102 بازدید

فن فیکشن رز شکسته من_۱

دوستان یک تیکه جا افتاده بود با عرض معذرت

خب,اینم اولین قسمت رز شکسته ی من لطفا تمام نوشته های منو با دقت بخونین

چه این فیک چه فیکای دیگه,مطمئن باشین هیچ چیزیو بی دلیل نمینویسم و پشت تمام

اونا نکات و راز فیک پنهان شده… smile

قسمت اول
دستانش را جایی پشت کمرش بهم گره زد.با قدم های ثابت خودش-مثل همیشه ارام و کوتاه طوری که صدایش شنیده میشد-تا جلوی اتاقک شیشه ای رفت.این بخش از ساختمان همیشه سکوت بود.کمتر کسی اجازه داشت به انجا بیاید.پنجره های زیادی وجود نداشت و همیشه با نور کم لامپ های سفید رنگ روشن میشد.هوایش هم کم خفه بود.
شیشه کریستالی ساعتش زیر نور لامپ جورخاصی برق میزد ,بوی خاص عطرش تمام اتاق را پرکرده بود.نگاهش همچنان به انسوی شیشه بود.خیره به چیزی شبیه خودش,درست مثل نیمه ی دوم سیب
-قربان!
بدون انکه نگاهش را سمت زیر دستش بچرخاند اخمش را غلیظ تر کرد.ساعتش را بالااورد وبا دیدن تاریخ روز,زیر لب با صدای سرد و جدیش زمزمه کرد:امروز اخریه روزه؟
-بله قربان!اما یه مشکلــ….
بیش از حد بدون احساس حرف میزد.تام کارکنانش که با او حرف زده بودند اعتراف میکردند هنگام حرف زدن با او احساس سرما و ترس میکنند-اینکه امروز اخرین روزه معنی ناواضحی داره؟
با ترس سرش را پایین انداخت.مطمئنا عصبی کردنش نتیجه ی چندان جالبی نداشت-خیر قربان متاسفم
-به زیردستاتم بفهمون امروز روزاخره و فرصتی برای اشتباه یا مشکل نیست
-بله قربان
امکان نداشت اجازه بدهد مشکلی جلوی نقشه حساب شده اش را بگیرد.هرگز اجازه نمیداد.تا الان هیچ مشکلی جلوی کارهایش را نگرفته بود و بعد ازین هم نمیگرفت.پلکی زد,نگاهش را از شیشه گرفت:به کیم بگو بیاد,ماموریت جدید برای اونه
-بله قربان
انگشتان دراز و کشیده اش را روی دستگیره فشرد و ان را پایین هل داد.در با صدای تقی باز شد.فاصله اش را تا تخت با قدم های ارام طی کرد.نگاهی به بدن خوابیده روی تخت انداخت.یه نقشه ی نوزده ساله که هزینه و فکر زیادی برایش گذاشته شده بود.دستگاه بالای تخت,با صدای ریتمیکی که ضربان قلب او را نشان میداد کار میکرد و این یعنی چیزی تا اجرای نقشه اش نمانده بود.چیزی که تا الان برایش برنامه ریخته بود و هدف گزاری کرده بود.روزها برایش کار کرده بود و سختی زیادی کشیده بود تا به اینجایی برسد که حالا ایستاده بود.یک تلاش بی وقفه و یک نقشه ی دقیق و بی نقص…
-میتونم بیام تو قربان؟
صدای لطیف و نازک معتمدترین فردش را بخوبی میشناخت:بیا,منتظرت بودم ریووک
ریووک سرش را پایین انداخت و خودش را کنار رییسش رساند.صدایش کمی خش داشت و سرش را پایین گرفته بود تا چشمان سرخش معلوم نشود اما صدای پوزخند رییسش نشان میداد بخوبی متوجه حالش شده بود.تنها یک چیزی بود که او را به این حال مینداخت و رییسش این را بخوبی میدانست بخاطر همین با صدای ارامش پرسید:
-دوباره کارمون به همون سربازرس سمج گره خورده؟
از نظر او سربازرسش سمج نبود بلکه سختکوش بود و سعی میکرد کارش را به درست ترین نحو ممکن انجام دهد-بله رییس
-درباره همین نقشه؟
-بله
-پس لازمه بری کره!میدونی انبار بخاطرت بهش رحم نمیکنم؟پس بهتره دعا کنی اینبار مشکلی پیش نیاد و اون دخالت نکنه
نفسی کشید.خوب این را میدانست.سری قبلی تنها بخاطر او بود که رییسش از کشتن سربازرس گذشته بود و اینبار خبری از دست و دلبازی قبلی نبود-رییس.اگه من برم کارای اینجا چی میشه؟
-اونجا مهمتره باید خودت باشی,اماده باش,امشب حرکت میکنی,پروازتم با همواپیمای شخصی من انجام میشه!
حرفش را تمام کرد و نگاهش را به درخت ساکورای ژاپنی بیرون پنجره داد.شکوفه های صورتی رنگش با وزش باد کنده میشد و گاهی هم لبه ی پنجره مینشست.درخت ساکورا تنها چیزی بود که او با تمام وجود ستایشش میکرد و احساس دلبستگی به ان داشت.ان هم وقتی اینطور شکوفه هایش کنده میشد و در دست باد اینور و انور میرفت.شاید چون گذشته اش با این درخت گره خورده بود.نفسی کشید و چشمانش را بست.صدای قهقه های خودش زیر درخت را بیاد میاورد.
هنوزهم خاطراتش با درخت ساکورا را حفظ کرده بود اما بقیه اش را فراموش کرده بود.نمیخواست چیزی از گذشته اش بداند.چشمانش را باز کرد و بعد از ندلحظه نگاه کردن به درخت از اتاق خارج شد.

-باید برای اجاره این خونه قبول کنین که همخونه داشته باشین!این مقدارپول شما برای اجاره یه خونه کامل کافی نیست
لبان سرخش را گزید و نگاهش را چرخاند.شک داشت.نمیدانست باید قبول میکرد یا نه,داشتن همخانه مسئله ی ساده ای نبود.بایدبا کسی که نمیشناخت همخانه میشد.دستانش را ارام روی شلوارش کشید تا عرقش را بگیرد.فکر نمیکرد به همچین مشکلی بخورد.شاید اگر میشد پول اجاره ی بیشتری میداد یک نفره خانه را اجاره میکرد.فوقش شیفت شب هم کار میکرد.
-نمیشه اجاره رو بیشتر کنین اما با همین پول من..
مرد با کلافگی حرفش را قطع کرد و دستانش را در هوا تکان داد و حرفش را قطع کرد-تقریبا دوبرابر پول شماست میتونین پرداخت کنین؟
دوبرابر؟از یک دانشجوی ساده انقدر پول؟مرد هم فهمیده بود که اگر همینقدر پول داشت از اول حرفش را میزد.نفسی کشید.کیفش را از روی صندلی برداشت و روی زانوهایش گذاشت.موهایش را از روی چشمانش کنار زد و پلکی زد.حداقل که میتوانست هویتش را بداند.در دلش خداخدا میکرد ادم بدی نباشد.باید یکجوری کنار میامد
-شما میشناسینشون؟که چجور ادمین؟
-فکر میکنم کارمند باشه,ینفره,یه پسر ۱۹ ساله
همسن خودش بود.اشکالی نداشت.مجبور بود با این موضوع کنار بیاید.برای یاد گرفتن موسیقی تلاش زیادی کرده بود و نباید اینطور کنار میکشید.از شهرش امده بود اما متاسفانه خوابگاه پرشده بود.حالا با پول کمی که برایش مانده بود دنبال جایی برای خوابگاه بود.
-باشه..کجا رو باید امضا کنم؟
-اینجا,پایین صفحه
خودکار ابی رنگ را گرفت و امضای زیبایی پایین برگه زد.اسمش را هم نوشت و تاریخ زد.
-امیدوارم خوب ازش استفاده کنید
لبخند نامطمئن و کجی زد-ممنونم,منم امیدوارم

-پاسپورت!
مامور فرودگاه دفترچه ی جلد سرمه ای را گرفت و بازش کرد.نگاهی به عکس انداخت و سرش را بالا اورد: کیوهیون شی؟
-بله درسته!
مامور مهرش را محکم روی صفحه ای کوبید و بعد پاسپورت را سمت کیوهیون دراز کرد:به کشورتون خوش اومدین اقای چو
-ممنونم
تعظیمی کرد و پاسپورتش را گرفت و بین انگشتان کشیده اش نگه داشت و سمت گیت خروجی حرکت کرد.چمدانش را پشتش میکشید و صدای قژ قژ خاصی بلند میشد.فرودگاه شلوغ بود.احتمالا برای کریسمس مردم به خانه هایشان برگشته بودند.از بین همهمه و شلوغی فرودگاه رد شد.نگاهش روی تاکسی های زرد رنگ جلوی فرودگاه میچرخید,یکی را انتخاب کرد و سمتش رفت:
-محله ی گونگ جو!
ساکش را به راننده داد و دستگیره ی در را بین انگشتانش گرفت
-صبر کن باهم بریم کیوهیون
سرش را سمت عقب چرخاند و بصورت سرخ و کوچک پسری که گوشه ی کتش را گرفته بود,نگاه کرد:توام با من میای ووکی؟
-یادت رفته اپارتمان من روبروی خونه ای که برات اجاره کردم؟
-پس ساکتو بده راننده بزاره صندوق,فکر کردم میری خونتون
چهره ی ریووک درهم رفت.انگار از یاداوری چیزی ازرده شده بود.شانه ای بالا انداخت-فعلا نمیرم,شاید غافلگیرشون کردم
-اوهوم,بشین هوا سرده!
و بعد ازین حرفش نگاهش را به اسمان خاکستری-میشی سئول داد.احتمالا بارش برف تا چندساعت دیگر شروع میشد.
-به چی خیره شدی کیوهیون؟
-با اینکه ۱۷ سال عمرم اینجا بودم اما احساس میکنم اولین باره اسمون رو میبینم!
-دیوونه شدی؟بشین بریم,هوا سرده و داره دیر میشه!
در را بازکرد و روی صندلی نشست.نگاهش هنوز به پنجره بود .سرش را به پشتی صندلی تکیه زد و چشمانش را بست.احساس عجیبی داشت.

شلوار صورتی خرسیش را پایش کرد و تی شرت سفیدی هم پوشید.هوا سردتر شده بود,چندلحظه بیشتر دوام نیاورد,پلیوری قهوه ای رویش پوشید.از تک اتاق خانه بیرون رفت و وارد سالن خانه شد.تنها شانسی که اورده بود مبله بودن خانه بود.
یک دست مبلمان طوسی پارچه ای وسط سالن چیده شده بود و تلویزیون متوسطی روبرویش چسبیده به دیوار به چشم میخورد.کمی انورتر از تلویزیون پنجره ی بزرگی با پرده ی حریری کرم رنگ پوشانده شده بود.در اخرهم انسر خانه,در و کنارش اشپزخانه کوچکی قرار داشت.
شدیدا گرسنه بود و دلش ضعف میرفت.حوصله ی پخت و پز نداشت,ظهر کمی خرید کرده بود اما چیزی که الان حوصله درست کردنش را داشت رامن بود.قابلمه ی فلزی کوچکی بیرون کشید و پر از اب کرد تا جوش بیاید.همینطورهم این پا و ان پا میکرد تا کمی گرم شود.با جوش امدن اب,بسته ی رامن را بازکرد و رشته ها را داخل اب انداخت.صندلی کوچک پشت اپن را جلوکشید و رویش نشست.تلویزیون را با کنترلش روشن کرد و روی شبکه ای گذاشت که سریال مورد علاقه اش را پخش میکرد.با لبه های پلیورش قابلمه را برداشت و با عجله سمت مبل دوید,قابلمه ی داغ را روی میز گذاشت و کمی سر انگشتانش را فوت کرد.
با شروع تیتراژ با عجله دوباره سمت اشپزخانه دوید,اجاق را خاموش کرد و چاپ استیک هایش را از کابینت برداشت و به سالن برگشت.روی مبل نشست,پاهایش را جمع کرد و قابلمه را که کمی خنک شده بود,روی پاهایش گذاشت.طوری چشمش که چشمش به تلویزیون بود و سریالش را میدید,رشته های نودل را با چاپ استیکش بالا اورد و داغ داغ داخل دهانش فرو کرد.چشمانش اشکی شد اما هول هولکی قورتش داد.بینیش را بالا کشید و دوباره چوبش را با رشته پر کرد و داخل دهانش فرو کرد.
فیلم به جای حساسش رسیده بود.قابلمه ی خالی را روی میز گذاشت.بخاطر داستان فیلم گریه اش گرفته بود و نوک بینیش قرمز شده بود.ارام ارام اشک میریخت و کنجکاوانه ادامه ی فیلم را دنبال میکرد.با شنیدن صدای در کاغذ و دستمالی برداشت و سعی کرد صورت خیسش را کمی خشک کند.هرکسی بود بدترین زمان امده بود.موقع گریه صورتش پف میکرد و چشمانش سریع قرمز میشد.درحالی که سعی داشت جلوی اشک هایش را بگیرد ,در را باز کرد:بله؟
پسرقدبلندی روبرویش ایستاده بود.موهای قهوه ای لختش با برف پوشیده شده بود.حتی سرشانه های پالتوی کرم رنگش هم برف نشسته بود.یعنی اولین برف امسال امده بود.چمدانی هم کنار مرد به چشمش میخورد.صورتش کمی سرخ بود.انگار سرما زده بود.صدایش کمی میلرزید
-چو کیوهیونم!
-هم؟
کیوهیون هرکاری میکرد نمیتوانست نگاهش را از شلوار پارچه ای گشاد صورتی با خرس های قهوه ای بگیرد.با تعجب پسر روبرویش ,نگاهش را بالا کشید و بصورت اشکیش خیره شد.برای توضیح بیشتر ادامه داد:همخونت!مگه اینجا رو از اقای گو اجاره نکردی؟
سونگمین تازه متوجه اوضاع شده بود.سرش را تند بالا و پایین تکان داد تا حرفش را تایید کند-اوه,بله!من نمیدونستم امروز میاین
کیوهیون کمی دستانش را بهم مالید و با چشمانش اشاره ای به برف های روی لباسش کرد:سرده!میتونم بیام تو؟
سونگمین خجالت زده از رفتارش, خودش را سریع عقب کشید و داخل را نشان داد:ببخشید
کیوهیون چمدانش را همراه خودش داخل اورد و گوشه ای گذاشت.قبل از اینکه درباره ی اتاق بپرسد چیزی توجهش را جلب کرد.بوی ادویه تند بینیش را پرکرده بود: اون نودله؟
سونگمین که در را بسته بود و دنبال کیوهیون امده بود,نگاه کوتاه و سریعی به قابلمه انداخت:گشنه این؟شام نخوردین؟
کیوهیون نگاه کوتاهی به چهره ی سوالی پسرک انداخت.سرش را سمت اتاق چرخاند و درحالی که سمت اتاق میرفت پرسید:فقط یه اتاق داره؟منم باید همین اتاق بمونم؟
سونگمین سرش را تکان داد و درحالی که قابلمه را برمیداشت تا سمت اشپزخانه برود جواب داد:تا شما وسایلتون رو میچینین منم هم یه نودل دیگه درست میکنم بخورین,هوا سرده و نودل هم میچسبه,شما هم که گشنه این
قابلمه را روی اجاق گذاشت تا اب داخل ان را که تا نیمه پرکرده بود جوش بیاید.بسته ی دیگری نودل بیرون کشید تا وقتی اب جوش امد ان را بپزد.انتظار نداشت که همین امشب برسد,با بیاد اوردن چهره ی اشکیش موقع بازکردن در لپ هایش گل انداخت و سرش را پایین گرفت.چشمش که به شلوارش خورد برای چند لحظه پلک نزد و فقط نگاهش کرد.این چه جهنمی بود!
بعد محکم با کف دستش روی پیشانیش کوبید.ابرویش باز رفته بود.زیر گاز را کم کرد تا ارام بجوشد.کاسه ای بیرون اورد و نودل را داخلش کشید.سینی را با کاسه و یک لیوان اب پرکرد.
ارام داخل سالن برگشت و سینی را روی میز گذاشت.سریالش هنوز تمام نشده بود.نگاهش روی منظره ی برفی بیرون پنجره نشست.برف زیبایی بود!امسال برف سنگینی امده بود.لبخندی زد و بعد ارام صدا زد:کیوهیون شی!کارتون تموم شده؟
صدایی نشنید,کمی با خودش حساب وکتاب کرد و بعد ارام سمت اتاق رفت.چند تقه ای به در زد:کیوهیون شی!
ارام در را باز کرد,اتاق تقریبا خالی بود.همزمان با او در حمام باز شد و کیوهیون با موهای خیس که هنوز خشک نکرده بود و تنها حوله ی بلندی دور کمرش بسته بود,بیرون امد.سونگمین چندباری پلک زد و نگاهش را از پوست سفید کیوهیون سمت چشمانش کشید:در زدم نشنیدین
کیوهیون بدون هیچ حرفی به گونه های سرخ پسر خیره شده بود.نگاه کوتاهی به بیرون پنجره انداخت.هنوزهم برف میامد و هوا سرد بنظر میرسید:گرمته؟چرا سرخ شدی؟
سونگمین بخاطر این رک گویی چند لحظه نفس نکشید و بعد ارام نفسش را بیرون داد,نگاهش را چرخاند و انگشتانش را درهم گره زد و به سالن اشاره کرد:نودل درست کردم,تا گرمه بخورین
-اوه جدن؟ممنون
کیوهیون تنها حوله ی کوچکی روی سرش انداخت و از کنار سونگمین رد شد و سمت سالن رفت.بجای نودل گرم و بخاری که از کاسه بیرون میزد,منظره ی تماشایی ساخته بود که بطرز عجیبی اشتهای کیوهیون را باز میکرد.روی مبل نشست و کاسه را بین دستانش گرفت.کمی با چوب هایش,رشته ها را جابه جا کرد,بخار نودل بصورتش میزد اما همچنان ادامه میداد تا خنک شود.
سونگمین با پشت دست کمی گونه هایش را فشرد.سرخ نشده بود که,نگاهی به ایینه انداخت.سرخ شده بود؟چرا؟کمی به چهره ی شک زده خودش در ایینه خیره شد بعد سمت سالن رفت و روی مبل دیگری نشست.تیتراژ پایانی فیلم درحال پخش بود.لبانش را کمی اویزان کرد و به تلویزیون چشم غره ای رفت.فردا دانشگاه داشت و نمیتوانست تکرارش را ببیند.چرا تمام شده بود.این قسمت جای حساسش بود.
سرش را سمت کیوهیون چرخاند و نودل خوردنش را تماشا کرد.خیلی سخت بود بدنش را نگاه نکند.درست مثل برف برق میزد.کیوهیون کاسه را روی میز گذاشت و بعد با کف دستش کمی حوله را روی موهایش تکان داد تا ابشان را بگیرد.نودل خوشمزه ای درست کرده بود.نگاهی به چهره ی نمکی پسر روبرویش انداخت
-اسمت چیه؟
-سونگمین,لی سونگمین
-چندسالته؟
-همسن شمام
-جدن؟پس چرا انقدر رسمی حرف میزنی؟خوشم نمیاد..فک میکنم توی اداره ام
برای سومین بار سونگمین بخاطر رفتارش خجالت کشید:اگه شما بخواین رسمی حرف نمیزنم
-برای راحتی خودت گفتم وگرنه به من ربطی نداره,خودت اذیت میشی
سونگمین لبخند خجالتی زد و پشت گردنش را مالش داد.این پسر خیلی رک و عجیب بود. فردا تمرین داشت و همین باعث شده بود چند ساعتی برای فردا اماده شود و حالا خسته بود:پس,درباره ی اتاق,خب فقط یه تخت داره و بقدر کافی بزرگ نیست که
کیوهیون بدون فکر کردن حرفش را قطع کرد-بخواب,من مشکلی ندارم
-خب..میشه یه روز درمیون روش خوابید
-نیازی نیست اما غذاها رو درس کن و اگه هوس کردی خودکشی کنی میتونی بهم بگی برات غذا درست کنم,خوبه؟
-من .. من اکثرا تا ساعت دو یا سه نیستم
-منم روزا نیستم,اگه بودیم غذا درست کن
سونگمین کمی گیج شده بود و کمی هم دررودروایسی مانده بود.غذای زیادی بلد نبود اما وسوسه داشتن تخت بقدر کافی شیرین و لذت بخش بود.کیوهیون کمی صورت درگیر پسر را از زیر نظرش گذراند و از دیدن گیجیش لذت برد.بعد بلند شد و به اتاق برگشت.شلوار ورزشی مشکی رنگی پایش کرد .بافت کرمی هم پوشید.از داخل کمد یک دست تشک و لحاف بیرون کشید و زمین انداخت.
بالش را هم پرت کرد و خودش را روی تشک انداخت.ساعدش را روی چشمانش گذاشت.سونگمین تمام چراغ ها را خاموش کرد و به اتاق امد.شبتاب برقی کوچکش را به پریز زد و نور صورتی ملایمی اتاق را روشن کرد.چراغ سفید را با فشردن کلیدش خاموش کرد و روی تخت دراز کشید.بارش برف قطع شده بود و ماه بیرون پنجره خودنمایی میکرد.کمی خودش را کش و قوس داد و بالش را محکم بغل کرد و چشمانش را بست.کمی زیر چشمی کیوهیون را نگاه کرد و بعد دوباره سعی کرد بخوابد.پسر خوبی بنظر میرسید.رفتارهایش عجیب بود اما جالب بود.سونگمین نمیفهمید چرا انقدر با او احساس صمیمیت میکرد ،با انکه اصلا شناختی نداشت.نه برای او که دور خودش و بقیه ی ادم ها دیوار نامرئی کشیده بود و زندگی خودش را میکرد. کاری با ببقیه نداشت تنها در موارد ضروری با بقیه ارتباط میگرفت اما الان نیامده انقدر زود ….لبش را گزید تا جلوی افکارش را بگیرد

دسته ی چتر را محکمتر بین انگشتانش فشرد .برف سفید ارام ارام از اسمان پایین میامد و خیابان را سفید میکرد.همه بخاطر سوز سرما به خانه هایشان فرار کرده بودند جز کسانی که کارمهمی داشتند.
اوهم کار مهمی داشت.اینجا,درست کنار تیر چراغ ایستاده بود و تقلای سربازرس اداره مرکزی را برای درست کردن ماشینش تماشا میکرد.موهای سیاهش برف نشسته بود و کمی خیس شده بود.ازین بیشتر حق نداشت جلو برود, اما نگاهش روی انگشتان یخ زده سربازرس بود که اچار از دستش سرمیخورد و روی پیاده روی یخ زده میفتاد.
اصلا چرا تا دیروقت مانده بود که همه بروند؟کسی در پاسگاه یا قسمت اداری نبود که کمکش کند؟ناخواسته قدمی برداشت.برف زیر پایش قرچ,له شد و ردی به جا ماند.
قدم بعدی را وقتی برداشت که سربازرس با خشم اچار را روی اسفالت کوبید و به چرخ ماشینش لگد زد.قدم بعدی و بعدی دیگر دست خودش نبود.دلش او را جلو میکشید تا درست بالای سرش ایستاد.چتر را جلوبرد و بالای سر سربازرس نگه داشت.حالا دیگر برف روی موهای سیاهش نمینشست:
-برف سنگینه، اگه درستشم کنین احتمالا روشن نشه
سربازرس بخاطر حضور او از زمین بلند شد و نگاهی به ماشینش انداخت:فکر کنم حق با شما باشه
قلبش بخاطر عطر شیرین او تند میزد.لبانش را کمی روی هم فشرد ,یقه های کتش را بالا کشید تا سوز هوا اذیتش نکند:هوا سرده بهتره ماشینو ول کنین برین خونه
دست خودش نبود,ناخواسته نگرانیش فرار کرده بود و از دهانش بیرون پریده بود.چتر را بیشتر بین انگشتانش فشار داد.سربازرس کلافه ماشین را قفل کرد و وسایلش را داخل صندوق گذاشت:همینطوره باید همینکارو کنم
دستانش را داخل جیب پالتویش فرو کرد:پیاده خیلی راهه,فکر میکنین ماشین باشه؟
-این نزدیکی یه سونا هس,اگه بخواین کمکتون میکنم برین اونجا
-فکر کنم فکر خوبی باشه,من کیم یسونگم,سربازرس اول تحقیقات
و بعدش دستش را سمت او دراز کرد.نگاهی به دستان ظریف و سرخ از سرمای سربازرس انداخت .ارام دستش را جلو اورد و بین دستان او فشرد.سرمای دستان سربازرس بین گرمی دستانش گم شد
-کیم ریووک
میخواست حتی شده برای یک بار هم اسمش را از دهان سربازرس بشود.توقع زیادی که نبود.هردو همقدم سمتی که ریووک نشان داد,راه افتادند.برف همچنان میبارید و همه جا مینشست.
قلب کوچک ریووک کنار او با شدت میزد اما صورتش چیزی نشان نمیداد.تندتند پلک میزد و سعی داشت ارامتر نفس بکشد تا کمتر دهانش بخار کند.این نزدیکی ازین فاصله هیجان زده اش کرده بود.یسونگ سکوت را شکست:فکر نمیکردم ماشینم اینطور بازی دربیاره,فردا کار مهمی دارم
-درست میشه,جلوی ادارتونه و مشکلی پیش نمیاد
-شما هم ماشینتون خراب شده که این موقع شب قدم میزنین؟
هردوباهم خنده ای کردند.نگاه ریووک روی دندان های سفید و یکدست سربازرس بود که موقع خندیدن بین لب هایش خودنمایی میکرد و چشمانش موقع لبخند برق میزدند
-نه یکم دل مشغولی داشتم میخواستم برطرفش کنم
-با پیاده روی تو سرما؟
-با دیدنش توی اولین برف سال!
-پس مسئله عاشقیه؟
ریووک نگاهش را از چشمان خندان یسونگ گرفت و به راهی که امده بودند داد.ردپاهای هردو کنارهم روی برف چقدر جالب و زیبا بنظر میرسید.سربازرس صاف و یکدست قدم برداشته بود .درست مثل یک نظامی اما قدم های او لرزان و نامنظم بود,درست مثل یک عاشق!
-اوهوم,میشه گفت عاشقیه
هردو جلوی سونا ایستادند.ریووک بینیش را بالا کشید و نگاهی به در سونا انداخت.مسیر چرا انقدر کوتاه شده بود؟نمیخواست به این زودی از سربازرس جدا شود.او که اصلا اسمش را صدا نزده بود!ریووک که قدر کافی صدای یسونگ را نشنیده بود.بقدر کافی صورتش را ندیده بود.یک ربع عاشقی انصاف نبود!
-ممنون از کمکتون,از اشناییتون خوشحال شدم
اخم ظریفی بین ابروهایش نشست.حالا که او خداحافظی نکرده بود این سربازرس دیوانه خداحافظی میکرد؟عادلانه بود؟
-کی گفته من داخل نمیام؟
چشمان سربازرس کمی بیش از حدمعمول باز شد:شماهم داخل میاین؟
ریووک چتر را بست.حالا صورت زیبای کوچکش با موهای خرمایی بهتر دیده میشد.اولین چیزی که به ذهن سربازرس رسید,زیبایی چشمان قهوه ای درشتش بود.بعد هم نگاهی به موهای مرتبش انداخت که حالا برف رویشان مینشست.ریووک شانه ای بالا انداخت و لبخندی زد:
-راه بهتری برای فرار از فکرای ناراحت کننده سراغ دارین؟
-نه!پس بریم تو
معلوم بود بهترین راه برای ریووک,دیدن سربازرش بود.همین که انقدر نزدیک لبخندش را ببیند و بودنش را حس کند هم برایش زیادی بود.پلکی زد,پشت سر سربازرس وارد سونا شد.هردوکلیدشان را تحویل گرفتند و همراه سربازرس گوشه ای نشستند.ریووک تمام سعیش را میکرد خیلی سربازرس را نگاه نکند اما نمیتوانست.برای او تنام این لحظات گنج بود.کی دیگر میتوانست ازین فاصله صورتش را نگاه کند و در دلش قربان صدقه اش برود.اصلا کی دیگر میتوانست در چشمان درشت مشکیش زل بزند.
حواسش پرت بودن او بود,نگاهی به بوفه ی گوشه ی سونا انداخت:چیزی میخورین یسونگ شی؟
-شما گشنه این؟
-یکمی سوپ جلبک یا کدوی گرم میچسبه نه؟
قبل از اینکه اجازه مخالفتی به یسونگ بدهد از جایش بلند شد و سمت بوفه رفت.یکم حریص شده بود.میخواست بیشتر کارهایی که رویایشان را میبافت حالا به واقعیت تبدیل کند.سفارشش را گفت و بعد منتظر ماند.با انگشتانش روی پیشخوان ضرب گرفته بود و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.چیزی شبیه کاش بازهم اورا میدید.کاش امشب دیرتر صبح میشد.کاش هایی که تا اماده شدن سوپ مغزش را خورد و خورد و به حسرت هایش اضافه کرد.
سینی را که دو سوپ گرم دران گذاشته شده ود برداشت و تشکری کرد.با لبخندی که بخاطر بخار گرم سوپ روی صورتش بود،دوباره پیش سربازرسش برگشت.سینی را بینشان گذاشت و کمی نزدیک تر به او نشست.همانطور که ذوق زده منتظر بود سوپش سرد شود متوجه لبخند کمرنگ یسونگ نشد.
سربازرس جدی اداره مرکزی,خیلی وقت بود پیله ی تنهایی دور خودش کشیده بود و زندگیش در کارش خلاصه میشد.اگر میشد کریسمس به دیدن خواهرش میرفت و اگرهم وقت نمیکرد تا سال دیگر نمیرفت.خانه ی متوسطی برای خودش خریده بود.
از بزرگی خانه و تنهایی خودش نفرت داشت,اینطور کمتر متوجه تنها بودنش میشد و کمتر ازار میدید.از سریال های تلویزیون هم متنفر بود که خانواده ای گرم را نشان میداد یا کسانی که عاشق بودند درهرحال دنیای سربازرس با ان سریال ها کاملا متفاوت بود.
این پسری که امشب یکباره جلویش سبز شده بود.به گرمی تمامی چیزهایی بنظر میرسید که از ان ها فراری بود اما اینبار علاقه عجیبی پیدا کرده بود که فرار نکند.شاید این علاقه بخاطر چتر زردی بود که در سرمای شب و برف بی وقفه بی هیچ توقعی بالای سرش گرفته شده بود یا شایدهم بخاطر دیدن چشمان قهوه ای و لبخندش هرچه بود سربازرس باید جلویش را میگرفت.چون معمولی نبود اما تنها کاری که کرده بود زدن یک لبخند ساده به ذوق پسرک بود.
-بخور یسونگ شی!سرد میشه,داغش خوشمزس
و بعد کاسه را با دو دست بلند کرد و کمی از محتویاتش را سر کشید.یسونگ هم به تقلید از او کاسه اش را برداشت.کف دستانش بخاطر گرمی کاسه گرم شده بود,لبانش را لبه ی کاسه فشرد و سوپش را قورت داد.گرم و خوشمزه بنظر میرسید.شاید این اولین باری بود که با کسی غذا میخورد و همین باعث شده بود انقدر مزه اش با تمام سوپ هایی که خورده بود متفاوت بنظر برسد.حالا باید برای اثبات این فکرش تنها هم میامد و سوپ میخورد انوقت میتوانست بگوید فکرش درست بود یا نه!
اخرین تکه را هم قورت داد . کاسه اش را روی کاسه ی ریووک داخل سینی گذاشت:
-ممنون خیلی وقت بود همچین سوپی نخورده بودم
-اگه بخواین بعدا هم میتونیم باهم غذا بخوریم من اشپز ماهریم
ریووک هیجان زده حرفش را زد.شاید چندبار دیگر هم میتوانست او را ببیند.شاید بعدا متوجه حرص و خواسته ی بیش از حدش میشد.دستانش را کمی درهوا تاب داد:خیلی غذا هارو میتونم درست کنم میخواین امتحان کنین؟
-معلومه,زندگی من جز وقتای خواب با کارم میگذره
ریووک ناباورانه نگاهی به یسونگ انداخت.تمام ذهنش به یکباره کور شده بود.دستانش را پایین اورد و زورکی لبخندی زد.این را نمیدانست.
-متاسفم,فکر کردم برای خودم یه همصحبت پیدا کردم اصلا به شما یا کارتون فکر نکردم
واقعا فراموش میکرد سربازرسش چقدر در کارش جدی بود و چقدر احتمال داشت خودش را بخطر بیندازد.فراموش میکرد از او فاصله بگیرد و مراقب باشد تا نقشه ی جدیدشان معلوم نشود,پرونده ای که دست او بود هم به نقشه ی ان ها ربط داشت،کند و کاو بیشتر دردسر درست میکرد.فراموش کرده بود اسم واقعیش را نگوید.
همصحبت چیزی بود که سربازرس بارها و بارها نیازش را حس کرده بود اما باز جرئت پیدا کردنش را نداشت.حالا بازهم میتوانست در خانه اش به خواندن پرونده های جنائی و سنگین بپردازد و کسی متوجهش نشود,حرف هایش را در دلش تلنبار کند و اهمیتی ندهد.پیشنهاد ساده ی او را رد کرده بود
-دیروقته سربازرس,شماهم فردا کار مهمی دارین,بهتره بریم بخوابیم
ریووک از جایش بلند شد و از سربازرس دور شد.همین بود,از دور باید عاشقی میکرد.همین یکبار هم کافیش بود.اعتراضی نمیکرد و حرفی نمیزد!امشب قدر یک قدم زدن شبانه,یک صحبت ساده و یک هم سفره بودن لذت برده بود.نزدیکی بیشترش مطمئن او را در دردسر مینداخت و همه چیز را بدتر میکرد.

Print Friendly, PDF & Email


24 Responses

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *