75 بازدید

فن فیکشن رز شکسته من_۲

 

بریم سر قسمت دوم,با یک مین سر به هوای طلبکار و یک کیوی کلافه درحال

تغییر که همش با خودش درگیره و اخرسرم کاری رو میکنه که میدونه نباید بکنه


 

قسمت دوم
با افتادن چیز سنگینی روی شکمش ,نفسش برید.چشمانش را به سرعت باز کرد و سعی کرد نفس بکشد.چیز نرمی در دهانش رفت و حالش را بدتر کرد.حالت تهوع پیدا کرده بود.کمی خودش را بالا کشید,موهای مشکی نرمی به چانه و گردنش میخورد و چیزی شانه اش را خیس میکرد.با نوک انگشتانش که هنوز بخاطر خواب کرخت بود پیشانی سونگمین را از خودش فاصله داد.اب دهانش از بین لبان قرمز کوچکش بیرون امده بود.صورتش در خواب کمی رنگ پریده بنظر میرسید اما بازهم زیبا بود.کمی با حرص دندان هایش را روی هم فشرد تا عصبی نشود.
ارام با دست دیگرش شانه ی او را گرفت و هلش داد تا از رویش کنار برود,که با صدای جیغ بلندی شانه اش را رها کرد و مین با صورت در گردنش فرو رفت و صدایش قطع شد.
از ترس قلبش تند میزد و ضربان قلب او را هم حس میکرد که تندتر از خودش میزد.اتاق در سکوت فرو رفته بود و هیچکدام نه حرفی میزد و نه حرکتی میکرد.
-حق نداری روی تخت بخوابی!یا باید برایش حفاظ بخرم؟
سونگمین هنوزهم متوجه موقعیت نشده بود.چشمش را که از کرده بود,با دیدن لب های خوشفرم مقابلش و گرمی زیر تنش ناخواسته ترسیده بود و جیغ کشیده بود.با شنیدن این حرف کیوهیون تازه متوجه شده بود که چه اتفاقی افتاده است اما حالا جرئت تکان خورن نداشت.جلوی این پسر شدیدا خجالت زده میشد.گردنش بوی خوبی میداد و نرم بود.کمی بیشتر نفس کشید.
-راحتی؟جات خوبه؟پاشو از روم,کمرم شکست,نمیتونم نفس بکشم!
سونگمین سرش را بالا و پایین تکان داد و با این کارش کیوهیون قلقلکش امد.موهای نرمش به سر و صورت کیوهیون میخورد.کمی خودش را کشید و پایش را تکان داد که ناخواسته سرخ شد!پایش به جای بدی گیر کرده بود.کی انقدر در اغوشش رفته بود که نفهمیده بود
-هی داری چیکار میکنی؟نمیتونی درست پاشی؟
سونگمین لبش را گزید و بخاطر کارش عذرخواهی کرد.ارام از روی کیوهیون بلند شد و بدون نگاه کردن به او سمت سالن دوید: صبحانه رو برات حاضر میکنم
کیوهیون ارام سرجایش نشست.کمی موهایش را بهم ریخت,اخمی کرد و کلافه زیر لب غرغری کرد: دردسری!یه همخونه ی دردسر ساز گیرم اومده
با شنیدن صدای شکستن چیزی از جایش بلند شد:دست و پاچلفتی رو یادم رفت
-من خوبم!
کیوهیون یکراست سمت دستشویی رفت,مهم نبود,باید کنار میومد تا کارش اینجا تمام شود.شیر اب را باز کرد ,اب با فشار داخل سینک میریخت.دستانش را زیر شیر اب گرفت و بعد چندباری به صورتش زد.امروز کار مهمی داشت.نگاهی به چهره ی خودش در ایینه انداخت,باید کمی تغییر میکرد.موهایش کمی بلند شده بودند,قیچی را از جلوی اینه برداشت و ارام جلوی موهایش را کوتاه کرد تا چتری شوند.کمی هم کناره هایش را زد و ارام موهایش را سمت چپ شانه کرد.
نگاهی به خودش در ایینه انداخت,چهره اش برای یک کارمند ساده کاخ ابی مناسب بودنیشخندی به تصویرش زد و بعد به سالن برگشت.بوی چایگرم و که داغ شده بهمراه مربا در خانه پیچیده بود,میخواست بدون خوردن چیزی برود اما الان نظرش عوض شده بود.
راهش را سمت اشپزخانه عوض کرد,سونگمین درگیر ریختن شیرگم بود و متوجه نشد او وارد اشپزخانه شد.کیو,نان تستی برداشت و کمی کره و مربا رویش زد و داخل دهانش چپاندچشمانش را بست وتندتر لقمه اش را جوید.دست دراز کرد و نان دیگری برداشت تا کره رویش بمالد.
سونگمین که پشتش به کیوهیون بود,ظرف شیر راظرفشویی گذاشت و چرخید تا از داخل یخچال چیزی بردارد که محکم به کیوهیون خورد و لقمه اش روی لباسش افتاد.نگاه مین روی مربا میچرخید,لبانش را داخل کشید وسعی کرد چیزی بگوید.لکه مربا بدجوری روی پیراهنش خودنمایی میکرد.کیوهیون دستش را بالااورد:میدونم عذرمیخوای اما ازین به بعد فاصلتو باهام حفظ کن,نمیخوام جونمواز دست بدم,دارم میرم
سونگمین ناخواسته اعتراض کرد-اما من صبحانه درست کردم
کیوهیون نگاهی به میز انداخت و بعد به سونگمین اشاره کرد:پس برو بیرون تا توی سلامت باشم و انقدرم رسمی و محترمانه حرف نزن,فهمیدی؟
-چشم ببخشید
سونگمین با کف دستش چندباری به سرش کوبید و از اشپزخانه بیرون رفت.کمتر از ۲۴ ساعت گذشته بود,کاملا ابرویش رفته بود.یعنی چقدر دیگر قرار بود خجالت بکشد؟با یاداوری صبح و اغوش گرم کیوهیون و بوی بدنش که مستش کرده بود لبخند احمقانه ای زد.همه این ها هم به بدی هم نبودند.
یکدفعه به خودش امد,ضربه ی محکمتری به سرش زد تا فکر های مسخره و عجیبش را دور کند.نگاهی به ساعت انداخت با دیدن عقربه های ساعت هل کرد.دیرش شده بود.جلوی در اتاق یک لحظه پایش لیز خورد و برای نیفتادن به در چنگ زد.
در محکم به دیوار برخورد کرد و صدای بدی در خانه پیچید.سونگمین ناامیدانه به در خیره شد.دستانش کش امده بود وکمی نفس کشیدن سختش بود اما داد زد:
-من خوبم


دنده را عوض کرد و پایش را بیشتر روی گاز فشار داد.ماشین با سرعت بیشتری شتاب گرفت.
-چرا انقدر تند میرونی؟
ریووک بدون انکه نگاهش را از روی جاده بردارد سری تکان داد و با انگشتش اشاره ای به ساعت روی داشبورد کرد:دیر کردی!اگه اروم برم به مصاحبه نمیرسی
کیوهیون ارنجش را به لبه ی پنجره تکیه داد و درحالی که نیشخندی میزد پایش را روی پای دیگرش انداخت:نمیخوای که جنازمون برسه؟درضمن اگه قراره همچین مسایلی جلومون رو بگیرن تو چیکاره ای؟
ریووک با حرص فرمان را چرخاند و داخل خیابان فرعی پیچید.کیوهیون بخاطر این حرکت ناگهانی با سر به شیشه برخورد کرد و صدای اعتراضش بلند شد.ریووک لبخندی زد و شانه ای بالا انداخت:
-من فقط یه هکرم همین! نمیتونم که توی استخدامت دخالت کنم!زمان برای ما مهمه کیوهیون,توی این مصاحبه باید انتخاب بشی وگرنه تا دوسال دیگه نیروی جدید گرفته نمیشه و این کارمون رو سخت تر میکنه
-میدونم!انقدر حرف نزن,چرا انقدر خودتو عقل کل میدونی؟
-بس کن!فقط برو پایین و سعی کن از تمام استعدادات استفاده کنی تا استخدام بشی
-به من اعتماد کن,با خبر خوش بیرون میام
ریووک درحالی که لب تابش را از کیفش بیرون میکشید و روی پاهایش میگذاشت,سرش را تکان داد:منتظرم,به کمکم نیاز داشتی میدونی چطور خبرم کنی,من همینجام
-با اون لب تاپ لعنتیت فقط ببین چطور موفق میشم!میتونی که دوربین داخل اتاق رو هک کنی؟
-میتونم..موفق باشی
کیوهیون عینک کائوچویی قاب مشکی را از کیفش بیرون کشید و به چشمانش زد.موهایش را سمت چپ هدایت کرد و کراواتش را هم سفت تر کرد.از ماشین پیاده شد و سامسونتش را در دستش گرفت و وارد ساختمان شد.با دیدن نگهبان تعظیمی کرد:
-اجوشی محل اسنخدامی ها کجاست؟
-طبقه دوم سالن سی چهار,درست راست,میتونی با اسانسور بری زودتر میرسی
-خیلی ممنونم اجوشی..اگه قبول بشم یه شیرینی پیش من دارین
خودش را با قدم های بلند به اسانسور رساند ,دکمه اش را زد و منتظر شد به طبقه ی همکف برسد.این نگهبان در اینده خیلی بدردش میخورد.برای دیدار اول همینقدر کافی بود.نیشخندی روی لب های خوشفرمش نشست و با بازشدن درب اسانسور وارد شد.چند زن و مرد در اسانسور بودند که دونفرشان پیاده شدند.
با یک نگاه سریع متوجه کارت اویزان گردن یکی از زن ها شد.-ایم یونا,بایگانی-چهره ی زن نسبتا جوان بود.موهای مشکیش را بالای سرش جمع کرده بود و کت دامن ابی اسمانی هم تنش داشت.پوشه ی مشکی هم در دستش بود.هدف بعدیش را انتخاب کرده بود.
تنها باید یک قدم جلو میگذاشت.سمت زن خم شد:ببخشید خانم جوان,میشه منو محل استخدامی و مصاحبه راهنمایی کنید,حدود نیم ساعته بین طبقات میچرخم
زن نگاهی به چهره ی جوان کیوهیون انداخت و لبخندی زد: برای مصاحبه اومدین؟
-امیدوارم قبول بشم من فقط یک دانشجوی سادم,اینکار زیادی برام بزرگه
زن با دستش بیرون را نان داد تا خارج شوند:اما افراد جوان امتیاز بیشتری دارند تا انتخاب بشن چون زمان بیشتری به دولت خدمت میکنن
-خیلی ممنون که بهم دلگرمی میدین
زن هول شد:نه!نه!واقعیتو میگم,امیدوارم قبول بشین بعد متوجه حرفم میشین
کیوهیون هم لبخندی زد و جلوی در ایستاد:اگه قبول بشم شام مهمون من باشین
زن خنده ی کوتاهی کرد و پوشه ی داخل دستش را کمی جا به جا کرد:ایم یونا!
کیوهین هم تعظیمی کرد:چو کیوهیون,از اشناییتون خوشحال شدم یونا شی
-امیدوارم این اشنایی بیشتر بشه و زمان بیشتری طول بکشه
-ناامیدتون نمیکنم یونا شی
نگاهی به صف افراد داخل اتاق انداخت و شماره ای از دستگاه را گرفت.روی یکی از صندلی های خالی نشست و منتظر شد تا نوبتش شود.گوشی اش را بیرون کشید تا اهنگی برای خودش پخش کند که چشمش به پیام ناشناسی افتاد. از روی کنجکاوی پیام را باز کرد و شروع به خواندنش کرد.
-کیوهیون شی امروز برای ناهار میاین؟کلاسم کنسل شده دارم برمیگردم خونه میخواستم بدونم چه غذایی رو دوست دارین و از چه غذایی بدتون میاد یا حساسیت دارین-
مطمئن بود کارش تا عصر طول میکشید اما ناخواسته تایپ کرد-من همه ی غذاهارو دوست دارم و از هیچی بدم نمیاد,شمارمو از کجا اوردی؟-
خیلی زود جواب پیامش رسید-خب از گوشیتون به مال خودم زنگ زدم نیاز میشد پس ناهار و با سلیقه ی خودم درست میکنم-
-بی اجازه دست زدی؟یکم گوشت گوساله و کاهو بخر سرخ کن..هوس کردم..-
-خب مجبور بودم ببخشید پس میرم فروشگاه-
-درصورتی میبخشم که رسمی حرف نزنی-
پلکی زد و نگاهی به پیامک بازیش انداخت.پوزخندی زد و سرش را تکان داد.تمام پیام ها را پاک کرد:دارم خل میشم,یروزم نشده!اصلا چرا پیامک بازی کردم؟احمق..احمق
چندبازی به خودش فحش داد.ا شنیدن اسمش از روی صندلی بلند شد برای مصاحبه سمت اتاق اخر سالن رفت.تمرکزش را جمع کرد و بعد از کوبیدن در وارد اتاق شد.


گیتارش را کمی جابه جا کرد و چرخ دستی را جلوتر هل داد.بسته ی سبزیجاتی داخل چرخش انداخت.نگاهش را کمی بین قفسه ها چرخاند و بعد هم بسته ی ذرتی برداشت.تقریبا هرچیزی را که نیاز بود خریده بود.خرید هایش راحساب کرد و با دو کسیه پر از فروشگاه خارج شد.کمی حمل تمام این ها سختش بود.
ارام ارام قدم برمیداشت و مانند پنگوئنی چپ راستی میشد.جلوی درخانه کیسه ها را زمین گذاشت و نفسی کشید.کمرش را صاف کرد .دسته کلیدش را که خرگوشی از ان اویزان بود را از کیفش بیرون کشید و درخانه را باز کرد.کیسه ها را برداشت و داخل خانه رفت.
گیتارش را کنار اپن تکیه داد و کیسه ها را روی میز گذاشت و وسایلش را بیرون اورد و داخل یخچال چید.گوشت ها را زیر اب گرفت تا یخشان باز شود,کمی داخل ماهیتابه روغن ریخت تا داغ شود و گوشت ها را سرخ کند.
از طرفی کاهوها را هم شست تا ابشان برود.با حوصله غذا ها را درست میکرد.از دوران دبیرستان که مادرش را از دست داده بود,وظایف خانه روی دوش او افتاده بود و بخاطر همین اشپزیش پیشرفت کرده بودزندگی سختی داشت شاید میتوانست بگوید مثل همسن و سالانش زندگی نکرده بود و لذت خاصی نبرده بود جز درسی که برایش تلاش کرده بود.
موسیقی تنها کمکش بود,قدری فشار کشیده بود که بخاطر فشارها ترجیح میداد تنها باشد.
گوشت های سرخ شده را کناری گذاشت و درشان را بست تا سرد نشود.کمی هم کاهو را با قیچی خورد کرد تا برای خوردن راحت باشد.ظرف های اضافه را شست .کارش در اشپزخانه تمام شده بود.به سالن برگشت.گیتارش را برداشت و سیم هایش را تنظیم کرد.
ارام ارام با سیم هایش ورمیرفت و صداهایی تولید میکرد.مدتی بود که برای پروژه اش دنبال ملودی خاصی میگشت اما نمیتوانست پیدایش کند.نگاهی به ساعت کرد,تقریبا نزدیک چهار بود چرا کیوهیون دیر کرده بود؟بینیش را خاراند.غذا که اینطور سرد میشد.برگه های نتش را جلویش چید و شروع به تمرین کرد.صدای ملودی کل خانه را برداشته بود.برای لحظه ای جرقه ای به ذهش زد.مطمئنا بهتر از درجا زدن ودعر جدیدی که پیدا کرده بود عالی بود.
دفتر را برگ زد و صفحه دیدی بز کرد.خودکار مدادش را بیرون کشید و بالای صفحه سفید تیتر زد.-اولین روز زمسانی-بعد کم کم جرقه ها بیشتری در ذهنش زده شد!ذوق زده مشغول یادداشت شد.


وقت صدای زنگ در را شنید,ترسیده از جایش پرید.گیتارش از روی پاهایش سرخورد و با صدای بلندی روی زمین افتاد..خانه تاریک بود,یعنی شب شده بود؟کی خوابش برده بودکه نفهمیده بود؟روز بود و بخاطر نور خورشید چراغی روشن نکرده بود.کورکورانه از جایش بلند شد و سعی کرد خودش را به کلید برق برساند که پایش به کیف گیتارش گیر کرد و از پشت زمین افتاد.
انگار خیلی دیر کرده بود که کیوهیون کلید انداخت و در را باز کرد.کیوهیون از دیدن تاریکی خانه تعجب کرد و کلید برق را فشار داد .سونگمین خانه نبود؟ چرا انقدر همه جا تاریک بود؟ نور همه جا را روشن کرد.سونگمین روبرویش کف سالن نشسته بود و نگاهش میکرد
متعجب ابرویی بالا داد:چیکار داری میکنی؟
-خوابم برده بود,خواستم بیام دروباز کنم که
حرفش را قطع کرد.تقریبا دستش امده بود چه اتفاقاتی ممکن بود برایش بیفتد-زمین خوردی,فهمیدم
سونگمین با وجود درد پشتش از روی زمین بلند شد و لبخندی تحویل کیوهیون داد:برات همون چیزی رو که گفتی درست کردم,گرم کنم باهم بخوریمش
کیوهیون انگار با شنیدن این حرف معذب شده بود پشت گردنش را خاراند:چیزه..من شام خوردم..گشنه نیستم
-چی؟شام؟ساعت چنده؟
-ده شبه
سونگمین نگاهی به ساعت انداخت.ده شب بود.بجای فکر کردن به کارهای عقب مانده و نگرانی برای امتحان فردا یا ندیدن سریال مود علاقه اش بخاطر رفتار کیوهیون دلخور شد و نتوانست جلوی خودش را بگیرد:
-تو بهم گفتی برات گوشت سرخ شده و کاهو درست کنم نتنها ناهار نیومدی الان ساعت ده شبه و حتی شامم خوردی,میتونستی بگی نمیخوای بیای
-خودت نمیخوستی بخوری؟
-خودم همچین غذای وقت گیری درت نمیکردم ممنونم از توجهتون کیوهیون شی
ارام سمت وسایلش برگشت. وبرگه های نت و نوشته هایش را جع کرد.کیوهیون درحالی که اخم کرده بود دنبالش امد:ناراحتی نداره!خب با اینکه جا ندارم اما بیا بخوریم
-من فردا امتحان دارم و وقتی برای تلف کردن ندارم,بیشتر وقت مطاله ام رو برای دست کردن غذا گذاشتم!حالا ممنون میشم اجازه بدی درسامو بخونم
گیتارش را برداشت و داخل اتاق رفت و روی تخت نشست و سعی کرد تمرکز کند.تنها یک مسئله ی ساده بود.دلخوری نداشت اما توقع داشت با انهمه شور و ذوق کیوهیون برای ناهار بیاید.سرش را تکان دادتا فکرش را خالی کند و بتواند کمی تمرکز کند.
کیوهیون نگاهی به اشپزخانه انداخت .سامسونتش را روی مبل پرت کرد و وراد اشپزخانه شد.فراموش کرده بود چه قولی داده بود.حالا بیخود ذهنش بهم ریخته بود و کلافه بود.هنوز بوی گوشت سرخ در اشپزخانه مانده بود و گشنه ترش میکرد.اصلا باید میگفت شام خورده بود؟دوباره با سونگمین شام میخورد.روی صندلی نشست به کاهوی خرد شده خیره شد.چه راحت شادی کل روزش یکباره از تنش خارج شده بود و احساس خستگی و کسلی میکرد.کمی کراواتش را شل کرد و چشمانش را بست.


ریووک بعد از بررسی اوضاع شرکت ,مکان اتاق ها و تعدادشان پرونده های کارکنان و سمت و اطلاعاتشان لب تابش را بسته بود و روی کناپاه ای که نشسته بود,دراز کشید.هردو دستش زیر سرش بود و به سقف خیره شده بود.
هرچند اینبار زیاده روی کرده بود.,حتی با سربازرس اداره مرکزی ملاقات کرده بود و اسم واقعیش را گفته بود,ناراضی نبود.اگر ریسش میفهمید مطمئنا هردویشان را با یک دستور ساده میکشت.ما جلوی دلش را نمیتوانست بگیردهرکس تا حدی حمل داشت و ریووک هم تحملش تمام شده بود بخاطر همین جلو رفت.
بارها و بارها میتوانست ملاقاتشان را یاداوری کند و با تک تک لحظاتش زندگی کند.پلکی زد.از جایش بلند شد و نگاهی به بیرون پنجره انداخت.میتوانست باز به دیدنش برود؟زمانی بود که کارش در اداره تمام میشد اما بعد سربازرس با ماشین نقره ای رنگش به خانه برمیگشت.
قبل از اینکه بتواند فکری بکند صدای پیام گوشیش بلند شد.گوشی را بیرون کشید و نگاه به متنش کرد-سایه باید توی دید باشه کار لازم رو انجام بده- این یعنی باید در خانه ای که کیوهیون در ان ساکت بود دوربین و شنود کار میگذاشت.نفسی کشید و گوشی را کناری انداخت.انگار باید بیخیال دیدن سربازرسش میشد.لبتابش را جلو کشید و بازش کرد.از بین لیست افرادی که انتخاب کرده بود و نقش مهم و کلیدی داشتند کپی گرفت و داخل فلشی ریخت.
از پوشه ی دیگری اطلاعات خاص دیگری را برداشت و در فلش ریخت.عنکبوت اهنی کوچکی بیرون کشید و با سیمی به لب تاب وصلش کرد.
چند لحظه طول کشید تا برنامه سیاهی باز شد.با انگشتان کوچک و باریکش برنامه ی جدیدی مینوشت و صفحه با نوشته هایی پر میشد.در اخر دکمه ی اینتر را زد .چشمان مات سبز رنگ عنکبوت روشن شد و کمی نور گرفت.عنکبوت را کف دستش گذاشت:ماموریت شروع شدkm 2


بعد از قبولیش در مصاحبه برای نزدیکی بیشتر به مسئول بایگانی,او را به شام دعوت کرده بود و هردو به رستوران رفته بودند.شام سفارش داده و کمی هم گفت و گو کرده بودند.متوجه شده بود زن مجرد است و با خواهر بزرگترش زندگی میکند. پس قطعا برای او یک طعمه عالی محسوب میشد.
کمی بعد از شام قدم زده بودند و او را تا خانه اش رسانده بود اما در تمام این مدت هم خانه و قولش را فراموش کرده بود.اصلا ذهنش پاک شده بود و همین باعث دلخوری سونگمین و کلافگی خودش شده بود.نزدیک یک ساعت و خورده ای بود در اشپزخانه نشسته بود.البته کمی هم گشنه اش شده بود و از غذای پخته ی سونگمین خورده بود.وقتی مزه ی تند و ترش گوشت را زیر زبانش حس کرده بود بیشتر گشنه اش شده بود و تقریبا تمام کاهو و گوشت ها را خورده بود.کمی هم قهوه درست کرده بود و منتظر بود تا سرد شود.یک لیوان دیگر هم قهوه ریخت تا برای سونگمین ببرد.
از دلخوری او کلافه شده بود و همین عصبیش میکرد.رحالت عادی نباید مهم میبود اما مهم شده بود.قول داده بود و زیرش زده بود..در اتاق را با پایش هل داد و وارد اتاق شد.تنها نور ماه بود که کمی اتاق را روشن کرده بود.
درکمال ناباوری سونگمین روی گیتار و برگه هایش خوابش برده بود و اب دهانش هم از کناره ی لبش بیرون میریخت.نده ی کوتاهی کرد و سینی قهوه را کناری گذاشت.با دستش شانه ی سونگمین را عقب کشید و نیمه تنه ی بالایش را روی تخت خواباند.سرش را ارام روی بالش گذاشت و ملحفه را رویش کشید.
سونگمین چندباری لبانش را باز و بسته کرد و چیزی زمزمه کرد بعد دوباره به خواب رفت.گیتار و کاغذهایش را برداشت و روی زمین نشست.پس سونگمین هنرجوی موسیقی بود.از موسیقی چیزی نمیدانست اما میخواست کمکش کند.گوشیش را بیرون اورد و شماره ی ریووک را گرفت.تنها کسی بود که میتوانست کمکش کند.
چندین بوق خورد تا ریووک با صدای خوابالوده اش او را تهدید کرد و بعد خمیازه ای کشید.میگفت تازه خوابش برده بود و او بد موقع زنگ زده بود.
-میخوام برام یه لیریکو تکمیل کنی
-کیوهیون نصفه شبی زده به سرت؟لیریک نوشتن به این سادگی؟
-تا قبل ده صبح بهم برسون,برات میفرستمش
بعد گوشی را روی ریووک قطع کرد و قهوه اش را برداشت تا بنوشد.کمی خنک شده بود.سونگمین غلطی زد و بیشتر سمت او امد.کیوهیون لیوان را کمی پایین اورد و نگاهش را به پایین تخت و کف زمین داد.
یکنفس بقیه ی قهوه اش را سر کشید و لیوان را داخل سینی گذاشت.از داخل کمد دوبالش دیگر برداشت و درست پایین تخت گذاشت.بعد لحاف انداخت و بالشی هم برایش گذاشت.گیتار و برگه ها را بالای سرش گذاشت و سرجایش دراز کشید.از برگه ها عکسی انداخت و برای ریووک ارسال کرد بعد گوشیش را خاموش کرد و سمت تخت چرخید.موهای سونگمین در صورتش ریخته بود و صورتش کمی پف کرده بود اما هنوز زیبا بود.دستانش را در سینه اش جمع کرد و چشمانش را بست.
-متاسفم و برات جبرانش میکنم,دستپختتم عالیه فک کنم معتادش شم,یک هیچ به نفع تو


-سربازرس کیم!پرونده ی جدید تحقیقاتی الان بدستمون رسیده ,به شما تحویل بدم یا سربازرس لی؟
یسونگ نگاهش را از کامپیوترش گرفت و به سربازی که جلوی میزش به حالت نظامی ایستاده بود داد:پرونده تا چه سطحی پیش رفته؟
-هنوز یه گزارش سادس قربان
-بده من ,میتونم بررسیش کنم
-چشم قربان
سربازر احترامی گذاشت و بعد پرونده را روی میز گذاشت و از اتاق خارج شد.یسونگ درحالی که بیسکویت موزی از ظرف روی میزش برمیداشت و بین دندان هایش میگذاشت,پرونده را باز کرد و نگاهی به گزارشش انداخت.شروع به جویدن بیسکویتش کرد و پرونده را برگ زد.گزارش ساده ای بود اما گستره ی جستجویی وسیعی داشت که هویت افراد تازه وارد به کشور باید بررسی میشد.نشست سران اطلاعاتی کشور نزدیک بود و همین همه را محتاط میکرد.اصلا این نشست را فراموش کرده بود.
لیست بلند بالایی از مسافران این دوماه بود,سرش را خاراند.تلفنش را برداشت و شماره ای را گرفت:افسر کیمعاز سربازای صفر,سه نفر بفرست اتاق من
بیسکویت دیگری برداشت و پرونده را بست.دوباره کامپیوترش را تکان داد تا روشن شود و شروع به خواندن تحقیقی کرد که دوماه درگیرش بود.امروز ماشینش را برای تعمیر برده بود و کمی دیر به اداره رسیده بود.
برای اینکار نیاز به دسترسی سیستم مرکزی پلیس داشت.نیشخندی زد و صفحه ی برنامه ای را بازکرد.مطمئنا اجازه دسترسی به مدارک سری با این پرونده را نداشت.فقط مجبور بود کمی برنامه کامپیوتری اداره را دور بزند.شانه ای بالا انداخت و مشغول هک کردن قفل قسمت اسناد محرمانه شد.



19 Responses

    • یسونگم هکر laugh کاپل هکر
      مینی لوسه کیوت…ناراحتیش رفع میشه

      اشکال نداره..یادت اومد بیا بگو…توام ماهی هسدی؟
      اوه…هیچ وقت دربرابر یک مامان نمیشه مقاومت کرد
      heart

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *