85 بازدید

فن فیکشن رز شکسته من_۳

 

اینم قسمت سوم,با یه ارزوی کوچولو که سریع براورده شد و یک رفع دلخوری مفصل از پسر گیجمون

خب نوشته هام تموم شد,اینکه چقدر برای قسمت بعد بنویسم به انرژی شما بستگی داره..

حالا همگام با هم پیش میریم

 

 

قسمت سوم

کیوهیون با زنگ گوشیش از خواب پرید.کمی چشمانش را مالید,یک دستش را نمیتوانست حرکت دهد.کمی سرش را چرخاند.حجم سنگینی در اغوشش بود.یک دستش زیر سر سونگمین گیر کرده بود و از طرفی پای راست سونگمین روی شکمش بود.اولین چیزی که به ذهنش رسید شباهت بی اندازه ی سونگمین به کوالا بود.

لباسش بالا رفته بود و شکمش معلوم بود.کمی از بدنش روی بالش ها بود و تقریبا در اغوش کیوهیون جمع شده بود.کیوهیون ابرویی بالا داد:مطمئن بودی از خوابیدن روی تخت خوشت میومد؟تو که هرشب داری سقوط میکنی!اونور تختم باید بالش بذارم..ممکنه از اونور بیفتی

نفسی کشید و سعی کرد دستش را بزور از زیر سر سونگمین بیرون بکشد ما با این حرکتش سونگمین بیشتر به او چسبید.چاره ای نبود باید بیدارش میکرد.با دست ازادش چندباری پشت کمر سونگمین زد:

-بیدار نمیشی؟صبحونه ازت نمیخوام فقط نمیخوام دیر کنم,یا..سونگمینننن..عجله دارم

سونگمین تکانی خورد و کمی لای چشمانش را باز کرد.خمیازه ای کشید .دستش که به چیز نرم و کوتاهی خورد,امتداد دستش را دنبال کرد و با دیدن موهای نرم و قهوه ای کیوهیون لای انگشتانش خشکش زد.

-بیدار شدی؟

سونگمین نگاهش را پایین کشید,پیشانیش کمی با چانه ی او فاصله داشت اما چشمان قهوه ایش را بخوبی میدید.

-دیر شده,خواب موندیم,میشه بلند شی؟

سونگمین سرش را پایین گرفت و با دیدن خودش چسبیده به کیوهیون,شک زده عقب پرید .سرش به تخت خورد و صدای کوبش بدی بلند شد.کیوهیون سرجایش نیم خیز شد:میخوای خودتو بکشی؟

سونگمین با هول و لا از جایش بلند شد.بازگونه هایش سرخ شده بود.پالتویش را بیرون کشید و سمت در رفت.حتی گیتار و یادداشت هایش را نبرد.کیوهیون نگاهش را از در بسته گرفت:کجا رفتی؟

دستی لای موهایش کشید که نگاهش به برگه و گیتار مین خورد:گیج سر به هوا,اینارم نبردی

بلند شد و لحافش را جمع کرد.بالش ها را هم داخل کمد گذاشت و لباسش را عوض کرد.سامسونتش را به همراه گیتار و برگه ها برداشت و از اتاق خارج شد.قبل از خروج از خانه, از سبد روی میز اشپزخانه چندتکه نان برداشت و گوشه ی لپش چپاند.

گوشیش را روشن کرد و شماره ی ریووک را گرفت.همینطور که از پله ها پایین میرفت در را باز کرد و از خانه خارج شد.هوا سوز سردی داشت,چند لحظه به خودش لرزید.تماس که وصل شد,نان داخل دهانش را قورت داد:ریووک,من دوساعت ممکنه دیر کنم برام حاضری بزن

-داری منو جای خودت میفرستی سازمان؟

-دوساعته ,روز اولم هست و توام یک هکری

-لعنتی چه ربطی داره؟هکرم که هکرم, خیلی داری بهم دستور میدی!

-دلم میخواد دستور بدم یادت رفته کی پولتو میده؟برو حاضری بزن تا دوساعت دیگه خودمو میرسونم

دستش را برای تاکسی بلند کرد,سرخیابان رسیده بود,ماشینی جلویش ایستاد.تلفنش را قطع کرد و داخل جیب کتش انداخت.درب عقب ماشین را باز کرد و سوارش شد:دانشگاه هنر

-کدوم دانشگاه؟چندتا دانشگاه هنر هس

شانس اورده بود ارم دانشگاه مین پای برگه هایش خورده بود,عکسی که گرفته بود را به راننده نشان داد:این دانشگاهو میخوام

-بله جناب متوجه شدم

ماشین سرعت بیشتری گرفت .کیوهیون تکیه اش را به صندلی داد و نوشته هایی که ریووک برایش ارسال کرده بود را باز کرد.باید از رویشان پرینت میگرفت

 

 

 

ازسرما بخودش میلرزید.روی نیمکت نشسته بود و یقه های پالتویش را بالا کشیده بود.لباس های دیروزش تنش بودصبح بخاطر کیوهیون انقدر خجالت زده شد که فقط میخواست از خانه بیرون برود.چطور موقع خواب متوجه نمیشد روی زمین میفتاد؟دوشب بود که بغل کیوهیون خوابش میبرد و حتی صبح ها هم خواب میماند.بغلش گرم بود و حس امنیت داشت.

سرش را بیشتر داخل یقه اش فرو کرد.حالا هم از امتحان میماند هم از حاضری کلاسش هم گشنه بود و دلش ضعف میرفت.از ناهار دیروز چیزی نخورده بود و معده اش بهم میپیجید.نوک کفش هایش را بهم میمالید.با صدای جیغ دخترهای دانشجویی که کمی از اوفاصله داشتند, سرش را بلند کرد.

کیوهیون با کت و شلوار سرمه ای و عینک مشکی روی چشمانش و موهای بالا زده متفاوت از چیزی بنظر میرسید که سونگمین دیده بود.

اب دهانش را ورت داد و ناخواسته روی پاهایش بلند شد.با بیاداوردن صبح و چشمان کیوهیون از فاصله خیلی نزدیک لپ هایش سرخ شد.کیوهیون تقریبا جلویش رسید:چرا انقدر گیجی؟اینطوری اومدی بیرون؟نه گیتارتو بردی نه نوشته هاتو

سونگمین سرش را پایین انداخت.هنوز هم از او دلخور بود:چرا اهمیت دادی؟

کیوهیون با شنیدن متلک سونگمین نده ی عصبی کرد:من بخاطر ناهار دیروز ازت عذر میخوام اما امروز بخاطرت مرخصی گرفتم میشه ملایم تر برخورد کنی؟

بعد اشاره ای بصورتش کرد:لپات چرا قرمزه بازم؟

-س..سردمه!

کیوهیون برگه ها را دست دیگرش داد و شالی که از گردنش زیر کت اویزان کرده بود بیرون کشید و قدمی جلوتر رفت.شال را دور گردنش انداخت و سعی کرد تا بینیش ان را بالا بکشد:حالا سردت نیس,کلاست کی شروع میشه؟

-نیم.ساعت دیگه

-خیلی خب بریم کافه دانشگاهت

-چی؟

-مغزتم سردشه؟

دستش را پشت کمر سونگمین گذاشت و هلش داد:خب کجاس؟نشونم بده

سونگمین بخاطر فشار دست کیوهیون چند قدم جلوتر رفت.صدای جیغ جیغ دخترها بلند شد.برای فرار از سر و صدای دخترها هم که شده سمت بوفه راه افتاد.دستانش را داخل جیب پالتویش فرو کرده بود.عطر کیوهیون را بخاطر شالی که دور صورتش پیچیده بود شدیدتر حس میکرد.

-نگران نباش خب؟لیریکتو برات نوشتم و پرینت گرفتم فقط تحویلش بده

سونگمین قبل از اینکه وارد بوفه شد بخاطر تعجب ایستاد.نگاهی بصورت کیوهیون انداخت:موسیقی بلدی؟

کیوهیون به صورت متعجب سونگمین زل زد.سینه اش را کمی جلو داد و چشمانش را ریز کرد:بنظرت بلد نبودم میتونستم کاملش کنم؟

سونگمی لبخندی زد:ممنون!دلخوری دیروز رفع شد

کیوهیون در را باز کرد و به داخل هل داد:بیا داخل ,صبحانه نخوردیم من که گشنمه

سونگمین پشت سرش وارد کافه شد.کیوهیون قهوه و کیک سفارش داد و پشت میزی نزدیک پنجره نشست:بیا سونگمین!

به صندلی کنارش اشاره کرد تا سونگمین کنارش بنشیند.برگه هایی را که پرینت گرفته بود روی میز گذاشت:بیا اینم لیریکت ازین به بعدم حق نداری بدون صبحونه بیای بیرون حتی اگه منم نخوردم..ببین رنگت پریده

-تقصیر تو بود حق نداری سرزنشم کنی

-هاه تقصیر منه رنگت پریده؟

– ناهار نیومدی منم تا شام خواب بودم بعدم رفتم درس بخونم بعدم

-میدونم,فهمیدم,باشه!خیلی خب,کلاست چند تموم میشه؟

-شیش عصر

-همینجا باش میام دنبالت

 

 

 

ووک تنها کاری که توانست با دیدن کیوهیون بکند چشم غره ی طولانی مدتی بود که به او رفت و کارت ورودش را محکم به سینه ی کیوهیون کوبید: مسئولیت کاراتو قبول کن,اخرین باریه همچین کاری میکنم

کیوهیون کارتش را گرفت و از گردنش اویزان کرد.در عوض نگاهش را مستقیم به چشمان ریووک داد:مطمئنی برای کمک به من اینجا نیستی؟

ریووک هم متقابلا در چشمان او زل زد و با صدای ارامی جوابش را داد:نه اینطور کمکی فهمیدی؟

بعد ضربه ای به شانه ی کیوهیون زد.از بین انگشتان کوچکش ربات عنکوبتی روشن شد و چشمانش برق زدند.ریووک دسش را برداشت و راه خروج را در پیش گرفت در حالی که عنکبوت پشت یقه ی کیوهیون مخفی میشد.

ریووک از ساختمان خارج شد.نفسی عمیقی کشید,دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد.هوا سردتر شده بود.معلوم نبود امسال حتی جلوتر از کریسمس برف باریده بود چه زمستانی در پیش خواهند داشت.

یک روز تا کریسمس مانده بود,از جلوی مغازه ها که میگذشت درختان تزیئن شده و کادوهای پای درخت ها توجهش را جلب میکرد.خیلی سال بود که کریسمس را جشن نگرفت بود.جلوی ویترین مغازه ی کوچکی ایستاد.به صورت بابانوئل خندان و پیر که ریش سفیدی داشت و لباس قرمزی تنش بود زل زد

-تا الان هیچ ارزویی نکردم,میخواستم ارزمو نگه دارم تا یجای خوب ازش استفاده کنم میگن ارزوی اول رو براورده میکنی,پس منم امسال اولین ارزومو میکنم,میخوام کریسمس رو با اون باشم, تا وقتی اینجام کنارم باشه بعدش دیگه ارزویی نمیکنم نه سال بعد و بعد و بعدش..تنها همین ارزومو براورده کن

بعد دستانش را از جیبش بیرون کشید و پوزخندی زد:حتما خل شدم تو وجود نداری همش یه افسانه ی بچگونس!من فقط خیلی دلتنگم که به همچین چیزی خواهش کردم

نگاهش هنوز روی گوی های رنگی درخت میچرخید..زرد…صورتی..ابی..بنفش..

-درخت قشنگیه,میخوای بخریش؟

ریووک میتوانست قسم بخورد نفس کشیدن را برای چند لحظه فراموش کرد.این صدای بم و گیرا میتوانست همان لحظه جانش را بگیرد.نفس بریده ای کشید.اب دهانش به یکباره خشک شده بود و زبانش در دهانش نمیچرخید.

یسونگ جلوتر امد و کنارش ایستاد.لباس سبز سیری تنش بود.پلاکش روی سینه اش توجهش را جلب کرد.سربازرس تحقیقات-کیم یسونگ..لبخندی زد.نگاهش را بالا کشید و به چشمان درشت و سیاهش داد.موهایش کمی درهم بنظر میرسید و صورتش از سرما سرخ شده بود

-اورکتتون کجاست سربازرس؟داری یخ میزنی میخوای ادم برفی شی؟

یسونگ با شنیدن این حرف خنده ای کرد.پس او را یادش مانده بود.قرار بود درباره ی سازمان اطلاعات و نشستش تحقیق کند که او را سر راهش دیده بود.دلش هوس کرده بود یکبار دیگر با او همصحبت شود.جلوی ویترین مغازه ایستاده بود و جور خاصی به درخت کریسمس نگاه میکرد.

-جا گذاشتم خونه,صبح حواسم نبود برش دارم

ریووک اخمی کرد.سربازرسش هیچ وقت به خودش توجه نمیکرد.دست هایش را درهم قفل کرد,در ذهنش ارزو کرد کاش کمی به خودش توجه داشت

-میخواستی این درختو بخری؟

ریووک نگاه زیر چشمی به درخت انداخت و شانه ای بالا داد:شاید اگه امسال تنها نبودم میخریدم اما تنهایی جشن گرفتن سالنو بیفایدس

یسونگ هم نگاهی به درخت انداخت و به صورت سفید ریووک خیره شد:مگه کسی رو نداشتی که عاشقش بودی؟

-خب؟

-چرا ازش نمیخوای سال نو کنارت باشه؟

-چون اون نمیدونه که من همچین حسی بهش دارم,شما میخواین باهم جشن سال نو بگیریم؟فکر کنم امروز اخرین روز کاریتونه

یسونگ از پیشنهاد ناگهانی ریووک جا خورد اما پیشنهاد وسوسه انگیزی بود.جشن سال نو همیشه مشغول بررسی پرونده ها بودانگار برایش مهم نبود.دلیل علاقه ی مردم به جشن گرفتن این روز را نمیفهمید اما الان وسوسه شده بود چیزی را که به ان شب کریسمس میگویند امتحان کند.

-میتونم؟برای شما مشکلی نداره که باهاتون جشن بگیرم؟

ریووک خنده ی زیبایی کرد.باورش نمیشد,تا چند دقیقه ی قبل تنها ارزوی بودنش را داشت و حالا یسونگ کنارش بود.سرش را تکان داد:نه,فقط برای خرید درخت باهم بیاین خوبه؟

یسونگ سرش را تکان داد.مطمئنا دیدار چندباره چیزی بود که میخواست.همصحبتی با این پسر برایش جالب بود.احساس عجیبی پیدا کرده بود وقتی پسر کوتاه تر به او نگاه میکرد

-شمارتون رو بهم میدین سربازرس؟

یسونگ نیشخندی زد و گردنش را خاراند:گوشی ندارم

ریووک متعجب نگاهی به او کرد,خنده اش را بخاطر قیافه ی شک شده و با نمک سربازرس خورد:مهم نیست,فردا همینجا,موافقین؟ساعت سه خوبه؟

یسونگ سرش را تکان داد و درحالی که ساعتش را نگاه میکرد و دستش را برای دست داد سمت ریووک دراز میکرد گفت: پس,فردا میبینمتون!یکم رید شد!مراقب خودتون باشین

ریووک با هیجان زیادی دست سربازرس را بین دستان ظریف و نرمش فشرد و بخاطر حس گرمایش قلبش تندتر زد:مراقب خودتون باشین

چند دقیقه ای از رفتن یسونگ میگذشت که توانست نگاهش را به بابانوئل پشت ویترین بدهد.لبخند بزرگ روی لب هایش پاک نمیشد.تعظیمی کرد و اشک هایش را از روی گونه هایش پاک کرد:ممنونم واسه این ارزویی که براورده کردی,و فرصتی که بهم دادی خوب ازش استفاده میکنم

 

 

 

سر کلاس نگاهش به ساعت بود,تنها یک ربع مانده بود تا تمام شود.تمام وسایل هایش را جمع کرده بود و تنها دفتری بصورت نمادین جلویش بود.از ود صبح تا الان هر نیم ساعت یکبار برای حرف کیوهیون هیجان زده میشد و هرچند خودش نمیدانست چرا , کیوهیون فقط قصد عذرخواهی داشت.

بعد از رفتن کیوهیون با اوقات تلخی جواب همکلاسی هایی را داده بود که دوره اش کرده بودند و درباره کیوهیون از او میپرسیدند.بارها فکر کرده بود چرا دختران دانشکده اش انقدر حریص بودند,اصلا خودش شماره ی کیوهیون را ازو نگرفته بود,کش رفته با اینکه هم خانه بودند اما ان ها نشناخته شماره اش را میخواستند.حالا سونگمین میخواست زودتر از دانشکده بیرون برود تا ان ها دوباره کیوهیون را نببینند.اصلا چه معنی داشت کیوهیون انقدر شیک به دانشکده اش بیاید.درخانه که تنها یک تیشرت ساده و شلوارک راحتی تنش میکرد.موهایش هم نامرتب بود.عینک هم نمیزد.

با صدای خداحافظی استاد مثل فشنگی از جایش بلند شد و دفترش را چنگ زد و از کلاس خارج شد.از همهمه ی راهرو گذشت و خیلی سریع تر از همیشه خودش را به محوطه رساند.با دیدن دخترهایی که کیوهیون را احاطه کرده بودند خشکش زد.

لب پایینش را جلو داد و سریع تر قدم برداشت.گیتارش را روی شانه اش جا به جا کرد و شال گردن کیوهیون را از دور گردنش باز کرد و در دستش گرفت.بزور بقیه دخترها را کنار زد و شال کیوهیون را دور گردن خودش اندات:از کی اینجایی؟

کیوهیون که بخاطر سونگمین شکه شده بود و تنها به چشمان مشکی عجیبش نگاه میکرد:یه ربعه رسیدم

سونگمین گیتارش را باز جابه جا کرد و دفترش را بغل کرد:بریم؟

-حتا!

کیوهیون لبخندی به دخترها زد و بخاطر عجله اش از ان ها عذرخواست.سونگمین تنها به لبخند روی لب کیوهیون خیره بود و اخمش غلیظ تر میشد:معلوم نیست اومده دنبال من یا اینکه مخ دخترای دانشکده رو بزنه!

کیوهیون بعد از پنج دقیقه از جمعیت جدا شد و سمتش امد:بریم؟

-نه میخوای یه ساعت دیگه ام به صحبتات برس!دنبال من نیومدی که,هوا سرده الان خودم رفته بودم تو اتوبوس بودم

کیوهیون دستانش را به نشانه تسلیم بالا اورد:ببخشید,چرا انقدر عصبی میشی؟

-نفهمیدی؟بازم بگم؟

-ببخشید!بهتره راه بیفتیم,باشه؟اینم بده من,از وقتی اومدی پنج بار جابه جاش کردی شونه هات درد میکنه؟

بعد گیتار سونگمین را از دوشش گرفت و روی دوش خودش انداخت.هردوباهم از دانشکده بیرون امدند و در امتداد خیابان برفی دانشگاه حرکت کردند.هوا تیره شده بود و چراغ های شهر روشن شده بودند.

-کلاست خوب بود؟امتحانت چطور بود؟

سونگمین با یاداوردن نمره ی کاملیکه گرفته بود لبخند بزرگی زدکممنونم کیوهیون,کامل شدم,تنها کسی بودم که نمره ی کامل گرفت!

-پس اینطوری بخشیدیم؟

سونگمین سرش را تکان داد و بعد در حالی که کنجکاو شده بود پرسید:کجا میریم؟

-بذار برسیم ندونی هیجان بیشتری داره

یکدفعه سونگمین از جلوی دیدش محو شد,پایش روی یخ رفته بود و لیز خورد.کیوهیون خیلی سریع به پالتوی سونگمین چنگ زد اما پالتو از دستش در رفت و سونگمین از پشت روی برف ها افتاد.نگاهی به چشمان گشاد شده ی کیوهیون انداخت و لبخند پهنی زد:من خوبم

نگاهش را به ویترین جلویش داد و با انگشتش به گوشی طبقه سوم اشاره کرد:این!

فروشنده گوشی را بیرون اورد و جلویش گذاشت.گوشی زیبایی بود.صفحه ی بزرگی داشت و سبک بود و رنگش هم طلایی بود.رنگ مورد علاقه ی ریووک!سرش را تکان داد:همین رو بدین لطفا توش سیمکارتم بندازین,هرچیزیم که لازمه بریزین

فیشی که گرفته بود را پرداخت کرد و بعد از یه ساعتی گوشی را به همراه جعبه اش تحویل گرفت و ان را داخل پاکتی گذاشت و به طبقه ی اول پاساژ برگشت.بین مغازه های میچرخید و لباس های بافت را نگاه میکرد.اولین باری بود ک برای کریسمس ذوق داشت.با دیدن بافت سفید و قرمزی چشمش را گرفت.تنه اش قرمز بود و استین هایش از ارنج به بعد سفید بافته شده بود.شلوار کرمی هم تن مانکن بود.

ریووک بعد از خرید بافت و شلوارش از پاساژ بیرون زد و در امتداد بازار قدم زد.کمی هل شده بود.نمیدانست برای سال نو چه چیزی خریده یا نخریده بود.شیرینی های گردی هم به چشمش میخورد که خوشمزه بنظرش میرسید.یک بسته از ان را گرفت چند نوار تزئینی هم خرید و اب نبات های عصایی شکل نعنایی را هم بعد از امتحان کردنش گرفت.به خانه اش برگشت و خرید هایش را روی زمین گذاشت.گوشیش را بیرون کشید و صفحه ی نت را باز کرد.با کمی عجله تایپ کرد-وسایل لازم برا جشن کریسمس-بعد جستجو را زد.برگه ای برداشت و وسایلی که لازم بود را یاداشت کرد.بعد برگه راداخل جیبش گذاشت تا فردا برای تهیه اش با یسونگ به مشکلی برنخورند

سراغ لبتابش رفت و ربات دست سازش راچک کرد.روشن بود و کار میکرد.پیامی به شماره ی رییس فرستاد:سایه توی دیده!

بعد گوشی را کناری انداخت ونگاهش را به خانه داد.باید کمی تمییز میکرد.لباس هایش را جمع میکردواز کسی میخواست پرده ها را بشورد.بلند شد تا لباس هایش را جمع کند و از شلوغی خانه بکاهد.

 

 

 

 

ظرف را سمت سونگمین هل داد:پاستا دوس داری؟

سونگمین درحالی که چاپ استیکش را بین انگشتانش نگه میداشت سرش را به شدت بالا و پایین تکان داد که باعث خنده ی کیوهیون شد:فهمیدم نمیخواد سرتو بکنی!بخور!

خودش هم ساندویچ گوشتی را که سفارش داده بود برداشت و گازی به ان زد.چهره ی سونگمین شادتر از موقع دیدنش در دانشکده بود

-کیوهیون شی

-رسمی نباش

-کیوهیون میشه اگه بازم اومدی دانشکده ی من اینطور نیای؟

کیوهیون لقمه داخل دهانش را قورت داد:چطوری نیام؟

-با این لباسا و تیپ

-چرا؟

-چون کل روز شمارتو ازم میخواستم و تمام وقتم رفت

-خب میدادی

سونگمین با حرص چوبش را لای پاستا فشرد:نداشتم! ازین به بعد خودت بده,چطوره روی برگه بنویسی و پخشش کنی؟

کیوهیون گاز دیگری به ساندویچش زد:فکر خوبیه! یادم باشه انجامش بدم!در ضمن شمارمو که دای

بعد با خودش به حرف ها و رفتار سونگمین خندید.درسکوت شامشان را خوردند.هرچند روز کسل کننده ای برای هردو بود اما پایان خوبی داشت.سونگمین از نظر کیوهیون بانمک و شیرین بود.دست پاچه بودن و سربه هواییش او را بیشتر گرم و دوست داشتنی میکرد.همانطور که متوجه شده بود در دانشکده تنها بود اما جای خوشحالی داشت که انقدر با او صمیمی شده بود.

-چیز دیگه ای میخوری سونگمین؟

-جا ندارم دیگه,بریم خونه

-خونه؟بلند شد بریم..خونه ام میریم

سونگمین هل زده دستانش را تکان داد:کیوهیون ازت دلخور نیستم نمیخواد پولاتو خرج کنی

-بیا انقدرم حرف نزن خب؟

گیتار و سامسونش را برداشت و جلوتر از سونگمین از رستوران خارج شد.

 

 

 

 

جلوی لب تاب نشسته بود .با رسیدن پیام لب تابش را باز کرد و منتظر لود شدن برنامه بود.صفحه ی جدیدی باز شد.کمی سرجایش جابه جا شد.صدای موسیقی کلاسیک داخل اتاق بالا و بالاتر میرفت.نوک انگشتانش را بهم چسبانده بود و روی لبش میفشرد.

تصوریر که جلویش تشکیل شد و صورت خندان پسری با موهای مشکی بود.اخمی کرد و بعد صدای دیگری شنید:هی به چی میخندی؟سونگمین بهتره خندیدنو تموم کنی وگرنه بقیه کسایی که اینجان و بهمون خیره شدن فکر میکنن دیوونه ایم

-باور نمیشه حتی یه نودل ساده ام بلد نیستی درست کنی,کیوهیون نگو که تا الان دستورالعمل روشو نخوندی

و بعد دوباره به خندیدنش ادامه داد.کمی سرش را کج کرد.باید روی این پسر تحقیق میکرد.دستی که احتمالا مال کیوهیون بود دهان پسرک را گرفت تا جلوی خندنیش را بگیرد اما هنوز هم میخندید

میخواست خودش شاهد تمام لحظات ماموریت بزرگی باشد که تمام عمرش را سرش گذاشته بود.با باز شدن در نگاهش را از لب تاب گرفت و به در داد:چیزی شده؟

-قربان اقای کوتاساوا اومدن!

-بگو منتظرم باشه,میام!

از پشت میزش بلند شد و نگاهی به لب تاب انداخت و دکمه ی ضبط را زد و بعد از اتاقش خارج شد.

-به جیمز بگو بیاد باید بفرستمش جایی

-چشم رییس!بفرمایین

با دست به سالن اشاره کرد.کتش را مرتب کرد.کوماتساوا هم کیی از مهره های این نقشه بود.پوزخند روی لبش را پاک کرد و وارد سالن مهمان شد:

-خوش اومدی کوماتساوا! به موقع رسیدی

 

 

 

-کیوهیون شی

-بازم شروع کردی؟چندبار دیگه بگم رسمی حرف نزن تا توی گوشت بره و انجامش بدی؟

سونگمین بخاطر فراموش کردن قولی که داده بود,شکه چندباری پلک زد.دست خودش نبود فقط میخواست به او احترام بگذارد همین!دستانش را درهم قفل کرد و سوالش را پرسید: امروز,خیلی بیرون کار داری؟اگه الان بری ساعت چند برمیگردی؟

کیوهیون درحالی که یقه ی کتش را درست میکرد,از جلوی ایینه فاصله گرفت ,نگاهی به سونگمین که با لباس هایی که برای خوابش میپوشید,ور میرفت انداخت.هنوز از روی تخت بلند نشده بود,موهایش ژولیده بنظر میرسید و صورتش پف داشت

-کار خاصی داری؟

سونگمین لبه ی پیراهنش را بیشتر بین انگشتانش فشرد و سرش را بالا و پایین تکان داد:امروز کریسمسه,اگه زودتر بیای باهم بریم درخت بگیریم یا

کیوهیون نمیخواست درخواستش را رد کند اما با بیاد اوردن یونا و قراری که با او داشت,اخمی کرد.هرچند کمی به سونگمین اهمیت داده بود اما نقشه اش و اجرای ان از هر چیزی مهمتر بود.نمیتوانست از ان بزند,هرچند وقت گذرانی با این پسر سر به هوا واقعا شادش میکرد.

-متاسفم سونگمین,امروز یه قرار مهم دارم,اما قول میدم ساعت هشت خونه باشم

داشت صادقانه قول میداد و نمیخواست اینبار مثل دفعه ی قبل بدقول شود یا فراموش کند.از طرفی بنظرش گذراندن شب کریسمس با او جالب بنظر میرسید.سونگمین لبانش را کمی داخل دهانش کشید و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.بعد از خداحافظی با کیوهیون,دوباره سرجایش دراز کشید و بالشش را بغل کرد.حالا کمی میخوابید و بعد برای خریدن وسایل مدنظرش میرف.

فکر اینکه میتوانست بخوابد واقعا شیرین و دوست داشتنی بود.چشمانش را بست و پتویش را بیشتر بغل کرد و خودش را به بالشش فشرد

Print Friendly, PDF & Email


19 Responses

  1. سلام محدثه جونم خوبی؟
    ویییییییییییی چه شیرینه فیکت خیلی دوسش دارم ازهمونا ک موقع خوندنش همش لبخند رو لبته
    مین گیج دوس داشت خیلی
    کیو خوشتیپ دوست داشت اصن تعریف کردیدلم ضعف رفت خخخخخخخ
    مرسیییییییییی دوسم نخسته بووووووووووووووس

    • سلام ریحونییی
      شیرینه؟ زیاد که شیرین نیست دلتو بزنه؟ امیدوارم تا تهش دوسش داشته باشی
      مین گیج منم خیلی دویسی
      مام جزو دخترای داتشگاه محسوب میشیم پس؟
      سلامت باشی دوستتممممم

      • یس یس خیلی شیرینه
        نههههههههههههه هرچقد شیرین باشه دلمو نمیزنه خیالت راحت
        اره خخخخخخخ ولی مین ک شماره اقاشونو نمیده خخخخخ

    • اوه..من خودم فک میکردم سرعت احساساتی شدنشون بالا شده..خوشحالم از دیدت اینطور نیس…
      یه نقشه هایی براشون دارم.صبر کن

    • ووک عیز خفن cool
      مینی خودشم نمیدونه حسوده.. laugh
      سربازرسش منو کشتهه
      پرنس رو عصاب چوکیوهیون
      خوش اومدی
      مونده مبارک بشه heart

  2. سلام رفیق
    من گیج گیج گیج
    کیه که مین و کیو رو زیر نظر داره؟
    اون تکیه که کیو میگه چرا اون طرفی نمی افته خیلی خنده دار بود.
    البته ی کم زوده حقایق رو بفهمیم ولی زودتر

    • سلام رفیق
      باباواین یکی هیچی نداره که گیجتون کنه
      لاز اون دوتای دیگه یچیزی
      اون طرفی نمیفته چون اینور بالش نرم بغلش میکنه
      چشم زودتر میگم براتون

  3. من تازه شروع به خوندن این فیک کردم فکر نمی کردم به این قشنگی باشه فکر می کردم خیلی غمگین باشه ولی دیدم واقعا قشنگه

    • ممنونم که همراهی میکنی شیمین جان
      خب طبیعیه این غم و درگیری که کنارهم بودنا و تصمیمات رو شیرین میکنه…بخاطر اسمش اینطور فکر کردی؟
      مطمن باش من هرچیزی بنویسم هپی انده..از پایان تلخ بدم میاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *