459 بازدید

فن فیکشن دارم یادمیگیرم عاشقت باشم ۲۰

 

 

 

خشم؟اصلا احساسش را با این کلمه نمیتوانست توصیف کند!عصبانیت؟بازهم نه!شاید هم نفرت؟اولین بار بود همچین چیزی را در وجودش حس میکرد.فقط منتظر برگشت او بود.تنها میدانست خشمش را سر او خالی میکردنگاهش روی عقربه های ساعت خیره ماند.احتمالا تا چند ساعت دیگر باید میرسید!سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و نفسی کشید.حال خودش را نمیفهمید.مانند آتشفشانی شده بود که هرلحظه امکان انفجار داشت.چرا اشک نمیریخت؟چرا ناله نمیکرد؟مگر پدرش را از دست نداده بود؟؟پس چرا نمیتوانست ذره ای ناراحتی در خودش پیدا کند.چرا ذهنش اینطور درگیر بود؟

دستش را لای موهایش کشید.عقربه های لعنتی حرکت نمیکردند.نگاهش را به برگه های پاره شده جلوی پایش داد.کمی انطرف تر قطعات شکسته گوشی سفید رنگش هم دیده میشد.تمام کلمات و صداها در گوش و ذهنش رژه میرفتند.مانند خوره ای به جانش افتاده بودند.چقدر سریع دیدش عوض شده بود!چقدر سریع احساساتش برگشته بود.

فراموش کرده بود.فراموش کرده بود کسی که الان ازش متنفر شده بود,کسی بود که همیشه عاشقش بود.همیشه تحسینش میکرد و الگویش میدانست.که همیشه او برایش میرقصید و درخواست هایش را در اولویت میگذاشت.قدر بده اتفاقات باعث فراموشی بعضی حقایق میشود.

چقدر بد که ادم را کور میکندچقدر بد که اتفاقات باعث تصمیم های نادرست میشوند و چقدر بد بعضی مواقع کارهایی را میکنند که نباید بکنند

.تیک..تاک…تیک..تاک..تیک,عقربه های ساعت حرکت میکرد و میچرخید و جلومیرفت و به عددی که منتظرش بود,نزدیک میشد.از جایش بلند شد و در را باز کرد.فشاری که به دستگیره در میاورد باعث شده بود سر انگشتانش به سفیدی بزند.

از پله ها پایین رفت.صدای تلویزیون که ریووک مشغول تماشایش بود را از فاصله دوری میشنید.سرچرخاند و هیچول را در اشپزخانه دید که با لیوان آب داخل دستش ور میرفت و فکرش شدیدا مشغول بود.بی هدف لیوانی برداشت تا گلویش را تر کند که وسط راه,دستش با شنیدن صدای در متوقف شد.

نفس کوتاهی کشید و کامل سمت در برگشت.بالاخره اتشفشان خفته اش منفجر شد.بدون توجه به صورت سفید و رنگ پریده سونگمین,بدون توجه به لب سفید رنگ و چشمان گود افتاده اش,بدون توجه به دستان لرزانش,بدون توجه به مردمک های گریانش,لیوان را محکم جلوی پای سونگمین به زمین کوبید.مطمئنا قدری صدای شکستنش بلند بود که ریووک تلویزیون را خاموش کرد و هیچول را از آشپزخانه بیرون کشید.

سر سونگمین با بیحالی امد و چشمان خسته اش را به او دوخت.قدم هایش را به جلو برداشت و با پای برهنه از روی شیشه های شکسته رد شد.فریاد هیچول و اخطارش,درد عمیق پایش و خون ریزی اش,چشمان گرد شده سونگمین اصلا مهم نبود.سینه به سینه او ایستاد,دستش را بالا اورد و محکم روی گونه راست مین کوبید

-ازت متنفرم!ازت متنفرم که انقدر ناسپاسی,که انقدر بزدلی,که انقدر زندگی مزخرفی داشتی!

صورت مین سمتی چرخید و موهایش روی صورتش پخش شد اما رد انگشتان دونگهه به خوبی معلوم بود.دست دیگرش بالا آمد و گونه دیگرش را هدف قرار داد.صدایش بلندتر شد:

-تویه لعنتی!یه یتیم بیشتر نبودی!یه بی خانواده که به جمع ما اومدی!چطور تونستی ؟؟تویه قدر نشناس!میدونی منو از چه چیزی محروم کردی؟

هنوزم سر سونگمین پایین بود.هردو دستش را روی سینه اش گذاشت و او را عقب هل داد:

-ازت متنفرم که توی زندگی من اومدی!نمیدونستم کسی که برادر صداش میزدم یه هرزه بوده,یه هرزه به تمام معنا,نمیدونستم انقدر کثیفی!مثل خانوادت۱تو یه دروغگویی که با زبون چرب و نرمش میتونی همه چیزو به نفع خودت تغییر بدی!

این بار سونگمین صاف در چشمانش خیره شد و طرز عجیبی نگاهش کرد.تنها ناله ی خفیفی از گلویش بیرون پرید

-هائه !

-خفه شو!اسم منو به زبونت نیار هرزه عوضی!

اینبار با شدت بیشتری هلش داد و او روی زمین افتاد.نفهمید قدرتش زیاد بود یا او خیلی ضعیف که باعث شد روی زمین پرتاب شود.صدای بلندش شیوون و هیوک را هم پایین کشیده بود

-باید از زندگی من گمشی بیرون!تو یه هرزه عوضی بی همه چیز بیشتر نیستی!ما باهم هیچ ارتباطی نداریم,هیچ ارتباطی,باید همون ۱۸,۱۹ سال پیش میمردی!وجودت نحسه..نحــــــس

-دونگهه!

صدای هیوک را از بغلش شنید و بازهم اهمیتی نداد.چقدر همه چیز برایش بی ارزش بنظر میرسید.چشمان اشک بسته سونگمین بین او هیوک میچرخید.از حرکت قفسه سینه اش میتوانست تشخیص دهد,سخت نفس میکشید اما بازهم مهم نبود.هیچ چیز مهم نبود

-داری اشتباه میکنی هائه!انقدر زود قضاوت نکن..من کاری نکردم

-گفتم خفه شو و اسم منو به زبونت نیار,کری؟؟؟نشنیدی؟

-من کاری نکردم هائه,بهم اعتماد کن,بذار برات توضیح بدم,چیزی که تو فکر میکنی نیست

-کاری نکن همینجا آتیشت بزنم,گمشو بیرون

-اشتباه نکن!اینطوری حرف نزن,من کاری نکردم هائه,باور کن,داری اشتباه میکنی

سوزش پایش را ندید گرفت.روی زانوهایش نشست و از نزدیک بصورت ناراحت و ترسیده سونگمین خیره شد.پوزخندی زد و سر کج کرد

-فکر کردی کسی متوجه کارات نمیشه؟گذشتت مخفی میمونه؟؟فکرکردی غلطات معلوم نمیشه؟؟

انگشتش را بالا اورد و روی پیشانی مین فشرد و چند ضربه به سرش زد:

-تا کی میخوای به مظلوم نماییت ادامه بدی؟؟تا کی میخوای دروغ بگی؟؟کافی نبود برات که پدرمو ازم گرفتی؟؟که مخفی کردی دارم از دستش میدم؟؟با چه حقی به عنوان فرزند برای خاکسپاریش رفتی؟؟نکنه واقعا فکر کردی پسرشی؟؟

-دونگهه تو متوجه نیستی,اشتباه فهمیدی,من همچین آدمی نیستم,من فقط بخاطر تو اینکارو کردم,فقط بخاطر تو!

مشتی به گونه اش کوبید و سونگمین بخاطر شدت ضربه از او فاصله گرفت:

-ادامه نده!هرزه,نمیخوام بشنوم

-منو اونجور صدا نزن هائههه!منو اونجور صدا نزنن..صدا نزن!

-از زندگی من گمشو بیرون,دیگه نمیخوام ببینمت,نمیخوام صداو بشنوم,نمیخوام جایی باشم که هستی,دورترین نقطه جهانو پیدا کن و برو همونجا!دفعه بعدی جونتو میگیرم

روی پاهایش بلند شد و یقه ی لباس سونگمین را در دستش گرفت و سمت بیرون خانه کشید.بدن بیجان و بیحالش سونگمین دنبالش روی زمین کشیده میشد,اما حرفی نمیزد,ناله ای نمیکرد.جلوی در لگدی به پهلوی سونگمین زد.پایش وحشتناک سوخت اما خشم قلبش اجازه حس درد را به او نمیداد

-گمشو هرزه اشغال!

لیوان که جلوی پایش شکست و چند تکه شد,قلبش هم پایین ریخت سربلند کرد و بصورت دونگهه خیره شد.این دونگهه را نمیشناخت.چشمانش مانند دو گودی توخالی شده بود که انتها نداشت.همه چیز را داخل خودش میکشید.نفسش گرفت و ترس بدی در دلش لانه کرد.لب گزید و سعی کرد بدن لرزان و دست های یخ زده اش را کنترل کند.

دونگهه سمت جلو قدم برداشت و پاهی کوچکش خراش برداشت و زخمی شد.خشک شده بود,هنوز هم نمیتوانست حرکت کند.دونگهه عزیزش چرا داشت به خودش صدمه میزد؟فاصله دونگهه با او کم شد و سینه به سینه ایستادند,قبل از اینکه بتواند نگرانیش را برای زخمش ابراز کند,دست دونگهه بالا آمد و روی گونه اش کوبیده شد.کنترلی روی گردنش نداشت و سرش سمتی خم شد.هائه ی عزیزش روی او دست بلند کرده بود؟او را زده بود؟چقدر باورش سخت و جان فرسا بود!گوش هایش نمیشنید.مطمئنا این گوش هایش بود که نمیشنید!مگر میشد ماهی کوچکش از او متنفر باشد؟؟مگر میشد دل ماهیش را رنجانده باشد؟باید خیلی سریع پیش دکتر میرفت.چطور گوش هایش اشتباه میکرد؟هائه اش او را یتیم میدانست؟؟او را بی خانمان میدانست؟نه!این درست نبود!این واقعیت نداشت

دستان کوچک هائه او را به شدت به عقب هل داد.چرا گوش هایش از کار نمی افتاد؟چطور میشنید ماهی نازش از بودن او در زندگیش متنفر است؟؟چرا قلبش انقدر درد میکرد؟؟این ها که واقعی نبود.او مطمئنا هائه نبود,پس چرا درد بدی بدنش را پر کرده بود؟؟ -هرزه- این کلمه برایش سنگین بود.خیلی سنگین بود .طوری که مجبورش کرد به صورت روبرویش نگاه کند.فقط توانست با عجز اسم دونگهه را صدا کند تا تمامش کندا بیشتر نگوید:

-هائه!

چرا کلمات دونگهه اش انقدر بیرحمانه شبیه کلمات هیوک بود؟چرا کلماتش انقدر آزار دهنده بود؟؟چرا لحنش اصلا شبیه دونگه ای نبود که او را هیونگ صدا میزد؟هنوزهم درک نمیکرد,نمیفهمید.نه نمیفهمید.ارتباطی باهم نداشتند؟؟چقدر خنده دار!کاش میشد به این حرف خندیدهائه اش کسی بود که این ارتباط را بوجود آورده بود.او بود که اول هیونگ صدایش زده بود,چطور حالا منکرش میشد؟

باید چیزی میگفت.باید کاری میکرد,باید هائه خودش را برمیگرداند,این غریبه خیلی سخت داشت جانش را میگرفت.این غریبه خیلی راحت داشت روحش را با کلماتش پاره میکرد.این غریبه چه راحت اتفاق نحس آتش سوزی را جلوی چشمانش زنده میکرد

-داری اشتباه میکنی هائه,زود قضاوت نکن!

چه سخت کلمات از دهانش خارج میشد تا اینبار جلوی دونگهه ای را بگیرد که,او را سرپا کرده بود.دونگهه که به او اثبات کرده بود دوست داشتن و زندگی ادامه دارد,هنوز وجود دارد,دونگهه ای که حالا تمام اثبات هایش را خط میزد و از بین میبرد.

خفه میشد؟؟چطور خفه میشد؟؟چرا همه ازاو میخواستند خفه شود؟؟نشدنی بود!دونگهه که جلویش نشست به زحمت ریه هایش را مجبور کرد اکسیژن بگیرند,تمام التماس هایش را در چشمانش ریخت.نه!هائه اش بیشتر از این حرمت نمیشکست.بیشتر از این دلش را نمیشکست.بیشتر از این آزارش نمیداد.نه هائه اش آزارش نمیداد.او معصوم بود.پاک بود,ساده بود.هائه بدی نمیدانست !

دیدن پوزخند روی صورت دونگهه درد داشت.چقدر از ان پوزخندی که به او دهن کجی میکرد,متنفربود.کاش میتوانست پاکش کند.کــاش میتوانســـت.ضربه هایی که روی پیشانیش میخورد چه راحت دلش را میلرزاندالتماس کرد؟فریاد زد؟زمزمه؟؟خودش نفهمید,فقط خواست دونگهه را جوری متوجه اشتباهش کند.

نمیکشید.دیگر نمیکشید.بیش از حدش تحمل کرده بود.بیش از حد از قلبش کار کشیده بود.یکباره تمام اراده اش برای قانع کردن دونگهه از بین رفت و خاموش شد.محو شد.زبانش نچرخید.اجازه داد بدن خسته اش را روی زمین بکشد.

لگدی که به پهلویش خورد,درد خیلی کمی در برابر دردی که با شنیدن حرف هائه کشید,داشت.در بسته شد یا نه را نفهمید.بلند شد.نمیتوانست درست بایستد..تا الان تنها برای هائه اش زندگی کرده بود چون هائه باعث زندگی و امیدش شده بود,پس الان هم برای او زندگی میکرد.گم شود؟این چیزی بود که هائه میخواست؟گم شود و او را نبیند؟صدایش را نشنود؟؟

مبخشید.چیزی که هائه را میخواست به او مبخشید.سمت ماشین سفید پارک شده جلوی در دوید و خودش را روی صندلی انداخت.چندباری سوییچش را چرخاند اما روشن نشد.بازهم چرخاند و چرخاند.قدری استارت زد که ماشین به حرکت افتاد.با تمام قدرت پایش را روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد.صدای جیغ لاستیک ها روی اسفالت بلند شد.چشمانش درست نمیدید,بی اراده اشک میریخت.قلبش تازه داشت متوجه معنی حرف های دونگهه میشد.چقدر حرف های بدی بودند.چه حرف های ازار دهنده ای بودند

با دیدن اشک براق دونگهه روی گونه هاش,کیفش را روی زمین انداخت.سمتش دوید.جلوی پاهای هائه ی کوچکش نشست و با نگرانی صورت کوچکش را بین دستانش گرفت.اشک هایش را پاک کرد و با نگرانی سعی کرد به چشمانش نگاه کند:

-میشه ببینمت ماهی من؟؟چه اتفاقی برات افتاده؟؟

اشک های دونگهه تمامی نداشت؟؟او را روی زانوانش نشاند و با کف دستش,روی گونه های خیسش کشید:

-هائه ی قشنگ من!چرا اینطور گریه میکنی؟

با بالا امدن دست دونگهه تازه متوجه کاغذ چروکیده داخل دستش شد.به آرامی کاغذ را باز کرد.نقاشی کج و کوله ای بود.خیلی دقت کرد تا توانست متوجه نقاشی شود.هائه اش,ماهی نارنجی رنگی کشیده بود که احتمالا نمو بود اما متوجه رنگ صورتیش نمیشد.نگاهش را به چشمان نفسگیرد و زیای اشکی در آغوشش داد:

-نقاشیت خیلی قشنگه هائه,چرا مچالش کردی؟

-من مچاله نکردم!هیونــــگ…یکی از بچه ها پارش کرد چون من حواسم نبود خوردم بهش نقاشیش خط خطی شد

دستای کوچک دونگهه بالا آمد و پسرکی را در چندمتریشان نشان داد:اوناهاش!

بلند شد و دست دونگهه را که هنوزدرهوا پسرک را نشانه رفته بود,را در دست گرفت وهمان سمت راه افتاد.گریه دونگهه بند آمد,حالا اخم زیبای کوچکی صورش را گرفته بود.همچنان سینه اش را جلو داده بود که انگار برادرش قدرتمندترین فرد جهان است.درچند قدمی پسر که رسیدند,خم شد و ضربه ای روی شانه پسربچه زد:

-تو دوست دونگهه؟؟

پسرک با اخمی برگشت و نگاه چپی به دونگهه انداخت.دستانش را به کمر زد:نخیرم,من دوسش نیستم

-جدن؟؟تو ماهی منو دوس نداری؟؟اشکالی نداره!

از جیبش مداد همشگیش را بیرون کشید و سمت پسرک دراز کرد:اینم یه مداد!دیگه ماهی منو ناراحت نکن,من همیشه مهربون نیستم,پس نبیینم باعث اشکاش شی

پسرک با صدا زدن دوستانش,مداد را گرفت و سری تکان داد و ازنها دور شد.صدای ذوق زده دونگهه ,بالا و پایین پریدن هایش ,توجهش را جلب کرد:

-دوست دارم جینی هیونگ,خیلی دوست دارم,تو بهترین هیونگ دنیایی

ماهی کوچکش همیشه او را بهترین برادر دنیا میدانست.همیشه دوستش داشت,چرا الان مثل همیشه نبود؟شیشه ماشین را پایین کشید تا هوای تازه وارد ریه هایش شود.چرا حس و حال خفه شدن داشت؟اکسیژن برایش کافی نبود؟

هوای سرد به صورتش میزد اما از التهاب درونش کم نمیشد.این روزها چه راحت دلش اتش میگرفتچه راحت دلش میسوخت!دهنش را چندباری باز و بسته کرد.دستش را از روی فرمان برداشت و مشتی به قلبش زد.یک بار,دوبار,سه بار..دردش نمیخوابید.دردش آرام نمیشد.چه آزاردهنده بود.چه زجری داشت.

داشت جان میداد نه هوایی برای تنفس داشت نه قلبی برای تپش,ریه هایش از بیهوایی میسوخت و قلبش از درد نمی تپید.دستانش یخ زده بود یا به آن وزنه وصل بود؟چه حرکت دادنشان سخت بودچرا بدنش اینطور از او سرکشانانه پیروی نمیکرد؟

-هیونگ!!هیونگ! میشه بیای؟؟من اینجا تو تاریکی میترسم..برق ها رفته

باصدای بلند دونگهه از خواب پرید و خودش را به او رساند.تن کوچک و ترسانش را بغل گرفت و مجبورش کرد هردو باهم روی تخت دراز بکشند.ارام موهایش را نوازش میکرد و شعر مورد علاقه اش را میخواند تا بدنش ارام شد.ترسش خوابید و خیلی راحت در آغوشش بخواب رفت

هائه اش دیگر نمی ترسید؟اگر برق ها میرفت او را صدا نمیزد؟هائه اش به او نیاز نداشت؟؟چه بیرحمانه رای صادر کرده بود.با گم شدن او,واقعیت ها هم گم میشد؟خاطرات هم گم میشد؟؟! نمیشد.پس چرا دونگهه همچین حکمی داد.

جاده پیچید اما او نپیچید.فرمان را محکم گرفته بود و در دنیای خودش غرق بود.غرق ناراحتی هایش,غرق غصه هایش,غرق احساساتش…شانس اورد یا نه که ماشین با تنه تک درختی برخورد کرد و مانع سقوطش به ته دره شد.سرش به گوشه پنجره برخورد کرد.چشمانش بسته شد و نفهمید زندگی برایش دل سوزاند که جلوی مرگش را گرفت یا نه!چشمانش بسته شد و نفهمید زندگی برایش دل سوازند که چندساعتی فکرش را از کار انداخت تا انقدر قلبش اذیت نشود یا نه!تنها اخرین تصویری که جلوی چشمانش جان گرفت,تصویر غم زده کیوهیون بود.از کجا شد که او را بجای هرکسی دید,ندانست!اما دلش پرکشید تا او کنارش باشد.دلش پرکشید تا صدایش را بشنود,دلش پرکشید تا دوباره اغوشش را حس کند.دلش پرکشید و او غرق سیاهی شد

 

-هی پسر اینجا

با دستش اشاره ای کرد تا توپ را بگیرد.پا به پای هیوکجه میدوید,اما انگار هیوک خیال نداشت بازی تیمی انجام دهد,تکی پیشروی میکرد.نگاهش هنوز روی توپ و هیوکجه بود: -هی هیوک…پاس بده اینوووور…یالا پسر..

هیوک سرش را بالا اورد و فاصله اش را با دروازه سنجید.نگاهی به کیوهیون انداخت که کنارش میدوید,برای یه لحظه از تک رویش پشیمان شد.نگاهش هنوز روی صورت خیس از عرق کیوهیون بود,هردو بدجوری نفس نفس میزدند.اگر توپ را به کیوهیون پاس میداد,گل به اسم او ثبت میشد و در جدول اسم او بالاتر میرفت.لحظه اخر ,وقتی مهاجم تیم حریف برای گرفتن توپ سمتش دوید,توپ را به کیوهیون پاس داد.بهترین موقعیت برای گل بود ,تنها یک شوت بلند کافی بود تا تیمشان را پیروز کند.

هیوکجه متوجه نشد,چی شد که محکم روی زمین افتاد و چندباری غلط زد.صدای فریاد و هو کشیدن دانش اموزا در گوشش پیچید.چرا رویش خطا شده بود؟؟توپ که دست او نبود..توپ الان دست کیوهیون بود.

کیوهیون اماده شد که توپ را شوت کند,گل پیروزیشان بود..پایش را بلند کرد تا به توپ ضربه بزند ,اما با صدای فریاد دردناک هیوکجه متوقف شد.سرش را چرخاند,هیوک روی زمین افتاده بود و از درد به خودش میپیچید.خون قرمز رنگ از لای انگشتانش بیرون میزد,انگار زانویش بخاطر کفش مهاجم حریف بدجوری اسیب دیده بود.داور لعنتی چرا خطا نمیگرفت؟؟به عنوان کاپیتان تیم دستش را به عنوان اعتراض برای داور بلند کرد اما,داور توجه نکرد.کسی توپ را از جلوی پایش قاپید.بازی ادامه پیدا کرده بود؟؟نگاهی به مهاجمی که هیوک را زخمی کرده بود انداخت,الان داشت سمت دروازه ان ها میدوید.خشم عجیبی بدنش را پر کرد…نگاهی به هیوک که روی زمین از درد بخود میپیچد انداخت..برایشان مهم نبود؟؟این بازی لعنتی مهمتر از اسیب دیدن یکی از بازیکنا بود؟؟

شروع کرد به دویدن,با قدرتی عجیب میدوید..موهای خیسش به پیشانیش چسبیده بود,و پیرهن ابی رنگش خیسِ خیس بود.با این کارش حتما کارت قرمز میگرفت و از بازی ها بعدی محروم میشد اما مهم نبود..تنها نگاهش روی پیراهن زرد رنگ شماره ۴ بود…هرلحظه سرعتش کمتر میشد..به او که رسید,دست انداخت و یقه اش را از پشت کشید..هردو همزمان باهم روی زمین افتادند..کیوهیون سریعتر بلند شد و روی شکمش نشست و یقه اش را گرفت:برای چی زدیش عوضی؟؟؟نتونه بازی کنه جوابشو تو میدی؟؟

و مشت محکمی در صورت پسرک کوبید,قبل از پسر بتواند عکس العملی نشان دهد ,مشت بعدی را در صورتش خواباند.پسر شکه شده بود,انتظار همچین چیزی را نداشت.صدای سوت که بلند شد,دستهایی او را عقب کشید .رنگ قرمز کارت جلوی صورتش گرفته شد

نگاهی به قیافه داور انداخت و پوزخندی زد:داور؟ تو داوری؟؟مطمئنی؟؟

انگشت وسطش را سمت داور گرفت و بی هیچ تعللی از زمین بیرون دوید.نگاهی به نیکمت خودشان و چهره عصبی مربی نینداخت.حتی به صدای نگران شیوون که روی نیمکت ذخیره نشسته بود,توجهی نکرد.سمت درمانگاه زمین میدوید تا پیش هیوک باشد,هیوک حتما الان خیلی درد میکشید.ضربه بدی خورده بود,در یک قدمی گل زدن بود!

تقصیر او شد که از هیوک خواست توپ را به او پاس بدهد..همش تقصیر او بود..اگر هیوک در بازی بعدی شرکت نمیکرد خودش را نمیبخشید.نفس نفس زنان,به اتاق درمانگاه رسید.صدای فریاد های دردناک هیوک از همینجاهم شنیده میشد.درحالی که دهانش خشک شده بود و زبانش نمچرخید,کنار تخت هیوک ایستاد و دستش را بین دستانش گرفت:

-هی پسر..اروم باش..درد نداره که..من کنارتم..واست تلافی کردم…

چشمان هیوکجه پراز اشک بود و لبش را گاز گرفته بود,صورتش به قرمزی میزد:کیوو…درد میکنه..خیلی درد داره..پام..

کیوهیون ا نگرانی و عصانیت بیشتر دست هیوک را فشرد:خوب میشی دیگه..اینطوری نکن..منم باهات گریه میکنما

دروغ نمیگفت.وضع هیوک انقدر بد بنظر میرسید که ممکن بود کیوهیون همانجا زیر گریه بزند.

سیم کارت روی زمین افتاده بود.خم شد و نگاهی به قطعات شکسته گوشی کرد.این گوشی مال دونگهه بود.مطمئن بود,سیم کارت را بین انگشتانش گرفت و گوشی خودش را بیرون کشید.پشتش را باز کرد وسیم کارت او را کنار سیم خودش انداخت.کاغذ های مچاله شده و پاره شده ی کف اتاق خیلی بودند.دست دراز کرد تا یکی از ان ها را بردارد اما صدای شکستن چیزی و بدنبالش فریاد بلند دونگهه,ترساندش و مجبورش کرد از اتاق بیرون برود.

همزمان با او شیوون هم بیرون امد.نگاهی به او انداخت اما چهره اش نشان میداد از چیزی خبر ندارد.با صدای فریاد بعدی از پله ها پایین دوید.دونگهه بود که اینطور فریاد میزد؟؟اسمش را صدا نزد اما دونگهه نشنید.این دونگهه چه عجیب ناشناخته بود,حرف هایی که میزد چه عجیب در گوشش زنگ میزد!حرف هایی که میزد چه عجیب شبیه سال ها قبل خودش بود

“هیوکی..اشباه نکن,اینطوری حرف نزن!من کاری نکردم هیوک!باور کن!هیوک قضاوت نکن”

نگاه ترسیده اش روی دونگهه چرخید.چه وحشتناک خودش را میدید.تصاویر جلویش محو بودند و تنها خودش را میدیدو پسربچه تپل زیبایی که روزی همه زندگیش بود.این چه جهنمی بود؟

”هیوکی من دوست دارم,اذیتم نکن,این کارو با من نکن”

آب دهانش خشک شده بود .چشمانش بزور میچرخید.میخواست جلوی دونگهه را بگیرد.میخواست بگوید پشیمان میشود,اما دهانش قفل شده بود.

“اینجا گرمه هیوکی!نرو!اینجا خیلی گرمه!تنهام نذار خواهش میکنم”

صدای معصومانه و ترسیده مین لحظه به لحظه در گوشش بلندتر اکو پیدامیکرد.داشت دیوانه میشد!دونگهه چرا تمامش نمیکرد.با این کار داشت ذره ذره عذابش میداد.نگاهش روی سونگجین نشست.با دیدن چشمانش نفسش برید.چه چشمان غم انگیز و دردناکی داشت.غم نگاهش کشنده بود.خواست نفس بلندی بکشد اما نشد و به سرفه افتاد.چرا انقدر هوای اطرافش گرم شده بود؟؟وحشتناک عرق میریخت و وحشتناک میسوخت!

“هیوکـــی !منو اونجور صدا نزن”

“هیوکی خواهش میکنم,تنهام نذار..اینجا داغه..اینجا میسوزم..”

همه جا در سکوت وحشتناکی فرو رفته بود.تنها موجود متحرک سالن دونگهه بود که حالا خودش را روی مبل رها کرده بود و آرنج هایش را روی چشمانش گذاشته بود!پاهایش هنوزم خونالود بود و قرمزی خون در کنار پوستش جلب توجه میکرد.حالش داشت بهم میخورد!دل و روده اش درهم میپیچید و عرق سردی روی تنش نشسته بود.خودش هم میدانست حالت های عصبیش برگشته بود!بخوبی این را از پریدن پلک هایش میفهمید

چیزی در دستش ویبره رفت.با گیجی دستش را بالاتر اورد و گوشیش را نگاه کرد.سیم ۲ فعال شده بود.۳۴ تماس از دست رفته!این دفعه ۳۵ بود که زنگ میخورد.اسم –تیکی هیونگ- خاموش و روشن میشد!نفهمید چی شد که انگشتش را روی دکمه سبز رنگ فشار داد

-دونی؟؟دونی کجایین شما؟؟چرا نه تو و نه سونگمین جواب گوشیاتونو نمیدین؟باچه حقی اون برادر احمقت اومده سئول؟؟اون جونش در خطره دونگهه!میشنوی؟؟در خطره!پیداش کن یا اگه پیشته مراقب باشین تا من برسم,صدامو میشنوی دونی؟؟جون هیونگت تو خطره!ممکنه بمیره..الو؟؟الو؟؟

صدا قطع و وصل میشد اما با فریاد هشدارش را میداد.چه تشابه جهنمی مسخره ای!اشتباه میشنید؟؟چرا سونگجین را سونگمین صدا زده بود؟؟

-دونییی…نباید میذاشتی بیاد سئول,دلیل مزخرفشو نمیدونم اما بدون با اینکار خودشو تو دهن شیر انداخته!مراقب سونگمین باش!

صدا کمی ضعیف شد انگار به کس دیگری هشدار میداد:لعنتیا!میگم بدون دستورمن کاری نکنین!بفهمین اینو!

و بعد دوباره صدا بلند شد:

-دونگه شنیدی؟؟؟الـ..

صدا قطع شد و اینبار شوک بزرگی به وارد کرد.شوکی بزرگ و غیرقابل گنجایش!سرش را چرخاند و به گوشی خیره شد.نمیتوانست هضم کند…نه نمیتوانست

امیدوارم بخاطر ترست اونو رها نکنی به حال خودشو قولی بدی بهش که نتونی عمل کنی

برادرت امروز از کسی برام حرف زد بدون اینکه من چیزی بگم!یعنی قبل من اونو میشناخت

چرا فکر میکنی سونگمین ازم ناراحت نیست؟؟چرا فکر میکنی تقصیری ندارم؟؟چرا فکر میکنی وظیفمو خوب انجام دادم؟؟

نظرت در مورد عشق اول چیه؟؟

چرا الان همه چیز بطرز مسخره ای بهم ربط پیدا کرده بود؟؟با عق زدنش سمت دستشویی دوید و گوشی را همانجا روی زمین رها کرد.کنار توالت زانو زد و سعی کرد بالا بیاورد اما چیزی در معده اش نبود.تنها عق میزد.

خسته از عق زدن روی کاشی سرد نشست و سرش را بالا گرفت.سرگیجه داشت و بدنش گر گرفته بود.

هیـــوکی نرو!هیوکی گرمه

دست هایش را گوش هایش فشرد.

-بسمه,بسمه,دیگه نمیتونم بشنوم,تمومش کن لطفا!

هیوکی من دوست دارم هیوکی بذار برات توضیح بدم

-نه,نمیخوام بشنوم,نمیخوام,نمیخوام,تمومش کن,بس کن,ادامه نده!

هیوک قضاوت نکن

-توروخدا بسمه..بس کن

سر روی زانوانش گذاشت و از درماندگی اشک ریخت.از پشیمانی اشک ریخت.اشک ریخت و اشک ریخت!او مین نبود..نه..مین مرده بود.ان پسر مین نبود..نباید میبود..آن پسر عروسیش را دیده بود,عروسی ای که روزی برای او بود,آن پسر ساقدوشش شده بود,آن پسر برایش حلقه ها را آورده بود.آن پسر نباید مین میبود.آن پسر شاهد عاشقی هایش برای دیگری بود!!آن پسر نباید مین میبود.آن پسرا را بوسیده بود که..نباید مین میبود..جلوی اون به دونگهه عشق ورزیده بود..بخاطر تمامی این ها نباید مین میبود.نباید مین میبود تا هیوک بیشتر ازارش نداده باشد.بیشتر در خودش جمع شد, او مین نبود

-برو دنبالش ریووک خواهش میکنم!لطفا

ریووک اخمی کرد و با حرص یسونگ را کناری هل داد:چرا خودت نمیری؟مهمه؟؟خودت برو دنبالش..الان که بهم نیاز داری یادم افتادی نه؟؟توی کل این سفر لعنتی مهم نبودم نه؟؟بگو دیگه

یسونگ کلافه جلوتر امد و سعی کرد ارامتر از ریووک حرف بزند,نمیخواست عصبانیت او ریووک را عصبی تر کند:ووکی الانه…بعدا در موردش حرف میزنیم..چیزایی هست که کسی نمیدونه..باید برات بگم.اما اول برو دنبالش..

ریووک از ارامش صدای یسونگ عصبی تر شد.چطور اینقدر ارام برخورد میکرد.حتی این دعوای مسخره او را هم عصبی کرده بود

-همین الان بگو یسونگ..چیه که داری مخفیش میکنی؟؟کسی نمیدونه چرا من نباید بدونم؟؟مگه احساسات ما عشق نیست؟؟؟عشق مگه اعتماد نیست؟؟نمیتونی اعتماد کنی؟

یسونگ دستی لای موهایش کشید و ماشین را نشان داد:بخاطر خدا ریووک راه بیفت..به عشقمون قسمت میدم راه بیفت,اون پسر الان توی خطره..من یه اشتباه بزرگ کردم و یه چیزو ندید گرفتم که اینطوری شد..من مقصر که اون مدارک لعنتی و گزارشای دروغی دست دونگهه رسید,که اون صدای ضبط شده تو گوشیش رو شنید..بذار سعی کنم اشتباهتمو درست کنم ریووک ..خواهش میکنم ازت

ریووک ناراحتی هایش را در چشمانش ریخت:کیم یسونگ..عشقی که داری قسمم میدی,یه عشق یه طرفه اس..بدون من برگردم اینجا,وسایلم رو برمیدارم و میرم سئول..بهت قول میدم

یسونگ با شنیدن این حرف عصبی شد.بیشتر از چیزی که فشار انگشتان مشت شده اش نشان میداد,ماشین را نشان داد:فعلا..فقط برو..

ریووک نگاهی به او انداخت و نفسی کشید.سوییچ را از روی زمین برداشت و سمت ماشین دوید.یسونگ سرش را پایین انداخت..لعنتی..همیشه دیر عمل میکرد..همیشه..اگر انقدر درگیر ان تلفن لعنتی داخل بالکن نمیشدزودتر اقدام میکرد..همینکه ریووک را دنبال مین فرستاده بود باز کمی ارامش میکرد

فرمان ماشین بین انگشتانش فشرده میشد…چند ساعتی میشد ماشین را کناری پارک کرده بود و به گل فروشی روبرویش خیره شده بود.مین را رسانده بود اما خودش داخل نرفته بود..اساسا ذهنش قدری درگیر بود که نتواند بیخیال فرایضش شود..چطور میشد دونفر تا سرحد مرگ شبیه هم باشند؟؟دونفر تا سرحد مرگ ضربانش را در دست بگیرند و اینطور عاشقش کنند..اصلا چطور میشد دونفر عادات لعنتی مسخره یکسانی داشته باشند؟؟اگرتمام این ها را کنار میگذاشت چطور دونفر چشمانشان یکی بود؟؟؟مشکی براقی که براحتی میتوانست غرقش کند؟

دستی لای موهایش کشیدو بهمشان ریخت..داشت دیوانه میشد..از همه جهات داشت دیوانه میشد.حرف های سونگجین سر قبر پدرش..حرف های پدر هیوک..شباهات..تنها یه جرقه برای دیوانگی کاملش کافی بود.قطعا به مرز عقل و جنون رسیده بود…

دختربچه ای درحالی که دست مادرش را سفت در دست گرفته بود و از طرفی خرگوش سفید رنگش را بغل گرفته بود از گلفروشی خارج شد..مغزش سوت کشید…خرگوش..عروسک..خرگوش…خرگوش… بانی؟؟..همین بود…بانی…باید بانی را میدید…

استارت زد و پایش را محکم روی گاز فشرد.ماشین از جا کنده شد و با صدای بدی که تایر ها روی اسفالت ایجاد کرد,از جایش کنده شد.

 

 

 

 

سرش را حدالامکان پایین انداخته بود و به موزاییک های روبرویش خیره شده بود.دست درهم گره زده اش را کمی بهم فشرد و نفسی کشید.چقدر اتفاقات شکه کننده ای در عرض چند ساعت افتاده بود!با صدای باز شدن درب اتاق از جایش پرید و سرش را چرخاند و منتظر شد تا دکتر سفید پوش صحبتش با پرستارها تمام شود

-ببخشید آقای دکتر!

دکتر سمتش چرخید و از پشت عینک قاب گردش نگاهی به او انداخت:شما همراه بیمار این اتاق هستین؟

با عجله حرف دکتر را تایید کرد-بله!بله!حالش چطوره؟

دکتر خودکارش را به جیب لباسش گیر داد-حال جسمیش تعریف چندانی نداره,سرش چندتا بخیه خورد تا جلوی خونریزیشو گرفتیم,تا ۲۴ ساعت اینده حتما یهوشه و بهوش اومدنش به حال جسمیش برمیگرده,ضربانش نامنظمه و باعث میشه هشیاریش پایین باشه

-من چیکار میتونم بکنم دکتر؟

-کنارش باش,به شما خیلی بیشتر نیاز داره حتی با وجود بیهوشیش گهگاهی اسمتونو صدا میزنه,این نشونه خوبیه,آرومش کنین زود بهوش میاد,رای درمان جسمش نیاز به روح درست و سالم داره!

کمی گیج شد.دستی به پیشانیش کشید-میشه بگین چه اسمیو صدا میزنه؟

-کیونا؟همچین چیزی میگه…درست متوجه نشدم ولی فک کنم همین بود

سری تکان داد و تعظیمی کرد.بعد از رفتن دکتر ,دستگییره را پایین کشید و وارد اتاق شد.پرده ها کاملا کشیده بودند و اتاق تاریک بنظر میرسید.نگاهش را به موجود بیهوش روی تخت دوخت.با قدم هایی ارام خودش را کنار تخت رساند و دقیق تر بصورت رنگ پریده و زخمیش نگاه کرد:

-خیلی متاسفم که کسی که الان نیاز داری نیستم,شاید باید زودتر دنبالت بیرون میومدم و بحث نمیکردم,اما همه چه یهویی شد,حتی گوشیم ندارم به بقیه بگم اما چیزی هست که ارومت میکنه

از جیبش ام پی تری پلیری بیرون کشید و ان را روی بالش کنار سر سونگجین گذاشت و دکمه ی پخشش را زد.صدای کیوهیون که اهنگ ارامی میخواند از دستگاه پخش شد:

-اروم شو..اروم شو تا برگردیم..مطمئنن بدون تو همه چی بدتر میشه..هرچی باشه اون ماهی بهت نیاز پیدا میکنه..اروم شو برگردیم تا همه چی درست شه

مغزش از اطلاعات وارد شده,درحال انفجار بود.باورش نمیشد با نبودنش چه اتفاقاتی برای سونگجینش افتاده بود..حالا میتوانست او را سونگمین صدا بزند؟؟حتما الان درد زیادی میکشید..باید پیدایش میکرد..او از خانه بیرون زده بود و تا الان برنگشته بود..باید پیدایش میکرد اما تنها قبلش باید چیزی را میدید.

“میتونی تا هروقت آروم شی تو چشمای من نگاه کنی” ” از صورتی متنفرم” “منم نبودم,متنفر نبودبخاطر ینفر متنفر شدم” “خواننده خیلی با احساس بوده,قلب عاشقی داشته که انقدر قشنگ منتظر عشقش مونده, و حتی کسی که عاشقشه رو مثل ستاره ای دونسته که تبدیل به خورشید شده و محو شده,بخاطر همین که شاهد محو بودنش بوده ,اشک ریخته!اون زندگیشو با بودن اون میدونه,احساساتش کاملا مشخصه” “دلم برای همچین عاشقی درد گرفت حقش اینهمه غصه نیست “

پله اول و دوم را با کرختی بالا رفت.دست به نرده گرفته بود و بدن خسته اش را بالا میکشید.باید عجله میکرد اما ذهنش اجازه نمیداد..تصمیم گرفته بود همه چیز را دوباره و دوباره برایش مرور کند.

“اما همه میدونستن چقدر اونو دوست دارم,تنها کسی که همه جا و همیشه کنارم بود,یهو رهام کرد,گفت میاد و نیومد” “وقتی حق عاشق شدن داری که بتونی توی قلب چیزی جز یاد عشق اولت نمونه اینطوری دیگه نسبت بهش احساسی نداری و آزادی ”

پله چهارم و پنجم را هم بالا رفت.مشتش روی نرده ها محکمتر شده بود,نفس کشیدنش بدتر..

“خستم خیلی فشار رومه,خیلی,خیلی اذیت میشم,باید چیکار کنم؟؟؟” “چون..چون ارامش دنیای تو رو کسی نداره,ارامشی که خیلی وقته گمش کرده بودم و الان دوباره پیداش کردم”

پله ششم و هفتم دیگر توان نداشت.چندباری پلک هایش را بست و باز کرد و خودش را مجبور کرد بقیه راه راهم برود.

“من بلد نیستم دوباره عاشق شم ممنون که انقدر حساسی ,شیرینی این حسو فراموش کرده بودم”” عاشق بودم,نمیتونی انقدر راحت درمورد حس من حرف بزنی ” ” نباید میپرسیدی نباید میفهمیدم!!کیوهیون میترسم ..نمیخوام دوباره به گذشته برگردم,نمیخوام الان سست بشم,نباید به بقیه آسیب بزنم”

بالای پله ها رسید.به زحمت چنگش را از نرده ها باز کرد و تعادش را حفظ کرد.نگاهش چرخید و چرخید و روی اتاق دونگهه و هیوک ماند.با قدم هایی که روی زمین کشیده میشد خودش را به در اتاق رساند و چنگی به در زد.

“خیلی نزدیکم بمون,نذار قلبم دوباره هوایی شه,خودت بهم فهموندی حس من تنفر نبوده,هرچی هست کمتر از تنفره,باید مسئولیتشو قبول کنی” ” کیوهیون من دارم یادمیگیرم عاشقت باشم پس برام صبوری کن,بهم باد بده,هرجا اشتباه کردم خطامو بگیر و هرجا درست رفتم تشویقم کن” “بد شدم تو خوشت نیومد؟؟ “” خیلی خسته بودی دلم نیومد اونطور ببینمت” ” قلب کیو!اذیتش نکن,من دوست دارم,خیلی دوست دارم,بذار اروم باشه”

در که باز شد ,دنبال چیزی فکرش را میکرد اتاق را از زیر نظرش گذراند.نگاهش خیلی سریع روی خرگوش پارچه ای رو تخت ایستاد و نفسش را گرفت.

“بانی من مال تو” نفسش بالا نمیامد.چطور خودش را به تخت رساند,نفهمید.دستانش لرز گرفته بود.با جان کندن دست دراز کرد و عروسک پارچه ای را سمت خودش کشید.روبان دور گردن خرگوش را کند و به پشتش خیره شد. این دستخط شبیه دسخط بچگی ها خودش بود. -لی سونگمین مال چو کیوهیونه..مینی تولدت مبارک-بدنش کرخت شد و روی تخت وا رفت.پلکی زد و عروسک را بالاتر آورد و در چشمان دکمه ای سیاهرنگش خیره شد

-تو!بانی مایی؟؟ بانی من و مین؟من درست میبینم؟؟

دستی به گوش عروسک کشید و پلکی زد,هنوزهم حاضر نبود تسلیم اشک های داخل چشمش شود”من معذرت میخوام که یادم رفت ..که قلبت اذیت شد,معذرتمو قبول کن” عروسک پارچه ای را بیشتر بصورتش نزدیک کرد و صورتش را جایی میان پارچه صورتی عروسک فرو کرد

-قلبم اذیت شد!خیلی اذیت شد!خیلــــی مین!خیلی بدون تو درد کشیدم!خیلی سخت زندگی کردم!

بوی سونگجین را بخوبی از پارچه صورتی رنگ حس میکرد.باید پیدایش میکرد.باید برایش میگفت!از همه چیز میگفت!باید کنارش میبود.کنار خرگوش تپل و سفیدش!باید برش میگرداند خانه..جایی بین بازوانش…باید پیدایش میکرد…او رابرمیگرداند..سراسیمه از روی تخت بلند شد,طوری که چند لحظه سرش گیج رفت اما اهمیتی نداد.خرگوش پارچه ای در دستانش بالا و پایین پرتاب میشد,قدری با سرعت قدم برمیداشت که راهی را که با جان کندن بالا آمده بود در عرض چند ثانیه پایین رفت.بدون توجه به جو ساکت خانه و حتی بدون پاکردن کفشی از خانه بیرون زد!وقت پوشیدن کفش را نداشت باید مینش را پیدا میکرد.

چشمان نگرانش یابان را میگشت.سرگشته,سمتی راه افتاد,خرگوش را بیشتر به خودش فشرد:

-اوه بانی,بنظرت کدوم سمتی برم؟این سمت درسته؟فکر کنم این سمتی برم بهتر باشه!هنوزم باور نمیکنم اون مین من باشه!باور نمیشه که قلبم انقدر عاشق باشه که…میدونی وقتی اونو دید مثل قبلنا زد..هنوزم سختمه باور کنم تمام این مدت این مینم بوده که بغلش کردم و بهم ارامش داده,میدونی من خیلی بوسیدمش خیلی توی بغلش خوابیدم!من احمق فکر نکردم که جزاون کسی قلبمو آروم نمیکنه,تنها آرامش من,اونه!من احمق چطور چشماشو دیدم و نفهمیدم مینه؟این همه شباهت بی دلیل نبود و من نفهمیدم!باید میفهمیدم که مینم زندس,اگه مرده بود,منم میمردم,قلبم میدونست زندس و بازم زد و من احمق نفهمیدم!نفهمیدم!

افرادی که از کنارش رد میشدند نگاه کجی به او می انداختند.در نظر بقیه پسرکی با موهای آشفته و چشمان اشک الود,درحالی که خرگوش پارچه ای را محکم به سینه اش میفشرد و بلند بلند حرف میزد,با پاهای برهنه اش,دیوانه ای بیشتر نبود.خودشان را با انزجار کنار میکشیدند تا به او برخورد نکنند.پسرک خطرناک بنظر نمیرسید اما حالت طبیعی نداشت و کیوهیون فارغ از همه این ها هنوزهم در دنیای خودش با بانی حرف میزد:

-تو که اینهمه کنارش بودی ,مین من خیلی اذیت شد؟؟خیلی غصه خورد؟؟مینی من خیلی حساسه!سریع دلش میکشنه!سریع اشک میریزه..خیلی اشک ریخت؟

سرش را بیشتر سمت خرگوش پارچه ای خم کرد: من ازت قول گرفته بودم مراقبش باشی,هنوزم سر قولت هستی؟

و بعد زیپ کوچکی را در درز بین گردن و بدنه خرگوش باز کرد و نوار کوچکی بیرون کشید.نوار ضبط صوت بود,نواری که خودش درستش کرده بود..هروقت دست راست خرگوش را فشار میداد این صدا پخش میشد.لبخند تلخی زد و دکمه قرمز کوچک روی نوار را فشار داد.اهنگ تولد با صدای بچگانه خودش پخش میشد

۰اوه..هنوزم کار میکنه؟؟چه خوب!

نوار در حال پخش را سرجایش برگرداند و عروسک را بیشتر به گوشش نزدیک کرد.چند قطره اب که روی صورتش افتاد ,سرش را بالا گرفت و به آسمان خیره شد.هوا ابری شده بود و قطرات باران کم کم شدت میگرفت و با قدرت بیشتری میبارید.رنگ روشن پارچه بخاطر خیس شدن تیره تر شده بود.نگاهی به چشمان دکمه ای خیسِ عروسک انداخت:

-گریه نکن بانی!مینو پیدا میکنم!گریه نکن

عروسک را محکم به سینه اش چسابند و سرعت قدم هایش را بالا برد.سرشانه و موهایش کاملا خیس شده بود و آب از موهایش چکه میکرد.پاهایش بخاطر برهنه بودن زخم برداشته بود و بخاطر خیسی سرمای بیشتری را حس میکرد.

-مینی!کجایی؟؟کجا رفتی؟؟چرا پیدات نمیکنم..بانی داره گریه میکنه

پایش در گودال ابی رفو رفت و اب روی شلوارش پاچید.بیتوجه به گودال آب به راهش ادامه داد.افراد کمتری در خیابان دیده میشدند,باران همه را فراری داده بود.با خستگی پلک زد و روی سنگی کنار جدول نشست.بخاطر سقف مغازه که تا انجا کشیده شده بود,از بارش بی وقفه باران در امان بود.دستش را روی گوش و سر عروسک خیس کشید:

-نگران نباش,دوباره دنبالش میگردیم ,بذار پاهام یکم جون بگیره!دوباره دنبالش میگردیم

دست کوچک هائه از بین دستانش رها شد و دونگهه سمت مغازه ای دوید,نگاهش را به او داد,پلاستیک های پفک و چیپس را در دستش محکمتر فشرد و دنبالش دوید:صبر کن هائه,گم میشی..بذار باهم بریم

دونگهه خودش را جلوی ویترین بزرگ شیشه ای رساند .دستان کوچکش را به شیشه فشرد و صورتش را هم به شیشه چسباند.اینطوری بهتر میتوانست تابلو های عکس ها را ببیند.چند دوربین عکاسی روی ویترین گذاشته شده بود و بقیه ویترین پر از عکس های مختلف بود.عکس ادم های مختلف,با چهره های متفاوت اما بین همه این افراد,لبخند مشترک بود.

سونگمین نفس نفس زنان کنارش رسیدپلاستیک را کنار پایشان روی زمین گذاشت و دستی به کمرش زد:نباید اینطوری کنی دونگهه,نمیخوام گمت کنم

دونگهه در دنیای عکس ها غرق شده بود و صدای هیونگش را نمیشنیددرحالی که چشمانش روی عکس ها میچرخید پرسید: -هیونگ..اونا خوشحالن؟؟چرا همشون میخندن؟

سونگمین روی زانوهایش نشست تا همقد دونگهه شود.نگاهی به عکس های خندان انداخت و دونگهه را کمی در اغوش کشید:

-خوشحالن که میخندن..شاید چون با خانواده هاشونن…

قلبش ناراحت شد.او حتی عکس این چنینی با خانواده اش نداشت.قبلا او هم جز این افراد بود.یکی از کسانی که با شادی کنار افراد خانواده اش زندگی میکرد.هرچند سونگجین کمی اذیتش میکرد و مادرش هم به او سخت میگرفت تا لوس نباشد,هرچند پدرش تا دیروقت شرکت میبود,بازهم خانواده ای داشت که کنارشان باشد.بغض کرده بود..حس میکرد تنها توی این جهان رها شده است..خانواده خیلی ارزش داشت..همین که خانه ای بود تا در ان کنار مادر و پدر و برادرش باشد,که بتواند صدایشان بزند و از ان ها کمک بخواهد یا خودش را لوس کند,خیلی مهم بود

دونگهه سمتش چرخید و با چشمان درشتش نگاهی به صورت هیونگش انداخت:میشه ما هم ازاونا داشته باشیم؟؟

انگشت کوچکش را سمت عکس ها دراز کرده بود و در دلش دعادعا میکرد هیونگش قبول کند.اگر این ها خانواده بودند که عکس داشتند میخواست اوهم با هیونگش عکس داشته باشد.میخواست خنده هایشان به عنوان خانواده ,در قاب کوچکی جلوی چشمش باشد.پدرش مجبور بود در ماموریت باشد,تازه با پدرش عکس زیاد داشت اما هیونگش نه!

سونگمین شادی کوچکی در قلبش حس کرد.نگاهش را به عکس ها داد:میخوای ما هم عکس بندازیم هائه؟

دونگهه با شوق سرش را بالا و پایین تکان داد:میخوام هیونگ..ما خانواده همیم…ماهم باید باهم عکس داشته باشیم..باشه هیونگ؟؟میشه؟؟اونجوری هم لبخند بزنیم؟

سونگمین روی پاهایش بلند شد و پلاستیک هایشان را برداشت.از جیب کاپشنش مقداری پول کاغذی بیرون کشید و مشغول شمردنش شد.دونگهه همچنان در دلش دعا میکرد ,پول های هیونگش کافی باشد تا بتوانند باهم عکسی داشته باشند.

-میتونیم هیونگ؟؟هوم؟؟

سونگمین پول ها را در مشتش فشرد و سری تکان داد:بیا بریم بپرسیم..

دونگهه جلوتر دوید و پایین تیشرت هیونگش را در مشتش فشرد.هردو باهم در را مغازه را هل دادند.صدای زنگ کوچکی از بالای در بلند شد که توجه هردو را جلب کرد.زنگوله کوچک نقره ای از سقف اویزان بود.صدای مغازه دار که خانم جوانی بود,توجهشان را جلب کرد:خوش اومدین..میخواین عکس بندازین؟؟

دونگهه جلوتر از سونگمین جواب داد:اره..میخوایم..من و هیونگم تا حالا عکسی باهم نداشتیم..میخوایم اونجوری تو عکس لبخند بزنیم تا نشون بدیم از اینکه خانواده همیم خوشحالیم..

زن جوان خنده ی کوتاهی کرد و لپ دونگهه را کمی کشید:تو چقدر بانمکی…اسمت چیه؟

دونگهه سرش را سمت هیونگش چرخاند.هیونگش به او گفته بود اجازه ندارد,اسمش را به هرکسی بگوید.بعد از اینکه تاییدش را گرفت ,سمت زن چرخید:دونگهه…

سونگمین لبخندی زد و مشتش را روی پشیخوان خالی کرد:ببخشید اما پول ما کافی هست؟؟

زن نگاهی به پول ها کرد و سرش را به معنی بالا و پایین تکان داد:میتونین با این پول ۳ تا عکس بندازین..از اونور..توی اون اتاق منتظر باشین تا من دوربینمو اماده کنم و بیارم

سونگمین لبخندی زد و تعظیمی کرد.همراه دونگهه سمت اتاقی که نشانشان داده بودند,رفت.اتاق کوچکی با دیوار های ابی اسمانی بود.دونگهه را بلند کرد و روی صندلی نشاند..لباس هایش را مرتب کرد و دستی به موهایش کشید.پلاستیک را کناری گذاشت و خودش روی صندلی نشست.دستش را دور شانه کوچک دونگهه حلقه کرد.همان موقع زن با دوربین مشکی رنگی وارد اتاق شد و دوربین را روی پایه اش ثابت کرد.لبخندی به قیافه شاد دونگهه زد و خم شد و از لنز دوربین تصویر مقابلش را نگاه کرد

-اماده این؟؟؟ ۱…۲…۳”

هنوزهم حالش خوب نبود اما دلشوره اجازه نمیداد همانجا بنشیند.باید از هائه اش خبر میگرفت.از زمین سرد و سرامیکی بلند شد و خودش را به او رساند.چقدر خانه ساکت و خالی بنظر میرسیدآرامش بعد از طوفان بود..نگاهی به پایین راه پله انداخت و نگاهی به در باز اتاقشان,راهش را عوض کرد و خودش را پایین پله ها رساند.خانه واقعا خالی بود؟؟صدای گرفته اش را از گلویش ازاد کرد:

-هائه؟؟دونگهه؟؟!کجایی؟

جوابی به سوالش داده نشد.وسط سالن رسیده بود,نگاهش دودو میزد و دنبال هائه میگشت.هنوزهم روی مبل نشسته بود..انگاری خوابش برده بود,حداقل اینطور بنظر میرسید.کنارش روی مبل نشست و دستی به موهای نامرتبش کشید.چهره هائه خیلی خسته و ازرده بنظر میرسید.دستی دور کمرش انداخت و او را کامل در اغوش کشید.چشمان هائه باز شد و بصورتش زل زد.خسته بود,خیلی خیلی خسته بود.

-ناراحت شدی؟؟

دستی نوازش گرانه روی گونه اش کشید و مهربان نگاهش کرد:از چی دونگهه؟از چی باید ناراحت شم؟

-نمیدونم!

چشمان دونگهه برای لحظه ای اشکی شد اما دوباره با همان نگاه خسته و سرد به هیوکجه زل زد: نظرت درباره عشق اول چیه؟

لبخندی روی لبش نشست.دست خودش نبود,این سوال دونگهه حس خوبی به او میداد.اینکه ماهی کوچکش نگران بود!ماهی قشنگش نمیخواست از دستش بدهد.با ملایمت انگشتش را به حرکت در آورد و با موهای نرم و ابریشمی دونگهه که حالا روی پیشانیش ریخته بود,مشغول بازی شد:این زمانه که میگه چه کسی باید اول باشه!نه قلب آدما,پس بهتره بپرسی نظرم در مورد عشق قبلیم چیه!هوم؟

دونگهه همچنان بدون پلک زدنی نگاهش میکرد.همچنان ساکت و آرام بود.مانندی دریای ابی رنگ روز..

-اون واقعا برام باارزشه!برام مهمه!چون دوران کودکی من با اون خاطرات گره خورده!خیلی حرفاست که دوست دارم بهش بزنم!که بگم ,اما چیزی مانع من میشه و اونم وجود تویه,تو کسی هستی که از همه چیز برام مهمتری,تو مهمتری چون دنیای الان منو تو ساختی,تو منو از اون تیمارستان جهنمی بیرون کشیدی..تو

-حس میکنی بهم مدیونی؟من نباشم چی؟برمیگردی پیش عشق اولت؟؟

اخمی کرد:مدیونم هائه,قدر تموم عاشقی هات مدیونم,قدر تموم احساست مدیونم,قدر تموم مهربونیت مدیونم!تو نباشی ,نمیدونم بتون نفس بکشم یا نه!نباشی نمیتونم..برگردم؟؟من چطور برگردم پیش کسی که پرپرش کردم؟که داغونش کردم؟

-پس از سر اجبار با من موندی؟؟چون نمیتونی برگردی؟؟

نگاه عصبیش را به صورت دونگهه داد.الان بیشتر از هروقت دیگری جدی بود:میشنوی؟؟حرفا و صدامو؟؟متوجه منظورم نمیشی؟من خیلی وقته از اون عشق گذشتم!من خودم گذشتم تا به عشق تو برسم!که عاشق تو باشم..چطور اینو رد میکنی؟؟چرا اینطوری شدی هائه؟؟حرفات سرده سردن..بی احساس و بی روحن

پلک های دونگهه بسته شد و سرش را سمت مخالف کج کرد:روح؟احساس؟؟اینا به چه دردم میورن؟؟وقتی دنیا همینطوریه..چرا من خلافش زندگی کنم؟

داخل ماشین نشسته بود و نگاهش را به جاده و خیابان خیس دوخته بود.هراز گاهی شیشه بخاطر شدت بارش,جلوی دیدش را میگرفت اما با حرکت شیشه پاک کن دوباره میتوانست روبرویش را ببیند.دستانش را روی فرمان گذاشت و سرش را روی دستانش تکیه داد.این پسر روبرویش چقدر درمانده بنظر میرسید,چقدر دلش میخواست کنارش باشد اما خیلی وقت بود از طرف او رانده شده بود.

-چته پسر؟چرا اینطوری شدی؟

چقدر عروسکی در دستش بود برایش اشنا بود.مطمئنا ان را قبلا دیده بود.

سرو صدای کلاس بیش از حد بالا بود و هرکسی چیزی میگفت.همین که آنروز برخلاف بقیه روزها,کیوهیون با خرگوش پارچه ای صورتی رنگی وارد کلاس شده بود و تا الان داشت سعی میکرد با خودکار چیزی رو روبان پارچه ای خرگوش بنویسد,توجه همه را جلب کرده بود.

-هی چو!اینجا رو با کجا اشتباه گرفتی؟؟عروسک بازی برات زیاد نیست؟

-چرت نگو بابا,قیافشو ببین مطمئنم برای کسی گرفته,هی چو عاشق شدی؟؟

-اگه میخوای مخ بزنی اون عروسک جواب نمیده ها۱راه های دیگه ای رو باید بری

از روی نیمکتش بلند شد و کنار کیوهیون نشست.هیچول دیر کرده بود و احتمالا زنگ اول را نمیامد

-هی کیو!داری چیکار میکنی؟این چیه؟

-ساکت باش شیوون,تمرکزم بهم میخوره

-تمرکز چی؟تو فقط داری چندتا کلمه مینویسی!حرف بزن ببینم

-اینو برای رز صورتیم گرفتم

-اوه,پس دست بکار شدی؟؟مگه نگفتی اون خودش کسیو داره که باهاشه؟؟پس میخوای رقابت کنی؟

-نه!توی این رقابت من بازندم,ولی میخوام اینو از طرف من داشته باشه

-تو احقی؟

-معلوم نیس؟؟

چرا معلوم بود.از لبخند پهن روی صورتش موقع نوشتن جملاتش معلوم بود

کمی اخم کرد.اون عروسک …دست کیوهیون چکار میکرد؟؟مگر الان نباید دست رز صورتیش میبود؟؟با صدای بلند رعد و برق,سرش راسمت پنجره چرخاند.اوضاع هوا اصلا خوب نبود.صورت بی حس کیوهیون چیزی نشان نمیداد.انگار اصلا متوجه اطرافش نبود.چقدر دلش میخواست پیاده شود و او را داخل ماشین بیاورد اما میترسید.رفتار کیوهیون به هیچ وجه قابل پیش بینی نبود.ترجیح میداد در همین فاصله مراقبش باشد.

لبه های کتش را بیشتر سمت خودش کشید تا بیشتر از این سرما را حس نکند.چرا کیوهیون از همه فاصله میگرفت؟چرا همیشه نگاهش گله مند بود؟؟کاش میدانست .سوال های زیادی در طی این سال ها بود که همیشه و همیشه مغزش را پرمیکرد و جوابی نداشت.جوابی پیدا نمیکرد.چشمانش را روی تصویر خیس و خسته کیوهیون نگه داشت و سرش را دوباره به دستانش تکیه داد

پشت سر هائه با نگرانی دوید,به در دستسشویی تکیه زد و سعی کرد نفسش بالا بیاید.دونگهه ۲ زانو کنار توالت نشسته بود و هرچی تا الان در دلش بود,بالا میاورد.با نگرانی کنارش نشست و دست روی کمر او گذاشت و شروع به مالیدنش کرد..بالا و پایین..دستش را حرکت میداد و این باعث نمیشد نگاهش را از چهره ی زردرنگ دونگهه بگیرد.بدن بیحال هائه را که حالا برای حفظ تعادلش به سرامیک چنگ زده بود,در آغوش کشید.بدنش سرد سرد بود,کف دستاش را با نگرانی رو پیشانی و گونه های دونگهه کشید.این طبیعی نبود.دونگهه بیحال در اغوشش تکیه داده بود و چیزی زیر لب زمزمه میکرد.با عق زدن بعدی دونگهه ترسید.خون قرمز رنگی از کنار لبش بیرون ریخت.ناخوداگاه دستانش لرز گرفت.

قلبش با ترس,بیشتر و تندتر زد.صدای سرفه های دونگهه بلندتر شده بود.چشمانش هنوز روی خونی بود که از دهانش بیرون ریخته بود.با ترس دست دراز کرد و او را در اغوش کشیدسرهائه روی سینه اش قرار گرفت.سرفه هایش هنوز تمام نشده بود.جانی در پاهایش دوید و از روی کاشی ها بلند شد و سمت خروجی خانه دوید.

دونگهه در اغوشش بالا و پایین میشد,با عجله تنها چیزی پایش کرد.بخاطر باز شدن در ,خودش را عقب کشید تا در به هائه اش نخورد.چهره خیس و باران خورده فرد روبرویش,خبر از وضع هوا میداد.با سرفه ی مکرر دونگهه درست جایی کنار قلبش, او را کنار زد و سمت ماشین دوید.در پشت را با وجود هائه در بغلش,نمیتوانست باز کند.در باز شد و چهره ی خیس هیچول روبرویش ظاهر شد:بشین پیشش,من میرسونمتون

بی هیچ تعللی در ماشین نشست و در بسته شد.نگاه روی چهره ی مریض دونگهه میچرخید.چشمانش نیمه باز بود و همچنان در برابر بسته شدنش مقاومت میکرد.سینه اش هم خس خس میکرد و راحت نفس نمیکشید.سرش را جلوتر برد و پیشانیش را به پیشانی او چسباند:چیشدی ماهی من؟چرا اینطور شدی؟

-ه..هیوک!

-جان هیوک!جانم هائه؟

انگشت اشاره اش را بالا اورد و گونه ی نرم دونگهه را با پشت انگشتش نوازش داد.دونگهه سعی داشت چشمانش را باز نگه دارد اما بسته میشد:

-هیوک..برام حرف بزن!

لبانش را روی گونه سرد دونگهه کشید و کنار گوشش نگه داشت:

-یروز یه میمونی بود,خیلی تنها بود,خیلی خیلی تنها بود!با اینکه توی جنگل بزرگی زندگی میکرد اما بازم تنها بود!قبلنا یه خرگوش و یه روباه و یه اسب و یه گربه بودن که کنارش بودن,اما مدتی میشد همشون نبودن!خرگوشه رو میمونه کشته بود!میمون,میمون خوبی نبود.اصلا میمون خوبی نبود!روباهه هم از همشون دور شده بود و اسبه هم,مجبورش کردن از جنگل بره و یه جای دور زندگی کنه!

میمونه خیلی ناراحت بود!خیلی غصه میخورد!هی صدای خرگوشه رو میشنید که ازش کمک میخواست و میخواست تنهاش نذاره و به حرفاش گوش بده! میمونه داشت دیوونه میشد!حالش خوب نبود.یروز مثل بقیه روزا که داشت از تصورات و فکرش رنج میبرد و توی دنیای خودش غرق بود!دید یه ماهی کوچیک نارنجی و سفید کنارش نشسته!ماهی خیلی خوشگل بود,چشمای خاصی داشت.همه ی ماهی ها که مثل اون چشم خاص ندارن!ماهیه که دید میمونه غصه میخوره,بغلش کرد و براش شعر خوند!نازش کرد!موهاشو شونه کرد!گفت فردا هم میاد..ماهیه رفت و میمونه توی ذهنش بازم درد کشید,بازم رنج کشید,بازم غصه خورد..ماهیه فردا هم اومد,دوباره کنارش نشست براش شعر خوند و نازش کرد..کنارش نشست و براش حرف زد!ماهیه خیلی خوب بود,بازم قول داد بیاد و بازم اومد!هربار که ماهیه میاومد دردای میمون تموم میشد!غصه هاشو یادش میرفت!زل میزد تو چشمای ماهیه و هی نگاش میکرد!خوشش میمود!چشماش خیلی قشنگ بود هی میخواست نگاش کنه..

میمونه عادت کرده بود ماهی کنارش باشه!موهاشو نازکنه,براش شعر بخونه!قصه بگه!عادت کرده بود چشمای ماهیشو ببینه!میدونی همون موقع میمونه تصمیم گرفت ماهی برای خودش باشه,اون ماهی با اون چشما مال میمون بود!اون موقع تصمیم گرفت هرچی بشه کنار ماهی بمونه!حالا هم میمون کنار ماهیش میمونه,هرچند اون خرگوش حالا برگشته و میمون خیلی بهش بدهکاره اما بازم ماهیشو انتخاب میکنه!اینو ماهیه باید بدونه!میمون عاشق ماهیشه!میمون مال ماهیشه!تا همیشه!ماهیش زخم ورداره میمون میمیره!مگه قلب میمون میتونه نگران ماهیش نباشه؟؟مگه نگاه میمون میتونه روی ماهیش نباشه؟نمیتونه

Print Friendly, PDF & Email


20 Responses

  1. دستت درد نکنه خیلی قشنگ بود
    این فیک بی نظیره
    فقط یه مشکل کوچولویی داره که آدم خیلی دیر میفهمه الان کودوم شخصیت داره حرف میزنه
    مثلا نمیفهمی کیوهیونه یا هیوک
    باید کلی بعدشو بخونی تا بفهمی
    ولی بقیش عالیه
    لااااییییییکککک

  2. سلاااام
    نخسته خانوم گل:*
    واهاییییی اصن حرفی برای گفتن ندارم:|
    دارم از هجوم احساسات منفجر میشم :”(
    یکی بیاد آبغوره های منو جمع کنه:”/
    در ضمن فضولمم درد میکنه ک این جریانی ک یسونگ ازش خبر داره چیه؟___؟

    • سلاااامم هستی جان
      شمام همینطور…
      عه..چرا؟ حرف بزن..من دوست دارم حرف میزنی
      من چقدر گریه ات انداختم..ببخشیددد
      کک..یسونگ عیز مرمروزز

  3. ببخشید ازوقتی نقل مکان شده بود من طی یک سری مشکلات نتونستم نظر بزارم ولی خیلی دوست دارم ممنون الهی اوجاش که کیو خرگوش دید وقتی ازپله ها بالا میرفت. دونگهه خیلی بد شد خیل بد برخورد کرد باسونگ مین الهی کیوکوجایی ای خدا مرسی ببخشید بازم ایشالله بقیرو درس نظر میزارم

    • ممنون که باز اومدی نظر بذاری..اون خرگوشه نفسشو گرفت..فکر کن اینهمه مدت مینش بوده…
      دونگهه ام گناه نداشت..ذهنیتش و باوراشو یدفعه خراب کردن..ادما همیشه وقتی عصبین یکاری میکنن که بعدا پشیمون بشن
      کک..اشکال نداره..همین که هستی خیلیه بابا

  4. ۰_۰
    مین…

    چ پیچیده بود این قسمت
    :\
    کیو خیلی عاشقه…
    همش فک میکردم وقتی بفهمه سونگمینه قاطی کنه..عصبانی شه ..ک چرا بهش نگفته
    این کارش فرای تصورم بود :\
    هنگ کردم :\

  5. سلام عزیزم. مرسی.
    طفلی مین.. یه روز دونگهه مشیمون میشه از این رفتارش ولی همیشه پشیمونی فایده ای نداره.. همه فقط مین رو له میکنن.

  6. سلام چینگویا
    خسته نباشی
    هر پارت که اپ میشه من فک میکنم این دیگه بهترین پارت بود ولی پارت بعد که میاد میبینم بهتر از پارت قبل بوده…کارت به شدت حرفه ای و دقیقه.
    خدای من این پارت دیوانه کننده بود ..یعنی اصلا هیچ کلمه ای در توصیفش نمیتونم پیدا کنم.
    واااایییییی دونگهه چرا اینقد عجولانه رفتارکرد؟؟؟؟ این حرفا از طرف دونگهه به نظرم حتی از حرفای هیوک هم دردناک تر بودن…من واقعا دلم میخواد مینی به موقش به حرف بیاد و از خودش دفاع کنه دوس ندارم اخر داستان همه چی با یه معذرت خواهی تموم بشه دوس دارم حداقل مینی بتونه از همه تنهایی هاش و دلتنگی هاش به بقیه بگه.
    فرق کیو و هیوک دقیقا توی این پارت معلوم شد هیوک بازم از مینی گذشت ولی کیو داره از برگشتن مینی استفاده میکنه و میخواد نگهش داره.
    امیدوارم داستان تا اخر همینجوری قوی و بی نقص باشه
    منتظر ادامش هستم
    لاویا

    • سلام چینگو..درمونده نباشی
      ممنون که انقدر با علاقه دنبال میکنی..او کو تا حرفه ای..
      این پارت طوفان بود..همه چی بهم ریخد
      دونگهه یهو شک شد..تقصیر اون نیسد یهو شد
      هیوک خبلی وقته قلبشو به دونگهه داده..شاید از سونگمین چیزی بنام عذاب وجدانه که اذیتش میکنه..
      کیو از خداشه مینشو بش بدن..کک.
      امیدوارم اخزشم دوست داشته باشی..سه قسمت دیگه تموم میش

  7. سلام رفیق
    چه کردی با این قسمت
    سونگمین چرا داره میمیره
    هائه چشه
    کی به هائه دروغ گفته
    یسونگ چی میدونه آخه
    حالا با همه این سوال ها باید ی هفته دیگه منتظر بمونم

    • سلام رفیق .
      انفجار رخ داد..دیدی؟
      سونگمین تصادف کرد..
      دونگهه یهو ماجرای هیوک و مین رو فهمید بعدم یهو مرگ پدرشو فهمید شوکه شد..بچم ارومه
      از نظر دونگهه این پنهون کاریا دروغ بود
      کک..یسونگ خیلی چیزا میدونه صداش درنمیاد
      نه دیگه..یه سوالت موند بقیو جواب دادم

  8. سلام…این فیکم خوندم…این فیک پر از احساسه و خیلی قشنگه…بیشنر از همه دلم برای سونگ مین میسوزه و به نظرم اون بیشتر از همه اذیت شده….اینکه عزیز ترین کسایی که داری درباره ات اشتباه فکر کنن و تو هیچ جوره نتونی ثابت کنی اشتباه فکر میکنن خیلی بده..درسته این اتفاق درباره ی شیوونم افتاده ولی برای سونگمین دوبار این ماجرا پیش اومد…و درباره ی این قسمت بالاخره هیوک و کیو فهمیدن..همه ی مدتی که میخوندم منتظر این قسمت بودم…لیتوکم‌ اومد…حدس میزدم به خاطر این قضیه ناپدید شده و برمیگرده مخصوصا قسمت قبل که نوشته بودی “وجود یه مهره سیاه از جنس خودشان که میتوانست همه چیز را تغیر دهد”…منتظر قسمت بعد هستم..و اینکه خیلی حزف زدم…??

    • سلام.نوش جونت خوندی..احساساتش زیادی…مین زیادی درد کشیده..واقعا بده..میدونی ادم همیشه انتظار داره همونقدری که برات عزیزن براشون عزیز باشی و خب مین فکر نمیکرد همچین بشه که یهو پشتش خالی بشه..
      شیوونم خهلی درد کشیده…واقعا
      کیوهیوک واکنشای متفاوتی خواهند داشت
      خیلی دقیق میخونیا…لیتوک دوس ..انقد دوس دارم ..همیشه زیاد حرف بزن..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *