128 بازدید

فن فیکشن دارم یادمیگیرم عاشقت باشم ۲۱

 

 

 

 

 

صدای آهنگ تولدی که همیشه شب ها گوش میکرد,در گوشش میپیچید.دستش را بیشتر روی ملحفه بالا و پایین کرد تا بانی را پیدا کند,اما نبود!اگر بانی کنارش نبود,پس صدا از کجا میامد؟پلک هایش چقدر سنگین شده بودند که باز نمیشدند.با زحمت بازشان کرد,نور شدید لامپ سقف,وادارش کرد تا دوباره چشمانش را ببندد.با خستگی چندباری پلک زد تا توانست به نور لامپ عادت کندسرش احساس سنگینی میکرد و نفس کشیدن کمی سختش شده بودصدایی که میشنید مطمئنا صدای کیوهیون بود.با شوق دیدن کیوهیون سرش را چرخاند و اطراف را نگاه کرد.اتاق خالی بود و گوشه اتاق,یخچال و روبرویش تلویزیونی به چشم میخورد.سرش را کمی از بالش فاصله داد و تازه متوجه دستگاه کوچکی شد که کنارش روی بالش گذاشته شده بود.دستگاه را بین انگشتانش گرفت و بلند کرد:اوه بیدار شدی؟چه خوب!بذار بگم دکترت بیاد

سرچرخاند و با چهره مهربان ریووک,کنار تختش روبرو شد.دهانش خشک خشک شده بود.بزور دهن بازکرد:چه خبره؟

-یادت نمیاد؟؟که چه اتفاقی افتاد؟؟

درحالی که به صورت ریووک خیره بود,تصاویری جلوی چشمانش رد میشد.دردی توی قلبش حس کرد و اه عمیقی کشید.دست ریووک رو روی گونش حس کرد:مثل اینکه یادت اومد که اشکات گونه هاتو خیس کردن,خوبی؟

-نمیدونم

واقعا نمیدانست!حال خودش را نمیفهمید.قلبش منتظر دیدن دوباره ی ماهیش بود.باید برایش توضیح میداد!باید دوباره اغوشش میگرفت و از بودنش لذت میبرد!اما وقتی جمله اخر دونگهه در گوشش زنگ زد,غم بدی در قلبش میپیچید.این ها مطمئنا با جبهه گیری هائه اتفاق نمیفتاد

-دست نزن لطفا!

این رو به ریووک که سعی داشت دستگاه کوچک را خاموش کند گفت.ریووک با کنجکاوری بیشتر سمتش خم شد:خیلی دوسش داری؟

-کیو میگی؟

-کیو میگم؟همونی که صداش ارومت میکنه!همون که اسمشو صدا میزنی!دوسش داری؟

-نمیدونم!

-نمیدونی؟چطور نمیدونی؟این که دونستن نمیخواد,حس کردنیه

-من نمیدونم میشه کسی رو دوست داشت یا نه,رفتارای آدما باعث ترسم میشه!همه ی ادما موقع خشم و عصبانیت یادشون میره که طرف مقابلشون رو چقدر دوست داشتن۱یادشون میره چقدر طرف مقابلشون ناراحت میشه,چقدر دلش میشکنه!یادشون میره که چقدر به طرف مقابلشون نیاز دارن ..خیلی سریع دوست داشتنو فراموش میکنن..خیــــلی خیلــِی سریع!

-فک نکن!فکر زیاد اذیتت میکنه۱این یه قانونه بین ادما,احساسات زودگذر مثل خشم و عصبانیت سریع تموم میشن و دوباره همون میشه,مثل قبل,سوالمو جواب بده,دوسش داری؟؟

نگاهی به چشمان ریووک انداخت و سرش را کج کرد و دقیق تر صورتش را بررسی کرد:برای چی میپرسی؟

-میخوام بگم اگه دوسش نداری یا عمیق نیست,ازش دست بکشی,اون عشق اولشو دوباره پیدا کرده!

یخ زد!این یکی نه!تحمل این یکی را نداشت.کیوهیون باید میبود,دنیایش باید مبیود,دنیایش باید میبود,پناهش باید میبود!بدون کیوهیون دوام نمیاورد.صدایش را باید میشنید,چشمانش را باید میدید,باید کنارش میبود!

-امکان..نداره..اون..مرده…امکان نداره!

دستان ریووک دوباره روی گونه هایش کشیده شد.صدایش مضطرب بود

-میشه اروم باشی؟بدنت لرز گرفته,لطفا اروم باش..حالت اصلا خوب نیست

دست خودش نبود.میترسید.از نبود کیوهیون میترسید.از نبود کیوهیون میترسید.چقدر بد سرمای نبودش را حس میکرد!

-سردمه!خیلی سردمه

سرمای عجیبی سرتاسر بدنش نفوذ کرده بود,او را میلرزاند.عشق اول؟چرا الان پیدایش شده بود؟چرا تا الان نبود؟چرا موقعی که کیوهیون وابسته شده بود؟؟چرا موقعی که به بودنش نیاز داشت؟صدای قدم های بلند و سریع ریووک را میشنید اما نمیتوانست حرکتی کند.چنگی به پتو زد و بیشتر زیرش فرو رفت.سرد بود.دنیای تنهایی سرد بود!سخت بود تحمل کردنش!دوباره وارد این دنیا شده بود اما فرق بزرگی داشت.سری قبل هائه ای بود که دنیای سردش را گرم کرد از تنهایی خارجش کرد و حالا او نبود!حالا هیچکس نبود!چشمانش پر از اشک شده بود.بیشتر در خودش جمع شد و زیر لب زمزمه کرد:

-کیــــــــو!تو که برنمگردی پیش عشق اولت؟تو که میدونی اون دوست نداشت؟اون عشقتو ندید!اون حق نداره تو رو ازم بگیره!اون حق نداره عشقتو دریافت کنه..کیوو…خواهش میکنم تو تنهام نذار!تو پیشم بمون,مگه قلبتو گرم نکردم؟دیگه چشمای منو نمیخوای؟؟حالا که اون برگشته نیازی به دیدنشون نداری نه؟

صدای دکتر و پرستاری که وارد اتاق شدند را مبهم میشنید.حرف میزدند اما بدرد نمیخورد.صدایی نبود که قلبش میخواست!الان صدای کیوهیون,قلبش را ارام میکرد,گرمش میکرد ,حتی دستگاه کوچک هم خواندنش را قطع کرده بود.پتو که از رویش کنار رفت,نالید:

-سردمه!سرده!خیلی سرده!

پشت سر هم این کلمات را تکرار میکرد و بیشتر در خودش مچاله میشد.واقعا سردش بود.دکترو پرستار هردو ناتوان از فهمیدن علت حرف های او,آرام بخشی به او زدند.چیز زیادی نمیفهمید اما صدای ریووک را که شنید,بلندتر زمزمه کرد:

-بریم پیش کیوهیون!من باید باهاش حرف بزنم!من میخوام جواب سوالشو بدم!منو ببر پیشش!لطفا!

دست نازک و ظریف ریووک,دست تپلش را گرفت:آروم باش!میریم,فقط اروم باش

-آرامشو ازم گرفتن!نمیبینی دارم از ناارومی یخ میزنم؟منو ببر پیشش

صدایش رفته رفته خاموش میشد!داروی ارام بخش داشت اثر میکرد.

برای چندمین بار دست نوازش گرانه ای به سربانی کشید و او را بیشتر در اغوشش فشرد

-اوه..میدونی بانی!خیلی سخت بود!خیلی خیلی سخت!اینکه هرروز مجبور بودم با شیوون و هیوک روبرو شم!اون دونفر باعث شده بودن مین رو از دست بدم,دیدن صورت تپل و سفیدش!دیدن لبخندای خرگوشیشو!هرچند مین مال من نبود اما هموناهم برای قلب من کافی بود.اونا رو هم ازم گرفتن..خیلی درد داشت..خیلی خیلی درد داشت.میدونی؟نه تو که نمیفهمی من چی میگم!من از همشون دور شدم,دور شدم تا کمتر رنج بکشم اما فهمیدم گذشته از ادم جدا نمیشه..هرجا بری دنبالت میاد و گذشته ی من دنبالم بود!مین برای من گل رز بود.میدونی رز نماد عشقه؟؟برای اینکه بیشتر کنارش باشم رشته ام رو تغییر دادم ..از وقتی مین نبود دیگه خوندن ریاضی برام مهم نبود فقط گهگداری سر کلاسش میشستم..رشته ام رو به گیاه شناسی تغییر دادم!و خب, من یه گلخونه دارم,پر از گلای خوشگله!خیلی خوبه!اینکه بیشتر عمرمو پیش ادمایی باشم که دنیامو نابود کردن پیش گلایی بودم که سرپا نگهم داشتن!گلا خیلی خوبن,هر روز مراقبشون بودم و اونا هم منو سرحال میاوردن,اما بازم یچیزی کم بود..هرچقدرم زمان میگذشت من یه خلائی رو توی قلبم حس میکردم,اون خلا جای مین بود,جای کسی که واقعا برام مهم و با ارزش بود

هوا هنوز گرفته بود ولی بارش باران قطع شده بود.سوز سرد هوای بعد باران بخوبی حس میشد.

-بانی توهم سردته؟؟باید خیلی سریعتر مینو پیدا کنیم!ممکنه سرما بخوره!دوست ندارم مریض بشه

سرعت قدم هاشو بیشتر کرد

-بانیااا!بهت نگفتم؟؟میدونی من تموم وقت حس میکردم دارم به مینی خیانت میکنم,دارم اشتباهی عاشق میشم!اما قلب من همچنان برای مین میزد..بعد از اونهمه وقت که برای کسی نزد از بین همه افراد سونگجین رو انتخاب کرد وبراش زد..برای اون لرزید..خیلی محکم و قوی!من تازه فهمیدم این عشق خیلی عمیق توی قلبم ریشه دوندخ,عمیق تر از چیزی که فکر میکردم!این همه مدت عاشق مینم بودم,این همه مدت عاشق خرگوشم بودم!میدونی چقدر خوبه؟؟نه تو نمیفهمی!نمیفهمی که۱

سرش را بالاتر گفت و نفس بلندی کشید:

-تو نمیفهمی چی میگم!تو عاشق نیستی!تو نمیدونی! نمیفهمی چه حسی داشتم وقتی سونگجینو میبوسیدم و یاد مینو توی ذهنم عقب میزدم,تو نمیفهمی چه حسی داشتم وقتی سونگجینو توی اغوشم پناه میدادم و سعیمو میکردم تصویر مین جلوم نباشه..تو نمیفهمی چه حس مزخرفی داشتم وقتی سونگجین رو داشتم و مین هنوز بود,بیشتر و پررنگ تر میشد!درحاای که هردو یکی بودن!

لبش را گزید:نمیفهمی!حس نمیکنی!هیچکس نمیفهمه!هیچکس

دستش را پشت گردنش فشرد و اه عمیقی کشید:

-بانی!توهم ناراحتی که اون راه افتاده دنبالم؟؟فکر کرده ما نمیبینمیش؟کاش بس کنه,نمیفهمم چی شده که راه افتاده دنبالم اما دوس ندارم!داره عادتای این ۱۹ سالو میشکونه و برمیگرده به قبل!نباید اینطورشه,من هنوز ازشون دلگیرم,اون حق نداره سرخود برگرده به قبل!

سرعت قدم هایش کمتر شد و ایستاد.سمت عقب چرخید و به ماشین مشکی رنگ در چند قدمیش خیره شد.صدایش ر ا بالاتر برد:-حق نداری عادتا رو عوض کنی چوی شیوون..اجازه نداری..برگرد…دنبالم نیا

در ماشین باز شد و قامت پالتو پوش شییون از ماشین پیاده شد

-حق نداری بیای سمتم!برگرد

-نگرانتم..حالت خوب نیس

-به تو ربطـــــی نداره برگرد!

-چرا ربط داره..همه افراد دور و برم میگن مربوط ترین چیزا به من ربط نداره اما داره…داره!میفهمـــــی؟؟؟داره..برام مهمه

-برگرد دیگه..من باید خرگوشمو پیدا کنم

-دنبالت میام!باهم پیداش میکنیم

-تو کسی بودی که ازم گرفتیش!چطور بازم میخوای درمورد اون حرف بزنی؟

سکوتی برقرار شد.هیچ کدام حرف یا فریادی نمیزدند.کیوهیون رویش را برگرداند و فریاد شیوون بلندتر شد

-صبر کن!بگو.بیشتر بگو..من باعث این دوری و سکوت توام؟

-الا نه!الان وقت ندارم..بعدا که پیداش کردم..بعدا

و بدون توجه به صدا زدن پی در پی اسمش دوباره به راهش ادامه داد.الان کسی جز مین مهم نبود.تنها مین بود.

دستان لرزانش را لای موهای قهوه ای دونگهه فرو کرده بود و از نیمرخ مشغول تماشای صورتش بود.انگشتش را روی ابروهایش کشید و پایین تر اورد.از روی بینیش هم رد شد و روی لبان سرخش متوقف شد.چندباری دستش را روی لب های لطیفش کشید و با یاداوردن خونی شدن این لبها به خودش لرزید.دونگهه را بیشتر سمت خودش کشید.چند ساعتی میشد از بیمارستان برگشته بودند.دکتری که هائه اش را معاینه میکرد,گفته بود بخاطر فشارهای روحی اینطور شده بود,گفته بود توکه حتی کفشاتم جابهجا پوشیدی و این سر و وضع اومدی بیمارسان,باید بیشتر مراقبش باشی و نذاری خیلی اذیت شه,دکتر چه راحت فهمیده بود این موجود معصوم و زیبای در اغوشش را سخت دوست میداشت.چشمان هائه به ارامی باز شد.نگاهش روی سقف بود و چیزی نمیگفت

-هائه!میشه سمت من بچرخی؟

جوابی نشنید,اما با کمی مکث دونگهه سمتش چرخید.صورت هاشون سانتی بیشتر باهم فاصله نداشت,نوک بینی هایشان بهم چسبیده بود.با دیدن چشم هایش,آرام شد.چقدر راحت دلش تسلیم این چشم ها میشد.چه راحت دلش میباخت.دستش را پایین برد و جایی زیر پتو,دست کوچک و ظریف دونگهه را میان دستانش نگه داشت

-نگران چی هستی ماهی من؟چرا انقدر اضطراب تو چشماته؟

-هیوک..تو هنوزم دوسم داری؟

-این لحن صدا زدنت غریه اس,دیگه هیوکی صدام نمیزنی؟

هائه چندباری پلک زد و با بیرون دادن نفسش,تکه تکه صدایش زد:هیـ….وکــــی..!

از شنیدن لفظ خاص اسمش لبخند زد.لبخندی شیرین!بوسه ی کوتاهی به نوک بینیش زد

-جانم هائه!معلوم که دوست دارم!مگه یادت رفته میمون عاشق ماهیشه؟؟

دونگهه اشک های چشمانش را عقب زد و لبش را گزید:مگه نمیدونی ماهیش,ماهی بدیه؟ماهیش یه ماهی حرمت شکنه؟یه ماهی خطرناکه؟

پاهایش را میان پاهای هائه قفل کرد:ماهیش یه ماهی عاشقه!ماهیش بد نیست,هرچی باشه ماهیش مال میمونشه

نگاه هائه روی صورتش چرخید و در چشمانش خیره شد:میمون ماهیشو دوست داره؟؟نمیخواد برگرده گذشته؟

-ماهیه نمیدونه که! ماهیه نمیدونه که میمونش بدون گذشته دووم اورده,بدون افراد گذشته سرپاس اما اگه ماهیش نباشه از پا میفته!ماهیش نباشه میمونم نیست!

-ماهیه ناراحته!ماهیه رو ببخش که شک میکنه,ماهیه میمونشو خیلی دوست داره,اصلا نمیتونه دوریشو تحمل کنه,همه ی اینا فقط نمایشه,ماهی واقعی جونش به جون میمونش بسته اس۱

چرخی زد و هائه را روی خودش کشید.حالا بهتر میتوانست نگاهش کند.چانه ی دونگهه روی سینه اش قرار گرفته بود و دستانش روی شانه های او چنگ شده بود.

-میمونه میتونه از دردای ماهیش کم کنه!ماهیه فقط باید بخواد

-ماهیه میترسه!از خودش..خودشو نمیشناسه

-میمون ماهیشو خیلی خوب میشناسه,حرف بزن,برام بگو,از ناراحتیات ,از ترسات

-اون که واقعا هرزه نبوده نه؟؟اون نمیتونه هرزه بوده باشه,اون هیونگ منه!اون که مرگ پدرو بخاطر بالاکشیدن اموالش مخفی نکرده نه؟؟اون که نمیخواد تورو ازم بگیره؟؟؟اون که نمیخواد به من صدمه بزنه؟؟اون که برای انتقام نیومده..اون که ادم بدی نیس نه؟؟؟اون..

چنگ انگشتان دونگهه روی لباسش محکم و محکم تر میشد اما اشک نمیریخت.هائه را بیشتر سمت خودش کشید و بدون مکثی لبان نازک و نرمش را بین لبانش گرفت.ارام ارام لبانش را مک میزد و دستانش کمر دونگهه را نوازش میکرد.حس میکرد,چنگ انگشانش رفته رفته شل تر میشد.زبانش را آرام روی لبانش میکشید و نوازشش میکرد

دستان سرد دونگهه روی گردنش قرار گرفت و شروع به جواب دادن بوسه هایش کرد.اولین بوسه ای که دونگهه به لبانش زد ,همزمان شد با اولین قطره ی اشکی که روی گونه اش افتاد.خیس شدن صورتش نشان میداد بالاخره هائه داشت گریه میکرد.چند بوسه بیشتر از هائه دریافت نکرد چون شدت هق هقش بیشتر شده بود. سر گرم و کوچک دونگهه میان گردنش مخفی شد و لرز بدنش شدت گرفت.چرخی زد و دونگهه را بیشتر به خود فشرد

-گریه کن ماهی من!گریه کن!گریه کن سبک بشی

-هیوکی!

انگار اشک های هائه داشت شخصیت ناشناخته اش را هم از بین میبرد.احساسات واقعیش نمیتوانست زیاد مخفی بماند

-هیوکی!من خیلی بدم!من خیلی متاسفم!من

-هیش هائه ماهی,تو بد نیستی,تو معصومی,تو قشنگی..توی قلبت چیزی نیست

-هیوک!

-گریه کن هائه ی من,بیشتر گریه کن,اینجام تا هرچقدر میخوای ناراحتیاتو تخلیه کنی

با صدای در,نگاهی به بالای راه پله انداخت,کسی نبود؟؟خودش باید در باز میکرد؟؟با کرختی خودش را به در رساند و در را بازکرد,چهره خسته و چشمان سرخ شیوون زودتر از هرچیزی توجهش را جلب کرد.لبخند چالدارش,ضربان قلبش را بالاتر برد:چقدر خوبه که تو درو باز کردی,چقدر به دیدنت نیاز داشتم

حرکتی نکرد,حرفی نزد,قثط به چهره شیوون خیره شد,سرحال تر بنظر میرسیدحداقل از افتادگی شانه هایش خبری نبود.شیوون کفش هایش را بیرون کشید و فاصله بین خودش و هیچول را بست

-اجازه دارم؟

نگاهش را به دست شیوون داد که در چندسانتی موهایش نگه داشته شده بود,قلبش,زبانش را هم لال کرده بود.باید میگفت اجازه نداشت ,اما سکوت کردست سرد و خیس شیوون لای موهایش فرو رفت و ناخواسته چشمانش را بست.چقدر بود کهکسی موهایش را نوازش نکرده بود؟چه حس قشنگی داشت سنگینی دست شیوون لای موهایش!صدای نفس های عمیق شیوون را میشنید.دستش به لبه پالتوی شیوون چنگ زد و قبل از اینکه سرش را به شانه او تکیه دهد,با صدای که از پشت شیوون امد,ازهم فاصله گرفتند.قلبش دیوانه وار میزد,انگار از خلسه درامده بود

-اوه چه بارونی گرفت!بازم داره میاد!

سورا بود که همراه شیندونگ و پسر بچه ای وارد خانه شدند.پسربچه چقدر شبیه هیوک بود.موهای مشکیش را بالا داده بود و تیشرت شل و گشادی هم تنش بود.شلوار لی تنگی به پا کرده بود و نگاه شیطنت بارش همه جا میگشت.شیوون کنار دیوار ایستاد تا به آن ها راه دهد:سورا نونا,این کیه؟

سورا لبخندی زد و دستی به موهای پرپشت پسرک کشید:سری پیش که اومدیم خونه مادرشوهرم خواب بود,نیاوردیمش..اسمش هنریه!پسرمه

شیوون لبخند بزرگتری زد:سلام هنری!من شیوونم!چوی شیوون

هنری که نگاهش روی هیچول بود,جوابی نداد و باسرکج پرسید:تو زیادی خوشکلی برای پسر بودن!

شیوون ابرویی بالا انداخت و به پسرک خیره شد.نیامده هیچول را انتخاب کرده بود.هیچول لبخندی زد و موهایش را پشت گوشش هدایت کرد:تو هم خیلی با نمکی!

هنری لبخند بزرگی زد و درحالی که نگاهش دنبال هیوک میگشت وارد پذیرایی شد:دایی منو ندیدی؟

-داییت الان داره از یه ماهی مراقبت میکنه

-ماهی؟دایی من,ماهی داره؟

-اره,یه ماهی داره اسمشم دونگهه اس

-منم ماهی میخوام!

شیوون پوزخندی زد و درحالی که کنار سورا و شیندونگ مینشست,به سورا گفت:پسرت به اموال بقیه چشم داره؟؟

سورا لبخندی زد:-اول و اخرش یکی رو انتخاب میکنه میچسبه بهش,بهتره دعا کنی هیچول نباشه..خیلی عجیبه..مطمئن باش رقیب سرسخت و مهمی برا میشه!

شیوون لبخند شیرین دیگری زد و نگاهش را از هیچول برداشت:نمیتونه!اون مال منه!هرجا برم و هرکاری کنم بازم قلبش مال منه!

-بقیه کجان؟

-بقیه؟؟یسونگ فکر کنم اتاقش باشه,هائه و هیوکم باهمن!

-کیو؟؟

-نبودی سورا!اینجا طوفان شده بود

-طوفان؟؟

حرفشان با صدای دوباره در نصفه ماند.هنری که رو پاهای هیچول نشسته بود پایین پرید و سمت در دوید:من باز میکنم!

پسرک چه پرانرژی و چه پرشور بود.هنری خودش را به در رساند و چندباری پرید تا دستش به در رسید و دستگیره را کشید.پشت در پسر جوانی با موهای مشکی کوتاه,کت آبی سفیری که آستین هایش را بالا زده بود و با لبخندی که تک چال زیبایش را معلوم میکرد,وایستاده بود.با دیدن هنری روی زانوهایش نشست:سلام پسر کوچولو!من دنبال لی دونگهه ام,اینجاس؟

-دونگه ماهیه؟؟بیا تو!اینجاییه

هنری گوشه کتش را گرفت و او را داخل کشید.برای خودش بلند بلند توضیح میداد:ماهییه مال داییه منه البته من ندیدمش ها!منم یه ماهی میخوام..اوه ماما,این اقاهه دنبال ماهی دایی میگرده!

هنری کوچک بخوبی متوجه سکوت ناگهانی و بلند شدن همه افراد داخل سالن شد.گوشه ی کت تازه وارد را رها کرد و سمت مادرش دوید.سکوت عجیبی برقرار شده بود و کسی چیزی نمیگفت.یوون جلو رفت و اغوشش را باز کرد:

-دلم..برات…تنگ..شده..بود..هیونگ..قد ..یه دنیا!

-متاسفم که تنهات گذاشتم وونی!خیلی متاسفم!

شیوون چشمانش را بست و دراغوش برادری که این همه سال ازش محروم بود,فرو رفت.هنوزم بوی بچگی و خاطراتش را از اغوشش میتوانست حس کند-جات خیلی خالی بود!خیلی جاها باید کنارم میبودی و نبودی هیونگ!

-متاسفم که نبودم,اما مجبور بودم,من مسئولیت بزرگتری داشتم,من از خیلی چیزا گذشتم وونی؟

کسی از پشت کت ابی رنگش را در مشت گرفت و کشید,بخاطر همین از شیوون فاصله گرفت و سمت عقب چرخید.چشمان پر از اشک و وصرت بغض کرده دونگهه نفسش را گرفت

-دونی!

-تیکی هیونگ!!

دونگهه خودش را محکم در اغوش لیتوک انداخت.اشک هایش دوباره در چشمانش میجوشید.لیتوک مهربانانه دستی به سردونگهه کشید و او را محکمتر در اغوشش فشرد:چیزی شده دونی؟؟چرا انقدر غصه دار بنظر بیای؟؟!!

-هیونگ!!من خیلی بدم!تیکی هیونگ..من خیلی احمقم,من بدترین راهو برای فهمیدن حقیقت انتخاب کردم,من هیونگمو از خودم رنجوندم!

لیتوک دستی مهربانانه روی موهای قهوه ای دونگهه کشید و سرش را به شانه خودش تکیه داد:اروم باش,دونی! من اینجام تا کمکت کنم,اروم باشی ماهیِ هیونگ,مطمئنا کمکت میکنم

با کمک هیوک از پله پایین امد.صدای پسر بچه ای از توی سالن که از توی سالن می آمد,نشان میداد سورا و شیندونگ برگشته بودند.ارد سالن که شد,اولین تصویری که دید,شیوون بود که کسی را محکم بغل کرده بود.بیشتر نگاه کرد,این قد,این موها,این نوع لباس پوشیدن تنها و تنها برای یکنفر بود.لیتوک هیونگ!بغضی که ارام گرفته بود,دوباره سرباز کرد و تا گلویش بالا امد.چشمانش پر از اشک شده بود و میخواست گریه کند.لیتوک هیونگ اینجا بود!مطمئن بود اشتباه نمیکرد!چند قدم کوتاه برداشت و به عادت بچگیش کت ابی رنگش را در چنگش گرفت و کشید.

صورت مهربان و نگران لیتوک را بعد از مدتی طولانی میدید.دلش گرفته بود!همه ناراحتی و غصه اش,در یک صدا زدن خلاصه شد و نالید:تیکی هیونگ!

در آغوش لیتوک که فرو رف,سرش روی شانه او قرار گرفت,فهمید چقدر دلتنگ هیونگش است.فهمید دلش هیونگ خودش را میخواستاین اغوش گرم مهربان بود اما اغوشی که میخواست نبود.اغوشی که همیشه حمایتش میکرد نبود.کلمات را گم میکرد.چیزی که گفت به معنای واقعی تعریف کاری که کرده بود,نبود.اصلا در کلمات نمیگنجیدتوجه شد که لیتو او را باخود سمت مبل کشاند و نشست.زمزمه های ارام کننده اش را میشنید اما ارام نمیشد.دلش دنیا دنیا اشک ریختن میخواست.دستی او را سمت خودش کشید و از اغوش لیتوک بیرون کشید,اشک های روی گونه اش را پاک کرد و بوسه های لطیفی روی پلک خیسش نشاند.از کمرش او را محکم به خود چسباند و سرش را به شانه خودش تکیه داد:هی ماهی!جات اینجاس!باید از اینجا ارامش بیگری,اینجا باید گریه کنی

لبخند ساده ای روی لبش نشست و خودش را بیشتر به هیوک فشرد,انگشت کشیده هیوک اشک هایش را ارام ارام پاک میکرد و جای هر اشک بوسه ای میکاشت.چقدر بودن هیوک خوب بود!با حس فشار دستی روی شکمش,چشم هایش را باز کرد و به پسر چه روبرویش نگاهی انداخت.پسرک که انگار با دیدنش هل شده بود,لبش را گزید

-تو دونگهه ماهیِ داییِ منی؟

-اومم..من ماهی داییتم!

-میشه مال من باشی؟؟اوه چشمات خیلی قشنگن!

دست هیوک را پشت یقه لباس هنری دید و چند لحظه بعد,پسربچه جایی میان زمین و هوا ,دست و پا میزد

-هی تو بچه دزد سنجاب!به ماهی من چشم نداشته باش!اون مال منه!به هیچ وجه فکر نکن بذارم نزدیکش شی!

لبخندی به این غیرت بیش از حد هیوک زد!پسربچه بیش از حد ول میخورد و تقلا میکرد تا آزاد شود:هی دایی ولم کن!منم ماهی میخوام..داییـی!

-برو یکی برای خودت پیدا کنه,ماهی من نه,این همه ادم توی خونس که میتونی بهشون بچسبی

هنری به زحمت خودش را از چنگ هیوک ازاد کرد و کنار هیچول نشست.همه لبخندی به این حرکت هیوک زدند و لیتوک سوالی پرسید که همه را به سکوت واداشت:-مین کجاست دونی؟

اینکه چقدر از دیدن جونگسو خوشحال بود در کلمات نمیگنجید.چقدر اغوشش حس قشنگی داشت.چقدر بودنش یکدفعه ای اما به جا بود.اینکه جونگسو با محبت خاص خودش دونگهه را در اغوش کشیده بود و دونگهه او را هیونگ صدا زده بود,خیلی اذیتش میکرد.حس حسادتی هرچند بچگانه وجودش را پرکرد.میخواست هیونگش مال خودش باشد.میخواست برایش حرف بزندو تکیه کند,سر روی شانه هایش بگذارد و خستگی در کندبه تصویر هیونگش خیره شده بود!چقدر مردتر بنظر میرسید و چقدر پیرتر!سکوت عجیب با سوال لیتوک شکست:مین کجاست دونی؟

مین؟؟پس او در مورد سونگمین میدانست؟لحظه ای چیزی در ذهنش جرقه زد.تماس ۲ روز پیش از طرف جونگسو بود.حتی با شنیدن آنصدا,حس عجیبی پیدا کرده بود.نگاهش روی صورت درمانده و چشمان دوباره پرشده دونگهه خیره ماند.لیتوک,آرام دست ظریف دونگهه را بین دستانش گرفت

-هیونگت کجاس دونگهه؟؟مسئله مهمی پیش اومده!

-تیکی هیونگ!

-چی شده هائه؟

-هیونگم گم شده!من گفتم بره گم شه!من خیلی بدم!من..نمیخواستم اونطوری حرف بزنم یا اونطوری رفتار کنم.من خیلی ناراحت بودم..خیلی عصبی بودم..اون کاغذا اصلا چیزای خوبی توشون نبود..من..من نباید اونطوری میبودم..من حتی نمیدونم چطوری تونستم اونوطوری رفتار کنم..

لیتوک که انگار چیزی ار حرف های دونگهه نمیفهمید,سرچرخاند و نگاهش را به شیوون داد.شیوون نفس عمیقی کشید و دستانش را بهم گره زد

-اینجا چیکار میکنی جونگسو؟؟بگو تا به الان برسیم,چرا بقیه میگن یدفعه ای غیب شدی؟؟تو که همیشه پسر مطیع بابا بودی

 

-اره ,بودم و نبودم,خیلی خب برات میگم تا برسیم اینجا,چون حق همه ی افراد اینجاس که بدونن مخصوصا تو چویی شیوون!

مکثی کرد و چند لحظه ای به هیچول خیره شد

-چقدر از ماجرای اتیش سوزی میگذشت؟؟فک کنم ۵ سال میشد,یادم نیست اما نگران بودم نمیتونستم کارامو درست انجام بدم,این که یدفعه همه چی علیه شیوون بود عصبیم میکرد,من حتی اجازه دیدنش رو هم نداشتم,واسم عجیب بود که چرا چویی عامل اصلی طرد شدن شیوون بوداون حتی تمام تمرکزشو برای دور کردن شیوون گذاشته بودیبار زد بسرم ورفتم اداره پلیش و نتیجه گزارش اتیش سوزیو خواستم,چیزی که نوشته شده بود درصدی شبیه ماجرایی که ما میدونستیم نبود..مشکوک شدم و شک کردم…من اونموقع علنا جانشین رییس چویی بودم!اختیار همه کلیداشو داشتم اما متوجه شدم کلیدم نمیتونه گاوصندوق شرکتو بازکنه,منشی چویی تمام حرکامو زیر نظر داشت!منم نقشه کشیدم شبی که همه کارکنای شرکت توی جشن سالانه بودن به اتاق چویی رفتم,

قبلا از روی کلیدش زده بودم,در گاوصندوقو باز کردم,همش پول بود.باورم نمیشد فقط بخاطر پول کلیدشو نداشتم,من اختیار تمام حساب های بانکیو داشتم!چشمم به فلش کوچیکی خورد,بدون مکث برش داشتم و بیرون زدم,تا برسم خونه نزدیک بود چندباری تصادف کنم,اینکه با چه حالی پشت کامپیوتر نشستم رو نفهمیدم!پوشه های عجیبی بود,خیلی عجیب!حدودا ۸ تا پوشه با اسمای مختلف..قبل از اینکه پوشه ی سونگمین رو باز کنم,اسم خودم توجهمو جلب کرد…جالبه نه؟؟اسم منم اونجا بود نه بنام چوی جونگسو!

سکوت کرد و نفسی کشید.چشماش مثل همیشه سریع پرازاشک میشد.کمی روی مبل جا به جا شد.کف دست عرق کرده اش رو چند باری روی شلوارش کشید

-اوه!خب…اسمی که اونجا بود,برام غریبه بود,پارک جونگسو بود ولی تمام عکساش عکسای من بود,هرقدر بیشتر بهشون زل میزدم,نمیفهمیدم!عکسا عکسای من بود اما اسمش نه!با خودم فکر کردم شاید اشتباه تایپ شده بود.پوشه سونگمین رو که بازکردم دیدم همونه,عکساش همون پسر تپل و بامزه رو نشون میداد,اسم بقیه اعضای خانوادشم بود,اما فقط عکس بودن,فلش رو از کامپیوتر کشیدم بیرون و گوشه ای گذاشتم,چون هیچ وقت سر گاو صندوقش نمیرفت پس متوجهش نمیشد.سرم داشت منفجر میشد!انقدر گیج بودم که یادم رفت برای تولد سورا باید برم خونشون!هیچ چیز بهم نمیخورد,یه معمای بی سر وته بود و من…گیج وایساده بودم وسط تیکه های پازل!

نزدیکای صبح بود بخودم اومدم,تا چندماه کارم شده بود اطلاعات جمع کردن درباره اسامی که دیده بودم,به هردری زدم تا کمی اطلاعات دستمو گرفت و اون کمی اطلاعات دنیامو داغون کرد!قبلا میدونستم پدر سورا و چویی باهم شراکت داشتن و بعدا از چویی جدا شد اما نمیدونستم که در کل ۴ نفر بودن…که بعد از رفتن پدر سورا ۳ نفر به همکاریشون ادامه دادن..پارک چان توی سانحه هوایی با خانوادش کشته شده بود و تنها بازمانده خانوادش پارک جونگسو بود و لی مون هیون هم توی تصادف کشته شده بود و تنها بازمانده اش لی سونگمین بود ..و فاصله زمانی این اتفاقات ۱۲ سال بود!

بازهم مکث کرد.بازگو کردن این اتفاقات سخت بود.اهی کشید و درحالی که به زمین خیره شده بود,با صدای خسته ایی ادامه داد:

-خیلی نقشه کثفی بود!خیلی کثیف!اینکه من رو به عنوان پسر ارشدش بزرگ کرد درحالی که قاتل خانوادم بود,یه عمر کسیو پدر میدونستم که پدرمو ازم گرفته بود.نمیتونستم ببینمش و مثل همیشه باشم!یه خشم بزرگی توی بدنم پخش میشد..برای یه مدت طولانی شیوون رو فراموش کرده بودم,هدفم عوض شده بود! با خودم و زمین و زمان لج کرده بودم.دنبال مدارکی بودم که چویی رو نابود کنم,…خشم واقعا ادمو کور میکنه,اصلا متوجه نبودم ممکنه به بقیه هم آسیب برسه!میدوونین…یه مدت بود چویی رفتاراش مرموز تر شده بود,بیشترکه زیر نظر گرفتمش,متوجه تلفنای عجیب و مخفیانه اش شدم!و متوجه شدم سونگمین زنده است!

توی بیمارستانی بستری بود و چویی دنبالش بود تا بکشتش!میدونین اوضاع روحیم دیگه به بدترین وضعش رسید.اون شیوون رو قاتل میدونست,اون بود که پسرشو رد کرد ..حس مسئولیت میکردم,سونگمین هم مثل من بود,حق زندگی داشت!چویی حق نداشت برای زندگی ما تصمیم بگیره..نمیخخواستم به هدفش برسه,حس بازیچه رو داشتم,من مطیع اون بودم,جانشین امپراطوریش بودم اما مهم نبودم..چویی به پسر خودشم رحم نمیکرد,اون با بی رحمی شیوون رو خورد کرد,نابود کرد و ذره ای براش اهمیت نداشت

همه چیز سرعت گرفت..نفهمیدم چیکارا کردم..زمان خیلی داشت سریع میگذشت,من فقط تونستم از هیچول بخوام کنار شیوون باشه و عذرخواهی کردم!من خیلی چیزا رو ول کردم و رفتم,حداقل تونستم سونگمینو نجات بدم!همراه اون و پدر دونگهه به المان رفتین,اونموقع داییش المان بود اما سونگمین تصمیم گرفت پیش خانواده دونگهه بمونه!اسمشو به خواست خودش و من عوض کردیم..میدونستم چویی با یه جنازه سوخته تو بیمارستان قانع نمیشه و ممکنه دنبالش بگرده..اون فقط حرص میزنه..و حاضر نیست به کسی حقشو بده..

من تصمیمو گرفته بودم..من میخواستم انتقام بگیرم اما باید قدرتمند میشدم,توی ازمون ورودی پلیس شرکت کردم,خیلی تلاش کردم,خیلی سعی کردم,خیلی سخت بود!خیلی اذیت شدم!اما ارزش داشت,حالا میتونم توی چشمای مین نگاه کنم و بگم انتقام خودشو و خانوادشو گرفتم,تو چشمای شیوون نگاه کنم و بگم من پیشتم جبران تمام سالایی که نبودم,سالایی که جام خالی بود,حالا میتونم درست از سورا عذرخواهی کنم و برات ارزوی خوشحالی کنم چون خانواده ارومی پیدا کردی!حالا…میتونم با سر بلند,سر قبر خانوادم بررم!میتونم بگم پارک جونگسوام!

تلفنش زنگ خورد و ساکت شد.دست به گونه ی خیسش کشید و گلویش را با چند صرفه صاف کرد:بله کانگین؟

-کجایی تیکی؟؟رییس بازجویی رو شروع کرد!

-لعنتی!اون پرونده مال منه,بازجویی چویی هم به مال منه!

-اما احساسات شخصیت..

-کدوم احساسات شخصی کانگ؟؟من اینهمه تلاش نکردم که اخرش اینو بشنوم

-بذار همه چی به عهده رییس باشه اون بهتر میدونه

-به رییس بگو اگه تو این پرونده دخالت کنه استعفای اول وقت من رو میزشه!

-تیکی..

-به اون رییس احمقت بگو..خودش همه چیزو گند زده!اینهمه مدت داشت چیکار میکرد؟؟چه غلطی میکرد؟

گوشی را قطع کرد و زبانش را روی لب خشکش کشید.ناراحت بود,خیلی ناراحت!نگاهش که با نگاه شیوون گره خورد,لبخند تلخی زد:

-متاسفم وونی!من خیلی سختی کشیدم تا بتونم ازش بپرسم چرا؟؟نمیخوام اینطور این موقعیت رو از دست بدم

شیوون در جوابش لبخند گرمی زد:درک میکنم,و اصلا مهم نیست چه بلایی سرش بیاد!خیلی وقته برام بی ارزش شده

لیتوک لبخندی زد و باز سکوتی بین جمع حاکم شد.هرکس دردنیای خودش غرق شد.یکی در فکر به هیونگی که از خودش رنجانده بود و یکی در فکر عشقی که از خودش محروم کرده بود و یکی در فکر پایان این ماجراها و این فکر بود که سکوت را سنگین تر میکرد.

سرش را به شیشه سرد ماشین چسبانده بود و به تصویر شهر در شب خیره شده بود.چند ساعتی میشد باران شروع شده بود اما ایندفعه اصلا نمیتوانست از زیبایی باران لذت ببرد.قلبش پر از درد و رنج بود.ریووک سمت دیگرش نشسته بود!هردو سکوت کرده بودند!دکتر گفته بود که مشکلش از نظر جسمی برطرف شده بود و چند خراش و کبودی روی صورتش وجود داشت که با گذر زمان درست میشد اما باید به درمان روحش هم میرسید.ریووک که ناآرامیش را دیده بود,قول داده بود او را پیش کیو ببرد.هزاران حرف داشت,هزاران حرف و هیچکدام براحتی به زبان نمیامد.چشم بست و آه کشید.آه عمیق و سوزناکی که ذره ای,از دردش کم نکرد.الان کیو کجا بود؟پیش عشق اولش؟؟حس تلخ حسودی را بخوبی حس میکرد.برای لحظه ای چهره ی کیوهیون جلوی چشمانش جان گرفت.موهای قهوه ای مرتبش که اکثر اوقات چتری هایش را روی پیشانیش میریخت.ابروان پرپشت و مژه های قهوه ای بلندش که مثل صدفی, مرواریدِ چشمانش را قاب میگرفت و دو تیله قهوه ای زیبایش!ضربانش را ارام میکرد.دستان گرم و انگشتان بلندش که موهایش را نوازش میکرد.قطره ی اشک گرمی از گوشه چشمش فرار کرد و تا چانه اش سرخورد.چانه ای که از بغض میلرزید.دستان یخ زده و سردش را داخل جیب لباسش فرو کرد اما گرم نمیشد.قطره اشک دیگری راه همان اشک اولی را دنبال کرد و بغضش را یک قدم به انفجار نزدیک کرد.هنوز نفس نفس میزد و گلویش خواستار هوا بود.نیازمند ازادی بود.چه بغض محکمی بود که نمیشکست!چه اصرار عجیبی در خفه کردنش داشت.چقدر حس از دست دادن کیوهیون برایش سنگین بود.قطره ی اشک دیگری که فرار کرد اینبار لبانش را گاز گرفت.

از پشت پرده ی اشکیش,از پشت دید تارش,بوته ی رز سرخی را دید اما بوته مهم نبود,مهم پسری بود که کنار بوته ایستاده بود و به بوته خیره شده بود.پسر چقدر شبیه کیوهیون بود اما سر وضعش نشانی از کیوهیون نداشت.صدایش لرزید اما فریاد زد:وایسااا

ماشین ایستاد و بدون جواب به سوال ریووک به دستگیره چنگ زد و سعی کرد تعادلش را پیدا کند.با پشت دست محکم روی گونه ها و چشم هایش میکشید تا مطمئن شود درست میبیند.تقریبا فاصله چندمتری با تصویر پسرک و بوته ی گل سرخ را دوید.صدای فریاد ریووک زیر شلاق باران کمتر شنیده میشد.به پسرک که رسید سرعت قدم هایش کند شد,خیلی کند,شایدم هم ایستاد.

پسرک چنان محو گل های بارون خورده و خیس بود که متوجهش نمیشدنگاهی به پاهای زخمی و کثیفش انداخت و لب گزید.شاید اشتباه میکرد.شاید او کیوهیون نبود.اصلا کیو اینجا چه میکرد؟این موقع ؟در خیابان با این وضع؟مگر میشد کیوهیون باشد؟تردید داشت.دست دراز شده اش را عقب کشید.نگاهش چرخید و روی سرش ثابت ماند.این قامت چه شبیه کیو بود!دلش دستور داد که جلورفت و دست دور کمرش حلقه کرد و سرش را جایی میان کمرش قایم کرد وگرنه تا ابد از او دور میماند.بوی رز میداد.عمیق تر دم زد و صورتش را بیشتر به پیراهنِ خیسِ چسبیده به تن پسرک فشرد.دمای بدنش چه بالا بود!صدای ریووک قطع شده بود.احتمالا تا الان رفته بود!ممنون بود که ارامشش بهم نمیزد.باران همچنان میبارید و پسرک عکس العملی نشان نمیداد.پسرک که نه!مطمئنا او کیوهیون بود

-کیونااا !

تمام نیازش به وجود کیوهیون را در نامش خلاصه کرد!و چقدر تلفظ خاص اسمش هیجان انگیز بود.سرش را بیشتر به کمر او فشرد

-کیونا !

لبان سرخش میلرزید.مانند کودکی که مادرش را پیدا کرده باشد,جای امنی برای گریستن,برای درد و دل یافته بود.قلب کیو میشنید.قلب کیو دوستش داشت,نگرانش میشد.

-کیوهیوناا!تو که دنبال..عشق اولت نمیگردی؟تو که میدونی اون دوست نداره؟؟پس دنبالش نمیگردی که..اومدی گل رزا رو ببینیی نه؟؟خب تو عاشق گل سرخی..کیو تو نباید بری پیشش..مگه چشمای من برات کافی نیست؟مگه نگفتی من دارم یخای قلبتو آب میکنم و مراقب باشم؟؟مگه تو روی لباس پوشیدنای من حساس نیستی؟؟هی کیو..تو کنار من ارامش داری دیگه!تو که نمیری دنبالش؟

با حس دستان کشیده و سرد کیوهیون روی قفل دستانش,بیشتر به او چسبید و به شکمش چنگ زد

-کیو!تو که گفتی میتونی عاشقم باشی!میتونی کنارم باشی,میتونی یه نقشو توی زندگیم قبول کنی,توکه گفتی میخوای مرد زندگی من باشی!مرد روزای سختم,مرد روزای غمم..خب باش دیگه!عاشقم باش..فقط من!کنارم باش فقط کنار من..مرد زندگیم باش دیگه,این روزا خیلی سخته,این غما یلی زیادن دیگه,مرد روزای سختیم باش,من میخوام باشی..کیو عشق اولت خوب نیست,اون اذیتت میکنه!اون عاشقت نیست,اون بهت نیاز نداره..من عاشقتم..من بهت نیاز دارم!!کیوهیونا

با تمام مقاومتش,گره دستانش توسط دستان قدرتمند کیوهیون باز شد و کیوهیون سمتش چرخید.خرگوش صورتی رنگ اشنایی بغلش بود و چشمانش عجیب بود.حالا فاصله او و کیوهیون تنها یک خرگوش پنبه ای بین بدنشان بود.چهره اشفته کیوهیون را که دید بغض لعنتیش ترکید.اشک هایش جایی روی صورتش میان قطرات باران گم شدند.چرا کیو انقدر خسته بنظر میرسید.موهایش به پیشانیش چسبیده بود و زیر چشمانش گود رفته بود.قطره های اشک تند تند از کنار چشمش بیرون میریخت اما کاری نمیکرد.هرازچندگاهی پلکی میزد تا کیو را ببیند

-کیونااا!بازم دنبالش میگردی؟

-نه..پیداش کردم

-پیدا کردی؟میخوای بری پیشش؟

-آره میخوام پیشش باشم

-اما اون دوست نداره

-دوسم داره!

چانه اش بیشتر و بیشتر لرزید و نگاه بی تاب و اشک الودش در چشمان قهوه ای او قفل کرد

-بهت نیاز نداره

-بهم نیاز داره!

-هی کیو..اون که ارومت نمیکنه

-چرا ارومم میکنه,آرومِ آروم

عصبی از همه چی,خرگوش را بیرون کشید و کمی انطرف تر روی زمین خیس پیاده رو انداخت.محکمتر کیوهیون را بغل کرد و سرش را در گردن او فرو کرد.اشک هایش چه عاجزانه گردن کیوهیون را خیس میکرد

-من بیشتر دوست دارم,من بیشتر بهت نیاز دارم,من بیشتر ارومت میکنم,نرو..پیشش نرو..بخاطر من۱

چرا کیوهیون انقدر سرد بود.دستش را سمت دست او دراز کرد و دست کیو را سمت موهای خیس سرش هدایت کرد و روی سرش گذاشت:

-کیو!توبخاطر من قبول کردی بیای مسافرت!حق نداری بری دنبالش, تو گفتی حق ندارم به کسی غیر ازتو توجه کنم پس خودت چطور میتونی به غیر از من توجه کنی؟؟مگه نگفتی من مال توام؟؟دیگه نمخوای مال تو باشم؟؟کیو..من قول میدم ناراحت نشم وقتی خرگوش صدام میزنی..من بخاطر تو دوباره عاشق شدم کیونا!میشه کنارم بمونی؟من قلبم خسته اس,شاید بخواد استراحت کنه..اونموقع اگه تو نباشی که دستشو بگیری شاید برای همیشه بخواد استراحت کنه!

هردو دستش را دور گردن کیوهیون حلقه کرد و بخود فشرد.وقتی حرکت نوازش گونه ی دست کیوهیون را روی سرش حس کرد,اشک های بیشتری از چشمانش فرار کرد.قرار بود این حس قشنگ را از دست بدهد.

کیوهیون سرش را از گردن خودش دور کرد و به چشمان سیاهرنگ و پر از برق اشک غمگینش دوخت.گل رزی را که کنده بود بدون توجه به خارهایش که دستش را خراش میداد,بالا تر آورد و خارهایش را کند.با دست ساقه اش را کوتاهتر کرد و پشت گوش مین گذاشت.دستانش را دور صورت خیس و تپلش قاب کرد:

-میدونی که من چرا رز صورتی دوست دارم؟چون رنگش رنگ مورد علاقه عشقمه,گلربگاش مثل پوست صورتش لطیفه و لباش رنگ غنچه هاش صورتیه!رز صورتی برای من نماد عشقمه!عشقی که خیلی قدمت داره,خیلی سن داره اما قدرت عجیبی داره,عشقی که به قلب من بعد از اون اجازه عاشق شدن نداد!

چشمان سیاهرنگ مین گشادتر شدند.چند قطره اشک برای چندمین بار صورتش را خیس کرد.با اخم,با انگشت شستش اشک هایش را پاک کرد:

-خیلی ها اومدن و بازم اون عشق اجازه نداد!مثل یه قفل بزرگ روی قلبم زده شده بود,خیلی وقت گذشت تا برای اولین بار قفلش ,خودش شکست,پشت یه اکواریوم ماهی بزرگ,۲ تا چشم مشکی خیلی راحت قفلشو شکستن,برام عجیب بود…هرچی بیشتر نگاه میکردم,سیر نمیشدم,انگار خیلی وقت بود از دیدنشون محروم بودم!بخاطر کلاس بعدی مجبور شد بره و من هنوزم مات نگاهش بودم,اون چشما برام خیلی عجیب و قشنگ بودن,دنبالش رفتم سر کلاس ریاضی,جای من نشسته بود منم کنارش نشستم,سرش رو میز بود و چشماش بسته بودن,خیلی صبر نکردم تا چشماشو باز کنه به بهونه ای به حرفش اوردم..صداش..شیرین بود…بیشتر میخواستم بشنوم,میدونی اون عشق قدمت دار تمام قد جلوی این پسر تعظیم کرده بود و دلیلش رو نمیفهمیدم,هرچی بیشتر باهاش اشنا میشدم,بیشتر قلبم عاشقش میشد!اولین باری که بوسیدمش توی سمرای هوا,کنار گلخونه,قلبم منفجر شد..بیشتر مشتاقش شدم..برام ارامش و شادی میاورد..چیزایی که نداشتم

سرش رو جلوتر برد و لبای سرخ و کوچک مینش را بین لبانش گرفت.هنوزم همان کار را با قلبش میکرد.لبخندی زد و بیشتر لبان سرخش را مک زد و بوسید.حس کرد که دستان مین روی شانه اش چنگ شد,بوسه ی کوتاه و عمیقی به لب پایینش زد اما سرش را عقب نکشید.در همان فاصله نگه داشت و به گونه های سرخ و پلک های لرزان و بسته مینش خیره شد

-میدونی من خیلی وقت بود از تمام حسام فاصله گرفته بودم,یخ زده بودم,به کمک عشقم سرپا بودم اما هرچی بیشتر زمان میگذشت علاده بر عشقم ,خودمم داشتم در برابرش زانو میزدم۱اون پسر خیلی داشت برام مهم میشد,خیلی یعنی قدر تمام عشقم,روش حساس شده بودم,حس بدی داشتم اگه کسی نگاهش میکرد و من نمیتونستم کاری کنم,و بعد من پیش قلبم اعتراف کردم عاشق شدم برای دومین بار

لبانش را به نرمی روی گونه مین کشید و بوسه ای به گونه سرخ و تبدارش زد:

-خیلی عاشق شده بودم!تو مدت کوتاه این قدرت قوی احساس برام عجیب بود!نمیشد انقدر عمیق عاشق شد اونم توی این مدت!نه نمیشد اون احساس با عشق قدمتیم برابری کنه..واقعا نمیشد!

بوسه های بعدیش را بالاتر کشید و پلک هایش را هم بوسه باران کرد.باران کم کم قطع میشد اما سوز سرد هوا هنوزم وجود داشت.بیشتر او را در اغوش کشید

-داشتم از فهمیدنش دیوونه میشدم!اولش سختم بود!خیلی سخت!چیزی که من فهمیده بودم چیز کمی نبود!نشون میداد قلب من تنها عاشق ینفر میشه..تنها برای همون میتپه و اون رو تشخیص میده

تنها برای لحظه ای مین را رها کرد.خم شد و بانی خیس و کثیف را برداشت و نازش کرد:خیلی دیوونه کننده بود!خیلی حقیقت بزرگی بود!خیلی!

ربان بانی را کند و سمتش دراز کرد:بانی مال توئه؟؟؟تاحالا اینو دیدی؟

دستان لرزان مین دراز شد و ربان را گرفت.گیج نگاهی به او کرد و بعد ربان ..جملاتش..

-لی سونگمین مال چوکیوهیونه..تولدت مبارک مینی..اینو تاحالا ندیدی؟؟میدونی بانی هدیه من به عشق اولم بود.اولین و اخرین هدیه ای که تونستم بهش بدم!و جالب بود که تو این خرگوش داشتی..اونو بانی صدا میزدی و این که صدای من از طرف بانی اهنگ تولد میخوند

مین چند قدمی عقب رفت و ربان را زیر پایش انداخت.گل رزی که لای موهایش فرو شده بود را با انزجار از بین موهایش بیرون کشید و سمتی انداخت

-من نه!این درست نیست!من کسی نیستم که رنجت دادم..من نیستم..کسی که این همه سال عذابت دادم..نه..من نه!

جلوتر رفت و مین را محکم بین بازوانش حبس کرد.اشک هایی که تازه روی گونه های سفیدش میغلتید را میبوسید

-قلب من نمیتونه عاشق یکی دیگه شه,قلبم عاشقته مینی..حتی اگه اسمت عوض شده باشم..اگه قیافت عوض بشه..قلبم میسناسدت..قلبم حست میکنه..قلبم مال توئه!ضربانش!احساسش..اسمش رنج نیست..اسمش عذاب نیست..اسمش عشق مین, عشقه مینی من,عشق..سونگمینم..عشق

-چه عشقیه که هنوزم میخوایش؟؟هنوزم دوسش داری؟این چه عشقیه که عذابت میده و اونو بازم میخوایش؟

-قشنگه..شیرینه..شیرینه که عاشقتم,کنارتم,مرد روزای سختتم,مرد روزای غمتم..شیرینه که میخوام کنار قلب خسته ات باشم..شیرینه

پارت دهم:سوء تفاهم..

 

-ارباب جوان!لطفا برگردین!عمارت رو همینطور رها کردین,جیون و اون دختر از نبودتون دارن سوء استفاده میکنن

ریووک سنگریزه ی جلوی پاش را با ضربه ای شوت کرد-الان نمیتونم برگردم هان!مجبورم بمونم

-چی مجبورتون کرده ارباب؟؟لطفا برگردین,پدرتون هم..

-درمورد پدرم صحبت نکن!حوصلشو ندارم

-ارباب جوان لطفا اینطور رفتار نکنید!شما باید طبق قواعد و اصول رفتار کنین

داشت عصبی میشد.هان کسی بود که همیشه میخواست ریووک با خوشحالی زندگی کند اما الان حرف هایش بوی دیگه ای میداد.رنگ دیگه ای گرفته بود-هان؟؟زنگ زدی رو عصاب من راه بری؟؟اصول و قواعد؟؟کدوم اصول و قواعد؟؟اصول و قواعدی که اختیارمو ازم میگیره؟؟تو که مخالفش بودی..یادت رفته؟؟حرفاتو؟

-شما نباید اینطور رفتار کنین,کنترل همه چیزو دارین از دست میدید,اموال و جایگاهتون رو باید حفظ کنین

-من الان تابع قوانینیم که دلم بذاره

-نه قربان,دلتون دیگه مهم نیست,نه وقتی که اموال و دارایی تون در خطره!باید هرچه سریعتر برگردین

با کلافگی گوشی رو قطع کرد و نگاهش را به پنجره طبقه دوم داد.چراغش روشن بود و شایه کسی را از پشت پنجره میشد تشخیص داد.دستانش را در جیبش فرو کرد و سرش را بالا گرفت

-یسونگی!دلم ازت گرفته,خیلی برام سخته که بتونم کنارت باشم,من با تمام سختیا اینجام تا ببینمت و تو با سکوتت داری ازارم میدی!چرا نمیخوای درمود حسمون حرف بزنی؟داری ازم فرار میکنی..دوست داشتنم برات کافی نیستی یا کلا ازم بیزاری؟

سرش را پایین انداخت و وارد خانه شد.لباس هایش خیسِ خیس بود.برای لحظه ای از سرما لرزید.موهای خیسش را سمتی داد و قبل از اینکه وارد سالن شود متوجه یسونگ شد که از پله ها پایین میامد.اخم پررنگی کرد وسرش را پایین انداخت.

-پس مین کو؟

دلخور جوابش را داد-جاش امنه,نگران نباش

-کجاست؟

هنوزهم حاضر نبود در چشمان غریبه یسونگ نگاهی بیندازد.دستانش را درهم گره زد و فشار انگشتانش را روی هم بیشتر کرد.پلک هایش را محکم روی هم فشرد

-خیلی مهمه؟؟خودت میرفتی دنبالش!این من بودم که رفتم دنبالش پس واسم مهم بود و مطمئنا اگه الان جاش امن نبود اینجا نبودم

یسونگ چانه اش را گرفت و نگاهش را به او داد-مهمه!میخوای بحثمونو یادت بیارم؟چطور ولش کردی؟

برای لحظه ای کنترل صدایش را از دست داد:خودت برو پیداش کن اگه انقدر به حرف من بی اعتمادی,واسم مهم نیست چه غلطی میخوای بکنی!من خسته ام!خیلی خیلی خسته ام!

صدای دستوری یسونگ چندبار در گوشش پیچید-ریووک!

-الان نه یسونگ!الان نه…نمیکشم باتوهم بحث کنم..واقعا نمیکشم

-من میخوام حرف بزنم نه اینکه بحث کنم

-حرفات اذیتم میکنه

-متاسفم اما مهمه

-الان هیچی برای من مهمتر از ارامش نیست

خودش را از بین دستان یسونگ ازاد کرد:برمیگردم سئول!فردا !اگه نبودم نگران نشو

-چرا؟

-چون بخاطر چیزی که مهم نیست دارم یچز مهمو از دست میدم!

-چی رو از دست میدی؟

بدون جواب دادن از پله ها بالا رفت.شاید باید حالا که یسونگ میخواست حرف هایش را گوش دهد میگفت اما نمیشد.حوصله نداشت.گاهی ادم ها با کارهایشان ,از خیلی چیزها زده ات میکنند,درست وقتی که میخوای کاری برایشان کنی و باعث رنجشت میشوند.بدن خسته اش را روی تخت رها کرد و چشمانش را بست.

کیم ریووک واقعی,کیم ریووک دروغین,چه کسی متوجه نقش بازی کردنش میشد؟دنیایی از جنس جنگ را پشت سر گذاشته بود اما چه کسی متوجه میشد وقتی همه چهره ارامش را میدیدند.زمانی فکر میکرد یسونگ برایش تکیه گاه امنی خواهد بود اما حالا زمان بر فکرش مهر باطل زده بود.بجای نزدیک تر شدن به او,دور تر شده بود..دور ِدور ِدور ..تنها سایه ای از یسونگ در ذهنش مانده بود!میدانست یسونگ راز بزرگی دارد اما نمیدانست برای حفظ رازش از همه چیز میگذرد.شاید خودش خسته نشده بود اما همراهش را بشدت خسته کرده بود.ریووک خسته تر و تنهاتر از همیشه روی تخت دراز کشیده بود و با اشک هایش در مبارزه ای سخت بود تا نریزند.

-خسته بنظر میرسی وونی!

-خسته ام هیونگ,خیلی خستم

لیتوک دستی به سرش کشید-چی باعث شده اینطور داغون بشی؟ماسکتو برداشتی؟شونه هات دیگه چقدر میخوان خم شن مرد؟

شیوون سوالی که این چند روزه مثل خوره در جانش افتاده بود را از هیونگش پرسید..شاید او جوابش را میدانست.شاید کمکش میکرد بداند-میدونست..اون میدونست و همه چی رو اینطور کرد..من رو به این روز انداخت..چرا؟

لیتوک مکثی کرد.انگار با فکرهایش درگیر بود-میخوام ازش همینو بپرسم,ازش بپرسم چرا با ما همچین بازی کرد؟

-بازیکن حرفه ای حریفته هیونگ

-میدونم..منم دارم برای جوابام بازی میکنم

-سورا رو دیدی؟پسرشو؟همسرشو؟نخواستی برگردی عقب و راهتو عوض کنی؟

چشمانش را چرخاند و بصورت سبزه مقابلش داد.دستی به یقه اش کشید و بعد گلویش را نشان داد:وقتی حقیقت دست بذاره رو گلوت و بخواد خفت کنه,بخواد نفساتو ببره و تو مقاومت کنی از خیلی چیزا میگذری ..حتی عشق..پشیمون نیستم..همین راهو میرفتم.بازم همین راهو میرفتم

-من بجای پدرم ازت عذر میخوام هیونگ..بخاطر خانوادت عذر میخوام

-نه شیوون…تو عزیز منی!تو برام عزیز چون خانوادمی,من تو رو با اون یکی نمیدونم..تو مال منی..برادر منی..من همیشه کنارتم

-نمیترسی منم جا پای اون بذارم؟

-تو عاشقی شیوون..تا زمانی که قلبت احساس داره و میزنه سنگ نمیشی..

-چطور میفهمی؟

-همه میفهمن..راحت میشه فهمید..هرکی عاشق باشه میفهمه..تو رفتارات نشون میده چه حسی داری

سرش را چرخاند و اهی کشید.بدنرش را روی تخت انداخت و کنار شیوون دراز کشید

-کی میری هیونگ؟

-میخوای بیای؟؟میخوای ببنی؟

نگاهی بصورت لیتوک انداخت-میخوام بشنوم

-هرچی تو بخوای شیوون

دستش را با اضطراب پشت کمر دونگهه میکشید و سعی میکرد تا کمکش کند دوباره بتواند نفس بکشد.دستمالی که دستش بود را روی رد خونی کنار لبش کشید و هرازگاهی اسمش را صدا میزد

-هائه؟هائه ی عزیزم..دوباره عصبی شدی؟

قلبش با ترس میزد.نگران بود.هرچقدر بیشتر فکر میکرد بیشتر پی میبرد که مسبب تمام اتفاق هاست.این که هائه عزیزش دچار فشار عصبی شده بود ,خودش مقصر بود.بدن بیحال دونگهه را روی پاهایش کشید.موهای مشکیش را با علاقه نوازش داد:متاسفم هائه..خیلی نگرانم..اینطوری نباش

-هیوکی!تو گریه کردی؟

گریه کرده بود.بخاطر این حال دونگهه گریه کرده بود.حالش واقعا ترسناک بود.قلب هیوک از ازار دیدن دونگهه میترسید.دونگهه کمی بیشتر در اغوشش جابه جا شد و صورت رنگ پریده و عرق کرده هیوک را بین دستانش گرفت.با پشت دستش عرق های ریز روی پیشانی هیوک را پاک کرد و نگاهش را به چشمان نگران و مضطرب هیوکش داد.سرش را ارام جلوبرد و پیشانیش را به پیشانی هیوک فشرد

-نگران من نباش هیوکی!من خوبم..فقط یذره معده ام اذیت میکنه..نمیذاره غذا بخورم

-من متاسفم که تو گذشته احمق بودم و مثل احمقا رفتار کردم,که نخواستم گوش کنم..که اونطور با سونگمین رفتار کرد..وضعیت الان ما بخاطر حماقت منه..من متاسفم که ترسو بودم..نخواستم که.

-هیش

دونگهه ارام لبان باریک و صورتیش را روی لبان لرزان و پف کرده هیوک فشرد .بازهم هیوکش نارام شده بود.تنها لحظه ای تصویر تیمارستان از جلوی چشمانش رد شد.تصویر چهره درد کشیده هیوک و مسکن های قوی و وحشتناکی که برای ارام کردنش میزدند.نمتوانست ببیند اینطور تکیه گاهش بشکند,با عشق لبان او را به بازی گرفته بود و هرازچندگاهی محکم و عمیق میبوسید.هنوزهم خشم عمیقی در قلبش حس میکرد اما این هیوک بود که او را ارام کرده بود.کنار هیوک قلبش خودش میشد.قلبش باز قلب دونگهه ای میشد که تماما عاشق بود,تماما بدور از کینه و ناراحتی بود.دستان گرم هیوک را روی پهلوهایش حس میکرد که نوازش گرانه بالا و پاین میرفت.هیوک که بلند شد,ناخوداگاه حلقه دستانش را محکمتر کرد اما از بوسیدنش دست نکشید

هیوک با لطافت او را داخل وان پراز اب نشاند و خودش بیرون ایستاد.بوسه شان قطع شده بود اما دونگهه حاضر نبود گره دستانش را باز کند

-هائه هوا سرده بذار سریع تر بریم بیرون

دونگهه توجهی به حرف هیوک نکرد.با فشاری او را سمت خودش کشید و هیوک را همراه خودش داخل وان انداخت.صدای شلپ بلندی, فضا ی حمام پیچید.

هیوک سرش را از آب بیرون اورد,موهای خیسش را کناری زد.میخواست اعتراض کند اما با دیدن لبخند زیبای دونگهه دلش قنج رفت و ساکت شد.چقدر این موجود خندان روبرویش را دوست داشت,نمیشد اندازه گرفت.۲ پای او را گرفت و سمت خودش کشید و محکم بغلش کرد.صدای جیغ خفه دونگهه چند لحظه اکو کرد اما بعد سر خیسش را روی شانه اش حس کرد

-بخاطر گذشته غصه نخور هیوک!ناراحت نباش هیوک!این سرنوشت ما بوده,..این که بتونیم اینطوری همو ببینیم..این که من اونجا عاشقت شم..اینکه تو بخاطر من برای خوب شدنت تلاش کنی..همه ی اینا سرنوشت بوده..اگه دیگران سرزنشت میکنن من سرزنشت نمیکنم..ممنونم که وارد زندگیم شدی

هرکاری میکرد هم لبخند شیرینی که روی لب هایش جا خوش کرده بود,جمع نمیشد.دست برد و تیشرت خیس دونگهه را که به تنش چسبیده بود بیرون کشید: تو ماهی شیطون انگار حالت خیلی هم بد نیس,شاید باید برم بذارم تنهایی حموم کنی!

-نه من حالم خوب نیست,یدفعه دیدی تو حموم غش کردما!نرو هیوکی!دلت نمیخواد موهامو بشوری؟تو که دوست داری با موهای من بازی کنی!دلت نمیخواد منم موهاتو بشورم؟هوم؟اصلا مگه خیس نیستی کجا میخوای بری؟

-خیلی خب هائه,تو که انتظار نداری من با لباس حموم کنم؟بذار لباسامونو دربیارم!

-خودم!

دونگهه بدون اینکه منتظر جواب او باشد پیراهن ابی هیوک را از تنش بیرون کشید.شامپو را که برداشت,کار هائه تمام شده بود اما با این فرق که هر لباسی گوشه ای افتاده ود.مخصوصا شلوارش که به سینک گیر کرده بود.خنده کوتاهی به این اخلاق عوض نشدنی دونگهه کرد.دستش را از مایع شیری رنگ خوشبوی شامپو پرکرد و به دونگهه اشاره کرد روی زانوهایش بنشیند و خیلی طول نکشید وزن و گرمای بدن دونگهه را حس کرد.بوسه ای کوتاه و خیس به لبانش زد و کف دستش را بین موهای خیس هائه فرو کرد.ارام ارام دستش را تکان میداد و سعی میکرد دونگهه زیاد دردش نگیرد.دونگهه راست یگفت عاشق شستن موهای خیسش بود.با لذت دستش را بین موهای کفیش حرکت میداد.هرچه بود قلبش نمیتوانست از این عشق بگذرد/انکار نمیکرد سونگمین برای مهم نبود یا دوستش نداشت اما دونگهه از همه چی مهمتر بود.دست دراز کرد و شیر اب را باز کرد.اب گرم و ولرم روی موها و صورت دونگهه ریخت و کف را هم با خودش برد.چهره هائه نشان میداد بخوبی از نوازش هایش لذت میبرد.با حس انگشتان و ظریف هائه لای موهایش لبخندی زد و نگاهش را بصورت جدی دونگهه داد که سعی داشت به بهترین شکل موهایش را بشوید.

-هیوکی چرا تو موهاتو هر شکلی کنی بهت میاد؟

-چون تو قشنگ میبینی!نمیخوای موهامو اب بکشی؟؟نمیخوام زیاد تو حموم بمونیم اب گرم و هوای بخارکرده ممکنه حالتو بد کنه

-من خوبم…نگرانم نباش که

دونگهه با لبای بیرون داده و چشمان درشت درخشان قصد جانش را کرده بود.نفسی کشید و سعی کرد برای حرف ماهیش جوابی پیدا کند اما فشار اب بالای سرش و بوسه ی گرم دونگهه روی گونه اش,جلویش را گرفت

-هی بچه ماهی ارادمو نگیر..شیطنت نکن

-چرا؟

با این سوال چشمانش را باز کرد و به چشمان شیظنت امیز دونگهه خیره شد

-چی میخوای هائه؟

انگشت دونگهه روی لبش کشیده شد و چشمکی زد.خودش را به او نزدیک کرد و لبان هیوک را برای دومین بار بین لبانش گرفت و مک زد.جواب بوسه هایش را یکی درمیان میداد,سرش را عقب کشید و از فاصله کمی به چشمان هائه خیره شد

-الان مطمئنی؟نمیخوام صدمه بخوری!ما بازم میتونیم صبر کنیم هائه!

-خیلی وقته باهم نبودیم هیوکی!نیازی به صبر نیست

هرچی بخوای همونو انجام میدم,همیشه حرفات برام اولویته میدونی که؟

-میدونم هیوکی!من تو رو میخوام

Print Friendly, PDF & Email


16 Responses

  1. من از وقتی امدین اینجا همش با مشکل روبرو میشم، همین که آدرس وب وارد میکنم یک برنامه شروع به دانلود میشه علاوه بر اینکه به وارد تلگرام رادیو جوان میشم یک عالم تبلیغات نیز باز میشه،
    نه یکبار بلکه همیشه آخرش گوشیم هنگ میکنه، الان با تبلت دوستم اومدم ترو خدا اینجا رو درست کنید من فقط این داستان رو میخونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *