60 بازدید

فن فیکشن رز شکسته من ۴

نصفه شبتون بخیر 😐

امشب خیلی پر حرفی کردم mda

سهمیه ام تموم شد

شما فقط این قسمت جدید و شیطنت سونگمین و بخونین نظرم یادتون نره gamer

بدرود

قسمت چهارم

کیوهیون با شنیدن درخواست یونا جا خورد.واقعا خرید یک درخت تزیینی انقدر مهم بود؟یونا داشت گردش و صرف ناهار را در یکی از مهمترین رستوران های سئول به هم میزد که هردو برای خرید درخت بروند؟نفسی کشید و پشت گردنش را مالش داد.باید هرطور شده توجه او را جلب میکرد و به خودش عاقه مند میکرد.کاری که یک جنتلمن در این مواقع انجام میداد قبول در خواست همراهش بود.

-خیلی خب هر طور دوست داری یونا..قراره بهت خوش بگذره پس انتخاب تو مهمه

دخترک لبخند خجالتی زد و موهایش را با یک دست پشت گوشش داد.بافت گلبهی رنگی تنش کرده بود با شلوار جین یخی که به او میامد ولی از نظر کیوهیون صورتی و مشتقاتش یکنفر دیگر را خیلی زیبا و بانمک میکرد

-پس,بریم خرید درخت؟وای خیلی هیجان داره بعدشم تزیینش میکنیم و

یونا همینطور برای خودش برنامه ی شب کریسمس میچید و کیوهیون تنها گوش میکرد.وقتی به قسمت تزیین و شب کریسمس رسید,کیوهیون مخالفت کرد.اینبار بخاطر یونا سونگمین را ازار نمیداد

-من فقط تا هشت شب وقت دارم بعد باید پیش خانوادم باشم یونایا

خب خانواده لفظ درستی برای سونگمین بود یانه را نمیدانست.خانواده شاید در او معنی نمیشد.زیاده روی بود ولی سونگمین شباهت زیادی به تصور او از خانواده داشت.خانه را گرم میکرد ,برایش غذا میپخت و خب شب ها ناخواسته در اغوشش میخوابید.البته انکار نمیکرد که از بغل کردن او موقع خواب خوشش امده بود که سریع واکنش نشان نداده بود.

یونا کمی دلخور شده بود و این از سکوت و صورت درهمش براحتی قابل تشخیص بود:کیوهیون مگه قرار نیست من در اینده همسرت…

-یونا,الان و اینده رو یکی نکن..تو که نمیخوای از الان توی دید خانواده من بد بنظر بیای؟

البته اینده ای که هیچ وقت قرار نبود برسد.کیوهیون تنها داشت نقشه اش را جلو میبرد

-معلومه که نه

-خب پس اخم نکن ..هنوز تا هشت زیاد مونده..بریم که درخت بخریم..هوم؟

دنده را عوض کرد و پایش را بیشتر روی گاز فشرد و فرمان را بین دستش چرخاند

کیوهیون درحالی که با بی میلی به درختان کریسمس که در سایز های مینیاتوری کنار هم چیده شده بودند نگاه میکرد. از راه رفتن در این فروشگاه به این بزرگی خسته شده بود.یونا چرا چیزی انتخاب نمیکرد

-اوه..کیوهیون بیا اینجا؛اینا خیلی بانمکن

از نظر کیوهیون درختچه ای که یونا در اولین مغازه نشانش داده بودهم شبیه همین درختچه بود.اصلا تمامشان شبیه هم بودند

-بیاتو کیوهیون؛من جدا ازین خوشم اومده

چه بهتر؛سریعتر میخریدند و از دیدن این درختچه های کوچک راحت میشد.داخل مغازه بوی درخت و چوب پیچیده بود.کیوهیون نگاهش را در مغازه چرخاند

-کسی اینجا نیست؟

یونا درحالی که روی پاهایش بلند میشد تا اطراف را نگاهی کند سری تکان داد:باید باشن دیگه..کیوهیونن!!

صدای شکه یونا مجبورش کرد نگاهش را با انزجار از درخت کناریش بگیرد:هوم؟چرا جیغ میزنی؟

-اون..پسره..داره اذیت میشه نه؟خدای من..مطمئنم اشتباه نمیکنم..خودم دیدم دست اون یکی پسره

درحالی که به حرف های یونا گوش میکرد کمی سرش را خم کرد و تازه متوجه دو پسری شد که جلویشان نزدیک باغچه ایستاده بودند.چهره ی پسر کوچکتر معلوم نبود اما پسری که پشتش ایستاده بود کاملا لذت در چهره اش موج میزد.معلوم بود مشغول چکاری بودند،قبل از اینکه یونا سر و صدا کند بازویش را گرفت:بیا بریم مغازه ی خوبی انتخاب نکردی

-اما کیوهیون..من مطمنم اون یکی داشت گریه میکرد.صورتش خیس بود

-اصن تو چی دراین مورد میدونی؟بیا بریم،کاری نداشته باش

تقریبا از مغازه بیرون امده بودند که یونا دوباره اصرار کرد:کیوهیون من تو نمیام اونا پسرن..اما تو مطمن شو..لطفا

کیوهیون نفسش را با حرص بیرون داد و نگاه کجی به یونا انداخت.مطمئنا اگر الان نمیرفت یونا رهایش نمیکرد و هی تکرار میکرد.

با قدم های بلندش دوباره وارد مغازه شد.گلویش را صاف کرد:ببخشید،شما مغازه دار هستین؟هی اقا

حس کرد با حرفش پسر کوچکتر ولی خورد و تقلا کرد تکان بخورد.اخم هایش را درهم کشید.انگار چیزی درست نبود بهرحال ربطی به او نداشت.قبل از اینکه برگردد و پایش را از مغازه بیرون بگذارد صدای جیغ کسی نگهش داشت:کیوهیونااا

این صدا را میشناخت.خوب هم میشناخت.با قدم های بلندش عقب چرخید تا مطمن شود.

سونگمین اشتباه کرده بود تنها امده بود.باید با کیوهیون میامد.این را وقتی فهمیده بود که نگاه های عجیب فروشنده را روی خودش حس کرده بود.جوری که فروشنده به او نگاه میکرد انگار یک پرس غذای خوشمزه جلویش بود.سونگمین نفسی کشید و اب دهانش را قورت داد

-من میتونم بعدا برگردم..فکر کنم مقدار کافی پول همراهم نیست

-حتما؛من همیشه تا ساعت دوازده کار میکنم،بیرون سرده نظرتون درباره یک نوشیدنی گرم چیه؟

-ام..فکر نمیکنم که چندان تمایلی

-امادس نمیخواد زیاد منتظر بمونین …چند لحظه صبر کنین براتون میارم

سونگمین معذب شده بود و روی پاهایش این پا و ان پا میکرد. احساس خوبی نداشت.حتی به سرش زده بود وقتی مرد نبود از مغازه بیرون بزند اما ادب حکم نمیکرد.

درست بعد از قورت دادن اخرین قلوپ نوشیدنیش متوجه اشتباهش شد.تمام عضایش بی حس شده بود ؛بزور میتوانست روی پاهایش بایستد.لیوان از دستش افتاد اما قبل از افتادن خودش بین دستان مرد مغازه دار اسیر شد.

حتی بعدش نفهمید چطور او را سمت انتهای مغازه کشاند؛تنها با احساس دستان متجاوز مرد،اشک در چشمانش جوشید.از اینکه هر تکه ای از بدنش لمس میشد متنفر بود.سخت نفس میکشید و ترسیده بود.حتی نمیدانست چکار باید کند،کنترل هیچکدام از اعضای بدنش را نداشت.

دست مرد که روی خصوصی ترین جای بدنش قرار گرفت و دنبال زیپش گشت،اشک هایش روی گونه هایش رها شدند.حتی نفس کشیدن سختش بود چه برسد به تقلا برای کمک خواستن از کسی

چندین بار در دلش به خودش لعنت فرستاده بود که چرا نرفته بود. لبان مرد روی گردنش کشیده میشد و نفس های داغش که به پوستش میخورد او را از خود منزجر میکرد.عاجزانه اشک میریخت و در دلش کمک میخواست.

صدای پچ پچ دونفر را شنید کمی تکان خورد؛میخواست توجهشان را جلب کند اما زور مرد مغازه دار بیشتر بود که ساکتش کرد. چشمانش را از درماندگی روی هم فشرد.دست مرد که روی دهانش فشرده میشد بدتر بی هوایش میکرد.

در همان بی هوایی ؛یک لحظه هوا به قلبش رسید تا جان ندهد.این صدای گرم و شیرین مال همخانه اش بود.دهانش را باز کرد و دست مرد را گاز گرفت و تنها خدا میدانست چقدر سختش بود همین کار را انجام دهد.دست مرد که از جلوی دهانش کنار رفت با تمام هوایی که یک نفس بلعید بود فریاد زد:کیوهیونااا

کیوهیون نفهمید چطور به سمت مرد حمله کرد و مشتش را در صورت او کوبید و چندباری محکم به شکمش لگد زد یا چندبار با پایش در پهلو و قفسه ی سینه ی مرد کوبید ،مطمنا اگر یونا وارد مغازه نمیشد و جلویش را نمیگرفت او را میکشت و تا سرحد مرگ زخمی میکرد.

نگاهش را سمت جایی که سونگمین بود چرخاند،روی زمین افتاده بود و شانه هایش میلرزید.معلوم بود درحال اشک ریختن بود.چند باری نفس عمیق کشید تا عصبانیتش بخوابد اما با بیاد اوردن دست مالی کردن سونگمین، تقریبا سرش فریاد زد:اینجا چه غلطی میکردیی؟

دست کیوهیون نبود که عصبی شد.فقط فکر اتفاقات بعدی که قرار بود برای او بیفتد عصبیش کرده بود.در ان لحظه اصلا به این فکر نکرد که چرا همچین نگرانی و ترسی به دلش چنگ انداخته بود.

اصلا در تصورش نمیگنجید همچین اتفاقی پیش بیاید اگر برنگشته بود داخل چه اتفاق بدتری برای پسرک گیج همخانه اش میفتاد.

یونا که متوجه سنگین بودن جو شده بود ،ساکت گوشه ای ایستاده بود و حرفی نمیزد.انگار این پسر اشنای کیوهیون بود.

کیوهیون دستی لای موهایش کشید، در یک لحظه داشت دیوانه میشد اما باز سعی کرد خودش را کنترل کند.روی سرامیک های سرد فروشگاه کنار بدن بی حسش زانو زد و دستی زیر کمرش انداخت تا بلندش کند،بالا تنه اش را به خودش تکیه داد و با دیدن زیپ باز شلوارش دندان هایش را از خشم روی هم فشرد.

چشمانش را روی شورت صورتی خرگوشیش بست و زیپ شلوارش را بالا کشید.سونگمین هنوز گریه میکرد،پیراهنش ،جایی که سر سونگمین روی سینه اش بود خیس شده بود.کیوهیون حتی ضربان تند قلبش را هم حس میکرد.سونگمین ترسیده بود و او اینگونه سرش فریاد کشیده بود.

لبش را گزید و دستی زیر زانوهایش انداخت و او را دراغوشش بلند کرد،یونا ساکت نگاهشان میکرد.شاید در نگاهش حسادت به چشم میخورد،این پسر چه راحت میتوانست اغوش کیوهیون را داشته باشد

سونگمین با فریاد کیوهیون ناخواسته بیشتر اشک میریخت،سرش را جای لای پیراهن سرمه ایش فرو کرده بود و گریه میکرد.اوهم ترسیده بود ،این دست خودش و دلش نبود.تمام بدنش بی حس شده بود.

سونگمین احساس کثیفی میکرد،دختری که همراه کیوهیون بود را نمیشناخت اما وقتی به کیوهیون گفت او را به بیمارستان ببرد مخالفت کرد

-بریم خونه

کیوهیون عصبی او را بیشتر بخودش فشرد:با اینحالت؟ببرم خونه چه غلطی کنی؟میریم بیمارستان

سونگمین سرش را تکان داد.باید به خانه میرفتند.صدایش میلرزید و بغض داشت:خواهش میکنم کیوهیووون بریم خونه!

هم یونا هم کیوهیون ازین اصرارش تعجب کرده بودند

کیوهیون فوتی کرد .این لرزش سونگمین در اغوشش ، عصابش را بهم ریخته بود.حتی متوجه لرزش دل خودش هم نبود.

اگر میخواست برود خانه میبردش،بهرحال این دارو موقت بود.نگاهی به یونا انداخت:متاسفم که کریسمست خراب شد یونایا، و اینکه نمیتونم برسونمت و حتی درخت نخریدی،اما الان نمیتونم بیشتر همراهیت کنم

یونا سرش را تکان داد:اشکالی نداره ،درک میکنم مراقبش باش ، بهتره تنهاش نزاری

کیوهیون سری تکان داد و سمت خیابان برگشت تا تاکسی را که نگه داشته بود بیشتر معطل نکند.روی صندلی عقب نشست ،حتی رغبت نکرد سونگمین را از روی پاهایش روی صندلی بگذارد.سر سونگمین همچنان به جایی روی سینه اش چسبیده بود و موهایش بطور نامرتبی روی لباسش پخش شده بود.مژه های مشکی زیبایش هنوز خیس بود و برق میزد و صورتش بخاطر گریه سرخ بنظر میرسید.دستش را بالا اورد و لای موهایش کشید.ضربان قلبش هنوزم تند میزد.انگار بیشتر از چیزی که او احساس کرده بود، ترسیده بود.

ارام با موهای مشکیش بازی بازی میکرد،تنها سکوت بینشان برقرار شده بود. سونگمین ارام ارام نفس میکشید و سخت جلوی خودش را گرفته بود که گریه نکند.اگر کیوهیون نیامده بود باید چکار میکرد؟

با بیاد اوردن حس دست های مرد بخودش لرزید و چشمانش را بست.هنوز هم همان ترس را در تک تک سلول هایش حس میکرد.

-تموم شد،انقد نلرز..همه چی تموم شد

صدای کیوهیون خش دار بنظرش میامد.چشمانش را روی هم فشرد و اه کشید.تموم شده بود.هزاران بار تشکر کرد که تمام شده بود.

-دفعه بعد همچین جایی نمیری..فقط جایی که فروشندش خانومه فهمیدی؟

سونگمین اخمی کرد،بیحال تر از چیزی بود که با او بحث کند ،او بود که تنهایش گذاشته بود و همراهش نیامده بود حالا دستور میداد.

-مردک عوضی..اصن تو واسه چی با همچین لباسی اومدی بیرون؟این چه وضعیه؟یه شلوار کرم پات کردی که اونقدر تنگه که انقد خواستنیت کرده و اون پلیور صورتیت چی؟واقعا فکرم میکنی که لباس میپوشی؟

کیوهیون نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد تا سرزنشش نکند.واقعا با این طرز لباس پوشیدنش زیباییش را نشان همه میداد.و این از نظر او اصلا جالب بنظر نمیرسید.با رسیدن ماشین ، پولی به راننده داد و همچنان در حالی که سونگمین را در اغوشش نگه داشته بود از ماشین پیاده شد.به سختی با یک دستش که دور کمر سونگمین حلقه کرده بود درب خانه را باز کرد و چراغ هایش را روشن کرد تا از پله ها بالا برود.هرچند نفس نفس میزد اما باز صدایش در نیامد تا جلوی در رسید و وارد خانه شد.میخواست سونگمین را روی مبل بگذارد،پس کفش هایش را در اورد و بعد سمت مبل رفت و او را رویش نشاند . قبل از اینکه سمت اشپزخانه برگردد تا چیزی برای گرم شدنشان بیاورد،سونگمین صدایش زد:میشه منو بزاری حموم؟

کیوهیون سمتش چرخید و پرسشگر به صورتش نگاهی انداخت:حموم؟با این وضع که یه انگشتتم نمیتونی حرکت بدی حموم رفتنت چیه؟

سونگمین نمیتوانست برای کیوهیون توضیح دهد تا چه حد احساس کثیفی میکرد و میخواست بدنش را بشورد.نگاهش روی سقف بود و سعی داشت اشک های حلقه زده در چشمانش را عقب بزند.لب پایینش را بشدت میگزید.کاش کیوهیون بیشتر سوال نمیپرسید

کیوهیون از سکوت او ،کلافه شد.ارام سمتش قدم برداشت و بالای سرش ایستاد.لعنت به برق چشمان اشکیش که اینطور سستش میکرد.چرا انقدر دیدن برق اشکش نفس گیر بود؟

-بهم بگو سونگمین..چرا میخوای بری حموم اونم با این وضعیتت؟

سونگمین چشمانش را بست و اشک هایش برای چندمین بار در انشب صورتش را خیس کرد:نمیفهمی….من کثیفم..من..

کیوهیون با اولین جمله متوجه منظورش شد.ارام روی صورتش خم شد و با نوک انگشتانش ارام اشک های درشت و شفافی که از گوشه چشمانش پایین میریخت را پاک کرد:هیششش..نمیخواد ادامه بدی…من کمکت میکنم خب؟مشکلی نداری؟ نمیتونم بزارم تنها بری که..با این وضعیتت

-نه..نمیشه..نمیتونم..

کیوهیون اخمی به لرزیدن چندباره سونگمین کرد.این حالتش عصبیش را کرده بود ؛ لرزیدن سونگمین ناراحتش میکرد.سمت اتاق خوابشان رفت و پتویی برداشت.ضخیم ترین پتو را برداشته بود،

به سالن برگشت و پتو را دور تن لرزان مین پیچید،بالشی هم که اورده بود زیر سرش گذاشت: خیلی خب پس انقد نلرز؛منم نمیتونم اجازه بدم اینطور بری حموم!

-کیوهیون

-فکر کردی چی؟ها؟حتی اگه احساس کثفیم بکنی باید تا خوب شدنت صبر کنی

بعد صدایش را تا حد زمزمه پایین اورد:تو کثیف نیستی سونگمین؛اصلا کثیف نیستی

خواست دوباره اشک هایش را پاک کند که سونگمین سرش فریاد زد:نکن!!خواهش میکنم!

کیوهیون جاخورده دستش را پس کشید.

سونگمین قطعا نمیخواست سر کیوهیون فریاد بزند اما واقعا احساس کثیف بودن میکرد؛ان موقع مجبور بود تحمل کند ،نمیخواست کیوهیون هم همراهش کثیف شود.امروز یکی از بدترین روزهای زندگیش بود.

حدودا یک و ساعت خورده ای گذشته بود اما هنوز سربازرسش نیامده بود.دستانش را از جیب کتش بیرون کشید و کمی به هم مالید و بعد های محکمی در دستش کرد.

کمی در امتداد پیاده رو راه رفته بود تا گرم شود

نفسی کشید و شانه ای بالا انداخت.چرا انقد دیر کرده بود؟کاش شماره ای از او داشت تا متوجهش میشد . الان بشدت نگران بود .صورتش را در یقه اش مخفی کرده بود تا سوز به صورتش نزند.

روی پاهایش نشست و بلند شد.هوا بیش از حد سرد بنظر میرسید.ریووک نگاهی به مغازه انداخت که درحال بسته شدن بود.شاید باید میرفت و درخت میخرید بعد منتظر سربازرس میشد.

سرش را پایین انداخت و نفسی کشید.اما اگر نمیامد دیگر درخت کریسمس بدردش نمیخورد.تصمیم گرفت منتظرش باشد؛بهرحال امدن یا نیامدن او تصمیمش را برای خرید درخت نهایی میکرد.

هوای برفی تر از دیروز بود و دانه های سفید کوچک برف لای موهایش مینشست.

یعنی امکان داشت فراموش کرده باشد؟خب ان ها برای هم رهگذر ساده محسوب میشدند.ارتباط انچنانی باهم نداشتند که بخواهد از نیامدن یا حتی فراموش کردنش دلخور شود.این یک برنامه غیر روتین در زندگی سربازرسش بود؛طبیعی بنظر میرسید اگر فراموش کند و طبق روال پیش برود.

پس اگر نمیامد باید میرفت گوشی را پس میداد؟غداهایی که اماده کرده بود را چه میکرد؟ چه به یکباره تمام ذوق و شوقش خوابیده بود.

بینیش را بالا کشید و نگاهش را در خیابان برفی چرخاند.شاید بین ادم های پوشیده لای پالتو و شال گردن پیدایش میکرد.

نیم ساعت دیگر گذشته بود,اما باز دلش نمیامد برود.حداقل بعدا حسرت نمیخورد که زود رفته بود و او امده بود.

نگاهش را چرخاند و بصورت بابانوئل خندان پشتش خیره شد:دروغ نگفتی که؟دیروز واقعا قول داد میاد نه؟شاهدی دیگه

بعد دستانش را در جیبش فرو کرد و کمی بیشتر درخودش جمع شد: دلم یجوریه…میدونی من اصلا توقع ندارم که یادش باشه ها..ولی فک کنم چون نزدیکشم انقد بهونه گیر شدم..قبلن به کم قانع بودم

لب پایینش را گزید و بخار دهانش را با یک نفس بیرون داد:دارم از نزدیکی بش دیوونه میشم و نمیتونم کاری کنم…حتی کریسمسم برام یه رنگ دیگه گرفته؛تو که نمیفهمی من چی میگم..وجود نداری

-چی وجود نداره؟

از جایش پرید.همیشه انقدر ناگهانی ظاهر میشد؟یعنی قلب هرکسی را ایتطور تند به تپش مینداخت؟اخمی کرد و سمت عقب برگشت.پیراهن ابی کاریش تنش بود و کراوات قرمزش بیش از حد نو بنظر میرسید.انگار بار اول بود که استفاده میشد.موهایش را چتری شانه کرده بود .

-ببخشید دیر کردم؛برف سنگینه،خیابونا بسته شده،مجبورشدم تا اینجا رو پیاده بیام؛فک کنم دوساعته تو راهم

اه کوتاهی کشید. بعد از خریدن درخت ، هرچند سربازرس جوان فکر میکرد مبلغ زیاد و بیش از حدی برایش پرداخت کرده بودند، ادرس خانه را دادند تا درخت را برایشان بفرستند.بعد کمی هم نوشیدنی و وسایل تزیینی خریدند تا قبل از رسیدن درخت برگردند.

این واقعا هیجان انگیز بود اولین کسی که پا در خانه او میگذاشت و مهمانش میشد سربازرسش بود.هیچ جوره نمیتوانست این هیجان شیرین را از بین ببرد تا دستپاچه و هول زده بنظر نرسد.حتی چند بار که اتفاقی دستشان بهم خورده بود ، یک هی کوتاهی کشیده بود و بعد از او عذر خواسته بود.

تا امدن درخت،برای سربازرس که روی مبل نشسته بود و کراواتش را شل کرده بود، نوشیدنی اورده بود.البته دوباره ان ها را ریخته بود و مجبور شده بود از اول پرش کند.

موقع نوشیدن محتوی لیوانشان ، نگاهش تنها روی دست های ظریف و کوچک سربازرس بود.ناخن های زیبایی داشت.قبل از اینکه بیشتر بتواند در افکارش غرق شود؛در زده شد و درخت را اوردند.

هردو با کمک هم درخت را کنار مبل درست کنار میز مشکی رنگ گذاشتند.ریووک جعبه نوار و توپ های رنگی را اورد تا کارشان را با درخت تمام کنند.هرچند اول هیچکدامشان نمیتوانستند چیزی از درخت اویزان کنند اما بعد قلق که دستشان امد ؛ این مشکلشان تقریبا حل شد

درخت تقریبا بیش از حد با وسایل تزیینی و رنگی پر شده بود اما برای هیچکدام مهم نبود.ریووک شمع های کوچکی کنار درخت و روی میز گذاشت و روشنشان کرد در عوض درجه روشنایی را به کمترین حد رساند.

-بیاین سوپ جلبک بخوریم ، موافقین؟ البته تا الان گرم شده فقط کافیه تو کاسه بریزمش

-سوپ جلبک؟تولد کسیه؟

ریووک خنده اش را خورد و شانه ای بالا انداخت.شاید میشد امشب را تولد عشقشان حساب کرد.اولین باری بود که کنار هم بودند ، انقدر صمیمی و گرم با او حرف میزد و میتوانست در چشمانش نگاه کند.به اشپز خانه برگشت .دو ظرف را پر از سوپ گرم کرد.بخار از ظرف ها بیرون میزد.جعبه ی کادویی کوچکش را هم که ربان سفیدی رویش به چشم میخورد برداشت به سالن برگشت.

جعبه را کنارش گذاشت و سینی را روی میز جلویشان کشید.بوی سوپ گرم بدجوری در خانه پیچیده بود.از نظر یسونگ این سوپ بیش از حد شبیه همان سوپی بود که در سونا خورده بودند.همانقدر گرم و لذیذ بود ، حتی فکرش را هم نمیکرد که سه کاسه تمام بخورد.

ریووک نفسی کشید و با دیدن کنار گذاشتن قاشق، جعبه را روی میز گذاشت و بانوک انگشتانش سمت سربازرس هل داد.

-این چیه؟

-همون چیزی که مردم بهش میگن هدیه ی شب سال نو ،اینم هدیه ی شب سال نوی شماس سربازرس

قیافه اش چیزی نشان نمیداد.تا بازکردن ربان دورش و دیدن هدیه ی داخلش ، ناخواسته با گوشه ی ناخنش بازی میکرد.اخم سربازرسش را که دید،محکمتر پوستش را کشید و انگشتش زخم شد.این اخم و سکوت نشونه ی جالبی نبود

-این هدیه ی مناسبی نیست که گرفتین، نه با این قیمت و گرونی، اونم برای کسی که دوبار بیشتر ندیدینش

ریووک نفس بریده ای کشید:یعنی اگه سه بار دیگه میدیدمتون قبولش میکردین سربازرس؟ این حرف درست نیس، شما به این وسیله نیاز دارین، و اینم هدیس نمیتونین همچین ایرادی بگیرین

-میتونم که ردش کنم؟

-ردش کنین مطمن باشین تمام خوشیای امروز رو برام زهر میکنین..پس فقط قبولش کنین، بیاین باهم صمیمی تر بشیم؛….یسونگ شی، اونموقع براتون مشکلی نیس که قبولش کردین

د

ساعتی بود تنها به صفحه لب تاب روبرویش زل زده بود.نمیتوانست کاری کند، ناخواسته صحنه ی داخل پاساژ جلوی چشمانش جان میگرفت و عصبیش میکرد. از دست احساساتش بشدت کلافه شده بود.بخاطر چنگ زدن موهایش اشفته و بهم ریخته بنظر میرسید.

-لعنتی!چته تو؟ به چه چیز کوفتی داری فکر میکنی؟ رو کارت تمرکز کن

اخمی کرد و انگشتانش را درهم گره و زد و سمت مانیتور خم شد.لبانش را محکم روی هم میفشرد و چشمانش را تنگ کرده بود .سعی داشت تمرکز کند و نقشه اش را بچیند اما نمیشد.

با حرص لب تابش را بست و پاهایش را از تخت اویزان کرد:فقط یسر بهش میزنم برمیگردم!همین

از روی تخت بلند شد و استین پلیورهایش را پایین کشید.سالن کوچک پذیراییشان تاریک بود و صدایی نمیامد.

با قدم های ارام یکراست خودش را بالای کاناپه ای که سونگمین رویش دراز کشیده بود رساند.

در تاریکی چیزی نمیدید، دستانش را به تاج کاناپه تکیه داد و سمت او خم شد.نفس هایش بریده بریده به گونه اش میخورد.پس هنوز بیدار بود و ناراحت بود .شب کریسمس خوبی محسوب نمیشد.نه با ان شوق صبح و این حال الان، اصلا خوب محسوب نمیشد.

شاید باید کمی ارامش میکرد.اشتباه کرده بود تنهایش گذاشته بود.کمرش را صاف کرد و سمت اشپزخانه رفت، سر راهش کلید لامپ را فشرد تا سالن روشن شود.

از کابینت بالا شرابی که خریده بود را برداشت و دوجام شیشه ای راهم در دستش گرفت و به سالن برگشت.

روی زمین دقیقا جلوی سونگمین نشست و جام ها را روبرویشان گذاشت.

از سونگمین تنها چشمان درشت مشکی براق از اشکش درست زیر پتو معلوم بود. کیوهیون نگاهش را از چشمان اشکی او گرفت و درب بطری را بازکرد: بیا یکم بنوشیم، برات خوبه ،یکم فراموش کنی چه حماقتی کردی

هرچند سعی کرد جمله اخرش را نگوید اما ناخواسته از دهانش بیرون پرید. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکرد عصبی بود.نفسی کشید و کمی بطری را خم کرد تا مایع سرخ رنگش داخل جام بریزد.

سونگمین هنوز زیر پتو مانده بود و با نگاهش کیوهیون را دنبال میکرد.کمی خودش را بیرون کشید، واقعا میخواست کمی انروز را فراموش کند.برای سونگمینی که تا الان دور و خودش و دیگران فاصله ی مشخصی را حفظ کرده بود،سخت بود.بیشتر حس های بدنش برگشته بود تنها گیج و منگی داشت.

-اونو بده من

بعد با انگشت تپلش اشاره ای به بطری کرد.یک جام برایش کافی نبود.کیوهیون ابرویی بالا داد و بطری داخل دستش را بالا اورد:این؟

قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید سونگمین سرجایش نشستو بطری را از دستش چنگ زد.بعد لبه اش را به لب پایینش تکیه داد و بیشتر محتویش را سرکشید.کیوهیون شکه اخمی به او کردو دستش را که هنوز بین هوا و زمین مانده بود را دور جام حلقه کرد و سعی کرد خودش هم کمی بنوشد.

هرچند نگاهش روی لبان سونگمین بود که بخاطر عجله در نوشیدن محتوی بطری، از کناره ی لبش باریکه ی سرخی پایین میریخت.درست از کنار چانه اش رد میشد و بعد گردنش جایی بین لباسش گم میشد.

حالش خوب نبود وگرنه کیوهیون مراعات نمیکرد و بطری شراب محبوبش را از او میگرفت.

سونگمین وقتی از تمام شدن محتوی بطری مطمن شد ان را کنار کاناپه گذاشت.چهارزانو نشسته بود و دست هایش را درهم گره کرده بود. نگاهش به کیوهیون بود و باز چشمانش اشکی شده بود.

-همش تقصیر توئههه..اصن همه چی تقصیر توئه ..فقط منو سرزنش میکنیی..تو بدترین همخونه ای هستی که دیدم..هرچند اولیشی ولی مطمئنم بدترینیییی…تووو..

انگشتش را به نشانه ی تایید سمت کیوهیون گرفته بود و بالا و پایین تکان میداد:توووو..با من نیومدیی..منکه گفتم بیا باهم بریمم..بعد رفتی با اون دختره درخت بخریییی…خیلی ادم مسخره ای هستی…خیلی ..چطور منو سرزنش میکنیی؟اصن چه حقی دارییی؟

کیوهیون از حرفهای متهم کننده ی سونگمین شوکه شده بود تنها توانست پوزخندی بزند.

-تقصیر منه؟ کجاش تقصیر منه؟ تو انقدر احمقی که متوجه نگاهای بقیه نمیشی…با اون لباس پوشیدنت توقعی هم داری؟

سونگمین با حرف کیوهیون چشمانش را تنگ تر کرد.کمی پایین خم شد و دستانش را روی زمین تکیه داد بعد ارام چها دست و پا از روی کاناپه پایین امد و جلوی کیوهیون در چند میلی متریش نشست: تووو..همخونتووو به اون دختره صدا تو دماغییی ترجیح دادی…نمیتونستی منو ببری درخت بخریم؟ انقدر مهم بود؟ اصن اون کی بود؟ واسه چی چسبیده بودین بهم؟ داری منو مواخده میکنی؟ تو خودت باید جوابگوووو باشییی

کیوهیون نمیتوانست تعجبش را کنترل کند.سونگمین تقریبا صورتش را به صورت او چسبانده بود و سرش فریاد میزد.لبان سرخش برق میزد و بوی شراب همراه بوی شیرین موهایش کمی خواستنی ترش کرده بود.انگشتش را بالا اورد و روی پیشانی او گذاشت و کمی عقب هلش داد اما سونگمین مقاومت میکرد تا پیشانیشان دوباره بهم بچسبد

-هی، ارومتر، انقدر زود روت اثر کرد؟ داری منو سین جیم میکنی؟ یادت رفته مقصر اصلی کیه؟ اصلا اون درخت کوفتی چی داره که انقدر مهمه؟ نگا کن خودتو

سونگمین که با سماجتش موفق شده بود پیشانیشان را بهم بچسباند ، لبخند ژکوندی زد: اووو…تو نمیدونییی؟ درخت کریسمسس درخت ارزوهاسسس..اگه ارزو کنم مطمنم براورده میشههه…اون درخته خیلی مهمههه…دوست دارم همشو با توپای صورتی و نوار رنگیای صورتی تزیین کنم…بعددد..

کیوهیون زیر لب فحشی به درخت و رنگ صورتی داد.سونگمین حالا حرفهایش را فراموش کرده بود و چیز دیگری میگفت ، هرچند رنگ صورتی انشب تنها کیوهیون را یاد شورت خرگوشی او مینداخت.

-ارزوت چیه مگه که انقدر براش تلاش میکنی؟

سونگمین لبانش را لونج کرد و چندباری پلک زد.مژه های به گونه ی کیوهیون کشیده میشد و قلقلکش میداد:ارزو رو نباید گفت..مگه نمیدونی؟ من اگه بهت بگم که براورده نمیشههه

-شاید من تونستم برات براوردش کنم..انموقع نیازی به بابانوئل و درخت نداری..خب؟

-چراتو باید براوردش کنی؟

-چون همه چی تقصیر منه

سونگمین چندباری دیگری پلک زد .در چشمان و مردمک قهوه ای خیره شد بود.کیوهیون هیچ شباهتی به بابانوئل نداشت.نه ریش سفید داشت نه لباس قرمز و نه کوله ی هدیه و ارزو..ارام سرش را عقب کشید و بعد لبانش را به گوش کیوهیون چسباند: میخوای بابانوئل من بشییی؟ اما تو چاق نیستیی..خیلیم قد بلندی..موهاتم پرپشت و قهوه ایه..صورتتم خیلی برای بابانوئل شدن حیفه..بهت نمیاد که..

کیوهیون چشمانش را بست و باز کرد.لبان سونگمین روی لاله گوشش نرم بنظر میرسید.نفس گرمش داخل گوشش میزد و قلقلکش میداد : خب بابانوئل تو با دیگران متفاوته..هوم؟ بده؟؟ دوس نداری؟

-چرااا..دوس دارمممم…

-پس ارزوتو بم بگو

کیوهیون نمیتوانست کنجکاویش را برای دانستن ارزوی پسرک گیج و سربه هوایش کنترل کند.حتما چیز مهمی بود که انقدر میخواست بدستش بیاورد.

-بابانوئل جذابم..ارزو میکنم امسال دیگه مثل سالای قبل تنها نباشم؛دلم میخوادد منم یکی رو داشته باشم که بغلم کنه..باهام بخنده وقتی شادم..باهام گریه کنه وقتی ناراحتم..براش مهمتر از خودش باشم..تنهایی خیلی بده..من یکی رو میخوام فقط مال من باشههه..بهم میدیش؟

کیوهیون اب دهانش را قورت داد و نفسی کشید.سونگمین تقریبا در اغوشش بود ؛ نمیدانست باید چه جوابی میداد.حالا که ارزویشرا فهمیده بود براورده کردنش اسان نبود.لبش را گزید و پلک هایش را روی هم فشرد

-اینو میخوای؟

-اوهوم..فقط رنگ صورتی رو هم دوست داشته بااااشه تا باهم به مشکل نخوریممم..مثل توام غذا پختنو نندازه گردن من..بیاد کمکم کنه..ولییی بغلش مثل تو امن باشههه

امن؟اغوش او برای سونگمیت امن بنظر میرسید؟اینطور بود که از روی تخت بغل او می افتاد؟

-بهم میدیشش؟

-واست پیداش میکنم قول میدم

سونگمین با قول دادن کیوهیون لبخندی زد؛صورتش را عقب کشید و با دستان تپلش گونه های کیوهیون را نوازش کرد :تو بابانوئل خیلی خوبی هستی..من میخواام ازت تشکر کنم

بعد لبان غنچه شده اش را روی گونه ی سفید و برجسته کیوهیون مالید و بوسه ی نرمی به گونه ی سفیدش زد:

-چرا انقده سفیدی؟ خوشم میاد هی نگات کنم سفید نبااش…فهمیدییییی؟

کیوهیون مات لبان کوچک و نرم سونگمین بود.چرا گونه اش سوزن سوزن میشد.قسم میخورد اخرین باری بود که به او شراب میداد.

-هی..دیگه داری حرف بیخود میزنی؛ انگار همه چیز فراموشت شد ها؟

سونگمین دستانش را دور گردن کیوهیون گره زده بود و سرش روی سینه او تکیه داده بود و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.

-یه روز یه خرگوشه..رفت تو یه لونه موشه..

کیوهیون هرچقدر نخندیده بود سر این شعر بچگانه اش دوام نیاورد . سونگمین که مست میشد بانمک ترین موجودی میشد که در زندگیش دیده بود.از روی زمین بلند شد و او را همراه خودش بلند کرد.فردا هم او دانشگاه داشت هم کیوهیون باید به نقشه هایش میرسید.تنها سختی که در راه رفتن داشت این بود که سونگمین از گردنش جدا نمیشد و همچنان به او چسبیده بود.با دیدن تخت لبانش را جمع کرد:

-من باید رو تخت بخوابم؟

-اوهوم

-نمیشه من کنارت بخوابم؟بغلت گرمه..دوسش دارم

کیوهیون سونگمین را تقریبا روی تخت هل داد: مطمنم فردا یادت بیاد چه کارایی کردی میری تا یه ماه پیدات نمیشه

پتوی سفید را رویش مرتب کرد: حداقل مطمنم انقدر خسته ای که امشب نمیتونی قل بخوری بیای بیفتی بغلم

Print Friendly, PDF & Email


12 Responses

  1. وااااییییییی خیلی باحاله فیکت چینگویاااااا
    تبریییک میگم بهت
    من تازه شروع کردم به خوندنش
    تا اینجا عاااالی بوده داستان …
    من عااااااشقهههههههه سونگمینمممممممم
    چه خوردنیهههههه اینجاااااا بااه گاز گرفتهههه فقط#^_^#
    بی صبرانه منتظر ادامه ی فیک هستم
    لاو یا>3<

    • حالا کجاشو دیدی.فعلا اولشه صبر داشته باش
      مرسی کیمی جان
      نوش جونت خوندی..
      بعد داستان میدمت به خودت بخورش..
      سعی میکنم زیادتر براتون بنویسم

  2. مخ یونا رو زد ×.×
    خرگوشک 😛
    کیو فوق غیرتی +.+ شرط و شروط می زاره laugh
    ووکی چه خوبههههه

    + عاشق سربازرسش شدم *-* سربازرسسسسسسس T___T
    ++ اون شعر خرگوشه خیلی باحاله ^^
    +++ ایندفعه هم دیر رسدم کههههههه 😐

    با سپاااسسسسس smile

    • ککک…یونا یکم رو عصابه
      خرگوشک ساده لوح
      کیو غیرتی دوسسس
      ووکی عاشقه..خیلیاا..
      بیا تقسیمش کنیم..منم سربازرسش دوسسس..بانمکه
      دیرکجاس؟ مهم رسیدنته

      خواهش میکنم خانم گل

  3. عااااااااشقشششمممممم چه فیک خوووبیه
    جووووون کیو با غیرت
    خرگوشک همیشه خوردنیه…
    کیومین ایز ریل…
    دمت گرم
    نخسته بیبی

    • خداروشکر که دوسش داریی
      کیو غیرتی دوسس
      همینه دیگه بقیه میخوان بخورنش
      کیومین ایز وری ریللل
      خواهش میکنم عزیزم؛سلامت باشی

  4. سلاااام نخسته خانومی:*
    من تازه دو روزیه از امتحانات راحت شدم؛پس عذر مرا بپذیر(خخخ چ ادبی شدsmile)))
    خو من یهو الان همه ی قسمتا رو تا اینجا خوندم ؛واقعنی واقعنی خیلی قشنگه این فیک.
    قشنگ باهاش راه میام و انگار خودم با شخصیتاش احساساتشونو درک میکنم.
    موفق و منید باشی
    از این ب بعد کمپلت منو تو نظارت مشاهده مینماییsmile)))

    • سلام ..سلامت باشی عزیز
      خسته نباشی از امتحاناتت..ایشالا نمره عالی بگیری توشون
      نوش جونت..به قول بعضیا گوش بشه بچسبه تنت..
      احساساتشون یکم جلوتر میفته رو روال..
      توام موفق و موید باشی خانومی
      خوشحالم میکنی کمپلت ببینمت

  5. فوق العااده بود واقعا فیک قشنگیه هیجان توفروشگاه عالی بودهمینطور شعرخوندن سونگمین خیلی بامزه بود قسمت به قسمت علاقم به این فیک بیشتر میشه واقعا قلمت وموضوع فیکت عالین جذبش شدم

    • خیلی ممنون که نظرتو گفتی شیمین جان..انقده انرژی میپیرم قسمت بعدیو بیشتر بنویسم وقتی اینطور تعریف میکتی..
      هنوز مونده به هیجانش برسیم،ککک،یکم صبرکنی یه شوک بزرگ بهت وارد میشه
      خیلی خوشحالم دوسش داری..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *