144 بازدید

فن فیکشن LIAR LIAR “CONSCIENCE ON FIRE 15

 

 

 

 

 

پارت پانزدهم – Overdue Explanations

” من دیدم چی داخل او جعبه بود .”

چشم های کیوهیون گشاد شد و من تقریبا می تونستم ببینم که کلماتم توی ذهنش می چرخن تا بتونه معنی اون چیزی که گفتم رو درک کنه . رنگش به شدت سفید شده بود به طوری که تقریبا انتظار داشتم همونجا و همون لحظه غش کنه .

ممکن بود منو بزنه ، یا اینکه دیگه هرگز باهام صحبت نکنه . نمی دونستم . کیوهیون از پشت سر من نگاهی به سالن انداخت ، چشماش به خاطر چیزی که تشخیص نمی دادم چیه برق می زد . به آرومی منو کنار زد و به طرف اتاق رفت ، شونه هاش منقبض بودن .

میشد گفت در اون لحظه تجسم کاملی از تنش و اضطراب بود .

وقتی در اتاق رو باز کرد و داخلشو نگاه کرد لبمو جویدم . می دونستم که می تونه ده ها پرونده ای که روی زمین پراکنده شده بودن و عکس هایی که پخش و پلا شده بودن رو ببینه . با انگشت هاش دستگیره ی در رو چنگ زده بود و می توسنتم ببینم که از شدت فشار سفید شدن . کیوهیون به آرومی برگشت و در رو محکم پشت سرش بست ، تیغه ی بینیشو فشار میداد .

با استرس آب دهنمو قورت دادم . کیوهیون به شدت سرشو برگردوند و به چشمام خیره شد . وقتی به طرفم حمله کرد چنان خشمی توی چشم هاش بود که ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم .

غریزه ی محافظت از خودم داشت کم کم فعال میشد و بهم می گفت که باید گورمو از اونجا گم کنم .

کیوهیون بازوشو بالا اورد و منو به دیوار پشت سرم فشار داد ، شونم در اثر برخورد با دیوار صدای ناراحت کننده ای ایجاد کرد . داشت بیش از حد خشمگینانه برخورد می کرد ، ولی ، اگه بخوام منصف باشم ، این از اولش اشتباه من بود .

این خشونت حقم بود .

اون یه راهی لازم داشت تا ناامیدیشو تخلیه کنه و من اونجا بودم . اگه لازم به تخلیه شدن داشت ، من حاضر بودم برای همیشه پیشش باشم تا اجازه بدم ناراحتیشو سر من خالی کنه . می دونستم که منظوری نداره . اون نمی خواست به من صدمه بزنه ، اون فقط عصبانی بود . کیوهیون فکمو گرفت و ناخن هاشو توی گونم فشار داد ، رد های ضخیم هلالی شکل روی صورتم به جا گذاشت . ناله ی ضعیفی از سر درد کردم ولی سعی کردم تحملش کنم .

این اشتباه من بود .

کیوهیون سرشو پایین اورد و لب هاشو روی لب های من فشار داد ، پشت سرم محکم به دیوار خورد .

” من … خیلی از دستت … عصبانیم .” بین بوسه هاش زمزمه کرد .

” تو احمقی ؟” لب هاش لب هامو قاپید ، احساس می کردم دارم زیر حرکات تحکم آمیزش محو میشم . “بهت گفته بودم اونجا نری.” سرزنشم کرد ، شونه ی دردناکمو چنگ زد و فشار داد . دلم میخواست داد بزنم ولی خودمو کنترل کردم .

اون فقط داشت خودشو تخلیه می کرد ، این حالتش به زودی تموم می شد . هم من و هم اون می دونستیم که من حقمه درد بکشم به خاطر کاری که انجام دادم.

” ازت متنفرم .” غرغر کرد . “عاشقتم .”

کیوهیون لبمو گاز گرفت و خونشو دراورد . داشتم وسوسه می شدم که هلش بدم عقب ولی می دونستم که این کار فقط بیشتر عصبانیش می کنه . فقط مثل یه عروسک اونجا وایسا و خوب رفتار کن .

نهایتا ، بوسه های خشن کیوهیون ملایم تر شد و می تونستم بگم که هر ثانیه داره آروم تر میشه . در نهایت اون بوسه رو شکست و شونه هامو رها کرد .

با آرامش آه کشیدم .

به جلوی پیرهنش چنگ زدم ، به زمین نگاه می کردم . ” می تونی اونو برام توضیح بدی ؟ می خوام بدونم … .” بالاخره گفتم ، اگرچه دیگه اونقدرام برام مهم نبود . من فقط فکر می کردم که میخوام بدونم . انقدری مهم به نظر می رسید که حداقل بخوایم راجع بهش حرف بزنیم .

کیوهیون نفس عمیقی کشید و به سقف خیره شد. ” من یه توضیح بهت بدهکارم.”

کیوهیون دستمو گرفت و به طرف مبل هدایتم کرد . برخلاف همیشه که تو آغوش همدیگه می نشستیم کیوهیون حداقل به اندازه ی یه وجب ازم فاصله گرفت و صورتشو ازم برگردوند .

” حدس میزنم که تو عکس من و پدرتو دیدی . درسته ؟” از گوشه ی چشماش بهم خیره شده بود . برای تایید حرفش صدایی از خودم دراوردم .

” من پدرتو خیلی خوب می شناختم . فکر کنم که من … حدود سیزده ، چهارده سالم بود . حدودا توی اون سن ، به هر حال . پدرت یکی از مدیران شرکت پدر من بود . اون همیشه دلش می خواست که وقتی بزرگ شدم اداره ی شرکتشو به دست بگیرم ، به خاطر همین ترتیبی داد که من با پدرت کار کنم ، لی چونهوا . اون همیشه به خوبی از من مواظبت می کرد و هر بار که پدرم سرم داد می کشید پشتم می ایستاد . اونا دوستای خوبی بودن ، می بینی ؟ به خاطر همین بود که پدرم منو با چونهوا سونبه نیم آشنا کرد .”

” اون دلیلیه که من امروز به اینجا رسیدم .” با علاقه گفت و یه پوزخند روی لباش بازی می کرد . احساس می کردم یه مفهوم پنهان پشت حرفاش هست که نمی تونم درکش کنم . احساس می کردم داره یه چیزایی رو تغییر میده ، ولی نمی دوستم که اون دقیقا چیه .

لب های کیوهیون یه دفعه با حالت ناامیدی آویزون شدن .

” بعد از … بعد از اینکه چونهوا سونبه فوت کرد . من … انگار گم شده بودم . من تا هیجده سالگیم باهاش کار می کردم و بعدش یه دفعه ای …” کیوهیون با انگشتاش بشکن زد تا روی این موضوع تاکید کنه . ” یه دفعه ای اون دیگه نبود . اون مردی که الگوی من بود رفته بود و من نمی تونستم کاری براش بکنم .”

اخم کردم . ” ولی این چه ربطی به اون عکسا داره ؟”

کیوهیون بالاخره بدنشو به طرف من برگردوند . با دستش صورتمو نوازش کرد و بعد یک دفعه دستشو کشید انگار که دستش سوخته باشه .

” اولین باری که من دیدمت وقتی بود که نه سالت بود . توی مراسم ختم پدرت.”

چشمام گشاد شد و مغزم داشت در مورد خاطراتی که از اون مراسم داشتم می گشت . هرچقدرم تلاش می کردم چیزی یادم نمی اومد به جز اشک هایی که دیدمو تار کرده بودن .

” اولین باری که دیدمت واقعا قابل توجه بودی . با اینکه هنوز خیلی جوون بودی ولی انگار یه تصویر از پدرت رو می دیدم .” چشم های کیوهیون داشت سرتاپامو برانداز می کرد . ” یادت میاد بهت گفتم تو دقیقا شبیه کسی هستی که قبلا می شناختم ؟ خب اون پدرت بود .”

ذهنم به اون مکالمه برگشت ، انگار خیلی دور به نظر می رسید .

” می دونی تو شکل یه فتوکپی از کسی هستی که قبلا می شناختم .” با علاقه به صورتم خیره شده بود .

” کی ؟” با کنجکاوی پرسیدم . دلم میخواست بدونم شبیه چه کسی هستم .

کیوهیون فقط سرشو تکون داد . ” مهم نیست . من اونو از خیلی وقت پیش میشناختم برای همین شک دارم که هنوزم شبیه تو باشه . احتمالا الان پیر و چروک شده .”

با یادآوری آخرین چیزی که گفت دردی رو توی سینم احساس کردم . معلوم بود که اون هنوز مرگ پدرم رو قبول نکرده .

در ذهن کیوهیون ، پدر من هنوز زنده بود .

” بعد از اینکه دیدمت ، حسش مثل این بود که اون هنوز زنده ست . شروع کردم به اینکه هر لحظه تو رو چک کنم . یه سری عکس ازت پیدا کردم و این خیلی شگفت انگیز بود که هر سالی که تو بزرگتر میشی داری بیشتر و بیشتر شبیه اون میشی. من فقط می خواستم نزدیکت باشم . وقتی تو رو همین چند ماه پیش دیدم ، متوجه شدم که دیگه فقط دلم نمی خواد که بهت نزدیک باشم . من نیاز داشتم به اینکه نزدیکت باشم .”

” این همون جاییه که مادرت وارد قضیه شد . من پیداش کردم و ازش خواستم باهام قرار بذاره ، اون انقدری بیچاره بود که سریعا پیشنهادمو قبول کنه .” یکم با خودش خندید .

” اون واقعا زن دمدمی مزاجیه ، ولی اونم دلایل خودشو داشت . من اونو بیشتر از هر چیزی به عنوان یه دوست می بینم . من و اون توی خیلی چیزا شبیه به همیم.”

ابروهامو به خاطر این حرفش بالا بردم . من هیچ شباهتی بین اون دوتا نمی دیدم .

” من انقدر از رفتن پدرت ویران شده بودم که به سمت نزدیک ترین چیز بهش رفتم . تو .”

احساس کردم سینم فشرده شد .

پس … تنها دلیلی که اون با من بود پدرم بود ؟

اون واقعا اون طوری که بهم می گفتم عاشقمه ؟

به نظر می رسید کیوهیون فهمیده به چی فکر می کنم . ” می دونم داری به چی فکر می کنی و هیچ کدومشون درست نیستن . خب ، شاید تا حدودی . اولش ، من فقط می خواستم کنارت باشم ، به خاطر چونهوا سونبه نیم … ولی بعدش تو برای من عوض شدی . من دیگه چونهوا رو نمی دیدم و به جاش سونگمین رو می دیدم . این حقیقت داره که چونهوا سونبه نیم نزدیک ترین آدم به من توی این دنیا بود ، ولی الان ، تو برای من نزدیک ترین کسی . من عاشق تو هستم .”

چشمام پر اشک شده بود .

همه چیز به نظر … درست میومد . انگار حالا همه چیز معنی گرفته بود . کیوهیون خیلی به پدرم نزدیک بود و مجبور بود از من استفاده کنه تا حس بهتری داشته باشه . ولی این اشکالی نداشت چون اون عاشقم بود .

برام مهم نبود که اون ازم استفاده کرده ، اگه این کمکی بهش می کرد ، حتی یه روز بهش اجازه می دادم که روی من و احساساتم پا بذاره و بره . تا وقتی که اون خوشحال بود ، مشکلی برای من پیش نمی اومد .

کیوهیون بهم نزدیک شد و لب هامو به آرومی بوسید . ” من عاشقتم . اینو هیچ وقت یادت نره .”

 

 



14 Responses

  1. سلام
    یه تشکر خیلی خیلی ویژه دارم از کسی که بدون هیچ منتی زحمت آپ این فیک رو قبول کرده ?
    واقعا ممنونم ازت عزیزم ???
    و همینطور شرمنده از خواننده های خوبمون به خاطر تاخیر توی جواب دادن به نظرها
    ممنون که نظر میذارید ????
    امیدوارم از ادامه ی داستان لذت ببرید ?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *