103 بازدید

دارم یادمیگیرم عاشقت باشم ۲۲

 

 

 

 

پاهای زخمی و کثیفش روی زانوی مین بود و مین با دقت تمام مشغول تمییز کردن پاهایش بود.قطره ی اشکی از گوشه چشمش فرار کرد و پایین افتاد.سخت خوب بود بودن مین کنارش,سخت ارام کننده بود.چقدر دلش شاد بود.دستانش را مشت کرد و پلکی زد.گونه اش دوباره خیس شد.بغض بالا امده در گلویش را بلعید و دوباره پلک زد.قطره قطره آسمان چشمش میبارید

پارچه را داخل اب فرو کرد و با ملایمت روی زخم های پای کیوهیون کشید.اینکه تاکسی گرفته بودو به نزدیکترین داروخانه امده بود,کار اسانی نبود.قلبش هیجان عجیبی داشت.قلبش کمی نفهم بود.بخاطر عاشقی کیوهیون خوشحال بود.اینکه کیو عاشقش بود.نوشته هایش برای او بود,زندگیش بخاطر او بود بطور مزخرفی عالی بود.قلب کیوهیون مال خودش بود,هرطور بود عاشقش بود.بانداژ سفید رنگ را از توی پلاستیک بیرون کشید و پای چپ کیوهیون را بالا گرفت و دورش پیچید.گرهی به باندزد و پای راستش را بالا اورد.پماد سفید رنگ را کمی فشار داد و سر انگشتش پر از پماد شد.ارام انگشتش را روی زخم ها کشید و سعی کرد همه جایش را پماد بزند.باند را دور پایش بست و دوزانو جلوی کیوهیون روی زمین نشست.سرش را بلند کرد تا صورتش را ببیند که دیدن اشک هایش او را بهم ریخت

-کیونااا

با کمک زمین بلند شد و کنار کیوهیون روی صندلی های فلزی سرد داروخانه نشست.مرد محکمش چه عاجزانه اشک میریخت:کیوناا,نگام کن!کیوناا

با دستان تپلش سرکیوهیون را سمت خودش چرخاند.لبخند دزدناکی بصورت خیسش زد:کیوناا اشک نریز

دستان کشیده کیوهیون او را در اغوشش فشرد و مشغول بوسیدن موهایش شد

-خیلی دنبالت گشتمعخیلی سعی کردم قبل از اتیش سوزی برسم,من حتی تو دل اتیش زدم اما انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا بهت نرسم

-مهم نیست..من الان پیشتم

-مهمه..میخوام بدونی چقدر عاشقتم.میخوام بدونی برای تو قید خیلی ها رو زدم.از خیلیا فاصله گرفتم.میخوام بدونی میتونی بهم تکیه کنی,میخوام بدونی من

-میدونم کیونا

-میدونی من پیشتم؟میدونی مردت میشم؟میدونی همیشه حمایتت میکنم؟میدونی روت حساسم؟

-میدونم کیوهیون

-میدونی بودنت چقدر ارومم میکنه؟میدونی چه سونگجین بودی چه سونگمین قلبم دیوانه وار برات میزد؟

-میدونم!میدونم۱دیدم کیوهیون..همه رو با چشام دیدم,عاشقی هاتو دیدم,عاشقی هامو دیدی,اخماتو دیدم,اشکا و لبخندامو دیدی!احساساتتو دیدم احساساتمو دیدی..من خیلی وقته از گذشته دل کندم,از وقتی دلمو به خودت گره زدی..من میخواستم دل ببرم اما دلمو دوختی, همه ی تورو میدونم

سنگینی سرکیوهیون را روی سرش حس میکرد .به او تکیه داده بود.چشمانش را بست و لبش را گزید.کیو زمزمه کرد:

-چه خوب که میدونی!چه خوب که هستی..تو مال منی سونگمینی..مال منی نه کس دیگه..از اولم مال من بودی

قلبش داشت منفجر میشد.کیوهیون قصد مرگش را کرده بود!حرف هایش ضربان قلبش را روی هزار میبرد

-میدونی یا نه مین؟

دستانش را دور کمر کیوهیون فشرد و سرش را کج کرد.هنوز هم بوی رز میداد.دم زد و نفس کشید

-میدونم کیوناا,من مال توام همونطور که تو مال منی! قلب من دنبال تو میگرده, نگاهم پشت توئه ,بدنم دنبال اغوشته,دنبال گرماشه من نمیتونم عاشقت نباشم ..من یاد گرفتم عاشق شم..من یاد گرفتم دوباره عاشق صورتی باشم

-میدونی دنیای کیوهیون سرده؟؟پر از ناراحتیه؟

-من صاحب دنیاشم,دنیای اون امنه!من عاشق دنیاشم..دنیاش گرمه

سونگمین خودش را از غوش کیوهیون بیرون کشید و نگاهش را از ساعت گرفت و خم شد وکفش هایش را بیرون کشید

-بپوش بریم کیونا,هنوز کار داریم

کیوهیون خم شد و کفش های سفید مین را پا کرد.بدون توجه اعتراض و لحن شکه سونگمین دست زیر پایش انداخت و بلندش کرد

-بریم؟

-منو بذار زمین پاهات زخمی شدن

-بریم؟

-کیوهیون

-جانم!

چقدر شنیدنش از کیوهیون عالی بود.چیزی نگفت.سرش را به شانه محکم کیوهیون تکیه داد.این جا,جایش امن بود.قلبش ارام بود.لبخند روی لب هایش بود

-بریم کیونا

سوز سرد هوا نشان میداد باران تمام شده بود.کیوهیون او را بیشتر بخودش فشرد و کنار خیابان منتظر گرفتن ماشین ایستاد

-میشه چند لحظه اون بازی لعنتیو بذاری کنار؟؟الان امتحان ریاضی داریم

-همچین میگی..خوب امتحانه دیگه!یه امتحان انقد اضطراب داره؟

-برای مغز لعنتی مثل تو نه نداره

-چرت نگو هیوکجه,شیوون جلوته منم پشت سرتم,خیلی راحت میتونی نمره بیاری

-توی عوضی!من نمیتونم تقلب کنم,میدونی که معلم خیلی سریع مچمو میگیره۱هی ..دوباره که سرگرم اون بازی لعنتی شدی

-چــــــوکیــــــوهیون! گوشیتو خاموش کن همین الان

صدای معلوم باعث شد سرش را از توی گوشی بیرون بکشد و نگاهی به معلم بیندازد.با پوزخندی گوشی خاموش را داخل جیبش فرو کرد و منتظر پخش برگه ها شد.ضرب پای هیوک روی زمین,روی عصابش رفته بود.با حرص پایش را از پشت به میزش کوبید

-بس کن هیوکجه!

برگه ای که روی میزش بود را سمت خودش کشید و با سرعت همیشگی مشغول جواب دادن شد.مسئله های ساده ای بنظر میرسید و زدتر از چیزی که انتظار داشت تمامش کرد.سرش را که بلند کرد معلم را ندید.پوزخندی شیطنت امیز زد و در عرض چند ثانیه از پشت هیوکجه سمت جلو خم شد و برگه هایشان را جابهجا کرد.با خطی شبیه خط هیوکجه شروع به جواب دادن کرد وبعد از اینکه یک دور سوال ها را چک کرد.بلند شد و سمت میز معلم رفت.برگه را روی میز گذاشت و از کلاس خارج شد.گوشی را از جیبش بیرون کشید و بازی نصفه و نیمه اش پرداخت.سرش همچنان در گوشی بود و راهش را سمت حیاط طی میکرد.

طبق عادتش پیچ راهرو را طی کرد و از پله ها پایین رفت.یک پله,دوپله,سه پله, به پاگرد رسید.کمی ایستاد تا مرحله خطریش را رد کند و بعد دوباره شروع به حرکت کرد.با صدای فریاد معاون مدرسه لحظه ای سربلند کرد و متوجه هیچول شد.همچنن مورد مواخذه معاون بود

-کیم هیچل,این چندمین باریه که اینطور دیر به مدرسه میرسی؟؟همیشه انقدر بی مسئولیتی؟ساعت رو دیدی؟؟برای چی الان مدرسه اومدی؟دیر نیست؟

-متاسفم معاون گو!

-تو چندبار میخوای متاسف باشی؟بهتر نیست بجای متاسف بودن حواست به کارات باشه؟

اخمی کرد و به چهره رنگ پریده هیچول نگاهی انداخت.هرکسی بود متوجه حال خراب هیچول میشد.هرچند این جور چیزها برایش مهم نبود اما هیچول مربوط به شیوون بود و نمیتوانست راحت بگذرد.لعنتی زیر لب به معاون فرستاد و گوشی را داخل جیبش فرو کرد.سمت معاون گو قدم برداشت

-همیشه انقدر به یه دانش آموز گیر میدین معاون گو؟؟

-از کی انقدر کنجکاو شدی کیوهیون؟؟

-از وقتی همیشه به هیچول گیر میدین نه کس دیگه ای

– واین به تو ربطی داره؟

-بنظرم ربط داره چون هیچول دوستم حساب میشه..میخوام انقدر بهش گیر ندین

-چرا فکر میکنی مجبورم اینکارو بکنم؟

-امم..اینکه من نماینده مدرسه برای المپیاد ریاضیم و اسم مدرسه تو دست منه مهم نیست؟

-توی لعنتی داری معاون مدرسه اتو تهدید میکنی؟

-ممکنه..بستگی به برداشت شما داره,من حرفمو زدم..یبار دیگه ببینم مطمئن باشین نظرم در مورد المپیاد عوض میشه

دست ظریف هیچول را بین دستانش گرفت و از جلوی چشم معاون گو,دورش کرد

-هی چو..چرا اینکارو کردی؟

کیوهیون شانه ای بالا انداخت:مهمه؟

هیچول سرش را تکان داد:معلومه که مهمه

کیوهیون نگاهی به هیچول انداخت:بخاطر شیوون بود..غرور اون ,غرور منم هست

-ممنون

با دیدن شیوون که جای همیشگیان ایستاده بود,سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و با ضربی هیچول را جایی سمت اغوشش هل داد: حواست به هیچولت باشه,خیلی ها دنبالشن

شیوون تعجبش را مخفی کرد:در مورد چی حرف میزنی کیوهیون؟

کیو بدون توجه به صورت گرفته و سوالی شیوون ,سرچرخاند و دنبال هیوک گشت

-پس هیوک کو؟؟نیومد؟؟واسه چی مونده؟

حرفش با حس سنگینی کسی روی کمرش نصفه ماند:میمون عوضی! بیا پایین,منو با درخت اشتباه گرفتی؟

-عاشقتم کیو..عاشقتـــــــــــم

-فهمیدم بیا پایین..میمونِ احمق..کمرمو شکوندی

سعی کرد هیوک را از پشتش پایین بندازد اما هیوک سمج تر از این حرف ها بود.سرچرخاند تا دوباره فحشش بدهد اما با بوسه ای که روی گونه اش نشست,ساکت شد.

-عاشقتم

-فهمیدم,بیا پایین

-عاشقتم کیو…

نگاه کجی به هیوک که قصد پایین امدن از کمرش را نداشت,انداخت-میخوای زنم شی؟

-هی کی گفته من زن میشم؟

-نکنه فکر کردی من زن میشم؟

با پس گردنی محکمی که توی سرشان خورد ,دست از دعوا کشیدند و سمت شیوون نگاهی کج انداختند

-چرت نگین…دوتاتون قاطی کردین..عجله کنین بریم سالن ورزش داره دیر میشه

-اوه چویی شیوون بزرگ خشمگین میشود

-خفه شو کیوهیون

-من میبرم

سینی را از دست هیوکجه بیرون کشید و بدون نگاه کردن بصورتش از پله ها بالا رفت.موقعی که رسیده بودند صبح زود بود و تقریبا تمام اهالی خانه خواب بودند.همین که ظرف صبحانه را دست هیوک دید,متوجه شد برای هائه میبرد

پشت در رسیده بود.نفسی کشد و در را آرام باز کرد.اتاق هنوز بخاطر پرده های کشیده,تاریک بنظر میرسید.سینی راکناری روی تخت گذاشت و از جیب شلوارش پارچه دراز و نازکی بیرون کشید.کمی سمت دونگهه خم شد و شانه اش را تکان داد.انگشتش با ملایت روی گونه اش کشیدخوبی میدانست اینطور قلقلکش می آمدو بیدار میشدقبل از اینکه هائه چشمان خواب الودش را باز کند,پارچه را دور چشمانش بست.

-او هیوک؟داری چیکار میکنی؟

دستی به موهای قهوه ای دونگهه کشید و نوازشش کرد.چقدر دلش برای این پسر تنگ شده بود.سینی را جلوتر کشید.بدون توجه به چشمان پر اشکش,مشغول مالیدن شکلات روی نان تست شد.با نظم و دقت خاصی این کار را انجام میداد.نانِ کاملا شکلات مالیده شده را جلوی دهان دونگهه گرفت و لبانش فشرد.دونگهه بی چون و چرایی لبانش را باز کرد و مشغول جویدن شد.هنوزهم کمی خوابالود بنظر میرسید.شل شل میجوید و سرش سمتی خم بود.دوباره نان نیمه گاز زده شده را جلوی لبانش گرفت تا بیشتر بخورد.ته دلش,از واکنش هائه میترسید,ازاینکه دوباره حرف های آن شب را بشنود میترسید

-نمیدونم چرا حس میکنم لقمه گرفتنت شبیه خودت نیست..شبیه لقمه گرفتن هیونگمه!لقمه های کوچیک و پرملات

لبخندی به حرف دونگهه زد و نان آماده شده ی دیگری جلوی دهانش گرفت.هائه اش چه خوب او را میشناخت.چه خوب با او آشنا بود.هنوز هیونگ صدا زده میشد؟برخلاف آن شب؟چه شنیدن آن کلمه لذت عجیبی داشت.کلمه ای که او را به دونگهه ربط میداد.هیونگ! او را برادر میدانست!

-عطرت شیرینه و ملایم!مثل همیشه!من یه عمر این عطرو نفس کشیدم

دونگهه سرش را عقب نکشید و دست برد تا پارچه روی چشمانش را پایین بکشد.نه!الان نباید پارچه را برمیداشت.دستش مچ ظریف دونگهه را گرفت و پایین کشید.نمیخواست چشم های باز او را ببیند.

-چرا چشامو بستی؟

دستش را لای موهای قهوه ای رنگش کشید و سعی کرد حالتش بدهد.موهایش ژولیده و درهم بود.دست دونگهه جلویش را گرفت و متوقفش کرد:

-چرا چشامو بستی؟

-نمیخواستی منو جلوی چشمات ببینی,نمیخواستم تنفرو تو چشمای قشنگت ببینم

-خیلی ادما خیلی چیزارو اشتباهی میخوان,بعدا متوجه میشن چه اشتباهی کردن..منم جزو همونام..این که گفتم گم شو برای من فقط یه ابراز ناراحتی بود,فقط میخواستم ..یعنی سختم بود باور کنم..به اتفاق واقعای توی این گم شدن فکر کرده بودم..من برای من قط دوبار باز و بسته شدنِ دهنم بود و تکرار دوتا مصوت اُ, که دوثانیه ای ..گفته شد..نمدونستم واقعا میری که گم بشی,که بری ….که گم بشی..تازه حالا معنی حرفمو فهمیدم..من یکم دیر متوجه میشم

دونگهه پارچه را از روی چشمانش پایین کشید و با چشمان سرخ و اشکی هیونگش مواجه شد.چطور میخواست این چهره را نبیند؟؟چطور میخواست این چهره جلوی چشمانش نباشد؟چه چیز غلطی میخواست!دستش را روی قلبش کوبید

-این چطور بدون تو دووم بیاره؟سختشه که..اینطور بی شرمانه با تنها کسش رفتار کرد,باعث عذابشه..فراموش کرد کی بزرگش کرده,رو پاهای کی رشد کرده,فراموش کرد خیلی وقت ها که پدر ماموریت بود و نبود!تنها کسش همیشه بود..این خیلی احمقه!تو ببخش

با دیدن اشک های هیونگش خودش را بیشتر جلو کشید و قدری نزدیکش نشس که نفس های بریده و سرد هیونگش را روی صورتش حس کرد.با نوک انگشانش روی گونه سفید و تپلش کشید تا رد اشک هایش را پاک کند

-یه لحظه فراموش کرد هیونگش همیشه خوبی اونو میخواد,همیشه پشتشه,کنارشه,فراموش کرد,میدونی که ماهیا حافظشون ۳ ثانیه اس؟؟خب هیونگشم میدونه که اون یه ماهی بیشتر نیست!میشه هیونگش تو چشماش نگاه کنه؟؟میشه نگاهشو نگیره؟

چشمان مشکیش را چرخاند و روی مردمک چشمان هائه ثابت کرد.اشک ماهیش را هم دراورده بود؟

-درمورد چی حرف میزنی هائه ماهی؟مگه اتفاقی افتاده؟؟پس چرا من چیزی یادم نمیاد؟

-پس چرا من یادم میاد؟؟

لبخندی زد.درحالی که قطره ی اشکی از چشمش سرخورد تا کنار لبش کشیده شد,پرسید-مطمئنی خواب ندیدی؟؟داری اشتباه میکنی..حتما کابوس دیدی

دونگهه هم اشکی ریخت و لبش را گزید-واقعا کابوس دیدم,یه کابوس توی بیداری!من خودمو نمیشناختم..فقط مخیواستم خالی شم..

-حالا کابوس تموم شده نباید در مورش حرف بزنیم

-اما,این,..منظورم اینه که,من باید معذرت بخوام..من هنوزم

-هیش..ادامه نده ماهی من, بعضی چیزا رو نباید کش داد,نباید دربارش حرف زد,توی گذشته بمونن بهتره,نبایدبهشون برگشت,حتی یاداوریشم اذیت کننده اس

دستانش را باز کرد و به بغلش اشاره کرد:جای یه ماهی اینجا خالیه!نمیخواد پرش کنه؟

-واقعا میتونه؟؟

-معلومه که میتونه

-اما..

-هی ماهیا زیاد حرف نمیزنن!فقط بیا سر جات

محکم دونگهه را در اغوش کشید و چندباری نفس عمیق کشید.چقدر جای دونگهه در اغوشش خالی بود.عادت داشت این ماهی با نمک را در اغوشش بفشارد و نوازشش کند.صورتش را بی موهای قهوهای و نرمش فرو کرد

-همیشه جات اینجاس,هروقت نیاز به پشتیبان داشته باشی,هروقت دلت خانواده بخواد,جات اینجاس هائه ی قشنگم

-یچ جایی مثل بغلت گرم نیست,این که بدونم هنوزم خانواده دارم واسم شادی بخشه!تازه دارم قدر بودنتو میفهمم!تازه دارم درکت میکنم,ممنونم که نذاشتی سرقبرپدرمون باشم,میدونستی که دووم نمیارم,تحمل نمیکنم و تا خود صبح زجه میزنم و صداش میکنم,میدونستی غم نبودش رو شونه های من,منو از پا میندازه و نذاشتی

-راحت گریه کن دونگهه,میتونی هرقدر بخوای واسه نبود پدرمون اشک بریزی,من اینجام تا کنارت باشم,هنوزم منو داری!متاسفم که خبرش شکه کننده بهت رسید,من میخواستم بهت بگم نه اونطوری!

سر کوچک دونگهه بیشتر به سینه اش فشرده شد و صدای هق هق ضعیفش را شنید.آرام آرام شروع به نوازش کمرش کرد.تازه هائه از شک در آمده بود.چندین بار سرش را بوسید و بوسید و به او اطمینان داد کنارش خواهد بود.

همراه دونگهه روی تخت دراز کشید و بازویش را دراز کرد و سر دونگهه را روی بازویش گذاشت.چشمان سرخ و پف کرده دونگهه با لجبازی نگاهش میکرد و با خواب مخالفت میکرد.دستش را روی پلک دونگهه فشرد و آن ها را با آرامش بست:

-به خودت فشار نیار هائه,من پیشتم,یکم به چشمات استراحت بده

-بیدار شم کنارمی؟

-اینو میخوای؟کنارت باشم؟

-اوهوم

-پس هستم,کنارتم تا بیدار شی

-دوستت دارم هیونگ,متاسفم هیونگ..ببخشید

-هیش..فقط بخوا هائه,بخواب

دونگهه دست دیگر مین را گرفت و روی سرش گذاشت و خودش را بیشتر در اغوش او جمع کرد.سونگمین هم چشمانش را بست,استراحت برای خودش هم لازم بود.چشمانش را بست و زودتر از تصورش بخواب رفت

فنجان چایی که جلویش گذاشته شد,باعث شد نگاهش را از پنجره بارانی بگیرد و به فنجان گرم بدهد.سکوت خیلی سنگینی بینشان بود.سکوتی به قدمت چند سال!نگاهش را از فنجان گرفت و به روبرویش داد.این صورت کمی برایش ناآشنا بود,اما ته چهره اش نشان میداد همان هیوک است.موهایش زیتونی رنگ شده بود و مردانه تر بنظر میرسید

-خیلی پیر شدم,نه؟

پیر شده بود؟؟چرا پیر شده بود.درد و رنج از چهره اش بخوبی خوانده میشد.انگشتش را دور فنجان حلقه کرد و ان را کمی بالاتر اورد

-پیر شدی!

چیزی که حس کرده بود,را به زبان اورد-تو هم پیر شدی کیوهیون

-اوهوم..منم پیر شدم..خیلی پیر شدم

فنجان را به لبش تکیه داد و از چای گرم درونش لذت برد.مزه ی عجیبی داشت.با شنیدن سوال هیوک چشمانش را باز کرد

-اولین باره انقدر اروم کنارم نشستی و داری باهام حرف میزنی!بعد از اینهمه مدت عجیبه..چرا؟؟

-چون اولین باره اروم شدم

هیوک سعی داشت در چشمان کیوهیون نگاه کند.میخواست مثل بچگی هایشان باشند.همانطور صمیمی و راحت..همانقدر شوخ و شیطان..همانقدر…

-با چی آروم شدی؟

چند قلوپ دیگر قورت داد و فنجان را روی میز گذاشت.انگشتانش هنوز دور فنجان حلقه بود:با چیزی که نا ارومم کرده بود

گله کرد.گله ای که سال ها سعی در گفتنش داشت.کیو که رفت,پشتش خالی شد.کیو که همیشه کنارش بود,همیشه موقع درد کشیدن کنارش بود…کیو رفته بود و او گله داشت.اعتراض داشت-چرا؟؟این همه سال..چرا ازم دور شدی؟چرا تنهام گذاشتی؟؟

-چرا میخوای بدونی؟

لبش را گزید تا صدایش بالا نرود-خیلی میخوام بدونم چه غلطی کردم که تو خودتو ازم محروم کردی!من لعنتی داشتم توی تنهایی جون میدادم و تو نبودی

دستش را عقب کشید و روی پایش فشرد:غلط؟؟غلط تو ضعف و ناتوانیت بود..بی اعتمادیت بود.زودباوریت بود..غلط تو ترس مسخره و خشم بی حدت بود..تو فکر میکنی فقط خودت توی تنهایی جون دادی؟؟من بدتر از تو جون دادم!من بدتر از تو داغون بودم!من هم تنها بودم,نمیتونی اینو توی سرم بکوبی

-نمیکوبم,تو سرت نمیکوبم,دارم میگم بدونی که,در حقم ظلم کردی کیوهیون!اگه بودی وضع من این نبود

کیوهیون بالاخره در چشمان هیوک خیره شد.-خودت خواستی نباشم

مشت هیوک روی میز کوبیده شد:لعنتی من کی همچین چیزی خواستم؟من غلط کردم

-وقتی تو کسی رو به اتیش کشیدی که همیشه کنارت بود یعنی چی؟یعنی نمیخواستی باشه!اون همیشه کنارت بود,برخلاف من!پس اگه اونو نمیخواستی منم نباید میبودم,کارت اینو میگفت

-تو همیشه بودی کیوهیون..بودنتو انکار نکن..تو قبل از همه بودی..و من اونموقع کور بودم باید میفهمیدی

-فهمیدم اما باید تاوان میدادی

با بیاد اوردن کابوس هایش,صداهایی که در مغزش میپیچید..شب های وحشتناک ان بیمارستان..اتاق ۷۱…تخت کنار پنجره کمی بخود لرزید-تاوان دادم

-اونم میدونم

-بازم نیومدی,چرا؟

-قلبم نذاشت,نتونستم قانعش کنم باهاتون کنار بیاد,شما دلیل ضربانشو ازش گرفتین,تو و شیوون!

هیوک اخمی کرد و بیشتر سمت جلو خم شد:دلیل ضربان قلبت؟؟

-مین بود

نفس هیوک برید و گیج نگاهش کرد: مین؟

-آره مین!من ازش دور بودم اما راضی بودم,به دیدن صورت و لبخندش راضی بودم,اونم ازم گرفتینش,من بخاطر تو کاری نکردم چون دوسش داشتی اما تو چیکار کردی؟

-باور نمیکنم

-حقیقت داره بهتره باور کنی!

-چرا چیزی نگفتی؟

-کاری میکردی؟

بازهم سکوت شد.حرف زدن و شنیدن برای هردو سخت بود.کیو کف دست عرق کرده اش را روی شلوارش کشید و سرش را پایین انداخت.هیوک را از گوشه چشمش دید که از صندلیش بلند شد و جلویش زانو زد

-متاسفم که نفهمیدم!متاسفم اگه میفهمیدمم کاری نمیکردم و متاسفم که ازش درست مراقبت نکردم

-…

-میتونی بازم همون کیوهیونی بشی که اروم بود؟

-نمیدونم

-میخوای باشی؟

-شاید بخوام..هنوز تصمیم نگرفتم,بهم نیاز داری؟

-اره نیاز دارم,به افراد گذشتم نیاز دارم

-فعلا نمیدونم

-بازخوبه که نمیدونی و ردش نمیکنی

از پشت میز بلند شد و از اشپزخونه خارج شد:از روی زمین بلند شو,موزاییک سرده

-هی ووک,کجا میری؟

ریووک سرچرخاند و با صورت کنجکاو کیوهیون روبرو شد.کمی با بندهای کوله اش ور رفت و درحالی که به دیوار نگاه میکرد با صدای نچندان بلندی گفت: برمیگردم سئول

کیوهیون متعجب تر شد:چرا؟

ریووک در حالی که نفسش را بیرون میداد,توضیح داد: هان زنگ زده بود,انگار من نیستم برای مال و اموالم دندون تیز کردن!باید برگردم

کیوهیون سرش را خم کرد:اما اون مال و اموال که برات مهم نبود

ریووک پای چپیش را روی زمین کشید و سرش را پایین انداخت:اونموقع فرق داشت کیوهیون!اینطور دل زده نبودم

-درمورد چی حرف میزنی؟؟چه اتفاقی افتاده؟

-در مورد من حرف میزنه

صدای یسونگ از جایی پشت سرشان شنیده شد و چند ثانیه بعد ,یسونگ تکیه اش را از دیوار گرفت و سمت آن ها حرکت کرد.ریووک سرش را بیشتر پایین انداخت و چندقدمی در ازای جلو امدن یسونگ,عقب تر رفت

-کیوهیون میشه ما رو تنها بذاری؟

ریووک اخمی کرد:نه!نمیشه

کیوهیون با گیجی به دوری کردنای ریووک و ناراحتی واضحش نگاه میکرد.سرش را سمت یسونگ چرخاند و اخمی کرد

-چه غلطی کردی؟

-من کاری نکردم فقط باید توضیح بدم همین

– من نمیخوام توضیح بشنوم,میخوام برم سئول

یسونگ اخمی کرد و چنگی به کوله ریووک زد و او را سمت خودش کشید:هیچ جا نمیزی!نه تا وقتی که حرف نزدیم!

-ولم کن,تو نمیتونی اینطور بهم زور بگی

-حالا که میتونم ریووک,منو عصبی نکن

کیوهیون گیج به ریووک نگاه کرد و شانه ای بالا انداخت: مسائل احساسیتونو خودتون حل کنین

-کیوهیون!

-متاسفم ریووک من اینهمه سال تو روابطتون دخالت نکردم!بهتره حرفای یسونگ رو بشنوی ,نصف اشتباهات ادمای این خونه بخاطر گوش نکردن به حرف کسایی که عاشقشون بودن!ناراحتیتو کنترل کن

و ثانیه ای بعد ریووک و یسونگ تنها داخل اتاق یسونگ نشسته بودند.یسونگ خیلی نشستن رو تحمل نکرد و بلند شد و جلوی پنجره ایستاد.دستهایش داخل جیب شلوارش فرو کرده بود و به اسمان روشن خیره بود

-حرف نمیزنی برم

-بشین سرجات ووک,امروز قصد داری صبرمو محک بزنی؟؟امروز اصلا روز خوبی نیست,مطمئن باش از این محک نتیجه جالبی نمیگیری

یسونگ نگاهش را از آسمان گرفت و سراغ قفسه ای رفت.کارت مربعی شکل کوچکی بیرون کشید و سمت ریووک دراز کرد

-بخون!میخوام ببینم ازم چی میفهمی

کارت مربعی شکل بین دستان ظریف ریووک قرار گرفت و سر ریووک از حد معمول پایین تر خم شد

-بلندتر بخون ووک!

-نام:جونگ وون

-بلندتر!

-نام خانوادگی:کیم

-بدون لرزش صدا

-درجه :ستوان سه

-بدون بغض

-ستاد جنایی

-بدون هق هق

ریووک سر بلند کرد و کارت را سمت یسونگ پرتاب کرد:داری زور میگی احمق عوضی,داری زور میگی

یسونگ خم شد و کارت را از چند قدمیش برداشت و دوباره سمت ریووک گرفت:

-ادامه بده!بخون!

-حرف بزن

-ادامه بده ریووک..بخون

با انزجار اشاره ای به کارت کرد..انگار چیز متعفنی بود که اذیتش میکرد-که چی؟؟توی اون کارت مزخرف چی نوشته که بخونم؟؟یسری اطلاعات غریبه..من همچین فردی با همچین اطلاعاتی نمیشناسم

-میشناسی,جلوت وایستاده

نمیشناخت..فهمیدنش انقدر سخت بود؟؟نمیشناخت -نمیشناسم..جلوم یسونگی وایستاده که پا به پای من برای خواننده شدن تلاش میکنه نه جونگ وونی که ستوان سه جنایی باشه

-نمیشه در مورد ادما همه چیو دونست,توقع بیخودیه

-میشه!اگه ادمو لایق بدونن که حرف بزنن!من هیچی از زندگی تو نمیدونم!پس این یعنی..

یسونگ سعی کرد قبل از نتیجه گیری غلط ریووک حرفش را اصلاح کند-یعنی من خواستم درگیر کارام نباشی

عصبی حرفش را رد کرد-نه!یعنی خواستی نشون بدی من قدری که تو زندگیت نقش ندارم که بدونم

-تو احمقی؟همچین چیزی هستی؟

-آره هستم..هستم که الان بجای برگشتن به عمارتمون دارم باهات بحث میکنم

یسونگ با این حرف بیشتر عصبی شد.ناخواسته چنگی به یقه لباس ریووک زد و او را بالاتر کشید.طوری که هردو سینه به سینه هم ایستادند: برگردی سئول که چه غلطی کنی؟

دستای ظریف و کوچک ریووک سعی کرد چنگ یسونگ را از روی لباسش باز کند: اذیتم نکن,من این ادمی که جلومه رو نمیشناسم

-جواب منو بده!برگردی که چه غلطی کنی؟

-که قبول کنم رسما اون دختر نامزدمه..و بعد یه زندگی ساده و بدون دغدغه مثل پدرم داشته باشم..تا بچه ای بیارم که بهش یاد بدم اشتباهات منو تکرار نکنه ..که

نیازی نبود ریووک تلاشی بکند تا یقه اش را از چنگ یسونگ بیرون بکشد,چنگش ناخواسته شل شد: برای همین اصرار داری بری سئول؟که ازدواج کنی؟که اون نامزد اجباری رو قبول کنی؟برای حفظ ارث داری میری؟باید باور کنم حرفتو؟؟

ریووک خودش را عقب تر کشید و چند قدمی عقب رفت:کجاش غیرقابل باوره؟؟

یسونگ عصبی فریاد زد:همه جاش..همـــــه جاش!چطور اینا رو تو روی من میگی؟

-خودت خواستی حرف بزنیم

یسونگ نالید:من غلط کردم!من اینو نمیخوام بشنوم

-به خواست تو نیست

-بس کن ریووک!چطور توقع داری باور کنم کنارم گذاشتی؟احساساتمون رو؟

-احساساتم رو,تو هیچ وقت احساسی نداشتی که کنار گذاشته بشه

-داشتم,دارم,من بهت احساس دارم

-این چه احساسیه که برای من فقط تنهایی میاره؟؟فقط ناراحتی میاره؟؟هان؟؟؟؟تو قدری درگیر کاراتی که کلا من از زندگیت حذفم,حضور فیزیکی من به چه دردت میخوره؟

-من نمیخواستم اسیب ببینی!بفهم!انقدر در مورد احساسات من قضاوت نکن

-اسیب ببینم؟؟از کی؟؟کی میخواست بهم اسیب بزنه؟

ریووک پوزخندی عصبی زد و با ضرب روی تخت نشست و سرش را بین دستانش مخفی کرد:اما خودت بهم اسیب زدی

-توی پرونده اتیش سوزی ساختمون..من از اهداف اون بودم۱هویتمو میدونست..من برادر هیچول بودم و هیچول معشوق شیوون,اون دنبال هر راهی بود به هیچول و شیوون صدمه بزنه و کلید اسیب چولی ,مرگ من بود, و زندگی من تو بودی!میترسیدم بفهم !درک نمیکنی من چقدر فشار عصبی تحمل کردم وقتی این ماجرا به اخرش رسید

-برای چی دنبال پرونده بودی؟

-بخاطر هیچول,بخاطر مین,من دوسشون دارم..باید حقشونو میگرفتم

چرا یسونگ نمیدیدش؟؟چرا همیشه برای یسونگ بقیه در اولویت بودند؟- پس من چی؟؟تو بخاطر گرفتن این حق منو تنها گذاشتی خیلی جاها نبودی

-متاسفم

از جایش بلند شد -منم متاسفم که نیستم!من برمیگردم سئول,اونموقع تو نبودی,حالا من نیستم

-تو غلط میکنی نباشی!دست خودته؟ اینطور فکر میکنی؟؟

ریووک گیج نگاهی به یسونگ انداخت که چهره اش جدی تر و سردتر شده بود.یسونگ با حرکتی در اتاق رو قفل کرد و کلیدش رو توی گردنبندش انداخت.حالا ریووک درمانده با احساساتی مختلف,وسط اتاق ایستاده بود و به مردی نگاه میکرد که برای نگه داشتنش اینطور تلاش میکرد

-میخوای نباشی؟سعیتو بکن!ببینم چطور میخوای نباشی؟؟چطور فکر کردی میذارم نباشی؟

اخرش بود.داشت دیوار اخر را درست میکرد.کمی دیگر شن برداشت و مربعی شکلش کرد.همین که خواست روی دیوار قلعه اش بگذارد,کسی قلعه اش را خراب کرد.نگاهش هنوز روی پایی مانده بود که درست وسط دل قلعه اش ایستاده بود.نگاهش را بالا داد و چهره ی عصبی هیوک روبروشد.چرا خودش هم عصبی شد را نمیدانست.ازجایش بلند شد و به صورت قرمزش زل زد.با دستش محکم به شانه هیوک ضربه زد و او را کمی عقب تر هل داد

-چه غلطی داری میکنی؟؟؟نمیبینی از صبح دارم باهاش ور میرم تا درست شه؟؟

هیوکجه محکم از پشت روی شن ها افتاد اما هنوزم قیافه اش عصبی بود.پایش را بلند کرد و لگد محکمی در ساق پای کیوهیون کوبید: بابام حالش بده تو بیمارستانه..من ناراحتم..اونموقع اومدی اینجا داری بازی میکنی؟؟

کیوهیون عصبی از ضربه ای که خورده بود,خودش را روی هیوک انداخت و مشتی توی سینه اش زد.هنوز فاتحانه روی شکم هیوک نشسته بود: به تو چه دارم چه غلطی میکنم..پاشو برو پیش بابات..اگه انقدر مهمه..خودت اینجا چه غلطی میکنی؟

هیوکجه از چهره ی مغرور و فاتح کیوهیون کفری شد.چرخی زد و حالا او روی شکم کیوهیون نشسته بود.چند ضربه ی محکمی روی شکمش زد: من احمقو راه نمیدن که..اومدم پیش توباشم..اونموقع توی عوضی داری اینجوری بازی میکنی..

اصلا قرار نبود یک دعوا,ان هم این موقع درست شود.کیوهیون تمام هدفش این بود که هیوک را با دیدن قلعه ی شنی که خیلی دوست داشت شادش کند.اصلا نمیخواست اینطوری شود,اما حالا سر لج افتاده بود.

-میخواستی نیای دنبال من که پیشم باشی

هیوکجه ناراحت تر از لحظاتی قبل,اشک چشمانش را پر کرد:خیلی بدی کیوهیون!خیلی خیلی بد

از روی شکمش بلند شد و سمت قلعه شنی دوید.با حرص بازمانده هایش را لگد کرد تا چیزی جز تپه ای شنی باقی نماند

-احمقی کیوهیون..دیگه با من حرف نزن..شنیدی؟؟دیگه باهام حرف نزن..فردا هم جامو عوض میکنم پیش یوری میشینم..دیگه هم فوتبال باهات بازی نمیکنم…اون ماشینای مسخرتم مال خودت…

کیوهیون نیم خیز شد و عصبی تر فریاد زد: که چی…دوست نباش..مهم نیست..مگه فقط تو هستی؟؟من یه عالمه دوست دارم..اصنم مهم نیست پیش اون دختره ی لوس نچسب بشینی…اصنم مهم نیست باهام فوتبال بازی نکنی..اصن مهم نیست..فکر نکنیا من تنها میمونم..نخیرم..

هیوکجه که دیگر تحمل این حرف های مسخره ی کیوهیون را نداشت,رویش را چرخاند و سمت خانه شان دوید.کیوهیون کلافه عصبی وسط شن ها نشسته بود.چرا مهم بود..مهم بود که هیوک پیش یوری ننشیند,نمیخواست غیر از خودش کسی هیوک را دوست داشته باشد..مهم بود با او بازی کند..هردو باهم یک تیم قوی را تشکیل میدادند..هیوک توی بازی های سرعتی عالی بود..هیوک نبود ,کیوهیون تنها میماند.

کیوهیون هیوک را دوست داشت..میخواست خوشحالش کند اما همه چی خراب شده بود..حالا خودش هم قد یه دنیا بغض کرده بود..از جایش بلند شد, و شن های روی لباسش را تکاند…سمت قلعه شنی که چیزی از ان نمانده بود رفت و با حرص چند لگدی به شن ها زد: قلعه ی لعنتی مسخره ی عوضی..ببین چیکار کردی؟؟حالا هیوک ازم ناراحت شد..ببین دیگه نمیخواد دوستم باشه..میخواد جاشو عوض کن پیش اون دختره مسخره بشینه..نیگا دیگه نمیخواد باهام بازی کنه..همشم بخاطر تویه لعنتیه..

کیوهیون حرصش را سر شن ها خالی میکرد و بلند بلند فریاد میزد.گریه اش تا پشت چشمانش امده بود و هیوکجه روی تختش دراز کشیده ود و طبق عادتش زیر پتو,لبش را گاز میگرفت و ارام ارام هق هق میکرد.سوءتفاهم ها در دنیای کودکان هم جا داشت

سر و صدایی میشنید اما اهمیتی نداد.برای فرار از افتابی که توی صورتش میزد,قلتی زد و سرش را روی سینه فرد کناریش گذاشت.در که با صدای وحشتناکی باز شد,ناخواسته سر بلند کرد و چشم هایش که بزور لایشان باز میشد,سعی کرد تشخیص دهد این سر و صدا مال چه کسی بود۱قامت کوچک پسربچه جلوی در,نشان میداد این همه سر و صدا و انرژی از کجا می آمد.

-ماهیِ دایی؟؟دایی گفت صدات کنم صبحونه بخوری!اوه این کیه؟؟چه خوشگله

با صدای جیغ بلند هنری چشمانش کامل از شد و نگاهی به کنارش انداخت.سونگمین هیونگش بود.در را نشان داد:

-برو بیرون!منم الان میام

هنری حرفش را نشنیده گرفت و جلوتر امد:هعی,این خیل خوشگله,اینم ماهیه؟؟

-نه خیرم فقط من ماهیم..اون خرگوشه

-چرا؟؟

-چون شبیه خرگوشاست دیگه

-مال منه!

این پسر چرا به همه چیز چشم داشت؟-هعی اون هیونگ منه!برو پایین

هنری کنار سونگمین نشست و از جایش تکان نخورد.دونگهه با حرص به موجود کوچکی که به هیونگش چشم داشت ,فحشی داد و محکمتر مین را بغل کرد.سونگمین بخاطر سر و صداها کمی تکان خورد:هائه؟؟

-بله هیونگ؟؟

-چیزی شده؟؟

-نه هیونگ..بخواب

هنری با سماجت در اتاق را نشان داد:برو صبحونه بخور دیگه!

دونگهه با لجاجت ظرف های کثیف داخل سینی را نشان داد:خوردم!تو برو بیرون!

-دایی گفت بخوری

دونگهه میدانست این پسر چقدر قرار اس به یک چیز گیر بدهد.سعی کرد تفهیمش کند-اون هیونگ منه..فهمیدی؟

-نچ..برو صبحونه بخور

سونگمین کلافه سر بلند کرد:دونگهه برو حتما هیوکجه کارت داره

دونگهه سری تکان داد و برای اخرین بار انگشتش را سمت هنری چرخاند:اون هیونگ منه!

سنگینی چیزی روی قفسه سینه اش و دست های کوچکی که لای موهایش وول میخورد,باعث شد چشم باز کند.اولین تصویری که دید,تصویر پسر بچه کوچکی بود که روی شکمش نشسته بود و با موهایش بازی بازی میکرد.

-اوه خرگوشی؟؟بیدای شدی؟

-خرگوش؟؟

-ماهیِ دایی گفت تو خرگوشی دیگه!

-دونگهه بهت گفت؟تو کی هستی؟

-اوهوم..من هنریم..تو خیلی خوشگلی

تعریف رک پسرک باعث شد خنده اش بگیرد.کمی خودش را روی تخت بالا کشید:من سونگمینم هنری,میتونی اسممو صدا بزنی

-مین مین؟؟باشه

-ماهم بریم صبحونه بخوریم,تو گشنت نیست؟؟

-چرا گشنمه..

بلند شد و پسر بچه را همراه خودش بلند کرد.بدون مرتب کردن موها یا عوض کردن لباسش از پله ها پایین رفت بر خلاف عادت همیشگیش,یا خانه زیادی ساکت بود یا کسی در خانه نبود.راهش را سمت آشپزخانه کج کرد.دونگهه و هیوک همراه شیوون صبحانه میخوردند.سلام کوتاهی کرد و بدون نگاه کردن به چشمان هیوک کنار هائه نشست.نمیدانست حالا که هیوک هویتش را میدانست چه عکس العملی نشان میداد.حس غریبی داشت ,کنار کسانی باشد که حالا او را میشناختند

-دایی اون مربا رو بده من!

سونگمین اخمی کرد.این پسرک به چه دلیل هیوک را دایی صدا میزد؟؟هیوک اخمی کرد:لازم نیس مربا بخوری,از همون چیزایی که جلوته بخور

هنری اصرار کرد-اما من مربای توت فرنگی میخوام

-سرمربا با من شوخی نکن

انگار قصد هیوک همین بود که جیغ این پسربچه را دربیاورد-داییـــــــــــــی..منم مربا میخوام خو…

سونگمین دستش را دراز کرد و مربا را از جلو هیوک برداشت و جلوی هنری گذاشت و کسی چیزی نگفت.فقط صدای خوردن پر سر و صدای هنری ر اشپزخانه میپیچید.با حس شیره مربا روی لبش نگاهی به هنری کرد که سعی داشت تکه ای نان مربایی در دهانش فرو کند.قبل از اینکه کل صورتش مربایی شود,تکه نان را قورت داد

حتی اگر میخواست حرص خوردن های دونگهه را ندید بگیرد,نمیشد.بخاطر دونگهه میخواست سریعتر از اشپزخانه خارج شودبا صدای بلندِ عصبی نگاه گیجش را به پشت سرش داد.هیچول بود.

-هیوکجه !این چه وضعیه؟؟لوله های اب اتاق من خرابن..یخ زدم تا بتونم بیام بیرون..نباید اینا رو درست کنی؟بی فکرِ احمق

هیچول خودش را کنار سونگمین روی صندلی انداخت و با چشم های عصبی به هیوک زل زد.هنری خودش را کمی در اغوش سونگمین جابه جا کرد و چایی را برداشت و بین دستانش گرفت و مشغول خوردنش شد

-اروم تر بخور هنری!خفه میشی ها

-باشه مین مین

هیچول نیشخندی زد-چه عجب از من جدا شدی تو!رفتی چسبیدی به این خرگوش نما؟؟

هنری با دستان کوچکش لیوان را روی میز گذاشت.لقمه داخل دهانش را جوید.با انگشتش به شیوون اشاره کرد:اون میخواست منو از چوب لباسی اویزیون کنه تا انقدر تو بغلت نباشم برای همینم مین مینو پیدا کردم۱

جلوی لبخند احمقانه ای که روی لبش شکل میگرفت را با تشری که به هنری زد,گرفت.شیوون حتی به این پسرهم حسادت میکرد؟چه احمقانه عاشقانه بود

-پیداش کردی؟؟مگه گم شده بود؟؟

-نه ولی پیداش کردم,مال منه..

نگاهش را به دونگهه داد که عصبی نگاهش میکرد.خواست حرفی بزند که کسی هنری را از روی پاهایش بلند کرد.صدای جیغ کوتاه هنری مجبورش کرد,بالا سرش را نگاه کند.کیوهیون بود!!هنری را از پهلوهایش بلند کرد و مستقیم داخل چشمانش زل زده بود

-دویل کیو؟

کیوهیون اخمی کرد .این لقب خیلی خیلی قدیمی بود. با چشمانی عصبی پرسید:این لقبو از کجا میدونی؟

-من تو رو میشناسم..مامانم خیلی ازت تعریف میکنه..تو خیلی باحالی..میشه به منم استار کرافت یادبدی؟

-اول یه گپ بزنیم بعد تصمیم میگیرم

-باشه

-خیلی خب..این خرگوشی که پیدا کردی صاحاب داره..خیلی منطقی بی خیالش میشی

-صاحب داره؟؟مال کیه؟؟من دوسش دارم..اون خیلی خوشگله

-مهم نیست دوسش داری یا نه!خرگوشه مال منه!اگه دفعه قبل امکان داشت از چوب لباسی اویزون بشی الان امکان بدتری هست

-میخوای دویل بشی؟؟

-دقیقا

-اومم..باشه..خب من کاری ندارم که باهاش!دویل نشو!میشه یکم از روشات یادم بدی؟؟

-چی میخوای یادبگیری؟

هنری خودش را در بغل کیوهیون جلوکشید و چیزی در گوششش گفت.سونگمین هنوزهم باور نمیکرد کیوهیون جلوی بقیه همچین چیزی گفته باشد.سکوت عجیبی بود

شیوون از صندلیش بلند شد,دستانش را پشت کمرش گره زد.سرش را سمت کیوهیون چرخاند و در کمترین فاصله از او ایستاد.دیگر تحمل نداشت.کیوهیون خودش را میخواست.همانی که کمکش کرد تا عشقش را اعتراف کند.همانی که کنارش بود و با او کک خورد.همان کیوهیونی که در عین بیخیالی ,همه چیز برایش مهم بود:میشه حرف بزنیم؟

کیوهیون نگاهش را دزدید.هنوز هم نمیخواست چیزی بگوید.نمیدانست چرا اما میخواست همین الان فرار کند.اینجا نباشد..نمیخواست حرفی بزند-چه حرفی؟؟حرفی بین ما نیست

شیوون اخم هایش را درهم کشید-ولی هست!

-اما من علاقه ای ندارم باهات حرف بزنم! از کسی که کنارته بپرس,اون میدونه!

منظورش هیوک بود.هیوک میدانست..نمیخواست دوباره خودش تعریف کند.نمیخواست یادش بیاید..شاید دوباره از ان ها کینه به دل میگرفت

شیوون نگاهی به هیوکجه کرد که سرش پایین بود- من میخوام از زبون خودت بشنوم

-چیزی که تو میخوای رو من نمیخوام

اسمش را صدا زد.همانطوری که قبلا صدایش میزد,لحنی گله مند و معترض به این رفتارش-کیوهیون

-اسممو صدا نزن

-سرش داد نزن کیوهیون

نگاهش را به سونگمین داد که اخم کرده بود و کنار شیوون ایستاده بود.

-باید براش توضیح بدی!بهش توضیح بدهکاری

نگاهی به چشمان ناراحت سونگمین انداخت.هنری را روی زمین گذاشت و با صدایی گرفته,جواب داد:دنبالم بیا..همینطور تو لی هیوکجه

و انگشت اشاره اش را قبل از بیرون رفتن در چندسانتی صورت مین نگه داشت:حق نداری خودتو مقصر بدونی..انتخاب خودم بود

هر ۳ کنار هم رو به دریا ایستاده بودند.بادی نسبتا سرد میوزید و موها و لباسشان را به بازی میگرفت.شیوون روی شن های نسبتا خیس نشست اما نگاهش را از اب نگرفت.ساعتی میشد تنها سکوت کرده بودند.شنیدن حرف ها و عاشقی های کیوهیون عجیب بود

-هیچ وقت نگفتی عاشقی!

کیو دستش را بیشتر در جیبش فرو کرد و ابرویی بالا داد:

-چون عشقمو ازم گرفتین,چون اونموقع من حق نداشتم حرفی از عشق بزنم,نه وقتی که مین مال هیوک بود

-پس رز صورتی؟

-مین ..رزصوتیِ من,مینه

هیوک هم به تبعیت از شیوون نشست و سر روی زانوهایش گذاشت و به دریا خیره شد.انگار تازه مسئله ای برایش حل شده بود

-همیشه از خودم میپرسیدم کیوهیون چرا به دل اتیش زد,نمیدونستم دلش داشت میسوخت!

کیوهیون هم روی شن ها نشست.دست هایش را ستون بدنش کرد و به پشت تکیه داد:همیشه از خودم میپرسیدم چرا این شیوون بود که ساختمون رو به اتیش کشید؟

شیوون با نگاهش ابری را دنبال کرد.زمان همه چیز را حل میکرد,یا کمرنگ تر میکرد ..ارزش نداشت زمان همه چیز را حل کند,خیلی فرصت ها را از دست داده بودند..خیلی خودشان را از همه چیز محروم کرده بودند: هممون از عشق اینطور خوردیم! من بخاطر هیچول..توی نقشه ی پدرم افتادم,اصلا نمیدونستم دارم چه اشتباهی میکنم..هیچ کس نمیدونه اون روز من تا کجا رفتم تا بتونم هیچولو از چند قدمی مرگ نجات بدم..هیچ کس نمیدونه

کیوهیون کمی فشار دستش را کم کرد و بیشتر سمت عقب خم شد:ههمون از عشق خوردیم!

کامل روی شن ها دراز کشید و هردو دستش را زیر سرش بهم گره زد:متوجه شدی هنری چقدر شبیه بچگی ها یه میمونه؟؟از بین اینهمه ادم گیر داد به مین

هیوک اخمی کرد ولی چیزی نگفت.خودش هم میدانشت هنری بطرز غیر قابل انکاری شبیهش است

-میخوام برم سئول!همراه جونگسو..میخوام ببینم چویی از پا میفته

کیوهیون خیلی فکر نکرد.جونگسو را یادش مانده بود.شیوون چه دلی داشت که میخواست همچین چیزی را ببیند.هرچند بد بود ولی همخونش بود.

-به چه دردت میخوره؟

-به درد قلبم میخوره..اروم میشه

موجی با سر و صدا به ساحل کوبید,تا جلوی پاهایشان امد و برگشت

-میخوام با سونگمین حرف بزنم!

کیوهیون چشمانش را بست.باید حرف میزدند.اینطور نمیشد ادامه داشته باشد.هرچه بود هیوک مال دونگهه بود و حق نداشت از مینش چیزی بخواهد.دست خودش نبود که حسودی میکرد.دست دلش بود

-یادت باشه سونگمین مال منه

لحن کیوهیون چه دستوری و قاطعانه بود.چه جدی مالکیتش را اعلام میکرد.هیوک چیزی نگفت,میدانست مین برای کیو بود.چندین بار این را شنیده بود.او هم ماهی خودش را داشت.چرا بقیه فکر میکردند ماهیش را رها میکند تا مین را داشته باشد؟چرا کسیی فکر نمیکرد او هم عاشق باشد؟؟عاشق همسرش؟؟چرا کسی متوجه حرف هایش نمیشد؟؟او فقط پشیمان بود,میخواست عذرخواهی کند,میخواست کمی توضیح دهد,تا از بار عذابش کم شود..تا دیگر در خواب هایش اذیت نشود..تا دیگر مین شکنجه گر کابوس هایش نباشد..همه اش همین بود

شیوون نگاهی به گوشیش انداخت و از جایش بلند شد:برگردیم تو

هیوک هم بلند شد و لباسش را تکاند:تو نمیای؟

-برو حرفتو بزن!تضمین نمیکنم اونجا باشم و بذارم باهاش حرف بزنی

هیوک نفسش را با ضرب بیرون داد و دنبال شیوون راهی ویلا شد.-حسودی نکن کیو..سونگمین مال توئه..حسودی نکن-

Print Friendly, PDF & Email


16 Responses

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *