86 بازدید

فن فیکشن دارم یادمیگیرم عاشقت باشم ۱۶

smile

 

هرچقدر سعی کرده بود به قیافه پف کرده و خوابالود کیوهیون نگاه نکند تا خنده اش نگیرد,نتوانسته بود.به قدری بانمک شده بود که خنده اش بند نمیامد.نگاهی به بقیه انداخت که با فاصله زیادی جلوتر درحال حرکت بودند و نگاه کوتاهی به کیوهیون انداخت.
ایستاد و راهش را عوض کرد.روی صندلی قرمز رنگ فرودگاه نشست و کیوهیون راهم دنبال خودش کشاند و با فاصله نشاند.سرش را بین دستانش گرفت و با ارامش روی پاهای خودش گذاشت.دلش نمی امد کیوهیون با این خستگی و خوابالودگی حرکت کند.دستش را لای موهای قهوه ای رنگش فرو کرد و نفس عمیق تری کشید.با وجود این پسر خریدن گل رز بیفایده بود.همیشه موهایش بوی گل رز میداد
با حرکتی اتوماتیک وار,انگشتانش را بین موهای او حرکت میداد و روی زخمش میکشید.صدای بلند زنگ گوشیش,سکوت نسبی سالن را شکست.سریع دستش را عقب کشید و سعی کرد با کمترین حرکت گوشی را از جیب تنگ شلوارش بیرون بکشد.فحشی زیرلب به زنگ گوشیش داد:
-بله!
-الو هیونگ!کجایی؟؟
-اوه,هائه شما برین منم میام,ادرسو برام بفرست!
-چرا هیونگ؟مشکلی برات پیش اومده؟؟میخوای برگردم داخل؟
-نه هائه,چیزی نیست,میخوام یکم راه برم,میام نگران نباش!
-هیونگ!تو همش منو تنها میذاری,من یه عالمه حرف دارم باهات بزنم,اما بقیه نمیذارن!!هی باهات حرف میزنن
-ماهی حسود من!برگشتم تا هروقت بخوای میتونی باهام حرف بزنی,با هیچکس جز تو حرف نمیزنم,قول میدم!
-زود بیا هیونگ!خب؟
-میام هائه میام
گوشی را قطع کرد و با زحمت داخل جیب شلوارش فرو کرد.نگاهش که سمت پایین چرخید با چشمان باز کیوهیون روبرو شد.دستش میان هوا خشک شد و قلبش با کمی ترس زد.دست کیوهیون بالا امد و دست او را در هوا چنگ زد و لای موهای خودش فرو کرد
-برای چی موندی؟
-خیلی خسته بودی,دلم نیومد اونطور ببینمت!
-پس واست مهم بود؟
-معلومه که آره
-حرکت بده
-چیو؟
-دستت رو!مثل چند دقیقه قبل
-بیدار بودی؟
-بیدار بودم ولی الان میخوام بخوابم!بخاطر همین وایستادی مگه نه؟
نفهمید چرا بی اختیار طبق حرف کیوهیون,شروع به نوازش دوباره موهایش کرد.چشمان قهوه ای رنگش که بسته شد,لبخندی روی لبش نشست
اخلاق و رفتار کیوهیون برایش جالب بود و تازگی داشت.
-به اون پسره نزدیک نشو!خیلی مستقیم دارم بهت میگم
ابرویش را بالا داد.راجب چه کسی حرف میزد؟حرکت دادن دستش را متوقف کرد:
-کی؟
-دستتو تکون بده!
-ببخشید یادم رفت!کیو میگی؟
-استاد چویی!بهش نزدیک نشو!باهاش حرف نزن
-چرا؟
-دوست ندارم!نمیخوام باهاش همصحبت شی!نمیخوام چرت و پرتاشو تو مغزت فرو کنه!
-اما اون درمورد خودش حرف میزنه نه بقیه,چیز خاصی هم نگفت یعنی من زیاد نفهمیدم
-بهرحال,دوست داری من ناراحت باشم؟
-اتاق منو استاد چویی با همه!تقسیم بندی اینطوریه,خب ناخواسته باهم حرف زدیم!
-نمیتونی حس و حال منو متوجه بشی!قابل توضیح نیست,به حد کافی از بودن پیش اون ادما اذیت میشم نمیخوام توهم به اونا اضافه شی,میشه اینکارو واسم کنی؟
-کیوهیون من متاسفم که مجبور شدی بیایـ
ـ.هیش نمیخوام معذرت خواهیتو بشونم,در اخر من بودم که خواستم بیام تو نیازی به عذرخواهی نداری
-کیوهیون میشه باهام راحت تر حرف بزنی؟؟از چیزایی که اذیتت میکنه بگی؟من قطعا کمکت مکینم
-شاید گفتم,اما حرف عمق درد و ناراحتی منو نشون نمیده,چیزی فرای کلمات نیاز دارم

 
دستانش را داخل جیب شلوارش فرو کرده بود و نگاهش را به دریای آرام روبرویش داده بود که پسر بازیگوشی با شیطنت آرامش دریا را بهم میریخت.همین که دونگهه م شد و پاچه های شلوارش را بالا زد,ناخواسته از جایش کنده شد و سمت او راه افتاد
-هائه,تو آب نرو
سردونگهه سمتش چرخید و بدون توجه به حرفش فاصله بینشان را طی کرد و محکم دستش را بین دستان کوچک و گرمش گرفت:
-هیوک!بیا بریم تو آب,من اولین باره دریا رو از نزدیک میبینم,چقدر بزرگ و قشنگه,تاحالا دریا نیومده بودم,اینجا عالیه
دونگهه درحالی که با ذوق و شوق حرف میزد وحتی بعضی کلماتش را هم نصفه ادا میکرد او را بیشتر سمت آب میکشید و نزدیک دریا میکرد.قبل از اینکه اجازه دهد دونگهه او را با کفش داخل اب ببرد کفش هایش را از پایش بیرون کشید و کناری گذاشت.
شن های خیس زیر پایش با هر قدمی که برمیداشت ,فرو میرفت و ردی برجای میگذاشت.اولین موج که به پایش رسید لبخندی زد .خیلی وقت بود خنکی آب دریا را اطراف پایش حس نکرده بود
-فک کنم یدونه نمو دیده باشم
-جدا؟؟کجا؟؟منم میخوام ببینمش
-تو نمیتونی ببینیش
-چرا؟؟منم یه نمو میخوام,چرا نشونم نمیدیش؟
-چون مال منه و نمیخوام کسی ببینتش
نگاهش روی صورت ناراحت دونگهه چرخید و لبخندی زد.دست دور کمرش انداخت و او را محکم در اغوشش کشید.صدای شلپ اپ اطراف پاهایش بلند شد ودر صدای اعتراض دونگهه گم شد
-بغلم نمیکنی دونگهه؟
-نشونم نمیدیش؟
-نه!
-پس منم نه!
خنده ی بلند کرد و سرش را جایی میانموهای ابریشمین دونگهه پنهان کرد.
-پسره ی دیوونه!نمو که اینجا نیست..اون تو ابهای ازاده
-تو گفتی دیدیش
-من نموی خودمو دارم!ازوما نموی من یه ماهی کوچیک با خطهای سفید و نارنجی نیس,تو نموی منی
بخاطر خندیدن ریزریز دونگهه و حرکتش,چند قدمی جابه جا شد که شن زیر پایش خالی شد و داخل اب افتاد و هائه را هم با خودش داخل اب کشید.ناخواسته گره دستانش دور کمرش محکمتر شد.موج دریا همچنان میزد و اب تا سینه اش بالا می امد.سر دونگهه روی سینه اش قرار داشت و موهایش بخاطر حرکت اب ,عقب جلو میشد
-هائه,خوبی؟
-چقدر قلبت قشنگ میزنه هیوک,دوسیش دارم
-بایدم دوست داشته باشی,برای تو میزنه
-کاش بقیه روهم میاوردی اینجا
-خسته بودن همشون,قیافه هاشونو ندیدی؟؟
سر دونگهه بلند شد و به او خیره شد:-توهم خسته ای هیوکی؟؟میخوای ماهم برگردیم؟
-نه نمیخوام الان اینجا از دیدن دریا لذت ببری و خوشحالیتو ببینم
دستش را بالا اورد و موهای چسبیده به هم و شنی دونگهه را کنار زد.سر دونگهه را کمی جلوتر کشید و بوسه کوتاهی روی پیشانیش زد و در چشمانش خیره شد:
-من از لذت بردن تو لذت میبرم,اینکه ببینم از ته دل میخندی و لبخند میزنی,قلبم برات به تپش میفته,اینو فراموش نکن

 

 
کیوهیون جلوترازاو در را هل داد و باز کرد.صدای زنگوله که در فضا پیچید و بلافاصله بوی ادویجات مختلف ریه هایش را پر کرد,حس خیلی آشنایی در قلبش بوجود آورد.نگاهش را داخل غذاخوری چرخاند,میزهای کوچک و ساده چوبی یک دست سرتاسر سالن چیده شده بودند و نظم خاصی داشتند.
حس عجیبی میگفت قبلا چندین بار اینجا بوده است .کنارمیز چسبیده به پنجه نشستند.نگاهش همچنان با کنجکاوی میچرخید.دنبال نشانه ای میگشت.نشانه ای از گذشته,نشانه ای برای یادآوری,قدری محو گشتن بود که وقتی بخار گرم مطبوع کاسه ی نودل روبرویش,بصورتش خورد تازه متوجه آوردن غذاهاشد.قدری بوی غذا اشتهایش را بازکرده بود که سریع چوبهایش را برداشت و در کاسه فرو کرد.رشته های داغ را تا جلوی چشمانش بالا آورد و چندباری فوتشان کرد تا خنک شوند,نیمه داغ,رشته ها را داخل دهانش فرو کرد و شل شل مشغول جویدنش شد.بخاطر داغی رشته ها اشک در چشمانش حلقه زد.دستش را جلوی دهانش بالا و پایین کرد و سعی کرد لقمه داخل دهانش را قورت دهد.
مزه ی خیلی خوبی داشت.شادی کوچکی در دلش بوجود آمده بود.شادی که سال های قبل در کودکی گمش کرده بود.چوبش را تکانی داد و رشته های دیگر را از ظرف گرم بیرون اورد و باز با چند فوت سرسری,داخل دهانش فرو کرد.از داغیش آهی کشید و سعی کرد با دید تارش,دوباره رشته ها را بین چوبش بگیرد.انگشتان کشیده کیوهیون دستش را گرفت و پایین آورد:-داغ داغ نخور,صبر کن سرد بشه
-اینطوری مزش بهتره
نگاه کیوهیون روی صورت قرمزش چرخیدو با کمی مکث دستش را رها کرد.درک نمیکرد چرا رفتار سونگجین انقدر شبیه رفتار مین بود.چقدر باهم شباهت داشتند,او هم مثل مین,نودل را داغ داغ میخورد.تشری به دلش زد.هزاران نفر در دنیا این عادت را داشتند,دلیلی نداشت اینطور فکر کند.قلبش میخواست او را شبیه مین ببیند تا راحت تر اورا جای مین بنشاند
-وای کیوهیون!این عالیه,خوشمزه ترین غذایی که خوردم,مزش حرف نداره
بخاطر ذوق و شوق سونگجین موقع خوردن اشتهایش زیاد شده بود.چوب های جلوی خودش را بین انگشتانش نگه داشت و شروع به خوردن کرد.چندباری بیشتر,چوبش را پر از رشته نکرده بود که سونگجین از جایش بلند شد و کنارش نشست.چوبش را در ظرف او فرو کرد و مشغول خوردن رشته های او شد.نگاهش را به لپ های پرو بادکرده او داد و لب های کوچک صورتی رنگش که حالا سرخ تر بنظر میرسید.کاسه را بیشتر سمت خودش کشید و همراه کاسه,سونگجین هم خم شد.تقریبا بیشتر وزن سونگجین را روی خودش حس میکرد که همچنان مشغول خوردن نودل هایش بود
-هی تو!یواشتر بخور,گرسنه بنظر نمیومدی ها
برای حفظ تعادل سونگجین دستی دور کمرش انداخت و به خودش چسباند.نودل داخل کاسه که ته کشید,لبان سونگجین آویزان شد.این رفتارها از این شخص برایش زیادی تازگی داشت.فشار کوچکی به کمرش داد و او را همراه خودش بلند کرد:
-هی خوردن بسه,تو که نمیخوای اون ماهیت انقدر نق بزنه که از بیرون اومدنت پشیمون شی؟
-من هنوزم گشنمه بازم میخوام بخورم
-بسه بریم
-کیوهیون لطفا خیلی خوشمزس
-دوباره میایم خب؟
-قول میدی؟
-قول میدم
-یادت نره ها

“-هی…ولش کنین.با شمام عوضیا!..
صدای کیوهیون در گوشش پیچید,تنها چیزی که احساس میکرد خون بود,نه درست میدید,نه درست نفس میکشید..
کیوهیون دوچرخه اش را ول کرد و با عجله سمتش دوید.پسرهایی که دورش کرده بودند نیشخندی بهم زدند:
-یه سوپرمن داریم اینجا..
دونفر سمت کیوهیون رفتند..کیوهیون عصبی بود,نفر اولی را سمتی پرت کرد اما لگد نفر دوم در شکمش خورد و دوزانو روی زمین افتاد.فریاد دردناکش,باعث شد شیوون لحظه ای برای دیدن تقلا کند اما خون روی پلک هایش جلوی دیدش را میگرفت.تنها صدای داد و فریاد کیوهیون را میشنید..چند نفری داشتند میزدندش..
صدای بلند زینگ,مجبورشان کرد ,زدنش را متوقف کنند :
-بسه بچه ها,سوپرمنمون رو نکشین..براشون کافیه..حالا دونفر اصلی از مسابقه فردا حذف شدن,بیاین بریم
صدای خنده های وحشیانه و قدم هایشان دورتر میشد.کیوهیون هنوز روی زمین دراز کشیده بود و در خودش جمع شده بود.موهایش بطرز بدی اشفته بود,پیراهنش چاک خورده بود و لبش خون میامد.حتی کبودی بدی روی گونه اش به چشم میخورد.
-ک…کیو..هیو..ن..خو..بی؟
کیوهیون سرش را بلند کرد و خودش را روی زمین سمت شیوون کشید.:احمق…روانی…عوضی..
خنده ای کرد که بخاطر درد از خنده اش پشیمان شد.کیوهیون در این موقع هم فحش دادنش را ترک نمیکرد.بالاخره کیوهیون کنارش ,پشت به دیوار تکیه زد و نگاهی به قیافه داغون شیوون انداخت.اوضاع شیوون بدتر بود.پیشانیش زخم عمیقی برداشته بود و خونریزی کرده بود.خون های خشک شده روی چشمانش معلوم بود و نمیگذاشت چشمانش را باز کند.بینیش هم خون خشک شده داشت….نگاهش پایین تر رفت..لباسش بکلی پاره شده بود و خاکی بود.
-داغونت کردن پسر…
-برای چی اومدی؟؟اصلا از کجا متوجه شدی کجام؟؟
-مگه امروز تولد هیچول نیست؟؟؟کادوتو اتاق من جا گذاشتی..داشتم میومدم برات بیارمش..
شیوون کمی جابه جا شد:هیچول اینطوری منو ببینه سکته میکنه…چیکار کنم؟؟
کیوهیون پوزخندی زد:درهرحال سکته میکنه چون فردا هم از مسابقه حذف شدیم
شیوون ناله ی دردناکی کرد:نه..من فردا مسابقه میدم..نمیذارم اینطوری ببرن..
-بیخیال پسر..گروه رکس انقدر متقلبه که اینکارو کرد..تو مسابقه سالم میمونی؟؟
-میخوام..نشونشون بدم با اینکارا کنار نمیکشم..
هردو نفس نفس میزدند.کیوهیون نگاهی به دوچرخه داغون شیوون انداخت.مگر این چرخ تا فردا درست میشد؟؟حتی این هم از او گرفته بودند.مطمئنا ارباب چویی هم با این چیز ها مخالف بود
-از چرخ من استفاده کن…من مسابقه نمیدم
-اما من بهت نیاز دارم,مسابقه فردا گروهیه..
-هیوک هست شیوون.بهش اعتماد کن..اون پسر تواناییاش از من بیشتره
کیوهیون بلند شدو درحالی که سعی میکرد ناله ای نکند دست شیوون را دور گردنش انداخت و بلندش کرد.هردو لنگان لنگان در امتداد کوچه راه افتادند,کیوهیون نگاهی به چرخش کرد و نگاهی به شیوون,نمیتوانست چرخ را هیمنجوری رها کند.خم شد و چرخ را برداشت..صندلیش را تنظیم کرد و رویش نشست و به شیوون هم کمکم کرد,روی زینش بنشیند:
-چیکار میکنی؟؟؟هردومون زخمی هستیم..چجوری میخوای برونی؟؟
-نمیتونم ولش کنم..برای فردا بهش نیاز داری
و با تمام دردش پایش را روی رکاب دوچرخه فشرد .چرخ های دوچرخه چرخید و دوچرخه راه افتاد”

 
گرمای بدن دونگهه را بغلش حس میکرد,روی شن ها دراز کشیده بودند و موج ها هرازگاهی به بدنشان برخورد میکرد.آسمان کمی ابری و گرفته بود اما بازهم چیزی از زیباییش کم نمیشد.کنار دونگهه آرام بود ولی دلشوره ی عجیبی داشت.نگران چیزی بود که خودش هم نمیدانست.دستش را لای موهای دونگهه فرو کرد و با حس کف سرش زیر دستش لبخندی زد.
مدت ها بود حجم پرکننده اغوشش را پیدا کرده بود و چقدر از دونگهه ممنون بود که با تمام بدخلقی ها و بد رفتاری ها,تحملش کرده بود.کنارش بود,کمکش بود,یارش بود.در اوج ناامیدی ها و ترسش کنارش بود.
وقتی عذاب وجدان کارش را به دیوانگی رسانده بود,تنها دونگهه بود,فقط بود و بودنش چقدر مهم بود.چقدر به جا بود.وقتی زجه میزد ,او همراهش اشک میریخت,وقتی فریاد میزد,سکوت میکرد,دونگه همیشه بود.
لحظه ای فکر نبود دونگهه از ذهنش خطور کرد و همین برای دراوردن اشکش کافی بود.قطره ی اشکی از لای پلکش به آرامی بیرون خزید و آرام آرام راهش را تا لای موهایش پیدا کرد.
حتی متوجه نشد کی هائه اشکش را دید,اما سریع از اغوشش بلند شد و با چشمان زیبایش که حالا دریایی مواج از نگرانی شده بود به او زل زد:-چی شدی هیوک؟برای چی اشک میریزی؟هیوک؟
بلند شد و بروبروی دونگهه نشست.با آرامش خاصی دستان گرم و کوچک هائه را میان دستانش گرفت:-برای اینکه اگه یروز نباشی من آواره میشم,سردرگم میشم,شاید منم نباشم
اخم کوچک هائه برایش شیرین بود.قیافه اخم الودش که سعی در جدی شدن داشت,برایش بی نهایت جالب بود.
-هی پسره ی بد,برای چی باید به این چیزا فکر کنی؟؟من همیشه هستم,نگران اینی؟برای چی؟مگه یه ماهی بدون میمونش میتونه زندگی کنه؟
فشار کوچکی به دست دونگهه وارد کرد:-این میمون بد ,عاشق ماهی قشنگشه,یه ماهی که همیشه کنارش بوده,همیشه خوشحالش کرده,خب اگه ماهیش نباشه که میمونه نمیتونه ادامه بده
هائه دستانش را از بین دستان هیوک بیرون کشید وبه کمرش زد:-چرا نباید کنارش باشه؟ماهیش همیشه هست!ماهی هم عاشق میمون خوشتیپشه
-پس بنظرت میمونه اشتباه میکنه؟
دونگه سرش را شدیدا بالا و پایین تکان داد:قطعا اشتباه میکنه
-راست میگی,این میمونه همیشه اشتباه میکنه,این میمون همیشه پر از اشتباهه
-ماهیش با تموم اشتباهاتش دوسش داره,کنارشه
-میمونم به بودن ماهیش احتیاج داره

 
کنار کیوهیون قدم برمیداشت و سمت آدرسی که دونگهه فرستاده بود حرکت میکرد.سرکج کرد و نگاهی به چهره بیحس کیوهیون انداخت:-کیوهیونی,خیلی اذیت میشی؟؟این سفر خیلی اذیتت میکنه؟
-الان ازم میپرسی؟من از اولشم برات گفتم
-یکمی..میدونی..خودخواهم..اخه..مهمه باشی
-پس بیخیال سوالت شو ,همین که هستم کافیه
-اما
صدا و زنگ گوشیش اجازه حرف زدن نداد.سرش را خم کرد و با دیدن شماره پدرش کمی مردد شد.سریع دکمه تماس را فشار داد:
-بله بابا!
-سلام خوبی بابا؟
-خوبم بابا,بهتری؟
-فعلا نفس میکشم بابا,صدات نگرانه,خیلی متاسفم که باعث نگرانیتم بابا,اما واقعا دوست دارم تا وقتی نفس میکشم صداتو بشنوم,زیاد نمیتونم به دونگهه زنگ بزنم چون نگران میشه
نفسش را حبس کرد و لعنتی به لرز صدایش فرستاد.چقدر پدرش درد داشت.چقدر تنها بود.کاش میتوانست کنارش باشد:
-نه بابا,نه,اینطوری نگو,من نمیتونم اینارو بشنوم,چطور میتونم این حقو ازت بگیرم بابا؟
-بابا وصیت کردم وقتی مردم,جنازم به سئول منتقل شه,اینطور تو روهم زیاد درگیر نمیکنم!هائه هم متوجه نمیشه
قطره ی اشکی از چشمانش پایین افتاد.یکی..دوتا..سه تا..همنیطور گونه هایش را خیس میکردند.پدرش چه راحت درباره مرگ حرف میزد,چه راحت از نبودنش حرف میزد.نبود پدر خیلی سخت بودخیلی اذیت میکرد.خیلی ادم را زمین میزد و خیلی ادم را میشکست.در دلش هزاران بار از کیوهیون تشکر کرد که بود و گرمای اغوشش را به او بخشیده بود.
-بابا درگیر کاری تو نباشم,درگیر کارای کی باشم؟کی جای تو رو برام میگیره؟کی برام بابا میشه؟بابا سخته برای دومین بار پشتم خالی شه,تحمل از دست دادن پدر برای دومین بار سخته!
-بهش عادت میکنی سونگجینم,بعدش یادمیگیری عادت کنی,تحمل کنی یا حتی تظاهر کنی,ولی هرچی هم باشه,میتونی سرپا وایستی,زندگی یادت میده
-زندگی منو فقط زمین زده,چیزی ازش یادنگرفتم
-نه ,بابا تو یادگرفتی,خیلی چزا رو,بخشیدنو,مهربونی و زندگی رو یاد گرفتی
دستهای احاطه گر کیوهیون بیشتر دورش حلقه شد و بیشتر به خودش فشرد,بیشتر گرمش کرد:-سونگجین فقط مدارکو بگیری!تمام اسنادت رو,اونا هویت توان,حتی اگه سونگجین باشی بازهم هویتت رو داری,اونا خیلی مهمن,نذار دست کسی بیفته,من اون رو خیلی سخت از چنگال اتیش نجات دادم,نذار دوباره بسوزن

“چشم که باز کرد,با لامپ های سفید سقف روبرو شد.این مکان برایش ناآشنا بود.چندلحظه ای دیدش تار شد اما دوباره واضح شد.آهی از درد کشید و سرش را بیشتر به بالش زیر سرش فشرد.اذیت میشد.درد بدی تمام بدنش را گرفته بود.صورتش میسوخت و گزگز میکرد.خودش را کمی روی تخت بالا کشید و تازه متوجه افرادی شد که در اتاق حضور داشتند.نگاهش بین شیوون و هیچول و هیوکجه میچرخید
-چه بلایی سرم اومده؟
شیوون چندقدمی سمت جلو برداشتتوی لعنتی توی اون ساختمون نیمه سوخته چه غلطی میکردی؟چه بلایی سرت امده نه باید بگی چه بلایی سرم اوردم؟؟
با شنیدن کلمه-ساختمان نیمه سوخته-سرش شدیدا تیر کشید.چطور فراموش کرده بود.مینش در آن ساختمان گیر افتاده بود,درحال سوختن بود,به دل اتش زده بود که نجاتش دهد اما هیچ غلطی نکرده بود.هیوکجه آشفته بنظر میرسید.چشمانش در حدقه میلرزید و با انگشتانش بازی بازی میکرد.چشمانش ای لحظه ای بخاطر هجوم اشک تار شد, به خودش اجازه نمیداد اشک بریزد.حق نداشت گریه کند.نباید قلبش سبک میشد.باید همانطور سنگین میماند,چطور توانسته بود اینطور بیهوش شود؟؟درحالی که همه وجودش بین شعله های آتش درحال جان دادن بود
-چه بلایی سرش اوردم؟چه غلطی کردم؟؟
شیوون با چند قدم دیگر کنار تختش رسید و میله های تخت را گرفت و سمتش خم شد:
-کیوهیون!داشتی میسوختی!دیر متوجه تو شدیم,خیلی دیر,خب اون تیرآهن بزرگی که روی کمرت افتاده بود بدجوری به نخاعت صدمه زده,پوستت خیلی از بین رفته,میدونی تا چند ساعت زیر تیغ جراحی بودی؟
شیوون ناراحت بود.این صدا و حالتش بخوبی معلوم بود.نگاهش را از هیوک برنمیداشت.شاید اگر کمی نیرو در بدن داشت,همانجا هیوک را میکشت
:-اینجا چه غلطی میکنی,گم شو بیرون
شیوون دست دراز کرد و او را که روی تخت نیم خیز شده بود,سمت عقب هل داد:-حرکت نکن کیوهیون باید دراز بکشی
بدون توجه به حرف شیوون دوباره حرصو خشمش را سر هیوک خالی کرد:-کری؟گمشو بیرون لی هیوکجه!همین الان
-کیونا!
همین لفظ کافی بود تا فریادش بلندتر شود.بجای صدای هیوک,صدای مین در گوشش زنگ میزد:-خفه شــــــو!فقط خفه شو و از جلو چشمام گم شو..هیچ وقت..نمیخوام..ببینمت!
چهره مبهوت واشک زده هیوک هم باعث نمیشد از خشم و عصبانیتش کم شود.نفس نفس میزد و دستانش روی ملحفه,روی پاهایش مشت شده بود.لبش را گزید و به زحمت دست لرزانش را سمت در گرفت:
-گمشو بیرون!
هیوکجه کر شده بود؟؟نمیفهمید؟؟بیرون را نشان میداد و سمتش قدم برمیداشت.شیوون بخاطر هیوکجه چند قدمی از تخت فاصله گرفت.دست های لاغر هیوک دور گردنش حلقه شد و پیشانیش را به شانه اش فشرد:
-کیونا خواهش میکنم..چرا با من اینطوری میکنی؟؟نکنه منو نمیشناسی؟نکنه..یادت رفته ..من کیم؟
با حرص گره دستانش را باز کرد و با ضربه ی محکمی به قفسه سینه اش او را از خود دور کرد:-یادم نرفته چه آدم مزخرفی هستی,دلیلشو خودت پیدا کن ,ببین چه غلطی کردی,هیچ وقت یادم نمیره کی هستی,تو الان یکی از افرادی هستی که من هرطور شده قصد دارم زیر پاهام لهشون کنم,پس مطمئن شو جلوی چشما من ظاهر نشی وگرنه زیر پاهام له میشی لی هیوکجه
شیوون عصبی دستی لای موهایش کشید:چته کیو؟چرا وحشی بازی درمیاری؟داری با هیوک اینطور حرف میزنی؟
نگاه عصبیش روی صورت شیوون نشست:من وحشیم فهمیدی؟پس اطرافم نباشین,گم شین بیرون
درد وحشتناکی در کمرش پیچید و نفسش گرفت.به میله کنار تختش چنگ زد و دندان هایش را روی هم سایید:نمیخوام ببینمتون,هیچکدومو,تنهام بذارین”

-خودم میتونم هیوک
-اما من اینکارو دوس دارم,اجازه بده انجامش بدم
و بدنبال حرفش,تیشرت سفید رنگی را بزور از سر دونگهه رد کرد و مشغول پوشاندن لباس به او شد.
-پس منم مال تو رو میپوشونم
لبخندی زد و دست راست دونگهه را وارد لباس کرد:باشه قبول هائه
دونگهه بلافاصله بعد از پوشیدن تیشرتش,شروع به باز کردن دکمه های پیرهن خیس هیوک کرد.هرچقدر پایین تر میرفت و دکمه های بیشتر باز میشد,پوست سفید و شیری هیوک بیشتر دیده میشد.دونگهه پیراهن خیس هیوک را از تنش بیرون کشید و بدنبال پیدا کردن لباس سرش را داخل کمد فرو کرد.با عجله لباس ها را بالا وپایین میکرد که متوجه قاب عکس کوچکی بالای کمد شد.دست دراز کرد وقاب عکس را بین دستانش گرفت.در نور کم کمد چیز زیادی قابل تشخیص نبود اما متوجه دوپسری که کنارهم ایستاده بودند شد و سریع تر از پلک زدن چهره ی آشنای هیوک جوان را تشخیص داد.هیوک با موهای کوتاه مشکی و چهره ای استخوانی رو به دوربین لبخند میزد.پسرک کنارش موهای بلندتری داشتو پوستش سفیدتر بنظر میرسید.
-هائه,دنبال چی میگردی؟
عکس از دستش رها شد و محکم روی زمین افتاد.صدای خورد شدن شیشه در گوشش پیچید.خم شد تا قاب عکس رابردارد.
-دست نزن هائه,تکون نخور!
صدای فریاد هیوک در گوشش پیچید و باعث شد,خشک شود.هیوک سمتش آمد و دستش را که میان زمین و هوا خشک شده بود در چنگش گرفت و به ارامی سمت خودش کشید:مواظب باش به خودت صدمه نزنی هائه,پاتو اینورتر بذار نه روی شیشه ها!
محکم در آغوش هیوک کشیده شدو دستانش روی بازوهای او قرار گرفت.بدنش هنوز خیس بود و موهای نمناکش روی صورتش ریخته بود:آخه تو با اینجورچیزا چیکار داری؟اصلا این توی کمد من چیکار میکنه؟
خم شد و قاب افتاده روی زمین را در دستش گرفت و چرخاندش,با دیدن عکسی که لای خورده های شیشه جاخوش کرده بود,ناراحتی عجیبی در قلبش پیچید.دستش از پشت هائه پایین افتاد.قاب را کمی کج کرد و سعی کرد عکس را از بین خورده های شیشه بیرون بکشد:-هیوک دستتو زخم نکن,داره ازش خون میاد!
مهم نبود,خیلی وقت بود سراغ گذشته خاک خورده اش نرفته بود.عکس را بیرون کشید و کمی بالاتر آورد.گوشه عکس بخاطر خون انگشتانش خونی شده بود.لبخند داخل عکس برایش غریب و دور بود.این خودش بود که لبخند میزد؟چرا بیاد نمیاورد؟چند وقت بود اینطور لبخند نزده بود.نگاهش کمی چرخید و روی صورت کوچک و معصوم مین ماند.سونگمین کوچک و عزیزش!چقدر در حقش ظلم کرده بود.چه بیرحمانه از خودش دورش کرده بود و چقدر ظالمانه تحقیرش کرده بود.چقدر متاسف بود و چقدر دلتنگ بود.انگشتش را روی صورت خندان مین کشید و ردی از خون انگشتانش روی عکس افتاد.
با دیدن خون واقعیت مثل پتکی روی سرش کوبیده شد.
“-هیوکی خواهش میکنم,چرا داری اینکارو میکنی؟هیوکی من دوست دارم,لطفا اذیتم نکن,مگه نگفتی همه کسمی ؟پس چرا مثل همه کسم رفتار نمیکنی؟هیوکی دردم میاد,خواهش میکنم,اینطور موهامو نکش
صدای سیلی وحشتناکی در فضا بلند شد و هق هق های عاجزانه مین بلندتر شد:
-هیوک لطفا,باور نکن,اونا دروغ میگن,هیوکی خواهش میکنم حرفامو گوش کن,من همچین آدمی نیستم,مادر من بد نبوده,مادر من با همه نبوده…منم اینطوری نیستم هیوک…هیوکککک
-خفه شو!مادرت یه هرزه بوده و اون و پدرت داشتن برای طلاق میرفتن,قرار بوده تو کنار مادرت بمونی بخاطر همین نبردنت و برادرت همراه پدرت,انگار خوب فهمیدن تو به اون پدرت رفتی,توهم لنگه همونی
-هیوکی خواهش میکنم,نکن درد داره!نکن
بدون توجه به التماس های ضعیف مین او را محکم تر روی زمین پرتاب کرد.کمر مین به گوشه ی دیوار خورد و چهره اش از درد درهم رفت
-اسممو صدا نزن پسره ی هرزه!فکرکردی هیچکس متوجه کارات نمیشه؟میدونی همه مدرسه درموردت میدونن؟فکرکردی غلطات معلوم نمیشه؟
-اشتباه نکن!این طوری حرف نزن!من کاری نکردم هیوک!باور کن!هیوک قضاوتم نکن..دروغه
خشم همه وجودش را پرکرده بود,نمیفهمید چیکار میکرد!لگد محکمی به شکم مین که جلوی پایش افتاده بود,زد.
-تو دروغ میگی لعنتی!تا کی به مظلوم نماییت ادامه میدی؟پدرم نمیفهمه,خواهر و مادرم نمیفهمن,اما من میفهمم,دروغاتو میفهمم,پس خفه شو و ادامه نده
-اما هیوک,تو نمیفهمی,اشتباه میفهمی,من کاری نکردم,من همچین آدمی نیستم,هیجین و شین هو دروغ گفتن بهت
لگد دیگری به پایش زد:ادامه نده هرزه!!نمیخوامممم بشنومم
-منو اونجور صدا نزن هیوکییییییی!
پیت نفت را برداشت و همه جا خالی کرد.حتی روی موها و صورت مین هم ریخت:باید بسوزی,باید بسوزی تا پاک شی,گناهاتم بسوزن
وحشت و ترس بخوبی در چشمان کوچک و قهوه ای رنگ سونگمین,معلوم بود.جیغی خفیف کشید و با دستان کوچکش,به پای هیوک چنگ زد:
-هیوکی دوست دارممم,اذیتم نکن!اینکارو با من نکن..خواهش میکنم حرفامو قبول کن…خواهش میکنم هیوکی..من یهت راست میگم
پایش را با انزجار عقب کشید و کبریتی را از جیبش در آورد و روشنش کرد.نگاه ترسیده مین لحظه ای دلش را لرزاند.فقط لحظه ای!با بیرحمی انگشتانش را باز کرد و کبریت روی زمین افتاد.شعله های زرد رنگ آتش کم کم سربلندکردند و حصاری بین او مین کشیدند:
-نرو هیوکی..تنهام نذار هیوکی!خواهش میکنم
قدمی عقب برداشت و روبرگرداند.۳ پله پایین رفت
-دیگه توت فرنگی هاتو نمیخورم..رنگ صورتی هم دوست ندارم..هرچی تو بگی انجام میدم..فقط نرو..خواهش میکنم هیوکی…اینجا خیلی گرمه..هیوکی..اینجا گرمههه..!”
چشم روی صدای ملتمس و ازرده مین بست ولب گزید.گوش هایش نشنید.نشنید و یک عمر در عذاب صدایش را شنید.ندید و یک عمر چشمهایش کابوسش شد.رفت و یک عمر برای رفتنش غبطه خورد.حسرت خورد.حرص خورد.غصه خورد.درد و ازار خورد.هنوزهم خیلی حسرت برای خوردن داشت
دست های گرم و لطیف دونگهه روی صورتش نشست.نگاهش را از عکس گرفت و به او داد.گریه نکن هیوک من!گریه نکن
دستش را روی انگشتان دونگهه گذاشت و بیشتر بصورتش فشرد.اشک هایش با شدت بیشتری روی گونه اش ریخت.دونگهه دوزانو جلوتر امد و سرش را بیشتر سمتش خم کرد:
-هیوکم معذرت میخوام,نباید فضولی میکردم,نباید اینطور اذیت شی
شست های دونگهه بیشتر گونه اش را نوازش کرد,عکس بین انگشتانش را بیرون کشید و کناری گذاشت.انگشتان هیوک بخاطر فشار روی عکس به سفیدی میزد.بوسه های لطیف و معصومانه دونگهه را روی گونه اش,درست جای اشک هایش حس میکرد.زیر لب زمزمه میکرد:
-ببخشید هیوکم,ببخشید نمیخواستم حالت بد شه,ببخشید
دست دیگرش را بالا برد و لای موهای پرپشت دونگهه چنگ کرد و سرش را به شانه خود تکیه داد.بدنش را کامل در اغوش کشید و دستاش را دورش گره زد.گردنش خیس شد و از لرز کم بدن هائه متوجه حالتش شد.دستی نوارش گرانه روی موهایش کشید:
-گریه نکن هائه قشنگم,گریه نکن عزیزم
-هیوک ببخشید,هیوک ناراحت نباش
-قربون دلت برم من,قربون چشمای قشنگت برم,چی رو ببخشم؟تو کاری نکردی عزیزم,این منم که باید بخشیده شم,این منم که گناهکارم
دست دونگهه دور گردنش حلقه شد.بوسه ای به موهای نرمش زد و پلک زد.دیدش برای چند لحظه واضح شد اما بعد بازهم قطرات اشک جلوی دیدش را گرفت.سرش را لای موهای دونگهه فرو کرد.
-اشک نریز!برای من نه!هائه من یه هیولام,یه آدم بدم,پر از گناهم,واسه من اشک نریز
-نه!هیوکی!تو خوبی,من دوست دارم,تو هیولا نیستی,توروخدا نگو,حالت بازم خراب میشه,
-نه تا وقتی تو رو دارم,حالم هرچقدر بد بشه با وجود تو چیزیم نمیشه
-هیوکی متاسفم
لبهای کوچک دونگهه را حس کرد که بر گردنش بوسه زد.کمی او را از خودش فاصله داد و به چشمان سرخش خیره شد:هیچ وقت چشماتو بارونی نکن!اونا دنیای منن
بوسه ی ارامی روی هردو پلکش نشاند و سعی کرد با وجود حال خرابش به او لبخند بزند.دونگهه دست بلند کرد وموهای هیوک را نوازش کرد
-دیوونه ی من ..من متوجه حال خرابت میشم,اینطور بیخود برای من نمایش بازی نکن,نمخوام حالت بازم خراب شه,هیوکم نمیخوام مثل اون روزا شی,متاسفم که یادت اوردم
هیوک بوسه ای به روی گونه دونگهه زد و اینبار بخاطر نگرانیش لبخندی واقعی زد.این پسر درهرحال نگران بود.درهرحال هیوک برای اولویت بود.درهرحال کنارش بود
-ممنونم هائه گلم که توی این بی هوایی انقدر هوامو داری

Print Friendly, PDF & Email


16 Responses

  1. اوه… هیوک واقعا زیاده روی کرده…
    ی سوال.. اگ سونگمین کیورو میشناخته.. پس چرا الان سونگجین کیورو یادش نیس؟
    فیک جذابیه.. همه ی شخصیتا رازای خودشونو دارن
    خسته نباشی

    • ا.اون زمان از نظرش درست میومده…و مشکلی نداشه
      نکته ی خوبیه..الان من جوابشو بدم یا بخونی بفهمیش؟ یک کوچولو بگم که سونگمینفقط چندبار کیو رو دیده بود..سرجمع ۳ ۴ بار اما کیوهمیشه حواسش به مین بود
      راز تو ازه..البته بیشتر به سوتفاهمه
      سلامت باشی

  2. خوب همشون یجورایی گناهکارن …
    یه جورایی هم حق دارن .
    باعث می شه اعتقاد پیدا کنم به سرنوشت laugh

    + من معمولا برای داستانا و فیلم و اینجور چیزا خیلی ذوق نمی کنم … خیلی کم پیش میاد اینجوری بشه … laugh . الان دارم می میرم … wacko

    با سپاس فراوااااانننننننن ^^

    • اره دقیقن…هرکسی یجور اشتباه کرده
      و یجورایی هم حق دارن..اره درست میگی
      واقعا نکته مهمیه..ولی این خود ادمان که سرنوشتو میسازن..هر تصمیم یه لحظه ایشون همه چیو عوض میکنه

      وای یلی خوشحالم که انقد خوشت اومده..همین نظرت انقد بهم انرژی داد..ممنون که نظرتو باهام درمیون گذاشتی..هرچی خوندیا نوش جونت

  3. سلام عزیزم. مرسی.
    واقعا الان عذاب وجدان داره!!!!باید بره بمیره .. هیوک یه قاتله..
    روش میشه میگه رنج کشیده. . بعد ادای بیگناه ها رو در میاره.
    طفلی مین . چقدررر درد و رنج تحمل کرده

    • سلام بارانی yes
      اوه..تند نرو…تو از دید هیوکجه چیزی نمیدونی که..توی اون شرایط هیوک حق داشت همچین فکری بکنه اما یکم کارش زیاده روی ود..میدونی یجورایی شوکه شده بود وگرنه بچم انقده خوبه
      اره..چون به خاطر کارش بعد مین توی بیمارستان بستری بود..یادت باشه هائه به مین گفت هیوکو توی بیمارستان دیده بود ,که حالش خیلی بد بود
      مینی یکم زیادی گناه داره اینجا sorry

    • فک کنم باید از هیوک محافظت کنم..خیلی جبهه علیهش گرفته شد..
      همه چیز بخاطر دید یطرفس..هیوک تنها اباهش گوش نکردن به حرفهای مین بود negative

  4. وااای عالی بوود منکه دارم میمیرم ببینم چی میشه
    هیوکه عووووضی با مینه معصون چیکار کرده حقشه تا اخر عمر عذاب بکشه
    خیلی ممنون خسته نباشی عزیرم

    • sad یکی دیگه به هیوک فحش بده قطعا عذاب وجدان میگیرم…
      نه حقش نیست..هیوک تا الانم خیلی تاوان پس داده..اروم و ملایم باهاش برخورد کن
      سلامت باشی گلم heart

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *