80 بازدید

فن فیکشن هفت سال عاشقی به من بدهکاری

 

 

//www.axgig.com/images/91162028314585985183.jpg

 

قسمت اول و یه فلش بکی از گذشته سربازرس لی عاشق thank_you

تا قسمت بعدی و وسطاش فلش بکه بعد وارد زمان حال میشیم تا اخر با زمان حال جلو میریم

 

 

-بله قربان..همین الان فرمان شما انجام میشه
صدای افسر جوان و با نشاط در اتاق پیچید و بعد از کوباندن پاهایش به یکدیگر و احترام نظامی،به همراه پرونده های ارجائی سمت بخش عملیاتی دایره جنایی راه افتاد.بخاطر دیدن دوباره بخش ,بیشتر افسر درجه دارش،هیجان زیادی سرتاسر بدنش را پر کرده بود.قلبش کمی,فقط کمی با هیجان میزد و از بینی نفس میکشید.لبخند کمرنگی هم روی لبانش نشسته بود که دندان های جلویی سفیدش را به چشم میکشید.
لبه ی کاغذ های پرونده زیر دستش را کمی فشرد و سرعت قدم هایش را بیشتر کرد.با صدای گوشی اش،سرخم کرد و سعی کرد گوشی را با یک دست از جیب شلوارش بیرون بکشد.با چانه , پرونده ها را نگه داشت و سعی کرد قفل صفحه اش را باز کند،در همین حال پیچ آخر راهرو را رد کرد.طبق محاسباتش الان باید با درب شیشه ای روبرو میشد.مثل همیشه…
چند قدم جلوتر رفت و ایستاد.کمی که گذشت، قدم هایش را از سر گرفت و همزمان پیام گوشی اش را باز کرد (برای ناهار دیر نکن…کار امروزمون سنگین تره..حواست باشه ) .ابرویی بالا انداخت و به زحمت سعی کرد کلمه ای بنویسد و آن را ارسال کند.همین که سربلند کرد تا جلویش را نگاه کند،بخاطر شدت ضربه ای که به تنش وارد شد،تعادلش را از دست داد و پرونده ها از دستش رها شد و محکم روی زمین افتاد.بدون آنکه متوجه باشد گوشیش زیر میزی سر خورد.
نگاهی به برگه های رقصان درهوا انداخت و لب پایینش را گاز گرفت.همه چیز در یک چشم بهم زدن اتفاق افتاد.تمام پرونده ها درهم و قاطی شده بود.آهی عمیق کشید و روی زانوانش نشست.سخت مشغول جمع کردن برگه ها بود وزیر لب به خودش لعنت میفرستاد..زمانش داشت کوتاه و کوتاه تر میشد و به زمان نهار نزدیک تر و او باید وقتش را با جمع کردن برگه ها تلف میکرد.
کسی کنارش نشست و درحالی که عذرخواهی میکرد,درجمع کردن برگه های پخش شده کمکش کرد.توجهی نکرد ,با سرعت برگه ها را بین چنگش میگرفت که باعث چروک شدن بعضی از ان ها میشد.زیادی عجله داشت!!
فرد کناریش چنگی به دستش زد و برگه ها را از دستش بیرون کشید.درحالی که برگه ها را در دستش مرتب میکرد با تعجب ادامه داد:
-خیلی هولی,اینطور کارتو چندبرابر میکنی,بذار من برات جمعشون کنم,بازم میگم متاسفم که بهت خوردم
پسرک با تمام دقت برگه ها را جمع کرد و به دستش داد و بازهم عذرخواهی کرد.با عجله تعظیمی سرسری کرد و برگه ها را در دست گرفت و وارد بخش شد.قبل از اینکه به فردی که چرخ دستی را هول میداد برخورد کند,خودش را عقب کشید و نفسش را محکم بیرون داد.
بین شلوغی و هرج و مرج بخش,نگاهش روی اتاقک شیشه ای ته سالن,خیره ماند.لبخند دندان نمایی زد و برگه ها را محکمتر در آغوشش فشرد.با قدم های بلند و سریع خودش را به در اتاق رساند.
ازین فاصله بهتر میتوانست چهره ی افسر درجه دار عالی رتبه بخش جنائی را تجزیه تحلیل کند.موهای روشن قهوه ای رنگش بطور نامرتب روی پیشانیش ریخته بود و چشمان مشکی رنگش روی صفحه مانیتور مقابلش میچرخید.ابروهایش درهم گره شده بود و قیافه اش را جذاب تر و جدی تر نشان میداد.دستانش سریع روی دکمه های کیبورد حرکت میکرد.
صدای فشردن دکمه ها اتاق را پر کرده بود.افسر جوان بدون توجهی به هیاهوی بیرون از اتاقش,در کارش غرق شده بود.کمی سرش را کج کرد و از زاویه دیگری تصویر مقابلش را بررسی کرد.سفیدی پوستش زیر نور خورشید که از پنجره ,داخل میتابید دوچندان میشد.
صدای مزاحم یکی از کارمندان بخش,باعث شد تا مردمک های مشکی رنگ افسرش ,از صفحه مانیتور جدا شود و روی او خیره بماند.مطمئنا لپ های خودش گل انداخته بود و حالا زیر سنگینی نگاهش اذیت میشد.سکوت بیش از حد طول کشیده بود و در تلاش بود,سکوت را بشکند.پرونده ها را جلو برد و روی میز قرار داد.دست هایش را پشت کمرش بهم قفل کرد و مشغول بازی بازی با انگشتانش شد.نگاهش هرجا میچرخید جز صورت افسر مقابلش..صدای گیرا و جذابش او را خطاب قرار داد و گوشش را پر کرد:
-یه تازه وارد..میدونی توی کار ما نظم خیلی معنی داره,نه؟
و اشاره ای به لباس هایش کرد.لباس هایش تماما خاکی شده بود .
-من..متاسفم..راستش..میدونید..
سعی داشت تا اتفاق چند دقیقه قبل را برای این افسر توضیح دهد اما برای اولین بار به لکنت افتاد و کلمات را گم کرد.هرگز فکر نمیکرد روزی خواهد با این افسر همکلام شود.نمیخواست در نظرش شلخته و بی نظم بنظر برسد،برای همین خیلی عجله داشت خودش را توجیح کند اما انگار کلمات از ذهنش فرار کرده بودند.
-همچینین, ماموریت هایی که بهت محول میشه نیازمنده دقت و مراقبته من وقت کافی ندارم تا بشینم ومرتبشون کنم,پس کارتو درست کن
لبخند زیبایی زد و بی اعتراض روی مبل سمت راستش نشست و برگه ها را جلویش چید .شروع به بررسی ان ها کرد.حالا بی بهانه میتوانست انجا بنشیندومدت بیشتری تماشایش کند,بی آنکه مواخذه شود..برخلاف سرعت همیشگیش و با ارامش کامل شروع به جدا سازی ان ها کرد.هرچقدر بیشتر طول میکشید ،بهتر بود.کی همچین فرصتی پیدا میکرد در هوایش نفس بکشد؟ یا عطرش را دم بزند؟ یا حتی نگاه هایش را داشته باشد؟همینکه این فرصت کوچک را برای حس تمان این لذت ها پیاده کرده بود،ارامش میکرد.
هرازگاهی زیر چشمی نگاهی به روبرویش می انداخت و کارش را ادامه میداد.بخاطر این که نمیتوانست بطور کامل تماشایش کند کمی کلافه شده بود.برگه ها را سریع تر مرتب کرد,دست زیر چانه اش زد و برای دومین بار مشغول بررسی اجزای صورتش شد.موقع پلک زدن,تازه متوجه مژه های پرپشت وبلندش شد.هرروز,همینجا همین ساعت, این کار را انجام میداد اما این اولین باری بود که مورد توجهش قرار میگرفت.اولین باری بود که انقدر طولانی تماشایش میکرد.اینکه او را تازه وارد خطاب کرده بود نشان میداد او را نمیشناخت و اینطور برخورد میکرد.اگر کمی میشناخت یا کمی میدانست ، از تازه وارد، استفاده نمیکرد.
نگاهی به سرتاسر اتاقش انداخت.رنگ دیوارها و پرده ها تیره بود و دلگیر,اخمی کرد و نگاهی به چهره ی مقابلش انداخت.از نظرش رنگ تیره نشان دهنده بی احساسی و سختی افراد بود.اه کوتاهی کشید و دوباره اطراف را دید زد.در این مورد که اشتراکی نداشتند.او عاشق رنگ های روشن و شاد بود!
دلش میخواست بیشتر درموردش بداند.از بقیه شنیده بود در کارش جدی و سخت گیر است و این ها همه از فردی ۲۴ ساله کمی عجیب بود.اینکه حتی دیدن صورت جدیش انقدر برایش آرامش و لذت بخش بود,قابل تعریف برای کسی نبود.این راز کوچک و زیبای خودش بود.این که قلب کوچکش اینطور با شادی میزد,باعشق..با احساس و هیجان..یا اینکه قلب کوچکش چقدر عاشق این کمیسر بود،فقط برای خودش واضح و اشکار بود.
در واقع اولین کسی که این حسش را به او اعتراف کرده بود,خودش بود.خودش میدانست در چه راهی قدم گذاشته بود و چه خطری را به جان خریده بود.با وجود نا امنی راه,احساس آرامش میکرد و تنها دلیلش افسر جوان روبرویش بود.بخاطر دیدن لبخندش،مردمک های مشکیش،صورت جدیش،بخاطر قلب خودش این راه را تا اینجا آمده بود
با صدای کسی درست پشت سرش,هل شد و قلبش لرزید.نگاهش را سریع روی کاشی های زیر پایش زوم کرد و لبش را گزید.دستش را روی زانویش مشت کرد.تندتند پلک میزد.نکند متوجه نگاهش شده بود؟؟اگر میپرسید چرا نگاهش میکند جوابی نداشت به او بدهد.
-هی,تو هنوز اینجایی؟وقت ناهار گذشته نمیخوای بری؟
اخمی کرد و از جایش بلند شد.با سری پایین تعظیمی کرد و سمت در راه افتاد.پسرک لعنتی مزاحم شده بود.به او چه ربطی داشت که هنوز نشسته بود؟ اگر دست خودش بود تا چندروز هم بدون غذا مینشست و کمیسرش را نگاه میکرد.اگر دست خودش بود ,با کلتش گلوله ای در دهان پسر خالی میکرد که بی موقع حرف زده بود.نمیخواست برود.اگر به او بود تا خود ابدیت همانجا مینشست و در تصویر روبرویش غرق میشد.
-هی انقدر زود وقت ناهار شد؟لعنتی من هنوز پرونده رو تموم نکردم,کیم کی میره؟
-کیم؟اون که رفت
-چی؟ چرا؟
-نمیدونم خب بده پارک,اون که هست
-این مربوط به بخش اون نیست
-ارجاع که میده
-نه,باید به خود کیم بدم,با اون سختگیریش منتظر اتوی منه
-پاشو برات ناهار گرفتم
-میرم ناهار خوری دیگه
-کجای کاری؟الان ناهار خوری بستس ,از وقت ناهار گذشته
با صدای فریادش,ایستاد و سرش را بالا گرفت.مطمئنا او را صدا زده بود.
-هی تازه وارد,مگه من دستور مرخصی بهت دادم که سرتو انداختی پایین و داری میری؟
چشم هایش را روی هم فشرد و سمتش چرخید.سرش را کمی پایین انداخت:
-متاسفم قربان,ایشون گفتن برم
-کجای حرف این میمون این معنی رو داشت که میتونی بری؟
پسرک بخاطر لقبی که رویش گذاشته شده بود,اخمی کرد.ناراحتی بوضوح در چهره اش بیداد میکرد:
-توی عوضی حق نداری منو به این اسم صدا بزنی
-برگرد بشین سرجات
سری تکان داد و روی مبل ,دقیقا جای قبلیش نشست و بدون نگاه کردن به چشم های افسر منتظر دستور بعدیش شد.
-بیرون!!
کمی تکان خورد تا بلند شود اما صدای قدم های پسرک و بدنبالش صدای بلند بسته شدن درب,نشان داد اشتباه برداشت کرده است.با همان پسرک بود!
-فکر کنم بتونی بگی تا الان اتاق من چندتا موزاییک سفید و سیاه داره,نه؟
-متاسفم قربان
-جدا؟برای شمردن موزاییک ها متاسفی؟پس برای جبرانش میتونی با من غذا بخوری,فکر نکنم بدون خوردن غذا بتونی تا پایان ساعت اداری دووم بیاری,میاری؟
و بعد برگه ها را روی میز گذاشت و غذای بسته بندی شده را باز کرد و روی میز چید.ناخواسته نگاهش دنبال حرکات انگشتان افسر,از سمتی به سمت دیگر میچرخید.انگشتانش کشیده بنظر میرسید.با حوصله ظرف ها را مرتب میچید.
دستش را جلوبرد و قاشق را برداشت.قطعا این برای امروزش زیاد بود.قلب کوچکش تحمل اینهمه هیجان را تداشت.فکر این ها را نمیکرد.غذا خوردن؟؟ با افسر جوانش؟جزو محالات بود.قاشق را بیشتر بین انگشتانش فشرد تا شنیدن صدایش از نزدیک یا دم زدن عطر سردش,جانش را نگیرد.
-من قدر شایعات ترسناک نیستم که اینطوری داری میلرزی,پس راحت باش و با آرامش غذا بخور
قاشق را داخل برنج فرو کرد و کمی برنج در دهانش گذاشت.ترس؟ نه،نمیترسید.قلبش از خوشحالی داشت جان میداد.قدری دهانش خشک شده بود که لقمه از گلویش بیرون نمیرفت.کمی نگاهش را بالا داد و نگاهی به غذا خوردنش انداخت.چقدر با اشتها میخورد.انگار خیلی خسته و گرسنه بود.دیدن طرز خوردنش باعث میشد حس گشنگیش را بهتر درک کند.قاشق دیگری در دهانش گذاشت که نگاهش به ساعت افتاد
چقدر دیر کرده بود.قطعا مواخذه میشد.بیاد اوردن چهره ی عصبی فرمانده پارک باعث شد،لقمه در گلویش بپرد و به سرفه بیفتد.دستی چندبار به کمرش کوبید و لیوان ابی جلویش نگه داشت.کمی از اب نوشید و چندباری پلک زد تا دیدش درست شد.هنوز هم ته گلویش میسوخت.
-نمیخوام خفه شی,خونت بیفته گردن من,پس ارومتر بخور
کاش دستش را از روی کمرش برمیداشت.اینطوری حتما خونش به گردن او می افتادهرلحظه بیشتر احساس گرما میکرد.مواخذه را بخاطر ارامش خودش به جان میخرید.از پس عصبانیت فرمانده پارک جوری برمیامد اما از پس جواب تپش قلبش برنمیامد.

خودکار را روی کاغذ رها کرد و دستش را چندباری در هوا تکان داد.سر انگشتانش کمی قرمز شده بود و درد میکرد.نگاهی به سمت چپ میزش انداخت.چرا انقدر پرونده ها زیاد بود؟تمام نمیشد.هنوز هم صدای فریاد های رییس پارک در گوشش زنگ میزد
(-هیچ معلوم هست مشغول چه غلطی بودی افسر لی؟یادت رفته پرونده زیر دستت چقدر مهمه؟تو همیشه داوطلبانه مسئولیت بردن پرونده های موشکافی شده رو داشتی اما ایندفعه برعکس بودقرار بود سر ساعت ناهار برگردی,چطور اینو توجیح میکنی؟
-متاسفم فرمانده پارک اشتباه از من بود
-تمام پرونده های باقی مونده امروزو گزارششو مینویسی,ساعات کاری خوبی داشته باشی)
بخوبی میدانست این گزارش را باید به چه کسی تحویل دهد پس با تمام وجود سعی داشت تا جایی که میتوانست نکات مبهم و کلیدهای مهم پرونده را بیرون بکشد.کارش ریزبینی بود پس باری از دوش او برمیداشت.به عنوان کارآگاه سابقه درخشانی در پرونده اش داشت.خودکار طلایی رنگ را دوباره بین انگشتان تپلش گرفت و شروع به خواندن مطالب کرد.چشمانش کمی خسته بود و این را از روی سوزش حس میکرد.
برای چند لحظه پلک هایش روی هم افتاد.کاغذ زیر دستش خط خورد.اهی کشید و نگاهی به جوهر ابی رنگ وسط صفحه انداخت.چندباری سرش را محکم به طرفین تکان داد تا خوابش را بپراند.هنوز چند پرونده دیگر مانده بود وباید تمامشان میکرد.از جایش بلند شد و پنجره پشت سرش را باز کرد تا هوای تازه,کمی سرحالش بیاورد.نفس عمیقی کشید و ریه هایش را از هوای سرد پر کرد..شهر در تاریکی میدرخشید و جلب توجه میکرد.منظره ی زیبایی بود.چراغ هایی که ریز و درشت برق میزدند.احتمالا الان خانواده هایی کنارهم جمع شده بودند و از خستگی روز،برای هم تعریف میکردند و سعی داشتند بهم انرژی بدهند.چند لحظه دلش هوس کرد کنار خانواده ی نداشته اش میبود.دور از شلوغی و خستگی کار،دور از دلتنگی و تنهایی,کنار افرادی که دوسشان داشت.تنها کسی که برایش مانده بود برادری بود که تحت سرپرستی بهزیستی,به خانواده ای خارج کشور داده شده بود.انموقع قدری توان نداشت که از برادرش دفاع کند.تنها توانست با لجبازی بچه گانه اش تا سن هجده سالگی ,از زیر سرپرستی خانواده های رنگارنگ فرار کند اما راحت برادرش را از او جدا کردند.
دستی به گردنش کشید و کمی دستانش را کش داد تا خستگی روزش را از تنش بیرون کند.نگاهی به پرونده ها انداخت و دوباره سعی کردتا تمامشان کند.اخرین امضا را که زد,روی صندلیش ولو شد و چشمانش را بست.حالا میتوانست کمی استراحت کند.

باصدای افتادن و شکستن چیزی چشمانش باز شد و با گیجی اطرافش را نگاه کرد.در اتاق خودش,روی تختش دراز کشیده بود.لبخند ملیحی روی لبانش نشست و غلتی در تختش زد.بالش سفیدش را بغل گرفت و سرش را در بالش فرو کرد.نفسی کشید و چشمانش را محکم روی هم فشار داد.دوباره گرم خواب شده بود که صدای بلند همیشگی هیونگش از خواب بلندش کرد:
-هی مین,بلند شو,دیر شده باید آماده شی
حودش را به نشنیدن زد و بیشتر بالش را به خودش فشرد.پتو با شدت از رویش کشیده شد و هوای سرد به بدنش حمله کرد.غرغری کرد:
-هیونگ بزار بخوابم..خستم
-پاشو دیر شده,باید عجله کنی
بالش از زیر سرش کشیده شد و محکم در سرش کوبیده شد.با پرخاش کمی لای چشمانش را باز کرد:
-یااا..کانگین هیونگ..دردم اومد
-پاشو پسره ی خرگوش مظلوم نما
بالش در بغلش کوبیده شد و باعث شد خواب کاملا از سرش بپرد.دستی لای موهای کوتاهش کشید و با کسلی از تختخواب بلند شد.پاهایش را روی زمین میکشید.دنبال مزاحم خواب شیرینش از اتاق بیرون زد و سعی کرد فقط تا میز ناهار خوری آشپزخانه لای پلک هایش را باز نگه دارد.همین که پشت نشست ,سریع سرش را بین بازوهایش فرو کرد و دوباره چشمانش را بست.چقدر خواب شیرین بود!!کاش هیونگش میفهمید خواب را به گشنگی ترجیح میداد.هر وقت کانپین شیفت بود،راحت میتوانست تا دقیقه اخر بخوابد و از خواب شیرین صبحگاهیش لذت ببرد.
-هی بلند شو این چه وضعشه؟چطور میتونی تا پایان ساعت کاری امروز اینطوری بمونی؟
چطور؟خب گاهی همه چیز را نمیشود به همه کس گفت.راز او هم تنها مال خودش بود.تنها دیدن یکنفر میتوانست تمام خستگی و خواب و شاید تحمل را از سرش بپراند.درحالی که سرش را سمت کانگین گرفته بود تا مشت او بیشتر موهایش را نکشد,چشم غره ای به صندلی خالی روبرویش رفت.این روش های بیدار کردنش از خواب اصلا انسان دوستانه نبود.موهایش بیشتر کشیده شد.چینی به بینیش انداخت و با لحن دلگیری ،اعتراض کرد:
-حال الان من خودت میدونی تقصیر کیه پس انقدر گیر نده
-خودت میدونی اون دوست داره مینی پس چشم غره رفتن به صندلی بیچاره رو تمومش کن,اگه نگاهی به ساعت بندازی میفهمی اونقدرام بیرحم نیست
نگاهش چرخید و روی ساعت دیواری خیره ماند.عقربه ها جایی بین هشت و نه گیر کرده بودند.حق با او بود.امروز بیشتر خوابیده بود.انگار دل فرمانده ی جدیش خیلی بیشتر از چیزی که بنظر میرسید برحم میامد
-واست مرخصی رد کرد و رفت
سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد
-راستی دیروز کجا موندی؟خیلی سر میز ناهار منتظرت شدیم,نصف عصبانیتش بخاطر همین بود
-کار برام پیش اومد ولی ناهارمو خوردم نگران نباش…گشنه نمیمونم
-اینو به اون بگو نه من
-باشه,حتما میگم
و بقیه حرفش بخاطر فرو کردن لقمه ای در دهانش نصفه ماند و مشغول جویدن شد.جدای دنیای کار،فرمانده پارک،بهترین پدر دنیا محسوب میشد حتی اگر ارتباط خونی نداشتند.گاهی با قوانین و چارچوب بعضی چیزها توضیح داده نمیشوند،محبت پدری که فرمانده پارک درحقش انجام داده بود هم مصداق همین مثال بود.

فریاد بلندی از درد کشید و درحالی که بازویش را فشار میداد پشت دیواری پناه گرفت.چندباری انگشتانش را باز و بسته کرد تا دردش کمتر شود اما نفسش تنگ تر شد.صدای گلوله و تیراندازی گوشش را پرکرده بود.خون گرم از زیر انگشتانش بیرون زد و راهش را سمت پایین ادامه داد.فکر نمیکرد تیر بخورد،بی احتیاطی کرده بود.اینطور نمیتوانستند به داخل خانه نفوذ کنند.بیسیم که حالا اغشته به خون شده بود را بالاتر اورد :
-گروه دوم ضربت با نقشه بی دو وارد صحنه بشن،الان
و تنها چند ثانیه ای طول کشید تا صدای هلی کوپتری سکوت اسمان را شکست و سمت خانه پرواز کرد.مامورین سیاه پوش عملیات با استفاده از طناب ها داخل حیاط پریدند و صدای تیر اندازی بالاتر رفت.با دست سالم و عرق کرده اش میکروفونی که کنار یقه پیراهنش بود را نزدیک دهانش برد:
-محاصره خونه شدیدتر بشه و حدالمکان کسی کشته نشه
خم شد و تفنگ خونیش را از روی زمین برداشت ,با آستین کتش,موهای خیس عرق کرده و چسبیده به پیشانیش را کنار زد و نگاهی به ساختمان سفید رنگ انداخت.ایندفعه ریشه این باند را زا بین میبرد.بیش از حد طولش داده بودند.زودتر از این ها باید تمامش میکرد

نگاهش به عقربه های ساعت بود تا زمان همیشگی برسد که بتواند کمی ارامش را تجربه کند.دستش بکار نمیرفت و کلافه بود.پرونده ها را بدست گرفت,بهتر بود کمی عجله کند.از روی صندلی بلند شد و کلاه نظامی سایه بان دارش را روی سرش گذاشت.با قدم های محکم و کوتاهش,پیچ راهرو ها را رد میکرد و از پله ها بالا و پایین میرفت,تا به درب ورودی بخش عملیات رسید.برخلاف روزهای عادی,بخش امروز خلوت تر بود و این نشان میداد ماموریتشان مهمتر از بقیه موارد بوده که افراد بیشتری بکار گرفته بودند.
قدم هایش را سمت اتاقک ته سالن کج کرد و وارد اتاق شد.عطر تند و تلخی در بینیش پیچ خورد و با ضربان قلبش بازی کرد.عمیق تر نفس کشید .هیچ تلاشی برای جمع کردن لبخند مسخره ی روی لبش نکرد.پرونده ها را مرتب روی میز چوبی بزرگ گذاشت و نگاهی به اسناد و مدارک مرتب شده ی روی میز انداخت.نظم افسر از میز کارش مشخص بود.اتاقش چیز جالبی نداشت,یعنی چیزی خارج محدوده ی کاری نداشت.لب هایش را جلو داد و اخمی کرد.روی کاناپه قبلی نشست و مشغول زل زدن به میز روبرویش شد.ذهنش او و وجودش را پشت میز تصور میکرد و این برایش عادی بود.تصور او برایش حیاتی تر از خوردن اب یا حتی نفس کشیدن شده بود.اویی که سه سال عشق را در دل کوچکش کاشته بود.این چیز عجیبی برایش نبود.با یاداوردن اولین دیدارشان لبخند شیرینی زد.حتی انموقع هم مجذوب چشمان سیاهرنگ و بی انتهایش شده بود.انموقع به عنوان شغل دومش در گلفروشی کار میکرد,بیشتر وقتش را برای پرورش گل ها میگذاشت،مجبور بود دوجا کار کند تا هزینه ورودی دانشگاهش را جمع کند،شاید آنموقع اصلا فکر نمیکرد یک دیدار ساده و نگران کننده کل مسیر زندگیش را عوض کند،و او را در راه سختی بکشاند.یا بخواهد بخاطر همچین دیداری ،امتحان ورودی دانشکده افسری بدهد و یک پلیس شود.همیشه خودش را وکیل بشمار میاورد اما حالا که به گذشته نگاه میکرد خیلی از آرزوهایش فاصله گرفته بود.الان کاراگاه ارشد پلیس شده بود ،لبخندی زد.حتی یک حرف ساده ادم ها در زندگی هم تاثیر میگذاشت چه برسد به دیداری ساده و ناخواسته،هرچه بود اصلا از این برخورد و اتفاقات بعدش و تغییرهایی که در زندگیش بوجود اورده بود،ناراضی نبود.
شبی که کارش خیلی طول کشیده بود,مرد زخمی خودش را داخل گلفروشی انداخته بود و از او کمک خواسته بود.لباس فرمش کاملا خونی شده بود و به سختی نفس میکشید.چقدر هل کرده بود بخاطر همین یکی از گلدان های گل قرمز را شکسته بود.بسختی او را از بین شیشه های شکسته و گل های ریخته شده کف زمین,به اتاق استراحت رسانده بود.چهره اش بیش از حد رنگ پریده بود و عرق های سرد ریز روی پیشانیش نشسته بود.چهره ی خونیش را با دستمالی مرطوب تمیز کرده بود و روی زخم هایش پماد زده بود.تمام شب بالای سرش نشسته بود و مراقبش بود.مراقب بود که نفس هایش منظم باشد،دمای بدنش بالا نرود،تب نکند،خون بیشتری از دست ندهد.شاید اولین بار همان موقع قلبش جور دیگری زد.شاید همان موقع نگرانیش رنگ دیگری گرفت.هرچند افسر جوانش هرگز متوجه نشده بود چه کسی کمکش کرده بود اما تحول عظیمی در او ایجاد کرده بود.کلیدی ترین راه برای تغییر یک آدم نفوذ در قلبش بود و کمیسر از همان اول به قلبش نفوذ کرده بود.

با وجود پانسمان شدن دستش و بیرون اوردن تیر هنوز درد طاقت فرسایی در بازویش حس میکرد و شنیدن حرف های مافوقش,کمی ازارش میداد.با بیحوصلگی پلکی زد و سری تکان داد:
-افسر چو,اگه با این ریسک بزرگ شکست میخوردی,چه حرفی برای گفتن داشتی؟میدونی با چه افرادی باید روبرو میشدی و جوابگوی چند نفر باید میبودی؟
چرا انقدر یچیز را تکرار میکرد.دندان هایش را روی هم فشرد،تا خشمش را کنترل کند:
-بله قربان اما الان نتیجه چیز دیگه ای هست,پس چرا این بحثا رو تموم نمیکنید؟
-برای اینکه بفهمی سرخود تصمیم گرفتن تا کجا میتونست پایین بکشونتت.متوجه هستی چه خطری کردی؟
-اینو از وقتی اینکارو شروع میکردم,میدونستم,ما کار پرخطر و ریسک پذیری داریم افسر پارک پس عادیه که خطر کنیم
-این شامل خودته,نه افراد زیر دستت که جونشون دست توئه,میفهمی؟
-میتونم برم؟
نگاه افسر مقابلش از تعجب پر شد و سعی کرد حرفی بزند اما نتوانست.احترامی گذاشت و اتاق را ترک کرد.صدای افسر پارک هنوز در گوشش بود.سرش را تکان داد و اخمی کرد.بدون توجه به افرادی که هرچند قدم سلام نظامی میدادند مسیرش را تا اتاقش ادامه داد و درب اتاق را پشت سرش قفل کرد.کلاه روی سرش را از جالباسی اویزان کرد و دستی لای موهای خیسش کشید.برایش مهم نبود حتی اگر سرما میخورد،انقدری خسته بود که حوصله چیزی را نداشت.در کارش ادم ریسک پذیری بود اما انگار این به مزاج بقیه خوش نمیامد که اینطور مواخذه اش میکردند.طبق عادت همیشگیش خودش را روی کاناپه انداخت.بدون اینکه چشم هایش را باز کند دستانش را در سینه جمع کرد.مغزش خسته تر از آن بود که به نرمی بیش از حد زیر سرش توجه کند.داروی موضعی برای ارام کردن درد،کمی گیج و منگش کرده بود.تنها ذهنش را خالی کرد و سعی کرد استراحتی کند.روز خسته کننده و پرفشاری بود،ماموریت مهمی را تمام کرده بود

با صدای بسته شدن درب اتاق از خواب پرید.با ترس چشمانش باز شد.چقدر خوابیده بود؟اصلا چطور خوابش برده بود؟بخاطر ناگهانی بیدار شدنش قلبش از ترس روی دویست میزد.احتمالا کمیسر برگشته بود،مطمن بود چشمانش پف کرده بود.اگر بخاطرش چیزی میپرسید جوابش را چه میداد؟نمیخواست با این چهره با او روبرو شود.
قبل از هر حرکت دیگری,سنگینی چیزی روی پایش,باعث شد دستانش در هوا خشک شود.میتوانست قسم بخورد تپش قلبش متوقف شد وقتی سنگینی سر افسر راروی پایش حس کرد.به زحمت سعی کرد تا تنفس قطع شده اش را برگرداند.نگاهش با گیجی روی صورت مقابلش میچرخید اما مغزش چیزی را که میدید تحلیل نمیکرد.احساسات مختلفی به قلبش هجوم اورده بود.جدای از تپش بی وقفه قلبش که محکم به دیواره سینه اش میکوبید،شاید خیلی بیش از چند دقیقه گذشت تا توانست دستش را پایین بیاورد و چد دسته از موهای قهوه ای رنگ افسر را از پیشانش کنار بزند.اینطور مطمئن شد اشتباه نمیکند،واقعا خودش بود،که اینطور روی پایش بخواب رفته بود.لطافت موهای نرم و قهوه ای رنگش,شجاعت بیشتری به او داد.سر انگشتانش را بیشتر لای موهایش فرو کرد و مشغول نوازشش شد.نرم بود و راحت بین انگشتانش جابه جا میشد.لبخند زیبایی روی لبش شکل گرفته بود.این روزها چقدر راحت قلبش شاد میشد.اتفاقات خوب چه پشت هم برایش ردیف شده بودند.دستش را ارام روی ابروهای قهوه ای رنگش کشید ، کمی سرش راخم کرد،مژه هایش مرتب و قهوه ای یکدست بودند،حتی خال کوچکی زیر چشم راستش هم داشت.گونه هایش حتی بدون خندیدن،برجسته بنظر میرسید.نفس عمیقی کشید.چشمانش روی صورت افسرش میچرخید و تحسینش میکرد.زیر لب زمزمه کرد:
-داری با قلب بی دفاع من چیکار میکنی افسر چو کیوهیون؟
نگاهش روی باند سفید رنگ دور دستش نشست،قلبش ریخت.چرا زخمی شده بود؟نکند تیر خورده بود و موقع عملیات زخمی شده بود.لبان سرخ رنگش را با دندان های سفید خرگوشیش گزید و دستش را ارام روی باند کشید و لمسش کرد.هرکس چشمان مشکیش را میدید به ناراحتیشان پی میبرد.نفس نصفه ای کشید و نالید: نمیشه یکم مراقب خودت باشی؟ بخاطر خودت نه ،شاید کسی باشه که نفسش به نفس تو وابستس،اینجوری نفسشو میگیری
دوباره انگشتانش را لای موهای قهوه ایش برگرداند و شروع به نوازششان کرد،شاید کمی اینطور آرامتر میشد.قلبش با دیدن زخم او درد گرفته بود،درست مثل اول باری که زخمی و تیرخورده،در گلخانه کمکش کرده بود.همانقدر ناراحتی و نگرانی به قلبش حمله کرده بود و اذیتش میکرد.شاید اگر کمیسر کمی بهوش بود متوجه صدای نفس های بلندش که بی وقفه و تند در اتاق میپیچید،میشد.

نگاه ازرده مقابلش را بخوبی میشناخت.لب پایینش را گاز گرفت وسرش را پایین تر اورد.چهره ی مقابلش سرخ و پرغضب،سرزنشش میکرد.دستانش را پشت کمرش درهم قفل کرده بود و محکم فشارشان میداد.
-نمیدونم امروز چرا همه دارن روی اعصاب من رژه میرن,دومین بارته افسر لی,مطمئنا جریمه دیروز روی تصمیم و کارات تاثیری نداشت که دوباره تکرارش کرد,خودت بگو,برای این تاخییر چه جریمه ای باید در نظر بگیرم؟تو حتی حاضر نیستی توضیح بدی علت تاخیرت چی بوده
اگرهم میخواست نمیتوانست چیزی بگوید.چطور باید راز دلش را به عنوان توضیح ارائه میداد؟اصلا با این اوضاع چطور باید چیزی درباره احساساتش میگفت؟ متهمش میکردند.احساساتش را ندید میگرفتند و او را هوسران میخواندند.نمیگفت.نمیتوانست بگوید.درد بدی بود که حرفش را نمیتوانست بزند.از واکنشش میترسید،هرچند قضیه او و کانگین فرق میکرد.لیتوک از همان اول میخواست او ازدواج کند و بچه ای بیاورد،بارها سرهمین موضوع بحثشان شده بود.لیتوک حق داشت هرکسی مثل کانگین نبود که با مشکلات ارام کنار بیاید،یا اگر حل نشدند از کنارشان بگذرد،درست مثل خانواده هایشان که لیتوک بشدت برایشان ناراحت شد و اشک ریخت اما کانگین بخاطر او قیدشان را زد.سختی هایی که دیگران مثل سنگی جلویشان پرتاب کرده بودند،باعث شده بود لیتوک نخواهد سونگمین هم این سختی ها را بچشد،میخواست او زندگی آرام و بی دغدغه ای داشته باشد ،لیتوک نمیدانست دلیل اینکه حرف هایش را سونگمین نمیفهمید قلب عاشقش بود.لیتوک نمیدانست برای عملی کردن حرف هایش سه سال دیر شده بود.سه سال پیش باید مین را قبل از دلبستن مجبور به تشکیل خانواده میکرد .لیتوک حتی نمیدانست سه سال است پسرش حرفهایش را به او نمیزند و پیش خودش نگه میدارد
-متاسفم قربان!
-فعلا بیرون باش و اگه یبار دیگه تاخییری ازت سر بزنه یدوره تنبیهی برات درنظر میگیرم
-اما قربان در مورد…
دوست نداشت انقدر او را عصبانی کند.دوست نداشت انقدر ناراحتش کند اما نمیشد.کمی خودخواه شده بود و از قوانین تخطی میکرد.حرف،حرف دلش بود.کاش میشد کمی راحتر با او حرف بزند،اما از واکنش لیتوک واهمه داشت.نمیخواست جنگی بینشان راه بیفتد و برای اثبات حرفشان حرمت های بینشان شکسته شود،برای او دل لیتوک مهمتر بود پس نمیتوانست چیزی بگوید.اهی کشید:
-هرچقدر اینجا بمونی ,بیشتر و بیشتر به عصبانیت من دامن میزنی افسر لی سونگمین,پس همین الان بیرون باش
-بله قربان اطلاعت میشه
تعظیمی کرد و از اتاق فرماندهی خارج شد.درحالی که زیر لب غرغر میکرد راهش را سمت میز افسر سخت کوش و منظم بخش عوض کرد.درحالی که با باسنش وسایل روی میز را کنار میزد,روی میز چوبی نشست:
-چرا چند وقته عصاب نداره؟همش پرخاش میکنه
افسر درحالی که وسایل واژگون شده اش را از روی میز جمع میکرد,اخم کمرنگی صورتش را پوشاند و جواب داد:
-برای هزارمین بار دارم میگم,اینطور میز منو به هم نریز لی سونگمین,خوشم نمیاد
سونگمین انگار که حرفش را نشنیده باشد ,دستانش را در هوا تکان میداد و حرف میزد:
-انگار نه انگار منو میشناسه,یااا..این خیلی خیلی..خیلی
-لی سونگمین
ساکت شد و نگاهش را به افسر داد:بله کانگین هیونگ؟
-زیاد ناراحت نشو ازش,اون الان تحت فشار زیادیه هوم..حتی نمیتونه به منم بگه پس انقدر دلگیر نباش خب؟؟
-من بچه نیستم هیونگ,میدونم از اون روزی که ناهار نیومدم اینطور شده,پس امکان نداره ندونی
-سونگمین میشه انقدر یکطرفه حرف نزنی؟منم نمیدونم,واسه چی بازم امروز دیر کردی؟چند روزه همش دیر میکنی
-همیشه همه چیزو نمیشه گفت,اینم نمیشه گفت
-فعلا حوصله پرسیدن ندارم,پاشو برو سرکارت
-باشه فقط یکم اونو اروم کن,اینطوری پیش بره کل اداره رو اخراج میکنه
-پاشو برو
با لب و لوچه اویزان به سمت اتاقش برگشت.روی صندلی چرخدارش نشست و با پایش ,با چند ضربه,صندلی را به حرکت دراورد.امروز برایش عالی بود.حس لمس موهای نرمش زیر انگشتانش و یا دیدن صورتش با کمترین فاصله و بیش از همه حس گرمای وجودش,برای هزارمین بار قلبش به تپش شیرینی افتاده بود.بخاطر بیدار نکردنش چند ساعتی صبر کرده بود اما اخرش به خاطر شیفتش مجبور شده بود تنهایش بگذارد.کت خودش را زیر سر او گذاشته بود و بخاطر نداشتن فرم هم کمی سرزنش شده بود اما بازهم مهم نبود.اصلا مهم نبود.فعلا تاس شانسش روی عدد شش بود
با تکان خوردن صندلی متوجه از جا در رفتنش شد.دستش را دراز کرد تا میز را بگیرد اما دستش نرسید و همراه صندلی با صدای بدی از پشت روی زمین افتاد



21 Responses

  1. واییی انگاری دوس دارم این فیکو واقعا!!!
    بازرس عاشق..اون یکی بازرس نترس و کله شق!! ب حضور هیوک هم مزین شدیم انگار..لفظ میمون ب یکی نسبت داده شد..اگه یکی دیگه اینو بهش میگفت اینجا خون راه مینداختیم! laugh
    دستت مررسی!!

    • چه خوب..امیدوارم تا اخرشم دوسش داشته باشی
      بازرسمون خیلی عاشقه…
      یک عدد هیوک بسی علشق موجود است
      که فقط حرصش میدن sad yes
      میخوای کیو رو بفرستم خدمتت باهاش تصفیه کنی؟ laugh

  2. سلام چینگویا
    خسته نباشی
    عالی بود این پارت
    عاشق مینی شدمممم خیلی گوگولیههه
    منتظر پارت های بعدی هستم
    لاو یا

  3. وااای خیلی دوسش داشتم افسر لی عاشق .کیوهیون خشن و جدی خیلی باحاله منتظر قسمت بعدی هستم
    ممنون عزیزم و خسته نباشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *