127 بازدید

فن فیکشن دارم یادمیگیرم عاشقت باشم ۱۹

 

خب رسیدیم قسمت ۱۹؛پنج قسمت تا پایان این قصه فرصت داریم؛از زیاد بودنش خسته نشید،خب اینبار یک سونگمین دلشکسته داریم که اگه کیوش نباشه زیر بار اتفاقی که افتاده میشکنه؛یه شیوون خسته داریم که میخواد دوباره سرپا بشه و یه هیچول که کاراش و حرفاش و خواسته دلش زمین تا اسمون متفاوتن

-کیوهیون…بیا بریم مدرسه دیگه

کیوهیون با صورتی قرمز و دانه دانه,روی تختش دراز کشیده بود.از دیروز حالش بد شده بود و تب کرده بود.مادرش میگفت انفولانزا گرفته بودحالا هیوکجه ساعت ۷ صبح امده بود تا باهم مدرسه بروند.نگاه مریضش را به او داد:من که نمیتونم بیام هیوکجه!حالم خوب نیست

هیوک کوله پشتیش سبز رنگش را گوشه ای پرت کرد و کنار کیوهیون روی تخت نشست:اوه کیو..چرا..اینجوری دون دون شدی؟؟

کیوهیون دست کوچکش را نشان داد:نمیدونم..مامانم میگه ابله خوردم…نیگا دستامم دون دونی..شیکمم دون دونیه..

هیوکجه در حالی که دست کیوهیون را نگاه میکرد,اخمی کرد:چرا دون دونی شدی؟؟؟هی تو تنهایی ابله خوردی؟؟ما پس فردا امتحان دیکته داریم..من تنهایی برم مدرسه..؟؟دوست ندارم..

کیوهیون نیشخندی زد:هی تو دیگه ۸ سالته..باید بتونی تنهایی بری بیای ..

هیوک مشت کوچکی در سرش کوبید:احمق…میخندی؟؟دوست داری تنها باشی؟؟

سرش را مالید و کمی پتویش را کنار زد:باشه ..بیا کنارم دراز بکش باهم بخوابیم…مامانت که نمیدونه اینجایی…مامان منم تا شب نمیاد,رفته پیش بابام کار مهمی داشت..خوبه؟

هیوکجه,یونیفرم سرمه ای رنگش را از تنش بیرون کشید و روی کیفش انداخت.کراوات کوچکش را هم از سرش دراورد و با خوشحالی زیر پتو,جایی کنار کیوهیون خزید.سرش را روی بالش نارنجی رنگ کیوهیون گذاشت و با لبخند بزرگی نگاهش کرد:معلومه که خوبه

کیوهیون لبخند بیحالی زد.نمیدانست چرا انقدر خوابش میامد.شاید بخاطر قرص های مادرش بود.چشمانش را بست و خوابید.هیوکجه هم که جایش گرم شده بود,چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد .بیخبر از اینکه با اینکار اوهم ممکن بود مثل کیوهیون ابله بگیرد.

نگاهی به وسایل داخل دستش انداخت و نیشخندی زد.پاورچین,پاورچین از پله ها پایین رفت.بعد از سینما همه در حال استراحت یا خواب بودند.نگاهش در سالن چرخید تا هیونگش را پیدا کرد.لبخندی زد و کنارش نشست.

-هیونگ!!

سر سونگجین سمتش چرخیدو با نگاهی سوالی ,منتظر حرفش شد.دستانش را از پشت کمرش جلو برد و وسایل داخل دستش را دودستی جلوی چشمانش گرفت:اجازه میدی اینارو امتحان کنم؟؟روی تو؟

هائه ماهی,با اینا چیکار داری؟

-هیونگ..لطفا..هوم؟؟میذاری؟

-فقط هائه من به صورتم برای ادامه زندگیم نیاز دارم,مواظب باش

وسایلی که دستش بود را روی کاناپه ریخت و اول از همه برق لبی برداشت و بین انگشتانش گرفت و سمت سونگجین خم شد.چشم هایش را کمی تنگ کرد و سعی کرد با تمام مهارتش برق لب را بکشد.چند باری پایین لبش را هم اشتباهی کشید که مجبور شد با دستش آن را پاک کند.مداد را که برداشت,سونگجین ناخوداگاه خودش را عقب کشید:

-مطمئنی میتونی درست بکشی؟

-مطمئن باش هیونگ

-اما زیاد مطمئن نیستم

بدون توجه به قیافه ناراحت هیونگش,جلو رفت و مشغول کشیدن خط چشم شد.کاملا میشد از بی حرکتی سونگجین عمق ترسش را فهمید.خیلی سریعتر از چیزی که فکر میکرد کار چشمش را تمام کرد.دنبال کرم میگشت که کسی صدایشان زد:

-دارین چیکار میکنین؟

-استاد کیم!

-الان که استادت نیستم!راحت باش..میتونی هیونگ صدام بزنی

-باشه چولی هیونگ!

هیچول خیلی سعی کرد به اسم مخفف شده اش واکنش نشان ندهد.شیوون عادتش داده بود,همیشه اینطور صدایش میزد.با دیدن قیافه سونگجین لبخندی زد:واقعا زیبایی پسر!

جلوتر رفت و وسایل را از دست دونگهه گرفت:بذار من تمومش کنم,مطمئنم کسی نمیتونه ازت چشم برداره

 

 

نگاهی به لباس های ساده اش انداخت و پوزخندی زد:

-مستر چویی,من که دیگه پسرت نیستم پس مهم نیست قوانین رو زیر پا بذارم

دستی به پایین پیراهنش کشید و چروکش را مرتب کرد.نگاهی به قیافه خسته خودش در آیینه انداخت و آهی کشید .با پایش ضرب گرفته بود و منتظربود تا آسانسور به طبقه آخر برسد.در چند طبقه آسانسور ایستاد و چند نفری وارد و خارج شدند با وجود سنگینی نگاه بقیه سرش را همانطور بالا نگه داشته بودو نگاهشان نمیکرد.هرچه بود بازهم وقار و غرور یک چویی در خونش جریان داشت

خیلی طول نکشید تا دوباره در سالن تماما شیشه ای که زمانی به خودش تعلق داشت,قدم گذاشت .سالن مدیریت اصلی تغییر چندانی نکرده بود فقط عکس خودش و برادرش و پدرش دیگر روی اخرین دیوار خودنمایی نمیکرد و جایش را به عکس تکی از پدرش داده بود.انگار پدرش قصد داشت همه جوره از زندگیش پاکشان کند.حذف شوند و این کارا چه راحت با حذف عکسشان نشان داده بود.جلوی میز منشی که رسید,منشی جلویش را گرفت:

-شما بدون هماهنگی کجا میرید؟با چه اجازه ای وارد این بخش شدید؟

-با چویی قرار دارم

منشی اخمی کرد و سعی کرد جمله شیوون را تصحیح کند:مستر چویی!در ضمن برای ملاقات ایشون باید طبقه ۱۶ باشید نه اینجا

شیوون پوزخندی به لحن منشی زد و کارت روی کتش را با انگشت لمس کرد:

-خانم هوانگ!جدیدی نه؟نمیدونم واقعا منشی هستی یا نقشای دیگه ای هم داری مثلا توی یه عمارت؟؟درهرحال اگرم داری بدون اونجا موندگار نیستی!ا جایی که حافظه ام کمک میکنه اون طبقه برای افراد عادی و شرکت های تجاریه!من به درخواست خودش اینجام پس وقت منو معطل خودت نکن

-شما خیلیـــ..

-خانم هوانگ!تنها کاری که باید بکنی اینه!

و روی میز خم شد و بدون توجه به منشی حیرت زده و عصبی,دکمه سبز رنگ تلفن را فشار داد:

-من اینجام!وقتی با کسی کار داری قبلش با منشیت هماهنگ کن وقت ادمو هدر نده چویی!

خیلی طول نکشید درب سفید رنگ اتاق روبرویی باز شد و قامت بلند مردی که روزی او را پدر میدانست درچارچوب در ظاهر شد:

-هماهنگی برای ادماست نه کسایی مثل تو!بیا تو

چه راحت نیش میزد و چه راحت تر دل شیوون اتش میگرفت.اگر تمام حرف های مردم برایش مهم نبودند,حرف های او بود.او پدرش بود اما اصلا شبیه پدرها نبود.

دنبال او وارد اتاق سفید رنگ شد.عطر سردی در ریه هایش پیچید و او را به سرفه انداخت.بدون انکه اجازه بگیرد خودش را روی نزدیک ترین صندلی چرم ولو کرد و گستاخانه به چشم های پدرش زل زد.هرطور شده امروز خلاف عاداتش رفتار میکرد تا پدرش باور کند خلاف چیزی که تربیت شده عمل میکند

-خودت میدونی واسه چی خواستم بیای اینجا..حتما اون پیامو دریافت کردی!

-پس خودتم میدونی چی منو کشونده اینجا

هنوزم احمقی,هنوزم نمیفهمی اون پسر ازت بیزاره,چه راحت سر سری اتفاقات تنهات گذاشت و ازت دل کند.

-میدونی چیه چویی؟حتی اگه هزارانم نفرم بیاری که بگن هیچول باهاشون رابطه داشته یا عکس نشونم بده که کجا و پیش کی بوده باورم نمیشه!چون چیزایی که من دیدم رو تو..ندیدی!

با بیاد اوردن مژه های خیس هیچول و پلک های لرزانش,لبخندی از روی ارامش زد.هیچولش شنیده بود.هیچولش برای اولین بار دردهایش را شنیده بود و برایش اشک ریخته بود.همپای او اشک ریخته بود.هیچولش هنوزهم پر از احساس و عشق بود.هنوزهم عاشق بود.هیچولش بود و عاشقش بود..حتی با وجود رفتارهای خلاف دلش!

-چیزهایی که من میبینم رو تو نمیبینی!بهرحال اون پسره قدر مهم بوده که تا اینجا کشوندتت,بیا معامله کنیم

-سرچی؟

-سر عشق تو!

-اگه قبول نکنم؟

-از دستش میدی!

چه راحت از نبود هیچول حرف میزد,از نبود دنیایش حرف میزد.میخواست بدون هیچول نابودش کند؟میدانست تا الان بخاطر هیچول سرپا مانده بود؟و میدانست و نابودی شیوون را میخواست

-چرا اینطور شدی؟

-مهم نیست جوابتو بدم,سوالت اصلا مطابق میل من نیست,معامله میکنی؟

-چی میخوای؟ازم؟

-یسری اطلاعت

-درمورد؟

-لی سونگ مین!

چهره اش چیزی نشان نداد اما حس بدی در قلبش پیچید:مرده!

-قبری که اینهمه سال همه فکر میکردن توش جسد هست..خالیه

-منظورت چیه؟؟..تو…چیکار کردی؟

پدرش بلند شد و میز را دور زد.بالای سرش ایستاد و دستی روی سرش کشید:

-اوه پسر کوچولوی بابا!نگو که نمیدونی اون پسر زندس؟؟کی اهمیت میده یکم قبرشو بالا و پایین کردم؟

از شنیدن این لحن مورمورش شد.خودش را از زیر دست پدرش عقب کشید:پدرش میدانست سونگمین زنده بود؟؟نبش قبر کرده بود؟از کی میدانست؟؟از کی باوجود دانستن حقیقت اینطور عذابش میداد:

-تو…میدونی..که زندس؟؟؟میدونیو بازم منو قاتل صداا میزنییی؟

-اوه اروم باش..نمیدونستم تازه فهمیدم..پس اون لی احمق درست میگفت,فکر کردم پیری حواسشو مختل کرده,اون پسری که شبیه لی سونگمینه کجاست؟

-از کجا..میدونی منظورش کیه؟

پدرش نوازش دیگری کرد:من خیلی چیزا رو میدونم که تو نمیدونی!پس اون دهن خوشگلتو باز کن و جوابمو بده

-نمیدونم!

دست پدرش لای موهاش چنگ شد و محکم موهایش را کشید:

-میدونی پسر عزیز بابا!پس بگو کجاست؟

-من رو اونطور صدا نزن عوضی

دست پدرش رو عقب زد و بلند شد.از خشم نفس نفس میزد و گیج بود

-من تموم اون مهمونای لعنتی رو هرکجا باشن پیدا میکنم و هویتشونو درمیارم تا به اون پسر برسم!همین که مطمئنم کردی زندس کافیه,بجاش لطف میکنم و اون هرزه کوچولوتو بیخیال میشم

خیلی زیاد بود.اینکه هیچولش را انطور خطاب کرد .این که سونگمین را در دردسر انداخته بود.مشتش را محکم در شکمش کوبید:

-خفه شو عوضی!فقط خفه شو..ایندفعه نمیذارم هیچ غلطی بکنی!هیچ غلطی!ایندفعه با تمام جونم جلوت وایسمیستم تا دستت به هیچول من نخوره

-مراقب باش کیش و مات نشی پسر!مهره های دیگه ای هم هستن که میتونن منو توی موقعیت برد قرار بدن

بدون توجه به تهدید پدرش از اتاق بیرون زد.اما چیزی نه پدرش و نه او میدانستند وجود مهره ای سیاه از جنس خودشان بود که میتوانست همه چیز را عوض کند

 

 

سونگجین سرش را عقب کشید:بسه خواهش میکنم !خسته شدم

اما دونگهه و هیچول اهمیتی به حرفش ندادند.منتظر فرصت بود.همین که دونگهه خم شد تا مدادی که زیر پایش افتاده بود را بردارد,از جایش پرید و سمت پله ها دوید.دونگهه با کمی تاخییر دنبالش افتاد و این وسط صدای خنده های هیچول مثل تیری در فضا شلیک شد

-جینی هیونگ وایستا..اخرشه

پله ی اول و دوم را که بالا رفت برگشتا تا ببیند چقدر با دونگهه فاصله دارد,با دیدن او در بالای پله ی اول بیشتر هول کرد.زیرپایش درهوا خالی شد و سمت جلو خم شد.محکم به چیز سفتی خورد.همه ی اتفاقات یهویی افتاد.

دستش دنبال تکیه گاه میگشت به همان چیز محکم چنگ زد و صدای فریاد دونگهه کمی دیر به گوشش رسید:هیونگ جلوتو نگاه کن

دستی دور کمرش حلقه شد و سعی کرد جلوی افتادنش را بگیرد,نفهمید چه شد که حس سقوط پیدا کرد و همراه کسی که نگهش داشته بود پایین پله ها سقوط کرد.

 

 

 

 

متنفر بود از اینکه با هیوک چشم در چشم شود,کمی عقب تر ایستاد تا او اول از پله ها پایین برود.پشت سرش حرکت میکرد.صدای خنده ی بلندی بگوشش خورد و متوجه دونفر پایین پله هاشد.صدای فریاد دونگهه را شنید و متوجه اتفاقی شد که جلویش افتاد.

 

سونگجین تعادلش را از دست داد و محکم به شانه هیوک چنگ زد تا نیفتد.هیوک که شکه شده بود دستش را دور کمر سونگجین حلقه کرد و دست دیگرش را به نرده ها گرفت اما نتوانست خودشان را نگه دارد و هردوپایین پله ها سقوط کردند.

 

 

اخم هایش درهم رفته بود.ارام ارام پله ها را پایین امد و کنارشان ایستاد.چرا هیوک تکان نمیخورد؟با حرص چنگی به شانه اش زد و او را از روی سونگجین بلند کرد.سمت او خم شد و کمکش کرد تا بلند شود.همین که سونگجین روبرویش ایستاد,نفسش گرفت.ابروهایش را رد کرد تا به چشمانش رسید.مردمک مشکی رنگش میدرخشید و او را بیشتر خیره میکرد.چشم هایش با مداد سیاه و ریمل ,درشت تر و کشیده تر شده بود و پوستش تیره تر بنظر میرسید.پایین تر امد و به لب های ام شکل براقش خیره شد.چقدر خواستنی شده بود!چقدر میخواست او را همین جا بدون هیچ تعللی و قید و بندی بوسه باران کند..نفس هایش کوتاه شده بود.تمام حس تحسینش با دیدن خراش کوچک قرمز رنگ و خونالود روی گونش,از بین رفت.سریع دستمالی از جیبش بیرون اورد و روی گونه اش گذاشت:

-زخمی شدی!چرا مراقب نیستی؟

-چیزی نیست,خوب میشه

 

این عطر و گرما داشت دیوانه اش میکرد.جرئت نمیکرد چشم هایش را باز کند و از طرفی سنگینی نگاهش را حس میکرد.همین که او از رویش کنار رفت,نفسی عمیق کشید.دستی گرم بلندش کرد.دستی که مثل همیشه باعث ارام تپیدن قلبش شد,هیجانات قلبش به یکباره فروکش کرد.نگاه سرد و قهوه ای کیوهیون اینبار برق میزد و خیلی دقیق زیر نظرش داشت.دوست داشت اینطور زیر نگاه نافذ او باشد,برق چشمانش که از بین رفت,نگران شد.دست کیوهیون دستمالی روی گونه اش فشرد و نگرانیش را اعتراض کرد.لبخندی زد و قبل از اینکه در نگاهش غرق شود,سرش را سمت هیوک چرخاند.دونگهه کنارش نشسته بود و سوال میپرسید.گوشه ی لبش پاره شده بود و خونالود بنظر میرسید.ناراحت شد.باعث درد هیوک شده بود

-حالت..ون خوبه؟

هیوک نگاه گیجش را از دونگهه گرفت و به سونگجین داد.این حس اشنایی داشت دیوانه اش میکرد.قلبش را ازار میداد.هائه اش مهم تر بود اما قلبش هم ..چطور اینطور میزد؟چرا ارامشش را ازدست میداد؟

سرسری جوابش را داد و به کمک دونگهه بلند شد تا به آشپزخانه بروند.از او میترسید و ترجیح میداد از ان پسر دوری کند.از خودش و قلبش میترسید.از ناراحتی دونگهه و ازارش میترسید.با کمک دونگهه روی صندلی نشست.طولی نکشید که دستان نرمی خون روی لبش را پاک کرد.از درد هیسی کشید و چشمانش را روی هم فشرد

-خیلی درد میکنه هیوکی؟

چقدر هائه تندتند نگرانش میشد.او را که سرپا بود را سمت خودش کشید و روی پاهایش نشاند.از نزدیک بصورتش خیره شد:

-هائه!چطور میتونی انقدر سریع نگران بشی؟

دست خودم نیس که هیوک,نگرانت میشم,نمیخوام درد بکشی,و خیلی دردکشیدی …من همسرت شدم که نذارم درد بکشی..برای همین اینجام

-دونگهه!

چی میتوانست به حرف های صادقانه و پاکش بگوید؟از قلبش بشدت متنفر و بیزار بود.دستان دونگهه دور گردنش حلقه شد و سرش را جلوتر کشید:

-هیوکی من!نمیخوام و نمیذارم بازم درد بکشی,بخاطرت هرکاری میکنم,قلبِ من محکومه به دوست داشنت..به عشقت..به کنارت بودن…این محکومیت قشنگیه

لبان نرمش جای زخمش را بوسه میزد و باعث میشد شادی را حس کند.هائه اش شیرین بود..قدری شیرین که تلخی ها گذشته را از بین میبرد.هائه اش را دوست داشت.هر شخصیتی از دونگهه برایش قابل لمش بود.نوازشگرانه دستش را روی کمرش حرکت داد.

 

اهمیتی به رفتن هیوک و دونگهه نداد.تنها یک چیز در ذهنش میچرخید.لبان هیوک برای باردوم متجاوزانه صورت سونگجین را لمس کرده بود.صورتش را سمت خودش چرخاند.انگشتش را روی گونه ی زخمیش کشید و رد انگشتش را بوسید.آرام و ملایم!! نباید مهر هیوک روی چیزی که مال او بود زده میشد.صدای متعجبو ارام سونگجین که اسمش را صدا زد هم باعث نشد,لبانش را متوقف کند.

خیلی طول کشید که لبانش را از گونه ی او جدا کرد.صورتش هنوز در قاب دستانش اسیر بود.شستش را ارام روی لبهایش کشید و برق لبش را پاک کرد.دست دیگرش را بالاتر گذاشت و مداد را هم کمرنگ تر کرد

-چشمات مال من بودن!فراموش کردی؟؟چطور میتونی قدری زیباشون کنی که همه محو نگاهت ,محو چشمات بشن؟؟چطور باعث میشی چیزایی که مال منن بخطر بفیتن؟که دیگران متوجه ارزش دارایی من بشن؟؟باید ازم اجازه میخواستی و قطعا اجازه نمیدادم

-کیوهیون!

-حق نداری کاری کنی بقیه بهت خیره شن,که نگاهت کنن,که نگاهشون روی تو ازارم بده!حق نداری اذیتم کنی,حق نداری ناراحتم کنی,تو با بقیه فرق داری..نباید که قلبمو اذیت کنی

-من..من معذرت میخوام که یادم رفت..که قلبت اذیت شد,معذرتمو قبول کن

او را از خودش دور کرد و چشمانش را به دستانش داد:

-فراموش نکن..تو پناهنده دنیای منی..کاری نکن اذیت شم..کاری نکن پناهت بشکنه..خودتم باهاش میشکنی

 

 

 

خسته بود.شانه هایش درد میکرد.از سنگینی تنهایی,چقدر زود پیر شده بود.چقدر تحمل بدنش پایین امده بود. در را که باز کرد صدای خنده گرم هیچول در گوشش پیچید.

پاهایش دنبال صدای دوست داشتنی او,وارد نشینمن شد,صورت خندان هیچل با دیدنش گرفت.خنده اش محو شد و شیوون هزاران بار بخودش لعنت فرستاد.با بودنش شادی او را از بین برد.بی هیچ حرفی,کنار دیوار تکیه داد و تصویر قامت زیبای مقابلش چشم دوخت.چقدر به اغوش کشیدنش نیاز داشت و این برایش غیرممکن بود.سکوت هیچل او را هم ساکت کرده بود.پاهایش کم کم بیحس شد.بدنش روی دیوار سرخورد و روی زمین سرد نشست. سرش را به پشت تکیه داد اما نگاهش را از هیچول نگرفت.نمیدانست هیچول چه دید که از جیبش عینک افتابی او را دراورد و سمتش حرکت کرد.عینک را روی چشمانش گذاشت.حس انگشتان ظریف و کشیده اش,روی شقیقه هایش چقدر قشنگ بود.دستش بالا امد و چنگی به مچ ظریفش زد.

همین فاصله برایش کافی بود,همین که در همین فاصله هیچول کنارش باشد کافی بود.فقط به بودنش نیاز داشت .تحمل حرف ها و حرکات پدرش سخت خسته اش کرده بود

-چند لحظه همینطور بمون!بعدش دوباره خودم میشم!دوباره وایسمیستم و تحمل میکنم,اما برای الان نمیتونم,نیاز دارم حس کنم هستی تا بتونم سرپاشم!الان فقط ..بمون

و هچولش ماند. باعث شد لبخندی روی لبهای خسته اش بنشیند.ماند تا دوباره انرژی بگیرد.برای هیچولش,ایستادنش مهم بودنفس های عمیقی میکشید و سعی میکرد جلوی خرد شدن قلبش را بگیردقلبش بیشتر میخواست,بیشتر نیاز داشت اما عقلش حکم میکرد بیشتر ازارش ندهد.هیچولش نباید اذیت میشد.چه راحت بخاطر او قلبش را راضی کرد که کمتر بخواهد و به همین راضی باشد.

همین که دستش بین چنگ او قفل بود,همین که دستش در دستش بود,به همین راضی بود.از پشت عینک راحت تر میتوانست به صورت زیبایش خیره شود.نگاهش که به چشمان اشک الود هیچول خورد,دستش را رها کرد.دستش ناخوداگاه شل شد و روی زمین افتادلعنت به این نیازش!چه راحت باعث ناراحتی او میشد.چه راحت باران را میهمان چشمانش میکرد:

-من احمقم!من دیوونه ام!به حرفام گوش نکن..یه دیوونه چیز درستی نمیگه,بخودتو بخاطرش ناراحت نکن,نذار یه دیوونه چشماتو بارونی کنه,نذار یه دیوونه قلبتو به آتیش بکشه

 

چشمانش مطمئنا اشتباه میدید.مطمئنا اشتباه میکرد.این قامت خسته و درحال ریزش شیوون نبود.نه شیوون او محکم بود.بلند و ۴ شانه بود .نه اینطور خمیده و درهم..پس چرا نگاهش شبیه او بود؟چرا چشمانش قلبش را تحت کنترل میگرفت؟شیوون بود؟

شیوون که سرخورد و روی زمین نشست,ترسیداین خستگی,این شکستگی نشانه خوبی نبود.نمیخواست چشمانش را ببیند که چشمانش به نگاهش افتاد.چقدر پر بود..پر از غم ..و چقدر خسته و بریده بود.قلبش طاقت دیدن این نگاه را نداشت.نمیخواست ببیند شیوونش کم اورده است.عینکی که به او داده بود را به چشمان خودش زد.

همین که انگشتان قوی و محکم شیوون دور مچش گره خورد,نفسش برید.چقدر جای این دست ها بین انگشتانش خالی بود.چقدر نیازشان داشت

حرف شیوون دلش را لرزاند.شیوونش خسته شده بود.شیوونش تنها بود و خسته شده بود.شیوونش داشت میشکست و او هنوز کاری نکرده بود

ماند.برای دل خودش ماند.برای شیوونش ماند.برای بودن او زنده ماندن قلب خودش ماند.ماند و دیدنِ جان دادنِ شیوون برای سرپا شدن,جانش را گرفت.دست شیوون که رهایش کردحس سرد و تنهایی احاطه اش کرد.قلبش دوباره گرمای دستش را میخواست.اگر وون دیوانه بود,اوهم دیوانه ی دیوانه اش بود.دیوانه حرف هایش بود.دیوانه صدایش بود.دیوانه بودنش بود.چطور بخاطر تنها دیوانه دوست داشتنیش ناراحت نمیشد؟چطور چشمانش برای نمیبارید؟قلب او خیلی وقت بود برای این دیوانه و به پایش سوخته بود.بخاطر همین الان از زیر خاکسترهایش دوباره آتش روشن میشد.

-دیوونه ی من,دنیای منه,چطور دینام بخاطر اون نباره و اتیش نگیره؟نمیتونی تعیین کنی من چه حقی دارم..منم که تعیین میکنم

 

 

صدای آب گاهی از صدای خودش بلندتر میشد اما همچنان به خواندنش ادامه میداد.دلش گرفته بود.میخواند و سعی میکرد از غمش کم کند.یسونگ تغییر کرده بود.یسونگ بخاطر او شروع به خواندن کرده بود.بخاطر او وارد رشته موسیقی شده بود اما یسونگِ الان اصلا دوست داشتنی نبود.

مطمئن بود یسونگ میدانست عاشقش است.تنها اهنگ هایی را که نوشته بود فقط یسونگ خوانده بود,حالا داشت خودش,با صدای خودش میخواند.حرکت موج های آب گاهی نگاهش را بخود جلب میکرد و گاهی هم بخاطر بادی که میوزید در خودش جمع میشد.کسی کنارش نشست,خواندنش را متوقف نکرد.شاید اوهم میخواست بشنود که در سکوت کنارش نشسته بود.

-خیلی صدات سوز داره!میدونستی؟

-سوزش بخاطر قلبمه

-باخوندن سوزشش کمتر میشه؟

-برای یه مدت یادم میره,همین!

-همینم خیلیه,خوشبحالت,اینطور که برای یه مدت سوزش قلبتو فراموش میکنی

سکوتی شد و هردو به دریا خیره شده بودند.

-عاشقی؟؟

ریووک سرش را کمی تکان داد و روی دستانش تکیه داد: عاشقم,تو هم عاشقی؟

-منم عاشقم

-خوبه یا بده؟

-نمیدونم هم خوبه هم بده..یا شایدم فقط بده!

-خیلی غصه و ناراحتی داره

-اینم یکی از ویژگی هاشه

-بازم بخون

-چی بخونم؟

-فقط بخون!دلم میخواد گوش کنم

و ریووک بی هیچ سوال اضافی دیگری خواند و متوجه نشد با خواندش اشک هیچول هم جاری شدهیچول سر بر زانوهایش گذاشت و اجازه داد فشارهایی که رویش بود همراه اشکش پایین بریزند.امروز بیش از حد تحملش دیده بود.واقعیت هایی که داشت ذره ذره جانش را میگرفت.

شیوونش باید پایان ناپذیر قوی میبود.باید خستگی ناپذیر میبود.چرا حالا داشت کم میاورد؟جلوی چشم هایش؟اشک ریخت و ریخت اما خالی نمیشد.دیونه اش,دیوانه تر شده بود و او راهم به جنون کشیده بود.تا الان خودش را از او دریغ کرده بود و تقلای شیوون را برای ماندن و بودن نمیدید اما الان دیده بود.شیوونش داشت به اخر میرسید و او فقط تماشا میکرد.

هیچوقت موقع خواندنش اشک نریخته بود.لبش را گزید تا بیشتر کنترل چشم هایش را داشته باشد.همه چیز باید درست میشد فقط باید زمان میگذشت.حتما درست میشد.

 

 

صدای ویبره ی گوشی روی میز,توجهش را جلب کرد.بدن خسته اش را بلند کرد و خودش را به میز رساند.گوشی مال هرکسی بود,مخاطبش خیلی کار مهمی داشت که بی وقفه زنگ میزد.گوشی را برداشت و دکمه تماسش را فشرد

-لی دونگهه؟؟

گلویش را صاف کرد:بفرمایید

-ماهرچقدر سعی کردیم با شماره ای که اینجا هست تماس بگیریم,جواب نمیدن,برادرتون هستن؟

-خیر بگین من بهشون میگم

-جناب لی!خیلی متاسفم که همچین خبری رو بهتون میرسونم,…اگه زودتر حرکت کنید سریعتر برای تحویل..جنازه ی..پدرتون..اینجا میرسین!

چشمانش گرد شد.مگر قرار نبود دونگهه چیزی نفهمد؟پس چرا به او زنگ زده بودند؟؟چرا سونگمین تلفنش را جواب نداده بود؟؟گوشی را کناری انداخت و سراسیمه سمت پله ها دوید.چطور همچین چیزی را به او خبر میداد؟؟اصلا چه میگفت؟درب اتاق مشترکشان را باز کرد و دنبال سونگجین گشت.روی تخت خوابیده بود.

برخلاف انتظارش کیوهیون روی صندلی کنار تخت,با گوشیش ور میرفت.در را پشت سرش بست و وارد اتاق شد.نمیدانست کیوهیون به وجودش چه عکس العملی نشان میداد.با تردید کنار تخت سونگجین نشست و دستش را دراز کرد تا بیدارش کند که کیوهیون محکم دستش راپس زد.چهره ی اخم الود روبرویش,بقدر کافی عصبی بود

-باید بیدارش کنم,لطفا دخالت نکن

-تازه تونست بخوابه,تو اذیتش نکن

-من مجبورم,باوجود همه ی اینا خبر مهمی بهش بگم

برخلاف حرف کیوهیون دست دراز کرد و شانه سونگمین را تکانی داد.چشمان خمار و خوابالود سونگمین دلش را سوزاند.دست پشت کمرش گذاشت و کمک کرد روی تخت بنشیند

-باید راه بفیتی سونگجین شی..وقت زیادی نداری,باید بری

-کجا باید برم شیوون شی؟مشکلی هست؟

-باید بری سئول..آماده شو

-سئول؟برای چی؟

زبانش را روی لب خشکیده اش کشید و کف دستانش را بهم چسباند:با پدرت قرار گذاشی سئول ببینیش

-اما پدرم که بیمارستانه,سئول نیست شیوون شی

نگاهش را به قیافه درهم کیوهیون داد.احتمالا او میدانست ,پس میتوانست کمکش کند.کیوهیون درحالی که گیج و مبهوت بنظر میرسید ,دست دراز کرد و کمر مین را سمت خودش کشید و به خودش تکیه داد.دست دیگرش را روی گونه اش گذاشتو گوشش را با انگشتانش پوشاند:

-خفه شو شیوون!گم شو بیرون,تو همیشه بدترین خبرارو میاری..گمشو بیرون!!

نفسی کشید و توهین های کیوهیون را هم شنید.جایی بین تمام حرف ها و طعنه ها ذخیره شان کرد و از جایش بلند شد و تنهایشان گذاشت

کیوهیون همچنان گوش های سونگجین را نگه داشته بود و زیر لب به شیوون فحش میداد.چشمان خمار مین که هشیارتر شده بود همچنان منظرانه به او نگاه میکرد

-اونطوری نگام نکن لعنتی!من چطور برات بگم؟

-کیو..چرا باید برم سئول؟

-باید بری همین!

-اما بابای من بیمارستانه..سئول نیست

دستش از روی گوش سونگجین سرخورد و روی شانه اش افتاد.نگاهی به چشمان پر از اشک و سرخ سونگجین انداخت و لبش را گزید.دستش را روی موهایش کشید:

-باید بری سونگجین!باید بری سئول,مگه نمیخواستی پدرتو ببینی؟؟

-ببینم؟؟نه تو سئول نه..نمیخوام ببینمش

لجوجانه اصرار میکرد.از چیزی که حدس میزد بچگانه فرار میکرد

-باید ببینیش..اخرین فرصتیه که داری تا ببینیش

-اخرین فرصت؟

-اره اخرین فرصت

-اما نمیخوام اخرین بارم باشه کیو

صدایش چقدر ملتمش و دردناک بود.چه راحت داشت جان کیوهیون را میگرفت.انگشتش را روی گونه اش به حالت نوازش کشید:

-دنیا اینو میخواد و تو نمیتونی حرفی بزنی,پس برو پیشش قبل از اینکه غصه دیدنشو بخوری

-من الانم دارم غصه میخورم,بسمه,نمیخوام غصه بهم اضافه شه

-دلت تنگ میشه ,اشتباه نکن

-دلم الانم تنگشه,اما نمیخوام ببینمش,اگه ببینمش,بدش چی؟بعدش نمیتونم که…نمیخوام برم سئول

و کیو با دیدن قطره ی اشک درشتی که از چشمان سونگجین پایین افتاد و ردی خیس ,روی گونه اش بجا گذاشت,چشمانش را بست.نمیخواست دردکشیدن و اشکش را ببیند.کف دستش که خیس شد,به دستور قلبش,چشم بازکرد تا کنارش باشد.شستش را حرکت داد و گونه ی خیسش را خشک کرد

-زندگی همینه,باید باهاش کنار بیای!

-نمیشه کنار اومد!نمیشهه!تو از زندگی من چی میدونی؟من خیلی ساله درد دارم,خیلی ساله دارم سعی میکنم کنار بیام,نمیتونم

-باید آماده شی بری سئول!

-سئول رفتن درد داره,زجر داره,کمرم میشکنه!

-باهات میام,تکیه گاهت میشم

-سئول رفتن درد داره,برم سئول بی پدر میشم,بازم یتیم میشم

-باهات میام,نترس,باید باهاش روبروشی!

-سئول رفتن قشنگ نیست,برم اونجا که تنها میشم!

-باهات میام تا تنها نباشی

-بی پشتیبان میشم

-پشتیبانت میشم

-یعنی همه کسم میشی؟

-من نمیتونم همه کست بشم,من میتونم عاشقت باشم,میتونم یه نقشو توی زندگی تو داشته باشم,اگه بذاری میخوام مرد زندگیت بشم,مرد روزای سختت بشم,مرد روزای غمت باشم..باید اماده شیم بریم سئول

سونگمین چیز دیگری نگفت.اشک میریخت و با چشمانش داشت کیوهیون را آتش میزد.هر قطره ی اشکش,درد بدی به قبلش وارد میکرد.سر سونگجین را به سینه اش فشرد تا چشمانش را بیشتر نبیند.دستان یخ زده سونگجین دور پیراهنش گره شد و دست دیگرش ,به گردنش چنگ زد

-کیو..درد ..دارم…کیــو!!قلبم خیلی اذیتم میکنه

سونگجین محکمتر به گردنش چنگ زد و سرش را به سینه او فشرد.چه میگفت؟؟چه جوابی باید میداد؟؟قلبش درد میکرد و لال شده بود.حرفی نداشت برای گفتن,حرفی نداشت برای زدن,تنها کاری که میتوانست بکند,قرض دادن اغوشش به او بود و چقدر سونگجین به این اغوش نیاز داشت.شاید اگر کیو و اغوشش نبود,از بی هوایی میمرد

از درد میمیرد.از ناراحتی میمرد.بدنش رفته رفته سردتر میشد و برای گرمشدن بیشتر به کیو میچسبید.دست و پایش کاملا یخ کرد بود و این سرما داشت به کل بدنش نفوذ میکرد.

-کیو!سردمه…کیو!!خواهش میکنم یکاری کن..قلبم میخواد منفجر شه!

کیوهیون پتو را بیشتر دور سونگجین پیچید و سرش را به سر او تکیه داد:

-تحمل کن…تحمل کن..تو میتونی,صبر کن,دردش میخوابه!مثل یه زخم روش بسته میشه!ولی زیرش گرمه و اگه کنده بشه بازم خونریزی میکنه…اینم همینطوره..پس برای بسته شدن روش صبر کن

-کیو!!

بوسه ای از سرناچاری روی موهای نرم و لطیف سونگجین گذاشت و بیشتر بخودش فشرد:

-متاسفم که نمیتونم از دردت کم کنم,منو ببخش خرگوشکم..

 

 

سرش تمام مدت روی شانه کیوهیون بود و با کمک او تا اینجا دوام اورده بود.دیشب حرکت کرده بودند و الان در سئول,سمت قبرستان حرکت میکردند.حتی قدرت حرکت دادن دستانش را نداشت,جرئت نگاه کردن به لباس های سراسرمشکیش را نداشت.گذر زمان را حس نمیکرد,انگار در خلسه ای زمان گیر کرده بود.چراغ های کنار خیابان با سرعت پشت سر گذاشته میشدند و مسیر کوتاهتر میشد.چقدر سئول در نظرش بی روح و خاکستری شده بود.گلویش خشک خشک بود و به سختی نفس میکشید.نفس های کوتاه و مقطعی که نشان بغض بزرگ خفته در گلویش بود.ماشین توقف کرد و از ترس چشمانش را بست.نمیخواست پیاده شود.

دست گرم و حمایتگر کیوهیون کمکش کرد و از ماشین پیاده اش کرد.هوای سرد و سنگین سئول که ریه هایش را پرکرد به تقلا افتاد.سختر نفس میکشید و گاهی هم دهانش را باز میکرد تا هوای بیشتری به ریه هایش برساندماشین نعش کش جلوتر از انها رسیده بود.نگاهش که به ماشین پارک شده خورد,حس میکرد دل و روده اش بهم میپیچید.سرش را چرخاند تا نگاهش به ماشین نیفتد اما چندباری عق زد.

کیوهیون دستش را کشید و او را به خودش نزدیک کرد.انگار میدانست پاهایش تحمل وزن بدنش را ندارد و هرلحظه ممکن است سقوط کند.بوی رزی که از تن کیوهیون میامد,تنها هوای قابل تنفسِ ان لحظه بود.

دندان هایش را محکم روی لب هایش میفشرد تا لرز بدنش را کنترل کند و صدایی از گلویش خارج نشود.نفهمید کیوهیون او را کجا برد,ازچه راهی برد,چقدر راه رفتند,اما وقتی ایستادند قلبش هم ایستاد.گورکنی در ته گودال ایستاده بود و اخرین بیل هایش را میزد.حتی دست کیوهیون هم نتوانست نگهش دارد و روی زمین افتاد.سر انگشتانش که زمین را لمس کرد از سردی خاک به خودش لرزید.این خاک و زمین چرا انقدر سرد بود؟پدرش را درهمین جای سرد میگذاشتند؟؟سردش میشد که..تابوت مشکی رنگ از جلوی چشمان برداشته شد و داخل گودال گذاشته شد.دهن که بازکرد,سوزش بدی در لبش حس کرد,با درد نالید:

-بابا..!..بابا!

خودش را روی زمین جلوترکشید,میخواست داخل گودال را ببیند اما دستی از پشت دور کمرش پیچید و جلوی حرکتش را گرفت.چنگی به دست کیوهیون زد و سعی کرد از کمرش جا کند

-بابام!اونجا سرده!تاریــکه!بابام سردش میشه

-آروم باش سونگجینی!بابات اونجا ارومه!باید بخوابه!

-بخوابه؟

-آره بخوابه,زندگی خیلی سخته و اذیتش کرده,باید بخوابه!

-اما من نمیخوام بخوابه!تنها میشم

-من پیشتم

-پیشمی؟تا کی؟

-تاهروقت توبخوای

-پس بابام چی؟؟

-نمیخوای بابات آروم باشه؟

-پس من چی؟

اولین کپه خاک که داخل گودال ریخته شد,اکشن هم پایین افتاد,اشکی از سر دلتنگی,از سر ناچاری,از سر غم…اشک ریخت..هق هق ضعیفی از گلویش بلند میشد و سکوت اطرافش را میشکست.از پشت محکم به سینه کیوهیون تکیه داد,کمرش داشت خم میشد.دستمالی روی لبش کشیده شد.اهمیتی به سوزش نمیداد اما با دیدن لکه قرمز وسط دستمال سفید متوجه خونالودشدن لباش شد.حتما شدیدا گاز گرفته بود.

-کیو!بگو خاک نریزن که!بابام نمیتونه نفس بکشه!بابام نمیتونه نفس بکشهه

-..

-کیــــو!بگو دیگه!بگو اونجا سردشه..بگو!

خاک ها تماما ریخته شد و حالا تنها تپه ی خاکی روبروی چشمانش ود.با دیدتارش چیزی نمیدید.

-کیـــو!اینجا گرمه!اینجا داغه!بگو بابام بیاد نجاتم بده!مثل اون روز..اخه میدونی بابای من اتیش نشانه!بابای من با آتیش مجنگه!بگو بیاد بازم کمکم کنه

-ارومتر سونگجین..ارومتر…هیششش

-اخه اونروزم که داد زدم اومد پیدام کرد..نمیدونی چقدر مهربون بود..برای کمک به من دست کش هاشو دراورد و توی دستای من فرو کرد.با دستای بزرگش منو بغل کرد و بیرون برد,تو نمیدونی که چقدر بهش مدیونم..تو که نمیدونی زندگی منو دوباره ساخته که!

چنگی به لبه پالتویش زد و سعی کرد پالتو را از تنش بیرون بکشد.از گرما عرق کرده بود.انگار واقعا در این هوای سرد در حال سوختن بود.از ترس میسوخت. ترسی که تمام وجودش را پرکرده بود.ترس نبود پدر برای دومین بار میسوزاندش..از ناراحتی میسوخت.از ناراحتی نبود پدرش,از ناراحتی غریب خاک شدنش,از ناراحتی از دست دادن مراقبتش,از خشم میسوخت.از نفرت میسوخت.خشم و نفرت از زندگی که همیشه جلوی خوشی هایش را گرفته بود.از دلتنگی هم میسوخت.پالتو را کناری انداخت و پلیورش هم را از تنش بیرون کشید.بازهم کافی نبود,بازهم گرما اذیتش میکرد.

کیوهیون دستان سرد و سفید سونگجین را بین دستانش گرفت و نگاهی به موها و صورت اشفته اش انداخت.نگاه مشکی و رنج کشیده اش غیر قابل تحمل بود.سخت اذیت میشد,او را سمت خودش کشید و به سینه اش تکیه داد.بدنش سرد بود و در آغوشش میلرزید اما عرق های سردی هم روی پیشانیش می دید که نشان صحت حرفش بود.بخاطر ناآرامی سونگجین داشت,آرامش خودش را هم از دست میداد.کاش میشد حرفی زد اما حرف هم فقط خرف بود,کار مهمی نمیکرد.

چه شد که خواند را نفهمید ولی خواند.برای دل ناراحت سونگجین خواند.برای تن لرزانش خواند.خواند و متوجه نشد بدن لرزان مین در آغوشش آرام گرفت.خواند و نفهمید چقدر به نفس کشیدنش کمک کرد.خواند و نفهمید چه راحت بغضش را شکست و از خفگی نجاتش داد.

چنگی به پیراهن کیوهیون زد و به خودش نزدیک تر کرد.صدایش از جنس هرچه بود,سخت قلبش را تحت کنترل گرفته بود.سخت آرامش میکرد و چقدر نیازمند همچین چیزی بود.نگاهش را به تپه خاکی داد

-بابا,بابای خوبم..چقدر حس بدی دارم که اینجام..چقدر متنفرم ازاینکه جای دونگهه اینجام,این حق اون بود توی مراسمت باشه,اصلا مراسم بزرگی برات بگیره نه این که دونفر فقط بالای سرت باشن و اینطوری..چقدر ازت متشکرم که بهم زندگی دادی,یه پدر که با تموم وجود عاشقم بود ویه برادر که همیشه کنارمه,دوسم داشتی جای همه افرادی که نبودن تا دوسم داشته باشن,شما دوستم داشتین,ازت ممنونم که منو از جهنم زندگیم نجات دادی,که منو به بهشت کوچیک خودت بردی

ممنونم که برام هویتمو نگه داشتی هرچند که من نخواستمش,که تا الان برام پدری کردی و پدر بودی,کیو میگه اونجا ارامش داری,کیو میگه خسته ای,میگه باید بخوابی!نمیخوام خودخواه باشم,تو خیلی سختی کشیدی پس راحت بخواب,اگه آرامش داری راحت بخواب,اعتراضی نمیکنم..مراقب ماهی کوچولومون هستم…نگرانش نباش!

زمزمه هایش را تمام کرد و دوباره به صدای ارامش بخش کیوهیون گوش کرد.چشمانش را بست و سعی کرد قلب متلاطمش را ارام کند.

 

 

پشت میز شیشه ای آشپزخانه نشسته بود و با لیوان آب دستش بازی بازی میکرد.این مسافرت بیخوابش کرده بود.نفسی کشید و لیوان آب روبرویش را برداشت و چند قلوپی سر کشید.آب سرد از گلویش پایین رفت و باعث شد کمی بخودش بلرزد.با صدای بسته شدن در اتاقی ناخوداگاه گوش هایش تیز شد.صدای پا که بلدنتر شد,صاف نشست.قامت سفید پوشی که دید,باعث شد پاهایش بی اراده صاف شود و بلند شد.شیوون بود

دلش دستور داد دنبالش برود,اوهم اطاعت کرد.لیوان را روی میز رها کرد و با قدم های بلندی خودش را به در رساند.کفشی پا کرد و از خانه بیرون زد.تشخیص هیکل سفید پوش شیوون وسط خیابان کار سختی نبود.با فاصله از او شروع کرد به قدم زدن,شیوون هنوز عادتش را ترک نکرده بود.درحالی که هردو دستش را داخل جیبش فرو کرده بود,با سری بالا گرفته,محکم و آرام قدم برمیداشت.چقدر دلش برای تماشای او تنگ شده بود.چه ظلم بزرگی در حق چشمانش کرده بود.چقدر چشمانش تشنه بودند.قدم های او که آرام شد,قدم هایش را آرام کرد.

آنموقع دیوانه شده بود.قطعا دیوانه شده بود که اینطور او را از خود رانده بود بدون انکه حرف هایش را بشنود,بدون انکه..

شیوون همچنان راه میرفت و او همچنان دنبالش میکرد.هوایش,گرگ و میش شده بود و حالا دردی در مچ پایش حس میکرد.کاش شیوون ذره ای استراحت میکرد.خم شد و کفشش را از پایش بیرون کشید.پشت پایش زخم شده بود و پوستش رفته بود.انگشتش را روی زخم کشید و از دردش هیسی کشید و متوجه نبود شیوون تمام مدت نگاهش میکند.

با حرکت شیوون و دور شدنش,کفش را پایش کرد و آرام آرام دنبالش کرد.نمیتوانست خیلی سریع حرکت کند

-پسره ی عوضی!وایستا دیگه!این موقع شب,شبگردی میکنه واسه من!لعنتی پام داغون شد

زیر لب فحش میداد و هرازچندگاهی نگاه عصبیش را به او میدوخت.درد زخمش که زیاد شد,دوباره متوقف شد و خم شد تا نگاهی به زخم پایش بندازد.کاملا ملتهب شده بود و باد کرده بود.درهمان حالت سرش را بلند اما شیوون را ندید.لبش را گزید و صاف ایستاد,بازهم نگاه کرد اما نبود.لحظه ای دلش خالی شد.اصلا نمیدانست کجاست و چجوری باید برگردد؟؟این موقع شب بیرون ماندن در همچین جایی اصلا عقلانی نبود.امکان داشت شیوون تنهایش گذاشته باشد؟اصلا متوجهش نشده بود؟او که همیشه دنبال هیچول بود.همیشه متوجه حضورش میشد,اما الان نه؟ -اجازه میدی دوباره عاشق شم؟؟-شاید هم دیگر دلش برای او نبود که متوجه شود,که بفهمد,که نگاهش دنبالش باشد.شاید هم او را از دست داده بود؟اما او که به شیوون اجازه نداده بود!او که هنوز دیوانه ی دیوانگیش بود!او که هنوز دنبال گرمی دستانش بود.باد سرد موهایش را بیشتر آشفته میکرد اما اهمیتی نمیداد.حس بدی که در آن کوچه ی پهن و تاریک غرق در سکوت داشت,قدرت هرکاری را ازش گرفته بود.

دستی روی شانه اش قرار گرفت و با ترس ازجا پرید.سرش را چرخاند و با پیرزن موگندمی مواجه شد.صورتش چین و چروک زیادی داشت و نشان میداد زیادی سختی کشیده بود.

-پسرم بیرون سرده ,چرا اینجا وایستادی؟بیا تو

نگاه گیجش را از صورت چروکیده زن گرفت و با صدایی ارامتر از حد معمول پرسید:

-کجا؟بیام؟

زن که انگار گوش هایش سنگین تر از چیزی بود که حرف هیچول را بشنود لبخند مهربانی زد و با دستان پیرو چروکیده اش,گوشه ای از خیابان را که چادر سبز رنگی قدعلم کرده بود نشان داد:

-اون آقا خیلی وقته منتظره بیای تو!ازم خواست ببرمت تو!مغازم اونجاس!همون چادر سبز رنگ..گرسنه بنظر میرسی,بیا توهم چیزی بخور

چشمانش را کمی تنگ کرد و به جایی که زن نشان داده بود,خیره شد.داخل چادر به خوبی معلوم نبود اما دلش گواه میداد مردی که زن از او صحبت میکرد شیوونش بود.همقدم با پیرزن داخل چادر رفت.بوی گوشت سرخ شده و کاهوی تازه در بینیش پیچید و از بین تمام بوها,بوی مرغ سرخ شده بدجور دیوانه اش کرده بود.چشم چرخاند و شیوونش را گوشه چادر پیدا کرد,درحالی که میز جلویش چیده شده بود.سرشیوون پایین بود و با غذایش بازی میکرد.گوشت ها را به عقب و جلوی بشقابش حرکت میداد و تنها نگاهشان میکرد.با فشاری که زن به کمرش داد,پاهایش حرکت کرد و به زحمت فاصله اش را با صندلی روبرویش طی کرد و مقابل شییون نشست.

شیوون حتی سرش را بالا نیاورد تا نگاهش کند اما بازدمش را محکم بیرون داد و تکه ای گوشت داخل دهانش گذاشت و جوید.ظرف مقابلش مرغ سوخاری بود.شیوون یادش بود!یادش بود که هروقت بیرون میرفتند او چه میخورد.

نگاهش روی موهای مشکی شیوون چرخید,خوشحالت تر اما کمتر شده بود.هنوزهم غذا را ۲۵ بار میجوید و قورت میداد.هنوزهم عادت نداشت بین غذا اب یا چیزی بنوشد.

دست یخ زده اش را سمت چوب ها دراز کرد و ان ها را بین انگشتان ظریفش گرفت.مرغ لعنتی!از لای چوب ها لیز میخورد و نمیتوانست بگیردش!بعد از چندین بار تلاش,تکه ای مرغ داخل دهانش گذاشت اما جویدنش چه سخت بود!نمیدانست مشکل از گلویش بود یا چشم هایش..دیدش تار شده بود و تصویر مقابلش را واضح نمیدید و بدتر ..نمیتوانست غذایش را قورت دهد.چند باری پلک زد اما چیزی درست نشد.دست دراز کرد و بطری شیشه ای سبز رنگ را سمت خودش کشید و داخل لیوان کوچک سفید رنگ خالی کرد.همین که قدری سوجو از گلویش پایین رفت,قطره ی اشکی روی گونه اش نشست و راه گلویش باز شد.تکه مرغ بعدی را داخل دهانش گذاشت و برای خوردنش,باز به سوجو متوسل شد و قطره ی اشک دیگری از چشمانش فروریخت.چشمانش این روزها چه بی ظرفیت شده بودند!توانایی نگه داشتن ذره ای آب درونشان را نداشتند

چقدر خوشمزه بود.چقدر دلش برای عادات قدیمی تنگ شده بود!تکه بعدی با یک لیوان از گلویش پایین نرفت.ناامیدانه بطری را بدست گرفت و چند قلوپ پشت سرهم سرکشید.ته گلویش سوخت و مزه تلخی دهانش را پرکرد اما مهم نبود!

بطری خالی را روی میز گذاشت و از بین ۴ بطری روی میز,نزدیک ترین به خودش را انتخاب کرد.آخرین تکه مرغ را که داخل دهانش گذاشت و به سختی مشغول جویدنش شد.پلکی زد و دیدش با خروج اشک های حلقه بسته,برای ۴ بار واضح شد.به پشت صندلی تکیه داد و بطری را به لبش چسباند و کمی کج کرد.مزه ی گس و تلخ دهنش باعث شد,چندباری بینیش را جمع کند اما نگاهش را از شیوون نگرفت.

فشار انگشتانش دور لبه بطری بیشتر شد و قلوپ های بیشتری خورد.این مرد مال او بود!اجازه نمیداد هرکسی خنده هایش را ببیند,اجازه نمیداد هرکسی از راه رسیده و نرسیده مردش را از او بگیرد.اجازه نمیداد دل هرکسی با دیدن چال های گونه هایش ضعف برود.اجازه نمیداد کسی اغوش گرمش را تصاحب کند.

دستش که بالا رفت تا قلبوپ بعدی را بخورد,دست قوی شیوون مچش را محاصره کرد.نگاه گیج و نگش را به داد و منتظر دلیل کارش شد

-بسه!کافیه!واسه امروزت زیاده روی کردی

دستش را کشید و با اخم به اونگاه کرد.دست دیگرش را بالا آورد و به نشانه تهدید سمت او چرخاند:

-به تو ربطی نداره!تو تعیین نمیکنی من چه کاری کنم!تو حق نداری!

بطری محکم از دستش کشیده شد و روی میز گذاشته شد.با نگاهش بطری را دنبال کرد که کنار ۳ بطری خالی دیگر جای گرفت.این همه خورده بود؟چرا خودش متوجه نشده بود؟؟

صدای محکم شیوون در گوشش چندباری اکو کرد:به من ربط داره!من تعیین میکنم چیکار کنی!من حق دارم

سرش را حدالامکان به سمت راست خم کرد و با لحن کشداری با لبان لونچ شده به او نگاه کرد

-وونی!من بهت اجازه ندادم عاشق شی ها!خب؟پس نمیتونی عاشق شی!تو نمیتونی مال کس دیگه ای شی که!من مال توام و تو مال من!اینو یادت رفته؟

با دست راستش محکم چندباری روی قلبش کوبید و صدایش را کمی بالاتر برد:

-اصلا به چه حقی ازم همچین چیزی پرسیدی؟قلب من خیلی درد گرفت!تو خیلی بدی!توقع داشتی بذارم کس دیگه ای بیاد پیش تو؟؟اصلا مگه من اجازه دادم؟؟اصلا من اجازه دادم تو باید عاشق شی؟؟چطور از عشق من دست میکشی؟؟؟دیگه عاشقم نمیمونی؟

دستش را لای موهای مشکی و مخملیش فرو کرد و کمی بلندشان کرد:مگه تو عاشق لمس اینا نبودی؟؟مگه نگفی این موها برات مهمن؟؟که حق ندارم کوتاشون کنم,میخواستی ازشون بکذری؟

دستش را بلند کرد و چندباری جلوی چشمانش عقب و جلو کرد.خوب نمیدید: مگه این دستا همون دستایی نیستن که فقط دستای تو توشون قفل میشن؟؟مگه میشه دست دیگه ای کاملا اندازه و مناسب دست من باشه؟غیر از دستای تو؟

دستش را پایین انداخت و چشمانش را بست:

-میخوای کس دیگه ای رو توی اغوشت بگیری؟چطور میشه بازوهات غیر از بدن من رو محافظت کنه؟؟چطور میتونی روی همه اینا پا بذاری؟که دوباره عاشق شی؟؟من اجازه بدم؟؟مگه میتونم حکم مرگ قلبمو با دستای خودم امضا کنم؟

چشمانش را باز کرد و به میز مقابلش نگاه کرد: خسته شدی؟؟نه؟؟ میدونم!تازه فهمیدم!وقتی شونه های افتادت رو دیدم,وقتی چشمای پرددرتو دیدم,متوجه شدم.اما تو حق نداری جلوی چشمای من کم بیاری!تو باید قوی باشی!تو باید سرپا باشی!خه تو شیوونی منی,شیوونی من همیشه مقاومه,همیشه صاف راه میره,شونه هاش خم نیست,چشماش براقه!

-خیلی وقته شیوونتو ندیدی!اون شیوون خیلی درد کشیده!خیلی تحمل کرده..میدونی..اون شیوون خیلی وقته وجود نداره

-اره خیلی وقته شیوونمو ندیدمعدلم براش تنگ شدههه!

-وقتی دل ادم تنگ میشه نشونه علاقه اس,تو شیوونتو دوس داشتی؟

-دوست داشتم؟آره خیلی دوست داشتم,همیشه دوسش داشتم

-پس چرا نذاشتی حرفاشو بزنه؟؟چرا از خودت روندیش؟؟بهش اعتماد نداشتی؟

-اون کار بدی کرده بود!خیلی بد!نمیخواستم ببینمش,دلم ازش شکسته بود,دلم باور نمیکرد حرفا راست باشن ولی همه چیز یجور دیگه بود

-فکر نکردی بدون هیچولش چقدر براش سخت میشه؟؟فکر نکردی بدون هیچولش,به کی درداشو بگه؟؟کنارکی گریه کنه؟؟میدونی تا الان اشک نریخته؟ میدونی رو قولش مونده که پیش کسی جز هیچولش گریه نکنه؟میدونی چقدر بیرحمی؟

با دیدن چشمای اشک الود شیوون از جایش بلند شد و میز را دور زد.شیوون با دیدن او سر بلند کرد و متعجب نگاهش کرد.هیچول سبسکرانه روی پاهای شیوون نشست و دستش را دور گردن او حلقه کرد و دست دیگرش را روی گونه خیس شیوون کشید

-وونی من گریه نکن!

دست شیوون به پهلویش چنگ زد و سرش لای گردن هیچول مخفی شد

-حالا که هستی بذار گریه کنم ,بذار دلم خالی شه تا اتفاقای بعدی رو بتونم تحمل کنم,تو که فردا یادت نمیاد چی شده!یادت میره چیا بهم گفتی,یادت میره گفتی دلت تنگم بوده,یادت میره گفتی مال منی,من مال توام,یادت میره گفتی بهم اجازه نمیدی,یادت میره خودت بودی که اشکامو پاک کردی,یادت میره چولی!یادت میره!همیشه یادت میره شبی که مینوشی چی میگی و چیکار میکنی!

کاش توی هشیاری حرفاتو میگفتی,همینم برای من کافیه,همین که بدونم منو مال خودت میدونی,عشق منو هنوزم قبول داری,واسم کافیه,دوباره سرپامیشم,قول میدم



14 Responses

  1. عجب حالی داد این قسمتااااا!!!
    اونهمه نشونی که سونگمین سر قبر پدرش گفت کیوهیونو متوجه چیزی نکرد ینی؟
    شیچول چه غرق در دلتنگی ان
    ماچ کنین همو تموم کنین سخت نگیرین rofl
    خسته نباشی خیلی قشنگه خیلییییی

    • کک..
      کیو فکر میکرد مین داره هذیون میگه..چون حالش خیلی جالب نبود
      شیچول خیلی گناه دارن..حقشون نبود که جدا بشن
      ککک..حتما پیغامتو بهشون میرسونم
      سلامت باشیییییی…شما هم خیلی قشنگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *