117 بازدید

دارم یادمیگیرم عاشقت باشم۲۳ -پارت پایانی

 

 

 

 

دوهفته ای میشد باهم حرف نمیزدند,کیوهیون روی نمیکتش نشسته بود و بجای اینکه به صحبت های معلم درباره یکی از شعرهای چینی گوش کند,زیر چشمی هیوک را نگاه میکرد.یعنی هیوکجه دلش برای او تنگ نشده بود؟؟دلش تنگ نشده بود باهم فوتبال بازی کنند؟؟باهم کارتون تماشا کنند؟؟اصلا هیوک جایش کنار دخترک پرحرف راحت بود؟؟

سرش را روی میز گذاشت و دیوار خیره شد.ناراحت بود,صدای بلند معلم,هنوزهم توی کلاس میپیچید..حوصله نداشت که درس گوش بدهد,معلم اصلا چرا الان درس میداد؟؟کفش های کتونی سفید رنگش را ه هم چسباند . و سعی کرد حداقل کلمه ای بفهمد اما همش ذهنش درگیر هیوک میشد.

صدای زنگ که خورد از جایش پرید..هیوک هنوز روی نیمکتش نشسته بود و به حرف های یوری گوش میداد..با دست سریع,مداد های رنگیش را که روی میز پخش کرده بودعداخل کیفش ریخت و دفترش را هم داخل کیفش فرو کرد..زیپ کیفش را نبسته,روی دوشش انداخت و سمت نیمکت هیوک دوید.جلویش ایستاد.منتظر بود هیوک نگاهش کند اما هیوک همچنان لجبازانه به صورت یوری زل زده بود.شاید متوجهش نشده بود

-هیوکجه؟

یوری متعجب به هیوکجه نگاه کرد:کیوهیون باتو کار داره هیوکی

عصبی از دخالت دختر,بیشتر عصبی از صدا زدن اسم مخفف هیوک,اخمی کرد:به تو ربطی نداره که دخالت میکنی! من دارم با هیوک حرف میزنم

هیوکجه هم عصبی بود.خودش هم دلش برای کیوهیون تنگ شده بود اما غرورش اجازه نمیداد کاری کند.کیوهیون به ناراحتی اون روزش توجه نکرده بود و بدتر ناراحتش کرده بود

-باهاش درست حرف بزن..یوری دوستمه

خوب میدانست کیوهیون روی این چیزها حساس است.از عمد همچین حرفی زد..حالا پشت میزش ایستاده بود و به چشمان قهوه ای رنگ پسرخاله اش خیره شده بود.کیوهیون ناراحت تر,نگاهی به یوری اندات و بعد به هیوکجه زل زد.هیوک چطور توانسه بود با کسی دوست شود؟؟

-دوستته؟؟

هیوکجه تایید کرد و با دستش دست یوری را گرفت.کیوهیون عصبی تر شد,یوری را کناری هل داد که باعث شد دست یوری از دست هیوک جدا شود و دختربچه بدجوری زمین بخورد.قرار نبود کسی دوست هیوک باشد..هیوک عصبی از این کار کیوهیون هلش داد و کیو محکمتر زمین خورد..کیفش از شانه اش افتاد و دفتر و مدادهایش کف کلاس پخش شد.بچه ها ایستاده بودند و نگاهشان میکردند.برایشان عجیب بود این دوپسر باهم دعوا میکنند..همیشه ان دو را کنار هم دیده بودند..

کیوهیون ناراحت شد.توقع نداشت هیوک اینطوری رفتار کند.نگاهی به هیوکجه انداخت که حالا داشت یوری را بلند میکرد و خاک لاسش را میتکاند..هیوک که نباید سراغ ان دختر میرفت..الان باید میامد او را بلند میکرد و بخاطر کارش عذر میخواست..اولین بار بود نمیتوانست گریه اش را کنترل کند,از روی زمین بلند شد و لگدی به کیف و مداد هایش زد:

-اصن کی میاد مدرسه؟؟ اصن اینا بدرد نمیخورن..

با کناره استین یونیفرمش اشک هایش را پاک کرد و سمت در دوید.میخواست به اتاقش برود و فقط گریه کند,اصلا مهم نبود بچه های کلاسش درباره گریه اش چه میگفتند.

هیوک همچنان به کیف ابی رنگ کیوهیون خیره شده بود که جای لگدش روی کیف مانده بود.وسایل خودش را برداشت و از نیمکتش بیرون امد.روی زمین زانو زد و مداد های پخش شده و نوک شکسته کیوهیون را جمع کرد.دفترش ار داخل کیفش گذاشت و بلند شد.باید مدادهایش را تراش میکرد و به او میداد.مگر قرار بود کیوهیون مدرسه نیاید؟؟انموقع او هم نمیامد..کیف را بغل گرفت و طبق عادت این دوهفته اش تنهایی سمت خانه شان حرکت کرد

 

 

 

 

 

-تیکی هیونگ!

-اوه سونگمین..حالت خوبه؟؟

لیتوک با مهربانی پسر تپلی که در اغوشش بود را نوازش کرد.مطمئنا با چیزی که دونگهه تعریف کرده بود حال این پسر باید خرابتر میبوداما چه شاد بود..حداقل الان دیگر خطر مرگ تهدیدش نمیکرد..لیتوک وظیفه اش را بخوبی انجام داده بود.

-خوبم تیکی هیونگ! خیلی خوبم

صدای گرفته هائه از جایی پشت سر سونگمین شنیده شد:هیونگ!میشه باهات حرف بزنم؟

-میشه منم باشم؟؟منم میتونم باهات حرف بزنم؟؟یسری چیزا رو باید بگم

صدای هیوکجه بود.پس کیوهیون کجا بود؟چقدر الان دلش میخواست کیوهیون کنارش باشد.چطور باید با هیوکجه حرف میزد؟؟احساست مختلف خفه اش میکردند که..هم از هیوک میترسید هم کمی دوستش داشت…هربار دیدنش او را یاد ان روز جهنمی می انداخت

-اگه نخوام گوش بدم چی؟؟

نگاهش را برای اولین بار درچشمانش زوم کرد.این بار با هویت خودش:همیشه به نفع خودت فکر میکنی؟؟

هیوک جوابی نداشت بدهد.سونگمین هرچه میگفت حق داشت:متاسفم

سونگمین خیلی سریع دونگهه را بهانه کرد:هائه میخواست باهام حرف بزنه

اما خلاف انتظارش دونگهه سریع کنار کشید:من مشکلی ندارم۱بعدا حرف میزنیم هیونگ

هیوک چند قدمی جلوامد و سونگمین ناخواسته عقب رفت.دس خودش نبود,از هیوک میترسید.یک ترس طبیعی!

-پس میشه حرف بزنیم؟؟لطفا؟

ناچارا با سر قبول کرد و به اتاق اشاره کرد.کیوهیون با او نمی آمد؟؟اصلا کیو کجا بود؟؟دلش شدیدا بودنش را مسخواست.جلوتر از هیوکجه وارد اتاق شد و دورترین جایی که میتوانست نشست.تحمل بودن هیوک را نداشت.بدنش لرز گرفته بود.دستانش را مشت کرد و پشتش مخفی کرد.هیوک هم جلویش نشست و سرش را پایین انداخت.با دستانش بازی بازی میکرد!چه وضعیت مسخره ای بود.چندباری پلک زد تا جمله ی مناسبی پیدا کند

-دوست داشتن گاهی اوقات ادما رو به جنون میرسونه

سونگمین پوزخندی زد.دوست داشتن؟هیوک از کدام دوست داشتن حرف میزد؟؟چه دوست داشتنی بود که توانست او را به اتش بکشد؟شاید باید میگفت نفرت!تنها نفرت میتوانست باعث شود کسی را به اتش کشید

هیوک مکثی کرد و سعی کرد عکس العمل سونگمین را ندید بگیرد:حسادت که بهش اضافه شه,غوغا میشه! چشمای ادم کور میشه,گوشاش کر میشه,قلبش سنگ میشه و بجای خالی کردن همه این حسا..همه ی این جنون درست کسیو انتخاب میکنه که بهش نزدیک..فرقی نمیکنه گناهکاره یا نه..روی همون فرد خالی میکنه

-چقدر احمقانس!

سرش را تکان داد.بغضش را قورت داد و کمی لب هایش را تر کرد:احمقانس…خیلی احمقانس!قبول دارم..ولی هست!اگه جنونش بیشتر بشه و کاری کنه که برگشت نداشته باشه,تا یه عمر فقط عذاب میکشه,وقتی که چشاش بینا شد,گوشاش شنوا شد,قلبش نرم شد,میفهمه چه کاری کرده

-تو فهمیدی؟؟

سرش را با ضرب بالا اورد و نگاهی به سونگمین انداخت:

-من فهمیدم,خیلی خوب فهمیدم!تک تک لحظه هایی که صداتو میشنیدم فهمیدم,توی بیداری کابوس دیدم و فهمیدم,خیلی عذاب سختی بود که توی بیداری هم ..میدونی خیلی سخت بود و فهمیدم!

-نمیخوام درموردش حرف بزنم,اذیت میشم..فقط اگه فهمیدی مراقب هائه باش

-مراقبش هستم..اما باید بدونی که

صدایش بالا تر رفت:لازم نیست بدونم..نمیخوام بدونم..انقدر خودخــواه نباش,یطرفه نبین..من راحت نیستم اینا رو بشنوم

-متاسفم مین!

ایندفعه منفجر شد.چرا هیوک اینطور حرف میزد:حق نداری منو اونطور صدا کنی..من فقط برادر دونگهه ام,نه مینی که تو یادته..اون مین با تمام چیزهاش…با تموم علاقه هاش مرده..سراغشو ازم نگیر.سونگمین شی هم زیادی توئه

هیوک سرش ر پایین انداخت.نمیخواست اینطو صدایش کند.فقط یه عادت بود.عادتی قدیمی

-بازم معذرت میخوام..نمیدونم چطوری باید باهات حرف بنم..یکم گیجم..متاسفم که پشت سرهم ازارت میدم

-در مرود گذشته حرف نزن هیچ وقت,از الان تا زمان مرگت,هیچ وقت درموردش حرف نزن

-هرطور تو بخوای اما میتونم بدونم منو بخشیدی؟؟

سونگمین لبش را گزید:بپرس اما جوابت واضحهمعلومه که نه!تا وقتی اون صحنه هنوز جلوی چشام زنده و تازس نه!تو اصلا با من خوب رفتار نکردی هیوکجه..ازم انتظار بخشش داری؟

-…

-متاسف باش..هرچقدر که میتونی متاسف باش تا بفهمی چه کاری کردی تابفهمی اینطور به هائه ی من صدمه نزنی!و نمیدونستی من کیم اما من میدونستم!یادت نره شب عروسیت چه قولی به من دادی,نباید اشکشو دربیاری ,نباید ازارش بدی

هیوک میخواست به سونگمین اطمینان دهد همچین نمیشود.اطمیمنان دهد چقدر از گذشته درس گرفته است..چقدر متوجه شده است..او اشتباهش را فهمیده بود-اون برام عزیزه..چطور همچین کاری کنم؟

-پس من برات عزیز نبودم که اون کارو کردی…

گند زده بود.به معنای واقعی..: منظورم این نبود

-مهم نیست,اصلا مهم نیست..متوجه شدم..میدونم تغییر کردی اما بازم مراقب رفتارات باش..فقط اینو ازت میخوام

-خیلی متاسفم سونگمین شی!خیلی متاسفم برای گذشته,خیلی متاسفم برای الان,خیلی متاسفم برای همه ازار و اذیتایی که کشیدی,خیلی دوست داشتم و از همین دوست داشتن بهت اسیب زدم..خیلی متاسفم که نمیتونی منو ببخشی!خیلی متاسفم که اونقدر بد بودم توی زندگیت که اینطور ازم ترس داری!خیلی متاسفم دوباره جلوت سبز شدم,خیلی متاسفم که بهم اعتماد نداری اما بدون دونگهه رو با قلبم حفظ میکنم,بخاطرت درسای زیادی گرفتم,الان چیز زیادتری میدونم..خیلی متاسفم که کاری جز تاسف خوردن نمیتونم انجام بدم..وبازهم متاسفم سونگمین شی

چیز نرم و برجسته ای روی لبانش حس کرد.بسرعت پلک هایش را باز کرد.گردن سفید و موهای بلوندی تصویر مقابلش را تشکیل میداد.طعم شیرین روی لب هایش تنها شبیه طعم لب های مین بود.این لب هایی که مشتاقانه لب هایش را میبوسیدند تنها فرم لب های مین را داشت.شکل “ام” برجسته و گرم

-سرده هوا!اگه میدونستم اینجایی زودتر میومدم دنبالت!زمین خیسه,سرما میخوری

صورت زیبای مقابلش را از نظر گذراند.مینش بود.سونگمین کمی کیوهیون را بالا کشید و کمر و پشت کیوهیون را به سینه خودش تکیه داد.دستی لای موهای قهوه ای و شنیش کشید:مریض نشی کیونا۱

کیوهیون با لذت چشمانش را بست و خودش را بیشتر به بدن گرم مین فشرد.چقدر نگرانی سونگمین برایش شنیدنی بود.

-چرا ظهر نبودی کیوناا..چرا تنهام گذاشتی؟

-میترسیدم نذارم باهات حرف بزنه,حس مالکیتم رو نمیتونم کنترل کنم…تو..اذیت شدی؟؟

سونگمین سرش را روی شانه کیوهیون گذاشت:اوهوم..نذاشتم حرف بزنه,نمیخواستم بشنوم و یادم بیاد

-اشکال نداره مینی,قلبت مهمتره,بهش گوش بده

-ازش خواستم توجهشو به دونگهه بده!گفتم حرف نزنه,گفتم حق نداره منو مین صدا بزنی.اخه میدونی…منو مین صدا زد

با تکون خوردن کیوهیون متوجه عصبانیتش شد:اگه نمیگفتی خودم حالیش میکردم..حق نداره مین صدا کنه.فقط من حق دارم..این اسم مال منه

-بهش گفتم تا وقتی اون صحنه جلوی چشام زنده باشه نمیبخشمش!

-این حق توئه مین!کسی نمیتونه مجبورت کنه

-گفتم اون مینی که دنبالشه مرده..توی من دنبالش نگرده!

کیوهیون خودش را از حصار دستان مین ازاد کرد و تکیه اش را از او گرفت.چرخی زد و رو به سونگمین روی دو زانو بلند شد.صدای متعجب مین,اسمش را زمزمه کرد:کیوهیون

کیوهیون روی زانوهایش جلوتر امد و باعث شد تنه سونگمین عقب تر برود.جلو و جلو تر امد و مین عقب وعقب تر رفت تا کاملا روی شن ها دراز کشید.کیوهیون هنوز بالای سرش بود.دستان کیوهیون اطراف سرش ستون شد و سرش حدالامکان پایین امد: من خیلی عاشقتم مین..بی هوا,هوام شدی

سونگمین گیج به حرف بی مقدمه کیوهیون گوش کرد.چرا کیو یکدفعه اینطوری حرف میزد؟؟کیوهیون به یک دستش تکیه داد و دست دیگرش را بالا اورد و روی گونه نرم مین کشید.نوازش های کیوهیون قلبش ر به بازی میگرفت

-کیوناا

-حرف نزن مین!دست خودم نیس…نمیخوام بدونم…حسودتر میشم

نگاه کیوهیون چه خواستنی شده بود.هردو دستش را دور گردن کیوهیون حلقه کرد و او را بیشتر سمت خودش کشید.

-حسود نباش کیوهیون..هیچکس برای من تو نیست..توی همه زندگیم بودی و من نمیدونستم

کیوهیون تعادلش را از دست داد و روی مین افتاد:اخ

کیوهیون بخاطر صدای مین سریع مشغول بررسی بدنش شد.سونگمین ریز ریز خنده ای کرد و روی کیوهیون قرار گرفت.چقدر بیخود نگران میشد

-خوبی مین؟؟

-خوبم..پیش تو خیلی خوبم

بی اجازه دوباره لبان کیویش را بوسید:حسود نباش کیونا..من ارامشم فقط کنار توئه…فقط تو رو دوست دارم

و دوباره بوسید:حالا که من هستم همه چیز باید مثل قبل بشه..لطفا اینکارو بکن..رابطه ات با هیوکجه و شیوون..با خانوادت..درستشون کن

و اجازه ای نداد تا کیوهیون اعتراض کند:من یه خونه میخوام که حیاطش پر گل باشه,داخلشم پرگل باشه,تو هم بشی باغبان خونه منم میشم گل تو..ازم مراقبت کن منم جاش تو رو شاد و اروم نگه میدارم ….تا هروقت بخوام دوسم داشه باشی,اگه نخوامم بازم باید دوسم داشته باشی..همیشه باید کنارم باشی

کیوهیون بیشتر صبر نکرد و خیلی سریعتر از اینکه مین حرفی بزند جواب داد:حسودی من دست قلبمه نه خودم..پس حسودم

به تبعیت از مین بوسه ای شیرین روی لبانش زد:رابطه ام با بقیه به دلم بستگی داره,دلم نمیذاره ببخشمشون..من نمیتونم راحت فراموششون کنم که چه کاریی کردن..از ذهنم بیرون نمیره!من باغبونت میشم تا وقتی جون تو بدنم باشه نمیذارم اسیب ببینی..دوست داشتن تو توی قلبم من یه حکمه..نمیتونم ازش سرپیچی کنم

تمام عشقش را ر بوسه هایش گذاشت و بوسید:خرگوشک قشنگم عاشقی هایی که نبودی و نشنیدی رو دوباره و دوباره برات میگم..تمام لحظه هایی که باید میبودی و میبودم اما نبودی و نبودم رو برات تکرار میکنم تا جبران بشه!به من اعتماد داشته باش,کافیه عاشقم باشی,کافیه مال من باشی تا نشون بودم توی عاشقی من تنها مردیم که میتونه عشق تو رو داشته باشه

  • ۲سال بعد-

-هی سونگ جو! تو نباید موهای لیان رو بکشی۱میشه موهاشو ول کنی؟

دونگهه کنار پسربچه زانو د و سعی کرد موهای دخترک را از دستش بیرون بکشد و دخترک همچنان هق هق میکرد

-افرین پسر,میشه ولش کنی؟

و به زحمت موهای دخترک را ازاد کرد و او را بغل کرد.سونگجو با دست ضربه ای به سرلیان زد و بعد که انگار دلش خنک شده بود ,سمت زمین بازی رفت

-عمو ماهی!!

-هیش گریه نکن دختر..گریه نداره که,نباید اینجا باشی چرا نمیری با دخترا بازی کنی؟؟

-اونجا حوصلم سر میره میخوام,فوتبال بازی کنم

-اما این یه بازی پسرونس,نمیبینی پسرا دوست ندارن بیای این بخش؟

-پس چیکار کنم عو ماهی؟؟

-سعی کن با دخترا بازی کنی..میتونی به اونا فوتبال یاد بدی

-اوه..باشهه

دخترک از اغوشش بیرون پرید و سمت بخش خودش رفت.دونگهه نگاه کوتاهی به ساعت انداخت.الان باید زنگ میخورد.بلند شد و از اتاق بازی ها,سمت دفتر استراحتش رفت.در را که باز کرد ناخواسته شروع به شمارش کرد

-۱٫٫۲…۳…۴…۵…۶…..۷…۸….۹

و مثل همیشه دستان گرم و قوی هیوک دورش حلقه شد.

-هیوکی!

-جانم هائه؟؟

دونگهه در اغوشش چرخید و به صورت سفید و زیبای هیوکش نگاهی انداخت.با دستش موهای هیوک را مرتب کرد ولخندی زد:چطور همیشه به موقع میای؟؟

-یه رازه هائه!

-یعنی نمیگی بهم؟؟

-راز برای این اسمش رازه که نباید گفته بشه

-حتی به من؟؟

-نه!ماهی ها جدای این قضیه ان میشه گفت

دونگهه مشتاقانه خودش را جلو کشید و گوشش را به لبهای هیوک چسباند.هیوک بوسه ای به گوش دونگهه زد:میدونی یه ماهیه اس ,قلبم همیشه دستور میده سر یه ساعت خاص ببیندش,واسه همینم همیشه اینموقع اینجام

-هیوکی!

-هائه بریم خونه؟؟

-اوه..خسته ای؟؟امروز خیلی کار کردی؟؟

هیوک همانطور که کاپشن وشال گردن دونگهه را از چوب لباسی برمیداشت و سعی میکرد تنش کند جواب داد:نه زیاد!چون شاگردام حرفه ای شدن کارم کمتر شده..اوایلش سخت بود..هر حرکت باید چندین بار انجام میداد:

شال گردنش را دور گردن دونگهه پیچید و لبخندی به گونه های سرخش زد:چیزی شده هائه؟؟چیزی میخوای بگی؟

دونگهه سرش را به معنی نه تکان داد:هیچی..هیچی هیوکی۱

هیوک خنده ی کوتاهی کرد:بالاخره که میفهم هائه هائه۱

دست ظریف دونگهه را بین انگشتانش قفل کرد.طبق عادت باهم از مهدخارج شدند.هائه اش در مهد کار میکرد,از روحیه لطیف دونگهه و عشق به بچه ها غیر از این هم انتظار نمیرفت!مثل همیشه خیابان را دور زدند و وارد کوچه خودشان شدند.کوچه ای که درختان سیب با شاخه هایشان روی سقف کوچه پل زده بودند,بهار شکوفه هایشان کوچه را زیبا میکرد,پاییز خش خش برگ های زردش حس خوبی میداد

مثل همیشه این دونگهه بود که با کلید در خانه را باز کرد و وارد شدند.دم در ,هیوک کاپشن چرمش را بیرون کشید و هائه را هم سمت خودش چرخاند.اگر الان لباس هائه را درنمیاورد,بر اساس تجربه هایش,لباس های بیچاره باید روی زمین یا مبل ها میبودند.

با صدای رعد و برق هائه جیغ خفیفی کشید و با عجله سمت اشپزخاه دوید.هوا ابری بود و احتمال بارش داشت.در اتاق سمت چپش را باز کرد و چراغ اتاق را روشن کرد.از کمد,دو جفت پلیور ابی رنگ بیرون کشید و روی تخت انداخت.

درب کشویی بالکن را هم باز کرد و چراغش را زد.پارچه ی روی میزش را مرتب کرد و گلدان سفیدش را با گل میخکی پرکرد.خیلی سریع داخل برگشت و ظرف های داغ و پر از نودل را از هائه گرفت و به پلیور ها اشاره کرد

-اول اونا رو میپوشی بعد اجازه داری بیای داخل بالکن

ظرف ها را روی میز گذاشت و قبل از برگشتن داخل اتاق,نگاهی به باران نم نم انداخت و لبخندی زد.دونگهه اش با لبهای اویزان همانجا ایستاده بود.بوسه ی عمیقی به لب های اویزانش زد و پلیوری برداشت و تن دونگهه کرد.خودش هم یکی دیگر را پوشید و با دست هایش به شانه دونگهه چنگ زد و سمت بالکن هلش داد:اخم نکن واسه ی من هائه قشنگم,هوا سرده!

صندلی ها را طبق عادت کنارهم یکطرف میز گذاشته بودند.هم او هم هائه بدشان میامد مقابل هم بشیندند..هردو کنار هم روی صندلی نشستند.هیوک کمی کاسه ها را جلو کشید و اولین سری رشته ها را داخل دهانش فرو کرد.باران شدیدتر شده بود و شنیدن صدا و بوی باران,در کنار رشته های نودل داغو هائه حسی فرای خوب بود

دونگهه سرش را به شانه مردش تکیه داده بود و نگاهش به باران بود,او خیلی زودتر از هیوک نودلش را تمام میکرد.چقدر داشتن هیوک در این مواقع عالی بود.هیوک همه کسش بود,هیوک را با همه خطاهای گذشته اش عاشقانه میپرستید.دستش را دور بازوی او حلقه کرد و سرش را بیشتر به شانه هیوک فشرد.این هیوک بود که شبی که پدرش را از دست داد کنارش بود.قول داد همیشه کنارش باشد.هیوک بود که ارامش کرد.وجودشان برای هم کافی بود

-دوست دارم هائه,قدر لحظاتی که باهمیم دوست دارم

جمله ی تکراری هیوک در این موقع را بازهم شنید اما با وجود تکراری بودنش,باز قلبش به لرز شیرینی افتاد.بع عادت تمام این مواقع سکوت کرد و اجازه داد هیوک حرفش را از تکیه ای که به او داده بود,درک کند

-هائه میخواستی بهت رقض یاد بدم نه؟؟

هیوکش بازهم حرف دلش را فهمیده بود:خسته ای هیوک..بقدر کافی توی اموزشگاه خسته میشی..میدونم سرمربی هستی ولی بازم باید پا به پاشون برقصی

بوسه هیوک روی موهایش ,قشنگ بود:من برای تو هیچ وقت حسته نیستم هائه,هیچ وقت خسته نیستم!یادت میدم,گفتم که…هرطوری تو بخوای همون میشه هائه

-دوست دارم هیوکی

دوست داشتن هیوکیش را ه ساده با حرف های صادقاه اش نشان میداد.حق هیوک آرامش بود!بعد از عذابی که در خواب وبیداری کشید,آرامشی از جنس دونگهه حقش بود

چرخی به صندلی چرخدارش داد و سمت میز کنارش چرخید.گل های تازه و زیبای افتابگردان,خودنمایی میکردند.دم عمیقی کشید و لبخنی روی لبش جا خوش کرد.منشیش با چند ضربه و بعد از گرفتن اجازه وارد شد:رییس چویی ساعت کاری تموم شده,ماشینتون رو اماده کنم؟؟

-امروز پیاده میرم فقط رییس چو رفت؟؟

-بله ایشون خیلی عجله داشند,یه ساعتی میشه که رفتند

سری تکان داد و از صندلیش بلند شد.کت ۴ خانه ی سفید,مشکیش را تن کرد و کیف سامسونتش را هم برداشت.با قدم های بلندش از شرکت بیرون زد.نگاهی به سر در شرکت اندات.این ساختمان عظیم و غول پیکرش بالاخره به تنها وارثش رسیده بود.امروز چویی بخاطر قتل هایش اعدام میشد و دادگاه رسما تمامی اموالش را به نام تنها وارثش زده بود.

هیوک از بودن در شرکت انصراف داده بود و صرفا سهامش را نگه داشته بود اما سونگمین از کیوهیون خواسته بود جای اودر شرکت باشد.لیتوک هم کاملا هرچه مربوط به چویی میشد را رد کرده بود.

سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و دستش را برای گرفتن تاکسی بلند کرد.ماشینی سفید جلویش ایستاد .سریع سوار شدک-پارک هانبیول

ادرس که داد به پشتی صندلی تکیه زد و نگاهش را از شیشه بیرون داد.هوا ابری بود و همین فکر که از ذهنش گذشت,نم نم باران شروع شد

-میشه سریعتر حرکت کنین؟؟

راننده قبول کرد و سرعتش را بالا برد.چندباری ساعت مچیش را نگاه کرد.باران هرلحظه شدیدتر میشد:میشه از فرعی برین؟؟ترافیکه

-از اینجا تا پارک راهی نیست جوون..خیلی عجله داری میتونی پیاده هم بری!

از ماشین پایین امد و پول راننده را حساب کرد.کیفش را بالای سرش گرفت و شروع به دویدن کرد,حق با راننده بود,خیلی راه تا پارک نمانده بود.وارد پارک که شد طبق عادت راهش را سمت دریاچه کج کرد.تک نیمکت جلوی دریاچه خالی بنظر میرسید.یعنی دیر کرده بود؟؟سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و جلوی نیمکت رسید.نیمکتِ باران خوردهِ زرد رنگ,خالی بود..پس یعنی..

-سلام

سرچرخاند و باچهره ای که منتظر دیدنش بود,روبرو شد.لبخندی چالدار زد:

-سلام

موهای هیچولش رنگ شده بود و رنگی بین صورتی داشت.پالتوی ابی رنگ بلندی هم تن کرده بود.زیرش تیشرت و شلوار مشکی رنگش دیده میشد.چند قدم جلوتر فرت و کیفش را بالای سر هیچول گرفت:

-دیر کردم؟؟خیس شدی که

-مهم نیست..خودم خواستم بمونم پس باید خیس میشدم

-ممنونم که موندی!

هیچول قدمی جلوتر امد:ممنونم که هنوزم با همون قدرت عاشقی

شیوون کمی مکث کرد و با تردید پرسید:میخوای بمونی تا برات عاشقی کنم؟

-اومدم تا بمونم..که برات عاشقی کنم.اجازه میدی؟؟که دوباره عاشقت شم؟؟

شیوون هم قدمی جلو رفت:مگه دلم میذاره اجازه ندم؟؟اجازه داری که عاشقم باشی

هیچول اخرین قدم را برداشت و فاصله بینشان را بست:خیلی دلت بزرگه

-خیلی دلم عاشقه

-خیلی دلم متاسفه اذیتت کرد

-جدا؟؟کی اذیت کرد؟من یادم نمیاد!هروقت خواستم از پا بیفتم,سرپام کرد

-اما دلم داشت تو رو از پا می انداخت

-دلت نذاشت من از پا بیفتم پس منو از پا نمینداخت

-دلم نفهمه!

-دلم میفهمدش!دلت فقط دلتنگ بود همین

-خیلی خوبی که ندید میگیری

-خیلی عاشقتم که ندید میگیرم

دلش نمیگذاشت کیف را درست نگه دارد.کیفش را روی زمین انداخت و با خشونت خاصی هیچولش را در اغوش گرفت

-جات اینجا خیلی خالی بود

دستان ظریف هیچول دور کمرش پیچید.چه حس قشنگی داشت اینطور داشتن هیچولش!

-دلم همیشه اغوشتو میخواست..گرماشو..امنیتشو..

-اغوشم همیشه مال تو بود

-میدونم

-حرف نزنیم از گذشته

-نه حرف نزنیم,نمخوام نفهمی هامو یادم بیاد!

-هرچی تو بخوای چولا

-بارون شدیدتر شده..بریم؟؟

-سردته؟

-من فقط گرمای بدنتو حس میکنم

-پس بمونیم..میوام بارون شاهد عشق گره خوردمون باشه

-هرچی تو بخوای وونی

دست شیوون لای موهای هچول خزید:کدوم احمقی کوتاشون کرد؟؟صورتی کرد؟؟

-وونی من یه مجریم اینا که دست من نیست

-بهشون بگو حق ندارن رو موهات نظر بدن!اونا مال منن!همیشه باید مشکی و تا روی شونه هات باشن

هیچول لبخندی زد.چه مرد حساسی داشت ! روی موهایش هم حساس بود!

-هطور تو بخوای وونی!موها من مال توان

شیوون فشار دستش را روی گودش کمر هیچول بیشتر کرد و بیشر بخودش فشرد!

-همه ی تو مال منه!چشمات!صورتت!ابروهات!لبات!قلبت!دستات!بدت!عشقت!احساساتت!حرفات..همشون مال منه

شیوون بوسه ای روی پیشانی هچول کاشت و پایین تر امد.روی لبهایش توقف کرد !نمیدانست اجازه دارد یا نه ولی قلب و لبانش تشنه لمس لبهاس سرخش بودند.

هیچول سرش را جلو کشید و خودش بوسه شان را اغاز کرد.به شیوون حق میداد کمی تردید کند اما او تردید نداشت.این فرصت دوباره را از دست نمیداد.حالا که شیوون را داشت.دوباره همه چیز را از نو میساختند.همه چیز برای ان ها دوباره داشت شروع میشد

چتر قرمز نسبتا بزرگی بالا سرش قرار گفت و بعد چهره شیرین مینش را دید.بدون حرفی محکم بغلش کرد و بخودش فشرد.چقدر دلتنگ مینش بود!سونگمین متوجه شده بود کیو رهایش نمیکند,سعی کرد چترشان را درست بالای سرشان نگه دارد

-کیوهیونا!

-جانم مین؟؟

-چرا اینجا باهم قرار گذاشتیم؟؟اینجا حارج شهره,توی این روستا کسیو داری؟؟

-عجله نکن مین,به موقعش میفهمی.

کیوهیون دستش را روی دست سونگمین گذاشت و باهم چتر را نگه داشتند و دنبال راهی که جلوی پایشان بود,حرکت کردند.سونگمین تعریف کرد:رفته بودم پیش تیکی هیونگ!

-خب؟؟

-گفتش چویی امروز اعدام میشه!

کیوهیون سرش را بالا و پایین تکان داد:میدونم!شیوون هم با هیچول قرار داشت..طبق قولشون..روز مرگ چویی

-میدونی اون افسر هم رده هیونگ هست

-خب؟؟

-فک میکنم هیونگمو دوس داره!

-پس توهم حس کردی؟؟من میفهمم که کی عاشقه یانه..میدونه همه ی عاشقا یسری ویژگی های مشترک دارن

-پس چرا من تا الان نفهمیدم؟؟

کیوهیون نگاه کجی به سونگمین انداخت:یه درصدم فکر مزخرفی به ذهنت نرسه که عاشق نیستی

-از ریووک و یسونگ خبر نداری؟؟

-چرا الان تو راه تایوانن,اونجا کنسرت دارن

-کیوناا

-جانم خرگوشکم؟

-پشیمون نیستی که خواننده نشدی؟؟تو میتونستی ستاره بشی بدرخشی اما الان توی شرکت مدیر شدی

-مینکم!من الانم ستاره ام و میدرخشم اما فقط برای عشقم,پشیمون نمیشم..خوب..حالا مجبورم چشاتو ببندم

کیوهیون هردو دستش را روی چشمان مین فشرد و از پشت به او چسبید.کمی سرش را خم کرد و در گوش مینش زمزمه کرد:هم اعتماد داشته باش..فقط سمتی که هدایتت میکنم برو

-اعتماد دارم کیوهیونا

هردو همزمان شروع به قدم برداشتن کردند,باران شدتش بیشتر میشد,کیوهیون جلوی خانه ی چوبی بزرگی ایستاد و دستانش را از جلوی چشمان مین کنار زد.چتر قرمز رنگ را بین دستان خودش فشرد

-این به اسم توئه مینکم!برای توئه!چیزی که ازم خواستی

سونگمین چشمانش را باز کرد و به ساختمان مقابلش خیره شد.باور نمیکرد کیوهیون برایش همچین خانه ای گرفته باشد.زبانش نمیچرخید تا حرفی بزند.انگار کیوهیون متوجه حالش شد که کمکش کرد که داخل بروند.

قبل از اینکه چراغ روشن شود و نور همه جا را بگیرد,به محض ورود به خانه,بوی گل رز در ریه هایش پیچید و بعد چراغ روشن شد.کف زمین راهی به سمت اتاق ها و اشپزخانه داشت و در حاشیه خانه باغچه های بزرگ گل رز به چشم میخورد.رزهای صورتی شادب و با طراوت که بویشان برای مست کردن هر کسی کافی بود.

دیوار های خانه تماما چوب بود.دوباره صدای زمزمه گرم کیوهیون را کنار گوشش شنید:اینم یه خونه پر از گل,منم باغبان این خونم,حالا گل رزم اجازه میده ازش مراقبت کنم؟؟

-کیوهیونااا

-جانم؟؟

-عاشقتم

کیوهیون در جوابش او را بیشتر بخود فشرد و سرش را لای موهای مین فرو کرد:خرگوشک عزیزم!منم عاشقتم,اما هنوزم ادامه داره

از بین گل ها رد شدند و داخل یکی از اتاق های ته سالن,نور صورتی رنگی توجهش را جلب کرد.کیوهیون سریع دو سوییشرت قرمز رنگ را بیرون کشید و بارانی های خیسشان را از پشت در اویزان کرد.هردو سویی شرت را تن خودش و مین کرد و بوسه ای به بینیش زد

-سردته؟؟

-نه گرم میشم!

کیوهیون دوباره مین را سمت سالن برگرداند و او را روی کاناپه نشاند.خودش سمت اشپزخانه رفت و بطری سبز رنگ شامپاین مورد علاقه اش را برداشت و همراه ۲ گیلاس کنار مین برگشت.سونگمین خیلی سریعتر تلویزیون را روشن کرده بود و منتظر کیوهیون بود.

فیلم جالبی از تلویزیون پخش میشد.گیلاس پر سمتش گرفته شد.لبخندی زد و گیلاس را گرفت.خودش را بین دستان باز کیوهیون چپاند و جایی در اغوشش لم داد

بازوی کیوهیون دور سینه اش پیچ خورد و محکم تر نگهش داشت.مزه شراب و نور کم خانه به بیشتر ارام بودنشان کمک میکرد

-کیوهیون؟؟

-جانم؟؟

-چرا انقدر دیر دیدمت؟؟

-شاید چون اونموقع بخوبی میتونستم درداتو کم کنم

-خوشحالم کنارمی,زندگی باهات قلبم رو اروم میکنه..شادم میکنه..باعث میشه من لبخند بزنم,صدات منو دیوونه میکنه,برام میخونی؟؟

-میخوای دیوونه تر شی؟؟

-میخوام دیوونه تر شم..دیوونه تر برای تو

صدای جادویی کیوهیون کلبه کوچکشان را پر کرد.کلبه پر از ارامششان,کلبه پر از عشقشان را,و اینطور قلب هردو ارام شد.بودن کنارهم قلبشان را ارام میکرد,کمکشان میکرد تا قدری که ناراحتی کشیده بودند,شاد باشند.ارامشی از جنس کیومین کلبه شان را پر کرد.ارامشی گم شده که برای هردو کشف شده بود

از راهرو که رد میشد,هرکسی میدیدش سلام نظامی ای تحویلش میداد,کمی هیجان داشت.کت و شلوار مشکی رنگی تنش کرده بود.امروز میخواست خانواده اش را ببیند,خانواده ای که تا الان صبر کرده بود ,تا بتواند با سری بلند جلویشان قرار بگیرد.از در ادراه که بیرون امد,متوجه باران شدید شد.ابرویی بالا داد و قدمی عقب برگشت.حالا باید چه میکرد؟

ماشینی سفید رنگ برایش چراغ زد و کمی جلوتر نگه داشت.خم شد گوید تاکسی نمیخواهد که با دیدن چهره ی کانگین در ان لباس رسمی سیاه,حرفش را خورد.در ماشین را باز کرد و سوار شد.ماشین گرم بود و اهنگ ملایمی هم پخش میشد.پاهایش داشت گرم میشد.

-میخواستی تنها بری تیکی؟؟

لیتوک سرش را سمت کانگین چرخاند و به چهره ی مردانه اش خیره شد:نه..میدونستم میای

کانگین لبخندی زد و دنده را عوض کرد:تو حتی گل هم نگرفتی تیکی,منو یادت بود؟؟

لیتوک با بیاد اورنش,اخمی کرد:میشه یجا نگه داری گل بگیرم؟؟اصلا یادم نبود

کانگین سرعتش را بیشتر کرد و به سمتی اشاره کرد:از اینور؟؟؟

-اره..اما گل چی؟

-نمیخواد من گرفتم..

این حرفش لیتوک را به لبخند بزرگی واداشت.طوری که تک چالش معلوم شد:ممنونم کانگ!

در سکوت به اهنگ گوش میکردند تا اینکه رسیدند.کانگین دستی را کشید و کمربندش را باز کرد.از ماشین پیاده شد و در سمت لیتوک را هم باز کرد :زودباش تیکی..بارون شدیده..

لیتوک هم پیاده شد.کانگین بعد از برداشتن گل,ماشین را قفل کرد و هردو سمت داخل ساختمان دویدند.قبل از ورود به محل خاکسترهایشان,کانگین گل را دست لیتوک داد و اب روی کتش را با دست تکاند.دستش را روی شانه لیتوک گذاشت و همراه هم وارد اتاق شدند.لیتوک تعظیمی کرد:سلام پدر..سلام مادر..من پارک جونگسو هستم!

“سه روز بود که منتظر کیوهیون میشد تا بیاید و کیفش را پس بگیرد اما نیامده بود.خودش هم ۳ روزی میشد مدرسه نرفته بود!اصلا این روزها حوصله نداشت.مادرش و سورا هم بیمارستان پیش پدرش بودند تا مرخص شود و او مجبور بود تنها بماند.نگاهی به کوله کیوهیون انداخت:پسره ی احمق..پسره ی نفهم..من دلم تنگ شده..دیگه نمیخوای بیای باهم دوست باشیم؟؟دیگه مهم نیست؟؟

بعد انگار که مسئله مهمی یادش امده باشد,با خودش گفت:هعییی..نکنه اصن واسش مهم نباشه من با یوری دوست بشم..نکنه اصن مهم نباشه من باهاش فوتبال بازی نکنم…نکنه اونروزی راس راستکی میگفت

اخم هایش را درهم کشید .بیشتر در خودش جمع شد.اخرش دووام نیاورد..از تخت پایین پرید و سمت کمدش دوید.سویی شرت طوسیش را تنش کرد .کیف کیوهیون را برداشت و از اتاقش بیرون دوید.پله ها را یکی دوتا پایین رفت.جلوی در دمپایی های ابیش را پا کرد و از خانه خارج شد.با تمام توانش میدوید..چند باری هم دمپاییش از پایش درامد مجبور شد برگردد دوباره پایش کند.

جلوی در خانه خاله اش رسید.نفس نفس میزد.چند باری با دستان کوچکش روی در کوبید.دستش به زنگ نمیرسید…خاله اش در را باز کرد:

-اوه..هیوکی..چی شده؟؟

-خاله..کیوهیون خونس؟؟

خاله اش سری تکان داد:اره خونه اس..اما تو چرا اینجایی؟؟با این لباسا؟؟تو چرا مدرسه نرفتی؟؟

هیوک جواب خاله اش را نداد و سمت اتاق کیوهیون دوید..پله ها را دوتا دوتا بالا رفت.اتاق کیوهیون زیادی ساکت بود.دستش را روی دستگیره گذاشت و ان را پایین کشید.سرش را داخل اتاق فرو کرد..زیادی تاریک بود..وارد اتاق شد و در را بست.با چند بار پرش,کلید لامپ را زد..همین صدای کیوهیون رو دراورد:ماماااااان..خاموشش کن..حوصله ندارم..

کیوهیون روی تختش دراز کشیده بود و زیر پتو خوابیده بود.هیوکجه از تختش بالا رفت و کنارش نشست..کیف را پایین تخت گذاشته بود.نگاهی به حجم کوچیک بدنش کرد..دلش برای کیوهیون تنگ شده بود..دستان کوچکش را دور بدن کیوهیون حلقه کرد و سرش را کنارش روی بالش گذاشت

کیوهیون هم متوجه شده بود این دست های کوچک مال مادرش نیست و حرفی نمیزد.هیوکجه بود!! هیوک نفسی کشید :

-کیوهیونیییییی…ببخشیددد..از دستم ناراحت نباشش…من معذرت میخوام..اخه اونروز من عصبی بودم ازت..تو نباید که قلعه درست میکردی..باید میموندی با من حرف میزدی..با من بازی میکردی من دلم ناراحت نمیشد اما تو تنهایی داشتی قلعه درست میکردی…منم دلم گرفت..بخاطر همین قلعتو خرابش کردم..بیخشیدد..تازشم…من اونروز نمیخواستم هلت بدم..من نمیخواستم کناری یوری بشینم..فقط یکم عصبی بودم..

صدای گرفته کیوهیون از زیر پتو به سختی شنیده میشد:من اونروزییی…داشتم برای تو قلعه درست میکردم دیگهه..نمیخواستم ناراحت باشی..اما تو خرابش کردی..منم عصبی شدم..اصنم نمیخواستم تنهات بذارم که…بعدشم نمیخواستم بشینی پیش یوری..اما تو منو هل دادی..من انقده ازت ناراحت شدمممم

هیوکجه بغضش را قورت داد.چشمانش قرمز شد:کیوهیونی..منو میبخشی؟؟؟نیگا کن..چشمام میسوزه ها..الان ازشون بارون میادا

کیوهیون سرش را کمی از زیر پتو بیرون کشید و به چهره ی هیوکجه خیره شد.راست میگفت.چشمانش قرمزِقرمزِ قرمز بود.کامل پتو را بلند کرد و روی هیوکجه هم انداخت.او را بغل کرد:

-نه خب..بارون نیاد…من دلم برات تنگ شده بود..الان که دیگه ازت عصبی نیستم که..الان مثل قبلنا دوست دارم

هیوک انگشت کوچکش را بالا اورد:کیوهیونی..میشه قول بدی هرچی بشه کنارم باشی؟؟اخه تو نیستی من زیادی ناراحتم..اما هستی یکم ناراحت میشم..هوم؟؟اگه بعدا قهرم کردی باهام..فقط باش..ولی قهر باش..اما کنارم باش ..قول میدی؟؟

کیوهیون انگشت کوچکش را دور انگشت هیوک قفل کرد:قول میدم هیوکی..غصه نخور..من اگه ازم ناراحتم بشم..انقده دلم برات تنگ میشه نمیتونم زیاد ازت ناراحت باشم…خب؟؟ زیادی زیادی قول میدم بهت..

هیوکجه لبخندی زد و چشمانش را بست:خب پس بیا الان بخوابیم بعدش بریم فوتبال بازی کنیم…فقط خودمون دوتایی..باشه؟؟

کیوهیون هم چشمانش را بست:باشه..الان میخوابیم..بعدش فوتبال بازی میکنیم..فقط خودمون دوتایی”

توی دنیای به این بزرگی ,خیلی جاها,خیلی اتفاق میفته,خیلی قول ها داده میشه,خیلی دوستی ها تشکیل میشه,خیلی قلبا بهم وابسته میشه یا خیلی دل ها میشکنه,خیلی حرمت ها میشکنه,خیلی بغض ها هم میشکنه..خیلی باید مواظب بودکه هر قدمی که برمیداریم بعدش چه اتفاقی میفته!

ادم ها نمیدونن کارشون,هررفتار کوچیکشون چقدر میتونه روی زندگی دیگران اثر داشته باشه,چطور میتونه تا اتیش کشیدن دل یه عاشق,تا شکستن دل دوست,تا بهم زدن قوی ترین رابطه ها,پیش بره!!بخاطرهمین تنها با دیدن خودشون,باحال خودشون,با دید خودشون تصمیم میگیرن که به خیلیها مربوطه و همه چی بدتر میشه ..ادم ها نمیدونن وقتی حرف هاشون برعکس کاراشونه ,وقتی خودشون تکلیف خودشونو نمیدونن چقدر بقیه رو ازار میدن!خیلی ها رو از پا میندازن

خیلی وقت ها هم خیلی حرف ها گفته نمیشه و امان از حرف های نگفته!امان از حرف های نگفته ای که جمع میشه و مثل یه بغض تو گلوی ادم گیر میکنه!و امان از تظاهر,تظاهر به خلاف چیزی که هستیم!خیلی تصمیم های اشتباه بخاطر همین تظاهر ها گرفته میشه!

خیلی وقت ها خیلی کسا توی زندگی ادم دخالت میکنن و طورین که ادم رو از همه چی زده میکنن!

ادم ها نمیتونن همو بشناسن!هرچقدرم ادعا کنن کسیو دوست دارن,براش ارزش قائلن,ممکنه بشنون که –تو هیچی از زندگی من نمیدونی- و همین نشناختن ها باعث خیلی از اشتباها میشه….عشق اشتباهی,ازدواج اشتباهی,دوستی اشتباهی و اشتباه در اشتباه!

هیچوقت نمیشه گفت هرکس میخنده یا هرکس شاده زندگی ارومی داره,هیچ وقت نمیشه حرف دل ها رو فهمید,همه ی ادما مثل هم نیستن!همه راحت حرف نمیزنند!همه راحت حرفاشون رو نمیگن!همه هم نمیتونن بنویسن..اون دسته از ادم ها که داخل قلبشون میشکنن و درد میشکن!میخندن و شادی میکنن و باز کسی نمیفهمه از همه تنها ترن!

و در اخر ادم ها متفاوتن..بعضی ها به جایی میرسن که شاید دیر نشده باشه اما همه چی بی ارزش میشه,در مقابل بعضیا به جایی میرسن که زوده و همه چی ارزش داره,زندگی برای هرکسی یه نوع سختی داره,هرچیزی یه بهایی داره… ادمهای این داستان بیشتر بهای تصمیمای نا به جای خودشون رو دادند..بیشتر بهای خای کردن پشت هم رو دادند..یا اعتماد بیجا کردند یا اتهام بیجا زدند…یا چشماشون رو بستند یا گوش هاشون رو و همه چیز شروع شد

تاریخ شروع اذر ۹۴

تاریخ پایان فروردین ۹۵

 

Print Friendly, PDF & Email


13 Responses

  1. سلاااااااامممممم kiss
    واییییییییییییی فوق العاده رمانتیک و قشنگ تموم شد خیلی عالییییی بود
    خیلی خیلی خیلی قشنگ بود
    این فیک بی نطیر بود واقعا گل کاشتی خیلی خوب و بی نقص
    همه خیلی قشنگ احساسات شونو بیان کردن و بدون اینکه زیاده روی بشوه good
    خیلیییییییییییییییی قشنگ بود
    دستت دردنکنه give_rose
    خسته نباشی واقعا براش زحمت کشیدی
    خیلییییییییی ناز بود خیلیییییییییی heart
    عالی بوووووووووووووووووودددددددددددددددد
    تو واقعا خیلیییی عالی هستیییییییییی heart

    • سلااام…خوش اوندییییی…خواننده جدید؟ ینفر راضی دیگه به لیستم اضافه شد..خیلی خوشحالم دوسش داشتی..
      چقدر احیاساتت..ممنون که احساساتتو بم گفتی..خوشالم ..خستگیم در رفد
      سلامت باشییی..
      اب شدممم..انقد تعریف کردی..ککک..بازم ممنون که خوندی و دوسش داشتی..اینکه بفمم یکی از نوشته هام خوشش اومده انرژیمو بهم برمیگردونه

      • دوباره سلام!!!
        آره من جدیدم فک کنم از وسطای فیک بود که شروع کردم به خوندن واقعا آدمو جذب میکرد
        با اینکه مثله بقیه فیکا پر از کیس و… نبود اما آدم اصلا نمیتونست دل بکنه!!!خیلی قشنگ بودددددددد
        واقعا ممنونممممم heart

        • دوباره سلام!!
          خوش اومدی عزیز جان..
          میدونی تعادل تو همه چه چی خوبه و اینکه احساسات واقعا قشنگ تره بنظرم..
          وشحالم دوسش داشتیییی..

  2. واوووو
    بالاخره همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد هوووفففف beach
    واقعا خیلی دوست داشتم این فیکو … خیلی خوب بود good heart
    خیلی خوب می شد احساسات رو توش حس کرد … از اون فیکایی بود که قلب خواننده رو به بازی می گیره laugh
    نویسندشم خیلی خوبه هااااا laugh نویسنده شو هم کلی دوست دارم laugh

    و خسته نباشی yes
    نوشتن خیلی انرژی می خواد هااااا من می دونم … واقعا خسته نباشی boast heart

    + به لطف این فیک کلی حس خوب نصیبم شد laugh
    ++ من راحت از چیزی تعریف نمی کنم هاااا خیلی سخت پسندم smile

    با سپااااسس فراوااانننننن از زحمتی که کشیدی … و احساساتی که تزریق کردی توی کلمه ها … ^^

    • اره دیگه..من اعتقاد دارم هرچقدم تو داستان سختی بکشن بکشن اما اخرش باید خوب تموم شه..تلخ که باشه خودم بدم میاد
      خیلی جای خوشحالی داره که انفد دوسش داشتی..حس خوبی بم میده
      اوه..من قلبتو بهت پس دادما..فقط یکم باهاش بازی کردم ..ککک..
      اوه..منو؟؟ نمیدونم چی بگم..اوه..ممنون که دوسم داری
      اره واققعا..نوشتن انرژی که کنار..انگیزه ام میخواد..خستگیم در رفد..اخیششش

      اوه…چقدر خوب که حس خوب ازش گرفتییی
      جای خوشحالیه که ازش تعریف میکنی..خوشحالم دوسش داشتی
      خیلیییی ممنون که خوندی و نطرتو پفتی..نظوت خیلی بهم انرژی داد..اینکه بدونم واقعا انقدر تاثیر و احساس داشته خوشحالم میکنه

  3. چینگویا فیکت عالی بود
    خیلی دوستش داشتم
    واقعا خوشحالم که وقت.گذاشتم و خودمش
    امیدوارم با کار های جدید تری برگردی تا من دنبال کنم
    هیچ وقت این فیک.رو از یاد نمیبرم
    دوووست دارم لاو یا

    • سلام کیمیا جونم
      خوشحالم بعد ۲۳ قسمت اینو میشنوم
      بابا اب شدم که..
      اگه نظرا اذیت نکنه..انفد کمن خوصلم میره سر نوشتن …قبلن ذوق شوق داشتم باو
      نظر لطفته
      خواهش عزیز جان

  4. محدثهههههههه(قلب)(قلب)(قلب)
    چه جوری عشقی ؟! بهتری ؟! چشت مریض شده بود(ناراحت)(نگران)
    اینم خوندم بلاخرههههههه هورااااا (خوشحالی)
    عالی بوووودددد کلی دوسش داشتم کیومین مومنتاشوووو
    هیوک چقد نامرد بوده :/
    کیوی عزیزمممممم از اون اولش عاچقه مین بوده بعد مین ندید عچقشووووو (چشم غره)
    ولی وقتی مینم عاشق شد خیلییییی خوب بود عاشقیشونننن
    خصوصا اونجا که زیر بارون‌کیو رو دید دویید پیشش اونجارو خیلیییییی دوس داشتمممم ♡♡♡♡♡♡♡
    کیوم چقد غصه خورده بود چقد اذیت شده بود
    ولی چقد عشقشششش خوب بود چقد عاشق بود که دوبار عاشق مین شد♡♡♡
    من آخرشم نفهمیدم تقصیر شیونه بیشاره عزیزم چی بود ؟! چرا کیو باش قهر بود
    نفت اینارو که هیوک ریخته بود اونجارو آتیش زده بود
    بعد چولی چرا با وونی بد شده بود ¿¡ ب خاطر کیو؟ آخه جولی که با کیو زیاد صمیمی نبودن کیو وونی و چولی رو به هم رسونده بود تازه
    گناه داش شیونممممممم (ناراحت)
    شیچولشم حسش خیلییییییی خوب بود با اینکه خودت میدونی زوجه دیگه ای جز کیومین نمیتونم بخونم شیچولسم دوس داشتم این آخریااش که شیون غصه داش چولی هم غصه میخورد
    خلاصه و در کل اینکه کلی دوسش داشتم این فیکتم
    یه بار گفتم بازم میگم یکی از نویسنده های فارسی موردعلاقم شدی
    کلیییییییی مرسیووو و کلییییییییییی عشقییییی ♡♡♡♡♡♡♡♡♡

    • اوه..وایی..چه نظر بلند بالایی ….نظر بلند بالا دوس دالم
      اره..چشمم عفونت کرده..تو چطورری؟ چرا پاتو شکستی؟؟ ها؟
      خوردی؟ نوش جونت
      کک..خوشحالم دوسش داشتی
      نه دیگه..هیوکم دلایل خودشو داشته بچم..
      مین انفد درگیر بود تدیده..تو ببخشش..ککک..
      چرا همه اون تیکه رو دوس دارن؟؟ خخ..من وسط سالن عروسی رو دوس دارم که
      شیوون رو کسی به حرفاش گوش نداد..که بگه بابا..من رفتم ساختمون ولی من اتیشش نزدم..
      نه چولی بخاطر این کار شیوون و اتهام به قتل و قاتل بودنش عقب کشبد..انقدر ندارک قوی برد گوش نمرد خرفشو
      عره مودونم..منم شیچول خهلی دوسسس
      بازم اب شدم که
      نوش جونت هرچی خوردی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *