114 بازدید

فن فیکشن AGREEMENT 02

اپ کیو و دییییییییگر هیچ

بیاین با هم بمیریم…

dash

 

 

 

 

 

 

 

قسمت دوم

-رئیس چو پدرتون میخوان شما رو ببینند .

با دست به منشی اشاره کرد فهمیده . بعد تعظیم کوتاهی از اتاق کیوهیون بیرون رفت .

برگه ای که داشت می خوند رو روی میز گذاشت و بلند شد و از اتاقش بیرون زد . وسایلش رو به خدمتکار سپرد تا به فرودگاه ببرن و خودش به دیدن پدرش رفت .

پدرش توی سالن پذیرایی خونه نشسته بود . لیوان قهوه ای توی دستش بود و همزمان روزنامه می خوند . مادرش هم اونجا بود و یه مجله مد رو ورق می زد . آروم احترام گذاشت .

  • بشین پسرم .

پدرش صندلی رو به روش رو بهش نشون داد و کیوهیون همونجا نشست . نگاه مادرش بالا اومد و بهش لبخند زد ، یه لبخند خیلی کمرنگ : شنیدم با بقیه میری اسکی .

  • برای تعطیلات عید

کوتاه جواب داد . پدرش با سر تایید کرد : خیلی خوبه . فرصت مناسبیه . قبل از رفتن کاری هست که میخوام برام توی سفرت انجام بدی .

میدونست این دیدار توی استانه رفتن یه دلیل خاص داره پس تایید کرد

  • بله پدر .

برای چند لحظه به چشمهای پسرش نگاه کرد و بعد با لحن محکمی گفت

  • کسی رو برای ازدواج پیدا کن و بهش نزدیک شو .

ازدواج ؟ جا خورد دهن باز کرد چیزی بگه شاید مخالفت کنه یا دلیل بپرسه ولی متوقف شد . در واقع موضوع عجیبی نبود . از خیلی قبل تر میدونست بالاخره باید ازدواج کنه . توی سنی بود که پدرش در همون سن ازدواج کرده بود . با توجه به جایگاه و موقعیت اجتماعی که داشت وقتش بود .

با سکوت کیوهیون مادرش حرف شوهرش رو تصحیح کرد : منظور پدرت خواستگاری نیست . فقط یکی از اونها رو که بیشتر از بقیه می پسندی انتخاب کن و به ما خبر بده .

میدونست منظور والدینش از اونها یا سوزی و یا بورا بودن . کسانی که از هر لحاظ برای عروس خانواده چو بودن مناسب بودند .

آهی کشید . این انتخاب از قبل مشخص بود نبود ؟ حداقل برای کیوهیون که مشخص بود . سری تکون داد و بلند شد . دوباره تعظیم بلندی کرد و بعد یه خداحافظی کوتاه از خونه بیرون زد . باید به پروازش می رسید .

 

 

لیوان قهوه داغش رو به لبش نزدیک کرد و به رو به روش جایی که بقیه در حال اسکی بودند نگاه کرد . برف همه جا رو پوشونده بود و منظره سفید مقابل زیباتر از هر منظره دیگه ای بود . پیست به نسبت شلوغ بود . افراد زیادی از کشورهای مختلف اونجا بودند و صدای خنده ها توی دامنه کوه منعکس میشد .

هرکسی اونجا بود داشت از طبیعت و حس خوب اونجا بودن لذت می برد . همه هیجان زده بودند و مدام از این ور به اون ور می رفتند . ولی اون ترجیح داد به جای بازی تو این هوای سرد یه قهوه تلخ رو مزه مزه کنه . فکرش پیش حرف پدرش بود . ازدواج ؟ براش زود نبود ؟

می دونست نیست . به هر حال باید ازدواج میکرد . کمپانی چو به سرمایه ای که عروس اون خانواده به همراه می اورد نیاز داشت . کیوهیون شرایط شرکت رو می دونست باید یه کاری میکرد . توی افکار خودش غرق بود .

 

در کافه باز شد و یه زوج فرانسوی وارد شدند و بعد از اون بورا داخل شد . مستقیم به سمت کیوهیون رفت : اوپا اومدی آلپ برای اسکی سواری این قهوه رو توی کره هم می شه خورد .

 

با صدای بورا رشته افکارش برید . سر بلند کرد و به بورا که توی اون همه لباس یه جورایی بامزه شده بود لبخند زد : طمع قهوه اینجا رو دوست دارم .

بورا کنارش نشست و قهوه رو از دستش گرفت و روی میز گذاشت : اوپا چرا با بقیه همراه نمیشی ؟

  • خودت هم میدونی این چیزها رو دوست ندارم .
  • اما خوب ما اومدیم تفریح .
  • خوب منم دارم تفریح میکنم این قهوه و این منظره عالی صحبت با تو همش تفریحه .

بورا ریز خندید و ضربه ای به بازوی کیوهیون زد : پس بیا بریم یکم اسکی هم بکن دیگه خیلی خوب میشه لطفا اوپا .

به چشمهای بورا خیره شد . قهوه رو دوباره برداشت و سر کشید و قبل از اینکه بورا دوباره اعتراض کنه از جا بلند شد : امان از دست تو .

صورت بورا باز شد و با خوشحالی همراه کیوهیون از کافه خارج شدند .

 

سونگمین بیرون کافه کمی دور تر ایستاده بود و به داخل و مکالمه بورا و کیوهیون خیره بود. پشت شیشه چیزی نمی شنید ولی داشت میدید که چطور کیوهیون لبخند زد .

وقتی کیوهیون از جا بلند شد و همراه بورا بیرون اومد اهی کشید . درک نمی کرد چی توی بورا اینقدر خاصه که کیوهیونی که توی خودسر بودن شهره یک شهر بود رامش میشد . هربار بورا کاری رو از کیوهیون می خواست اون کار حتما انجام می شد حتی اگه خلاف خواسته کیوهیون بود.

یاد آرزوی شب کریسمسش افتاد و دوباره به کیوهیون که دست در دست بورا به سمت بلندی می رفتند نگاه کرد .

میگن آدمی جذب نداشته هاش میشه برای سونگمین اون نداشته توجه کیوهیون بود . لبخند کیوهیون بود . لبخندی که شب کریسمس آرزوش کرده بود . حتی ایده ای نداشت چرا اون لبخند رو برای خودش می خواد فقط می خواستش . می خواست بدونه جای بورا بودن چه حسی داره ؟ چه حسی داره وقتی تمام توجه فردی مثل کیوهیون رو داشته باشی ؟

سری تکون داد تا افکار احمقانه اش رو دور کنه . خیلی آروم پشت سر اونها حرکت کرد . خودش رو پشت سر کیوهیون رسوند و دقیقا پا جا پای کیوهیون می گذاشت و به دستهای تو هم گره کرده اونها خیره بود .

بورا و کیوهیون به بقیه رسیدند .

  • اینم از کیوهیون …. اوه پس سوزی و سونگمین کجاند ؟

به محض رسیدن و ندیدن اون دو نفر پرسید . سونگمین بالاخره قدمی جلو گذاشت وکنارشون ایستاد : من اینجام …سوزی هم رفت یه چیزی بخوره .

سرش رو بلند کرد و نیم نگاهی به کیوهیون کرد ولی اون مشغول حرف زدن با بورا بود و متوجه نگاه سونگمین نبود .

 

بارش برف شروع شده بود و ریسکی برای اسکی کردن بود . همه درو هم جمع شده بودند و درباره اینکه کی می تونن دوباره اسکی کنند حرف میزدند .

کریس نگاهی به اسمون کرد و وقتی متوجه شد برف قصد بند اومد نداره زیر گوش بورا چیزی گفت . بورا با لبخند تاکید کرد و لحظه ای بعد دست تو دست کریس به سمت مخالف رفتند . کیوهیون تا زمانی به بحث علاقه مند بود که بورا توی جمع موند . به محض رفتن بود ، کیوهیون بی صدا ایستاد و به مسیر رفتن اونها خیره شد . حتی نفهمید کی بقیه هم پراکنده شدند .

فقط ایستاده بود و به دور شدن اونها خیره بود . فکر میکرد کریس پسر خوش شانسیهکه عشق بورا رو داره . واقعا فکر میکرد کریس مناسب بورا هست . توی رفتار های کریس احساساتش به بورا مشخص بود و کیوهیون خوشحال بود اولین تجربه عشقی بورا یه عشق یه طرفه نیست . شاید باید به کریس نزدیک میشد و احساس واقعی اون رو هم می فهمید .

سونگمین یه قدم عقب تر از کیوهیون ایستاده بود و به کیوهیون نگاه میکرد .

اون نگاه به مسیر رفتن بورا برای سونگمین یه نگاه حسرت بار بود .

” شاید داره فکر میکنه اگه اون جای کریس بود چی میشد ؟ اگه شونه به شونه بورا حرکت میکرد ؟”

نگاهش رو از کیوهیون به مسیر بورا داد و ناخوادگاه بورا رو کنار کیوهیون تصور کرد . اخمی روی پیشونیش ظاهر شد و کم کم اون تصویر هم ناپدید شد و بعد تصویر جدیدی جلوی چشمش نقش بست … نه کریس و بورا و نه بورا و کیوهیون …. خودش و کیوهیون رو دید .

اگه خودش کنار کیوهیون بود چی ؟ اگه دستش توی دست کیوهیون بود چی میشد ؟

نگاهش به دست کیوهیون افتاد . یاد دستهای در هم گره کرده کیوهیون و بورا افتاد . پلک زد و اون تصویر رفت . یعنی لمس دستهای کیوهیون چه حسی داشت ؟

یاد وقت هایی که با کیوهیون دست میداد افتاد . خیلی کوتاه بود . اونقدر کوتاه که سونگمین فرصت پردازش نداشت . چرا هیچ وقت موقع دست دادن به حسی که از دستهای کیوهیون می گرفت دقت نکرده بود ؟

با صدای جیغی به خودش اومد . از کیوهیون که هنوز همون طور ایستاده بود نگاهش رو گرفت و به اطراف نگاه کرد و با دیدن تیوپ بزرگی که دونفر سوارش بودند به سمت اونها می اومد چشم هاش گرد شد . به نظر سرعت زیاد باعث شده بود سورتمه از کنترل خارج بشه و مستقیم به سمت اونها می اومد .

کیوهیون اما اصلا حواسش نبود و فقط یه ثانیه طول کشید . سونگمین دستهایی که تا چند لحظه قبل توی ذهنش بودند رو لمس کرد و اونها رو گرفت . کیوهیون نگاهش رو به دستشون داد .

سونگمین سریع عقب رفت و کیوهیون رو توی بغلش کشید . سورتمه از کنارشون گذشت . کیوهیون با تعجب برگشت و سورتمه رو دید که جایی که لحظه ای پیش ایستاده بود به سرعت گذشت . با حیرت نگاهش رو به سونگمین داد .

میگن تاریخ تکرار میشه ولی اون لحظه هرگز تکراری نبود . لحظه ای که کیوهیون نگاهش رو چرخوند تا کسی که نجاتش داده رو ببینه و اونجا سونگمین رو دید . دست توی دست سونگمین ، توی بغلش و نفسهای به شماره افتاده و نگاه نگران سونگمین .

“اون سونگمینه “

اولین چیزی که از ذهن کیوهیون گذشت این بود .

آب دهنش رو قورت داد . نگاه خیره کیوهیون روی خودش بود . اگه هر وقتی دیگه ای بود ذوق زده میشد ولی الان سونگمین بیشتر نگران بود .

  • خوبی ؟

با سر تایید کرد ولی اصلا حرفی نزد تکونی نخورد .

“کی اینقدر عوض شد ؟”

انگار اولین بار بود سونگمین رو می دید . اخرین تصویری که از سونگمین توی ذهنش بود یه پسر تپل پیچیده شده توی لباس های زمستونی بود .

-مطمئنی ؟

هنوز نگران بود . دست خودش نبود . این نگرانی از چیز دیگه ای ریشه داشت چیزی که خود سونگمین هم هنوز درکی ازش نداشت .

دوباره با سر تایید کرد .

” چشم هاش خیلی نگرانه “

بالاخره نفس عمیقی کشید و تازه با حدس پوزیشنی که بود سریع سرخ شد و از کیوهیون فاصله گرفت : حیلی خوبه که خوبی . من ترسیدم اتفاقی برات بیافته . تو این جورجاها حواست رو بیشتر جمع کن .

اینو گفت و سریع از کیوهیون دور شد .

“چرا سرخ شد ؟خجالت کشید یا سردشه ؟ اولین بار بود اینقدر حرف میزد “

و آرزوی شب کریسمسِ سونگمین براورده شد کیوهیون لبخند زد . اونم به سونگمین ، سونگمینی که از شرم پشتش رو کرده بود و از ترس تپش قلبی که حس میکرد به سرعت از کیوهیون دور میشد .

دنبال سونگمین حرکت کرد . بدون اینکه متوجه باشه یا بخواد درست توی جای قدم های سونگمین قدم می ذاشت .

همه توی کافه نشسته بود و با خستگی می نوشیدند . تنها غایب های جمع بورا و سونگمین و کیوهیون بودند . بورا و کیوهیون کمی جلوتر بین برفها قدم میزدند و حرف میزند .

بعد از اون حادثه کیوهیون به محض دیدن بورا ازش خواسته بود دنبالش بره و تمام مدت باهم حرف می زدند .

سونگمین بیرون کافه نشسته بود و به آسمون زل زده بود. گاها زیر چشمی به کیوهیون و بورا نگاه میکرد . توی برف ها شونه به شونه هم راه می رفتند. هر دو لبخند کوچیکی بر لب داشتند و اروم اروم صحبت میکردند. هیچ ایده ای از اینکه اون صحبت درباره چیه نداشت … حدسی هم نمی زد . فقط توی سرما نشسته بود و فقط بهشون نگاه میکرد .

  • چرا به جای نشستن و نگاه کردن بهشون جلو نمیری ؟

با شنیدن صدای غریبه ای برگشت و به اون شخص نگاه کرد. مرد رو قطعا نمی شناخت . کنارش نشست و لبخندی زد و به رو به رو جایی که سونگمین نگاه میکرد خیره شد .

سونگمین با کنجکاوی به مرد خیره بود . کمی سن و سال دار به نظر میرسید . موهاش جو گندمی پوست سفید و چشم های آبی داشت . به نظر فرانسوی می اومد چون حتی انگلیسش هم لهجه داشت . با حس نگاه خیره سونگمین مرد برگشت و بهش نگاه کرد : چیز جالبی روی صورتمه ؟

هنوز با لبخند حرف میزد . سونگمین به خودش اومد سریع نگاهش رو به اسمون داد : اوم فقط نگاه میکردم .

مرد خنده ارومی کرد .

  • خوب البته تقصیر خودم هم هست یکباره صحبت کردم .

سونگمین چیزی نگفت فقط لبخند معذبی زد . توی ارتباط با بقیه ضعیف بود .

مرد اهی کشید : نگاهت به اون زوج جوون درست مثل یه عاشق حسرت کشیده است .

یه لحظه حس کرد هوا سرد تر شده . چشم هاش گرد شد ولی با لجبازی هنوز به اسمون خیره موند و چیزی نگفت شاید چون چیزی به ذهنش نمی رسید . ایده ای نداشت مرد درباره چی حرف میزد .

مرد نیم نگاهی به سونگمین انداخت و بلند شد . دستش رو روی شونه سونگمین گذاشت و مجبورش کرد بهش نگاه کنه : ده سال پیش جای الان تو بودم پسر . اونقدری شجاعت نداشتم که جلو برم …. حالا ده ساله دارم حسرت میکشم . نزار کسی که دوست داری به حسرت زندگیت تبدیل شه .

اینو گفت و با قدم های آروم از سونگمین دور شد . سونگمین کمی رفتن مردو تماشا کرد . نمی تونست کیه و چرا اون حرفها رو بهش زده ولی سونگمین حس عجیبی داشت . اون لحظه فکر میکرد حرفهای اون مرد زیاد به اون ربطی نداره ولی یه شب سرد دیگه به این نتیجه خواهد رسید که شاید اون مرد واقعا چیزی رو درونش دیده بود .

  • سردت نیست.

صدای شیرین کیوهیون همزمان با یه لیوان قهوه ظاهر شد . سونگمین شوکه سرش رو بالا برد و با دیدن کیوهیون جا خورد .

لیوان قهوه ای که کیوهیون سمتش گرفته بود درحالی که به اخرین جایی که کیوهیون و بورا رو دیده بود نگاه میکرد ، اروم گفت : ممنون .

کیوهیون کنارش نشست . لیوان قهوه خودش رو مزه کرد : در واقع من ممنونم .

سونگمین برگشت و با تعجب نگاه کرد .

  • بخاطر اتفاق توی پیست .

با یاداوری اون اتفاق نفس عمیقی کشید : فقط باید بیشتر حواست باشه .

کیوهیون چیزی نگفت . فقط توی سکوت کنار هم نشسته بودند و قهوه می نوشیدند .

نگاه سونگمین به اسمون بود و نگاه کیوهیون به سونگمین . ناخواسته از اون اتفاق داشت به سونگمین فکر میکرد به اینکه کی اینقدر بزرگ شده بود . انگار تازه داشت متوجه تغییرات سونگمین توی سالهای گذشته میشد . براش جالب بود چطور این همه سال متوجه تغییرات اطرافیانش نشده بود . انگار توی زندگی خودش فرو رفته بود که متوجه آدم هایی که دور برش بود نشده بود .

” از این به بعد باید بیشتر به اطرافیانم دقت کنم .”

اینو گفت و از جاش بلند شد . دستش رو روی شونه سونگمین فشرد : زیاد بیرون نمون سرده .

و وارد کافه شد .

بدن سونگمین خشک شده بود . قهوه توی دستش سرد به نظر می رسید و جای که دست کیوهیون بدنش رو لمس کرده بود داشت می سوخت . حتی با وجود اون همه لباسی که پوشیده بود می تونست گرمی رو حس کنه . این چه حسی بود ؟ چزا اینقدر سونگمین رو ترسونده بود که به نفس نفس بیافته ؟

 

 

شب توی هتل ،تو بار کوچیک هتل کنار هم جمع شده بودند و می نوشیدند . سونگمین فکرش پیش ظهر بود .اون لمس اون دستها و اون نگاه خیره . و چیز دیگه ای که وجود داشت این بود که با از بین رفتن نگرانیش ، درک اینکه تقریبا کیوهیون رو بغل کرده بود داشت دیونه اش میکرد . پس ساکت با نوشیدن سعی میکرد خودش رو اروم کنه .

کیوهیون نگاهش به بورا و سوزی بود . اگه دست خودش بود مسلما بورا رو انتخاب میکرد ولی کیوهیون به انتخاب بورا احترام می گذاشت . می دونست انتخاب بورا کریسه . امروز توی پیست بار دیگه با بورا حرف زده بود و مطمئن شده بود بورا کنار کریس خوشحاله . پس نگاهش به سوزی افتاد که درست مثل پرنسس قصه ها به صندلیش تکیه زده بود و خیلی بی حس به رو به رو خیره بود. نمی تونست اون رو همراه بقیه عمرش تصور کنه . اخلاق سوزی رو اصلا دوست نداشت ، برخلاف بورا . کلافه شد . ناخوادگاه نگاهش از اون دو نفر گرفت و به سونگمین داد که تند تند می نوشید . تعجب کرد .

“اهل نوشیدن نبود که “

متعحب به سونگمین خیره بود .

“گونه هاش سرخه … بامزه است “

با دیدن سکسکه سونگمین لبخندی به لبش اومد . وقتی می نوشید از تلخی دماغش رو جمع میکرد . این عادت سونگمین رو از ۱۲ سالگی میشناخت وقتی اولین بار دید سونگمین شکلات تلخ میخوره .

“اگه دوست نداره چرا میخوره ؟”

اولین چیزی که کیوهیون رو جذب سونگمین کرد . با حس نگاه سنگینی سرش رو بلند کرد و نگاهش به نگاه کیوهیون خورد . سکسکه اش بند اومد . کیوهیون به اون خیره بود .

خواست حرفی بزنه که با دیدن لبخند روی لب کیوهیون خشکش زد ” آرزوم براورده شد “

و درست با درک این حقیقت ، مثل تزریق یه دارو ، کل بدنش لرزید . نوک انگشت ها و دماغش یخ کرد . لبهاش باز شد و برای اکسیژن بیشتر تلاش کرد . میشد بالا و پایین رفتن سریع تر قفسه سینه اش هم حس کرد و بدتر از همه پاهاش بی حس شد.

کیوهیون با دیدن صورت سرخ سونگمین و نگاه متعجبش نگاه روی خیره سونگمین نگه داشت و وقتی متوجه بند اومدن سکسکه سونگمین شد ناخوداگاه لبخندش پررنگ تر شد . لیوانش رو بالا آورد و از دور به سونگمین اشاره کرد و نوشیدنیش رو نوشید .

آهنگ فضا آروم کم شد و توجه همه به مردی که از جاش بلند شد جلب شد . کیوهیون با کنجکاوی نگاهش رو از سونگمین گرفت و به کریس داد .

کریس از جاش بلند شد . آروم و با وقاری که از شاهزاده ای مثل اون انتظار میرفت جلو رفت .

دست بورا رو گرفت و بوسه ای بهش زد . فریاد ذوقی از چند دختر به گوش می رسید . نگاه کیوهیون به چشمهای براق بورا افتاد که بیش از گذشته می درخشید .

  • بورا

با صدای کریس به خودش اومد متوجه شد نگاه کیوهیون از اون به بورا منتقل شده . به اون دو نفر نگاه کرد و وقتی فهمید موضوع چیه نفسش بند اومد . کریس چیکار میکرد ؟ کمی گیج بود الکل هوشیاریش رو پایین اورده بود .

کریس دستش رو بالا اورد و حلقه طلایی رنگی رو به نمایش گذاشت : باهام ازدواج میکنی ؟

سکوت همه جا برقرار شد . حتی سونگمین هم نفسش رو حبس کرد ولی بر خلاف همه نگاهش روی کیوهیون چرخوند و به اون خیره شد .

” به چی فکر میکنی کیوهیون ؟”

از خودش پرسید .

“تصور میکنی خودت داری از بورا درخواست ازدواج می کنی ؟”

حتی فکرش هم سونگمین رو لرزوند . لیوانش رو برداشت و سر کشید . کیوهیونی که با یه حلقه از بورا درخواست ازدواج می کرد ؟

  • خدای من بله .

صدای ذوق زده بورا رو شنید . یکم مست بود اخم کرد . زیر لب زمزمه کرد : بورا و کیوهیون به هم نمی یان .

نگاهش به حلقه ای افتاد که کریس دست بورا میکرد .

“دستهای کیوهیون باریک و بلنده به دستهای بورا نمی یاد . اون باید با یکی با دستهای تپل ازدواج کنه . دستی که توی دستش کامل جا شه “

مستی روش تاثیر داشت . اونقدر تو خودش بود که حتی متوجه خوشحالی اطرافش نبود . دستش رو بالا اورد و به دست های خودش نگاه کرد و لبخند زد : آره دستهای من برای دستهاش مناسبه .

سرش رو بلند کرد تا کیوهیون رو ببینه و دستهاش رو بهش نشون بده ، که با جای خالیش مواجه شد . در عوض شاهد بوسه بورا و کریس شد . دماغش رو جمع کرد . اونجا رو دوست نداشت . بلند شد و از بار بیرون زد . کیوهیون رو دید که به سمت آسانسور میرفت . با قدمهای سستش سعی کرد بدوه و به کیوهیون برسه .

” حق با اون مرده بود باید شجاع باشم وگرنه همش حسرت میخورم .”

  • هی آقا .

به کسی تنه زد . مرد با شدت اعتراض کرد . به کره ای معذرت خواست و بی توجه به فریاد های عصبانی مرد قدم دیگه ای برداشت ولی اون همه الکل براش زیاد بود . سرش گیچ رفت و توی بغل کسی افتاد .

وقتی بورا بله رو گفت لبخندی روی لبش اومد و یه تلخی ته قلبش . به سوزی نگاه کرد پس اون قراره همسر آینده اش بشه.

آهی کشید و بلند شد تا به اتاقش بره دوست نداشت سوزی همسر آینده اش باشه. ته قلبش با وجود احترامش به تصمیم بورا آرزو می کرد کاش خودش جای کریس باشه.

نه بخاطر داشتن بورا شاید برای فرار از داشتن سوزی.

با صدایی برگشت و نگاهش به سونگمین افتاد که مست داشت راه می رفت. تعجب کرد

” اومد اینجا چیکار؟ “

سریع به سمتش رفت مرد مشخص بود دنبال اذیت کردن سونگمین بود.

_ اینجا چه خبره؟

که با افتادن مین تو بغلش شوکه شد. به چشم های بسته مین خیره شد. بوی الکل توی دماغش پیچید.

با تعجب به خدمتکار هتل خیره شد: چش شده؟

_ به نظر زیادی مسته قربان

با سر تایید کرد. سونگمین مست بود. اطراف رو نگاه کرد تا راه حلی پیدا کنه.

_ شما دوستش هستید قربان می تونید ببریدش اتاقش؟

با تعجب به خدمتکار خیره شد.

_ دوستشم ؟

لبش رو تر کرد و نگاه دیگه ای به سونگمین کرد: اره دوستشم.

نمی دونست چطور اینقدر یهو معذب شد. سریع نفسی کشید و سونگمین رو به خودش تکیه داد و به سمت آسانسور رفت. خوب حداقل تپل بودن سونگمین عوض نشده بود .بلند کردنش تقریبا نفس کیوهیون رو گرفت .

_ دستهاش خیلی لاغره؟

به محض وارد شدن به آسانسور زیر لب زمزمه کرد. کیوهیون با تعجب به سونگمین برگشت و به سونگمین نگاه کرد : چی؟

ولی سونگمین دیگه چیزی نگفت. بیشتر مثل یه زمزمه توی مستی بود .

کشون کشون سونگمین رو به سمت راهرو برد و خوشبختانه کلید اتاق توی جیبش بود. در رو باز کرد و سونگمین رو روی مبل گذاشت.

دستی به کمرش زد و با درد کمرش رو صاف کرد. هیچ وقت تو زندگیش اینقدر برای چیزی زور نزده بود.

” اوف خیلی سنگینه باید بگم لاغر کنه “

به سونگمین نگاه کرد و اون رو لاغر تر از الان تصور کرد.

لبهاش رو برچید ” ولش کن همین طوری بهتره “

 

همون لحظه سونگمین سریع چشمش رو باز کرد باعث شد کیوهیون از ترس قدمی عقب بره سونگمین با دیدن کیوهیون یاد چیزی افتاد سریع نشست : دست هاش لاغره.

این عجیب ترین چیزی بود که دیده بود.

این چطور عادت مستی بود ؟ داشت هزیون می گفت ؟ناخودآگاه پرسید: دست کی؟

سونگمین اما بی توجه به حرفهای کیوهیون دست های خودش رو بالا اورد : اما دست های من تپله.

توی مستی دستهاش رو لاغر و زشت دید ترسید و بلند شد و یقه کیوهیون رو گرفت. کارش باعث شد کیوهیون با حیرت بهش خیره شه. با بغض گفت: دستهای من که لاغر نیست تپله مگه نه.

دستش رو بالا اورد و توی دست کیوهیون گذاشت: نگاه کن دست من لاغر نیست تپله.

“خدای من این چه مدل مستیه؟”

کیوهیون از خودش پرسید و بعد به سونگمین نگاه کرد با دیدن قطره های اشک جمع شده توی چشم های سونگمین چشمهاش گرد شد.

  • خدای من نگو میخوای گریه کنی .

سونگمین دست کیوهیون رو فشرد: ببین بهش بگو دستهای من تپله.

از کیوهیون می خواست به کیوهیون رویاهاش بگه دست هایی تپلی داره.

بی جوابی کیوهیون رو به پای مخالفت گذاشت. پاش رو روی زمین کوبید: دست هام تپله. هر کی نمی بینه کوره.

کیوهیون رو هل داد و سلانه سلانه به سمت تخت رفت و زیر لب زمزمه می کرد: دست های من خوبه نه مال اون. دست من تپله نه اون.

کیوهیون بین بهت و تعجب روی زمین افتاده بود و به سونگمین که خودش رو روی تخت انداخت خیره شد.

” این دیگه چی بود “

به سونگمین خیره شد و بعد به دست های سونگمین که کنار تخت آویزون شده بود. با ناباوری زیر خنده زد. خنده ای بلند که کمتر کسی از کیوهیون شنیده بود.

 

 

 



18 Responses

  1. انگار قحطی دختر اومده یا سوزی یا بورام ??? اییییششششش شخصیت سوزی با اینکه تا الان اصلا تو داستان نقشی نداشته اما با همین توصیفات کیوهیون نچسبه ! ?
    وای خدا مینی تو مستی خیلی باحاله
    کیوهیون بچم کور بودی اینهمه سال ؟ ولی خب خوب شد بالاخره سونگمینو دید از این به بعدم زیاد میبینتش

  2. ای وای این رمان عالللللییییییه……امان از این کیوهیون تازه میفهمه سونگ مین بزرگ شده…..ای جونم مستی مینی خیلی باحال بود بخصوص حرف زدنش راجب دستاش…ممنونم

  3. سلام باعرض پوزش مجدد-_-
    انقدههههههه این روزا سرم شلوغههه که نگو ازخستگی دارم میمیرم لهم له به معنای واقعی
    خب بیخیالش فعلا بریم سراغ فیک
    چرا ادمای پولدار انقده زورگوعن؟-_____-دقیقا چراا؟ معمولا پسراشونم حرف گوش کن-_-ازکیوی حرف گوش کن خوشم نمیاد خخخ حیف باباشه حیف
    واهاااااای بغلش چ خوب بود(-__-)هرکی ندونه فک میکنم واقعی بغل کردن همو خخخ همون بغل تصادفی تایید دستشوگرفت*_*چ حسی داره ب نظرت گرفتن دستاش؟ هوم؟ خیلی دوست دارم تجربه کنم-_-حالا انگاربقیه اصلااا نمیتوان خخخ
    دستاش تله ایهاالناس تپله کیو تپله بگیردستت ی بارمیفهمی تپله
    خومن فداشون که انقدر دستاشون بهم میان^_^
    مرسییی خسته نباشی مامی جونم بووووس:¤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *