93 بازدید

فن فیکشن تمام سال های انتظار ۲

laugh laugh air_kiss

خوب سلام و درودی دوباره

گویا خوشتون اومده .خوب خوشحالم که خوشتون اموده امیدوارم هی بیشتر و بیتر خوشتون بیاد

و اینکه صبر داشته باشید صبرر blum

دوستون داریم گایز

پ ن : تو رو خدا دعا کنید امتحانا خر عسط

 

قسمت دوم

 

 

-هی جو ؟

-کیو بیا اینجا تو اشپزخونه ام .

-چه طو….

کیو با دیدن هیوک توی اشپزخانه خشکش زد و حرفش را خورد .نگاهش روی هیوک خشک شد .

هیوک که معذب شده بود به حالت عصبی گفت :سلام کیو..اا خوب..فکر.

-کیو لباست و عوض کن و دست و صورتتم بشور بیا .هیوک زحمت کشیده برامون غذا گرفته .

کیو به یکباره به خودش امد و گفت :باشه باشه

و سریع از اشپزخانه خارج شد .

هیوک به طور معذبی گفت:نونا بهتره من برم .چیزی نیست که اینطوری درست شه .

-بشین سر جات هیوک باید درست شه .

هیوک دوباره سرجاش نشست و با نگرانی شروع کرد به جویدن ناخونش.

هی جو غذا ها را روی میز چید و نوشابه ها رم روی میز گذاشت .

کیو امد و بدون حرفی سر جایش نشست .هی جو لبخندی زد و گفت: هیوک دوتا غذا برات گرفته که هر کدومو خواستی بخوری.

کیو لبخند نصفه نیمه ای زد و تشکر کرد .

هیوک سرش را تکان داد و مشغول شد .

بعد از مدتی بالاخره صبر هی جو تموم شد و با اعتراض گفت :میشه بگید چتونه ؟ شما ها یه دقه هم سر شام اروم نمی گرفتین .

کیو به یکباره گفت :چیزی نیست هی جو .

-الکی نگو کیو من نفهمم باهاش قهر بودی که دیگ اسم زنت رو نباید بزارم رو خودم .چتونه؟

هیوک با استرس گفت :چیزی نیست نونا گفتم که الان خوب شدیم فقط طول می کشه یکم عادی شیم کیو رو اذیت نکن .من می رم دیگ ببخشید .

هیوک قبل از اینکه هی جو چیزی بگه از جایش بلند شد و از اشپزخانه خارج شد .

هی جو با عصبانیت به کیو گفت :برو دنبالش

-چی؟چرا ؟!

-کیوهیون !

-اه

کیو سریع از جایش بلند شد و به طرف در دوید .

-هی هیوک !

هیوک سریع اشک هایش را پاک کرد و برگشت و با لبخند گفت:بله ؟

کیو متوجه قرمز شدن چشم های هیوک شد و لبش را گزید و گفت : ااااممم خوب راستش…یه عذر خواهی بهت بدهکارم.

هیوک دست هایش را داخل جیبش کرد و خودش را جمع کرد و گفت : تو هیچ وقت به من عذر خواهی بدهکار نیستی.من اشتباه کردم .تو باید من و ببخشی.

کیو لبخندی زد و گفت :من …بخشیدمت پسر

کیو جلو رفت و هیوک و محکم به اغو.ش کشید و ادامه داد : تو برادرمی همیشه برادر خوبم

هیوک بغض کرد اما سریع خودش را جمع کرد و متقابلا کیو را فشرد و گفت : خوشحالم که بخشیدیم .امیدوارم همه چیز رو فراموش کنی.

کیو عقب رفت و گفت : حالا بیا بریم تو

-ااا نه دیگ مزاحم نمی شم

-اااا بیا تو دیگ هی جو نگران میشه .

-نه بهش بگو کار داشت .دیگ دیر وقت …

-کیوووو

صدای جیغ هی جو باعث شد هم کیو هم هیوک به طرف خانه بدوند .

کیو با نگرانی به طرف هی جو که دو دستی دماغش را گرفته بود و خون از دست هایش جاری بود دوید و گفت : چی شده ؟خون دماغ شدی؟

هیوک بهت زده به هی جو خیره شده بود .

هی جو با گریه گفت : بند نمیاد .کیو بند نمی اد .

-یعنی چی اخه .چرا خون دماغ شدی؟

هیوک سریع گفت : بخوابونش رو زمین سرشو بالا بگیر تا من ماشین و بیارم دم در.

کیو هی جو را روی زمین خواباند و چند دستمال اورد گفت دستت و بردار

دستمال را جلوی سوراخ بینی او گرفت و با بغض گفت :چرا اینطوری شدی یهو خوب؟

هیوک سریع داخل امد و گفت :کیو بیارش…..تو عقب بشین باهاش من می رونم

هیوک با تمام سرعت به طرف بیمارستان می راند .می دانست بیمارستان هی جو کجاست.

وقتی رسیدند هیوک سریع پیاده شد و با پرستاران برگشت و گفت: شما اول برین تو من میام .

کیو سری تکان داد و سریع رفت .

 

 

بعد از ساعاتی کیو بالاخره از اتاق دکتر بیرون امد و با دیدن هیوک که روی صندلی کنار در اتاق هی جو خوابش برده بود تعجب کرد .سمتش رفت و تکانش داد :هی هیوک ؟ هیوک بیدار شو .

هیوک وحشت زده از خواب پرید و به لباس کیو چنگ زد.

-چیه داشتی خواب بد می دید؟

هیوک سریع دستش را از استین کیو کشید و گفت :نه چیزی نیست جدیدا زیاد خواب می بینم.دکتر چی گفت؟

-همون حرفایی که دیشب زد یه چیزایی راجع فشار و این حرفا .

-که اینطور

-بهتره تو بری خونه .

هیوک از جایش بلند شد و با گیجی گفت: اره بهتره

و سرش را تکان داد ورفت .کیو هم از این رفتار هیوک ناراحت بود هم خوشحال ،هر چه هیوک بیشتر ازش دورر می شد برایش راحت تر بود .

 

 

فردا صبح دوباره به خانه برگشتند و دوباره کیو بدون انکه بخوابد به محل کارش برگشت .خوشبختانه همه چیز اروم شد .چند بار دیگر هی جو خون دماغ شد ولی نه به ان شدت .به نظر کیو که این خوب بود اما انگار هیوک فکر دیگری داشت .

تقریبا یک ماه از ان حادثه می گذشت و رابطه ی بین کیو هیوک بهتر شد و رفت و امد هیوک به خانه دوباره از سر گرفته شد و خوب نی نی که فقط دوماه تا امدنش مانده بود .

طبق روال این چند وقت که کیو به خاطر بهم ریختگی شرکت انجا می ماند ،هیوک زودتر پبش هی جو امد تا به او سر بزند .

-سلام هیوک خیلی خوشحال می شم تو میای اینجا .

هیوک لبخندی زد و گفت : دوست دارم هر روز ببینمت نونا اما امروز برای کار واجبی اومد .

هی جو با تعجب به هیوک خیره شد و گفت :چه کاری؟

-باید باهات حرف بزنم نونا بیا بشین .

هی جو روی مبل نشست و به هیوک خیره شد .

هیوک نشست و دست هایش را روی زانویش گذاشت و ان ها را بهم گره زد و گفت: نونا مشکلی که نداری؟

-اااا نه…برای چی می پرسی؟

-نونا مطمئنی مشکلی نداری؟

-اره هیوک مطمئنم .موضوع چیه ؟

-نونا علت خون دماغات چیه ؟

-هیوک منظورت چیه فکر کردم کیو بهت گفته .

-کیو چه طور بهم بگه وقتی خودش حتی واقعیت ونمی دونه ؟

 

 

 

هی جو بهت زده به هیوک خیره شد .مدتی جو تو اضطراب و تشویش فرو رفت و بعد از مدتی هی جو گفت: تو چی می دونی هیوک ؟

-فکر کنم به اندازه ی کافی بدونم که چه بیماری داری.

-چ…چرا فکر می کنی من مریضم هیوک؟

هیوک لبش را گزید و روی مبل خودش را جلو کشید و گفت: هی جو من به اندازه ی کافی با نشونه های این بیماری اشنا هستم برام راحت که بفهمم تو چته .

اشک تو چشم هی جو جمع شد و با بغض گفت: سرزنشم نکن هیوک من…

-چرا فکر می کنی می خوام سرزنشت کنم ؟

هی جو قطره ی اشکش را پاک کرد و گفت :پس چی؟

-فقط اومدم ازت خواهش کنم به کیو بگی.

-نمی تونم نمی تونم

-باید بهش بگی هی جو اگر دیر بهش بگی نابودش می کنی.

-همین الانشم دیره

هی جو دست هایش را روی چشم هایش گذاشت و زیر گریه زد .هیوک لبش را گزید و بلند شد و کنار او نشست و دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت: همه چیز درست می شه .نترس

ولی می دونست که نمی شه .

 

 

 

اخرای شب بود که کیو به خونه اومد ،در و ارام باز کرد و بی صدا وارد خانه شد .خانه در سکوت فرو رفته بود و همه ی چراغ ها جز چراغ اشپزخانه خاموش بود .به طرف اتاق کریستال رفت و با دیدن او که در ارامش به خواب رفته بود لبخنری زد و در را بست .

-پس هیوک کجاست ؟

کل طبقه ی اول را گشت انجا نبود .به طبقه ی بالا رفت .

ارام صدایش کرد: هیوک ؟

اما جوابی نشنید .در همه ی اتاق ها بجز یکی بسته بود .اتاق ری جین باز بود .

به سمت ان رفت و ارام و بی صدا داخل اتاق را نگاه کرد .قلبش شکست .این چیزی نبود که دلش بخواهد ببیند .می دانست هیوک به شدت در عذاب است اما نمی توانست کاری برایش کند .

هیوک دو دستش را لبه ی چوبی تخت کودک گذاشته بود و به شدت گریه می کرد.شانه هایش به شدت می لرزید .چه قدر قدش شکسته به نظر می رسید.

کیو نفسش را بیرون داد اما خانه به قدری ساکت بود که هیوک به راحتی صدای کیو را شنید .سریع اشک هایش را پاک کرد و به سمت در راه افتاد و با صدایی که به شدت می لرزید گفت: ببخشید خداحفظ

و قبل از اینکه کیو واکنشی نشان دهد از بقلش رد شد و به سمت پله ها دوید .

-هیوک؟

کیو به خودش امد و سریع به دنبالش رفت .

-هیوک صبر کن

-کیو محض رضای خدا دنبالم نیا

هیوک این را گفت و در خانه را بست .کیو پشت در ماتش برد و از پنجره به قامت شکسته ای که زیر باران می دوید خیره شد .

 

 

 

وقتی صبح کیو بلند شد چیزی رو دید که دلش نمی خواست حتی تو خواب هم تکرار شه .بالشت هی جو غرق خون بود .خونی که همش از دماغش امده بود .

با چند نفس عمیق سعی کرد خودش را ارام کند نباید باعث وحشت هی جو می شد .ارام از جایش بلند شد و بدون اینکه هی جو بفهمد بالشتش را با او عوض کرد و بالشت خودش را داخل کیسه ای گذاشت و دورش انداخت .صورت او را هم با دستمال پاک کرد .چه اتفاقی داشت برای همسرش می افتاد ؟ چرا این قدر خون دماغ می شد ؟چرا هر روز به جای اینکه تپل تر شه لاغر تر می شد و صورتش بی رنگ تر؟

اروم صدایش کرد :هی جو؟ هی جو ؟

کمی صورتش را نوازش کرد و بو.سیدش .

هی جو ارام چشم های بیحالش را باز کرد و بی کیو دوخت : چه اتفاقی افتاده کیو ؟

-بلند شو کارت دارم .

-هومممم چیزی شده ؟

-می خوام ببرمت دکتر.

هی جو کم کم از جایش بلند شد و اخم کرد .

-چرا کیو ؟

-بلند می شی لطفا؟

-کیو چیزی شده ؟

-محض رضای خدا هی جو اینقدر سوال نپرس فقط بلند شو بیا .

-باشه باشه .

هی جو از جایش بلند شد و بعد از شستن دست و صورتش و عوض کردن لباس هایش به طرف کیو رفت و گفت :چیزی خوردی؟

-نه بیا انو بخور اول تو

کیو لقمه ای را که گرفته بود به او داد و سریع به طرف در راه افتاد .

هی جو داخل ماشن نشست و در حالیکه لقمه اش را می جوید گفت: منظورت از این فتارات چیه کیو؟ دلیل این همه اسرارتو نمی فهمم.

-هیچ فقط نگرانتم و حس کردم باید ببرمت دکتر.

-عجب خیلی خوب بریم

 

 

 

وقتی به بیمارستان رسیدند کیو سریع هی جو را به طرف دفتر دکترش برد و بدون در زدن وارد شد.

-اوه اقای چو چه غیر منتظره

کیو لبخندی زد و گفت:سلام دکتر اومدم از حال هی جو مطمئن شم

-مگ مشکلی براش پیش اومده ؟

هی جو پشت چشمی نازک کرد و گفت :دکتر این الکی شلوغش می کنه .چیزیم نی.

ددستش را روی دلش کشید و ادامه داد :حال خودمو بچم خوبه .

دکتر لبخند عمیقی زد و گفت:همین طوره اما خوب رنگت پریده بزار یه معاینت کنم.اقای چو بهتر برید براش یه نوشیدنی قند دار بگیرید.

کیوهیون اخم کرد و گفت: باشه.

سریع از اتاق خارج شد و به سمت بوفه راهش را کج کرد .

-چه شده هی جو؟

هیجو با اخم و نگرانی گفت:نمی دونم چرا اینطوری می کنه .نمی فهمم چشه .

دکتر پیش هی جو رفت و بعد از گرفتن نبضش و دمای تنش گفت: خیلی سردی دوباری بینیت خون اومده ؟

هی جو چشم هایش را گشاد کرد و با تعجب گفت: نهه…..احتمال داره تو خوابم بیاد؟

دکتر نفسش را بیرون داد و ابروهایش را بالا انداخت و گفت : بله هی جو میشه .احتمالا کیو دیدتت.هنوز بهش نگفتی؟

هی جو لبش را گزید و گفت: نه نه نمی تونم

-هی جو باید بهش بگی.

-باشه باشه فقط وقت می خوام خوب؟

-باشه باشه اروم باش.

بعد از مدتی کیو وارد شد و سریع پیش هی جو رفت و کنارش نشست .ابمیوه را به دستش داد و گفت :خوب چی شد؟

هی جو با لبخند به چشم های نگران کیو خیره شد و غم دنیا در دلش نشست .دست های کیو را که روی پاهایش بود گرفت و فشرد و گفت: حالم خوبه کیو چیزیم نیست .

کیو هم مطقابلا دست او را فشرد و گفت : مطمئنی؟ چیزی رو که از من مخفی نمی کنی ؟

-البته که نه کیو .حالم خوبه عزیزم

کیو خم شد و بو.سه ای روی پیشانی هی جو گذاشت و گفت : می دونی که دلم نمی خواد حتی یه تار مو از سرت کم بشه ؟!

-البته

دکتر سر جایش نشسته بود و با ناراحتی به صحنه ی دردناک رو به رویش خیره می شد .حتی نمی توانست انتظار معجزه را داشته باشد .

 

 

 

 

کیو هی جو را روی مبل نشاند و گفت: خیلی خوب دختر خوب من دیگ باید برم سر کار کراقب خودت باشی ها .

-باشه بابا برو دیرت شد .

کیو خم شد و بو.سه ای روی لب های زندگی اش گذاشت و گفت: دوست دارم

هی جو فقط لبخندی زد و با سکوتش کیو را بدرقه کرد .خدا می دانست در دلش چه می گذشت .باید هر چه زودتر به کیو می گفت اما چه طور؟

-اوفففف ….خدایا خودت کمکم کن

 

 

 

با کلافگی پرونده ها را روی میز انداخت و به صندلی تکبه داد و با کلافگی گفت: اه چرا اینقدر کارا پیچیده شده ؟

تق تق تق

-بله ؟

با دیدن هیوک که به صورت معذبی وارد دفترش شد قلبش فشرده شد و سریع گفت: اوه هیوک بیا تو .خوبی؟

هیوک لبخند عصبی زد و گفت:اهم مرسی کیو…اا

هیوک کمی نزدیکتر اومد و گفت :خوب راستش..

-راحت باش هیوک حرفت وبزن.

-خوب می دونم سرت این چند وقت خیلی شلوغه و به کمک نیاز داری اما…اما

-اما چی هیوک؟

هیوک نفسش را بیرون داد و دست هایش مشت شد و گفت:خوب یه مرخصی بلند مدت می خواستم یکم باید برم …می دونی

کیوکمی سکوت کرد و به هیوک خیره شد .نه نمی خواست اون بره بهش نیاز داشت ،به هیوک نیاز داشت.

-هیوک نیازی نیست که..

-نه کیو نیازه ،نیاز دارم برم .

کیو از جاش بلند شد و به طرف هیوک رفت اما هیوک کمی خودش و عقب کشید و با صدایی که شروع کرده بود به لرزیدن گفت: ازت خواهش می کنم کیو

قلب کیوهیون فرو ریخت به وضوح لرزش چهار ستون بدن هیوک را می دید ،به وضوح غم عظیم چشم هایش را می دید ،به وضوح اب رفتنش را می دید اما کاری نمی توانست برایش بکند و این ازارش می داد .

-هیوک

کیو بازهم جلو امد و هیوک بازهم خودش را عقب کشید و گفت: کیو تورو خدا نزدیک تر نیا همون جا ویسا ….فقط مرخسیمو بده برم

جمله ی اخر و بغض دار هیوک باعث شد تمام تن کیو خشک شود .لبش را فشرد و گفت: می تونی بری برات می نویسم فقط یه شرط داره باید بهم بگی کی می خوای بری خوب؟

هیوک بعد از شنیدن این حرف بدون اینکه معطل شود سریع از اتاق خارج شد و حتی خداحافظی هم نکرد .

کیوهیون با دنیا غم به در بسته ی اتاق خیره شد و زمزمه کرد: متاسفم هیوک.

 

Print Friendly, PDF & Email


19 Responses

  1. سلام زهرا خوبی؟
    هیوک گناه داره خو چ تفاقی افتاده واس ک همچین شده؟
    هی جو ام گناه داره ان همشون گناه دارن خخخخ
    برم قسمت بعد

  2. من همچنان در انتظار شادترین پرستار بچه یعنی لی سونگمین هستم ولی به کاور فیک نمیاد سونگمین تواین فیک خوشحال باشه فکر کنم باید تراژدی سنگینی باشه هم اسم فیک هم کاور به شدت دردناک و غمگینه

  3. سلام رفیق
    من از دنده انتقاد بیدار شدم. اینجا اولیش نیست که گیر میدم اول صبحی?
    .
    .
    کلی انتقاد داشتم همش پرید
    کیو و هیوک باجناق بودن.؟
    زن هیوک هم مثل اینکه همینطوری مرده

      • آخه هیوک میدونه چه بلایی داره سر زن کیو میاد
        ی جای دیگه هم نوشته بودی که کنار ی گهواره گریه میکرد. حتما زنش وقتی نینی داشته مرده
        حدس زدم هیوک، شوهر خواهر زن کیو بوده باشه.
        انتقادی که نوشتم از سر شوخی بود
        ی کم داستان بره جلو چشم حتما
        الان نمیشه چیزی گفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *