120 بازدید

فن فیکشن LIAR LIAR “CONSCIENCE ON FIRE 15

 

 

 

 

 

پارت پانزدهم – Overdue Explanations

” من دیدم چی داخل او جعبه بود .”

چشم های کیوهیون گشاد شد و من تقریبا می تونستم ببینم که کلماتم توی ذهنش می چرخن تا بتونه معنی اون چیزی که گفتم رو درک کنه . رنگش به شدت سفید شده بود به طوری که تقریبا انتظار داشتم همونجا و همون لحظه غش کنه .

ممکن بود منو بزنه ، یا اینکه دیگه هرگز باهام صحبت نکنه . نمی دونستم . کیوهیون از پشت سر من نگاهی به سالن انداخت ، چشماش به خاطر چیزی که تشخیص نمی دادم چیه برق می زد . به آرومی منو کنار زد و به طرف اتاق رفت ، شونه هاش منقبض بودن .

میشد گفت در اون لحظه تجسم کاملی از تنش و اضطراب بود .

وقتی در اتاق رو باز کرد و داخلشو نگاه کرد لبمو جویدم . می دونستم که می تونه ده ها پرونده ای که روی زمین پراکنده شده بودن و عکس هایی که پخش و پلا شده بودن رو ببینه . با انگشت هاش دستگیره ی در رو چنگ زده بود و می توسنتم ببینم که از شدت فشار سفید شدن . کیوهیون به آرومی برگشت و در رو محکم پشت سرش بست ، تیغه ی بینیشو فشار میداد .

با استرس آب دهنمو قورت دادم . کیوهیون به شدت سرشو برگردوند و به چشمام خیره شد . وقتی به طرفم حمله کرد چنان خشمی توی چشم هاش بود که ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم .

غریزه ی محافظت از خودم داشت کم کم فعال میشد و بهم می گفت که باید گورمو از اونجا گم کنم .

کیوهیون بازوشو بالا اورد و منو به دیوار پشت سرم فشار داد ، شونم در اثر برخورد با دیوار صدای ناراحت کننده ای ایجاد کرد . داشت بیش از حد خشمگینانه برخورد می کرد ، ولی ، اگه بخوام منصف باشم ، این از اولش اشتباه من بود .

این خشونت حقم بود .

اون یه راهی لازم داشت تا ناامیدیشو تخلیه کنه و من اونجا بودم . اگه لازم به تخلیه شدن داشت ، من حاضر بودم برای همیشه پیشش باشم تا اجازه بدم ناراحتیشو سر من خالی کنه . می دونستم که منظوری نداره . اون نمی خواست به من صدمه بزنه ، اون فقط عصبانی بود . کیوهیون فکمو گرفت و ناخن هاشو توی گونم فشار داد ، رد های ضخیم هلالی شکل روی صورتم به جا گذاشت . ناله ی ضعیفی از سر درد کردم ولی سعی کردم تحملش کنم .

این اشتباه من بود .

کیوهیون سرشو پایین اورد و لب هاشو روی لب های من فشار داد ، پشت سرم محکم به دیوار خورد .

” من … خیلی از دستت … عصبانیم .” بین بوسه هاش زمزمه کرد .

” تو احمقی ؟” لب هاش لب هامو قاپید ، احساس می کردم دارم زیر حرکات تحکم آمیزش محو میشم . “بهت گفته بودم اونجا نری.” سرزنشم کرد ، شونه ی دردناکمو چنگ زد و فشار داد . دلم میخواست داد بزنم ولی خودمو کنترل کردم .

اون فقط داشت خودشو تخلیه می کرد ، این حالتش به زودی تموم می شد . هم من و هم اون می دونستیم که من حقمه درد بکشم به خاطر کاری که انجام دادم.

” ازت متنفرم .” غرغر کرد . “عاشقتم .”

کیوهیون لبمو گاز گرفت و خونشو دراورد . داشتم وسوسه می شدم که هلش بدم عقب ولی می دونستم که این کار فقط بیشتر عصبانیش می کنه . فقط مثل یه عروسک اونجا وایسا و خوب رفتار کن .

نهایتا ، بوسه های خشن کیوهیون ملایم تر شد و می تونستم بگم که هر ثانیه داره آروم تر میشه . در نهایت اون بوسه رو شکست و شونه هامو رها کرد .

با آرامش آه کشیدم .

به جلوی پیرهنش چنگ زدم ، به زمین نگاه می کردم . ” می تونی اونو برام توضیح بدی ؟ می خوام بدونم … .” بالاخره گفتم ، اگرچه دیگه اونقدرام برام مهم نبود . من فقط فکر می کردم که میخوام بدونم . انقدری مهم به نظر می رسید که حداقل بخوایم راجع بهش حرف بزنیم .

کیوهیون نفس عمیقی کشید و به سقف خیره شد. ” من یه توضیح بهت بدهکارم.”

کیوهیون دستمو گرفت و به طرف مبل هدایتم کرد . برخلاف همیشه که تو آغوش همدیگه می نشستیم کیوهیون حداقل به اندازه ی یه وجب ازم فاصله گرفت و صورتشو ازم برگردوند .

” حدس میزنم که تو عکس من و پدرتو دیدی . درسته ؟” از گوشه ی چشماش بهم خیره شده بود . برای تایید حرفش صدایی از خودم دراوردم .

” من پدرتو خیلی خوب می شناختم . فکر کنم که من … حدود سیزده ، چهارده سالم بود . حدودا توی اون سن ، به هر حال . پدرت یکی از مدیران شرکت پدر من بود . اون همیشه دلش می خواست که وقتی بزرگ شدم اداره ی شرکتشو به دست بگیرم ، به خاطر همین ترتیبی داد که من با پدرت کار کنم ، لی چونهوا . اون همیشه به خوبی از من مواظبت می کرد و هر بار که پدرم سرم داد می کشید پشتم می ایستاد . اونا دوستای خوبی بودن ، می بینی ؟ به خاطر همین بود که پدرم منو با چونهوا سونبه نیم آشنا کرد .”

” اون دلیلیه که من امروز به اینجا رسیدم .” با علاقه گفت و یه پوزخند روی لباش بازی می کرد . احساس می کردم یه مفهوم پنهان پشت حرفاش هست که نمی تونم درکش کنم . احساس می کردم داره یه چیزایی رو تغییر میده ، ولی نمی دوستم که اون دقیقا چیه .

لب های کیوهیون یه دفعه با حالت ناامیدی آویزون شدن .

” بعد از … بعد از اینکه چونهوا سونبه فوت کرد . من … انگار گم شده بودم . من تا هیجده سالگیم باهاش کار می کردم و بعدش یه دفعه ای …” کیوهیون با انگشتاش بشکن زد تا روی این موضوع تاکید کنه . ” یه دفعه ای اون دیگه نبود . اون مردی که الگوی من بود رفته بود و من نمی تونستم کاری براش بکنم .”

اخم کردم . ” ولی این چه ربطی به اون عکسا داره ؟”

کیوهیون بالاخره بدنشو به طرف من برگردوند . با دستش صورتمو نوازش کرد و بعد یک دفعه دستشو کشید انگار که دستش سوخته باشه .

” اولین باری که من دیدمت وقتی بود که نه سالت بود . توی مراسم ختم پدرت.”

چشمام گشاد شد و مغزم داشت در مورد خاطراتی که از اون مراسم داشتم می گشت . هرچقدرم تلاش می کردم چیزی یادم نمی اومد به جز اشک هایی که دیدمو تار کرده بودن .

” اولین باری که دیدمت واقعا قابل توجه بودی . با اینکه هنوز خیلی جوون بودی ولی انگار یه تصویر از پدرت رو می دیدم .” چشم های کیوهیون داشت سرتاپامو برانداز می کرد . ” یادت میاد بهت گفتم تو دقیقا شبیه کسی هستی که قبلا می شناختم ؟ خب اون پدرت بود .”

ذهنم به اون مکالمه برگشت ، انگار خیلی دور به نظر می رسید .

” می دونی تو شکل یه فتوکپی از کسی هستی که قبلا می شناختم .” با علاقه به صورتم خیره شده بود .

” کی ؟” با کنجکاوی پرسیدم . دلم میخواست بدونم شبیه چه کسی هستم .

کیوهیون فقط سرشو تکون داد . ” مهم نیست . من اونو از خیلی وقت پیش میشناختم برای همین شک دارم که هنوزم شبیه تو باشه . احتمالا الان پیر و چروک شده .”

با یادآوری آخرین چیزی که گفت دردی رو توی سینم احساس کردم . معلوم بود که اون هنوز مرگ پدرم رو قبول نکرده .

در ذهن کیوهیون ، پدر من هنوز زنده بود .

” بعد از اینکه دیدمت ، حسش مثل این بود که اون هنوز زنده ست . شروع کردم به اینکه هر لحظه تو رو چک کنم . یه سری عکس ازت پیدا کردم و این خیلی شگفت انگیز بود که هر سالی که تو بزرگتر میشی داری بیشتر و بیشتر شبیه اون میشی. من فقط می خواستم نزدیکت باشم . وقتی تو رو همین چند ماه پیش دیدم ، متوجه شدم که دیگه فقط دلم نمی خواد که بهت نزدیک باشم . من نیاز داشتم به اینکه نزدیکت باشم .”

” این همون جاییه که مادرت وارد قضیه شد . من پیداش کردم و ازش خواستم باهام قرار بذاره ، اون انقدری بیچاره بود که سریعا پیشنهادمو قبول کنه .” یکم با خودش خندید .

” اون واقعا زن دمدمی مزاجیه ، ولی اونم دلایل خودشو داشت . من اونو بیشتر از هر چیزی به عنوان یه دوست می بینم . من و اون توی خیلی چیزا شبیه به همیم.”

ابروهامو به خاطر این حرفش بالا بردم . من هیچ شباهتی بین اون دوتا نمی دیدم .

” من انقدر از رفتن پدرت ویران شده بودم که به سمت نزدیک ترین چیز بهش رفتم . تو .”

احساس کردم سینم فشرده شد .

پس … تنها دلیلی که اون با من بود پدرم بود ؟

اون واقعا اون طوری که بهم می گفتم عاشقمه ؟

به نظر می رسید کیوهیون فهمیده به چی فکر می کنم . ” می دونم داری به چی فکر می کنی و هیچ کدومشون درست نیستن . خب ، شاید تا حدودی . اولش ، من فقط می خواستم کنارت باشم ، به خاطر چونهوا سونبه نیم … ولی بعدش تو برای من عوض شدی . من دیگه چونهوا رو نمی دیدم و به جاش سونگمین رو می دیدم . این حقیقت داره که چونهوا سونبه نیم نزدیک ترین آدم به من توی این دنیا بود ، ولی الان ، تو برای من نزدیک ترین کسی . من عاشق تو هستم .”

چشمام پر اشک شده بود .

همه چیز به نظر … درست میومد . انگار حالا همه چیز معنی گرفته بود . کیوهیون خیلی به پدرم نزدیک بود و مجبور بود از من استفاده کنه تا حس بهتری داشته باشه . ولی این اشکالی نداشت چون اون عاشقم بود .

برام مهم نبود که اون ازم استفاده کرده ، اگه این کمکی بهش می کرد ، حتی یه روز بهش اجازه می دادم که روی من و احساساتم پا بذاره و بره . تا وقتی که اون خوشحال بود ، مشکلی برای من پیش نمی اومد .

کیوهیون بهم نزدیک شد و لب هامو به آرومی بوسید . ” من عاشقتم . اینو هیچ وقت یادت نره .”

 

 

Print Friendly, PDF & Email


14 Responses

  1. سلام
    یه تشکر خیلی خیلی ویژه دارم از کسی که بدون هیچ منتی زحمت آپ این فیک رو قبول کرده ?
    واقعا ممنونم ازت عزیزم ???
    و همینطور شرمنده از خواننده های خوبمون به خاطر تاخیر توی جواب دادن به نظرها
    ممنون که نظر میذارید ????
    امیدوارم از ادامه ی داستان لذت ببرید ?

  2. بنظرم کاملا حقیقتو نگفت انگار چیز خیلی مهمی رو نگفته
    ?دلم واس مین میسوزه خیلی بهش وابسته شده ??
    امیدوارم کیوو نخواد مینو بازی بده تا انتقام یسری چیزایی
    که نمیدونم چیه رو ازش بگیره بیصبرانه منتظر قسمت بعدی ام مرسی بخاطر زحماتت خسته نباشی

  3. سلام
    عاقا من هنوز به کیو شک دارم
    اون عکسای مینو وقتی جنین بود داشت از اونموقع که دنبال شباهت مین با باباش نبوده که، فک کنم خیلی راست نگفت یا یه چیزایی رو نگفت یا شایدم من چرت بگم خخ
    راستی ننه ش خیلی وقته نیس چیکار میکنه که نمیفهمه مین اصلا مدرسه نمیره؟!!!
    ممنون نخسته

  4. یه لحظه فکر کردم الانه که مینو بکشه ?خب حقیقت تا کمی روشن شد ?یعنی این همه پنهون کاری میخواست عایا؟یا هنوزم قراره اتفاقای دیگه بیوفته??
    تشکر فراوان kiss

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *