86 بازدید

فن فیکشن رد پای عشق آخر

شبتون بخیر

بعله رسیدیم به قست اخر

و رونمایی از قاتل کیا بودن اون قسسسمت اول با قاطعیت تمام گفتن کیوهیون قاتله ؟ آنانکه گیس گرو گذاشتن برای قاتل بودن کیو، بیاین میخوان گیساتونو از ته بزنم laugh
یعنی همتون تحت تاثیر فیک قبلی که کیو خیانت کرد بودینا، قشششنگ معلوم بود عاشششق همتونم. kiss چه اونایی که میومدن و میگفتن چی تو سرشونه.. چه اونای که یواشکی و زیر میزی فیک میخونن صداشم در نمیارن.. بعله هیچ چیز بر ما پوشیده نیست.. باشد که به راه راست کج شوید. big_boss
از همه اونایی که پا به پای فیک پیش اومدن و کلی حدسای جورواجور زدن و اخرشم مخشون هنگید rofl و نفهمیدن چی به چیه کمال تشکرو دارم.. باشد که نویسنده رو حلال کنید. sarcastic

خدایی حدساتون حرف نداشتاااا یکی از یکی باحال تره و جالبتر اینکه تو قسمت یعد یه موضوع ذیگه میومد وسط همه نظرشون عوض میشد یعنی عاشقتونم بخدا یعنی با اینکه الان قسمته اخره ولی هنوزم کلی ابهام پشت این قضیه هس و هنوز همتون دوست دارین لوهان خاین باشه cool
عایا واقعا لوهان خیانت کرده و کشته شده؟ عایا کیوهیون قاتله؟؟ عایا کیومین میشه یا …؟؟؟ cool
جواب تمام سوالاتو در این پارت خواهید خواند.. باشد که کیفشو ببرین. بازم ممنون از همگی. خسته نباشید به نموی عزیزم به خاطر زحمتی که سر این فیک کشید .. به شخصه شاهد بودم خون چه بندگان خدایی رو کرد تو شیشه تا اینو نوشت پس قدرشو بدونین yes
اگه واقعا از خوندن فیکش لذت بردین که قطعا همینطوره حتما با نظراتتون بهش انرژی بدین تا من برم سراغ اپ فیک بعدیش
وگرنه از اپ خبری نیست.. همین که هس.. زورم میرسه beee
نظر یادتون نره.. من برم .. دیگه خیلی پر حرفی کردم.. فعلا
اهان یه نکته برای کسایی که صبرمیکنن تموم شه بعد بخون.. عرضم به حضورتون که فعلا فایل کاملشو نمیدم.. ایشالا در هفته های اینده براتون اپ میکنم
با تشکر مامی heart

چقدر حرف زدم :|||||

love_footprint_by_nemo_kyuminland.jpg

 

 

 

قسمت اخر

 

با سردرد ناشی از مستی دیشبش وارد اداره شد . نور اداره چشمش رو اذیت میکرد وارد دفترش شد و نورش رو کم کرد .

 

در دفترش باز شد و دونگهه وارد شد : رئیس خوبی ؟

با سر تایید کرد : چه خبر شده ؟

-یه جنازه پیدا شده رئیس .

اهی کشید و سرش رو بلند کرد : کجاست ؟

-خیابون …

بلند شد : به مینهو خبر بده .

-رئیس مینهو و تمین امروز مرخصی گرفتند .

لعنتی زیرلب فرستاد و بلند شد : خیلی خوب اماده شو بریم سراغ جسد .

دونگهه از دفتر سونگمین بیرون رفت . اسلحه و نشونش رو برداشت و از دفتر بیرون رفت و وقتی دونگهه همراهش شد به سمت محل جنازه رفت .

-رئیس بیا اینو بخور.

قرصی رو سمت سونگمین گرفت : این چیه دونگهه ؟

-معلومه سر درد دارید اینو بخورید .

لبخندی زد و قرص رو گرفت و بعد از تشکر از دونگهه خوردش. چشمهاش رو بست تا رسیدن به محل کشف جنازه احساس راحتی بیشتری بکنه .

-رئیس رسیدیم .

چشمش رو باز کرد کمی سردردش بهتر شده بود . با دونگهه از ماشین پیاده شد و به سمت جایی که تعدادی پلیس محلی ایستاده بودند رفتند . کارتشون رو نشون دادند و وارد حلقه زرد رنگ شدند و به سمت جسد رفتند .

پلیسی همراهشون شد تا اطلاعات اولیه رو بده : مقتول یه زنه و تقریبا ۳۰ ساله . به ضرب گلوله کشته شده .

سونگمین سری تکون داد و رو به روی جسد روی پاهاش نشست و پارچه سفید روی صورت رو کنار زد و با دین صورت زن نفسش رو حبس کرد : لعنتی .

دونگهه سریع جلو اومد : می شناسینش رئیس ؟

با سر تایید کرد : چند روز پیش سر یه پرونده باهاش حرف زدم . همکار مقتول بود .

نیم نگاهی به اطراف کرد : نزدیک محل کارشه .

پلیس محلی نزدیک اومد : بر اساس مدارک توی کیفش اسمش ویکتوریاست و کره ای نیست .

سونگمین با سر تایید کرد : می شناسمش چند روز پیش باهاش حرف زده بودم . از وسایلش چیزی کم شده ؟

-اگه مورد دزدی در نظر دارید نه . کیف پولش پر پوله و هیچکدوم از لوازم گرون قیمت همراهش برده نشده .

 

بلند شد : جسد رو بفرست پزشکی قانونی دونگهه و چک کن بین شاهدی بوده یا نه .

دونگهه با سر تایید کرد و به سمت امبولانس رفت .

-به پرونده لوهان ربطی داره ؟

گوشیش رو دراورد و شماره مینهو رو گرفت .

صدای خوشحال مینهو توی گوشش پیچید : صبح بخیر رئیس .

-اوم میدونم هردوتون مرخصی هستید ولی می خوام برگردید به اداره پلیس بهتون نیاز دارم .

مینهو با تعجب پرسید : چیزی شده رئیس ؟

-یه جسد پیدا شده . یه زن که تیر خورده و دزدی هم نیست .

-چه چیز خاصی توی این پرونده است رئیس.

-اینکه مقتول همکار و دوست لوهان بوده .

چشم های مینهو گرد شد و با تعجب گفت : تا یه ساعت دیگه اداره ام .

تماس رو قطع کرد و به راهش ادامه داد که چشمش به جسم صورتی رنگی افتاد .

پلیس اطراف رو صدا کرد و بهش اشاره کرد : اون چیه ؟

پلیس به طرفش رفت و نگاهش کرد : یه تلفن همراس فکر کنم مال مقتوله .

مبایل رو از روی میز برداشت . دونگهه کارهای انتقال جسد رو انجام داد و بعد همراه دونگهه به سمت اداره حرکت کرد .

توی اداره بودند و جسد به پزشک قانونی منتقل شده بود تا مینهو روش کار کنه.

 

مبایل رو به هانسول داد و ازش خواست ببینه چیزی از گوش در می یاد یا نه .

 

و بعد توی اون روز کمی سرش خلوت شد . سرش رو به میز تکیه داد و منتظر خبر جدیدی از مینهو موند . وقت فکر کردن پیدا کرده بود . حرفهاش رو به کیوهیون دیشب زده بود حالا عجیب احساس راحتی میکرد . اون حرفی که سالها توی خودش نگه داشته بود رو بالاخره زد . هنوز براش سخت بود گذشته رو فراموش کنه ولی الان انگار راحت تر می تونست از گذشته بگذره . فقط کافی بود قاتل اصلی رو پیدا میکرد و بعد از اون دیگه همه چیز تمام میشد .

با زنگ گوشی به خودش اومد با دیدن اسم روی تلفن اخم کرد . تماس رو وصل کرد : بله اقای لی .

-سونگمین پسرم .

-اشتباه گرفتید اقا من پسر کسی نیستم .

مرد با اخم داد زد : این بازی ها چیه در می یاری سونگمین .

-من بازی در نمی یارم فقط سر حرفی که شما زدید موندم . من پسرتون نیستم .

صدای مرد خشمگین شد : این چرت و پرت ها رو کنار بزار و به چیزی که میگم گوش کن .

-چیزی که شما میگید ازدواجه اقای لی و من گفتم نمی خوام ازدواج کنم اونم نه یه ازدواج سیاسی . یادتون رفته اقای لی من یه کارگاهم راحت تونستم بفهم بخاطر اون قرارداد خارجی میخوای دختر وزیر دفاع رو برای من بگیرید .

مرد ساکت موند . فکرش هم نمیکرد سونگمین چیزی بدونه : اما…

-اما نداره جناب نخست وزیر . دفعه بعد برای معامله هاتون از چیزی مایه بگذارید که دارید .

با ضربه ای به در توجهش به ورود مینهو جلب شد .

-باید برم خداحافظ .

 

تماس رو قطع کرد و به مینهو نگاه کرد : برای کشوندت به اداره متاسفم مینهو .

-عادت دارم رئیس ولی بعدا تلافیش رو در میارم . اوم راستی تمین نتونست بیاد نمیتونست راه بره .

سونگمین لبش رو گزدید و لبخند ریزی زد : خیلی خوب بگو چی پیدا کردی.

-اسلحه ای که بهش شلیک کرده از کلت بوده . نوع گلوله نشون میده مال یه اسلحه نزدیک برد بوده . پس قاتل از فاصله نزدیک بهش شلیک کرده . اثار دعوا نیست هیچ نشونه ازقاتل روی بدنش نیست .

 

سونگمین اهی کشید : یه پرونده بدون سرنخ دیگه . جایی که قتل اتفاق افتاده هیچ دوربینی نبوده .

-خوب شا…

در با عجله باز شد و هانسول سریع وارد شد : رئیس یه چیزی پیدا کردم .

فلش که دستش بود رو دست سونگمین داد : گوشی که بهم دادید مربوط به مقتول بوده و ظاهرا متهم لحظه اخر داشته یه مکالمه رو ضبط میکرده .

سونگمین با تعجب و البته خوشحالی پرسید : چیز به درد بخوری توش هست . هانسول با سر تایید کرد و سریع به سمت لب تاب سونگمین رفت و فایل رو اماده کرد .

-چرا باید مکالمه اش رو ضبط میکرده .

سونگمین به مینهو نگاهی کرد : چون احساس خطر کرده .

هانسول فایل رو پلی کرد و صدای ویکتوریا توی ضبط پیچید .

-چرا اینکار رو میکنی ؟

صدای دخترونه ای دیگه ای توی دستگاه پیچید : منظورت چه کاریه ویکی ؟من فقط نقشه ای که داشتیم رو ادامه میدم .

ویکتوریا فریاد کشید : لعنتی اینا تو نقشه نبود . تو فقط ازم خواستی لوهان رو عاشق خودم کنم .

-و تو نتونستی . پس من نقشه رو عوض کردم .

صدای گریه ویکتوریا بلند شد : تو لوهان رو کشتی به این میگی نقشه ؟

-کشتنش اشتباه بود . خودش زیادی گیر بود .

-همه چیز رو به پلیس ها میگم . بهشون میگم کار تو بوده لعنتی تو کشتیش .

-اوه نه ویکی تو این کار رو نمی کنی . نمیتونی تمام زحمات منو خراب کنی .

-نمیتونی جلوم رو بگیری من همه چیز رو بهشون میگن . لوهان بی گناه بود و تو فقط به….

صدای بلند تیری توی فضا پیچید و بعد بعد صدای همون دختر : متاسفم ویکی ولی تو مجبورم کردی .

و صدای کفش پاشنه بلندی که از اونجا دور شد .

هانسول ویس رو متوقف کرد . سونگمین با شوک به رو به رو خیره بود .

مینهو اولین نفر به حرف اومد : یه زن لوهان رو کشته ؟

-ویکی می شناختش .

سونگمین سرش رو تکون داد باید کمی فکر میکرد .

هانسول با احتیاط پرسید : چرا قاتل باید بخواد ویکی لوهان رو عاشق خودش کنه ؟ هدفش از قتل لوهانه چیه ؟

جرقه ای توی سر مین زده بود .

-قاتل دنبال انتقام بوده .

مینهو بهش خیره شد : چطور انتقامی ؟

-قاتل از ویکی خواسته لوهان رو عاشق خودش کنه . چه سودی توی این ماجرا به قاتل می رسید؟

-تمین گفته بود که ویکی از رابطه کیوهیون و لوهان خبر داشته . چرا با وجود این باید بخواد لوهان رو عاشق خودش کنه ؟

هانسول اروم گفت : شاید یه مثلث عشقی بوده .

سونگمین با تعجب بهش نگاه کرد : چی ؟

-اگه قاتل عاشق لوهان بوده باشه چی ؟ بعد ببینه کسی که عاشقشه با یه مرد رابطه داره . بخواد انتقام بگیره چی ؟

مینهو با سر تایید کرد : به نظر فرضیه خوبیه .

-ولی اگه عاشقش باشه چرا می کشش . اصلا چرا باید ویکی رو بهش نزدیک کنه . مگر اینکه …

لحظه ای مکث کرد و فکرش رو متمرکز کرد . یه چیزی این وسط بود که در نظر نگرفته بود یه چیز که کلید حل بود .

با تردید زمزمه کرد : قاتل عاشق لوهان نبوده یه عاشق نمیتونه از یکی بخواد به عشقش نزدیک شه یا قاتل شه . شاید هدفش چیز دیگه ای بوده مثلا … مثلا دور کردن کیوهیون .

یهو چشمهاش گرد شد و ایستاد : همینه . قاتل عاشق کیوهیون بوده سعی کرده با حضور ویکی لوهان رو از کیوهیون دور کنه و خودش نزدیک کیوهیون شه .

مینهو با هیجان تایید کرد : و وقتی دیده لوهان عاشق ویکی نمی شده لوهان رو کشته .

سونگمین با سر تایید کرد : اون دی ان ای به کجا رسید .

مینهو از جا بلند شد :میرم چک میکنم .

سونگمین رو به هانسول کرد : ازت ممنونم هانسول خیلی کمک کردی.

هانسول لبخندی زد و بعد از تعظیمی از اتاق بیرون رفت . تلفنش رو دراورد و شماره کیوهیون رو گرفت. با تماس دوم صدای کیوهیون توی گوشش پیچید : کارگاه لی.

لبش رو گزید . صدای کیوهیون گرفته بود .

-کجایی کیوهیون ؟

-توی گالری هستم .

-همین الان بیا اداره پلیس مدرک مهمی پیدا کردم .

نیم نگاهی به ساعتش کرد : تا نیم ساعت دیگه می یام .

تماس رو قطع کرد . حسی بهش میگفت باید کیوهیون رو زیر نظر داشته باشه . حالا همه چیز به هم میخورد . قاتل عاشق کیوهیون بوده و سعی کرده لوهان رو ازش دور کنه ولی وقتی موفق نشده لوهان رو می کشه .

گرچه چیزهای حل نشده ای این وسط بود مثل جریان اون دعوای توی شب قتل یا گم شدن لوهان و مهم تر از همه که این دختر مرموز کی بوده ؟

پرونده رو باز کرد و سعی کرد توی پرونده ردپایی از یه زن پیدا کنه .

-رئیس

-اوه تمین تو اینجایی ؟

با سر تایید کرد : مینهو بهم گفت چی شده . الان رسیدم . ولی رئیس درباره این قتل یه مدرک پیدا شده .

-چی گفتی ؟

-اداره محلی یه فیلم برامون فرستاده . ظاهرا اون شب یه دوربین فیلم رو ضبط کرده .

سونگمین با عجله از جا بلند شد : داری شوخی میکنی ؟

-نه رئیس یه ماشین اونجا بوده که دوربین امنیتی داشته. فیلم برامون فرستاده شد.

سریع از اتاق بیرون رفت و پشت نمایشگر اداره ایستاد . دونگهه فیلم رو پلی کرد . دوتا زن رو به روی هم ایستاده بودند و حرف میزدند . یکیشون ویکتوریا بود . توی اخرین لحظه دختر دوم اسلحه ای کشید و بعد ویکی روی زمین افتاد .

همه در بهت به تصویر خیره بودند .

-ت… تصویر اون زن رو…

-می شناسمش .

تمین به حرف اومد . همه به سمت تمین برگشتند . تمین چند بار پلک زد : همون شاهدیه که گفته اون شب از خونه صدای دعوا و داد و بیداد شنیده .

همون لحظه مینهو وارد دفتر شد : اثر انگشت مربوط به یکی به اسم لی بوناست .

با دیدن سکوت همه ساکت شد : چیزی شده ؟

سونگمین لبخندی زد : تمین حکم بازداشت رو براش صادر کن . دونگهه باهام بیا باید برای دستگیری بریم . بقیه هم گوش به زنگ باشند . چوکیوهیون داره به اداره می یاد نگهش دارید تا من برگردم .

به دفترش برگشت و اسلحه و جلیقه ضد گلوله اش رو برداشت و همراه دونگهه و تیم پنج نفری به سمت محل اقامت لی بونا حرکت کرد . لبخندی از رضایت روی لبش بود بالاخره این پرونده تمام شد .

به محض رسیدن ادرس محل اقامت رو از نگاهبان گرفت و همزمان به سمت خونه رفتند .

پشت در ایستادند و در زدن وقتی کسی در باز نکرد با اشاره سونگمین در رو شکستن و همزمان وارد شدند هرکسی به سمت خونه رفت و دنبال متهم گشت . سونگمین به سمت اتاق خواب رفت و دنبالش گشت ولی چیزی نبود .

دونگهه نزدیکش اومد : کسی اینجا نیست رئیس.

اخم کرد و به سمت حمام رفت . چشمش به وان افتاد .

-مینهو رو خبر کن باید انگشت نگاری کنیم .

دونگهه سریع اطاعت کرد و رفت. تلفنش رو برداشت و شماره تمین رو گرفت : چی شد رئیس ؟

-متهم نیست . عکس رو برای همه واحد ها بفرست و تحت تعقیب قرارش بده .

تماس رو قطع کرد و شروع به گشتن کرد . چشمش به کابینت دارو ها افتاد و سمتش رفت و بازش کرد با دیدن شیشه ای کوچک لبخندی زد : کتامین .

شیشه رو توی پلاستیک گذاشت . اطراف رو نگاه کرد .

-رئیس ببین چی پیدا کردم .

قاب عکسی رو سمت سونگمین گرفت . با دیدن عکس بالافاصله اون مکان رو شناخت . رستورانی که اون زمان ها همیشه با کیوهیون اونجا می رفت . عکسی از دختر کنار کیوهیون بود .

خاطره ای توی ذهنش نقش بست : اوه سونگمین هفته پیش کیوهیون اینجا بود با یه دختر. چند هفته است اینجا می یاد .

 

صدای جونسو توی سرش پیچید . با کنجکاوی به عکس خیره شد یعنی این دختر همون دختر بود ؟

-برمیگردیم اداره. یه نفر اینجا نگهبانی بده .

به اداره برگشت باید با کیوهیون حرف میزد و مطمئن میشد این اتفاق افتاده .

به محض ورود به سمت تمین رفت . کتامین رو روی میزش گذاشت : اینو برای ازمایش بده و کیوهیون کجاست ؟

شیشه رو توی دستش گرفت : بله رئیس ولی کیوهیون نیامده .

اخمی کرد یک ساعت از وقتی که کیوهیون باید می اومد گذشته بود . تلفن رو برداشت و زنگ زد . با خاموش بودن گوشی اخم کرد .

-ادرس گالری کیوهیون رو میخوام .

تمین با تعجب بهش خیره شد ولی سریع توی پرونده شروع به گشتن ادرس کرد .

ادرس رو گرفت . حس خوبی به این تلفن خاموش نداشت . سوار ماشین شد و به سمت گالری حرکت کرد .

وقتی به گالری رسید با دیدن ماشین پلیس اخم کرد جلو رفت : اینجا چه خبره ؟

پلیس اخمی کرد : برید عقب اقا مزاحم نشو

نشونش رو به پلیس نشون داد : کارگاه لی سونگمین هستم بهم بگو اینجا چی شده .

مرد هل شده سریع احترام گذاشت : متاسفم قربان . خوب چیزی نیست فقط حدود نیم ساعت پیش یه نفر رو از اینجا دزدیدند .

چشمهای سونگمین گرد شد و با احتمالی که داد تنش لرزید : اون کیه ؟کسی که دزدیه شده ؟

پلیس شونه ای بالا انداخت : طبق گفته شواهد محل کارش اینجا بوده و اسمش … اسمش کیوهیون بود . چو کیوهیون .

دستش لرزید و سر جاش خشک شد .

-به واحد جنایی خبر بده . این پرونده به ما مربوط میشه .

پلیس با گیجی به سونگمین نگاه کرد . سونگمین با عصبانیت داد زد: کری میگم به اداره جنایی خب…

بی خیال حرف زدن شد . پرونده رو از دست پلیس گرفت و شماره تمین رو گرفت .

-بله رئیس .

-کیوهیون دزدیده شده احتمالا کار قاتله .

-چی خدای من چطور رئیس ؟

-عکس کیوهیون و قاتل رو برای همه واحد ها بفرست میخوام توی کمترین زمان ازشون اطلاع پیدا کنم .

 

 

قسمت هشتم

 

دوازده ساعت از دزدیده شدن کیوهیون میگذشت تنها چیزی که پیدا کرده بودند شماره پلاک ماشینی بود که کیوهیون رو دزیده بودند و متعلق به لی بونا قاتل بود . چیزی که سونگمین رو می ترسوند این بود که قاتل چیزی برای از دست دادن نداشت . این بود که بونا رو خطرناک میکرد .

از خونه اش اطلاعات بسیاری به دست اومد که ثابت میکرد اون قاتله .

 

با کلافکی وارد اداره شد: خبر تازه ای نیست ؟

تمین سریع جواب داد : از بخش دوربین های شهری درخواست کردیم رد پلاک رو بگیرن . کمی طول می کشه .

دستش رو مشت کرد . لعنتی . از جاش بلند شد و به دفترش رفت . هنوز وارد اتاق نشده بود که نفسش گرفت . نمیتونست بیکار توی اتاق بمونه . از جا بلند شد و از دفترش بیرون رفت . سوار ماشین شد و بی هیچ حرفی رانندگی کرد . نگرانی تمام وجودش رو گرفته بود . حس بدی داشت . حس فشردگی توی قلبش میکرد . دستش یخ کرده بود .

وقتی به خودش اومد جلوی گالری نقاشی کیوهیون بود . پیاده شد . به سمت گالری راه افتاد . کنجکاو بود . میخواست بدونه جایی که کیوهیون مدتی زیادی از روزش رو اونجا می گذروند چطور جایی بود .

نگهبان با دیدن نشونش اجازه وارد شدن رو بهش داد .

لامپ رو روشن کرد و به فضای رو به روش خیره شد . تابلوهای نقاشی زیادی روی دیوار روی زمین بود . رنگ ها همه جا بودند . ناخوادگاه یاد کارگاه کوچیک نقاشی خودشون افتاد همون جایی که اوایل دوستی قبل شروع رابطشون باهم داشتند . با یاداوری اونجا لبخند کوچکی زد و شروع به قدم زدن توی سالن کرد . به نقاشی های کشیده بود لبخند زد .

بعضی از اون قاشی ها اشنا بودند . دوران دانشجویی کشیده بودند و بعضی هاشون بی نهایت زیبا .

-همیشه میدونستم نقاش خوبی میشی .

نگاهش به گوشه ای از اتاق افتاد که پارچه ای بزرگی روی نقاشی هاش کشیده بود .

جلو رفت و پارچه رو کنار کشید . با دیدن تصویر نیمه نقاشی لوهان لبخندی زد . لوهان واقعا خوشگل بود . نگاهی به نقاشی کرد و بعد دوباره پارچه رو سر جاش برگردوند . خواست برگرده که نگاهش به در کوچیکی افتاد . به سمتش رفت و درش رو باز کرد . یه میز اونجا بود . ظاهرا دفتر کار کیوهیون بود . واردش شد و اطرافش رو نگاه کرد . چشمش به میز افتاد و یه دفتر نقاشی روی میز بود . سونگمین اون رو بالافاصله شناخت . هشت سال پیش خودش برای کیوهیون خریده بودش.

با کنجکاوی جلو رفت و دفتر رو باز کرد . اولین نقاشی مربوط به خودش و کیوهیون توی کلاس بود . اون نقاشی رو کیوهیون از روی اولین عکسی که باهم گرفته بودند کشیده بود .

همون عکسی که سونگمین هم توی صندوقچه گوشه کمدش نگه میداشت . دفتر رو ورق زد . نقاشی بعدی سونگمین بود که روی تخت دراز کشیده بود و خواب بود .

این نقاشی اون رو بدجوری یاد اولین رابطه اش با کیوهیون می انداخت . فضای جایی که اون نقاشی بود شبیه اون بار بود .

برگه رو ورق زد نقاشی بعدی از بوسه خودش و کیوهیون بود .

به اون نقاشی خیره شد . یکی از بی شمار بوسه ای بود که مخفیانه توی حیاط دانشگاه از هم می گرفتند .

با دیدن اون نقاشی لحظه ای مکث کرد . دستش رو روی چشم بسته کیوهیون کشید . با هجوم خاطرات بی شمار سریع دفتر رو ورق زد .

صفحه بعد نقاشی از یه بوسه دیگه بود . اون نقاشی اون صحنه چقدر اشنا بود. گرمی پشت چشمش حس کرد .بوسه ای بود که توی حیاط خونشون داشتند همون موقع بود که پدر سونگمین همه چیز رو فهمید .

دفتر رو ورق زد با دیدن اون نقاشی بغض کرد . نقاشی از اخرین دیدارشون توی هتل بود .

طاقت دیدن اون عکس رو نداشت برگه رو عوض کرد و با دیدن اون نقاشی سر جاش ایستاد . نیم رخ سونگمین بود . تکیه داده به نرده های کنار رودخانه هان . این نقاشی بی شک متعلق بود به روزی که بعد از یکسال از خونه بیرون زده بود هر جایی که با کیوهیون رفته بود رو سر کشیده بود .

 

با کنجکاوی دفتر رو ورق زد : یه نقاشی از خودش با یه چمدون جلوی خونه پدریش . نقاشی روزی که از خونه پدرش رفته بود .

صفحه بعد رو نگاه کرد . خودش بود وسط افراد زیادی با لباس افسری.

بغض کرد اولین روزی که به عنوان پلیس شناخته شد .

 

نقاشی رو ورق زد : به نقاشی نگاه کرد خودش بالای سر جسدی ایستاده بود و چیزی یاداشت می کرد . نقاشی اولین پرونده زندگیش .

صفحه بعد . وقتی با لبخند در حال دریافت یه مدال بود . روزی که به عنوان رئیس بخش انتخاب شد .

ورق زد . نقاشی از خودش و کیوهیون توی دفتر بازوجویی بود اولین روزی که بعد از سالها دیده بودش .

 

اخرین نقاشی تصویر خودش بود توی اون بار رستوران با یه لیوان مشروب توی دستش . همون روزی که با کیوهیون حرف زده بود .

نفسش گرفت . دفتر رو بست . معنی اون نقاشی ها چی بود ؟ کیوهیون مهم ترین لحظات زندگی سونگمین رو نقاشی کرده بود . لحظاتی که برای به تصویر کشیدنشون باید شاهدش می بود . چشمش به دفتری زیر دفتر نقاشی افتاد برش داشت و نگاهش کرد .

صفحه اولش رو باز کرد و شروع به خوندن کرد . سریع دفتر رو بست این دفتر خاطرات کیوهیون بود .

دوباره نیم نگاهی به دفتر نقاشی کرد و به دفتر خاطرات کرد . دفتر رو باز کرد .

بی نهایت میخواست بفهمه اون دفتر چی نوشته بود . پشت این نقاشی ها چی بود ؟

با زنگ مبایلش دست از خوندن کشید . اشکهاش رو که حتی نمیدونست کی جاری شده پاک کرد . ساعتها بود اونجا بود و دفتر رو میخوند .

-چی شده تمین ؟

 

-پیداشون کردیم رئیس . دوربین های ترافیکی رد ماشین رو تا اسکله قدیمی گرفتند .

از جا پرید : گروه رو اعزام کن .

-اینکار رو کردم . من و دونگهه هم الان توی راهیم .

-خودم رو می رسونم . بی سر و صدا برید تا من برسم.

تماس رو قطع کرد و از جا بلند شد . توی لحظه اخر دفتر خاطرات رو برداشت و راه افتاد . خیلی چیزها با خوندن اون دفترچه عوض شده بود . سرعتش رو بیشتر کرد تا خودش رو به انبار برسونه . وقتی رسید تمام گروه سر جاشون قرار گرفته بود .

سمت تمین و دونگهه رفت . بی هیچ حرفی جلیقه رو ازشون گرفت و در حال پوشیدنش بود که گوشیش زنگ خورد . با دیدن شماره کیوهیون ایستاد . سریع تماس رو جواب داد : کیوهیون .

صدای خنده زنونه ای توی گوشی پیچید : کارگاه لی .

اخم کرد : تو لی بونا هستی ؟

صدای خنده زن قطع شد : افرادت رو عقب نگه دار کارگاه لی قبل از اینکه کیوهیون رفیقت رو به کشتن بدی .

چشمهای سونگمین گرد شد .

خنده زن دوباره بلند شد : چیه فکر میکنی من از کجا فهمیدم مگه نه ولی من خیلی چیزها رو میدونم لی سونگمین پسر نخست وزیر سابق .

 

-کیوهیون رو تحویل بده اینطوری توی جرمت تخفیف میدم .

-منو نخندون سونگمین . من دوتا قتل مرتکب شدم . یه ادم ربایی توش گمه .

خنده ای کرد و بعد با لحن محکمی گفت : البته اگه نمی خوای قتل سوم رو مرتکب بشم .

-چی میخوای ؟

-تازه داری به جاهای خوب می رسیم . بیا توی انبار من تو کیوهیون . بی اسلحه بی کسی . کوچکترینی کلکی باعث اسیب به کیوهیون میشه.

 

همون لحظه صدای شلیکی توی فضا پیچید و صدای ناله کیوهیون توی گوشی پیچید .

-لعنتی چیکارش داری؟

صدای خنده زنونه بین ناله های کیوهیون پیچید : فعلا یه تیر توی دستش خورده خودت رو برسون جناب کارگاه .

با عصبانیت تلفن رو قطع کرد : میرم داخل.

تمین مانع شد : ولی رئیس خطرناکه .

-اون زن دیونه است همین الان هم به دستش تیر زده . میرم داخل سر ده دقیقه بی صدا حمله کنید .

همه اطاعت کردند . جلیقه و اسلحه اش رو دست تمین داد و وارد اون انباری قدیمی شد .

 

به محض ورود به سمت ناله های کیوهیون جذب شد . کیوهیون رو گوشه سالن دید که دستش رو به شدت گرفته و از درد به خودش می پیچید .

-خدای من کیوهیون .

سریع سمت کیوهیون دوید و دستش رو روی زخم کیوهیون گذشت و با فشار مانع از بیرون زدن خون میشد : لعنتی خوبی ؟

چشم هاش رو به سختی باز کرد دستش سالمش رو به سختی روی دست سونگمین گذاشت : برو سونگمین بهت اسیب میزنه .

-چه صحنه ای .

با صدای دخترونه ای برگشت و به شروع کننده اصلی این بازی نگاه کرد .

پوزخندی زد : برای این دیونه بازی ها زیادی خوشگلی لی بونا .

دختر پوزخندی زد و روی صندلی نزدیک نشست و اسلحه توی دستش رو به سمت اونها گرفت.

-تو برای رقیبب زیادی عجیبی لی سونگمین . اعتراف میکنم لوهان از تو خوشگل تر بود .

کیوهیون ناله ای کرد و سعی کرد روی زمین بشینه .

-حرکت نکن خونریزی بیشتر میشه .

دختر با پوزخندی روی لبش به سونگمین خیره شد .

-چه به کار اصلیت نمی رسی کارگاه لی؟ من اینجا همه چیز رو جواب میدم .

-توی اداره پلیس همه چیز رو ازت می پرسم .

-ازت خوشم می یاد دل و جرات داری . بزار از اول برات بگم .

-قبلا منو رو دیدی لی سونگمین . قرار بود من همسر اینده تو باشم .

سونگمین شوکه بهش خیره شد . با یاداوری اون خاطرات نفسش رو حبس کرد تو دختر …

-درسته لی بونا دختر وزیر دفاعم .

پوزخندی زد و بلند شد : من اومدم دانشگاه تا تو رو ببینم همسر اینده ام رو و اونجا عاشق کیوهیون شدم .

قبول کن اون از تو خوشگل تر بود و جذاب تر . من خیلی راحت جلبش شدم . و خیلی راحت باهاش دوست شدم .مدت زیادی باهاش دوست بودم .بیشتر از چهار سال . حتی وقتی دوستیش با تو بهم خورد من دوستش موندم . توی این چهار سال خیلی چیزها بهش دادم از جمله قلبم رو ولی اون هیچوقت عاشقم نشد میدونستم با کسه دیگه ای هم رابطه داره . اون یه عوضی بود که عاشق هیچ کس نمیشد . ولی همه چیز یکدفعه ای عوض شد . رابطه اش بامن رو بهم زد و غیبش زد . خیلی دنبالش گشتم . تمام این سالها دنبالش بودم تا اینکه اتفاقی پیداش کردم . یه روز به دیدن ویکی تو اداره اش رفتم و اونجا لوهان و کیوهیون رو باهم دیدم .

ایستاد و نفس عمیقی کشید : باید می دیدیش سونگمین جوری که اونها عاشق هم بودند . رقتاری که با لوهان داشت رو هرگز با من نداشت .

درباره اش تحقیق کردم . توی زمانی که با من دوست بود با لوهان اشنا شده بود و عاشقش شده بود . برای همین من رو ول کرد . فهمیدم با لوهان ازدواج کرده . عشقی که سهم من بود رو خرج یه مرد دیگه می کرد .برای همین همون جا نقشه کشیدم . نقشه نابودی همون عشق رو کیوهیون مال من بود کسی به دستش نمی اورد . ویکی رو فرستادم سراغش فکر میکردم میتونه لوهان رو عاشق خودش کنه ولی اون احمق خودش عاشق لوهان شد و دیگه کمکم نکرد . پس خودم دست به کار شدم . توی اپارتمانشون یه خونه گرفتم و خیلی اتفاقی به عنوان یه همسایه به لوهان نزدیک شدم .

اخمیک رد : اون احمق بهم توجه نمیکرد. فقط در حد یه همسایه بود . پس تصمیم گرفتم . دزدیدمش و تهدیدش کردم از کیوهیون فاصله بگیره . بهش گفتم بهش یه فرصت میدم تمام وسایلش رو جمع کنه و از اونجا بره .

– من خودم رو زودتر به اون خونه رسوندم و توی مشروب کیوهیون داروی بیهوشی ریختم و منتظر شدم . و طبق انتظاری که داشتم اون احمق برگشت ولی نه برای برداشت وسایلش .

اونجا باهاش دعوام شد و اون سگ احمق با صداش همه چیز رو بهم ریخت . کیوهیون از خواب بیدار شد . مجبور شدم به زور لوهان رو توی اتاق اشپزخونه بکشونم و برای ساکت کردنش به سرش ضربه زدم . لوهان رو از اون اتاق بیرون بردم .

اون سگ احمق رو هم بی هوش کردم . لوهان رو به خونه خودم بردم . سعی کردم بی هوشش کنم ولی اون به هوش اومد و شروع به سر و صدا کرد . برای اینکه خفه اش کنم سرش رو زیر اب بردم .

خنده ی بلندی کرد : ولی خوب ظاهرا یکم زیاد نگه داشتم و اون مرد .

کیوهیون صدایی مثل غرش کرد .

غرشی کرد و به سونگمین اخم کرد : قرار نبود جسدش پیدا بشه . قرار بود کیوهیون فکر کنه لوهان رفته و بعد من اونجا پیدام میشد و دوباره کیوهیون رو عاشق خودم میکردم .

با شنیدن داستان اصلی اهی کشید . لوهان قربانی عشق احمقانه این زن شده بود .

به ساعتش نگاه کرد . کمتر از پنج دقیقه دیگه افرادش به اونجا سرازیر میشدند باید کیوهیون رو جای امنی می برد .

نیم نگاهی به چهره خیس کیوهیون کرد : فرار کن .

لب زد و از جاش بلند شد .

-کارهات خوب بود بونا ولی یه جایی رو اشتباه کردی.

بونا با اخم به سونگمین نگاه کرد : لوهان اون کسی نبود که تو دنبالش می گشتی.

با تعجب به سونگمین نگاه کرد : کسی که وقتی کیوهیون باهات دوست بود باهاش قرار می ذاشت من بودم .

چشمهای بونا گرد شد : چی ؟

-و وقتی کیوهیون تنهات گذاشت همش زیر سر پدرت بود . پدرت درباره ی رابطه طولانیت با کیوهیون فهمید و تهدیدش کرد ازت جدا بشه . برای اینکار کلی ادم استخدام کرد تا کیوهیون رو زدند تا حد مرگ .

بونا با ناباوری به کیوهیون خیره شد : و کسی که کیوهیون رو نجات لوهان بود .

-برای یکسال تمام لوهان کسی بود که کیوهیون رو از دست پدرت در امان نگه میداشت .

 

سونگمین هم برگشت و به کیوهیون نگاه کرد :لوهان برای کیوهیون ادم مهمی بود . زندگی کیوهیون رو نجات داد نه تنها از دست پدرت و از دست خود کیوهیون هم . اون از اون عوضی خوشگذرونی که عشق سرش نمی شد ادمی که رو به روته ساخت . کیوهیون ادمی که الان هست رو مدیون لوهان بود .

بونا با وحشت بهش خیره شد : داری دروغ میگی پدرم بهم اجازه داده بود با هرکی میخوام باشم .

-دروغ گفته بود .

سونگمین نگاهش به پشت سر بونا افتاد جایی که تمین و دونگهه و چند افسر بی سر و صدا وارد انبار شدند . باید حواس بونا رو پرت می کرد .

-بهت دروغ گفت بونا . حتی الان . قرار ازدواج من و تو سر جاشه دختر . پدرم همین هفته پیش ازم خواست باهات یه قرار ملاقات داشته باشم .

با سر رد کرد : نه داری دروغ میگی لعنتی .

اسلحه رو به سمت سونگمین گرفت : یه کلمه دیگه حرف بزنی میکشمت .

کیوهیون با دیدن این اوضاع ترسیده سعی کرد تکون بخوره : سونگمین ازش فاصله بگیر.

سونگمین بی توجه به هر دو نگاهش فقط روی تمین بود .

-تو بازی رو باختی بونا کیوهیون هیچ وقت عاشقت نمیشه .

-خفه شو اشغال

-فکر کردی بعد از تمام این اتفاق ها قراره یه پایان خوش بین شما ….

حرفش با صدای شلیک بونا قطع شد . همزنان تیر دیگه ای شکلیک شد و بونا رو روی زمین انداخت . فقط یه ثانیه طول کشید تا تمین به سمت بونا بدوه و اسلحه ای که به سمت سونگمین دراز شده بود رو بگیره و لحظه ای که دست بونا رو گرفت تیر شکیلک شد و میون بهت همه توی دست سونگمین فرو رفت . با تیری که توی دستش کشید روی زمین افتاد . کیوهیون ترسیده خودش رو بهش رسوند : سونگمین .

بازوش رو گرفت و سعی کرد بشینه . نگاهش به تمین افتاد که اسلحه رو از دختر گرفته و دستش رو پشت دستبند میزنه .

-ببرش دفتر بازجویی .

تمین اطاعت کرد و اون رو دور کرد دونگهه سریع بهش رسوند : رئیس زخمی شدید . بیرون امبولانس خبر کردیم .

با سر تایید کرد و بالاخره نفس راحتی کشید : تمام شد .

و چشمهاش روی هم افتاد و از حال رفت .

 

 

چشمش رو باز کرد توی بیمارستان بود . تمین و مینهو بالای سرش بودند .

-حالت خوبه رئیس ؟

سعی کرد بشینه : چه اتفاقی افتاد تمین .

لبخندی زد : پرونده بسته شد . اون دختر به دادستانی فرستاده شد . حتی پدر وزیرش هم نمیتونه نجاتش بده .

نفس راحتی کشید : خوبه .

مینهو خندید : رئیس دیگه از فردا تمین دو هفته مرخصیه .

با تعجب بهشون نگاه کرد : چرا دو هفته ؟

-یه هفته بهم بدهکار بودی یه هفته هم تلافی اون سری .

سونگمین خندید : میدونی که نهایتا سه روز مرخصی میخوره .

اذیتش نکن مینهو رئیس هنوز زخمیه .-

نگاهی به بازوی زخمیش انداخت و یکباره یاد چیزی افتاد : کیوهیون

تمین نیم نگاهی به سونگمین کرد : هیونگ اون خیلی نگران تو بود . حتی همین الان هم پشت در منتظر نشسته .

چشمهاش گرد شد : اون اینجاست ؟

-بعد از زخمی شدنتون از بیمارستان نرفته رئیس . فقط دستش رو درمان کرد و بقیه اش رو اینجاست .

-بگو بیاد داخل.

وقتش بود حرفهاشون رو کامل میکردند . چیزهایی که اون دفترچه خونده بود . بالافاصله در باز شد و کیوهیون با دست بانداژ شده وارد شد .

با دیدن چشمهای باز سونگمین نفس راحتی کشید : خوبی ؟

به چشمهای کیوهیون نگاهی کرد : بشین .

کنارش روی صندلی نشست. لحظه ای بینشون سکوت بود تا وقتی کیوهیون به حرف اومد : اون چیزهایی که به بونا گفتی. …

-دفترچه خاطراتت رو خوندم .

چشمهای کیوهیون گرد شد : چی ؟

-رفتم به گالریت . دفتر نقاشی و دفتر خاطراتت رو دیدم .

سرش رو زیر انداخت .

-فکر نمیکنی وقتش باشه بهم بگی حقیقت چیه ؟ اینکه لوهان برات چه نقشی داشت و من برات چی بودم ؟

آره شاید باید حرف میزد : وقتی ازت جدا شدم با بونا بودم . هیچ پشیمونی از ترک کردنت نداشتم ولی کم کم حس کردم اشتباه کردم . بونا میگفت عاشقمه . رفتار عاشقانه اش رو با تو مقایسه میکردم و هربار بیشتر میفهمیدم عشقی که تو بهم داشتی چقدر خالص و بی ریا بود . یکسال طول کشید تا فهمیدم اونطوری رها کردنت اشتباه محض بود . برای همین برگشتم . تورو کنار رودخانه هان دیدم . میخواستم جلو بیام و معذرت بخوام ولی … ولی نتونستم . من هنوز می ترسیدم . از وسعت عشقی که بهم داشتی می ترسیدم . زندگی که تصور کرده بودم فرق داشت . میخواستم با بونا ازدواج کنم و اینده خودم و خودش رو درست کنم . برای همین جلو نیومدم . چطوری جلو میومدم وقتی نمیتونستم عشقی که بهم میدی رو بهت بدم . اما نتونستم ازت دست بکشم . تمام اون سالها بدونی اینکه بفهمی اطرافت بودم تا بدونم در چه حالی هستی .

اهی کشید : وقتی به خودم اومدم حال و روزی خوبی نداشتم . از یه طرف رابطه ام با بونا خراب شده بود . از یه طرف عذاب وجدان و حسی که به تو داشتم . از یه طرف تهدیدهای پدر بونا اذیتم میکرد . کلافه شده بودم و داغون . میخواستم سمت تو برگردم ولی با چه روی تو زندگی خودت رو ساخته بودی . میخواستم از بونا فاصله بگیرم ولی میدونستم چه اخلاقی داره . تهدیدهای پدرش هم بود . اینقدر کلافه بودم که تا به خودم اومدم توی مواد غرق شده بودم .

شرمنده سرش رو پایین انداخت : و بین تمام اتفاق های بد با لوهان اشنا شدم . پدر بونا با فهمیدن معتاد شدنم یه سری رو فرستاد سراغم و تا مرگ کتکم زدند . وقتی به خودم اومدم تو خونه لوهان بودم . هرچی تو دلم بود رو براش گفتم . از رابطه ای که با تو داشتم و حسی پشیمونی وعذاب وجدانم نسبت به تو . از پیچیدگیم در رابطه به بونا و اعتیادم .

قول داد کمکم کنه و کرد . به کمک اون رابطه ام با بونا رو بهم زدم و رفتیم جایی که پیدامون نکنه . کمکم کرد تا اعتیاد رو ترک کنم . از استعدادم توی نقاشی با خبر شد و برام اون گالری رو باز کرد . باعث شد به زندگیم برگردم .

لبخندی زد و گفت: به قول تو این کیوهیونی که الان هستم رو اون ساخت.

سونگمین بهش خیره بود . اون حرفها رو توی دفترچه خونده بود ولی شنیدنش از کیوهیون عجیب بود .

-من چی کیوهیون من برات چی بودم ؟

نکاهش رو دزدید : طول کشید ولی بین اون همه بدبختی فهمیدم دوستت دارم . شاید به پررنگی عشق تو نبود ولی دوستت داشتم . اونقدر که بین اون همه بدبختی وقتی به خاطراتمون فکر میکردم لبخند میزدم . ولی به خودم اجازه نمی دادم بهت نزدیک شم . بعد از کاری که باهات کردم چطور جلو می اومدم ؟ نه اینکه نخوام چرا یه زمان های جلو اومدم ولی بعد دیدم درست نیست .من رهات کردم و با اوضاعی که من داشتم چرا تو باید به یه معتاد با اون گذشته دوباره اعتماد میکردی ؟ نمیخواستم ارامشی که داری رو دوباره از بین ببرم . پس جلو نیومدم .

-و وقتی اوضاعت درست شد چی ؟

خندید : همون روزها لوهان هم همین رو ازم پرسید . ازم پرسید که حالا که اوضاعت خوبه چرا برنمی گردی پیش سونگمین .

-و تو چی جواب دادی ؟

-من لیاقت سونگمین رو ندارم .

هردو سرشون رو پایین انداختند .

-چطور باهاش ازدواج کردی؟

-چند روز بعدش توی مستی لوهان بهم اعتراف کرد که عاشقمه و حالا که نمیخوام برم سراغ سونگمین چرا با اون نمی مونم .

لبخند تلخی زد : نمیدونم چرا قبول کردم ولی وقتی به خودم اومدم توی ژاپن بودیم و باهم ازدواج کردیم . و کم کم دلسپرده اش شدم .

 

خنده ای کرد : ولی میدونی چه اتفاقی افتاد ؟ لوهان میدونست تمام این مدت من دورادور هوات رو دارم . همیشه بهم میگفت من دیونه ام که با وجود احساسم به تو با اون ازدواج کردم .

سونگیمن سرش رو بالا آورد و ناامیدانه پرسید : احساست به من ؟

کیوهیون به چشم های سونگمین خیره شد : در مقابل احساسات پاکی که بهم داشتی حسی که من داشتم بی ارزش بود ولی تو برام مهم بودی سونگمین تمام اون سالها نتونستم از فکرت بیرون بیام . پسر معصومی که اولین چیزهاش مال من بود . پسری که عاشقم شد و کم کم منو گرفتار کرد . توی تمام این سالها هرجا که بودم بخشی از روحم کنار تو مونده بود .

نگاهش رو از سونگمین گرفت : خوشحالم حالت خوبه . برای همه این مدت ممنون .

سونگمین به دور شدن کیوهیون خیره شد : داری میری ؟

سرش رو زیر انداخت :لوهان رو تازه از دست دادم و از اون مهمتر …. من هنوز لیاقتت رو ندارم سونگمین .

و دستگیره در رو باز کرد و از اتاق خارج شد .

 

یکسال بعد

تازه از دفتر بیرون زده بود که گوشیش زنگ خورد : چی شده تمین ؟

-رئیس یه جسد پیدا شده .

به ساعت نگاه کرد : این وقت شب ؟ خیلی خوب ادرسش رو بده .

ادرس رو فرستاد . مسیر ماشین رو کج کرد تا به سمت محل ارتکاب قتل بره .

وارد سالن شد و با ندیدن کسی شماره تمین رو گرفت : این جسد گذاشت ؟

-بیاین اتاق ۱۳۷

تماس رو قطع کرد و زیر لب به بد جا بودن جسد لعنتی فرستاد . به محض ورود به اتاق با اتاق خاموش رو به رو شد .

لعنتی فرستاد : چرا اینقدر تاریکه ؟

همون لحظه لامپ روشن شد و با دیدن اطرافش چشمهاش گرد شد. تمام اتاق پر از عکسهای خودش بود . و رو به روش یه طرح بزرگ صورت خندان خودش بود . با بهت به اون تصاویر نگاه میکرد که صدای اشنایی اون رو میخکوب کرد : هنوز فکر میکنم لیاقت عشقت رو ندارم ولی تو این یکسال بیشتر از چیزی که میتونستم عاشقت شدم لی سونگمین .

 

برگشت و به کیوهیون که توی تاکسیدوی سفید رو به روش زانو زده بود خیره شد . چشمهاش شروع به سوختن کرده بود . یکسال پیش وقتی کیوهیون رفت فکر میکرد دیگه همه چیز تمام شده ولی اشتباه میکرد .

با رفتن کیوهیون اون حس عمیق دوباره تو دلش بیدار شد. با دونستن تمام واقعیت همه چیز عوض شد . ولی نتونست از کیوهیون دست بکشه. پس توی تنهایش خاطرات قدیمی رو مرور کرد و اون اتیش اروم اروم شعله کشید .

-اومدی که ببخشمت ؟

با سر رد کرد : بخشیدن من اینقدرها هم ساده نیست …. برای بقیه عمرم تلاش میکنم منو ببخشی ولی الان میخوام عشقم رو قبول کنی … تنها حسرت زندگی من تو بودی سونگمین. فکر میکردم با بخشیدنم می تونم از گذشته رد بشم ولی دیگه نمی تونم . نمیدونم چطور و کی و کجا ولی از یه جایی به بعد یه صبح از خواب بیدار شدم و دیدم بدون تو نمی تونم .

بغض کرد : منو خیلی اذیت کردی کیوهیون این سالها همیشه اذیتم کردی.

-میدونم

-گاهی ازت متنفر میشدم .

-میدونم

-گاهی از خودم متنفر میشدم که چقدر دوستت دارم .

-میدونم

-گاهی دلتنگت میشدم

-میدونم

-خیلی اذیتم کردی .

صداش سر جمله اخر شکست و اشکهایی که یکسال نگهشون داشته بود جاری شد . کیوهیون جلو رفت و سونگمین رو بغل کرد : میدونم سونگمین میدونم . میدونم که حق ندارم ازت بخوام منو ببخشی یا باهام باشی ولی اینقدر عاشقت شدم که دیگه نمیتونم به چیزی فکر کنم . خودخواه شدم سونگمین و بخاطرش متاسف نیستم . میخوام مال من بشی . قول میدم هرچقدر اذیتت کردم رو جبران کنم . بهم یه فرصت بده .

از بغل کیوهیون بیرون اومد . بالاخره اون برقی که همیشه ارزوش رو داشت توی چشم های کیوهیون دید .

-اگه دوباره دلم رو بشکنی دستگیرت می کنم میدونی که من یه کارگاهم

با ناباوری به سونگمین خیره شد . اشکهاش جاری شد : واقعا بهم یه فرصت میدی ؟

-بهت فرصت میدم کیوهیون ولی هنوز برای بخشیدنت خیلی کار مونده .

لبخند و اشک همزمان روی صورت کیوهیون نقش بود : خدای من سونگمین . قول میدم برای تمام زندگیم کاری کنم که منو ببخشی . هرچیزی بخوای انجام میدم .

توی چشمهای هم خیره شدند . کیوهیون مسخ اون چشمهای خیس سرش رو پایین برد و اروم لبهاش رو به لبهای مین گره زد . دستهای مین دور گردنش حلقه شد و یه بوسه بعد از سالها دلتنگی اغاز شد . بعد از سالها دوباره اون طعم رو می چشید . توی یکسال گذشته نتونسته بود از سونگمین دست بکشه . و وقتی به خودش اومد دید اونقدر عاشق شده که دیگه هیچ چیز براش مهم نیست . نه گذشته اش و نه کارهایی که کرده فقط اینده ای رو کنار سونگمین میخواست . یه اینده به درازای ابدیت . شاید حق با لوهان بود . کیوهیون همیشه عاشق سونگمین بود فقط از اعترافش می ترسید .

 

 

پایان

نمو ناناز

 

 



7 Responses

  1. دیدید گفتم الله اعلم yes
    خیلی مهیج بود. dance
    مرسی. heart
    ببخشید من دیر نظر دادم آخه نتم مشکل داشت.اصلا فکرشم نمیکردم دختر وزیر اینجوری باشه unknw اصلا ازش انتظار نداشتم beee من از همگی عذر میخوام با والدینش صحبت میکنم تو تربیتش تجدید نظر کنن تا دیگه مثلث عشقی نسازه. sorry
    اجازه دارم فیک رو نقد کنم؟؟
    اگر اجازه دارم شروع میکنم:
    نوع نوشتار فیک در عین سادگی ، درجه ی پایینی از نگارش و ادبیات رو نداشت.احتمالا اشکالات نگارشی در متن به علت سرعت تایپ بوده.
    نوع ماجرا و مرموز بودن آن باعث تحریک کنجکاوی خواننده شده و عدم امکان پیش بینی رخداد نهایی خواننده را برای خواندن ادامه ترغیب میکنه.
    نوشتار و بیان صریح احساسات باعث میشه که روند درک مطلب و احساسات برای خواننده سریع تر بشه و احساس مشترک با کاراکتر ها رو داشته باشه.

    دست مامی درد نکنه.
    دست نمو هم درد نکنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *