111 بازدید

فن فیکشن AGREEMENT 03

درود به همه با عرض پوزش من دیروزخونه نبودم اپ کنم

بابت تاخیر معذرت

اینم از قسمت سوم

heart

قسمت سوم

 

سر میز صبحونه توی هتل نشسته بودند و با هم صبحونه می خوردند. هنوز خبری از بورا و کریس نبود.

سونگمین با سردرد مستی بیدار شده بود و چیزی از دیشب یادش نبود . هرچی فکر کرده بود یادش نیومد دیشب چی شده . حتی یه دوش هم نتونست سردردش رو بهتر کنه . آهی کشید و قهوه اش رو سر کشید. سعی داشت بفهمه دیروز چطور به اتاقش رسیده بود آخرین چیزی که یادشه بوسه بورا و کریس بود و رفتن کیوهیون. خودش رو لعنتی فرستاد . دیگه نباید مست می کرد . اونقدر توی خودش بود که متوجه اطرافش نبود .

 

رو به روی سونگمین نشسته بود و بهش نگاه میکرد با دیدن قیافه گیج و اخم پیشونی سونگمین لبخندی زد. شرط می بست سونگمین چیزی از دیشب به یاد نداشت .

با یادآوری رفتارهای دیشب سونگمین لبخندی زد. تمین متوجه خنده اش شد : انگار امروز سرحالی کیوهیون .

 

با حرف تمین ف توجه اش جلب شد . سر بلند کرد و به کیوهیون که رو به روش بود نگاه کرد . کیوهیون خیلی سریع لبخندش رو جمع کرد و خیلی جدی زمزمه کرد : چیز مهمی نیست.

و قهوه اش رو نوشید . چند ثانیه به کیوهیون خیره موند. دلیل لبخندش چی بود؟

“بورا که این اطراف نیست. “

با خودش فکر کرد و چند لحظه بعد با صدای دخترونه ای گرمی دوباره لبخند به لب کیوهیون برگشت. سونگمین نفس عمیقی کشید . همیشه لبخندهای کیوهیون به بورا ربط داشت .

  • صبح بخیر.

بورا خیلی با نشاط سلام کرد و بعد بازوی کریس رو گرفت و جلو رفت . همزمان کیوهیون بلند شد . به سمت بورا برگشت : بهت تبریک میگم بورا. دیشب نشد.

بورا با خوشحالی سریع کیوهیون رو در آغوش کشید و ذوق گفت : ممنون اوپا

لبخند روی لب کیوهیون موند. خوشحال بود بورا به عشقی که داشت رسید. شاید واقعا برای بورا بودن با کریس بهتر بود. می دونست خودش هرگز نمی تونست بورا رو اینقدر خوشحال کنه. پس لبخند زد و دستش رو بلند کرد و ضربه ای به نه چندان محکمی به کمر بورا به نشونه حمایت زد .

با حیرت به بورا و کیوهیون در آغوش هم خیره شده بود. برای بقیه این امر عادی بود حتی کریس با لبخند سری تکون داد. شاید چون همه علاقه بین اون ها رو برادرانه می دونستند و میدیدند . ولی سونگمین کسی بود که عشق رو توی چشم کیوهیون می دید.

وقتی چشم کیوهیون بسته شد و دستش بالا اومد چیزی توی وجودش لرزید. دید چطور کیوهیون از بورا آرامش گرفت. یه چیزی روی دلش سنگینی کرد . بیوان قهوه رو بیشتر توی دستش فشرد .

” دلم می خواد بهش آرامش بدم”

ناگهان از ذهنش گذشت حتی تجزیه و تحلیلش نکرد . حتی فکر نکرد چرا چنین چیزی از ذهنش گذشته . برای سونگمین این فقط یه فکر گذری بود . فکری که اگه کمی بیشتر بهش دقت میشد خیلی چیزها رو عوض میکرد.

بورا از آغوش کیوهیون بیرون اومد. لبخندی به کیوهیون زد و کنار کریس نشست و لبخند درخشانی رو تحویل عشقش داد .

کیوهیون هم دوباره سر جای خودش نشست. بی اراده به سونگمین نگاه کرد با دیدن اخم هاش تعجب کرد. چرا دوباره اخم کرده بود ؟

” هنوز سر درد داره؟ “

دستش رو بلند کرد و گارسون سمتشون اومد به فرانسوی چیزی گفت و گارسون دور شد. تنها کسی که بین اونها فرانسوی بلد بود کیوهیون بود. چند لحظه بعد گارسون با یه سینی حاوی یه قرص و یه لیوان آب برگشت.

با دست به گارسون اشاره کرد و گارسون لیوان رو جلوی سونگمین گذاشت.

با قرار گرفتن سینی جلوش سر بلند کرد و با دیدن قرص با تعجب به کیوهیون نگاه کرد.

_ مسکنه. دیشب مست بودی احتمالا سر درد داری.

 

یه لحظه خاص متولد شد. نگاهشون بهم افتاد. قرار بود یه نگاه ساده باشه. یه تشکر کوچیک ، ولی فقط اتفاق افتاد. نگاه ها خیره شد. اتفاق های بزرگ از چیزهای کوچیک شروع می شن . از یه نگاه از یه لبخند . یه لبخند از کیوهیون دل سونگمین رو لرزوند قلبش رو به تپش انداخت و ثانیه بعد سونگمین یه چیزی رو فهمید اون عاشق شده بود. عاشق کیوهیون. عشق می تونه خیلی ساده شروع شه خیلی بچگانه.

_ مم…نون

لکنت گرفته بود . سرش رو پایین انداخت و قرص رو خورد . نمی دونست چنین احساسی هم وجود داره . چطور قلب یه آدم سالم میتونست با این شدت بزنه ؟ چطور هوای فرانسه اینقدر گرم شده .

قهوه اش رو سریع تمام کرد و بعد تشکر کوتاهی از سر میز بلند شد و خودش به رو اتاق رسوند . دیونه کننده بود . این چه حسی بود که داشت ؟ کیوهیون بهش لبخند زده بود . به خودش ، به اون ، نه بورا ؟ دستش روی قلبش بود و تپش های بی نظم قلبش رو حس میکرد . تمام ذهنش پر از لبخند کیوهیون بود . لبخند کیوهیون مدام جلوی چشمش بود.

آرزوی کریسمسش برای سومین بار برآورده شده بود ولی سونگمین اولین بار میدیدش . این معجزه چیزی فرای انتظار سونگمین رو همراه داشت … عشق.

 

ولی، ولی سونگمین می دونست اشتباهه. اون لی سونگمین بود وارث امپراطوری پدرش. پسری که باید دست نیافتنی می بود دلباخته یه لبخند شده بود؟ نه غلط بود.

  • من بهش علاقه ندارم فقط خیلی تعجب کردم که بهم لبخند زد. من… اون بورا رو دوست داره.

انکار … اولین مرحله .

چشمش رو بست تا تصویر اون لبخند رو از ذهنش بیرون کنه ولی ذهن آدم گناهکار تر از این چیزهاست. تصویری واضح از لبخند کیوهیون پشت پلک سونگمین نقش بست و بعد آروم آروم لبخندی روی لبش نقش بست. گونش سرخ شد. لبش رو گزید. اون بهش لبخند زد. دقیقا همینطور که فکر می کرد همون حسی که فکرش رو می کرد. چه لذتی می برد بورا وقتی تمام مدت این لبخند رو دریافت می کرد.

با یادآوری بورا لبخندش جمع شد. حس درد مبهمی توی بدنش پیچید. اون آغوش صبح کیوهیون به بورا ، عجیب اون لحظه رو دوست نداشت. وقتی کیوهیون بورا رو توی آغوش کشید بغض کرد. سونگمین می دونست احساس واقعی کیوهیون به بورا چیه. اون آغوش…

دستش از روی قلبش بالا رفت و ناخودآگاه بازوی خودش رو لمس کرد: اگه منو بغل می کرد؟

با تصورش لرزید. چشم هاش رو بست. روی زمین پشت در نشست و پاهاش رو توی بغلش جمع کرد سرش رو روی پاش گذاشت. لعنتی این درد توی قلبش.

  • من هیچ علاقه ای بهش ندارم .

سعی کرد خودش رو اروم کنه .

 

طبقه برنامه بعد از صبحونه فرصت مناسبی برای گشت و گذار در شهر و خرید بود. تمین خودش رو به اتاق سونگمین رسونده بود ازش خواسته بود آماده شه . برای پرت کردن حواس خودش هم که بود قبول کرد . وقتی پایین اومد متوجه شد که کریس و بورا جدا از بقیه رفتند . چانگمین بخاطر سرما توی هتل موند. خبری از سوزی هم نبود. برنامه سوزی از گروه کلا جدا بود . سونگمین تصور کرد که همراه تمین دوتایی بیرون می رن ولی کیوهیون بهشون ملحق شد یه حس عجیبی به سونگمین دست داد .

نمی دونست دلیل کیوهیون برای اونجا بودن چیه ؟ راه رفتن توی فروشگاه ها به کیوهیون نمی خورد . اما چه میشد کرد تصمیم کیوهیون بود .

و خوب خیلی زود سونگمین متوجه شد همراه کیوهیون بودن خیلی خوبه . کیوهیون فرانسه رو کامل بلد بود و با راهنمایی کیوهیون به مرکز خرید بزرگی رفتند و همراه هم می گشتند.

نگاه های زیادی روشون بود . حتی توی اون شهر غریبه دیدن سه پسر با وقار جذاب بود.

تمین هرچی می دید رو می خرید . کیوهیون هم کنارش قدم می زد و کم و بیش حواسش به سونگمین بود. سونگمینی که گیج از احساساتش همراه اونها راه می رفت. کیوهیون بی حوصلگی و گیج بودن سونگمین رو به پای مستی دیشبش گذاشته بود .

_ اوه اونجا رو

تمین به سمت مغازه اسباب بازی فروشی حرکت کرد: می خوام برای اونجه چیزی بگیرم.

و سریع واردش شد . سونگمین و کیوهیون هم دنبالش رفتند . سونگمین با ورود به مغازه اسباب بازی فروشی کمی از حال و هوای خودش بیرون اومد.

تمین خیلی سریع بین قفسه ها ناپدید شد.

نگاه کیوهیون تمام مدت به سونگمین بود . وقتی باز شدن صورت سونگمین رو دید لبخندی زد.

سونگمین آروم آروم به سمت قفسه عروسک های خز دار جذب شد.

پشت سر سونگمین حرکت کرد و با تعجب به حرکاتش خیره شد.

سونگمین حواسش به اطرافش نبود. چشمش به عروسک خرگوشی صورتی رنگی بود. خیلی شبیه عروسکی بود که زمانی از خواهرش هدیه گرفته بود.

عروسکی که یه روز برای همیشه غیب شد چون پدرش اون رو وارد دنیای بزرگتری کرد.

عروسک رو برداشت و لمس کرد. با حس لطافتش زیر دستش لبخندی زد. چقدر توی بچگی عاشق این عروسک بود.

با دیدن لبخند سونگمین یه لحظه چیزی حس کرد. مثل گذر از یه دست انداز مثل دیدن چیزی که انتظارش رو نداشت یهو توی دلش خالی شد.

سونگمین عروسک رو بالا آورد و کمی بوش کرد. بوی لطیف توی دماغش پیچید باعث شد بیشتر لبخند بزنه.

حالا کمی از دندون هاش هم پیدا بود. ناخواسته به یاد بچگی عروسک رو محکم توی بغلش فشار داد.

چشم های کیوهیون گرد شد. هیچ وقت چنین چیزی ندیده بود. سونگمین مثل یه بچه با اون عروسک ذوق زده بود.

به خودش اومد . داشت چیکار میکرد ؟ عروسک رو از خودش دور کرد. دلش می خواست اون عروسک رو داشته باشه ولی می دونست نمی شه. یه بار دیگه به عروسک نگاه کرد و با دیدنش لبهاش رو برچید. خیلی چیزهایی که توی دنیا می خوای رو نمی تونی داشته باشی.

لبخند خسته ای زد و عروسک رو سر جاش گذاشت .

با دیدن این حالت سونگمین دلش لرزید. شاید از این لحظه بود چیزی توی وجود کیوهیون تغییر کرد.

سونگمین برگشت و با دیدن کیوهیون لحظه ای متوقف شد. گونه هاش سرخ شد و سرش رو پایین انداخت. لعنتی کیوهیون دیده بودش که چطور با اون عروسک بازی میکرد؟ عروسک رو توی قفسه گذاشت و سریع از اونجا دور شد.

به دور شدن سونگمین نگاهی کرد. اون گونه های سرخ شده، اون خجالت… لبش رو گزید.

کیوهیون نگاهی به عروسک صورتی کرد. همون عروسکی که ثانیه پیش بغل سونگمین بود .

_ شبیه خودشه

خندید و و بی صدا دنبال سونگمین حرکت کرد.

سرنوشت از همین جا رقم خورد وقتی برخلاف همیشه کیوهیون پشت سر سونگمین اروم قدم بر می داشت و لبخندی روی لب داشت و نگاهش میکرد.

 

بالاخره وقت برگشت به کره رسید .تعطیلات پر حادثه و شاید عجیب اون شاهزاده ها به پایان رسیده بود .

کیوهیون وارد فرودگاه شد. عینک دودیش رو در اورد و نیم نگاهی به اطراف کرد و با دیدن بقیه مسیرش رو پیدا کرد .

وقتی به اونها رسید فقط سونگمین و سوزی رو دید . بقیه هنوز نرسیده بودند .

  • سلام

کنار سوزی نشسته بود و با گوشیش بازی میکرد . فکرش مشغول این بود که کیوهیون توی این چند ساعت کجا رفته بود.

با صدای رسای کیوهیون سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به کیوهیون داد که روی صندلی نشست. پاش رو روی پاش انداخت و چشمش رو بست .

اینقدر غرق دیدن کیوهیون شده بود که یادش رفت سلام کنه .

  • چرا خوابید ؟

با حرف سوزی به خودش اومد و نگاهش رو اروم از کیوهیون گرفت : خسته است .

سوزی شونه اش رو بالا انداخت .

نیم ساعت طول کشید که همه توی فرودگاه جمع شن .

بورا و کریس اخرین نفر رسیدند : اوه من معذرت میخوام .

به محض ورود بورا عذر خواهی کرد . سوزی آهی کشید : بورا تو همیشه دیر میکنی .

کریس خندید : اینبار بخاطر من بود .

گونه بورا سرخ شد . کریس با علاقه بورا رو توی بغل کشید .

چانگمین با شنیدن اعلام پروازشون بلند شد و چمدونش رو برداشت : بهتره بریم .

تمین همزمان باهاش بلند شد و سوزی دنبالشون رفت . بورا دست کریس رو گرفت و حرکت کرد . سونگمین به دور شدن اونها خیره شد . پوفی کرد و به کیوهیون خیره شد . هنوز خواب بود .

به سمتش رفت و آروم صداش کرد .

  • کیوهیون

با صدای آرومی چشمش رو بازکرد و نگاهشون بهم خورد.

“عشق یه لحظه است”

صدای ملودی آشنایی توی ذهن هر دو پیچید چه هارمونی جالبی.

نگاه خیره اشون به هم با فرار نگاه سونگمین تمام شد.

سرش رو زیر انداخت: همه رفتند.

نمی تونست لحظه ای قبل و چشم های سونگمین رو فراموش کنه. چشمش رو بست تا تصویر اون نگاه رو توی ذهنش ثبت کنه.

بی هیچ حرفی بلند شد. رو به روی سونگمین ایستاد با یادآوری چهره بامزه سونگمین لبخندی زد. دستش رو روی شانه سونگمین گذاشت و آروم فشار داد

_ بریم.

خم شد و ساک سونگمین رو برداشت و توی دستش گذاشت.

خودش هم نمی دونست چرا اینکار رو کرده ولی اون لحظه انگار برای اولین بار بود می تونست سونگمین رو لمس کنه.

ظاهرا خیلی ساده دور شد ولی چیزی درونش کم کم عوض میشد.

دستهاش از گرمی لمس کوتاه سونگمین گرم شد. خیلی آروم گرمای شیرینی توی بدنش پخش شد و توی قلبش متمرکز. ضربان قلبش کم کم بالا رفت و صورتش کمی سوخت. تک تک اعصاب بدنش درگیر شده بود.

دلش می خواست بیشتر دستش رو فشار بده. دلش می خواست اون دستها رو بگیره. دست های سونگمین تپل بود همینطور که خودش گفته بود. با یادآوری مستی سونگمین لبخند قشنگی روی لبش اومد. قسم خورد دوباره سونگمین رو مست کنه.

دست کیوهیون روی شانه اش بود برای بار دوم اما متفاوت . لمسش کرد برای بار دوم ….

” دست کیوهیون دست کیوهیون دست کیوهیون “

این کلمه توی سرش تکرار می شد. انگار یه چیزی می خواست سونگمین اون کریسمس به تمام خواسته هاش برسه. کیوهیون کیفش رو توی دستش گذاشته بود و بهش لبخند زد.

چطور باور می کرد این رویا نیست؟ ضربان قلبش؟ لعنتی قلبش خیلی تند می زد. بدنش عرق کرده بود و شوکه دنبال کیوهیون راه افتاد. این دیگه چی بود؟

 

Print Friendly, PDF & Email


15 Responses

  1. چرا انقدر این داستان به ادم حس خوب میده ؟ توصیفات یه جوری نوشته شدن و شخصیتا یه جوری خلق شدن که تو همین پارتای اول باهاشون کاملا راحتم دوستشون دارم احساساتشون کاملا ملموسه انگار سالهاست این شخصیتا رو میشناسم !
    یکی نیست به این سونگمین بگه بابا کیوهیون عاشق بورا نیست انقدر هر حرف و حرکتشو عاشقی تفسیر نکن !

  2. ای خدااااا…..خیلی عالیههههههههه…..وای کیوهیون داره عوض میشه….خیلی قشنکه قلبم داشت تالاپ تولوپ میکرد موقع خوندن….دست همتون درد نکته

  3. عخی ^^
    عاشخ شد خو ^^
    عخی ^^
    میگم اسم فیکو عوض کنین بزارین دست کیو ♡
    خخخ خو خیلی خوبهههه
    هیچکیم نیس اینجوری بیهوا عاشق ما شه -_-
    هی روزگار -_-
    به یک عدد دسته عشق نیازمندیم D:
    خیلی خوجل بود ^^
    گاش میشد روز اپش رو کرد ۷ روز در هفته smile
    دوزش دارم خو
    مرسی نیگاری ♡
    میرزی ننه ♡
    لاب یو آل ^^

  4. سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟
    ای جانم heart کیوهم داره عاشق میشه که good
    اصن عاشقه این شدم که کیو همش حواسش هست به سونگمین،تازه بعده این همه مدت داره کشفش میکنه heart
    خب شد که کریس و بورا دارن ازدواج میکنن،اینطوری کیو مطمئن شد که بورا به اون تعلق نداره تازه سونگمین توجهشو جلب کرد bravo
    مرسی عزیزم

  5. وای قسمت خرگوش صورتی رو خیلی دوس داشتم اینکه سونگمین یهو با دیدن خرگوش بچه شد و دوباره به خودش اومد خیلی خیلی ملموس بود و اینکه شکلگیری احساسات سونگمین وکیوهیون خیلی ملایم اروم و دوست داشتنیه واز جمله اولین مرحله انکار خیلی خوشم اومد مشخصه کسی که این فیک رو نوشته خوب عشق رو درک کرده

  6. T_T چقد خوبن این دوتااااااااا یه حس گرم و شیرینی دارم از وقتی این فیکو خوندم.درواقع الان هر سه قسمتو خوندم T_T مای کیومین ..تنکیو مای فرند

  7. سلام
    واییییی… دیوونه این علاقه هایی هستم ک کم کم و یواش یواش شروع میشه ?
    کیو هم داره گرفتار میشه کم کم (البته ظاهرا)
    ممنون ?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *