نکن بابا دلش میگیره!نمیخوام دونگهه بدونه,نمیخوام عروسیش براش عزا بشه و بشینه غصه بخوره,میدونی که از زندگی میفته,مدارکو فرستادم,توش وصیت نامه ام هست,برای هردوتون ارث گذاشتم
قطره ی اشک بیشتری از چشمانش پایین افتاد.حتی برای او هم که پسر واقعیش نبود ارث گذاشته بود
-دونگهه حق داره بدونه بابا
-نه!نمیذاری بفهمه!حتی اگه من..مردمم خودت تنها میای تا مراسم منو انجام بدی فهمیدی؟
-شما پدرشی,اون پسر واقعیتونه,من این حقو ندارم باید اجازه بدین اون تو مراسمتون باشه
-تو پسرمی سونگجین,پسر بزرگم,موقعی که قبول کردی من و دونگهه خانوادت باشیم,موقعی که ازم خواستی اسمتو عوض کنم و شناسنامه جدید برات بگیرم,شدی پسرم,شدی عزیزم,قدر هائه برام عزیزی,ببخش که این مسئولیتو روی دوش تو میذارم,ببخش که همچین چیزی ازت میخوام
-آپااا..نگو
چنگی به قلبش زد .کاش میشد قلبش را میکند و دور می انداخت.خیلی اذیت میشد.خیلی درد میکرد.قلبش بدرد نمیخورد.همیشه رنجش میداد.
-مراقب هائه باش,عزیز بابا تو همه کسشی
-نمیتونم بازم ببینمت؟
سکوتی برقرار شد.جوابش را از همان سکوت گرفت.اهی سوزناک و عمیق کشید:
-دوست دارم بابا,خیلی دوست دارم,ممنونم که زندگیمو نجات دادی,ممنونم که برام خانواده شدی,حمایتگر شدی,بهم بال و پر دادی,بال و پرمو چیده بودن,خیلی بهت مدیونم بابا,نمیتونم جبرانش کنم..نمیتونم برات کاری کنم,پشتم داره خم میشه..دارم از دستت میدم بابا
صدایش میلرزید.کلمات را کامل ادا نمیکرد.بغض لعنتی اجازه نمیداد.دست گذاشته بود روی گلویش و قصد داشت خفه اش کند.قصد داشت او را بکشد
-خم نشو بابا,نشکن,هائه بهت نیازداره..جبران کردی..خیلی کارا کردی..برای افرادی که خانوادت نبودن فداکاری کردی..اینطور فکر نکن..دل بزرگی داری..برات ارزو میکنم دلت جایی بمونه که برات خوشی بیاره,متاسفم که انقدر زودت تنهاتون میذارم
-اپااا
-گریه نکن پسرم..فقط بدون چند وقت بیشتر نیستم..سعی میکنم باهاتون تماس بگیرم..فعلا باید قطع کنم
-بابااااا
صدای بوق پیچید و بغض سونگمین هم منفجر شد.هق هق میکرد و پدرش را صدا میزد.حتی متوجه کسی که تمام مدت دست به سینه کنارش ایستاده بود و حرف هایش را گوش میداد نشد.استاد چویی به آرامی جلو آمد و دستی به سرش کشید و بی هیچ حرفی او را درآغوش کشید
-پس عمولی اشتباه نمیکرد,تو شبیه سونگمین نیستی,تو خود سونگمینی,حرف های هیچولم بخاطر همین بود..پس اتیشی که تو بلند میکنی خیلی باید قدرت داشته باشه,تو به خیلی ها مدیونی,تو حتی نمیدونی چند نفر زندگیشون بخاطر تو تغییر کرده
سرش را به سینه اشتاد چویی تکیه داده بود و گوش میداد.آرام آرام هق هق میکرد اما گوش میداد.
-لی سونگمین!چقدر از این اسم متنفر بودم!اما تقصیر تو نبود,تو بهانه بودی ,بقیه همه چیزو سرمن خالی کردن چون نمیخواستن کنارم باشن,نمیخواستن واقعیت رو قبول کنن..میدونی طعمه ی حرص بزرگتری شدی!بعضی وقتا فکرمیکردم اگه توی اون تصادف با خونوادت بودی چقدر بهتر میشد اما اونطوری هم چیز زیادی تغییر نمیکرد
-من..به..تون آسیب..ز..دم؟
-من بخاطر تو از همه چی طرد شدم..از همه چی کنار گذاشته شدم!
-چی؟
-چرا؟
-چون من کسی بودم که اون ساختمون رو آتیش زدم


دستگیره را پایین کشید و وارد اتاق شد.نگاهش دنبال هیوک می چرخید .او را نشسته روی تخت پیدا کرد.دستانش لای موهایش پنهان شده بود و سرش پایین بود.در را خیلی آرام پشت سرش بست و سمت هیوکش قدم برداشت.کنارش روی تخت نشست و آرام دست روی دست هیوک گذاشت و از لای موهایش بیرون کشید.نگاه هیوک بالاخره چرخید و بصورت هائه خیره شد.دونگهه دستی به موهای درهم هیوک کشید و مرتبش کرد:
-هیوکی چرا ناراحت بنظر میای؟حالت خوب نیس؟میخوای چیزی بیارم خوری؟یا میخوای دارویی برات بیارم؟
لبخندی به نگرانی دونگهه زد و کت سفیدش را از تنش بیرون کشید و روی صندلی کنار تخت انداخت.کت خودشم کنار کت دونگهه انداخت و بدنش را روی تخت رها کرد.
دست دونگهه که در دستش بود را همراه خودش کشید و دونگهه در آغوشش افتاد.دست هیوک معتادوار لای موهای نرم و ابریشمین دونگهه خزید و مشغول نوازشش شد.
-وقتی اینجایی من به چیزی نیاز ندارم,برام کافی هستی,نه دارو میخورم,نه غذا,لبخندات دارومه,لبات غذامه,دیدن چشمات خوشحالیمه,بودنت ارامشه!فهمیدی؟
چشمانش را بست و دستانش را دور کمر هیوکش حلقه کرد.طاقت نیاورد و دوباره پلک هایش را باز کرد.فک تیزش جلوی چشمانش قرار داشت.نگاهش را بالاتر کشید و به چشمهایش که رسید,متوجه کمی از موهایش شد که جلویش را گرفته بود.لپ هایش را باد کرد و سعی کرد با فوت کردن موهای او را عقب ببرد
خنده ی از ته دل هیوک,باعث شد قلبش به تپش شیرینی بیفتد.قلبش تند تپید..تند تند..دیدن لثه اش باعث خوشحالیش میشد.
-هائه تو عالی هستی,عاشقتم
-منم عاشقتم هیوکی
سمت دونگهه چرخید و او را بیشتر در اغوشش کشید.چطور با وجود داشتن این موجود دوست داشتنی قلبش سرپیچی میکرد؟چرا امروز به برادر دونگهه شک کرده بود؟حدس پدرش هم شکش را بیشتر کرده بود
رقض اولش چیزی نبود که هرکسی انجامش دهد.همانطور دقیق و با قائده..درهرحال حق نداشت به گذشته فکر کند.کنار گذاشته بودش..
حالا دونگهه کنارش بود,در قلبش بود,باعث لبخندش بود.تصور اینکه با این کارها به هائه صدمه بزند عصبیش میکرد.دستش را پایین اورد و روی گونه دونگهه گذاشت.چشمان معصومش که روی اون نشست,نفسش را حبس کرد.این چشم ها او را تحت کنترل میگرفت.دربرابرش هیچی نبود
-عاشقم بمون هائه,تا همیشه
-قول میدم هیوکی,من همیشه عاشقتم
-هائه حتی اگه گذشته ام هم بازم برگشت کنارم باش..بهم یاداوری کن قلبم مال توئه
اخم کمرنگی صورت زیبای هائه را پوشاند:معلومه که مال منه هروز بهش میگم..این مال منه
با انگشتش چند ضربه ضعیف به قلب هیوکجه زد:هی تو!قلب هیوکی مال منی..فقط منو باید دوست داشته باشی..فقط من خب؟
دستش را از گونه هائه بالا کشید و با دستش گره ی بین ابروهایش را فشار داد:
-اخم نکن برام!دلم میگره..مگه ماهی ها هم اخم کردن بلدن؟
-بلدن هیوکی!مگه یادت نیس نمو که از خونش دور شد باباش اخم کرد؟؟
چقدر عاشق این سادگی دونگهه بود.دستش پایین افتاد و حلقه ی فلزی داخل انگشت دونگهه را لمس کرد
نگاهش هنوز غزق چشمان سیاهرنگ هائه بود:بالاخره مال من شدی!امیدوارم پشیمون نشی توی تور من افتادی
با حرکت دونگهه بیشتر در تشک فرو رفت.دونگهه روی بازویش بلند شده بود و نگاهش میکرد.خیلی طول نکشید که سنگینی بدن دونگهه را روی سینه اش و لب های نرم و تبدارش را روی لب های خودش حس کرد
لبخند ناخواسته ای روی لبانش شکل گرفت.اینکه دونگهه برای بوسیدن پیش قدم میشد برایش حس قشنگی داشت.بی حرکت,لبانش را در اختیار لبان دونگهه گذاشت تا هرچقدر میخوهد ببوسد.بوسه های ریز و کوتاهش برای دیوانه کردنش کافی بود.دونگهه بوسه هایش را تمام کرد و از خجالت سرش را داخل گودی گردنش فرو کرد.گرمی پتویی را که هیوک رویشان را کشید,حس کرد.با لذت چشمانش را بست و بیشتر خودش را در آغوش هیوک فرو برد.

بدون اینکه توجهی به نگاه های بقیه بکند از جایش بلند شد و کنار استادچویی ,روی صندلی,بغل نجره نشست.نگاهی به آسمان سفید و ابرهایش انداخت و بدون برگشتن سمت استادش,زمزمه کرد:
-میخوام بدونم!
-پس فکر کردی؟در مورد کی میخوای بهت بگم؟انتخابتو بگو من ینفرو کامل برات تعریف میکنم
درد پایش آرام شده بود و حالا بهتر بود.دیشب با حرف استادش از فکر و خیال دیوانه شده بود.هیچ وقت فکر نمیکرد زندگی دیگران بخاطرش خراب شده باشد.هیچ وقت با این دید قضیه را نگاه نکرده بود.چند ابر سفید از جلوی چشمانش رد شد.لبش را گزید:
-خودتون!
-فکر نمیکردم اینو بگی!چرا در مورد هیوک نمیپرسی؟
-نمیخوام قلبم دیونه بشه,نه الان که همه چی تموم شده
-و کیوهیون؟
-خودم باید بیاد بیارم و متوجه شم
-خیلی خب هر طور تو بخوای لی سونگمین,چی رو برات تعریف کنم؟؟بپرس جواب بدم
-شما چرا,یعنی…میدونستید منم داخل ساختمونم؟
-نه نمیدونستم
-درمورد هیوک,اما کبریت دست اون بود
-درسته و اون کسی بود که کبریت روشنو روی بنزین انداخت
-یعنی چی؟متوجه نمیشم؟منم میدونم اون بود اما چرا شما میگید آتیش سوزی کار شما بوده؟
-دارم چیزیو میگم که این همه سال باور همه بود
-دارین میگین اینهمه سال شما رو مقصر میدونستن؟همه؟؟!چیزی نگفتین؟
-وقتی گوشی برای شنیدن حرفات نباشه حرفات توی گلوت میمونه,وقتی که همه اطرافتو خالی کنن برای کی میتونی حرف بزنی؟
-متوجه نمیشم!بی دلیل؟بدون اینکه بخوان اصل ماجرا رو بدونن؟
-واسه منم سواله!چرا بدون شنیدن حرفهام منو قضاوتم کردن,چرا نخواستن باورم کنن؟مگه آدما همیشه دنبال دلیل واسه بخشیدن افرادی که دوسشون دارن نیستن؟پس من باید اینو طوری معنی کنم که دوسم نداشتن که دنبال دلیل نبودن؟
-استاد چویی!
-میدونم نباید درمورد گذشته ها حرف زد و گله کرد,حق ندارم چیزی بگم..خیلی خب!
-منظورم این نبود..میدونید..شما!
-خیلی دوسش داشتم,الانم دارم,بعضی وقتا خیلی چیزا دست به دست هم میده تا اوضاع اونطوری که میخوای پیش نره,پدرم مخالف بود,این رو با تمام وجودم حس میکردم,یه مدت سر عوض کردن مدرسه باهام درگیر بود و بعد که پیگیرش نشد شک کردم,یه مدت همه چی آروم بود,داشتم باور میکردم کنار اومده که یه حرکتی کرد که سرتاپا عصبیم کرد,فشارشو از روی من برداشته بود و روی اون گذاشته بود..فشارش قدری زیاد بود که میترسیدم اگه کاری نکنم بشکنه!بدیش این بود که من میدونستم چرا همچین فشاری روشه و زندگیشون یهویی داره از هم میپاشه,نمیخواستم ببینم,نمیتونستم تحمل کنم..جلوی پدرم ایستادم و همه چیز داغون شد
شنیدن درد و دلای یکی دیگه برایش کمی عجیب بود.غم صدای استادش به حد کافی درداور بود.تصورش از استاد چویی مردی محکم,سخت و بی احساس بود نه مردی پر از اینهمه احساس,این همه درد و اینهمه غم..
-خیلی سخته حق با تو باشه ولی مجبور باشی سکوت کنی!هرچقدرم بیشتر سکوت کنی بیشتر تو خودت فرو بری,اون روز واقعا افتضاح بود,بدترین روز زندگیم بود,نمیدونستم قراره سمتی برم که آیندمو تا این حد بهم بریزه
-دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
-قرار بود اون روز همه چیزو براش توضیح بدم ازش بخوام تا آخرش باهام باشه,کنارم باشه تا کنارش باشم,تکیه گاهش باشم و اون فقط باشه,میخواستم برای من بمونه,حتی قدرت پدرم ازم نگیرتش,اما کور بودم..اژدهای قدرت پدرمو نمیدیدم,کینه اشو نمیدیدم,خیلی راحت باختم,هم اون رو هم خودم رو ,هم زندگیم رو…توی خانواده چویی حق نداری علیه سرنوشت تعیین شدت حرف بزنی,حق انتخاب راه زندگیتو نداری,حق نفس کشیدن نداری و من همچین آدمی نبودم
نگاهش روی چهره ی بی احساس استاد مانده بود.صورتش چیزی نشان نمیداد اما مردمک چشمانش سخت میلرزید.
-من نمیدونستم قراره چی بشه,اصن از اتفاقاتی که اون روز افتاده بود و خبرش توی مدرسه پیچیده بود,خبری نداشتم,من فقط خودمو به ساختمون رسوندم که جلوی پدرمو بگیرم اما نمیدونستم که همه ی اینا نقشه بود که من گیر بیفتم..ساختمون داشت میسوخت
-الانم نمیخواین توضیح بدین؟بگین؟
-نه تا وقتی که بهشون ثابت کنم براشون مهمم
سکوتی کرد و سرش را چرخاند.نگاهش خیلی سریع در نگاه کیوهیون قفل شد.قیافه اش درهم بود و بدجوری اخم کرده بود.ناخواسته از دهنش بیرون پرید:
-مشکل کیوهیون باهاتون چیه؟چرا بودن شما عصبیش میکنه؟
-اینو خودت بفهم!منم دیر فهمیدم,حرف نمیزنه,اون رفتارش یکدفعه تغییر کرد با من که صمیمی ترین دوسش بودم,هم با هیوک که پسرخالش بود
قدری سریع گردنش را سمت استادش چرخاند که درد بدی در گردنش پیچید.باورش نمیشد.لعنتی!چرا بیاد نمیاوردش؟چرا از او چیزی در ذهنش بود
-چی شد؟
-از ذهنم حذف شده!اصلا چیزی ازش بیاد ندارم,چرا؟؟نمیتونم بیادش بیارم؟
-کیوهیون رو میگی؟
نگاه گیج و سوالیش را به استادش داد.نمیفهمید!چرا باید فراموش میشد؟استادش که از روی صندلی بلند شد,از فکرهایش بیرون آمد
-نگاه کیوهیون رو میبینی ,اگه الان بلند نشم من رو خفه میکنه,همین الان میتونه با نفرت و خشم چشماش منو بکشه
کنارش که خالی شد,کیوهیون نیم خیز شد تا کنارش بنشیند.دونگهه از پشت سرش بلند شد و خودش را روی صندلی کنارش انداخت:
-جینی هیونگ!
با خنده ای که سعی در خوردنش داشت,دستش را دور شانه دونگهه انداخت و او را به خودش فشرد.دستی به موهای نرم و لطیفش کشید:-جان هیونگ,چیه بچه ماهی من؟
-خیلی خوشحالم که بمو مقع رسیدی,عالی بودی هیونگ,مثل همیشه,وقتی اون اهنگی رو اجرا کردی که دوسش داشتم میخواستم گریه کنم
-آیگو!ماهی احساسی من,خودت ازم خواسته بودی توی عروسیت دوتا کارو انجام بدم,منم به قولم عمل کردم
-پات بهتره هیونگ؟درد نمیکنه؟دیروز اذیت نشدی؟
-نه اصلا هائه,نگران نباش,انقدر نگران نباش
سعی کرد نگاه کج استاد چویی را ندید بگیرد.هم خودش هم او خوب میدانستند دیشب تا صبح درحال جان دادن بود.درد امانش را بریده بود و تا سرحدمرگ اذیتش کرده بود.اینکه هم اتاقیش استاد چویی بود,کمک کرده بودتا دردش را ازبقیه پنهان کند.دیروز اصلا روز خوبی برایش نبود,افتضاح واقعی بود.مجبور شده بود به مسکن هایی روبیاورد که قبلا کنار گذاشته بود.هرچند درد جسمش کمتر شده بود اما قلبش درد میکرد.
-جینی هیونگ!دیروز خیلی ناراحت شدم,تو فقط هیونگ منی دیگه؟شبیه کسی هم نیستی نه؟
نگاهش را از چشمان ناراحت دونگهه گرفت و به بیرون پنجره داد.درحالی که دستش بین موهای نرم و قهوه ای دونگهه چرخ میخورد و نوازشش میکرد,جواب داد:
-درسته هائه,من فقط هیونگ توام,من شبیه کسی نیستم,من سونگجینم,لی سونگجین پسر لی مون جا و برادر لی دونگهه!


سرش را به شیشه سرد پنجره فشرد و کلاه لباسش را جلوتر کشید.دست مشت شده اش را بیشتر به دهانش فشرد تا مبادا هق هق اش از دهانش خارج شود.چرا این حرف ها را الان میشنید؟چرا الان متوجه حقیقت شده بود؟تمام حرف هایش را بیاد میاورد.حتی روزی که شیوون سعی کرد برایش توضیح دهد جلوی چشمانش زنده شد.هرثانیه اش را بیاد می اورد و بیشتر اذیت میشد.صورتش کامل از اشک خیس شده بود
“هیچولا خواهش میکنم,بذار من توضیح بدم,لطفا انقدر سریع قضاوت نکن
من هرکاری بگی میکنم تا باور کنی من مقصر نیستم,هیچول!
هرکس بخواد پشتمو خالی کنه بهش حق میدم اما تو نه!تو همچین حقی نداری!حق نداری من روی تو این جهنم ول کنی!حق نداری منو از بین ببری!تو حق نداری دل منو بین اینهمه تنهایی ولش کنی!
-بی رحم نباش هیچول!انقدر بی رحم نباش!یروزی برای این بی رحمیت تاسف میخوری ..یروزی میرسه واسه من اشک بریزی,اونموقع من هنوزم میتونم این بی رحمیتو ببخشم,هنوز میتونم اینا رو ندید بگیرم,من عاشقت میمونم
-زندگی باید یه عقبگرد داشته باشه,این انصاف نیست,این درست نیست,چرا من باید اینطوری بشم؟چرا یدفعه همه توی زندگیم ازم رو برگردوندن؟چرا کسی نیست برام توجیح کنه تاوان کدوم گناهو میدم؟”
گذشته کم کم بیشتر زنده میشد
“-هی تو از اونجا بلند شو جای منه!
روز اول مدرسه بود و دوباره کلاس بندی میشدند.کنارش دختری نشسته بود وبیش از حد پررو بود.هرچه میگفت بلند شود گوش نمیکرد.حالا شیوون هم رسیده بود.دختردرحالی که موهای بلندش را پشت گوشش میزد,در چشمان طلبکار شیوون زل زد
-به چه دلیلی باید بلند شم؟من زودتر اومدم
-به دلیل اینکه اینجا جای منه!
-سند داری؟جای تو؟
شیوون نگاهی به چهره مغرور و متکبر دختر انداخت و نیشخندی زد. کیف هیچول را از روی نیمکت برداشت و روی دوشش انداخت.سمت نیمکت خالی ته کلاس رفت.شیوون به او اطمینان داشت که بدون پرسیدن نظرش همچین کاری کرد.میدانست که اودنبالش میرفت.میز را با پایش به جلو هل داد و از کنار دخترک بلند شد
-انقدر بشین ببینم به کجا میرسی؟
دست در جیب دنبال شیوون قدم برداشت وکنارش,ته میز,چسبیده به دیوار نشست.طولی نکشید که دستان گرم شیوون دور کمرش حلقه شد و او را سمت خودش کشید.شیوون همیشه برای او از غرورش میگذشت.همیشه باعث گرم شدن قلبش میشد:-هیچول!
صدایش برای گوشش خوش نوا بود.سرش را به شانه ی شیوون تکیه داد و زیر میز جایی که در دید بقیه نباشد دستانش را دور انگشتانش حلقه کرد:-هوم؟
-هیچی!فقط خواستم صدات بزنم
لبخندی ناخواسته روی لبانش نشست و ضربه ی کوچکی با قوزک پایش به پای او زد:-دیوونه”
“-کجا داریم میریم شیوون؟هوا داره تاریک میشه!!
-انقدر عجله نکن میفهمی کجا داریم میریم
-شیوون ما دقیقا یه ساعته داریم پیاده توی این روز سرد زمستونی راه میریم و توی عوضی هم اصلا صدات درنمیاد,بگو کجا میریم!
-انقدر عجله نکن,میرسیم,نزدیکیم دیگه,در عوض تو خوشحال میشی
آهی کشید و سرش را تکان دد.از این اخلاق شیوون اصلا خوشش نمیام.هیچ وقت زیر بار نمیرفت کمی درمورد برنامه هایش توضیح دهد.البته عاشق هیجان این رفتارش هم بود.داخل حاط نسبتا شلوغی پیچیدند,حرکت کرد کمی سخت شد
-تاداااا..اینم از این!

نگاهش به مغازه بزرگ گلفروشی افتاد.بو تازه گل ها را از همین بیرون میتوانست حس کند.قبل ازاینکه دنبال شیوون وارد مغازه شود کسی محکم به او خورد و تعادلش را از دست داد.از جلو به شیوون برخورد کرد وبرای نیفتادن چنگی به لباس او زد.
-هییییی چشمات نمیبینه یا راه رفتن بلد نیستی؟
-به تو ربطی نداره,آمار میگیری؟
باعصبانیت سمت عقب چرخید تا فحش بدتری نثار پسرک بکند که با چهره ی اشنایی روبروشد:
-یا تو چوی لعنتی منو مسخره کردی؟
این پوزخند مسخره کیوهیون همیشه روی عصابش بود.کیوهیون خم شدو کوله ی مشکی رنگش را از روی زمین برداشت و روی دوشش انداخت
-تا تو باشی انقد زود عصبی نشی کیم هیچل!
-اینم به تو ربطی نداره,اینجا چه غلطی میکنی؟
کیوهیون دستانش را در جیبش فرو کرد و نوک کتانی سفید رنگش را روی سرامیک کشید:با اینکه اینم به تو ربطی نداره اما خب اینجا مغازه ی عمومه,منم اومدم بهش سربزنم
-جدیدا به گل علاقه پیدا کردی؟
-آره چون یکی رو پیدا کردم که شبیه گله!میخوام بیشتر درموردش بدونم,اینکه چطور با یه رز صورتی رفتار کنم
-دارم به این نتجیه میرسم عقلتو داری از دست میدی!تو خوبی؟
کیوهیون سر کج کرد و چندباری پلک زد.شانه ای بالا انداخت و زودتر از آنها وارد مغازه شد اما صدایش قدری بلند بود که بشنوند:عقلمو؟ دارم قلبمو از دست میدم
نگاه گیجی به شیوون انداخت و در حالی که به پسرک سیاهپوش نسبتا بلندی که از ان ها دور میشد,اشاره کرد:
-دوستت دیوونه اس میدونستی؟
-این که شکی درش نیست,بیا بریم تو!
-اینهمه راه اومدیم فقط برای خریدن گل؟
-درسته,این همه راه اومدیم گل بخریم
-شیوون!
-اگه کیوهیون رز پیدا کرده ,باید واقعا اون فردو تحسین کرد.کیوهیون اصولا فقط به خودش اهمیت میده
دست گرم و بزرگ شیوون در دستش حلقه شد و او را دنبال خود داخل کشید:
-بیا,این موقع سال کم پیدا میشن مغازه هایی که آفتابگردون داشته باشن,خیلی دنبال جایی گشتم که برات آفتابگردون پیدا کنم”
پسر احمق بدجوری به گل عادتش داده بود.گل آفتابگردون!!نفسی کشید و سعی کرد کنترل احساساتش را بدست بیاورد.با صدای مهمانداری که رسیدنشان را اعلام میکرد,بدون تعلل عینک بزرگی از کوله اش بیرون اورد و روی چشمانش زد.مطمئنا چشمانش تا الان سرخ سرخ شده بود.کلاه کپی سرش گذاشت و سایه بانش را حدالامکان پایین کشید.دنبال ریووک سمت درب خروجی هواپیما حرکت کرد.
بخاطر گریه چشمانش میسوخت و سرش گیج میرفت.پله ی آخر,زیر پایش خالی شد و قبل از افتادن دستش را به میله کنار پله گرفت.عینک از صورتش سرخورد با صدای بدی روی زمین افتاد.خم شد و دست دراز کرد تا عینکش را بردارد.
کفش مشکی رنگی روی عینکش فرود آمد و صدای چق شکستن شیشه اش بلند شد.بی هوا سربلند کرد و نگاهش را به بالا داد.مرد مسافر عین خیالش نبود و به راهش ادامه داد.میخواست اعتراضی کند که با دیدن قد بلند و ۴ شانه ای بالای سرش,خشکش زد
با سوزش چشمانش,نگاهش را ازو گرفت و به زمین داد.مطمئن بود اشک حالا در چشمانش حلقه بسته بود.این را از تار شدن دیدش میفهمید.
عطر شدید و تند شیوون که در بینیش پیچید,متوجه شد او روی ۲ زانویش نشسته است.دستش را عقب کشید و سرش را سمت دیگری چرخاند.صدای بازشدن زیپ کیف را شنید,خشکش زده بود.کاش میتوانست از جایش بلند شود و فرار کند.این نزدیکی بیش از حد برایش کشنده بود۲ انگشت شیوون را روی چانه اش حس کرد و سرش با فشار انگشتان او سمتش چرخید و نگاهش روی صورتش نشست.
قلبش حریص شده بود,قدر تمام مدتی که نگاهش را کنترل کرده بود تا او را نبیند,داشت نگاهش میکرد.با جلوتر آمدن دستان او متوجه عینک مشکی رنگی شد که روی چشمانش نشست.لعنتی!لعنتی!چرا کنترلش از دست خودش خارج شده بود
-کسی حق نداره چشمای سرختو ببینه!هیچ کس!نه حتی من,چشمات آدمو هوایی میکنه
پشت شیشه عینک تصویر مقابلش را سیاه سیاه میدید.
-حق آدما رو تعیین نمیکنی!تو هیچ حقی برای حرف زدن در این مورد نداری!
-حق آدما رو من تعیین نمیکنم درسته!بازم سکوت میکنم!مثل همیشه!اما حق مالکیت تو رو دارم,هرچی بشه,هرچقدرم ازم دور بشی یا ازم متنفر بشی,این حق از بین نمیره,اینو متوجه شو!
چانه اش رها شد و بعد از چند ثانیه هوای سرد جای عطر شیوون را پر کرد.جای انگشتانش میسوخت.پلک هایش را بست و نفس عمیقی کشیدعبازهم تحمل میکرد.جرئت برگشت به گذشته را نداشت.جرئت که هیچ,اجازه برگشت نداشت وگرنه شرمنده قلب خودش و او میشد

Print Friendly, PDF & Email


10 Responses

  1. بعداز چند وقت اولین فیکیه که دارم می خونم wacko
    دلم کلی تنگ شده بود برای فیک خوندن dance

    + چقد از این سبک فیکا و داستانا دوست دارم wacko یه حس خاصی داره laugh . مرموز ، وحشتناکککک لبه پرتگاه dash

    • اوه.به اغوش فیک خونان خوش برگشتی…
      میفهممت..منم چهارماه شروع به خوندن کردم

      اوه.. yes پس ازش لذت ببر…
      یه نقشه هایی کشیدم براشون..سقوط ازاد دارن..

    • میدونی هیچول قبلا درباره شیوون قضاوت کرده،نخواست که حرفاشو بشنوه و به حرفای بقیه اعتماد کرد
      بنطرت الان روش میشه برگرده و کاری کنه؟ نگران نباش
      همه چی درست میشه فقط یکم زمان میبره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *