127 بازدید

فن فیکشن رز شکسته من ۵

شب بخیر

با کمی تاخیر اپ میکنم شما به بزرگی خودتون ببخشید

اماده بود من نبودم که اپ کن. سو ساری

اما این قسمت

یه جاسوس دوجانبه که فکرای شیطانی راجب هم خونه اش تو سرش میچرخه diablo

یه خرگوشی که تازه مستی از سرش پریده و نمیدونه دیشب چه اتفاقی افتاده fool

راستی قبول دارین بستنی خوردن تو زمستون یه کیفه دگه داره laugh

خیلی منتظرتون گذاشتم برید ادامه نظرم فراموش نشه

بوس به لپ همتون air_kiss

پارت پنجم

کیوهیون با عصاب خوردی از صدای ممتد زنگ گوشیش ، چشمانش را باز کرد.نگاهی به گوشی که چند سانتیش بود انداخت ،دست دراز کرد و محکم سمت خودش کشید تا زنگش را خاموش کند.خمیازه ی کوتاهی کشید و سرجایش نیم خیز شد. بدون توجه به موهای ژولیده و درهمش و یا تیشرت سفیدی که روی شانه اش چپ شده بود و تمام شب از سرما لرزیده بود، سمت اشپزخانه رفت.گلویش خشک خشک بود. پاهایش را تقریبا روی زمین میکشید.دست انداخت و در یخچال را باز کرد. لامپ یخچال که روشن شد چشمش را زد ولی با اینحال نگاهی سرسری به داخلش انداخت.بطری شیر چشمش را گرفت ؛بلندش کرد و بدون ریختن در لیوان چند قلوپی از شیر داخل شیشه سر کشید.سرد بود و باعث میشد تا مغز استخوانش یخ بزتد.چشمانش را روی هم فشرد و درب یخچال را با پایش هل داد تا بسته شود و قلوپ دیگری سر کشید. سمت عقبش که چرخید با دیدن چهره ی خواب الود و نمکین سونگمین جاخورد.مثل جن پشت سرش ظاهر شده بود اما این مهم نبود؛مهم خنده ای بود که کیوهیون نتوانست کنترلش کند و تمام شیری که دردهانش بود روی صورت سونگمین خالی شد.

انگار تازه سرد بودن شیر و خیسیش بطورکامل خواب سونگمین را پرانده بود.چشمانش تا اخرین حد باز شده بود و بدون هیچ پلک زدنی به کیوهیون خیره بود. البته که کیوهیون زودتر خودش را جمع کرد و با دستمال سفیدی که از روی میز برداشت سعی کرد شیر را پاک کند.چانه ی سونگمین را بین دستانش گرفته بود و ارام بالا و پایین میکرد تا تمامی زوایای صورتش را پاک کند.دست خودش نبود، شعر دیشبی سونگمین با ان صدای کشدارش واقعا خنده داشت.صورتش که تمیز شد ،دستمال را داخل سینک انداخت و صندلی از پشت میز جلو کشید و خودش رویش نشست: خوب شد بیدار شدی، فکر کنم امروز هردومون برای صبحونه وقت داریم نه؟

خب دستپخت سونگمین چیزی بود که میخواست از سه شب پیش دوباره بچشد.سونگمین درحالی که گیج میزد و موهایش را با دستش تکان میداد و زیر لب زمزمه کرد: صبحونه؟ خب..

بعد درست شبیه مرغ پرکنده ای اینور و انور میچرخیدو سعی داشت چیزی درست کند.نمیدانست چرا انقدر سر درد داشت.دیشب که بیدار نمانده بود.اصلا کی خوابش برده بود؟ اخم هایش را درهم کشید و دولیوان شیر همراه کیکی روی میز گذاشت.بعد دوباره دنبال چیزی گشت. دیشب کریسمس بود پس امکان نداشت بخوابد . یعنی ارزویش را نگفته بود؟ بدنبال واژه ی کریسمس ،درخت معروفش در ذهنش زنگ زد و بسرعت برق چیزی از ذهنش گذشت.دیروز با تمام اتفاقاتش افتضاح بود اما چرا بیشتر از موقعی که کیوهیون بیدارش کرد بیاد نداشت؟

دیروز چه اشتباهی کرده بود و بخلطر اشتباه کوچکش داشت چه چیز مهمی را از دست میداد.دندان هایش را از روی خشم بهم سایید و لبش را گزید.ان مردک هوس باز، باید خودش نشانش میداد .لحظه ای که کیوهیون با مشت و لگد به جان مرد افتاده بود کمی ارامش کرد.

-بیا دیگه..کارت تموم نشد؟میخوای تا کی اونجا وایستی؟

سونگمین سبد نان را با کره ی داغ شده روی میز گذاشت و خودش هم روبروی کیوهیون نشست

-بیا یکم بنوشیم بعد من میرسونمت ،نظرت چیه؟

سونگمین نگاهش به لبان کیوهیون بود.این جمله چقدر اشنا بود.مطمن بود این را شنیده بود.دیشب کیوهیون بیدارش کرد ، میخواست کمکش کند و بعدشراب اورده بود.

همین قدر کافی بود تا ذهن سونگمین سوت بکشد .خودش را هم میکشد نمیتوانست شب قبل را بیاد بیاورد.بعد با بیاداوردن عادات بد مست کردنش لب پایینش را گزید و سرش را محکم روی میز کوباند. کیوهیون بخاطر ضربه ی محکمی که به میز خورد لقمه اش را نیمه جویده قورت داد و موهای سیاه او که روی میز پخش شده بود خیره شد.سرش اگر نمیشکست حتما باد میکرد

-دیشب…من..چه غلطی کردم؟

کیوهیون ناخواسته نیشخندی زد.اولش میخواست صادقانه اتفاقات دیشب را برایش بگوید اما کمی شیطنت بد نبود این پسرک سر به هوا بیش از حد سرکار گذاشتنی بود، مخصوصا که الان چیزی بیاد نمیاورد. لیوان شیرش را برداشت و میان انگشتان باریکش گرفت.نگاهی از امتداد بینیش به او انداخت: نکنه داری برای من ناز میکنی تا دوباره تکرارشون کنم؟ ها؟خب نیازی به اینا نیس فقط کافیه بهم بگی..رک

سونگمین با شنیدن حرف های کیوهیون نفسش را حبس کرد و سرش را کمی بلند کرد.چه گندی زده بود

– چی؟

کیوهیون به زحمت خنده اش را میخورد تا حرفش را ادامه دهد.کمی فشار انگشتانش را دور لیوان بیشتر کرد تا نخندد: هاه..جالبه ..باورم نمیشه داری ناز میکنی..تو نبودی که دیشب میگفتی هیچ علاقه ای به دخترا نداری؟فکر میکنی که سمت پسرا جذب میشی چون درباره من اینطوره؟ یا فراموش کردی میخواستی سر همراه من چی بیاری؟ هی بهم میگفتی کیه و باهام چیکار داشت؟یادت رفته مثلا؟

سونگمین حتی نای پلک زدن هم نداشت.در بدترین شرایطش هم انقدر چرت و پرت نگفته بود که حالا داشت میشنید.دقیقا چه غلطی کرده بود؟ به هم خانه اش ابراز عشق کرده بود؟ یا هرکوفتی که اسمش بود …درست بود با دختران زیاد راحت نبود برای رابطه اما میتوانست دوست خوبی باشد.یکبارهم به این موضوع فکر نکرده بود.

-هی ناز نکن برام ، بهت که گفتم نباید انقدر تند جلو بریم، هرچند هردومون قبول کردیم ولی واقعا به کمی زمان نیازه فکر کنم همون بوسه هم زیادی بود هرچند انکار نمیکنم لبات شیرین و خواستنیه

کیوهیون موقع گفتن حرف هایش اغراق نکرده بود.دیشب سونگمین او را بوسیده بود و واقعا نرم و لطیف بود.کیوهیون حدس میزد لبانش شیرین و مکیدنی باشد،درست مثل یک اب نبات گیلاسی سرخ..

-ق..قبول کردیم؟ چی رو؟ ما. مااا.. همو بوسیدیم؟؟

پسرک ساده ی منحرف،اوکه اشاره نکرد بود کجایش را بوسیده بود.خودش فکر میکرد لبانش را بوسیده بود.بازی بانمکی بنظرش میامد.کیوهیون متوجه خطر بازی که شروعش کرده بود نمیشد.این بازی درست مثل یک باطلاق عمیق نیاز به قدم کجی داشت تا هردو تا گردن در ان فرو بروند و این قدم کج درحال برداشته شدن بود.

-دیگه داره دیرم میشه میخواستم به عنوان وظیفه ام برسونمت اما انگار وظیفه ام به فردا موکول میشه؛ و سعی کن بیاد بیاری دیشب چی شد چون وقتی من برگردم فقط همخونت نیستم..دوس پسرت محسوب میشم یا همچین چیزی

کیوهیون بخاطر شدت خنده از اشپزخانه بیرون فرار کرد و ندید سونگمین برای دومین بار محکم سرش را به میز کوبید.

-من چه غلطییی کردم..اون ..اون قبول کرد؟ پس اون دختر همراهش چی بود؟

بعد دوباره سرش را بلند کرد و به میز کوبید:احمق به چی داری فکر میکنی..گند زدی و باید جمعش کنی..اره..من مست بودم..باید بهش توضیح بدم اونا واقعا خواسته من نبوده…من احمقم ..احمقم

دوباره سرش را بلند کرد و روی میز کوبید نمیفهمید چرا ازین اتفاق نمیترسید و تنها خوشحال و هیجان را درک میکرد.دیوانه شده بود.هنوز اثرات شراب رویش بود.وگرنه همچین چیزی‌،مثل داشتن همخانه ای جذابش برای خودش اصلا جالب نبود.برای بار چهارم سرش را بلند کرد و محکم به میز کوبید

-سربازرس لیست مسافرین بررسی شد ، چند نفری شناسایی شدن که به کاخ ابی ربط دارن، دستورتون چیه؟ این پرونده رو به بازرسی بسپریم یا خودتون پی گیری میکنید؟

-گفتی چهارنفرن؟ خودم شخصا پی گیری میکنم، نمیشه روش ریسک کرد

-بله قربان،این همون لیستیه که بررسی شد و اسامی افرادی که شناسایی شدند

یسونگ فهرست اسامی را گرفت و روی میزش انداخت.چهار اسم روی پرونده نوشته شده بود، چوکیوهیون،لی چانسو؛ لیم رائه بین،کیم جونگبین

باید شخصا این افراد را ملاقات میکرد.دستانش را به میزش تکیه داد و کمی بیشتر روی میزش خم شد. گوشی نقره ای رنگش زنگی زد و پیامی برایش امد.بین هیاهوی ذهنش لبخند کمرنگی ناخواسته روی لبانش نشست.با سر انگشتش گوشی را لمس کرد تا صفحه اش باز شد.

-امروز یادتون نره سربازس، بعد ساعت کاریتون من منتظرتونم-

واضح بود پیام از طرف پسرک ریزه و ظریفی بود که برایش هدیه گرفته بود.یسونگ هم بدش نمیامد وقتش را با او بگذراند.بدش نمیاد که تعریف درستی محسوب نمیشد. بیشتر کنجکاو بود تا تفاوتی که زمان های بودن با این پسر با بقیه ی زمان های زندگیش را پیدا کند.مخصوصا راز لذیذ بودن سوپ جلبک..تنها باید برایش هدیه ای میگرفت.او بود که مثل ناشی ها بدون هدیه ای شب کریسمس به خانه ی او رفته بود.ازین بابت یکم جلوتر باید میرفت.نگاهش را از گوشیش گرفت و به لیست داد.لبخندش به سرعت محو شد .دوباره همان سربازرس جدی اداره برگشته بود و داشت نقشه میریخت تا بتواند تحقیقاتش را انجام دهد.

قطعا بدون نقشه جلو نمیرفت.انگشتش را روی دکمه تلفنش فشرد: سرباز پارک رو میخوام‌، باید برام امار چندنفرو دربیاره

لیوان قهوه اش را بین انگشتانش محکمتر نگه داشت و چند قلوپی نوشید.انکار کردنی نبود که در ان پیراهن سفید و شلوار خاکستری رنگ و کفش های براق مشکیش زیادی جذاب بنظر میامد.کارت شناساییش با بند ابی رنگی هم گردنش بود اما جدای از نگاه های تحسین امیز همکارانش در ناهارخوری نگاهش روی پسر جوانی بود که با یکی از کارمندان گفت و گو میکرد

سوژه ی بعدیش او بود.کیم بوک سو،اخرین قلوپ قهوه اش را هم قورت داد و لیوان یکبار مصرفش را داخل سطل انداخت.تکیه اش را از دیوار گرفت و با قدم های منظم سمتش رفت

-مدیر کیم؟

پسر حرفش را قطع کرد و سمت او چرخید.موهای سیاهی داشت،لبانش کمی برجسته بود و پوستش کمی سبزه بنظر میامد.کت و شلوار مشکی خوش دوختی هم تنش کرده بود.با دیدنش ابرویی بالا داد:بله با من کاری داشتین؟

کیوهیون نیشخندی زد و دستش را کمی بالا اورد: چوکیوهیون!

بوک سو کمی نگاهش کرد و با گیجی انگشتان بلند کیوهیون را بین انگشتانش فشرد: چه کمکی میتونم بهتون بکنم کیوهیون شی؟

کیوهیون شانه ای بالا انداخت و با حرکتی موهای پیشانیش را کنار زد:کمک؟تا شما کمکو چی حساب کنین؟ البته الان تنها کمکی که میتونین به من بکنین صرفا یه مسابقس

– چی؟

کیوهیون کمی خودش را جلو کشید تا جایی که فاصله ی زیادی بین صورت هایشان نماند.با چشمانش اشاره ای به یونا کرد که ته سالن نشسته بود: اون خانمی که اونجاست، ایم یونا، میخوام ازش درخواست دوستی رسمی کنم ولی خب یکم زمان نیازه تا خودمو بهش نشون بدم و از اونجایی توی این بخش شما سرزبون همه خانم هایی شاید یه مسابقه و شکستتون من رو به هدفم برسونه

مدیر کیم ناباور پلکی زد و خنده ی کوتاهی کرد:شما خیلی رکین،شوکه شدم نمیدونم چی بگم

-فقط قبول کنین،من براتون جبران میکنم

-جسارت و شجاعت خاصی داری اقای چو

کیوهیون لبخندی زد و سرش را تکان داد.این اولین قدم برای نزدیک شدن به کیم بوک سو بود.میخ محکمی کوبیده بود،برق تحسین را در چشمانش میدید. هرچند کیوهیون چیزی را انتخاب کرده بود که براحتی در ان برنده میشد اما چیزی از این نشان نداد.تمام کارمندان با ذوق دورشان جمع شده بودند و منتظر مسابقه ی بینشان بودند.

کیوهیون و مدیرکیم با شمارش عدد سه در چشمان هم زل زدند.اولین لحظه مدیر کیم حس کرد که چشمانش اب انداخت در عوض کیوهیون با پرویی تمام بدون هیچ ازاری به چشمانش زل زده بود.دقیقه ها میگذشت و مسابقه سختر میشد پلک زدن مدیر کیم هم مجبورش نکرد زل زدنش را قطع کند.تا هشت دقیقه خوب دوام اورده بود ولی با بیاداوردن پسرک سربه هوا و خجالتی صبح،چشمان متعجبش و عکس العملش ناخواسته پلک زد.وقتی پلک هایش روهم افتاد در تاریکی چشمانش راحت تر گونه های سرخ و مژه های مشکی او را بیاد اورد.بعد لبان سرخش را که دیشب با بوسیدن گوش و گونه اش دیوانه اش کرده بود.اگر کیوهیون هم کمی بیشتر نوشیده بود میتوانست به اسم مستی به لبان او بوسه بزند.زیادی بوسیدنی بنظر میرسید،وحشت زده از افکاری که ناگهان به ذهنش هجوم اوردچشمانش را بازکرد و حجم زیادی از هوا را بلعید.قلبش کمی تند میزد و خون با شدت بیشتری در بدنش میچرخید.گرمش شده بود.از عرقی که از کناره گوشش لیز خورد و به گردنش رسید فهمید.افکارش بیش از حد جهنمی بودند.

یکباره به فکرش افتاده بود؟لعنتی مگر الان وقتش بود.اصلا چه دلیلی داشت به ان فکر کند.صدای تشویق بقیه او را به خودش اورد ؛ از روی صندلی بلند شد تاسمت دستشویی برود و ابی بصورتش بزند.اگر خودش را خنک نمیکرد ازین افکار لعنتیش میسوخت. جلوی سینک که رسید؛شیر اب را تا اخر باز کرد .صدای ریختن اب در چاله ی سینک به گوشش میخورد.دستانش را زیر شیر برد و وقتی پر شد ، آن را روی صورتش خالی کرد.سرمای اب بدنش را بلرز انداخت. دستانش را به سینک تکیه داد،موهای قهوه ایش خیس به پیشانیش چسبیده بود و نفس نفس میزد.از خودش ترسیده بود.

چشمانش را بست و بازکرد ، این افکار کوفتی از کجا پیدایشان شده بود؟سرش را چندین بار چپ و راست تکان داد و لبش را گزید.تنها یساعتی تا پایان کارش مانده بود و اینطور میخواست به خانه برگردد!! ان هم با شرایطی که درست کرده بود؛اینطور نمیتوانست کاری کند.قرار نبود که مات زیبایی او شود یا حتی نتواند سربه سرش بگذارد.

تمام یکساعتی که قرار بود دران کار کند با جان کندن تمام شد.یک لحظه ام ذهنش رهایش نکرده بود.ذهنش پر از تصاویر هم خانه اش بود؛لعنتی به خودش فرستاد و از پشت میزش بلند شد.کتش را تنش کرد و سامسونتش را برداشت.شاید هوای بیرون که بسرش میخورد اماس مغزش میخوابید و راحتش میگذاشت.

سونگمین از تمام کلاسش چیزی نفهمیده بود.دیروز هرچقدرم حالش افتضاح بود و دلش درد میکرد.هرچقدر هم ترسیده بود و وحشت تمام سلول هایش را پر کرده بود.هرچقدر هم نفس درست بالا نمیامد نباید با دیوانگی تمام کل شیشه را سرمیکشید.ذهنش ان موقع کار نکرده بود،موقع مستی احمق به تمام معنا میشد و حالا دیشب چکار کرده بود؟ کیوهیون را بوسیده بود و از او خواسته بود دوست پسرش باشد؟

محض رضای خدا چرا انقدر جلو رفته بود؟کیوهیون که گی نبود؟ بود؟ اصلا چطور همچین چیز مسخره ای از او خواسته بود.متاسفانه وسط محوطه دانشگاه میزی نبود که سرش را به ان بکوبد . گیتارش را روی شانه اش جابه جا کرد و اهی کشید.حالا باید چکار میکرد؟ کیوهیون صبح خیلی جدی بنظر میامد.شاید میتوانست با حرف زدن راضیش کند که همه چیز را فراموش کند

مشتش را دور بند گیتارش محکم کرد و سنگ جلوی پایش را شوت کرد.مگر دیروز دختری همراه کیوهیون نبود؟ پس چرا سونگمین احساس کرده بود او دوست دخترش بود؟ دختر متوسطی بنظرش میامد.بهرحال مشکل الانش چیز دیگری بود.

لب پایینش را اویزان کرد و بازهم اه کشید.چطور اولین بوسه اش را با گیج بازیش از دست داده بود.اینهمه دوام اورده بود و اخرش اینطور شده بود؟جلوی ایستگاه ایستاد و منتظر امدن اتوبوس شد. سرش را بیشتر در یقه پالتویش فرو کرد.هرچقدر بیشتر زمان رسیدن به خانه نزدیک میشد دلشوره میگرفت.لعنت به خودش که انقدر رفتن به خانه اش را برای خودش سخت کرده بود.

اتوبوس که امد سوار شد؛ روی یکی از صندلی ها نشست ،حتی یادش رفت مثل همیشه ته اتوبوس روی صندلی های بلندی که دوست داشت بنشیند . ذهنش بدجور درگیر بود ؛ بین انهمه هیاهوی ذهنش چرا چیزی از طعم لبان کیوهیون پیدا نمیکرد؟ مگر نه اینکه همدیگر را بوسیده بودند؟ امکان نداشت طعم ها یادش برود.کمی اخم کرد و دستانش را در سینه اش گره زد.سرش را پایین انداخته بود . این قبول نبود که همچین چیزی را فقط یکنفرشان بیاد داشته باشد.

اصلا هرچه بود مهم نبود سونگمین باید سعی میکرد حرفش را بزند.او حسی به کیوهیون یا هر پسر دیگری نداشت. یک هفته بیشتر نشده بود که همخانه هم بودند این چه دردسری بود.اما تمام این ها تنها افکار سونگمین بود.نمیدانست که در عمل ضعیف تر از چیزی بنظر میرسید که فکر میکرد.

مشکلش وقتی بدتر شد که همزمان با کیوهیون جلوی در رسیدند.کت شلوار خاکستری کیوهیون بطرز مسخره ای به او میامد و جذاب ترش کرده بود.مخصوصا ان سامسونت مشکی رنگش اگر سونگمین دختر بود ، دلش برای او ضعف میرفت.لبانش را قدری روی هم فشرده بود که به شکل خط درامده بود.حتی جواب سلام کیوهیون را بسختی داد. هول شده بود و بیشتر دلش لرز گرفته بود.واقعیت از نزدیک جور دیگری بنظر میرسید. کیوهیون که تعلل سونگمین را دید کلید انداخت و در را بازکرد، نگاه سونگمین روی انگشتان کشیده کیوهیون چرخید که کلید را در قفل میچرخاند تا در باز شود.نفسی کشید ،کیوهیون عقب رفته بود تا او وارد شود..لحظه ای که اولین قدم را داخل راهروی خانه گذاشت بند گیتارش عقب کشیده شد و بعد سنگینی گیتار از شانه اش برداشته شد بخاطر فشار سمت عقب خم شده بود،کیوهیون گیتار را روی دوشش انداخت و بعد سرش را کمی جلو کشید و در گوشش زمزمه کرد: دیگه نمیزارم بندازیش،شونه هات انقدری اذیت میشن که تو خوابت ناله کنی

مطمنا تمام احساسات کیوهیون در برابر شیطنتش مغلوب شده بود انهم وقتی چشمان مضطرب و گرد سونگمین را دیده بود.نمی توانست این لذت را از خودش انکار کند .

صدای نفس بریده سونگمین موقعی که درگوشش پچ پچ میکرد بانمک بود. دستش را جایی در گودی کمر سونگمین فشرد و سمت جلو هلش داد,تا برود.در را هم با پایش هل داد و بست.از نظر کیوهیون جنس لباسش برای این هوا زیادی نازک بود:میخوای سرما بخوری؟چرا یه لباس درست حسابی نمیپوشی باید لباس پوشیدنم یادت بدم؟

سونگمین از تماس انگشتان کیو با کمرش اتش گرفته بود.لباسش خیلی هم خوب بود اما در وضعیتی نبود که از لباس پوشیدنش دفاع کند.خواست کنار برود تا کیوهیون راحت تر در داخلی خانه را باز کند اما کیوهیون از پشت به او چسبید.سینه ی محکمش جایی روی کتف او فشرده شد و چانه ی تیزش را روی شانه او تکیه داد.یک دستش هنوز دور کمر او بودو دست دیگرش از کنار پهلوی مین حرکت کرد تا کلید را داخل قفل کند و بچرخاند.نفس کشیدن نامنظم مین جدن بانمک بود.کیوهیون در را کمی دیرتر باز کرد:الان متوجه شدم چقدر تو بغلم راحت جا میشی..یچیزی تو مایه های قالب بودن بدنامونه نه؟

بعد زیر چشمی نگاهی بصورت سونگمین انداخت.از ان زاویه تنها مژه های سیاه زیبایش را درست میدید و گونه های نمکینش را

-بیا..میدونم میخوای بغلت کنم ولی باید بریم تو

سونگمین توانایی صحبت کردنش را از دست داده بود. با فشار دست کیوهیون کمی جلوتر رفت:کیوهیون شیی!

کیوهیون درحالی که کتش را درمیاورد تا روی کاناپه بیندازد ابرویی بالا داد:کیوهیون شی؟تو الان نمیتونی منو اونطور صدا بزنی، الان من باید کیوهیون باشم یا..یچیز صمیمی تر..مثلا کیوهیونیی.هیونی..کیوهیونا..

سونگمین هول زده دستانش را بهم گره زد و سرش را تکان داد.داشت بدتر میشد:نه..نه..ببین کیوهیون شی من دیشب تو حال خودم نبودم، اصلا وقتی مست میشم خیلی کارای احمقانه میکنم نباید جدیشون بگیری

کیوهیون دو دکمه ی بالای پیراهن سفیدش را باز کرد و چند قدمی جلوتر امد :کارای احمقانه؟منظورت بوسمونه یا پیشنهادت؟ چطور میتونی وقتی اینطور قبولش کردیم احمقانه بدونیش؟یعنی واقعا خوشت نیومد؟این حرفت اصلا جالب نیست سونگمینا

-نه..نه..منظورم چیز دیگس..بیا فقط دیشبو فراموش کنیم..من تا حالا با کسی نبودم، منظورم اینه که تو پسری منم پسرم این نمیتونه درست باشه و ..و اصلا نباید همچین چیزی باشه که

کیوهیون جلوتر رفت و چانه ی سونگمین را بین انگشتانش گرفت و سمت بالا فشار داد تا بیشتر ازین نتواند حرف بزند.قبل ازینکه نگاهش سمت لبان سرخ روی هم چفت شده او بچرخد نفس عمیقی کشید.از نزدیک زیباتر و برجسته تر بنظرش میامد.کمی فشار انگشتاتش را روی چانه او بیشتر کرد تا حرفش را بیاد بیاورد، خودش هم میدانست او تنها بود و همین اذیتش میکرد.لزومی به گفتنش نبود: دیشب فراموش شدنی نیست…پسر بودن ما هیچ ربطی به نوع رابطمون نداره من مثل تو مست نبودم که نفهمم چیکار داری میکنی من قبولش کردم توام مجبوری قبولش کنی چون وارد زندگیت شدم

سونگمین دستانش را بالا اورد و دور مچ کیوهیون چنگ کرد و سعی دستش را از چانه اش دور کند.میخواست حرف بزند:اما درست نیست من نمیتونم قبولش کنم

-منم نمیتونم به خواستت عمل کنم،سعی کن باهاش کنار بیای انقدرام سخت نیس

-این به رضایت من نیست چطور میتونی ادامش بدی؟

-هاه..دیشب که چیز دیگه ای میگفتی،من نمیتونم کاری برات کنم میفهمی؟من میخوام کمکت کنم

سونگمین هنوز اخمش را حفظ کرده بود.انگار کیوهیون نمیخواست حرفش را بفهمد یا درکش کند. کیوهیون سرش را جلوتر برد تا نوک بینیش را به بینی سونگمین چسباند .هنوز دست مین را در دستش قفل نگه داشته بود:میخوای یادت بیارم دیشب چقدر از بوسیدن لبام خوشت اومده بود؟

نگاه سونگمین ناخواسته روی لبان کیوهیون چرخید.صورتی رنگ بود و برق میزد.خواست سرش را عقب بکشد که دست دیگر کیوهیون پشت گردنش قرار گرفت و متوقفش کرد و او را سمت جلو کشید.خودش خیلی هیجان داشت.تمام فکر امروزش همین لبها بود.

در نوزده سال زندگیش هیچ وقت جز کار یا یادگرفتن رشته اش به چیز دیگری جلب نشده بود.او حتی درست کودکی نکرده بود .نه با پدر و مادری که طمع پول ان ها را از هم جدا کرده بود و هرکسی راه خودش را رفته بود و کیوهیون مثل توپی بین انها میچرخید.این اولین باری بود به چیز دیگری اهمیت میداد.یعنی کس دیگری را لایق توجه میدید.در زندگی خاکستری رنگش این رنگ صورتی خیلی تک و خاص بود.داشت دنیای خاکستریش را زنده میکرد.

قلب؟ شاید میشد گفت قلبی نداشت بیشتر تکه ای سنگ بود که درد و احساسی نمیفهمید جز تنفر و خشم و طمعی که یادگرفته بود و حالا قلبش سنگی نیمه سخت شده بود.انگار گرمای این پسر داشت تک تک مولکول های قلب سنگیش را حرکت میداد تا از نظمشان دربیایند و حالت خمیری بخود بگیرتد و قطعا اگر جلوتر میرفت قلب نیمه سنگیش حتما ذوب میشد

ارام صورتش را جلوتر برد تا لبان تشنه اش روی لبان سونگمین خوابید.بیش از حد نرم بود و خیس،قلب کیوهیون با توان هزار میزد ،پمپاژ خونش سریعتر شده بود .لعنت..میخواست در چشمان سیاه و مشکیش خیره شود و مطمن شود اوهم لذت میبرد اما پلک های خودش از لذت روی هم افتاد.

سونگمین نفس بریده ای کشید،به مژه های قهوه ای رنگ کیوهیون خیره شده بود که منظم و یکدست بودند.و حسی که ازین بوسه داشت به سراسر بدنش منتقل میشد فرای تصورش بود.هیجان،ترس،شرم،درماندگی مخلوطی از ان ها را حس میکرد.میخواست فرار کند اما وقتی لبان کیوهیون روی لبانش حرکت کرد نفسش برید.مگر میتوانست کاری کند؟بخاطر لذت بوسه بدنش کرخت شده بود.دست کیوهیون را که هنوز در دستش بود فشاری داد.

گرمای زیادی به گونه هایش هجوم اورده بود و تند تند نفس میکشید . کیوهیون نمیدانست دقیقا چطور لبان نرم سونگمین را ببوسد.طعمش مست کننده بود.هیچ وقت بوسه ای انقدر برایش مهم نبود.اگر قرار بود رابطه ای باشد تنها رابطه بود ؛ وقتش را سراین ها تلف نمیکرد.اما حالا مانند گرسنه ای لبان سونگمین را میخورد و با دست دیگرش موهاش را بازی میداد.اگر نفس کم اوردنشان نبود عقب نمیکشید. نگاهی به لبان خیس و براقش انداخت و بعد عطشش را با بوسه ای روی گونه ی سرخش خاموش کرد

-نمیزارم عقب بکشی؛تازه شروعش کردیم!

سونگمین نفسش برنگشته بود؛اما تصمیمش …حالا انقدر مصمم بنظر نمیرسید که بخواهد فراموشش کنند.شاید این فرصتی برای هردو بود تا چیزی را که از ان محروم بودند بهم ببخشند .

بطرز عجیبی احساس احمقانه از خریدن پلاک نقره ای رنگ کف دستش داشت.کمی دستش را بالا اورد و اهی کشید.اصلا نفهمیدچرا همچین چیزی خریده بود.پلاکی نقره ای به شکل زرافه که ناخواسته جذبش شده بود.

-احمقی..اصلا چه معنی داره همچین چیزی بهش بدم…احمقانس خیلی ..

سربازرس بشدت با افکارش درگیر بود.خب برای او این یکجور بهم زدن روتین های زندگیش بود؛او شناخت درستی از پسرک ریز نقش نداشت اما باز هم متمایل بود با او رفت و امد کند.انگار او متفاوت بود با تمام ادم های زندگیش…پلاک را در جیبش فرو کرد و سرش را تکان داد.

-سلام سربازرس

هرچندخودش هم میدانست بیست دقیقه ای جلوی اداره منتظرش شده بود اما وانمود کرد تازه رسیده است: اوه شمام رسیدین؟

ریووک خنده ی کوچکی کرد و دستانش را از جیب پالتویش بیرون کشید: گونه هاتون برای تازه رسیدن زیادی سرخن سربازرس،خیلی منتظر موندین؟

-ن..نه..تازه اومدم؛هوا زیادی سوز داره

ریووک خنده اش را جمع کرد و بحث را ادامه نداد.همینکه سربازرس منتظرش بود خیلی هیجان انگیز بود و غلیان احساسات درحال خفه کردنش بود.بارها وبارها از بابانوئل تشکر کرده بود.در هرصورت دیدارهای مکررش را مدیون او بود: پس برای پیاده روی مشکل داریم؟ اوه بد شد

-نه..نه..میشه تحملش کرد؛جایی میخواستین برین؟

-اوهوم پس اگه مشکلی نیست بیاین بریم بستنی بخوریم

-چی؟

-شاید دیوونگی بنظر بیاد اما بستنی خوردن توی سرما لذت بیشتری داره موافقین؟

یسونگ تنها تعجبش را پنهان کرد و سری تکان داد.تا الان نه سوپ جلبکی که خورده بود نه شب کریسمسی که او پیشنهاد داده بود بد نبود؛این هم به پای ان ها قبول میکرد، مطمنا بد نمیشد.خیلی وقت بود دیگر بستنی نخورده بود.نه وقتش را داشت نه حوصله خوردن یک بستنی یخ زده و شاید هم چون کسی را نداشت ازان گذشته بود در هرحال در ان لحظه تنها با درخواست او موافقت کرده بود.

بعد از یک پیاده روی یک ربعه در سرمای زمستان و لگد کردن برف های تازه و دست نخورده و کمی هم پرحرفی پسرک ؛پشت میز چوبی مغازه ی بزرگی نشسته بودند و منتظر بودند سفارششان اماده شود.سربازرس یک بستنی ساده وانیلی درخواست کرده بود اما پسرک مخالفت کرده بود و خواسته بود از تمام طعم ها یک اسکوپ در ظرفشان باشد . داخل مغازه گرم تر بنظر میرسید و از پشت شیشه های بخار کرده تصویر خیابان و مردمان رهگذر تار دیده میشد.

ریووک پاهایش را کمی تاب میداد و سعی داشت با حرف زدنش توجه سربازرس را روی خودش داشته باشد اینطور راحت تر میتوانست نگاهش کند و چهره اش را بخاطر بسپرد.لب پایینش را گزید و چندباری پلک زد. عاشق لباس عوض نکردن سربازرسش بود.با همان پیراهن ابی رنگ و درجه های مشکی روی شانه اش احساس غرور میکرد.هرچه بود سربازرسش یک کارگاه مهم بود

چشمان مشکی رنگش زیبا بود و کمی نامفهوم؛شاید میشد او را کمی ، فقط کمی به رییسش تشبیه کرد. درهرحال وقتی ظرف بزرگ بستنی جلوی هردویشان گذاشته شد چشمانش برقی زد.اسکوپ شکلاتی روی همه بود و بعد یک توپ کوچک توتفرنگی با دانه های شاه توت زیرش مانده بود.کنارش توپ موزی و شکلاتی؛وانیلی و کیک بستنی به چشم میخورد و روی ان ها مایع شکلات ریخته شده بود.لبش را لیسید و قاشق را برداشت.خب بستنی را کمی بیشتر دوست داشت که توجهش را از سربازرس گرفته بود. بستنی خوردنش بانمک بود.یسونگ او را شبیه بچه ای میدانست که برای بنداوردن گریه اش شکلات بزرگی بدستش داده باشند انقدری با اشتها میخورد که هوس کند و بخواهد بخورد.

روز خوبی برای هردویشان محسوب میشد اما جایی در ژاپن همچین روزی بنظر نمیرسید. رییس سرد عمارت در اوج عصبانیت خودش بود.

حتی گرامافون قدیمی محبوبش را هم شکسته بود.دخالت پلیس ها درکارش اصلا موضوع جالبی برای شروع روزش نبود؛ باید کمی عجله میکرد.نمیخواست نقشه اش خراب شود . در اوج عصبانیتش نگاهش به برگه های روی میز افتاد.شاید خواندنشان کمی ارامش میکرد.اطلاعاتی که درباره ان پسر و زندگیش خواسته بود زودتر از انتظارش اماده شده بود

لی سونگمین دانشجوی رشته موسیقی عنوان درشت روی کاغد بود.پس پسرک موسیقی میخواند.گیتار رشته جالبی بود چیزی که شاید اگر میخواست زندگیش را تغییر دهد همین رشته را انتخاب میکرد انگار در چیزی باهم تفاهم داشتند .

پدر و مادرش را چندسالی بود از دست داده بود و خودش زیادی گوشه گیر و محتاط به حساب میامد.با کسی کاری نداشت و بیشتر مشغول کارهای خودش بود.تمام نمراتش عالی بود و شاگرد درس خوانی بنظر میامد.ازین نظر شباهت دیگری باهم داشتند.او هم تمام عمرش را صرف درس خواندن کرده بود و به اینجا رسیده بود اما درمورد پدر و مادر تفاهمی نداشتند.او بود که در بزرگسالی ان ها را رد کرده بود و طردشان کرده بود.برگه ی اول را کنار گذاشت و نگاهی به دومین برگه انداخت.هاه..افرادش چطور انقدر دقیق درباره ی او تحقیق کرده بود که حتی رنگ و غذای مورد علاقه اش را هم میدانستند. قطعا با دیدن رنگ صورتی پوزخندی زد؛هیچکس فکر نمیکرد این رنگ مناسب یک پسر باشد.غذای مورد علاقه اش میگوی سرخ شده با سس فراوان بود ، اخمی کرد.او از تمام غذاهای دریایی متنفر بود. شخصیتش جالب بنظر میامد و حالا همخانه ی مامور بی نقصش بود.خب از یک نظر احساس نگرانی داشت. ممکن بود این پسر کمی درکارشان اخلال ایجاد کند.پسری که او دیده بود براحتی میتوانست هرکسی را به دام بکشد .مخصوصا با بازی عصر امروز و ان بوسه پرشور همه چیز جور دیگری بنظر میامد.شاید باید جلوی او را میگرفت.این زیاده روی بود هرچند منکر نمیشد او هم قد مامورش ازین بازی لذت برده بود.این پسر جدن بانمک بود .

نگاهش را از برگه ها گرفت . شاید الان برای تصمیم گیری زود بود. اگر کمی صبر میکرد بدون دخالتش همه چیز درست میشد . این راه بهتری بنظر میرسید .

کیوهیون با لذت گازی به ساندویچ تردش زد و چشمانش را بست و هومی کرد. هرچند بلافاصله چشمانش را باز کرد تا صحنه ی مقابلش را از دست ندهد.سونگمین از موقع برگشتشان همانجایی که او را با علاقه بوسیده بود نشسته بود .یک دستش روی لبانش بود و چیزی زمزمه میکرد.کیوهیون از اول هم بیخیال شنیدن زمزمه هایش شده بود.این قیافه شوکه و متعجب بانمک تر از چیزی بود . خودش هم نفهمید چرا انقدر جلو رفته بود و اهمیتی هم نداد.تمام روز ذهنش درگیر ان لبان سرخ کوچک بود و این یکجور تلافی محسوب میشد. هرچقدر سونگمین گیج شده بود و شوکه بنظر میرسید او انرژی بیشتری گرفته بود و سرحال تر بنظر میامد.گاز دیگری به ساندویچش زد و با فکری که به ذهنش رسید نیشخند شیطنت امیزی روی لبانش نشست.دو تکه نان تست برداشت و بعد از گذاشتن کمی کاهو و پنیر سرد و کمی گوشت خشک شده و سس فراوان از جایش بلند شد.

ساندویچ را روی میز مقابل تلویزیون گذاشت .بعد مبل را دور زد و. پشت سونگمین ایستاد.کمی ؛فقط کمی نگاهش کرد بعد خم شد و او را بالا کشید و سمت مبل هلش داد تا رویش بنشیند.توجه چندان به نگاه گیج و ترسیده سونگمین نکرد،خودش هم کنارش نشست و ساندویچی که درست کرده بود را بین انگشتان کشیده اش گرفت.سونگمین مثل خرگوش ترسیده ای بود که در خودش جمع شده بود.با ان چشمان مشکی براقش تنها حرکات کیوهیون را دنبال میکرد.

کیوهیون ارام ساندویچ را نزدیک لبان او برد :بیا بخور حتما گشنه ای؛ناهارم نخوردی،باز ضعف میکنی میندازی گردن من

وقتی واکنشی جز خیره شدن سونگمین به ساندویچ ندید با پشت انگشتش نوازشی به گونه ی برامده ی او داد: اگه نخوری با روش خودم بهت میخورنم پس اون لبای بامزتو بازکن و بخور

سونگمین انقدر گیج بود که تحلیل حرفهای کیوهیون برایش سخت بود،نفس بریده ای کشید.کیوهیون همچنان با انگشتش گونه ی او را نوازش میداد انگار ازین کار خوشش امده بود.پوستش نرم بود و گاهی انگشتش در لپ او فرو میرفت.با دوانگشتش چانه ی او را گرفت و پایین کشید تا دهانش باز تر شود.بعد ساندویچ را در دهانش فرو کرد

-افرین پسر خوب،حالا میتونی بجویش..من برای هرکسی ساندویچ درست نمیکنما!

سونگمین تنها توانست شل شل نان داخل دهانش را بجود.حتی مزه ی بی نظیر گوشت و کاهو هم نتوانست کاری برایش بکند.از کیوهیون ترسیده بود.هرکاری میتوانست بکند .اینبار اگر میخواست مخالفت کند معلوم نبود چه بلایی سرش میاورد.پسرک ابله او را بوسیده بود. حتی مین الان هم موهای تنش از بیاد اوری ان سیخ شده بود.چطور میتوانست انقدر راحت او را ببوسد و حالش بد نشود .هرچند خودش هم حالش بد نشده بود ولی خب درک کردنی نبود. با فشار دیگر نان روی لبانش ؛باز دهانش را باز کرد و تکه ی دیگری از ساندویچ را جوید.از لذت هومی کرد و چشمانش را بست.

کیوهیون نیشخندی زد و خودش را بیشتر به او نزدیک کرد.لبان سسی شده اش بیش از حد برق میزد.قبل ازاینکه بتواند جلوی هوس وحشتناکش برای بوسیدن لبان او را بگیرد ، بیشتر سمتش خم شد.چانه ی او را سمت خودش چرخاند و خواست جلوتر برود که چشمان ترسیده سونگمین متوقفش کرد.زیاده روی کرده بود.از شیطنت ساده به بوسیدن او رسیده بود و حالا با میل عجیبی داشت او را میترساند. اب دهانش را قورت داد و پلکی زد.نمیخواست او را بترساند؛قطعا باید عقب میکشید اما حسی متوقفش میکرد . قیافه ترسیده مین هم جذبش میکرد.تقریبا دیوانه شده بود.قرار نبود انقدر تحت تاثیر حرف ها وکارهای مین باشد.هرچه بود هیچ چیز عادی پیش نمیرفت.مطمنا درست نبود انقدر زود جذب کسی شود اما نه او نه رییسش و نه هیچ کس دیگر فکر همچین مشکل ساده ای که بزرگ بود را نمیکردند.

سونگمین نفس حبس شده اش را به ارامی ازاد کرد.چشمان قهوه ای کیوهیون سردرگمیش را نشان میداد.شاید مکثش هم به همین دلیل بود. هرچند سونگمین بیشتر از ان درگیر احساساتش بود که جویای حال او شود. چرا نه خودش را عقب کشیده بود نه او را عقب زده بود.

خودش هم مشکل داشت.چندباری به خودش فحش داد و بیشتر خودش را به مبل چسباند تا از شر نفس های گرم و داغ کیوهیون روی صورتش خلاص شود.کیوهیون ناخواسته با این حرکتش جلوتر رفت.دیوانه شده بود.سونگمین مثل یک اهنربا او را به خودش جذب میکرد و سخت بود بخواهد در برابرش منطقی فکر کند:

-واسه چی عقب میکشی؟ نگو که خوشت نیومده؛وگرنه ظهر منو عقب میزدی در ضمن این یه چیز عادیه باید بهش عادت کنی؛ما کارای زیادی باهم داریم

سونگمین ترسیده از جایش بلند شد:من..تمرین دارم..بعدا حرف میزنیم

تقریبا کیوهیون را عقب هل داده بود.سمت اتاق دوید و در را پشت سرش بست.قلب کوچکش در سینه اش محکم میکوبید و نفسش را میگرفت.لبانش را گزید :احمق..احمقی لی سونگمین..نمیتونی جلوشو بگیری؟دست و پا چلفتی..دفعه ی بعد نمیذاری جلوتر بره ..فهمیدی؟ فقط یدونه بزنه تو سرش و بگو نمیخوای..تو میتونی لی سونگمین



18 Responses

  1. سلااام ^___^
    فقط شام بین خوندن این فیک فاصلخ انداخت لعنتییییی من مطمئنم که سیر بودم وقتی این پارتو شروع کردم په چرا الان این همه دلم داره ضعف میرهههه فکر کنم دلم می خواد مینی فیکتو بخورمممم laugh خدایاااا چقدر شیرینههه
    مرسیی گلم . تو سایت شما فیکای خوبی آپ میشه از فیک اس شروع کردم یهویی بیست و یه قسمتشو یه جااا خوندم اوفففففف خیلی باهاش حال کردم و امروز هم نشستم فیک شما رو خوندم وااییی دلم ققققنججج رفتههههه عزیزززززززمممم
    دستتت طلااااا خیلییی قشنگهههه
    خسته نباشییی گلم ^__________^
    :*

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *