108 بازدید

فن فیکشن AGREEMENT 06

مرسی که اینهمه پیگیرش بودین heart

خوب کجا بودیم؟؟؟ کیوهیون و سونگمین از خانواده ای اشرافی و ثروتمند و وارث که شخصیت خاص و پیچیده ای دارن تا اینجا اومدیم که کیو رو قرار بودن زن بدن!!! با سوزی بره خونه بخت!!!!مینم از بار زد بیرون!!!
برم ببینیم باقیش به کجا میرسه

فعلا شبتون بخیر

????❤️❣️????

 

 

 

 

قسمت ششم

 

_ رئیس

با سختی سرش رو بلند کرد و به منشیش خیره شد : چی شده ؟

زن تعظیمی کرد و جلو اومد . نامه ای روی میز گذاشت : براتون یه دعوت نامه اومده .

با تعجب به دعوت نامه سفید روی میزش بود خیره شد : چه جور دعوت نامه ای ؟

 

_ پیک آوردش و گفت این از طرف آقای اسمیته .

با شنیدن اسم یکی از بزرگترین سرمایه دارهای خارجی توی کره تعجب کرد . منشیش رو مرخص کرد و پاک رو باز کرد و کمی بهش نگاه کرد. دعوت نامه عجیبی بود هیچی شباهتی به دعوت نامه های رسمی نداشت. پر از اشکال های هندسی عجیب و رنگ های قرمز زرد و نارنجی بود.

 

دعوت از چو کیوهیون

مدتی ست که توانایی های جوانی چون تو زبانزد خیلی ها شده . به من افتخار میزبانی از خودتون رو بدید . میل دارم با هم بیشتر اشنا بشیم .

لطفا فردا شب راس ساعت ده در عمارت شخصی من، ملک بیلمونت در مراسم بزرگ سرزمین عجایب من شرکت کنید .

امضا هنری اسمیت

 

عجیب ترین چیزی که میتونست دریافت کنه بود . نمی دونست این نامه چه معنی داره ولی هنری اسمیت رو به خوبی می شناخت . بزرگترین سرمایه دار خارجی بازار می خواست ببینش این یه چیز عجیبی بود.

 

از جا بلند شد و بی توجه به منشیش که با تلفن حرف می زد، به سمت دفتر اصلی شرکت یعنی دفتر پدرش راه افتاد .

 

بعد از هماهنگی وارد شد . پدرش با تعجب بهش خیره شد کم پیش می اومد کیوهیون توی ساعت کاری به دفترش بیاد : اوه چیزی شده کیوهیون ؟

تعظیم کوتاهی کرد: بله پدر .

جلو رفت و نامه رو مقابل پدرش روی میز گذاشت . مرد نامه رو باز کرد و بعد از خودندنش با تعجب به کیوهیون زل زد : باورم نمی شه .

 

کیوهیون با سر تایید کرد : من هنری اسمیت رو میشناسم ولی اون چرا باید منو به چنین مراسمی دعوت کنه ؟ من حتی چنین اسمی رو هم نشنیدم .

 

اقای چو با حیرت و تشویق به پسرش خیره شد. هنوز باورش نمیشد که کیوهیون این دعوت نامه رو دریافت کرده : من چیزی حدود ده سال پیش این نامه رو دریافت کردم .

کیوهیون با تعجب به پدرش خیره شد : چی ؟

مرد سعی کرد توضیح بده : سرزمین عجایب اسم مهمونی خاصیه کیوهیون . تو چیزی ازش نشنیدی چون هیچکس حق نداره درباره اش حرف بزنه. این مهمونی یه دورهمی از موفق ترین ادمهاییه که میشناسی . خیلی ها حتی شانس پیدا نمیکنن به این مهمونی دعوت بشن و من فقط یه بار بهش دعوت شدم .

نفس عمیقی کشید : هنری اسمیت ادم عجیبیه اون هرسال با دعوت کردن ادم های موفق سعی در پیدا کردن شرکتهایی برای سرمایه گذاری داره.

 

با تعجب به پدرش خیره شد و بعد لبخندی زد : پس من شانس این رو دارم که توجه اون رو به خودم جلب کنم و سرمایه گذاریش رو بگیریم؟

 

حتی با این فکر لبخند به لبش می اومد . اگه می تونست این سرمایه گذار رو جذب کنه نیازی به ازدواج با سوزی نداشت . حتی فکرش هم تمام ناامیدی این چند روز رو ازش دور میکرد .

آقای چو خیلی راحت ذهن پسرش رو خوند . خوشحالی پسرش رو دید ولی نخواست ناامیدش کنه . برای همین چیزی نگفت . نگفت که احتمالی که بتونه اون مرد عجیب، هنری اسمیت رو راضی کنه چیزی حدود ده درصد بیشتر نیست . گذاشت پسرش حداقل اخرین امید هم داشته باشه . با شناختی که از سخت کوشی پسرش داشت شاید برنده می شد .

پس لبخندی زد و به کیوهیون نگاه کرد : چیزهایی هست که باید درباره این مهمونی بدونی .

به چهره جدی پدرش خیره شد : چه چیزهایی ؟

_ اولا نباید چیزی درمورد اینکه دعوت شدی به کسی بگی حتی مادرت . دوما اونجا باید جوری رفتار کنی که انگار کسی رو نمی شناسی . سوما هرچیزی که اونجا می بینی و اتفاق می افته نباید به بیرون درز کنه . حتی نباید به من هم بگی این قانون اول اونجاست فراموشی

 

با تعجب پلک زد مگه قرار بود چه چیز خاصی اونجا ببینه ؟

فکرش رو به زبون اورد: مگه چه چیزی قراره ببینم؟

پدرش مکثی کرد و بعد ادامه داد:

هیچ کس نمیدونه اونجا با چی رو به رو میشه . سرزمین عجایب واقعا اسم مناسب اون مهمونیه کیوهیون . چیزی که مسلما هست اینه که اونجا ازادی کامله . اجازه هرکاری رو داری. خیلی ها به اون مهمونی میرند تا فقط بتونند ذات واقعی خودشون رو نشون بدن . کسایی که اونجا می بینی شاید اشنا باشند ولی هیچ شباهتی به شخصیتی که ازشون میشناسی ندارند . می فهمی چی میگم ؟

چند لحظه به حرفهای پدرش فکر کرد . سرزمین عجایب ، آزادی مطلق ؟

نتیجه گیری کلی کرد: دارید میگید اونجا آدم ها عوض میشن ؟

پیرمرد با سر تایید کرد : آره عوض میشن . نقابی که به چهره دارند کنار میره و فقط خود واقعیشون می مونه . این خاصیت اون مهمونیه . چون چیزی ازش به بیرون درز نمی کنه می تونی هرچی می خوای باشی.

 

سری تکون داد . اگه قبلا بخاطر هنری اسمیت کنجکاو بود الان واقعا کنجکاو بود این مهمونی رو ببینه .

دعوت نامه رو برداشت و نگاهش کرد : سرزمین عجایب .

پوزخندی روی لبش اومد . فقط باید هنری اسمیت رو راضی میکرد اون وقت از شر این ازدواج راحت میشد . باورش نمی شد به راحتی از شر این ازدواج خلاص شده و یه راه حل پیدا کرده . سرزمین عجایب هرچقدر عجیب بود کیوهیون می تونست پشت سرش بزاره.

 

توی آینه به خودش نگاه کرد و با دیدن خودش لبخندی زد . تمام سعیش رو کرده بود تا کاملا برازنده بشه . کت و شلوار مشکی آرمانی تن کرده بود که اندامش رو بلند تر و کشیده تر نشون می داد. ساعت رولکسش رو دستش کرد و بعد از پله ها پایین اومد . پدر و مادرش داشتند شام میخورند . با دیدن کیوهیون پدرش لبخندی از رضایت زد و مادرش با ذوق به پسرش خیره شد .

تعظیم کوتاهی کرد : متاسفم قرار کاری دارم .

پدرش نگاه معنا داری بهش کرد و بعد با سر تایید کرد. قرار بود کسی از این ملاقات باخبر نشه پس سوار ماشین خودش شد و به سمت عمارت بزرگ حرکت کرد .

عمارت اسمیت بزرگتر از چیزی بود که تصور کرد و پر از ماشین های آخرین مدل بود.

جلوی در ورودی نگه داشت . پیش خدمتی سویچ ماشینش رو گرفت و ماشین رو براش پارک کنه .

با دادن کارت دعوت وارد مهمونی شد . ظاهر امر مثل هزاران مهمونی بود که دیده بود . نه تزیینات خاصی بود و نه پوشش خاصی یه مهمونی ساده توی یه سالن مجلل که با رنگ سفید و مشکی می درخشید.

راهش رو به سمت گوشه ای کج کرد . خیلی از مهمون ها رو می شناخت و خیلی ها رو نه . طبق گفته پدرش باید جوری رفتار میکرد که انگار هیچ کس رو نمی شناسه . پس بدون سلام کردن به کسی فقط یه لیوان شامپاین برداشت و مزه مزه کرد .

دختر جوونی بهش نزدیک شد . یکی از افرادی بود که نمی شناخت . دختر با چشم های بور و موهای نارنجی ظاهر دلربایی داشت. مشخص بود کره ای نیست.

_ به نظر جدید می یای ؟

 

دختر انگلیسی زمزمه کرد و دستش رو به سمت کیوهیون دراز کرد . به رسم ادب بوسه ای به دست زن زد و لبخند مصنوعی زد : درسته اولین باره اینجام .

_ انگلیسیت خوبه .

دختر با پوزخند زد . کیوهیون انگار به چالش دعوت شده باشه به انگلیسی پاسخ داد : وقتی به این مهمونی دعوت شدم یعنی خیلی چیزهام خوبه .

 

پوزخند دختر به لبخند تبدیل شد. از این پسر خوشش می اومد : کتی هستم . پنج سالی هست به اینجا دعوت میشم .

پنج سال ؟ پس این دختر باید اطلاعات زیادی داشته باشه . شاید چند دقیقه هم کلام شدن باهاش جالب بود.

_ برای دختر جوون و زیبایی مثل شما پنج سال به نظر زیاد می رسه .

دختر خندید: اگه یه تعریفه ممنون .

_ معلومه که یه تعریفه .

دختر سری از رضایت تکون داد و زمزمه کرد :

به هر حال تو هم برای اولین باری که دعوت شدی زیادی جوونی .

 

کمی مکث کرد . کاملا شیفته برازندگی کیوهیون شده بود . توی این جمع که پر از آدم های تکراری و پیر بود یه جوون تازه وارد برای کتی جذاب بود.

_ میخوای این اطراف رو بهت نشون بدم ؟

پوزخندی توی دلش زد . کاملا موافق بود. تونسته بود اون دختر رو کمی نرم کنه.

_ باعث افتخاره .

 

دستش رو حلقه کرد و دختر دستش رو گرفت . شروع به حرکت توی خونه کردند . کتی اطلاعات جالبی درباره افراد می داد . کیوهیون اونها رو به ذهنش می سپرد . میدونست در آینده بهش نیاز پیدا میکرد .

_ فکر کنم اون رو میشناسی ؟

به پیرمردی اشاره کرد . کیوهیون می شناختش شریک پدر بورا بود .

 

_ بهم گفتند کسی رو اینجا نمی شناسم .

 

دختر خندید : البته این قانونه ولی وقتی پیش منی مهم نیست .

کیوهیون کمی بهش نزدیک شد : خوب چی تو رو اینقدر خاص کرده کتی ؟

دختر لبخندی زد : خواهر هنری بودن .

کیوهیون به سختی قیافه اش رو جمع کرد . ظاهرا شانس باهاش یار بود .

_ جالبه پس فکر کنم بهت بگم بله اون رو می شناسم .

کتی بازوی کیوهیون رو لمس کرد : شرط میبندم میدونی به چی معروفه .

_ اون مرد خانواده است .

 

پوزخندی زد : جدی ؟

بعد کیوهیون رو به گوشه ای دیگه ای برد و به دختر بچه ای که کاملا زیر سن قانونی بود رو نشون کیوهیون داد .

_ اون معشوقه رئیس کیمه .

چشم های کیوهیون گرد شد . اون دختر خیلی جوون بود .

_ داری به جوون بودنش فکر میکنی ؟

کتی با زیرکی پرسید.

با سر تایید کرد . شونه ای بالا انداخت : بیخیال پسر اینجا سرزمین عجایبه . اون دختر فقط یه همین امروز توی دید قرار میگیره و اونجا بنجامین…

 

به مردی که کیوهیون نمی شناخت اشاره کرد : اون دوسال پیش دعوت شد و به زن یکی از رئسا تجاوز کرد .

با تعجب به بنجامین خیره شد : کسی کاری نکرد ؟

کتی خندید : هر اتفاقی اینجا می افته به فراموشی سپرده میشد و شوهر اون زن مجبور به فراموشی شد . البته دیگه به این مهمونی ها نیومد . از اول هم اشتباه خودش بود نباید همسرش رو می اورد .

کیوهیون حس بدی پیدا کرد . دختر پوزخندی زد و کیوهیون رو به سمت طبقه بالا راهنمایی کرد : به عجیب ترین بخش سرزمین عجایب میریم .

پله ها رو بالا رفت و کیوهیون رو به سمت اتاق ها راهنمایی کرد .

صداهای عجیبی که از اتاق می اومد گویای همه چیز بود .

_ اینجا جایه که می تونی با هرکسی که خواستی بخوابی .

 

کیوهیون یاد نداشت توی زندگیش اینقدر تعجب کرده باشه . حدس میزد هدف کتی از اوردنش به اونجا چی بود ولی براش مهم نبود . نباید شانسش رو از دست می داد .

بعضی از اتاق ها درشون باز بود و کیوهیون با دیدن داخلشون حالت تهوع بهش دست می داد . تجاوز هایی که میدید . رابطه های چند نفره .مردهایی که به خاطر اهل خانواده بودن زبون زد بودند . رابطه با بچه ها .

سرش رو زیر انداخت تا بیشتر نبینه . کتی با پوزخند بازوی کیوهیون رو گرفته بود و به سمت اتاق خودش می برد .

با صدای اشنایی ایستاد .

_ خواهش میکنم ولم کن.

صدای آرومی بود . همون صدای آرومی که کیوهیون بارها شنیده بود . کتی با ایستادن کیوهیون تعجب کرد : چیزی شده ؟

_ صدای اشنایی شنیدم .

خندید : اینجا هیچکس آشنا نیست .

و بازوی کیوهیون رو کشید تا به راهشون ادامه بدن ولی کیوهیون بی توجه بهش به سمت راهرویی که صدا ازش می اومد رفت .

کتی با تعجب پرسید : چیکار میکنی ؟

صدای ضعیف دوباره تکرار شد : ولم کن لعنتی .

دیگه برای صاحب صدا شک نداشت . به سمتش رفت و دیدشون . مرد هیکلی جثه پسری رو به دیوار فشار داده بود و به زور داشت گردنش رو می بوسید .دستش بین لباس سونگمین رد کرده بود و بدنش رو لمس میکرد .

کیوهیون با دیدن صورت ترسیده سونگمین که سعی داشت پسر رو از خودش دور کنه تقریبا دیوونه شد و جلو رفت و با یه حرکت مرد رو از سونگمین کنار زد .

 

وقتی به این مهمونی اومده بود هرگز فکر نمیکرد با چنین چیزی مواجه شه . فقط یه دقیقه بود که رسیده بود و اون مرد سراغش اومد و بهش گفته بود اگه می خواد هنری رو ببینه دنبالش بره و به اینجا کشیده شده بود . اما چیزی که باعث تعجبش شده بود کیوهیون بود . اون هم دعوت بود .

مرد اخمی کرد : داری چه غلطی میکنی ؟

کتی سریع پیش اومد : اوه مایک متاسفم ولی این رفیق من زودتر رو اون دست گذاشته بود .

سونگمین و کیوهیون به کتی خیره شدند . کتی چشمکی به کیوهیون زد . کیوهیون سریع سرفه کرد . کارش با قوانین اینجا منافات داشت . پس سریع بازوی سونگمین رو گرفت و سمت خودش کشید : من اول انتخابش کردم .

چشمهای سونگمین داشت در می اومد. ولی چیزی بهش اخطار میداد از اون مرد فاصله بگیره برای همین کمی خودش پشت کیوهیون مخفی کرد و سرش رو به دستش تکه داد .

مایک اخمش رو باز کرد : خیلی خوب .

جلو رفت و قبل از رفتن بوسه محکمی روی لب کتی زد . بعد از رفتن مرد لبخند روی لب کتی به اخم تبدیل شد و به سمت کیوهیون برگشت و بهش پرید : فکر کردم قوانین اینجا رو میدونی نباید دخالت میکردی .

کیوهیون چیزی نگفت فقط به سمت سونگمین برگشت و چکش کرد : حالت خوبه ؟

لعنتی اون نگرانی توی صدای کیوهیون اینکه قانون رو بخاطرش زیر پا گذاشته بود … قلب سونگمین داشت تند میزد و رنگ به رو نداشت . کیوهیون ترسش رو حس کرد .

_ با توم ؟

کتی با حرص گفت.

به سمت دختر برگشت : متاسفم اون دوستم بود نتونستم همینطوری ولش کنم .

 

دختر نیم نگاهی به سونگمین انداخت . برای آدمی مثل کتی شکستن قانون مثل سرگرمی بود . برای همین پوزخندی زد : خیلی خوب . چه میشه کرد اینجا سرزمین عجایبه . دست رفیقت رو بگیر و ببرش پایین . اینجا گی زیاد هست رفیقت هم زیادیی خوردنیه .

 

و بعد با قدم های بلند مسیری که مایک طی کرده بود رو طی کرد .

کیوهیون و سونگمین هر دو با شنیدن حرف آخر کتی چشمهاشون گرد بود . کیوهیون لعنتی زیر لب فرستاد .

سمت سونگمین برگشت : خوبی ؟

آب دهنش رو قورت داد الان تنها چیزی که حس میکرد ترسش از حرفهای اون دختر بود .

سونگمین رو دنبال خودش کشید و سریع پله های رو طی کرد و به حیاط پناه برد . هوای تازه کمی سونگمین رو به خودش اورد . به دور برش خیره شد : اینجا چه جهنمیه کیوهیون ؟

 

معلوم بود سونگمین اولین باره به اینجا می اومد .

_ تنها اومدی ؟

با سر تایید کرد .

_من تازه رسیده بودم که اون مرد بهم گفت برای دیدن هنری دنبالش برم .

خودش رو نزدیک سونگمین کرد و شروع به مرتب کردن لباسش کرد . چیزهایی که دیده و شنیده بود باعث میشد بخواد از سونگمین کسی که به نظر جاش اینجا نبود دفاع کنه و شروع به حرف زدن کرد .

_ اینجا دقیقا جهنمه . شنیدی کتی چی گفت . سعی کن ازم فاصله نگیری اینجا غفلت کنی یه بلایی سرت می یاد .

 

وقتی کیوهیون شروع به مرتب کردنش کرد دوباره محو شد . قلبش دوباره از این حقیقت که کیوهیون حواسش بهش هست شروع به زدن کرد . قلبش از نگرانی کیوهیون گرم میشد .

ضربان قلب سونگمین رو حس کرد . چقدر ترسیده بود . توی چشم های سونگمین خیره شد : نترس من کنارتم . حواسم بهت هست .

سونگمین توی چشم های کیوهیون خیره شد . قسم میخورد هیچوقت جمله ای به این زیبایی نشنیده بود . تمام ترس و حس بدی که داشت با این جمله کیوهیون از بین رفت و جاش رو به حس شیرین و پروانه ای داد . شاید این مهمونی زیاد هم جهنم نبود.

Print Friendly, PDF & Email


16 Responses

  1. بااینکه مهمونی غیر قابل باوره ولی خوشم اومد باحال بود…مایک خر…کتی دمش گرم فک کردم خودشو میچسبونه به کیو ولی خا یه حرکت مفیدی زد…و بازم اخرش کیومین ککک مرسی نخسته

  2. سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟
    مثه همیشه،همه چیز غیره منتظره ست
    اصلا فکرشم نمیکردم که سونگمینم اونجا باشه
    خوشحالم که کیو به موقع رسید
    فقط منتظرم که ببینم کیو‌و سونگمین چه جوری به هم متصل میشن
    مرسی عزیزم heart heart

  3. سلام عزیزم. مرسی.
    می گذاشتن بچه برسه بعدش براش نقشه می کشیدن.. نباید از مین غافل شد..بچه خوردنیه…
    ممکنه این جشن شروع احساس بینشون باشه ..

  4. سلام ^__^
    من چه تند تند پشت سر هم دارم فیکاتونو میخونم خخخخخخ دارم دق دلی این سالها فیک نخونی رو در میارم
    اوه داستانش چقده قشنگهههه yess
    ادم جون به لب میشه ولییییییی laugh اوفففف قلبممم سونگمییییین چی مییگههههه خوداااا
    مرسییییییی گلم give_rose
    منتظر پارت بعدی می مانممم ^__^
    خسته نباشی و
    فایییتیییییینگ yess

  5. سیلااااااام چطوری مامی جونم خوبی؟عیدتمبارککککککک
    واهاااااای چ جنتلمن*_*
    :O:O:Oخوشم اومد ووویییییییی این حمایتا قند تو دل ادم اب میکنه
    اوهوم همیشه کنار هم بمونین تنها نشین
    مرسیییییییی

  6. واهاهاهاهاااااااییییی خیلی حال کردم مینی هم دعوت شده…اوخ پوکیدم…خاک بر سر من یکیم نداریم حواسش بهمون باشه…ایشششش…
    ممنون دوستم نخسته
    عالی بود

  7. وااااایییی… بالاخره… کلی منتظر قسمت جدید بودم???
    اوه واه چه مهمونی ???
    البته به قول سونگمین شاید این مهمونی زیادی هم جهنمی نباشه ????
    ممنون ??

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *