159 بازدید

فن فیکشن تمام سال های انتظار- مقدمه

سلام دخترا ی گلم

اخی چه قدر دلم براتون تنگ شده بود

خوب اینم از فیک جدید البته مقدمه اش فقط

امیدوارم خیلییی خوشتون بیاد چون این فیک واقعا اذیتم کرد مامی شاهده

تولد مینی هم مبارررککککککک heart

 

تمام سالهای انتطار”

نویسنده: Zshd

کاپل: کیومین،کیوهیوک

ژانر: دارم

مقدمه

 

اینکه چطور به خانه رسیدم را یادم نمی آید،اصلا کسی من را آورد،خودم آمدم،یا…نمیدانم

از تلاشی که شین برای سرپا آوردنم میکرد هم چیزی جز یک حاله متوجه نمی شدم…مغزم کاملا خالی بود…خالی از هر چیز هرمنطقی!

پر بود از تکرار یک صحنه … تکرار یه مرگ… تکرار…چیزی که نباید می دیدم و نباید اتفاق می افتاد … جواب این همه ساااااال عاشقی من این نبوددلبر به دست نیامده…دلبری که تو هرچقدر دوستش داری،او یا همانقدر خبر ندارد،یا دارد و دوستت ندارد! هرچقدر در خیال توست و با او حرف میزنی،همانقدر او بودنت را عین خیالش نیست…و هیچ نیازی به حرف زدن با تو ندارد!به دلبری که هرچقدر عاشقش هستی و دوست داری با تو باشد، او همانقدر دوست دارد با کسی جز تو باشد! معانی دیگر هم دارد…له شدن،خرد شدن و با صدا شکستن…به نظرم عجیب هر سه تابش درست است خصوصا آخری

نیازی نه به قرص داشتم و نه گرم شدن و پتو…نیاز به دلبری که چند سال از دور عاشقیش را کرده بودم و امروز بوسه اش را نظاره گر بودم داشتم…نیاز داشتم تا تمام سال های انتظارم را ببیند … حس کند… به اینکه …نه رویا نیست!!!این دیگر رویا نیست!!! این آغوش دلبر چند ساله ام است…دیگر نیازی به مرهمی ندارم…فعلا…!

 

 

 

 

 

اینکه بخواهم بگویم با نبودنت کنار امده ام یا سعی میکنم کنار بیام ،دروغ ترین حرفی است که ذر تمام عمرم گفته ام. نه به هیچ وجه نمی توانم با این موضوع کنار بیام!هیچ وقت! فقط تلاش میکنم لحظه ای فکرم آزاد نباشد تا بخواهم به تو و خاطراتت و جای خالیت فکر کنم… سخته… خیلی سخته…به جرأت می گویم حداقل پنج سال پیرتر شده ام

اینکه متوجه شدم به من علاقه دارد سنگینی سینه ام را بیشتر کرد،اینکه بخواهم خودم را ازاو دور کنم با اینکه میدانم چقدر برایش سخته و اذیتش میکند اما…فکر میکنم بهترین راه…بهترین راه همین چون …چون اگر منم مبتلا باشم نمیخواهم او مثل من درد دوری را تحمل کند ،تحمل این دوری خیلی بهتره…هرچند تصور میکنم این احساسش بخاطر حال و هوای بچگی باشد و چند وقت دیگه به قولی عاشقی از سرش بپره

همه ی اینها بهانه بود به نوعی

بعد از بوسه اش و اثبات حرفش که من هم دوستش دارم سخت بود انکارش…انکار اینکه همه چیزش حتی با تویی که دوستت داشتم فرق میکرد…انکار تپش قلبی که تا آن لحظه تجربه اش نکرده بودم…انکار اینکه برای فرار از او بوده که به بهترین دوستم روی باز نشان دادم…من…من معذرت میخوام که دارم برای تویی که همدمم بودی این ها را درد و دل میکنم…اما…شاید نیاز دارم که فقط کسی بشنود بدور از هر نوع قضاوتی!!!!چه میشود اگر کمی پدر روحانی ام شوی و من اعتراف کنم?! آری اعتراف کنم به اشتباهم…به…عاشقیم…به اینکه ندارمش…به اینکه…از نبودش به جنون رسیده ام…اعتراف کنم به اینکه تصور میکردم دوستی و برادری چندین ساله ام میتواند مرهم حالم شود،مرهمی شود برای پرت کردن حواسم از پسرک بیست ساله ای که آن روزها آتش زندگی ام را روشن نگه داشته بود و الان در نبودش رو به خاموشی و خفگی است…و بزرگترین اشتباهم این بود….اینکه من باعث افتادنش شدم ،باعث تمام درد هایش بودم و هستم…آخ….آه خدایا…قلبم …درد میکند… نبودنش زیادی طولانی شده زیادی ،قلبم دیگر این حجم از نبودن را تاب ندارد…من که هیچ،ری جین هم دیگر طاقتش تمام شده و بهانه هایش سر به فلک…آری پدر روحانی من! آمده ام اعتراف کنم …بی نهایت… دچارش شده ام

مدت هاست می خواهم بگویم :

دوستش دارم!

اما

شما که غریبه نیستید ،

رویش را ندارم ؛

می خواهم بگویم :

عاشق چشمانت شده ام

اما

شرم می کنم!

می ترسم بگویم بودنت حالم را خوب می کند ؛

صدایت

زیباترین آهنگ شب هایم می شود!

می ترسم بگویم

او هم ماندنی نباشد ؛

آ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همه ی مردم در هوایی پر از اکسیژن و دی اکسید کربن زندگی میکنند ،ما در هوای هم…در همه چیز باید خاص باشیم…حتی در نحوه ی عاشقی مان…این شعار ما بود!همین شعار کار داد دستمان…عاشقی خاص مان را کرد انتظار و دلتنگی و دربه دری…آنقدر خاص بودی که اون طور از دست دادمت…حتی بعد از رفتنت هم خاص برایت عذاداری کردم…خیره شدن،مسکن،سکوت،مسکن،فارغ از اطراف،بیهوشی ،سیر در خاطرات،دیوانگی…

تمام لحظه هایم بجای تو او در کنارم بود…ولی هیچکس جای تو را نمیگرفت…او نگذاشت پیشت باشم وگرنه من در همان لحظه ای که در کت و شلوار زیبایت به آرامی خفته بودی،داشتم با سر به پیشت می آمدم…آخر من فقط میداستنم که معشوق خاص من از تنهایی و تاریکی می ترسد…او که نمی دانست…

آنقدر تنهایم نگذاشت و کنارم بود که به خودم آمدم و معتاد شدم…معتاد به بودنش …معتاد به عطرش…به حتی طرز راه رفتن و خودکار دست گرفتن و امضا کردنش…بوسیدمش!مثل تو خاص و بی نظیر نبود اما…تنم را به رعشه انداخت…گرمم کرد…خوب بود!

به خودم آمدم خبر پدر شدنش پخش شد…بی محلی اش کم بود،همسرش کم بود،بچه اش هم…بچه ای از وجود او!!!!

من همه چیزم خاص بود … همه چیز….

توان بیش از این ماندن نداشتم،باید می آمدم پیشت تا ترک اعتیاد کنم،هرچند میدانستم که روزهای بدی دارم ترکش میکنم،جواب خوبی هاش این نبود،اما مجبور بودم…

وقتی برگشتم،او هم برگشت،تمام تلاشم برای ترک اعتیادم بر باد رفت وقتی لبهایش را روی لب هایم حس کردم…لب هایی که بعد از تو تمام سالهای انتظارم با فکرش سر کرده بودم…دوباره معتادش شدم…شدید تر از قبل…

زندگی روی خوشش را کم نشانم داد…به اندازه ی یک دم و باز بود …شاید…اینبار برای ترک باید خودم را قل و زنجیر میکردم…

میدانی خاص بودن زیادی هم واقعا کار دست آدم میدهد … یکی را میبرد…دوباره عاشق میکند…میروی…دوباره عاشق میشوی….ترک میکنی…و عشق اولی که مسبب تمام این خاص بودن هایت شده بود را دوباره میبینی…

 

 

 

 



8 Responses

  1. عررررررر
    بازم عرررررررررر
    چقد مقدمش خفنهههههه
    چقد درد داره توش….
    سادااااااااااات
    هیوکش خیلی خوب شدههههههه
    همش خوبه ولی
    هیوکش
    اصن
    یه
    درد
    خاصی
    داره…
    میدونی
    کلا
    خاصه
    خیلی خاصه!

    ایشالا اینو باهات همراهی کنم جلو جلو نخونمش?
    نهدخدایی قصدکنندگان اینه که اینو همه حوزه بیام جلو باهات
    یه چیزی
    دقت کردی توی هر کاری که یکم مشورت میکنیم باهم میترکونیم?!?
    جدیاااااا
    یکم فک کن
    عدیدم نه خسته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *